آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١ - نامه بخش يازدهم - حکيمى محمدرضا

نامه بخش يازدهم
حکيمى محمدرضا

(آخرين بخش)
مطالب اين بخش از نامه را در دو قسمت و يك خاتمه به عرض مى رسانم: ١ـ عرضه اسلام و انسان نو
امروز اهميت عرضه اسلام بسيار روشن گشته است; بشريّت سرگردان و هدايت جاويدان. بايد اين هدايت را به بشريّت شناساند, و دست بشريّت را در دست اين هدايت گذاشت. و اينست تكليف بزرگ و مشكل. و در اينجا دو شناخت درست ضرورى است:
١ـ شناخت درست اسلام در عصر حاضر.
٢ـ شناخت درست انسان در عصر حاضر.
چون عرضه اسلام وظيفه حوزه روحانيّت اسلامى است, بيقين تكليف در مورد دو شناخت ياد شده متوجّه روحانيّت اسلامى خواهد بود. و پرداختن به اين تكليف و اداى آن در گرو آگاهى و شناخت حاضر در حوزه و حاكم بر حوزه است و چگونگى اين آگاهى و شناخت, يعنى مجموعه ديد و درك و ذهنيّت حوزه; اگر مترقى باشد, مترقى; و اگر ارتجاعى باشد, ارتجاعى …
توجّه به سرنوشت اسلام و مسلمانان يك تكليف است. و اقدام براى نجات جامعه هاى اسلامى از چنگ استعمار و عوامل دست نشانده استعمار, و امپرياليسم خارجى و داخلى, و حكمرانان خائن بى عقيده, و تصحيح حيات سياسى و اقتصادى و فرهنگى و دفاعى مسلمانان يك واجب قطعى است.
هيچگـاه يك عالم آگاه چنين نمى انديشد كه دين و ديندارى به مسائلجـارى اقتصاد و فرهنگ و تربيت و دفـاع ربطى پيدا نمى كند, و وظيفه همان گفتن درس است ـ سطح يا خارج ـ و منبرى و توسّلى … بر سر مسلمانان هرچه آمد آمد, منابع اقتصادى ملّتهاى اسلامى هر طور شد شد, اقتصاد داخلى به سود هر دسته اى بود بود, گرگان داد وستد ـ بويژه دادوستد هاى كلان ـ با مردم هرچه كردند كردند, اموال به انحصـار هر دسته اى درآمد درآمد, هر جريـان فكرى و فرهنگى و تربيتى و اقتصـادى بر مسلمانان حاكميّت يافت يافت, فقدان عدالت اقتصادى هر صدمه اى به دين و حيات احكام دين زد زد, قارونان سود پرست ـ با تظاهر به ديندارى و هزينه گذارى در امور دينى ـ در هر شأنى از شئون اجتماعى و ادارى جامعه نفوذ كردند كردند, فقر هرچه كرد كرد, غنا نيز هرچه كرد كرد, و خدا خودش كيفر خاطيان را خواهد داد! … هيچ عالم و روحانى و طلبه و مدرس و واعظ و امام جماعت و امام جمعه آگاهى اينگونه نمى انديشد و اينگونه نخواهد انديشيد, و ناآگاهان چرا … و چه بسا همينگونه ها بينديشند.
پس مى نگريم كه دو طرز فكر و دو سنخ ديد و دو گونه درك وجود دارد. و اين دو درك و تشخيص, مظاهر و جوانب بسيار دارد, و آثار و نتايج مهمى برجاى مى گذارد. يكى مى انديشد كه بايد همه وقت و استعداد خويش و عمر خويش را وقف كند بر متون حوزه اى, آنهم با همان سبكها و برنامه ها, و ديگر نيازى نخواهد داشت به آگاهى و اطلاع از:
ـ فكرها و انديشه هاى ديگر,
ـ فرهنگهاى معاصر بشرى,
ـ اقتصاد جهان معاصر و مسائل پيچيده آن,
ـ شگرد هاى شيطانى سرمايه دارى و سرمايه داران (حِيَلُ المتكاثرين),
ـ اهداف مصلحان و عدالتخواهان و انقلابيّون اسلام,
ـ سرزمينهاى اسلامى و حكومتهاى آنان,
ـ اوضاع مسلمين و رفتار استعمارگران با آنان,
ـ فرهنگ و سنّت اسلامى و خطرهايى كه آن را تهديد مى كند,
ـ جوانان مسلمان و آنچه آنان را از اسلام دور مى سازد,
ـ عامل اصلى زنده ماندن دين و احكام دين در جامعه,
ـ عدالت اقتصادى و نقش آن در احياى دين و نماز,
ـ تاريخ جهان معاصر و انقلابها,
ـ تاريخ علم و صنعت جديد,
ـ نقش علم و صنعت جديد در گسترش استعمار,
ـ مسائل اصلى حيات انسان معاصر,
ـ تربيت و ابزار آن در عصر حاضر,
ـ هنر در عصر حاضر, و پيچيدگى ويژه آن در نشر صلاح يا فساد,
ـ زمان و تحوّل و آثار قطعى آن,
ـ عصر به معناى يك پديده واقعى, و محتواى آن و اقتضاآت آن,
ـ دفاع و ابزار ضرورى آن …

و چنين كسانى حتى فكر نمى كنند كه نيازى داشته باشند به پيدا كردن شناختى از:
ـ تاريخ صدر اسلام و روش عملى پيامبر اكرم (ص) و ائمه طاهرين (ع),
ـ جريانهاى فكرى و فرهنگى دخيل در اسلام و تهاجمهاى فرهنگى گسترده آن روزگار و بقاى نتايج و آثار آن تاكنون, در متروك ماندن فهم خالص قرآنى,
ـ اهداف اصلى قيام عاشورا, در جهت بازشناساندن اسلام و اهداف تربيتى و سياسى و ادارى و اجتماعى اسلام, به منظور اشاعه حق و اقامه عدل,
و يكى ديگر درست به عكس آنچه گفته شد مى انديشد, و مسئوليت را در آگـاهى و آگاهى را در مسئوليّت مى داند. و مبادا گمان رود كه اين دو گونه ديد و دو سنخ نگرش و تشخيص فرق چندانى ندارند, و حضورشان در اجتماع موجب تفاوتى اساسى نيست, هرگز و هرگز! فاصله اين دو طرز فكر و تشخيص بسيار عميق است و سترگ: فاصله حيات اسلام است با افول اسلام; فاصله بقاى آگاهان و جوانـان است در خط اسلام با بريدن آنان از اسلام; فاصله تسلّط مسلمين است بر شئون و احوال خود با تسلّط دشمنان مسلمين بر شئون و احوال آنان; فاصله انقلاب بودن انقلاب است با عدم آن; فاصله حضور امپرياليسم داخلى (تكاثر و قارونيّت) است در زندگى و روابط اقتصادى ملت با حضور عدل و قسط در آنها; و خلاصه فاصله حكومت زر و زور و تزوير است با حكومت دادگرى و آزادى و آگاهى.
و نيـاز به اين يادآورى چه بسا نباشد كه هدف از تأييد نگرش دوم و سنخ دوم از دو سنخ عالم و طلبه و روحانى و واعظ, اين نيست كه اين دسته دوم وارد جـامعه شوند و دم از روشنگرى دينى و آگـاهى اجتمـاعى و سيـاسى بزنند, و سخنـان قشنگ بگويند, و شعارهاى پرجـاذبه و زندگيساز بدهند, و مردم را به اقـدام و حركت و مجـاهده و ايثـار و تحمّل و محروميـت وادارند, و سپس خـود به دنيـايى برسند, و رقيبـان را از ميـدان بدر كننـد, و قـدرت را بدسـت گيرنـد, و آنگـاه مردم را فراموش كننـد, و از سـاخـتن نظـام عامل بالعـدل (كه غـايت سيـاسى قرآن كريـم اسـت), و جـامعه قـائم بالقسط (كه غايت اجتماعى قرآن كريم است), طفره روند١, يا در اين باره ضعف نشان دهند و مسامحه كنند و نتوانند جانب متكاثران و مترَفان را ـ در عمل ـ فرو نهند … آرى, هدف از تأييد سنخ دوم بيقين اين نيست, گو اينكه آن آگاه مسئوليت شناسى كه از آن دم مى زنيم خود اينگونه نيست, زيرا كه اين چگونگى هرگز در خور آگاهان راستين كه دم از جامعه سازى قرآنى مى زنند نيست; و به هيچ روى با تكليف شرعى و تعهّد اسلامى و بيدارى تكليفى روحانيّت اسلام تناسب ندارد. به حركت درآوردن جامعه و نرساندن توده ها را به مقصد چگونه قابل قبول تواند بود؟ اگر اصل بنيادين تعهّد قرآنى و عدالتخواهى اسلامى و زهد پيشگى علوى و حقوق شناسى سجّادى و انساندوستى جعفرى دركار نباشد, ديگر چه چيز مى تواند ارزش داشته باشد, بويژه در كار يك انقلاب؟!
بنابر يادآوريهاى گذشته, بخوبى روشن مى شود كه ركن موفقيّت عرضه اسلام در جهان امروز, آگاهى است. اسلام خود نيز دعوت به آگاهى و زمانشناسى كرده است. ما چيزى از خود بر اسلام نمى افزاييم (دريا نيازمند فزودن قطره نيست), ليكن به توجه كامل به همه ابعاد اسلام فرا مى خوانيم, يعنى به تعبير احاديث: (تفقّه در دين), تفقّه به معناى فقه دانى و فقه خوانى نيست, تفقّه يعنى همه فهمى دين, همه ابعاد دين را با هم فهميدن و در ارتباط با هم درك كردن, و مثلا به هنگام بحث در مالكيّت و آزادى دادن به آن, مسئله عدالت و قسط را فراموش نكردن. اگر مالكيّت يعنى (داشتن), تا آن اندازه كه برخى تصوّر مى كنند آزاد باشد (و اِتراف و مصرفهاى اشرافى ـ كه لازمه داشتن آنچنانى است ـ در كنار زندگى محرومان روا باشد), جامعه, جامعه ابوسفيانى و اشرافيّت اموى است نه جامعه محمّدى … جامعه, جامعه معاويه است نه جامعه على (ع).
دين اگر بخواهد زندگى معنوى مردم را تأمين كند و بعد روحى آنان را بسازد, ناچار بايد به بعد مادى بپردازد. اين حديث معروف كه پيامبر اكرم (ص) فرمود, (تا نان نباشد نماز نيست) (لولا الخبزُ ماصَلَّينا …), يعنى همين. يعنى تا عدالت نباشد مردم به حق خود نمى رسند. و تا مردم به حق خود نرسند فقر و كمبود بيداد مى كند. و تا فقر و كمبود بيداد كند, سخن از تعهّد ها و اداى تكليفها گفتن ژاژ خالي است. پس بايد, به (تفقّه در دين) روى آورد, يعنى فهم همه جانبه دين. براى عرضه اسلام, فضل اسلامى و معلومات حوزه اى كافى نيست, فهم اسلامى نيز لازم است. اين است كه بايد, به منظور كسب موفقيّت در عرضه اسلام ـ حتى در داخل جامعه ـ از اهميّت نشر آگاهى در حوزه ها ـ چنانكه در پيش نيز گذشت ـ غفلت نكرد, بلكه بايد اين حركت را بصورتى جدى پى گرفت, و آن را يكى از معيارهاى (تصفيه حوزه ها) قرار داد, يعنى هر كس از (آگاهى لازم) برخوردار نيست نيز كنار گذاشته شود, در هر سطح, مانند كسى كه از (تقواى لازم) برخوردار نيست. (تقوى) در ارتباط با (آگاهى) ارزش دارد, وگرنه, عابد ناآگاه به تعبير احاديث, (حمار الطّاحونه) است. و آنچه ضرورى و سازنده است آگاهى در همه ابعاد است:
ـ آگاهى فرهنگى,
ـ آگاهى سياسى,
ـ آگاهى اقتصادى,
ـ آگاهى تربيتى,
ـ آگاهى هنرى,
ـ آگاهى علمى,
ـ آگاهى اجتماعى,
ـ آگاهى حقوقى,
ـ آگاهى تجربى,
ـ آگاهى اقدامى,
ـ آگاهى تبليغى,
ـ آگاهى دفاعى, و…

و ما بايد بدانيم ـ و بخوبى بدانيم ـ كه همانگونه كه هوا براى حيات جسم ضرورى است, و جسم بدون هوا مرده است, آگاهى نيز براى حيات روح ضرورى است, و جان بدون آگاهى مرده است. و مرده چگونه مى تواند زندگيساز باشد و زندگى بسازد؟ خفته را خفته كى كند بيدار؟ امام صادق (ع) ـ آموزگار بزرگ آگاهى و بيدارى در برابر همه جريانهاى تهاجمى و انحرافى ـ مى فرمايد: (العالمُ بزمانِه لاتَهجُمُ عليه اللّوابِس), يعنى تنها انسان زمانشناس آگاه است كه مغلوب نمى شود, و مسائل پيچيده بر او چيره نمى گردد, و مى تواند حوادث را قبل از هجوم آنها بشناسد و آماده چاره كردن گردد. آرى, چون آگاه است حتى مسائلى كه پوشش سازى شده باشند و در لباس حق بجانب درآمده باشند, او را گول نمى توانند زد و فريب نمى توانند داد, و او را غافلگير نتوانند كرد.
اينكه مى گوييم, (فضل اسلامى) كافى نيست, (فهم اسلامى) لازم است, براى اين است كه فضل به معناى مجموعه اى از معلومات و اصطلاحات و محفوظات ـ هر چند زياد ـ منافاتى با (ارتجاع) ندارد. ما فاضل و عالم مرتجع بسيار داشته ايم و داريم, در مقام فضل, معركه, و در مقام فهم, تهلُكه … در واقع, اسلام به ذات خود مشكلى ندارد, مشكل در برداشتهاست. اگر برداشت مترقى بود, تبعيّت از اسلام نيز كاملاً مترقى خواهد بود, و (تعبّد) در اين صورت, عين (تعقّل) است; زيرا محتواى هيچ مكتبى, عقلانى تر و مستدل تر و موزون تر از محتواى اسلام نيست. و اگر برداشت ارتجاعى بود, تبعيّتها ارتجاعى خواهد بود و آثار و نتايج نيز ارتجاعى. و چون مرتجعين اجازه برداشت آگاهانه به كسى نمى دهند, و خود نيز برداشتى آگاهانه ندارند, درنتيجه, جامعه را به عدم آگاهى سوق مى دهند. و فاجعه عظمى اين است.
هنگامى كه عقول به اندازه كافى نيرومند نبود, و افكار عقب افتاده و اذهان بسته بود, و از پيچيدگيهاى لازم ـ كه از آگاهيهاى دوازده گانه ياد شده حاصل مى شود ـ برخوردار نبود, برداشتها ارتجاعى خواهد بود, و عرضه ها نيز ارتجاعى … و در اين صورت جامعه ـ در وجه عمومى خود ـ كشيده مى شود به ناآگاهى و عوام سالارى و آگاهى زدايى و آگاه گريزى … و اينجاست كه درخشندگى خورشيد دين و تعاليم آن, در اذهان قشر ناآگاه از دين و متون آن, كاستن مى يابد, و شور جوانان آگاهى گرا فرو مى نشيند. و در چنين اوضاع و احوالى, تسلّط ناآگاهان بر جامعه و شئون آن, روز بروز فزونى مى گيرد, و كنار گذاشتن آگاهان و آگاهى پراكنان اصل مى شود. و در اين عينيّت ـ عينيّت منحط ـ بزرگترين زيان به دين خدا, و مجاهدات انبيا (ع), و تعاليم اوصيا (ع), و خون شهدا وارد مى شود. و جناح انديشمند جامعه از دين ـ يا اظهار تديّن و ديندارى ـ مى برد و مأيوس مى گردد, و تعبّد (متعقّلانه) دين را كه در ذات خود, روشن ترين و پر محتوا ترين فصل حيات روحى انسان است, تحجّر مى خواند, و حضور دين در جامعه را عامل ركود مى شمارد …
واقع اينست كه انسان آگاه و صاحب شناخت زمانى زير بار درك ارتجاعى (غير زمانى) و عرضه ارتجاعى و موضعگيرى ارتجاعى نمى رود. و دين كه در جوهر خود امرى كاملا تعقّلى است, اگر در اسارت ارتجاع قرار گرفت, گستره نفوذ خويش و قدرت و شايستگى خويش را ـ مظلومانه ـ از دست مى دهد و به تعبّدطلبى متهم مى گردد, در حالى كه دين همواره به تعقّل فرا خوانده است و فرا مى خواند و آگاهى را ملاك ارزشها مى داند, و پذيرشهاى غير تعقّلى را نمى پذيرد; و حتى در آفاق بلند قلّه هاى راستين تربيت ژرف انسانى, اين شعار شورآور را درمى دهد كه (ليتَ السِّياطَ على رؤوسِ أصحابى لِيَتَفَقَّهُوا في الدّين), كاش بر سر شاگردان (پيروان) من تازيانه فرو كوبند, تا دين را درست و كامل بفهمند. و آيا اينچنين مكتبى كه با اين درجه اطمينان از خود سخن مى گويد, اگر اسير برداشتهاى ارتجاعى شد, مظلوم نيست؟ اينكه مى فرمايد كاش بر فرق جويندگان دين تازيانه بكوبند, تا هرچه بهتر آن را بفهمند, معنايش اين است كه هرچه بيشتر در آن غور كنند و آن را بكاوند به صحت و عقلانيّت و استوارى و مايه دارى و غنا و استقلال آن بيشتر پى مى برند. پس چه باك, بگذار پيوسته بكاوند, و پيوسته بيابند. تعاليم را بكاوند و معالم را بيابند. آموزشها را بكاوند و به پرورشها و ساختنها برسند.
اگر برداشتهاى سخنگويان دين ـ در هر مقام, از طلبه تا مرجع تقليد ـ برداشتهايى آگاهانه باشد, و با شناخت زمانشناسانه و در جهت پاسخگويى به نيازهاى اصلى انسان نو انجام يافته باشد, براى هر فرد آگاهى, و هر گروه آگاهى, و هر جامعه آگاهى قابل قبول و در خور پيروى است, زيرا ـ چنانكه اشاره اى گذشت ـ هيچ فرد آگاه و هيچ گروه آگاه و هيچ جامعه آگاه, چيزى نابتر و عقلانى تر و مترقى تر و سازنده تر و زندگيساز تر و تعالى آفرين تر و جامع تر از محتواى اصيل اسلامى ندارد, تا در مقام مقايسه, از اسلام بگذرد و به آنچه خود دارد بينديشد, و به محتواى فراتر از محتواى اسلامى و قرآنى روى آورد. اينست كه مسئله امروز اسلام مسئله آگاهى روحانيّت اسلامى است در همه جهان اسلام. امروز ذهنيّت سرخورده و در عين حال پيچيده انسان معاصر, آماده پذيرش پيامى نجاتبخش است, و اسلام داراى چنين پيامى هست حتى براى عصرهاى آينده, با هر چه پيشرفت … تنها مسئله, مسئله پيام رسانان و پيامگزاران اسلام است!
بشريّت امروز مانند جنگلهايى است سوخته در كوير سوزان ضلالت قرن بيستم … و اسلام آن درياى موّاجى است كه مى تواند از زمين و آسمان بر اين جنگلها ببارد, و آنها را از نو سرسبز و ثمربخش سازد, ليكن ميان اين دريا و اين انبوها انبوه تشنگان, مبلّغان و عالمان و مؤلّفان اسلام قرار دارند, اينانند كه اگر به اندازه يك ليوان از اين دريا برگيرند به اندازه يك ليوان تشنگان را سيراب مى كنند, و اگر به اندازه يك بركه بردارند به اندازه يك بركه … و اگر دريا را بتوانند سرازير كنند كه چه از اين بهتر و بالاتر … أشرَقَتِ الأرضُ بنور ربّها … و اگر هيچ چيز بر نگيرند كه هيچ … و اين مقياس كه بعنوان مثال ياد شد, هم در جهت كم صادق است و هم كيف, هم اندازه برداشت و هم چگونگى برداشت.
در پيش اشاره كرديم ـ و همچنين در برخى نوشته هاى ديگر ـ كه اسلام بايد بازشناسى شود, و حقايق ناب و سره آن در همه ابعاد از قرآن كريم استخراج گردد, و با معيار سنّت (حديث پيامبر (ص) و اوصيا (ع)) تشريح يابد, و در دسترس مسلمانان ـ در درجه اول ـ و جهانيان ـ در درجه دوم ـ قرار داده شود.
اسلام توان ساختن انسان نو را دارد, بشرط آنكه خالص و كامل فهميده شود. در اين دو قيد دقت كنيد: (خالص) و (كامل). فهم امتزاجى و التقاطى اسلام فهم اسلام نيست. فهم ناقص و اجزائى اسلام نيز فهم اسلام نيست. فهم امتزاجى اسلام ما را از نوآوريهاى قرآنى محروم مى دارد و ميان ٢تا٦ هزار سال به عقب مى راند, به زواياى انديشگى يونانيان و هنديان و بابليان و… و فهم ناقص اسلام ما را از عرضه جامع آن ناتوان مى سازد, و به انزواى جهانى مى كشاند. و اين باز شناسى اسلام كه بدان فرا مى خوانيم, يك حركت عظيم انتقالى است نه يك تدوير وضعى. بايد ذات ديدها و دركها و انديشه ها تربيت شود و تحوّل يابد نه پاره اى ظواهر. مقصود از اين بازشناسى, نوسازى عرضه است, به منظور نجات انسان نو. انسان نو هم فقير است و هم متكبّر. و كار با فقير متكبّر مشكل است. اگرچه تكبر در فقير صفتى ممدوح است بويژه در برابر توانگران, ليكن از دو سو مشكل ايجاد مى كند, يكى اينكه فقر خود را اظهار نمى دارد تا كسانى به او كمك كنند, ديگر اينكه از پذيرش كمك سرباز مى زند.
انسان نو, بواقع فقير است و بينوا, از معنويّت حقّه كه سرمايه اصلى انسان است محروم است و دستش تهى است, از اين جهت فقير است و محتاج. و به علم و صنعت و اختراعات مادى خويش فريفته است, و از اين جهت مغرور و متكبّر … اين است كه فقر خويش را پوشيده مى دارد ـ و چه بسا در مواردى به اين فقر توجه حاصل نمى كند ـ و اينست مشكل بزرگ انسان نو: نيازمندى بى خبر از نياز خويش, يا نامعترف به نياز.
زندگى انسانى داراى دو ركن است كه در صورت فقدان يكى از از اين دو ركن يا هر دوى آنها, زندگى حيوانى خواهد بود نه انسانى, يعنى جنبه هاى حيوانى انسان در تكاپو و تزايد خواهد بود مانند حيوانات. و اين دو ركن اينهاست:
١ـ عبادت.
٢ـ عدالت.

عبادت يعنى توجه به خدا, و عدالت يعنى توجه به خلق خدا; عبادت يعنى خدمت به خدا, و عدالت يعنى خدمت به خلق خدا. و جز اين دو, چه چيز در زندگى انسان هست, كه با آنچه در دنياى حيوانات مى گذرد, تفاوتى جوهرى داشته باشد؟
زندگى اقيانوسى است ناپيدا كرانه … و انسان چونان زورقى بر سر امواج اين اقيانوس روان است, و جامعه هاى انسانى چونان كشتيى بزرگ. در اين اقيانوس, براى رسيدن به ساحل نجات, دو چيز لازم و ضرورى است:
١ـ قطبنما,
٢ـ باد شرطه (باد موافق).

قطبنماى درياى زندگى توحيد است و عبادت, و باد موافق كه كشتى را به ساحل هدايت مى كند عدالت است و قسط; وگرنه سرانجام حركت, سقوط است در گرداب هلاكت ابدى و شقاوت جاودانى.
و سفينه نجات قرآن است و اهل بيت (ع), يعنى كتاب خدا و مفسّران معنى شناس كتاب خدا … و نيازمند به بهره ورى از اين سفينه و كشتى انسان هر عصر است. و فراخوانان بشريت به نشستن در اين كشتى سخنگويان اسلامند. و سخن فرا خوانان هر عصر بايد به زبان اهل همان عصر باشد (وماأرسَلنا من رسولٍ إلاّ بلسان قومِه ليبيّن لهم), و گرنه مردمان آن را نمى فهمند و بدان گوش فرا نمى دهند و به كشتى نجات درنمى آيند; پس تكليف بسيار مشكل است.
و اين بازشناسى اسلام و شناخت مجدّد كه مى گوييم ـ چنانكه اشاره شد ـ چيزى درحدّ نوسازى مدرسه ها, و چاپ تازه كتابهاى درسى حوزه ها, يا حتى تغيير شكل صورى و سطحى در تأليف آنها نيست; بلكه مقصود شناختى است در ارتباط با انسان نو, جهان نو, فكر نو, فرهنگ نو, اقتصاد نو, هنر نو, نگرش نو, تبليغ نو, و دهها مسئله نو, و رابطه نو, و شغل نو, و كار نو, و روش نو, و نگرش نو كه در زندگى انسان معاصر رخ نموده است, و لحظه بلحظه تحول مى يابد و نوتر مى شود, و انسان معاصر هر دم ـ از درون و برون ـ با آنها دست بگريبان است.
و بيقين توجّه داريم كه (تزكيه) (ساختن انسان) و (تعليم) (آموختن انسان), كه لبّ رسالت دين است, همواره در معرض هجومهاى گوناگون مرئى و نامرئى مسائل ياد شده و نوها و نوينهاى زمان قرار دارد. از اين رو فرد سازى (تربيت) دينى و جامعه پردازى (سياست) دينى, در دنياى نو, بدون شناخت نوهاى ياد شده و نوآوريهاى مداوم, مشكل بلكه غيرممكن است, و به مرحله موفقيّت آميزى از آن نميتوان رسيد.
بنابر آنچه باشاره ياد شد, غفلت از اين چگونگيها و مسائل به منزله پرتاب كردن خويش است به پشت كوهها و قلّه ها, و پرتاپ كردن خرد و تشخيص خود به ماوراى سده ها و اعصار, و عقب نگاهداشتن جامعه در همه ابعاد, حتى بعد دفاعى … زيرا هنگامى كه مربّيان اجتماع, تطوّرات جديد را نشناختند و از اهميت آنها در زندگى غفلت ورزيدند, از شناخت صنعت جديد نيز محروم خواهند ماند. و هنگامى كه از شناخت صنعت جديد محروم باشند, از اسلحه جديد نيز بى اطلاع خواهند بود, و در اين صورت, عمل به تكليف قطعى آيه مهم سوره (انفال) را نيز ترك خواهند كرد, و موجوديّت اسلام و مسلمانان را در خطر خواهند افكند. در اينجا نكته اى را يادآورى مى كنم كه چه بسا از خلال سخن معلوم شده باشد. و آن نكته اينست كه بدست آوردن آگاهى ياد شده و درك زمانشناسانه, يك تكليف شرعى است (نه يك فضل اضافى), بويژه براى طلبه و روحانى و عالم دينى و واعظ و مدرّس و مجتهد, و حتى معلّمان و دبيران شرعيّات در دبستانها و دبيرستانها, و كسانى از استادان دانشگاهها كه در مقوله دين سخن مى گويند, و بانوانى كه جلسات و محافل مذهبى دارند و جمعى ديگر از بانوان را تربيت مى كنند, و نويسندگان و مؤلّفان مذهبى, و گردانندگان نشريات مذهبى, و مديران انتشارات مذهبى, و برنامه ريزان مسائل مذهبى در رسانه هاى گروهى و… و هركس در هرجا از مذهب سخن مى گويد و به عرضه مذهب مى پردازد, در داخل كشورهاى اسلامى يا در كشورهاى ديگر جهان, و از همه ويژه تر و ضرورى تر, روحانيان و عالمانى كه به كشورهاى غيراسلامى سفر مى كنند و در آنجا به عرضه اسلام مى پردازند.
قشرهاى نامبرده اگر افرادى ناآگاه و مرتجع باشند, و از جريانهاى ارتجاعى الهام بگيرند, و از درك زمانگراى بى بهره باشند, و از ماهيت حيات و انديشه انسان معاصر خبر نداشته باشند, روح تأخّر و واپسگرايى را در ديگران مى دمند. و اين چگونگى كمكى بزرگ است به استعمار و استكبار جهانى, كه درصدد مبارزه با آن هستند, يعنى اداى تكليف.
استعمار و استكبار تنها در ميان مردم عقب مانده و جامعه هاى ناآگاه مى تواند نفوذ كند و سيطره يابد و زندگى آنان را در خدمت خود قرار دهد, و پايه هاى استضعاف را هرچه محكمتر كند, چنانكه تجربه گواهى راستين است … اكنون مى نگريد كه مسئله به اين سادگى نيست كه هركسى به خود اجازه دهد كه در جامعه اسلامى فعّاليت كند: درس بدهد و حوزه داشته باشد, مدرسه داير كند, مردم را گرد آورد, انتشارات داشته باشد, كتاب بنويسد, سخنرانى كند, مجمعهاى دينى تشكيل دهد, هيئتهاى حسينى راه بيندازد, منبر برود, مريد تربيت كند, مدارس دينى و علوم دينى داير نمايد, دبستان و دبيرستان و دانشكده هاى منتسب به دين و مذهب تأسيس كند, انجمن اسلامى پديد آورد, و هرچه و هر امرى كه به گونه اى مربوط به دين مى شود. اين اقدامها همه تنها براى انسانهاى آگاه و متعهّدى جايز است كه حضورشان در فعّاليتهاى ياد شده, مايه رشد افراد مربوط, و اعتلاى جامعه, و روشنى اذهان و تعالى انديشه ها, و تبرّز فردى و اجتماعى مسلمانان و اعضاى جامعه اسلامى باشد, چه مرد و چه زن, و چه پير و چه جوان …
همه مشكلات اجتماعى مسلمين, از چندين سده پيش, از بد فهميدن اسلام و بد فهماندن اسلام است. در همين انقلاب نيز, بازگشت مجدد امپرياليسم داخلى و شيوع بيسابقه ظلم اقتصادى و محروميّت آفرينى (و به تعبير امام على بن ابيطالب (ع): (كظّه ظالم و سَغَب مظلوم)), و سرخوردگى بسيارى از نسلها, بطور عمده از چگونگى ديد و درك برخى مايه گرفت, و دشمن نيز چون آن را شناخت از آن بهره برد, و گرگهاى داخلى نيز با تكيه بر آن كردند آنچه كردند.
مربّيان جامعه هاى اسلامى, در چهار قرن اخير, مرتكب تقصيرى نابخشودنى شدند, شما تاريخ چهار سده اخير را مورد دقت قرار دهيد و بنگريد كه با آنهمه تحوّل و دگرگونى در زندگى انسان, و آن حوادث مهم فكرى و انديشه اى در اختراع و تمدن, و فرهنگ و زندگى, و اقتصاد و حيات, كه همه بر انسان و اعتقاد و انديشه و زندگى انسان اثر مى گذارد, ما مسلمانان چه كرديم و علماى جوامع اسلامى چه كردند؟ و سرگرم چه چيزها بودند و هستند, و در پهنه هاى حياتى ياد شده چه گامى پيش هشته اند؟ با اينكه قرآن كريم اينهمه ما را به تعقّل و تفكر در جهان و در نفس خود فرا خوانده است, و از ذهنى گرى و بحثهاى ذهنى پرهيز داده است, و به سير در آفاق و انفس ترغيب نموده است; و با اينكه روزى سردمدار علم و تمدن بشرى ما بوديم, و مايه اصلى آنچه غربيان دارند از ما مسلمانان است (از ما گرفتند و به زبان ما بكار بردند). و چرا اينچنين شد, براى دورى شدن از قرآن و تعاليم قرآن, و غرق گشتن در ذهنگراييهاى فلسفى و امثال آن, و رواج افكار صوفيانه در جامعه هاى اسلامى … كه تا هم امروز نيز ادامه دارد …
در اين چهار سده ـ كه سده هاى مهم تحوّلات تاريخ انسان است ـ هرچه آنان در جهان كاويدند و انديشيدند, ما در غفلت بسر برديم و در مطالب تكرارى غرق شديم, و بسيارى از مسائلى را كه چيز چندانى نيز نبود علم پنداشتيم و بهترين استعدادها را صرف آنها كرديم, از حقيقت قرآن بدور, و از واقعيّت جهان بيخبر … و در بحثهاى لفظى و شبه لفظى غرق, و توده هاى اهل قبله رها گشته در دست بيخبرى و عقب ماندگى, و بشريّت در حال تحوّل روز افزون, تا جايى كه اكنون يك قرن است كه همواره جانوران خون آشام مسلّح, همه جا پيكر مسلمانان را به خاك و خون مى كشند, و هيچ كس قدرت دفاع ندارد. و اين حيوانات نااهل, مشتى حيوانات كريه ديگر را در داخل كشورهاى اسلامى بر مسلمانان چيرگى دادند, تا از هيچ نقطه اى براى دفاع از اين كليّت مظلوم دستى بلند نشود… و ايكاش امروز ـ گرچه بسيار دير است ـ تكانى مى خورديم و بيدار مى شديم و به خود مى آمديم …
اشاره كرديم كه اين شناخت كه از آن سخن مى گوييم و بر آن تأكيد مى كنيم, مقوله اى است جدا از ديگر سخنها, زيرا تأكيد نخست ما بر شناخت جامع و خالص و آگاهانه محتواى قرآنى است با كمك شرح قرآن يعنى احاديث. كليد فهم قرآن رجوع به احاديث اهل قرآن است يعنى اهل بيت وحى و نبوّت. در احاديث متواتر و مسلّم ـ در نزد محدّثان سنى و شيعه ـ رسيده است كه پيامبر اكرم (ص), كه بانى اصلى هدايت اسلامى است فرموده است: (من دو عامل هدايت در ميان شما مى گذارم و مى روم, كه اگر به هر دوى آنها چنگ در زديد, راه خواهيد يافت و گمراه نخواهيد گشت: قرآن و اهل بيت خود) و نيز فرموده است: (أنا مدينةُ العلم وعليٌّ بابُها) ـ شهر جامع علم هدايت و سعادت منم, و على در ورود به آن شهر جامع است. پس نخست بايد به شناخت خالص و آگاهانه محتواى قرآنى پرداخت از راه آن, و سپس به شناخت آگاهانه محتواى زمانى.
سرمايه عظيم براى نجات انسان تيره بخت و مضطرّ اين قرن قرآن است (و چگونه انسان, تيره بخت و مضطر نيست, كه يا مى كشد يا كشته مى شود), پس بايد اين سرمايه عظيم را نخست شناخت, و سپس شناساند, و در دسترس بشريّت قرار داد و بر بشريّت عرضه كرد, تا مورد بهره بردارى انسان معاصر و آينده قرار گيرد. اينست كه براى حوزه هايى كه خود را موظف به عرضه اسلام مى دانند ضرورى است كه به شناخت محتواى قرآن روى آورند, با همه ابعاد آن; و به شناخت محتواى زمان, با همه ابعاد آن. پس تأكيد بر دو شناخت آگاهانه است:
١ـ شناخت آگاهانه قرآن.
٢ـ شناخت آگاهانه زمان.

بدون شناخت آگاهانه قرآن, هرچه بگوييم پوچ است, و بدون شناخت آگاهانه زمان, هرچه بكنيم هيچ … ٢ـ ذات اسلام و مسلمانى ما
مكتبها و مذهبها و برنامه ها و آيين ها, در بيشتر موارد, نخست تدوين مى يابند و سپس به مورد اجرا گذاشته مى شوند. اكنون مى خواهيم باختصار ببينيم كه اجرا چيست و چه مراحلى دارد. اگر ديديم مكتبى يا برنامه اى چنانكه بايد نتيجه بدهد نتيجه نداده است, نمى توانيم بيدرنگ بگوييم: (معلوم مى شود ناقص است, يا غير عملى است). در واقع, در اينجا پنج موضوع وجود دارد كه از نظر عقل و تجربه, و با توجه به روش علمى, بايد همه آنها را در معادله وارد كرد:
١ـ ناقص بودن.
٢ـ عملى نبودن.
٣ـ ضعف برداشت.
٤ـ ضعف اجرا.
٥ ـ موانع بازدارنده.
يعنى اگر از مكتبى نتايجى كه بايد گرفته شود گرفته نشد, بايد به تحقيق و تحليل بپردازيم تا روشن شود كه كداميك ـ يا كدام چند ـ از پنج موضوع مذكور باعث بى نتيجه ماندن, يا به نتيجه كامل نرسيدن شده است:
ـ آيا در اصل, ناقص است؟
ـ آيا غير عملى است؟
ـ آيا برداشت درستى از آن نشده است؟
ـ آيا اجرايى در خور نداشته است؟
ـ آيا با موانعى برخورد كرده است؟
ـ و آيا يكى از اين امور بوده است يا چند تا؟
و بايد در نظر بگيريم كه در بُعد موفقيّت يك مكتب دو عامل از همه مهمتر است:
١ـ برداشت درست.
٢ـ اجراى شايسته.

برداشت درست متوقف است برآگاهى از جوهر مكتب و مسائل و اهداف آن; و اجراى شايسته متوقف است بر وجود مجريان شايسته و واجد شرايط و صاحب صلاحيّت.
قرآن كريم يك مكتب كامل و عملى است براى ساختن فرد و جامعه, يعنى هم تربيت (ساختن فرد), و هم سياست (ساختن جامعه), هر دو را دارد, آنهم بطور كامل و عملى. اينكه مى گوييم: (كامل), بيايند و بر مبناى علمى, و با دقيقترين روش, اصول و مبانى و ابعاد تربيت اسلامى و اصول و مبانى و ابعاد سياست اسلامى را, با هر مكتب و مذهب و مرام و مسلك كه در جهان بوده و هست مقايسه كنند, و بنگرند كه آيا كاملتر از اسلام وجود داشته است يا وجود دارد؟ واينكه مى گوييم; (عملى), براى اين است كه خداى دانا به وسيله پيامبر حكيم اين مكتب را به بشريّت ارزانى داشته و همواره بر عمل كردن به آن تأكيد ورزيده است, و اين بزرگترين دليل است كه عملى است. اسلام ـ مثلاً ـ نگفته است واجب است مردم روزى پنج بار با تن خويش پرواز كنند, چون عملى نيست; اما گفته است روزى پنج بار نماز بخوانند, چون عملى است. و همينطور بقيّه احكام. از اينكه قرآن كريم مى فرمايد: (إنّ اللّهَ يأمُرُ بالعدل), خداوند اجراى عدالت را واجب كرده است, معلوم مى شود, ايجاد (نظام عامل به عدل) ممكن و عملى است. و از اينكه مى فرمايد: (لِيَقُومَ النّاسُ بالقسط), پيامبران آمدند تا همه مردم نصيب خويش را از زندگى بدست آورند, معلوم مى شود كه ساختن (جامعه قائم به قسط) ممكن و عملى است. پس در مورد (دين اسلام), آن سه موضوع ديگر بايد بررسى شود:
١ـ برداشت؟
٢ـ اجرا؟
٣ـ موانع؟
واقع اينست كه مشكل اسلام در همين سه امر اخير است برداشتها همواره چنانكه بايد نيست. اجراها ضعيف ـ وگاه ضد اهداف اسلامى ـ است, و چگونگى برخورد با موانع نيز نقشى عمده دارد. البته بحث درباره (موانع) و اقسام آن مفصّل است, و بويژه تقسيم موانع به (موانع خودى) و (موانع بيگانه), كه اكنون مجال پرداختن به آن نيست (و ايكاش اين بحث بسيار مهم, بصورتى تحليلى و مشروح, با ذكر موارد و مثالها, و از جمله موارد و مثالهايى كه در انقلاب اسلامى مى توان براى آن يافت, تدوين مى گشت و در دسترس بشريّت معاصر قرار مى گرفت).
اينكه پيامبر اكرم (ص); از نخستين روزى كه دعوت خويش را ـ در سال سوم بعثت ـ علنى كرد, و در ميان جمعى از سران مكّه پيامبرى خود را مطرح ساخت, با قاطعيّت از جانشين (ادامه دهنده راه) خود سخن گفت, و على (ع) را به عنوان (خليفه) و (وصى) و (دستيار) و (همراه) خود معرفى كرد,١ و اين كار را (معرّفى پيوسته على (ع) را) تا صحنه معروف غدير, و حديث ثَقَلين, و قلم و كاغذ خواستن ـ در روزهاى آخر عمرـ براى نوشتن آن, پيگيرى نمود, همه براى همين امر مهم بود, يعنى اينكه بفهماند كه براى پيشبرد اهداف يك مكتب, اجراى مطمئن با برداشتى درست ضرورى است.
و اينكه بسيارى مى پندارند كه پس از در گذشت پيامبر اكرم (ص), تنها على (ع) خانه نشين شد نيز درست نيست; هم على خانه نشين شد و هم قرآن. قرآن كريم بدون برداشت درست و جامع و اجراى صحيح و كامل, چگونه مى تواند فردساز و جامعه پرداز باشد؟ نسخه كدام پزشك حاذقى, بدون فهم درست آن و عمل بر طبق همه بندهاى آن, بيمارى را بهبود بخشيده است؟ پيامبر اكرم (ص) در حديث مسلّم (مدينة العلم)٢ فرمود كه من شهر جامع علمم و على باب و دروازه ورود به آن شهر است. و اين علم جامع, بطور عمده, در قرآن كريم آمده است. و آيا به كدام جا با بستن در آن به روى خود مى توان وارد شد و بهره مند گشت؟ جسم قرآن در ميان مسلمين بود, يعنى كاغذ و خط و جلد, و چه بسيار عالى, از نظر خط, تذهيب, چاپ و ... ليكن روح قرآن چه؟. آيا اگر روح قرآن و حقيقت قرآن بر مسلمين حكومت يافته بود, و فردسازى و جامعه پردازى قرآنى تحقق پذيرفته بود, سرنوشت مسلمانان همين بود؟ اينهمه اختلاف در فقه (مذاهب مختلف) و در كلام و عقايد, و سرانجام شيوع فرهنگهاى بيگانه و بدور از ماهيّت علم قرآنى, در ميان متفكران مسلمان ... و اينهمه دورى از تربيت و سياست والاى قرآنى بر اساس (تزكيه و تعليم), و حكومت جبّاران بنى اميه و بنى عباس... و سپس سلطنتهاى مختلف در گوشه و كنار كشورهاى اسلامى,تا به امروز و اين روزگار... و اين مدّعيان مسلمانى در حجاز! و ... اينها همه از اينجا شد كه پيكر قرآن كريم را ـ بعنوان وسيله رسيدن به اهداف و تسلّط بر توده هاى معتقد ـ در دست گرفتند (مانند قرآنى كه معاويه با ترفندسازى عمروعاص در جنگ صِفّين بر سر نيزه كرد, و خوارج نادان را فريفت); و روح كتاب خدا را و (مَن عندَه علمُ الكتاب) (داناى علم كتاب) را, و باب مدينه علم پيامبر (ص) را كنار گذاشتند, تا جايى كه سپس يزيد رئيس جامعه قرآنى شد ـ معاذ اللّه ـ و امام حسين (ع) شورشى مهدور الدّم؟ منصور دوانيقى رئيس جامعه قرآنى و اميرالمؤمنين, و امام جعفر صادق (ع) منزويى تحريم شده و تحت نظر و... و اينكه على (ع), در (نهج البلاغه) مى فرمايد: (قرآن را تابع آراء خود قرار مى دهند), يا بصراحت مى گويد: (چون مهدى ظهور كند, كتاب و سنّت مرده را زنده مى كند),١ براى همين است, روح قرآن را گذاشتند و جسم آن را برداشتند...
نمى خواهم وارد اين بحثها بشوم, غرضم اشاره اى بود مقدمه وار براى اينكه بگويم, مشكل اسلام, همواره در سه امر اخير است نه دو امر نخست. اسلام برنامه اى است كامل پس مشكلى بعنوان (ناقص بودن ) ندارد, به شهادت محتواى خود, همچنين برنامه هاى آن (عملى) است, به شهادت خدا و پيامبر خدا و ائمّه طاهرين (ع) كه همواره تأكيد بر عمل به قرآن داشته اند, و بر عمل به آن تأكيد مى كرده اند. آرى, اين دو مشكل به هيچ روى متوجّه مكتب سازنده و حياتبخش و سعادت آفرين قرآنى نيست; مشكل همواره در سه موضوع ديگر است: ضعف برداشت (١), ضعف اجرا (٢), و چگونگى برخورد با موانع(٣).
و آنچه در پاره اى از نوشته هاى اخير اين ناتوان ديده مى شود (مانند بخش (تذييل), در كتاب (كلام جاودانه)), ناظر به سه امر اخير است.پس نبايد كسانى موضوع را بد بفهمند يا از آن سوء استفاده كنند. باز تأكيد مى كنم, اسلام مكتبى است كامل و عملى ـ و دلايل اين هر دو موضوع در جاى خود روشن است و مبيّن ـ و اين دو امر (كامل بودن و عملى بودن) به خود اسلام مربوط است و به ذات اسلام (و(اسلام به ذات خود ندارد عيبى)); سه موضوع ديگر هست كه آنها به ما مربوط است و به مسلمانى ما, برداشت, اجرا, برخورد با موانع (و (هر عيب كه هست در مسلمانى ماست)).
و من معتقدم كه سياستمداران امروز ايران نيز مكلفند كه حقايق اسلامى و واقعيّات قرآنى و جوهر مرام ائمّه طاهرين (ع) ـ مفسّران راستين قرآن ـ را به گوش مردم برسانند, و بصراحت بگويند كه ما تا چه اندازه فاصله داريم... حفظ دين خدا به اينست. و اين بنده نيز اگر گاه از اين مقوله (يعنى عدم موفقيّتها) چيزى بر قلم آورده است در ارتباط با سه امر ياد شده است و در راستاى همين تكليف گران الهى, يعنى حفظ حقايق دين جاويد آسمانى, با پذيرش ضعفهاى برداشتى و اقدامى انسان زمينى.
دوست شهيد ما, استاد مطهرى مى گويد: (انقلاب ما, آن هنگام انقلابى واقعى خواهد بود, كه خانواده اى حاضر نشود ايّام عيد براى فرزندان خود لباس نو تهيّه كند, مگر آنكه قبلاً مطمئن شده باشد خانواده هاى فقرا داراى لباس نو هستند)٢.اين سخن بسيار زيباست, و از اين جهت نيز درخور دقت است يعنى تعبير (انقلاب واقعى), چه ممكن است انقلاب صرفاً امرى صورى باشد, و از حد تغيير اشخاص و تبدّل مركز قدرت پيشتر نرود, و گرته هاى حيات اجتماعى, بطور عمده, همانها باشد كه از پيش بوده است; پس بايد ميان اين دو حالت فرق گذاشت.و بنابراين سخن درست, انقلاب ما هنوز تا يك (انقلاب واقعى), فاصله اى بسيار دارد, و آنچه مايه تأسفى عميق است اينست كه هر روز كه مى آيد اين فاصله نه تنها كمتر نمى شود بلكه بيشتر نيز مى شود, و شكافهاى قارونى در زندگيها همواره عميق تر و عميق تر مى گردد. در اين حركت كه در ايران واقع شد, كارهايى مى بايست بشود و نشد, و كارهايى نمى بايست بشود و شد. و عمده ناكامى انقلاب از همينجاست.
به نظر اينجانب مى بايست سرمايه داران در حاكميت نفوذ نمى كردند كه كردند, و مى بايست روحانى به كارهاى اجرايى نمى پرداخت كه پرداخت ١. نتيجه موضوع نخست, محو زمينه هاى حركت به سوى عدالت و ساختن جامعه قرآنى شد براى هميشه; و نتيجه موضوع دوم, ضعف مديريّت و قابليّت هر چه بيشتر نفوذپذيرى شد, بصورتى غير قابل جبران; و مى نگريم كه ضعف مديريّت چگونه بيداد مى كند, و اميدى به سامانيابى نابسامانيهاى گوناگون بر جاى نمى گذارد.
نتيجه موضوع نخست اين شد كه ديگر نتوان به آيات (إنّ اللّهَ يأمرُ بالعدل) و (لِيقُومَ الناسُ بالقسط) و (أوفوا الكيلَ و الميزان) تحقق بخشيد, و همچنين به احاديثى مانند (العدلُ حياةُ الاحكام). كجا سردمداران (كيل و ميزان) مى گذارند روابط اقتصادى سامان يابد و تورم و احتكار و سودپرستيهاى ظالمانه و نرخگذاريهاى سارقانه از ميان برود؟ و در اين صورت چگونه يك انقلاب, انقلابى واقعى تواند بود؟ در جامعه اى كه دست قارونها و ابوسفيانها تا اين اندازه باز باشد و نفوذ آنان تا اين اندازه گسترده, اهداف محمّدى كجا تحقق خواهد يافت, و جامعه قرآنى ـ حتى در صورت ظاهر ـ كجا پديد خواهد آمد؟
و نتيجه موضوع دوم اين شد كه به دهها حديثى عمل نشود كه مى فرمايد چون كار به دست نامتخصصان و ناواردان و اشخاصى غير فنى افتد خرابى آن بيشتر از آبادى است; و فرق نمى كند كه كار در دست خائن باشد يا ناوارد (لا أُبالى إلى مَن ائتَمَنتُ, خائناً أومضيّعاً ـ امام صادق (ع), تحف العقول), در هر دو صورت اوضاع تباه مى شود و سامان زندگى به هم مى ريزد.
و بگذريم از موضوع سومى كه اسرافها و اترافهاست حتى در بناهاى مذهبى, كه اين نيز از مفاسد مترتب بر دو جريان ياد شده است و دليل روشنى است بر بى اعتنايى به مردم و واقعيّات دردناك زندگى مردم. و بگذريم از خرد شدن استخوان مردم در زير بار اجحافها و تعدّيها و سوءاستفاده هاى طاغوتى از اموال و امكانات عمومى (تا جايى كه مجلس مجبور مى شود براى جلوگيرى از آنها قانون بگذارند مانند اواخر دوره طاغوت) كه اين نيز از نتايج دو موضوع مذكور است. و بگذريم از آنكه دشمنان طرّآر, اين چگونگيها را به دين خدا ـ معاذ اللّه ـ نسبت دهند, و قدرت جامعه سازى اسلام را زير سؤال ببرند. در صورتى كه كجا به اسلام عمل شد, و جامعه اى سامان نيافت و ساخته نگشت؟ كجا؟
و بايد در اين انقلاب بر چند چيز تأكيد فراوان و جدّى مى شد, يكى كار درست و تلاش بسيار; ديگرى صرفه جويى در مصرف و ساده زيستى, و سوم سالمسازى روابط اقتصادى... درباره هيچيك از اين امور اقدامى نشد, و خطبه هاى ـ غالباً ـ پر حجم و كم محتواى نمازهاى جمعه نيز به نشر فكر و فرهنگ تلاشگرى و كم مصرفى و سالمسازى روابط اقتصادى نپرداختند, و كسانى چند نيز از ساده زيستى چنان روى گرداندند كه تصور نمى رفت. در واقع كمتر حركتى و اقدامى در اين انقلاب صورت گرفت كه ماهيّت انقلابى داشته باشد. گفته اند كه گاندى مى گفته است (من براى مردم هند چيز تازه اى نياوردم, بلكه آنچه را از تاريخ زندگى قهرمانان اسلام آموختم ارمغان ملت هند كردم) (مجله (الغرى), شماره ربيع الاول١٣٨١ق). آرى, گاندى با اسوه جويى از قهرمانان اسلام ملت هند را نجات مى دهد, و ما با ترك روش بزرگان اسلام ملّت نجات يافته را دوباره به وادى پرخطر و هولناك مشكلات گوناگون سوق داديم. اكنون ـ با تأسّف ـ ما بايد از گاندى مى آموختيم, آن ساده زيستى, آن جامه كم بها, آن نخريسى, و آن بز و استفاده از شير بز را... نمى توان نامى از على (ع) برد, مى گويند, او على بود. بسيار خوب, گاندى چه؟ گاندى كه على نبود. يك مصلح عادى بود, اما از هواها و خواسته هاى خود و نفس خود در راه هدفى بزرگ گذشته بود. هنگامى كه انسان دنبال دنياى خود باشد نه به دين مردم خدمتى تواند كرد, نه به دنياى مردم. و افسوس كه ما مدعيان پيروى از على (ع) در حدى شبيه گاندى هندى نيز چيزى ارائه نداديم, و نتوانستيم مردم را با ارائه اسوه هاى شايسته در جهت سامانيابيهاى انقلابى هدايت كنيم. و اما اينكه مطهرى به خانواده ها اشاره مى كند, براى اين است كه ما مدعى هستيم كه اين انقلاب يك انقلاب ارزشى است, بنابراين بايد در همه قشرها نفوذ خلاّق داشته باشد, و رفتار همه طبق ارزشهاى متعالى اسلامى باشد, ليكن از اين اصل بنيادين در حيات انسانى نيز نبايد غفلت كرد كه تثبيت يا نفى ارزشها, و نفوذ و عدم نفوذ آنها در زندگى, بطور مؤثّر, به دست قدرتها و كيفيت عملكرد آنها و روحيّه و تمايلات صاحبان قدرت است. از اينرو مى نگريم كه (احاديث نبوى) و (نهج البلاغه) و احاديث ديگر, مسئله فقر و غناى مردم را مربوط به چگونگى حاكميت و برخورد آن با اغنيا مى دانند, و ياد آور مى شوند كه حاكميت بايد با فقر و غناى افراطى مبارزه كند و
اجازه ندهد كه مالكيّتهاى آزاد تكاثرى كه سوزاننده ريشه هاى عدالتند در جامعه اسلامى جان بگيرند. اگر جز اين باشد, و خداى ناكرده حاكميت اسلامى خود نيز به گونه اى به سوى سرمايه دارى بگرايد, و سياست حاكم خود طرفدار سرمايه دارى گردد, و در ميان مسئولان كسانى خود اهل مسائل مالى باشند, ديگر چه اميدى به واقعى بودن يك انقلاب توان داشت؟ پس تحقيق در كيفيّت اجرا و احوال ظاهرى و واقعى مجريان ـ و بستگان و وابستگان آنان ـ يك ضرورت است, تا اسلام مقدّس و متعالى از هر گونه ضربه پذيرى تبليغاتى از سوى دشمن مصون ماند, و اعتقاد نسلهاى آگاه حراست شود.
در واقع, امروز, در مقياس عينيّت, و در پيشگاه حقيقت, شرح اين پنج امر وظيفه است:
١ـ كامل بودن دين اسلام.
٢ـ عملى بودن برنامه هاى قرآنى.
٣ـ چگونگى برداشتها...
٤ـ چگونگى اجراها...
٥ ـ چگونگى برخوردها با موانع...
و اين سخن بگذار تا وقتى ديگر. خاتمه
در سر آغازى كه آقايان بر نخستين بخش اين نامه دراز دامن نوشته بودند آمده بود كه (شايد مجموعه آن به بيست بخش برسد) (سال دوم, شماره٩, مهر و آبان ١٣٧٠), و درست بود و حتى اينجانب به بيش از آن (يعنى ٣٠ تا٤٠ بخش) نيز مى انديشيدم, و هنوز سخنهايى و پيشنهادهايى بسيار بود, در ارتباط مستقيم با موضوعات و مسائل, كه پس از آن مقدمات, نوبت طرح كردن آنها بود.
من بار سنگين تجربه اى ٤٠ ساله را بر دوش مى كشم, تجربه اى عميق و گرانبار, در ابعاد گوناگون دين ـ جامعه ـ حوزه ـ زمان ـ فرهنگ ـ انديشه ـ و حماسه. از هنگامى كه به انسان مى انديشيدم (توده هايى محروم از سويى و بخشى برخوردار از سويى ديگر), و به احكام نجاتبخش اسلام فكر مى كردم و (قسط قرآنى) را در نظر مى آوردم, و اين دو را (اسلام و جامعه را) در ذهن خود تركيب مى كردم, به نتايجى شگرف و سرخوشى آور مى رسيدم: نجات انسان محروم (محروم از ماديات و معنويات) و كوتاه شدن دست محروميّت آفرينان, و سرشارى جامعه از ارزش و تعالى...
...درست همانند كسى كه در تاريكستانى بسر برد و به هجوم نوربر آن تاريكستان بينديشد, و سپس بكوشد تا خورشيد سازانى بهم رسند و چاره شب ديجور را بارمغان آورند, و در آن اميدبندد كه شعارآوران, تاريكستان را ـ اگر چه نه همه, ولى در مقياسى قابل قبول و متناسب با شعارـ بدل به روشنستان كنند...
ليكن پس از گذشت اين ساليان, و لمس واقعيّاتى نامطلوب, در ابعاد گوناگون اوضاع, و اطلاع يابى هماره از نابسامانيهايى هر چه بيشتر و خلاف انتظار... و از كسان و عملكردها… به اين نقطه رانده مى شوم كه
(ما قُصِدَ لم يَقَع, و ما وَقَعَ لم يُقصَد);
پس سخن كوتاه بايد والسّلام.
اسفند ١٣٧٢

١ـ بارها ياد كرده ايم كه (قرآن كريم), در بُعد روحى و معنوى و معادى, مردم را دعوت كرده است به توحيد و عبادت خداى يگانه; و در بعد مادى و معاشى (و نيازهاى جسمى و حيات طبيعى), به اقامه عدل و قسط ولاغير. پس همانگونه كه هر جامعه اى كه خدا و اعتقاد به خدا و عبادت خدا در آن حضور نداشته باشد, قرآنى و اسلامى نيست, هر جامعه اى نيز كه عدل و قسط در همه شئون آن (بويژه شئون اقتصادى) حضور نداشته باشد, قرآنى و اسلامى نيست. و شعار و ادعا هيچ واقعيّتى را تغيير نمى دهد.
١ـ مدارك بسيار اين حديث را, از طرق برادران اهل سنّت, در جلد دوم (الغدير) ملاحظه كنيد.
٢ـ مدارك بسيار اين حديث را, ازطرق عالمان اهل سنّت, در جلد ششم (الغدير) ملاحظه كنيد.
١ـ (نهج البلاغه), فيض الاسلام, ص٤٢٤ـ ٤٢٥, شرح عبده, جزء٢, ص٢٩ـ٣٠.
٢ـ (پيرامون انقلاب اسلامى) ص٦٢.
١ـ روحانى مى بايست فقط به (نظارت) بسنده كند. كناره گيرى درست نبود, ليكن نظارت كافى بود. و روحانى خبير و متعهد و قاطع و بى طمع (نه نامتعهد, و دنيا طلب, و سست عنصر و فرصت ج