آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - همراه با دائرة المعارفهاى رجال شيعه - مختارى على
همراه با دائرة المعارفهاى رجال شيعه
مختارى على
مع موسوعات رجال الشيعه. سيد عبد الله بن سيد عبد الحسين شرف الدين. بيروت, الارشاد للطباعة و النشر, ١٤١١. ٣ج, ٦٩٠«٥٣٦«٥٢٠ص, وزيرى.
كتاب حاضر عهده دار معرفى و بررسى سه كتاب از مجموعه هاى رجال و تراجم شيعه است كه عبارتند از:
١ـ الذريعه الى تصانيف الشيعه, تاٌليف محقق متتبع شيخ آقا بزرگ تهرانى;
٢ـ طبقات اعلام الشيعه, تاٌليف محقق متتبع شيخ آقا بزرگ تهرانى;
٣ـ اعيان الشيعه, تاٌليف دانشمند بزرگوار سيد محسن امين عاملى.نويسنده كتاب بحث و بررسى درباره هشت كتاب ذيل رانيز به اينها ملحق كرده است:
١ـ رجال نجاشى;
٢ـ أمل الآمل فى علماء جبل عامل, از شيخ حر عاملى;
٣ـ الفوائد الرضوية, از شيخ عباس قمى;
٤ـ ماضى النجف و حاضرها, از شيخ جعفر محبوبه;
٥ـ انوار البدرين فى علماء الاحساء و القطيف و البحرين, از شيخ على بلادى;
٦ـ شهداء الفضيله, از علامه شيخ عبدالحسين امينى;
٧ـ موارد الاتحاف فى نقباء الأشراف, از سيد عبدالرزاق كمونه;
٨ـ منية الراغبين فى طبقات النّسابين, از سيد عبدالرزاق كمونه.
عمده مباحث نويسنده مربوط به ذريعه, طبقات و اعيان الشيعه است. از اين مجموعه سه جلدى تمام جلد اول اختصاص به ذريعه و طبقات دارد, و نيز تمام جلد دوم و ٤٣٤صفحه از جلدسوم به بحث درباره اعيان الشيعه اختصاص دارد و تنها از ص ٤٣٥ تا ٥١٨ يعنى تا آخر جلد سوم, شامل بحث و بررسى هشت كتاب ديگر است. بديهى است نويسندگان اين يازده اثر كه موردنقد واقع شده اند, همگى قصد نداشته اند شرح حال تفصيلى عالمان و دلايل خود بر اثبات مذهب و ردّ همه اتهامات رجال و عالمان را به نگارش در آورند; و گرنه مثنوى هفتاد من كاغذ مى شد. بسا شيخ آقا بزرگ تهرانى دلايلى بر شيعه بودن موٌلفانى داشته, ولى اثبات مذهب افراد, خود بحث مستقل و مجال مخصوص مى طلبيده, لذا متعرّض آن ادله نشده است.
موٌلف در ص ٨ مقدمه گويد: (روشن است كه هيچ كتابى در اين زمينه خالى از لغزش و اشتباه نخواهد بود; بخصوص كتابهاى دوره اى و مجموعه ها. و به جهت خدمت به حقيقت و علم, به تصحيح و تنقيح اين مجموعه ها دست زدم و بررسى و ژرف نگرى و تتبع را به حدّ كمال رساندم و ـ بحمدالله ـ به بهترين وجه در نقدو تصحيح موفق گشتم).وى ابتدا از دو مجموعه بزرگتر و نفيس, يعنى الذريعه و طبقات اعلام الشيعه, سخن مى گويد و جلد اول شامل قريب ٧٠٠ صفحه را با بررسى اين دو كتاب به پايان مى برد و در وصف شيخ آقا بزرگ مى نويسد: (خواننده طبقات اعلام الشيعه شيخ آقا بزرگ را رادمردى با نيت خالص, حقيقت جو و پاك مى يابد و پيداست كه اخلاص شگفت انگيزش دليل پاكى طينت و بزرگوارى و عظمت روح و اخلاق والاى اوست).
موٌلف, شيخ آقا بزرگ را به عنوان علامه اى كه در تتبع و تحقيق قوى و فراگيرى و احاطه به علم رجال و روات شهره آفاق است, مى ستايد و اهل دانش, خصوصاً تشيّع را, وامدار او مى شمارد.آنگاه مى افزايد:
(با توجه به تتبع گسترده و اطلاعات وسيع , اشتباهات فراوانى به اين دو كتاب خصوصاً الذريعه راه يافته است. و عجيب است كه مشتمل بر بسيارى از تاٌليفات اهل سنت خصوصاًمشاهير آنان, از قبيل محى الدين ابن عربى, از قدما و متاٌخران گشته است, شگفت انگيز تر آن كه كتابهاى زيادى از عده اى ناصبى را كه به دشمنى با شيعه شناخته شده اند و برخى دشمن اهل بيت ـ ع ـ هستند نام برده است; نظير كتابهاى غزالى, و ديوان سلطان محمود غزنوى و سلطان سليمان قانونى. و آنچه موجب تعجب و تحيّر مى شود, ذكر تاٌليفات تعدادى از مسيحيان همچون عبدالمسيح انطاكى, و همچنين ذكر موٌلفات متعددى از قاديانى ها, بهائى ها و هندوهاست; چنانكه نوشته هاى عده اى را كه پيش از اسلام وفات كردند هم ياد كرده است.)
آنگاه موٌلف كه فرزند عالم فرزانه سيد شرف الدين عاملى است به نقل از اهل وثوق و اطلاع خبر مى دهد كه بعضى از دست اندركاران نشر, بدون اطلاع شيخ آقا بزرگ, مطالب فراوانى را لابلاى صفحات الذريعه گنجانده اند. وى مى گويد:(اين خبر نزديك به حقيقت مى نمايد[؟] و گرنه شيخ آقا بزرگ كجا و اين زشتيهاى بزرگ كجا؟ او برتر و جليل القدرتر از اينهاست). و مى افزايد:( گذشته از اين, آنچه در طول تحقيقم بدان رسيدم اين است كه چنين مجموعه اى با اين اندازه و كيفيت, ناگزير از وجود خطا و اشتباه حتى در امور روشن و بديهى است; چنانكه محمد فريد وجدى هم شرح حال شريف رضى را دوبار يك بار ذيل عنوان الشريف الرضى و ديگر بار ذيل الشريف الرازى آورده است). در پايان تاٌكيد دارد كه به علت خدمت به اين دو كتاب و خدمت به زحمات موٌلف به تصحيح و تحقيق اين دو كتاب همت گماشتم و بحمدالله به تصحيح و تصويب همه جانبه اين كتب موفق شدم. (ج١, ص٨ ـ ١٠)
جلد دوم و ٤٣٤صفحه از جلد سوم درباره اعيان الشيعه, و ٨٠صفحه ديگر درباره كتابهاى نجاشى, امل الآمل, فوائد الرضويه, ماضى النجف و حاضرها, انوار البدرين, شهداء الفضيله, موارد الاتحاف (جلد يك و دو) و منية الراغبين است.
بررسى و تحقيق در اعلام, با توجه به وجود نامهاى مشابه, كارى بس دشوار, پرزحمت و نيازمند تمركز حواس و حافظه قوى است و پر واضح است كه موٌلف اين اثر زحمات طاقت فرسايى متحمل شده كه هيچگاه چنين تلاشها را اهل انصاف ناديده نخواهند گرفت. موٌلف گرامى از زواياى گوناگونى به نقد كتابهاى ياد شده پرداخته است:
١) گاه تكرار ها را بازگو نموده است; همانند: ج٢,ص٤٨٣, سطر٥, كه در ذيل معرفى سيد حسين كمونه آورده است: (همين شرح حال در ص٣٤٩, شماره٥٥٦١ در همان جلد٢٧ اعيان الشيعه تكرار شده است.) و در ذيل السيد حسين البروجردى گويد:(شرح حال بروجردى در ص١٩١ از جلد ٢٧, مانند جلد٢٦ص٣٤٢ است.) نظير همين مطلب را درباره سيد حسين بحرالعلوم و ميرزا تاج الدين صاعدى ذكر مى كند.
٢) گاهى به لقبهايى اشاره مى كند كه اشتباهاً از پدر به پسر به ارث رسيده است; مثلاً در ترجمه الحسن بن محمد بن الدباس مى گويد: ضياءالدين, لقب خود سيد فضل الله است, نه فرزندش. (ج٢,ص٤٨٤).
٣) گاه به اشتباهات جزئى كه معمولاً در چاپ و استنساخ رخ مى دهد, اشاره شده است; نظير اينكه مى گويد: نسب حسين بن محمد علوى به حسن بن الامام زين العابدين غلط و صواب آن حسين است; زيرا امام سجاد ـ ع ـ فرزندى بنام حسن نداشته است. (ج٢,ص٤٨٤).
٤) در مواردى تنافى دو تاريخ را نشان داده است; مانند اينكه مى گويد: اينكه گفته شده: نسخه خطى در سال ١٢٩٧ در تملك سلطان حسين صفوى بوده صحيح نيست, زيرا وفات شاه حسين در سال١١٣٥بوده است. (ج٣,ص٥١٦).
٥) در پاره اى موارد درباره يك نكته تحقيق شده است; نظير بررسى مذهب راغب اصفهانى (ج٢,ص٤٨٧ـ٤٨٩).
آنچه گفته شد, اشاره اى گذرا به كاوشهاى علامه سيد عبدالله شرف الدين در اين اثر بود. بخش عمده كار موٌلّف اين است كه از اول تا آخر كتاب به مناسبتى افرادى را از گردونه تشيع به معنى عام آن بيرون پرتاب كرده كه به مواردى اشاره مى شود:
١) در ج١,ص٤٢٠, بعد از ذكر رساله فارسى امير خان كوكبى گرجى, معاصر شاه حسين صفوى, مى نويسد :
(ازكجا شود ثابت نامبرده مسلمان باشد, تا صحيح باشد از رساله اش نامى برده شود; زيرا جميع مردم گرج مسيحى هستند).
٢) در ج١,ص٤٢٠درباره رساله موسيقى صفى الدين عبدالموٌمن بن يوسف بن فاخرارموى آذربايجانى, كه از هنرمندان بلخ است, مى گويد: شيخ آقا بزرگ دليلى نياورده تا اثبات كند كه او شيعه و داخل در موضوع كتاب باشد. و همين كه از هنرمندان بلخ است شيعه بودنش بعيد مى نمايد.
٣) در ج١,ص٤٢١, ذيل سخن صاحب الذريعه كه شيخ شمس الدين محمد بن ابى بكر بن محمد الخبيصى در خطبه اش بعد از نام پيامبر (ص) دارد :(آله الطيبين الطاهرين المبجّلين), مى گويد: (اين به تنهايى دليلى بر شيعه بودن نيست; چون بسيارى از اهل سنت نيز چنين مى گويند).
٤) در صفحه فوق مى گويد: شرف الدين جعفر بن محمد بن حمزه شيعه امامى نيست ; زيرا زركلى در الاعلام (ج٢,ص١٢٤) گفته است وى مبلّغ و از علماى اسماعيليه بوده است. بايد در پاسخ گفت: مگر اسماعيليه غير شيعه اند؟ و بناى الذريعه بر تصانيف شيعه اثنى عشريه اماميه بوده است؟
٥ ) درج١,ص٢٠٠, درباره معين الدين محمد خطاط, نويسنده تاريخ هرات, كه معاصر وى زندگى نامه اش را در حبيب السير نگاشته, مى گويد: شيعه بودن وى بعيد مى نمايد; چون معهود نيست كه از اسفراين احدى شيعه باشد. و در ص٢٠١درباره معين اسفراينى, شاگرد فخرالدين الخالدى اسفراينى, مى گويد: شاگردى فخرالدين بر استاد مذكور, تشيع وى را نفى مى كند; مضافاً اينكه چون نام ديوانش در كشف الظنون آمده است, شيعه نيست. بايد گفت آيا شهيد ثانى و برخى ديگر از عالمان شيعه در نزد علماى عامه درس نخواندند؟ و آيا اگر نام كسى در كشف الظنون بيايد دليل غير شيعه بودن اوست؟
٦) گاه محل دفن, يا نزديك بودن قبر كسى را به قبر يك سنى, دليل شيعه نبودن دانسته است; مثلاً مى گويد: دفن فراهى نزد خواجه عبدالله انصارى دليل بر نفى تشيع وى است (ج١,ص٢٠١). همچنين مكان دفن را دليل, بعد از تشيع مى داند, (ج١, ص٥٧٠). در موارد ديگرى نيز همين نزديكى قبر با قبر يكى از اهل سنت را دليل دورى از تشيع دانسته است; در حالى كه دستور اهل بيت ـ ع ـ و بزرگان علما, وحدت اجتماعى و زندگى مسالمت آميز با اهل سنت و نزديكى قلبها بوده است, ولى نويسنده ظاهراً حاضر نيست قبرها هم با هم نزديك شود, چه رسد به قلبها! آيا در تهران و بسيارى از شهرها براى شيعه و سنى دو قبرستان جدا گانه هست؟
٧) نويسنده سكونت در برخى از شهرها يا انتساب اسمى را دليل دورى از تشيع مى داند. بنگريد كه مى گويد:
١ـ قطران ابن منصور ارموى شيعه نيست, به دليل غلبه تسنن بر تبريز. (ج١,ص٥٧٦).
٢ـ درباره محمدنظام كابلى, ساكن هند, مى گويد: همين كه از افاغنه و اهل كابل است دليل محكمى است بر نفى تشيّع او. (ج١,ص١٩٨ـ١٩٩).
٣ـ چون معزى غزنوى از اهل غزنه است, تشيع وى بعيد است. (ج١,ص١٩٩).
٤ ـ بعيد است خواجه معين شيرازى شيعه باشد; چون بر شيراز آن روز تسنّن غلبه داشته است. (ج١,ص٢٠١).
٥ ـ تركمنها سنى هستند. (ج١,ص٣٣٨).
٦ ـ ابن نصوح محمود شيرازى سنى است; چون آن روز تسنّن بر شيراز غلبه داشت. (ج١,ص٣٤١ـ٣٤٢).
٧ ـ وصف رشيد الدين اسفراينى به اسفراينى, دليل دورى وى از تشيع است. (ج١,ص٣٤٢).
٨ ـ سمرقندى شيعه نيست; چون من از سمرقند شيعه سراغ ندارم. (ج١,ص٨٠).
٨) گاه اطلاع بر مطالب عرفانى يا لقب و شهرت متناسب با يكى از فرقه هاى صوفى را دليل غير شيعه بودن مى داند. مثلاً درباره عبدالرحمن قادرى گويد: صفت (قادرى) نص واضحى است بر نفى تشيّع; چون منسوب به طريقه قادريه است. (ج١,ص٣٣٨). همچنين درباره سيد عبدالرحمان حسينى قادرى مى گويد: صفت قادرى موٌلف با موضوع عرفانى كتاب دليلى قوى است كه قادرى مسلك بوده و از موضوع كتاب كاملاً بيگانه است٠(ج١,ص٤٤٠). همچنين مى گويد: از آنجا كه حاشيه شرح جديد تجريد در كشف الظنون آمده, معلوم نيست موٌلفش شيعه باشد; چون كشف الظنون از تاٌليفات شيعه كم نام مى برد؟ (ج١,ص٨١).
به هر حال نويسنده افرادى را كه مذهبشان مورد بحث است, سنى شمرده است; نظير شبسترى, محى الدين بن عربى,عطار, خيّام (ج١,ص٤٤٨), راغب اصفهانى و عبد الرزاق كاشانى. (ج١,ص٣٣٦).
بايد توجه داشت كه وظيفه يك كتابشناس در رده بندى موٌلفان و مذاهب آنان چيست؟ و اگر هر شخص منصفى به جاى آقا بزرگ تهرانى بود كتابهاى افرادى چون شريعت سنگلجى را در رديف چه گروهى ثبت مى كرد؟ آيا مى توان اين دسته را جزء يهود يا نصارا و مجوس يا كمونيستها جا داد؟ يا بايد گفت مسلمان, ولى منحرف بودند. نكته ديگر اينكه عمده ايرادات جناب موٌلف بر ذريعه تهرانى مربوط به اين است كه موٌلف فلان كتاب معلوم نيست شيعه باشد, و از كجا تشيعش ثابت شده و بنابراين از موضوع كتاب خارج است! ولى آن هم با ديدگاههاى خاص جناب موٌلف كه نمونه هايى از آن ذكر شد. بنابراين, اين كتاب را نمى توان تصحيح همه جانبه ذريعه دانست. علاوه بر اين بسيارى را خود تهرانى هم مى دانسته شيعه نيستند, و به جهاتى نامشان را آورده است. مثلاً درج١٤,ص١٦٠از شرح نهج البلاغه محمد محيى الدين عبدالحميد معاصر ياد كرده است و تهرانى بهتر از شرف الدين مى دانسته كه وى سنى است و نه شيعه.
ديگر اينكه اشتباهات بسيارى در همين كتاب رخ داده كه مجال گفتن آنها نيست و بواقع خود اين اثر نيز محتاج نقدى مبسوط است. همچنين بسيارى از ايرادات, خطاهاى مطبعى يا سهوالقلمى بوده است; مثل اينكه گويد: در ذريعه (ج٥,ص٢٧٨ ) از شهيد ثانى با عنوان زين العابدين ياد شده در حالى كه نامش (زين الدين) است. (ج١,ص٧٩). با توجه به اينكه تهرانى در سراسر ذريعه شايد بيش از حدود صد بار نام شهيد را به طور صحيح (زين الدين) آورده و اين نكته اى بسيار روشن و بديهى براى شخصى مانند تهرانى بوده است, اين غلط حتماً چاپى يا سهوالقلم است و نبايد به حساب اشتباهات ذريعه گذاشت. بلكه لازم بود موٌلف جدولى از اغلاط مطبعى ذريعه و كتابهاى ديگر را تنظيم مى كرد و اين موارد را در آن جدول مى آورد.
نمونه ديگر اينكه گفته است در ذريعه (ج١١,ص١٢٩) بجاى (هذا) بايد (هذه) باشد. (ج١,ص٢٤٤).
نمونه ديگر اينكه گفته است: در ذريعه (ج١٢,ص٢٦٦) وفات ابن فهد حلى به سال ٤٨١ ذكر شده, ولى درست آن ٨٤١ است. (ج١,ص٢٤٨). در حالى كه اصاغر اهل فن, چه رسد به تهرانى, مى دانند كه ابن فهد حلى متوفاى ٤٨١ نيست و بايد اين اشتباه مطبعى يا سهوالقلم باشد. و از اين گونه اغلاط در اثر مورد بحث بيشتر رخ داده است; مثل اينكه در ج١,ص٣١٧ شهاب الدين مرعشى تبديل شده است به شهار الدين! نيز در ج١,ص٣١٦ تعبير (وضوح الشمس فى رائعة النهار) به كار برده در حالى كه جزماً (رابعة النهار) درست است نه (رائعة النهار) .
بارى, يكى از سست ترين ايرادات موٌلّف بر ذريعه اين است: (در ذريعه ج٢١,ص١٣٨ آمده است: ...لسيّدنا العلامة اٌبى محمد الحسن صدر الدين دام ظلّه). موٌلف گويد: (اينكه آقا بزرگ فرموده: (دام ظلّه) سهو است; زيرا اين مجلّد ذريعه در سال ١٣٩٢ يعنى ٣٨ سال بعد از وفات سيد حسن صدر چاپ شده است)!
پيداست كه اين ايراد از مضحك ترين ايرادات است; تهرانى كه با سيد صدر دوست بوده خيلى خوب مى دانسته كه وى چه وقتى از دنيا رفته است; ثانياً, جمله (دام ظلّه) نشان مى دهد كه اين قسمت ذريعه در زمان حيات سيد صدر نوشته شده است و اتفاقاً حذف اين گونه تعبيرات, كه نشان دهنده تاريخ تاٌليف كتاب است, اشتباه است و نه ابقاء آنها. وگرنه لازم است مؤلّف همواره در چنين اثرى دست ببرد; چون بالاخره تا هنگام چاپ كتاب, بسيارى از كسانى كه از آنها با تعبيرات دالّ بر حيات ياد شده, از دنيا مى روند!
بارى , آنچه ذكر شد مربوط به جلد اول اثر مورد بحث است و از مباحث جلد اول مى توان حدس زد كه در جلد دوم و سوم چه بحثهايى مطرح شده است كه بررسى تفصيلى آنها را مجالى ديگر بايد.