آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - ترجمه تفسير طبرى - محمدبيگى شاهرخ

ترجمه تفسير طبرى
محمدبيگى شاهرخ

مقدمه:
بررسى تفاسير قرآن، انسان را با دريايى از انديشه ها، كه هر كدام از ابعادى درباره اين كتاب الهى به غور و تفحص پرداخته است آشنا مى نمايد. تاكنون كتابى به اين مقدار مورد بررسى و شرح و تفسير قرار نگرفته است و در اين زمينه تفاسير فارسى از جايگاه بسيار والايى برخوردار است كه نه تنها براى غير فارسى زبانان، بلكه براى اكثر فارسى زبانان هم ناشناخته مانده است.
يكى از تفاسيرى كه به يادگار مانده ترجمه تفسير طبرى است.
در اين فصل برآنيم درباره وجه تسميه اين تفسير، مترجم و يا به تعبير بهتر و دقيقتر مؤلف و اهداف و منابع آن سخن بگوييم. پديدآورنده ترجمه تفسير طبرى
در باب اينكه اين تفسير به وسيله چه كسى نگاشته شده است، مطلبى واضح از مقدمه كتاب به دست نمى آيد. نهايت چيزى كه به دست مى آيد، اين است كه در زمان ملك مظفر ابوصالح و به فرمان او عده اى از علماى ماوراء النهر از شهرهايى مانند بخارا، سمرقند، سپيجاب و فرغانه و… گرد آمدند و از ميان خود، اشخاص عالمتر و فاضلتر را براى اين كار مهم، يعنى ترجمه تفسير طبرى، اختيار كردند و به ترجمه آن پرداختند.١
درباره اينكه اين تفسير به دست چه كسى نگارش يافته است، نظريات متفاوتى ايراد گشته است؛ از جمله آقاى على دوانى اين تفسير را ترجمه بلعمى و تلخيصى از تفسير طبرى ذكر كرده است، بدون آنكه دليلى براى آن بياورد.٢ همچنين بهار، اين تفسير را از بلعمى دانسته،٣ اگرچه بلعمى را فقط مؤلف ترجمه طبرى ذكر كرده است.٤ و ترجمه تفسير را، تأليف گروهى از دانشمندان ماوراء النهر گفته است.٥ آقاى على اكبر شهابى هم اين تفسير را با همكارى جمعى از دانشمندان و فضلاى عصر٦ بيان كرده است.
و همچنين بعضى به استناد كشف الظنون، عده مترجمين اين اثر را بيست نفر نقل كرده اند.٧ و بعضى ديگر چنين نظريه داده اند كه اين تفسير اصلاً ترجمه فارسى تفسير طبرى نيست.٨ و بعضى ديگر آن را به عنوان ترجمه تفسير طبرى معرفى نموده اند.٩
در بين اين اظهارات، نظرى كه در كتاب ادبيات فارسى بر مبناى تأليف استورى درباره ترجمه تفسير طبرى آمده، تا حدى ساختمان تأليف اين تفسير را روشن ساخته است. در آنجا آمده است: (ترجمه تحت اللفظى است، همراه با تفسير كه نخست در چهارده جلد (با تكمله تاريخى در شش جلد و بعدها در هفت جلد) فراهم آمده و گاهى همه كتاب در يك جلد گردآمده است.)١
ولى باز مى بينيم كه تمامى اين اقوال بر اساس مطالعه مقدمه اين تفسير و يا مقايسه صفحاتى از آن با اصل تفسير طبرى مى باشد كه در نتيجه به هيچكدام از آن اقوال به طور يقين، اعتماد نشايد كرد.

* * *

با توجه به مطالعه تمام اين تفسير و بررسى منابعى كه در متن آن مذكور است و نيز بررسى تطبيقى آن با تفسير طبرى و ديگر منابع موجود به اين نتيجه رسيده ام كه مترجم و يا به تعبير بهتر و دقيقتر مؤلف آن، شخص ثالثى است و بعد از آن كه تفسير و تاريخ طبرى در بيست مجلد به فارسى برگردان شد، او اقتباس گونه اى با استفاده از ديگر منابع آن را در هفت مجلد تأليف كرده است. شايد بتوان گفت اين اشتباه يا لغزش علمى را اولين بار ادوارد برون مرتكب شد كه نسخه خطى اين تفسير را ترجمه فارسى تفسير طبرى گمان كرد.٢ و گفته او مبنائى شد براى ديگر دانشمندان و اديبان مانند: ملك الشعراء بهار٣ و ذبيح الله صفا٤ و على اكبر شهابى٥ و ديگران٦… كه اين تفسير را همان ترجمه فارسى تفسير طبرى به حساب آوردند كه در قرن چهارهم در چهارده جلد ترجمه شده است! و حبيب يغمائى هم با اعتماد به همين اقوال درصدد چاپ اين كتاب با نام ترجمه تفسير طبرى برآمد.
در بررسى تطبيقى، مابين تفسير طبرى و اين كتاب به اين نتيجه رسيدم كه: مؤلف اين تفسير فارسى در ترجمه تحت اللفظى آيات به تفسير طبرى نظر داشته است نه به اين معنى كه حتماً قول راجح طبرى را اساس كار خود در ترجمه قرار داده است، گاهى به انتخاب و اجتهاد خود قول مرجوح را انتخاب كرده و به فارسى برگردانده است. (فى المثل درباره ترجمه حروف مقطعه) و در تفسير هم آنجا كه مطالب با تفسير طبرى مطابقت دارد باز به اين معنى نيست كه رأى طبرى مدّ نظر داشته است. چه بسا خود قول مرجوح را به عنوان تفسير ذكر كرده است و اصلاً اشاره اى هم به نظر طبرى نكرده است (مانند تفسير سوره تين). آنچه مى توان درباره اين كتاب گفت اين است كه در ترجمه تحت اللفظى آيات با توجه به تفسير طبرى به اين كار پرداخته شده ولى در قسمت تفسير، مؤلف دست خود را كاملاً بازگذاشته كه از تفسير طبرى و منابع ديگر (كه بطور مستند معرفى مى گردد) استفاده كرده و قصدش اين بود كه خلاصه اى از داستانهاى قرآنى و جريانات تاريخى زمان پيامبر(ص) و بعد از آن را مِن باب پند و اندرز و عبرت ذكر نمايد.
پس بطور خلاصه مى توان گفت كه رابطه ترجمه و تفسير طبرى با اصل تفسير طبرى به قول اهل منطق رابطه عموم و خصوص من وجه است.
و با ديدى دقيق تر و با توجه به مقدمه كتاب مى توان چنين برداشتى داشت كه ترجمه تفسير طبرى در هفت جلد مستقيماً از تفسير طبرى اقتباس نشده است، بلكه تفسير طبرى ابتدا بدون ذكر اسناد به فارسى ترجمه گرديده و بعد از آن شخص ثالثى از روى آن ترجمه فارسى اين ترجمه هفت جلد را تأليف كرده است:
چهل مصحف به زبان تازى ، بيست مجلّد به زبان فارسى ، هفت مجلد.
و آنچه مى توان درباره اين چهل مصحف گفت اين است كه اين چهل مصحف، شامل سى مصحف تفسير قرآن و ده مصحف تاريخ باشد كه هر دو از روايت طبرى بوده، چنانكه درمقدمه آن آمده است: (اين كتاب تفسير بزرگ است از روايت محمدبن جرير الطبرى رحمة الله عليه ترجمه كرده به زبان پارسى و درى راه راست واين كتاب را بياوردند از بغداد چهل مصحف بود.)١ بعد از آن سى مصحف عربى در چهارده مجلد به زبان فارسى ترجمه شد: (… از جمله اين چهارده مجلد فرو نهادند هر يكى نيم سبع، تا جمله همه تفسير قرآن باشد از پس وفات پيغامبر عليه السلام تا آن كه محمد بن جرير ازين جهان بيرون شد…)٢
بعد آن ده مصحف را در شش مجلد ترجمه كردند كه بر روى هم بيست جلد گشت: (و شش مجلد ديگر فرو نهادند تا اين بيست مجلد تمام شد.)٣
پس از آن، از روى اين كتاب بيست جلد و منابع ديگر، كتابى در هفت جلد اقتباس گرديد: (و تفسير قرآن و قصهاى ياران پيغامبر كه بودند از پس و قصهاى اميران مؤمنان كه بودند تا بدين وقت ياد كرديم اندر هفت مجلد، هر مجلدى يك سبع، تخفيف را.٤
به طور خلاصه مى توان مطلب فوق را به صورت زير بيان كرد:
حال براى روشن شدن اين نظريه و اثبات آن به معرفى منابع اين تفسير پرداخته مى شود: منابع ترجمه تفسير طبرى
هنگامى كه به اين تفسير رجوع شود و به ديده تحقيق مطالعه گردد و با تفسير طبرى مقايسه شود، درمى يابيم كه اين كتاب، ترجمه تفسير طبرى به معناى امروزى ترجمه نيست، بلكه منبع اصلى براى نگارش آن، تفسير و تاريخ طبرى مع الواسطـه بوده است و مؤلف با در اختيار داشتن منابع ديگرى، نكات مورد نظر خود را بر آن اضافه كرده است و حتى در بعضى مواقع در ضمن تفسير بيان كرده كه اين مطلب مورد نظر در تفسير محمدبن جرير طبرى نيست و يا بالعكس گفته كه طبرى چنين گفته است. من باب مثال بعضى از آنها ذكر مى شود.

١ ـ ذكر نـام محمدجرير طبرى و نقل قول از او: (و محمدبن جرير چنين گويد: كه طلاق دادن زنان بر ده گونه است…)٥
٢ ـ كتاب سير: (اما محمدبن جرير بدين كتاب اندر قصه خضر گفته است بخلاف اين، اما ما اين از كتاب سير بيرون آورده ايم از گفتار عبدالله بن المقفع و گفتار اصعمى و گفتار دغفل. والله اعلم بالصواب)٦
٣ ـ كتاب تاريخ ابوعلى سلامى: (و اين خبر ابوعلى سلامى اندر كتاب تاريخ بياورده است، باسنادى درست از ضحّاك بن مزاحم و نزّال بن سبرة الهلالى از اميرالمؤمنين على بن ابى طالب صلوات الله عليه…).٧
٤ ـ كتاب مبتدا: و به كتاب مبتدا اندر است كه ابراهيم عليه السلام هرگز هيچ دروغ نگفته بود مگر سه جاى و آن هر سه دروغ بمعنى راست بود…).٨
٥ ـ كتـاب مغازى: (و اندر كتاب مغازى بزرگ چنين گويند كه آن بره بريـان پيش پيغمبر صلى الله عليه بنهادند…).١
٦ ـ تاريخ طبرى: (… و اين مقتل حسين بن على رضى الله عنهما دراز است و محمدبن جرير الطبرى اين بتاريخ بيرون آورده است و مقدار پنجاه ورق است و كسى كه خواهد كه بداند اين قصه از تاريخ برخواند تا بداند…)٢
٧ ـ كتاب فتن: (… اندر كتاب فتن چنين يافتيم كه رستخيز را چهار علامت است كه همه بنزديك ديگر پديد آيد…)٣
٨ و ٩ و ١٠ ـ كتب تفاسير ابن عباس و قتاده و مقاتل: (و اين فصل كه ياد كرده شد تفسير همه مفسران است، گفتار ابن عباس و قتاده و مقاتل و اندر كتابهاى ايشان همه همچنين است.)٤
١١ ـ نقل قول از مجاهد: (و لكن نزد علما و حكما معنى آيت چنانست كه مجاهد گويد صاحب بن عباس:…)٥
١٢ ـ نقل قول از محمدبن حنفيه: (و نيز محمدبن حنفيّه رحمة الله عليه روايت كند از اميرالمؤمنين على بن ابى طالب رضى الله عنه كه او را پرسيدند از معنى (فطفقَ مسحا "بالسوق والاعناق"…).٦
در تفسير طبرى، ذيل آيه ٣٣ سوره ص٧ فقط قول قتاده با ترجمه تفسير طبرى منطبق است و قول ابن عباس منطبق نيست و همچنين از مقاتل و مجاهد و محمدبن حنفيه مطلبى نقل نكرده است.
١٣ ـ مآخذ ديگر، مانند: (و بدين خواب اندر يكى سخن حكمت است نيكو، هر چند محمدبن جرير رحمة الله بدين كتاب اندر نياورده است از بهر آن كه پيغامبران خداى عزّوجلّ گوناگون بوده اند و…)٨
خلاصه تحقيق در اين باره چنين شده است:
نام محمدبن جرير طبرى چهارده بار٩ و نيز دوبار همراه نـام كتاب تاريخ١٠ او آمده است. كتـاب فتن به نقل قول از طبرى دوبار و سه بار هم به تنهايى آمده است.١١ دوبار هم مى گويد اين مطلـب در كتـاب محمدبن جرير طبرى نيـامده كه از مأخذ ديگرى استفاده كرده و يا از نظرات خود مؤلف اين تفسير است١٢ دوبار نيز نـام كتـاب مبتدا ذكر شده است١٣ و يك بـار نام ابوعلى سلامى با كتـاب تاريخش ذكر شده است.١٤
و كتب سير١٥ و مغازى،١٦ سير ملوك١٧ و تفاسير ابن عباس١٨ و قتاده١٩ و مقاتل٢٠ نيز هر كدام يكبار آمده است.
همچنين يك بار هم بدون ذكر نام كتاب يا تفسير از مجاهد٢١ و محمدبن حنفيه٢٢ و مقاتل٢٣ نقل قول كرده است.
در نتيجه مى توان گفت غير از ترجمه چهارده جلدى تفسير طبرى كه مأخذ اصلى اين تفسير به ويژه در ترجمه تحت اللفظى آيات و نكات تفسيرى آن بوده و همچنين غير از ترجمه شش جلدى تاريخ طبرى كه مأخذ اصلى براى ذكر تاريخ انبياء و پيامبر(ص) و حوادث بعد از آن بوده است، هفت مأخذ ديگر علاوه بر آن دو آمده است، با توجه به اينكه قول قتاده٢٤ در تفسير طبرى و نام كتاب مغازى٢٥ و مبتدا٢٦ يك مورد آن و اقوال مجاهد٢٧ و محمدبن حنفيه٢٨ در تاريخ بلعمى نيز آمده است و يك مأخذ هم كه نام آن مشخص نيست كه چه بسا از دقت و ابتكارات مؤلّف اين تفسير باشد.١
به طور خلاصه منابع مورد استفاده در اين تفسير چنين است:
تفسير طبرى (سى جلد) ، ترجمه چهارده جلدى بفارسى
تاريخ طبرى (ده جلد)، ترجمه شش جلدى بفارسى

 

ديگر منابع مذكور:

١ ـ كتاب سير
٢ ـ تاريخ ابوعلى سلامى
٣ ـ كتاب مبتدا
٤ ـ كتاب فتن
٥ ـ تاريخ طبرى
٦ ـ تفسير ابن عباس
٧ ـ تفسير مقاتل
٨ ـ مآخذ ديگر

بنا بر اين نخستين تفسير موجود فارسى، موسوم به ترجمه تفسير طبرى بر پايه منابع ياد شده تدوين گشته است كه اكنون اندكى مفصلّتردر باره منابع ياد شده سخن مى گويم: ١ ـ تفسير طبرى
مهمترين منبع، براى نگارش نخستين تفسير فارسى موسوم به ترجمه تفسير طبرى است، آن هم در دو بعد:
١ ـ ترجمه آيات بر اساس آن صورت پذيرفته است.
٢ ـ اقتباس مطالب تفسيرى بخصوص داستانهاى انبياء سلف و جريانات تاريخى زمان پيامبر(ص).
درباره اهميت كتاب تفسير طبرى، ابوحامد اسفراينى فقيه چنين گفته است: (لَوسا فَرَ رَجُلُ الى الصّين حَتّى يُحَصِّل كتاب تفسيرِ محمدِ بنِ جَريرِ لَم يَكُن ذلك كثيراً او كلاماً هذا معناه)٢ اگر كسى براى تحصيل كتاب تفسير طبرى به چين مسافرت نمايد، چيز زيادى نمى باشد و يا (ابوحامد اسفراينى) كلامى به اين معنى گفته است.
آنچه قابل ذكر است ، اين است كه تفسير مورد نظر ما اقتباسى از تفسير بيست جلدى فارسى است كه در قرن چهارم به نگارش آمده بود ٢ـ تاريخ طبرى
يكى از منابع مهم كه در قسمت تفسير نخستين تفسير فارسى موسوم به ترجمه تفسير طبرى مورد استفاده قرار گرفته ترجمه تاريخ طبرى است كه در قرن چهارم در شش جلد٣ به فارسى ترجمه شده و معروف به تاريخ بلعمى است. اكثر مطالب تاريخى كه تاريخ انبياء و چه جريانات و حوادث زمان پيامبر(ص) و خلفاى بعد از ايشان وامام على و امام حسن و امام حسين(ع) از كتاب ترجمه تاريخ طبرى به اين تفسير راه يافته است. ٣ ـ سيره ابن اسحاق
نام محمدبن اسحاق بن يسار المدنى، مولى بنى المطلّب هم در تفسير طبرى٤ و هم در تاريخ طبرى بسيار ذكر گرديده است.٥ همچنين نام كتب او در ترجمه تفسير طبرى٦ و نيز نام و آثارش در ترجمه تاريخ طبرى٧ موسوم به تاريخ بلعمى آمده است.
ابن اسحاق به عنوان نخستين سيره نويس شرح حال زندگـانى پيامبر(ص) به حسـاب مى آيد و سخنـان زيادى دربـاره مقـام و منزلت ابن اسحـاق ذكر شده است و از جمله كسـانى كه او را ستوده اند: ابن شهـاب زهرى استاد ابن اسحـاق، طبرى، و شـافعى و… مى باشند. وى در طبقه سوم محدّثانى است كه در مدينه احاديث و روايات مربوط به تاريخ و مغازى را جمع آورى كرد، تا جايى كه او را امير المحدثين گفته اند.٨
محمدبن اسحاق داراى چند اثر است كه مشهورترين آن سيره يا مغازى است، كه (اصل كتاب ابن اسحاق به صورتى كه او خود تدوين كرده بود امروزه در دست نيست اما چند روايت كامل و ناقص از آن موجود است كه مفصل تر از همه سيره النبويه ابن هشام (٢١٨ يا ٢١٣هـ) است.١
سيره ابن اسحاق داراى سه قسمت مجزا از هم بوده اسـت: قسمـت اول كتـاب المبتدأ است كه دربـاره تـاريخ عصر جـاهليت بوده و چهـار فصـل داشـت كـه بخشـى از فصل چهـارم آن دربـاره نياكان پيامبر(ص) بـوده، در سيره ابـن هشـام آمده است. قسمت دوم كتاب المبعث است كه درباره زندگانى پيامبر(ص) است. قسمت سوم كتاب المغازى است كه مستندترين و مهمترين بخش از كتاب سيره به حساب مى آيد.
همان طور كه قبلاً بيان شد نام كتاب مبتداء در ترجمه تفسير طبرى آمده است و با توجه به قرائن و آثارى كه موجود است بايد گفت كه مبتداء مذكور در اين تفسير همان قسمت اول سيره ابن اسحاق است و اين مطلب را مصحح٢ سيره ابن اسحاق در مقايسه اى كه بين روايات ابن اسحاق در سيره ابن هشام با تاريخ طبرى و ديگر منابع كرده، به اثبات رسانده است٣ كه از طريق تاريخ طبرى در ترجمه طبرى انعكاس يافته است و كتاب مبتداء يكى از كتبى بوده كه طبرى آن را از احمدبن حماد نوشت٤و آموخت.٥
از ديگر كسانى كه به عنوان مؤلف كتاب مبتداء از باب آشنـايى مى توان نـام برد، مانند اسحـاق بن بشر: كه ابن نديم در فن اول از مقـاله سوم كه دربـاره اخبار راويـان و صاحبان سير اسـت، به معرفى او پرداختـه است.٦ و زادگـاهش بلخ بـود و موطنش بخـارا بود و نيز در بخارا به سال ٢٠٦هـ.ق وفـات يافت.٧ همچنين عبدالمنعم: بن ادريس بن سنان٨ متوفى سـال ٢٢٨هـ. و نيز ابواسحق اسمـاعيل بن عيسى، اهـل بغداد، كه حسن بن علويه قطـان از او روايت كرده است.٩ ٤ ـ آشنايى با كتاب فتن
در ترجمه تفسير طبرى از كتابى به نام فتن مطالبى ذكر شده است و ما براى اينكه بتوانيم به شناسايى مؤلف آن دست يابيم چند نمونه از كتابهايى كه به فتن موسوم اند با ذكر مؤلفان آنها ياد مى كنيم.
ابواسحق: اسماعيل بن عيسى عطار، صاحب (فتن) كه قبلاً در زمره مؤلفين كتاب مبتدا از او نام برده شد.
عبدالله بن محمدبن ابى شبيه: كه ابن نديم او را در زمره فقهايى كه محدث بوده اند، ياد كرده است.١٠
عثمان بن ابى شبيه: متوفى به سال ٢٣٧هـ كه از فقهاى محدث به شمار آمده است.١١
البته بايد توجه داشت در صحاح سته اهل سنت١٢، غير از سنن نسائى١٣ (م٣٠٣هـ)، كتاب فتن و يا ابوابى درباره آن وجود دارد كه به آنها اشاره مى شود:
١ ـ صحيح بخارى، محمدبن اسمعيل بخارى (م٢٥٦هـ.)، ج٨، كتاب الفتن.١٤
٢ ـ صحيح مسلم، مسلم بن حجاج نيشابورى (م٢٦١هـ.)، ج٨، كتاب الفتن و اشراط الساعه.١٥
٣ ـ سنن ابن ماجه، محمدبن يزيدبن ماجه قزوينى (م٢٧٣هـ)، ج٢، كتاب الفتن.١٦
٤ ـ سنن ابى داود، سليمان بن اشعث سجستانى (م٢٧٥هـ.) ج٢، كتاب الفتن و كتاب المهدى(ع) و كتاب الملاحم.١٧
٥ ـ سنن ترمذى، محمدبن عيسى بن سوره (م٢٧٩هـ)، ج٣، ابوابى درباره ياجوج و ماجوج و (خروج) مهدى(ع) و نزول عيسى بن مريم(ع) و آمدن دجال و… دارد.١
* * *
٥ ـ آشنايى با كتاب سير ملوك
در ترجمه تفسير طبرى از عبدالله بن مقفع (١٠٦ ـ ١٤٢هـ) و كتـاب سيـر ملـوك نـام برده شـده و از آن مطـلب نقل شده است كه بدين منـاسبت مختصرى دربـاره او بحث مى شود:
ابن مقفع، نويسنده اى زبردست بوده و مترجم آثار و مكتوبات از زبان پهلوى به زبان عربى بوده است و در دهه آخر عمرش از دين زرتشتى به دين اسلام روى آورد و سرانجام در ٣٦ سالگى به قتل رسيد.٢
ابن مقفّع از ادبا و فصيحانى است كه نثر ادبى (يا فنّى) را ـ به شيوه اى كه عبدالحميد٣ آغاز كرده بود ـ به اوج خود رساند.٤ با اين حال درباره ابن مقفع گفته اند كه شش ماه در حالى كه تمام وسايل آسايش را براى او فراهم آورده بودند كه درصدد معارضه با قرآن برآيد، خود در آخر اقرار كرد كه كلام خداى تعالى چيز ديگرى است و كلام هيچ مخلوق به پاى آن نمى رسد.٥
از ابن مقفع در حدود هجده اثر ذكر كرده اند كه از جمله آنها يكى كليله و دمنه است كه از زبان پهلوى به عربى ترجمه كرده و مهمترين اثر ادبى او به شمار مى آيد و ديگر كتاب سيرالملوك است كه مورد بحث در اين مقاله است.
اين كتاب ترجمه اى از متن پهلوى به عربى است كه ابن النديم آن را خداى نامه فى السير خوانده و حمزه اصفهانى آن را با نام سير ملوك الفرس و يا تاريخ ملوك الفرس ذكر كرده است.٦
اين ترجمه در حدود سال ١٤٢ انجام گرفته و متأسفانه به دست ما نرسيده است و مندرجات آن در كتب ديگران، مانند تاريخ طبرى، حفظ شده است.٧
قـابل ذكر است كه نوشتـن اخبـار پـادشاهـان و سيره ملوك نيز به زبـان فـارسى معمـول بـوده اسـت كه به نـام شاهنامه خوانده مى شده است. مانند شاهنامه ابومنصورى و شـاهنامه دقيقى و شـاهنامه حكيم فردوسى كـه به نظم مى باشد.٨
از كسانى كه در اين بار كتاب تأليف كرده اند: اسحاق بن زيد، صاحب كتاب سيره الفرس، معروف به خداينامه است.٩
در ترجمه تفسير طبرى آنجا كه از كتاب سير١٠ مطلب ذكر كرده است غير از عبدالله بن المقفع، از دو تن ديگر به نامهاى اصمعى و دغفل ياد نموده است كه درباره آن دو نيز مختصراً توضيح داده مى شود.
اصمعى (١٢٣ ـ ٢١٦هـ.ق): عبدالملك بن قُرَيب بن على بن اصمع باهلى، معروف به ابوسعيد اصمعى، از روات و از ائمه و دانشمندان علم لغت و شعر و شهرها بود زادگاه و وفاتش در بصره بود.١١ او شاگرد خلف الاحمر بود١٢ و از علما و دانشمندانى بود كه در دربار هارون داراى حافظه اى قوى بود. او قصايد را با يك بار شنيدن از حفظ مى كرد. در زمان خلافت هارون الرشيد، نديم و هم بزم او به شمار مى رفت و براى او داستانها و روايات شيرين مى گفت و در پايان عمر به بصره آمد.١٣
دغفل: (… ـ ٦٥هـ): دغفل به حنظله بن زيد بن عبده الذهلى الشيبانى،كه در شناختن انساب به او مثل زده مى شود و جاحظ او را از جهت علم و حافظه و بلاغت بى نظير مى دانست. معاويه او را معلم فرزندش يزيد قرار داد.١٤ دغفل در سال ٦٥هـ به دست خوارج به قتل رسيد.١ ٦ ـ تاريخ ابوعلى سلامى
از ديگر اشخاصى كه در اين تفسير نام برده شده، ابوعلى سلامى٢ است كه داراى كتاب تاريخ بوده است. احتمالاً ابوعلى حسن سلامى (قرن٤هـ.) مورخ و مؤلف (تاريخ ولاه خراسان) است٣ و يا عبدالله بن موسى سلامى (متوفى به سال ٣٧٤هـ. در بخارا) است٤ و از كتابهاى اوست (التواريخ) و (نوادر الحكام).
عبدالله سلامى از اهل بغداد بود كه به سمرقند و بلخ و بخارا كوچ كرد. او اديب و شاعر بود و از حافظه بسيار خوبى برخوردار بود كه حكايات و نوادر و اشعار زيادى را از حفظ داشت.٥
مؤلف ترجمه تفسير طبرى از كتاب تاريخ ابوعلى سلامى مطلبى را ذكر كرده كه در سلسله سند آن، به ضحاك بن مزاحم و نزال بن سبرة الهلالى استناد كرده است كه به معرفى آن دو نيز پرداخته مى شود:
ضحاك بن مزاحم بلخى، (متوفى ١٠٥ يا ١٠٦هـ.ق): او از مفسران بزرگ اهل سنت و از راويانى است كه در تفسيرهاى شيعه، مانند تبيان شيخ طوسى و مجمع البيان شيخ طبرسى و روح الجنان شيخ ابوالفتوح رازى، بسيار از او نقل روايت شده است.٦ سفيان ثورى در علم تفسير چهارتن را توصيه كرده است: سعيدبن جبير، مجاهد، عكرمه، و ضحاك.٧
از جمله كسانى كه از ضحاك روايت كرده اند، مقاتل بن سليمان است. البته قابل ذكر است كه ضحاك نزد شيعه معتمد و محل وثوق نمى باشد.٨ چون به طور كلى شيعه در مسائل تفسيرى به قول معصوم(ع) و ناقلان آن استناد مى كند و قول ديگران را به شرطى مى پذيرد كه با گفتار ائمه معصومين مطابقت داشته باشد.٩
نزّال بن سبرة الهلالى:
نزّال بن سبرة الهلالى الكوفى از پيامبر(ص) و ابوبكر و عثمان و على(ع) و… روايت كرده است و از كبار تابعين به شمار مى رود كه ضحاك بن مزاحم و اسمعيل بن رجاء و شعبى از جمله كسانى اند كه از او روايت كرده اند.١٠ ٧ ـ مقاتل
از ديگر راويانى كه در اين تفسير از او نقل قول شده و در مقابل گفتار طبرى مطرح گشته است مقاتل١١ است كه به معرفى او پرداخته مى شود. قابل ذكر است كه در روايات تفسيرى دو مقاتل ذكر شده كه هر دو صاحب تفسير بوده اند.١٢ يكى مقاتل بن سليمان(م ١٥٠هـ.ق) و ديگرى مقاتل بن حيان (متوفى قبل از ١٥٠هـ.ق).١٣
مقـاتل بن سليمـان: مقـاتل بن سليمـان بن بشيـر الأزدى، اصلش از بلخ بوده و به بصره رفت و در سال (١٥٠هـ.ق) در آنجـا وفـات يـافـت.١٤ او از متأخـران زيديـه و قاريان قرآن بود.١٥ و از ياران امام باقر(ع) معرفى شده است.١٦
مقاتل بن حيان بلخى: از اصحاب امام صادق(ع)١٧ و كنيه اش ابوبسطام١٨ بود. طبرى هم در تفسيرش با كنيه ابوبسطام از او روايت نقل كرده است.١٩
با توجه به دلايل زير مى توان چنين نظر داد كه منظور از مقاتل، در اين تفسير مقاتل بن سليمان است.

١ ـ نظر طبرى در مقابل نظر مقاتل بن سليمان مطرح گشته با توجه به اينكه طبرى از او روايت نمى كند.١
٢ ـ مقاتل بن سليمان مفسرى است كه علماى اسلام، شيعى و سنى، از او روايت كرده اند.
٣ ـ معمولاً در تفاسير وقتى كه نام مقاتل بدون نام پدر ذكر شود، منظور مقاتل بن سليمان است.٢
٤ ـ اقوال روايات مقاتل بن سليمان در تفسير از اهميت بيشترى برخوردار است.٣
٥ ـ او را در زمره كسانى مانند مجاهد و قتاده و كلبى و شعبى دانسته اند كه نيز تفسير به رأى كرده است.٤
اهداف اصلى از تهيه ترجمه تفسير طبرى
آنچه با مطالعه تفسير به دست مى آيد، مى توان به دو بعد اساسى تقسيم كرد:
١ ـ يكى اينكه آيات قرآن، به صورت ترجمه تحت اللفظى ارائه شده است.
٢ ـ ديگر آنكه مطالب تفسيرى و تاريخى، بويژه تاريخ انبيا، مد نظر بوده است.
در رابطه با اهداف اول، دو سبب اصلى در كاربرد بوده است:٥
الف ـ ترجمه قرآن به فارسى براى كسانى كه با زبان عربى آشنا نيستند.
ب ـ زبان فارسى فى نفسه، زبان اصيلى است و شايستگى آن را دارد كه كتاب مقدس الهى به اين زبان ترجمه گردد.
در رابطه با هدف دوم، يعنى بخش تفسيرى اين كتاب، آنچه كه جلوه گر است، جنبه هاى اخبار و قصص و داستانهاى پيامبران و حتى جريانات تاريخى بعد از وفات پيامبر(ص) و تاريخ خلفا و شهادت امام على(ع) و امام حسن(ع) و امام حسين(ع) را تـا زمـان عبدالملك بن مروان است.٦ و خود مؤلف در جاى جاى اين تفسير به آن اشاره كرده است از آن جمله:
(… و مانند اين بسيار است و اين همه ياد نتوان كرد كه اين همه به تفسيرهـا ديگر مفسران يـاد كرده اند و به تصنيفها اندر است و غرض ما از اين كتاب اخبار و قصص است و اگر بدان مشغول گرديم اين دراز گردد و از غرض خويش بازمانيم.)٧
و هدف نهـايى از ذكر اين داستانها و جريانـات تاريخى چه قبل از زمان پيامبر و چه بعد از آن، جنبه پندپذيرى و عبرت آموزى آن مـى بـاشد كه بـايد در راه دين استقـامت به خرج داد و به واسطه ناملايمات نبايد از دين الهى رو گردان شد:
(پس اكنون قصهاى گذشته ياد كرديم تا بدانى و عبرت گيرى و اگر تو را از بهر دين المى رسد تافته نشوى و اين آيت كه خـداى عزوجل گفت: "الم احسب الناس اين يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لايفتنون"٨ اندرين فتنها فرو آمده است كه ياد كرديم… پس اين همه از بهر آن آورديم تا بدانى كه محنتها ديرينه اسـت و هر كى مخلص تر و ايمـان او قـوى تر او بمحنـت نزديك تر است چنان كه پيغامبر ما صلى الله عليه و سلم گفت: انّ اشدّ الناس بلاء الانبياء ثم الاولياء ثم الامثل فالامثل.٩
و ديگر جنبه هاى تفسيرى كه معمولاً مفسران بدان عنايت دارند، مانند بحث قراءات، لغت، صرف، نحو، فصاحت و بلاغت و آيات الاحكام و…كمتر آمده است.

 

پى نوشت:
١. ترجمه تفسير طبرى، ج١، ص٥ ـ ٦.
٢. على دوانى، يادنامه طبرى، ص١٦٠، ١٧٦.
٣. محمدتقى بهار، (مقدمه) تاريخ بلعمى، به كوشش گنابادى، ص٥ ـ ٦.
٤. بهار، سبك شناسى، ج٢، ص٨ ـ ٩.
٥. همان، ج٢، ص١٥.
٦. على اكبر شهابى، احوال و آثار محمدبن جرير طبرى، ص٧٣.
٧. فريدون تقى زاده طوسى، يادنامه طبرى، ص٥٦٢.
٨. آذرتاش آذرنوش، يكى قطره باران، تهران، ١٣٧٠، ص٥٩٩ ـ ٥٦٠.
٩. ذبيح الله صفا، تاريخ ادبيات در ايران، ج١، ص٦١٩.

١. يحيى آرين پور و ديگران، ادبيات فارسى بر مبناى تأليف استورى، يو. ا. پرگل، تحرير احمد منزوى، ج١، ص٩٨.
٢. Browne, Edward G. A Literary History of Persia. (Cambridge, University press, ١٩٦٩) V: I, P: ٤٧٦ . و نيز: على پاشا صالح، تاريخ ادبى ايران: ادوارد برون، تهران، اميركبير، ١٣٥٦ش، ج١، ص٦٩٣.
٣. محمدتقى بهار در اين باره چنين اظهار نظر كرده است: (از جمله سعادات ادبيات فارسى آنست كه هر دو كتاب تفسير و تاريخ طبرى در عهد ابوصالح منصوربن سامانى بوسيله ابوعلى محمدبن عبدالله (يا عبيدالله) البعلمى وزير خراسان از عربى به فارسى ترجمه شده است و خوشبختى ديگر آنكه آن دو نسخ تا امروز مانند هزاران نسخه ديگر از ميان نرفته و در دسترس عشاق زبان شيرين فارسى است.) محمدتقى بهار، (مقدمه) تاريخ بلعمى، به كوشش محمدپروين گنابادى، تهران، ١٣٤١ش، ص٥ ـ ٦؛ بهار، يادنامه طبرى، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، ص٥٣٣.٥
٤. ذبيح الله صفاء تاريخ ادبيات در ايران، ج١، ص٦١٩.
٥. على اكبر شهابى، احوال و آثار محمدبن جرير طبرى، تهران، اساطير، ١٣٦٣ش، ص٧٣.
٦. و يا آن را خلاصه اى از تفسير طبرى دانسته اند!: (… پس در حقيقت تفسيرى كه اكنون در دست ما قرار مى گيرد بمصداق خياراً من خيار مختصر و ملخّص شده است.) (مهدى محقق، انتقاد كتاب: ترجمه تفسير طبرى، راهنماى كتاب، شماره٧، دوره چهارم، ص٦١١، مهر ١٣٤٠).

١. ترجمه تفسير طبرى، پيشين، ج١، ص٥.
٢ و ٣. همان، ج١، ص٦.
٤. همان، ج١، ص٦ ـ ٧.
٥. ترجمه تفسير طبرى، ج١، ص١٤٥، و نيز رجوع شود به صفحات: ج١، ص١، ١١، ١٩٧ و ج٥، ص١٢٨٥ و ج٦، ص١٦١٣و ج٧، ص١٩٩٥.
٦. همان، ج٢، ص٤٠٠ و نيز مانند ج٧، ص١٧٣٦.
٧. همان، ج٢، ص٤١٤.
٨. همان، ج٤، ص١٠٤٣ و نيز مانند ج١، ص١٥٤.

١. همان، ج٥، ص١٣٣٥. البته يك بار ديگر نام مغازى در جلد٧، ص١٩٠٢ به صورت كلى آمده است: (و اين كه ياد كرديم يازده زن باشد كه اندر خبرهاى مغازى درست شده است كه مرايشانرابزنى كرده است….)
٢. همان، ج٥، ص١٣٧٩.
٣. همان، ج٦، ص١٤٨٥ و نيز مانند ج٦، ص١٦١٣، ١٦١٥.
٤. همان، ج٦، ص١٥٦٤.
٥. همان، ج٦، ص١٥٦٥.
٦. همان. ج٦، ص١٥٦٥.
٧. محمد طبرى، جامع البيان عن تأويل آى القرآن، جزء ٢٣، ص١٥٦.
٨. ترجمه تفسير طبرى ، ج ٦ ، ص ١٥٢٨، و نيز مانند، ج ٦ ، ص١٥٣٦ .
٩. همـان. ج ١، ص ١، ١١ ، ١٤٥ ، ١٩٧ ، ١٩٨ و ج ٢، ص ٤٠٠ و ج٥، ص ١٢٨٥، ١٤١٤، ١٤٣٥ و ج ٦، ص ١٥٢٨، ١٥٣٦، ١٦١٣ و ج ٧، ص١٨٨٩، ١٩٤٦.
١٠. همان، ج ٥، ص١٣٧٩ ، ج ٧، ص ١٧٣٩.
١١. همان، ج ١، ص ١٩٧، ١٩٨و ج ٦، ص ١٤٨٥، ١٦١٣، ١٦١٥.
١٢ ـ ٢٢. مأخذ آن قبلاً بيان گرديد.
٢٣. ترجمه تفسير طبرى، ج٧، حاشيه ص١٩٤٦.
٢٤. محمدبن جرير طبرى، جامع البيان عن تأويل اى القرآن، ج٢٣، ص١٥٦.
٢٥. محمد روشن، مقدمه تاريخنامه طبرى، ج١، ص٢٣٦.
٢٦. ترجمه تفسير طبرى، ج١، ص١٥٤، مطابق با تاريخ بلعمى، تصحيح بهار، ص٥٣٦ است.
٢٧ و٢٨. محمد بلعمى، تاريخ بلعمى، تصحيح: بهار، ص٥٩٢ ـ ٥٩٣.

١. ترجمه تفسير طبرى، ج٦، ص١٥٢٨ مطابق با تاريخ بلعمى، تصحيح بهار، ص٢٢٤ است ولى ص١٥٣٦ در ترجمه تفسير طبرى با تاريخ بلعمى مطابقت نمى كند.
٢. ياقوت حموى، جزء ١٨، ص٤٢.
٣. ترجمه تفسير طبرى، ج١، ص٦.
٤. محمد طبرى، تفسير طبرى، تحقيق محمود محمد شاكر، ج١، ص٢٠٠.
٥. محمد طبرى، تاريخ طبرى، ج١٠، ص٣٩١ ـ ٣٩٢.
٦. ترجمه تفسير طبرى، ج١، ص١٥٤، ١٠٤٣، ١٣٣٥.
٧. (منسوب به) محمد بلعمى، تاريخنامه طبرى، ج١، ص٢٩، ١٨٠.
٨. سيدعلى آل داوود، دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج٣، ص٥ ـ ٧.

١. همان، ص٨.
٢. دكتر اصغر مهدوى استاد دانشگاه تهران.
٣. سيدعلى آل داوود، دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج٣، ص٩.
٤. ياقوت حموى، معجم الادباء، جزء ٨، ص٥٠.
٥. (منسوب به) محمد بلعمى، تاريخنامه طبرى، ج١، تصحيح محمد روشن، ص دو (مقدمه).
٦. محمدرضا تجدد، ترجمه فهرست ابن نديم، ص١٥٨.
٧. خيرالدين زركلى، الاعلام، ج١، ص٢٩٤.
٨. محمدرضا تجدد، ترجمه فهرست ابن نديم، ص١٥٨.
٩. ابن نديم، فهرست، مقاله سوم، ص١٢٣.
١٠. همان، مقاله ششم، ص٤١٧.
١١. همان، مقاله ششم، ص٣٨٥.
١٢. كاظم مدير شانه چى، علم الحديث و دراية الحديث، ص٣٨ ـ ٤٥.
١٣. نسائى، سنن، دارالفكر، بيروت.
١٤. بخارى، صحيح، دارالفكر، بيروت، ص٨٦ ـ ١٠٤.
١٥. مسلـم، صحيح، دارالفكر، بيروت، ص١٦٥ ـ ٢١٠.
١٦. ابن ماجه، سنن، دارالفكر، بيروت، ص١٢٩٠ ـ ١٣٧٢.
١٧. ابن داود، سنن، دارالفكر، بيروت، ص٢٩٩ ـ ٣٢٦.

١. ترمذى، سنن، دارالفكر، بيروت، ص٣٢٥ و ٣٤٤ ـ ٣٥٠.
٢. آذرتاش آذرنوش، دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج٤، ص٦٦٥.
٣. عبدالحميد مكّنى، به ابوغالب اديب و از رجال بزرگ و نويسندگان شام، مقتول ١٣٢هـ (فرهنگ معين، ج٥، ص١١٣٧).
٤. دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج٤، ص٦٦٨.
٥. (منسوب به) محمد بلعمى، تاريخنامه طبرى، تصحيح محمد روشن، ج٢، ص١١٧٥ ـ ١١٧٦.
٦. عباس زرياب، دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج٤، ص٦٧٨.
٧. محمدتقى بهار، سبك شناسى، ج٢، ص٢ ـ ٣.
٨. ذبيح الله صفا، تاريخ ادبيات در ايران، ج١، ص٦١٠ ـ ٦١٥.
٩. محمدرضا تجدد، ترجمه فهرست ابن نديم، ص٤٤٦.
١٠. ترجمه تفسير طبرى، ج٢، ص٤٠٠.
١١. خيرالدين زركلى، الاعلام، ج٤، ص١٦٢.
١٢. ذبيح الله صفا، تاريخ ادبيات در ايران، ج١، ص١٢٤.
١٣. حسن عميد، دائرة المعارف، ص١٦٧.
١٤. الاعلام زركلى، ج٢، ص٣٤٠.

١. محمدرضا تجدد، ترجمه فهرست ابن نديم، ص١٥١.
٢. ترجمه تفسير طبرى، ج٢، ص٤١٤.
٣. غلامرضا ورهرام، منابع تاريخ ايران در دوران اسلامى، ص٤٥.
٤. عمررضا كحّالة، معجـم المؤلفين، تراجـم المصنفى الكتـب العربيه، ج٦، ص١٥٧.
٥. خيرالدين زركلى، الاعلام، ج٤، ص١٤١.
٦. حسين كريمان، طبرسى و مجمع البيان، ج٢، ص٤٥ ـ ٤٦، ٢١٤.
٧. جلال الدين سيوطى، الاتقان فى علوم القرآن، ج٤، ص٢٤١.
٨. طبرسى و مجمع البيان، ص٩٣، ١٩٨.
٩. حسين كريمان، طبرسى و مجمع البيان، ج٢، ص٩٣، ١٩٨.
١٠. ابن حجر عسقلانى، تهذيب التهذيب، ج١٠، ص٤٢٣ ـ ٤٢٤.
١١. ترجمه تفسير طبرى، ج٧، حاشيه، ص١٩٤٦ و ج٦، ص١٥٦٤.
١٢. محمدرضا تجدد، ترجمه فهرست ابن نديم، ص٥٩.
١٣. محمد ذهبى، الكاشف، ج٣، هامش، ص١٧١.
١٤. خيرالدين زركلى، الاعلام، ج٧، ص٢٨١.
١٥. محمدرضا تجدد، ترجمه فهرست ابن نديم، ص٥٩.
١٦. سيد محمدبـاقر حجتى، سه مقاله در تاريخ تفسير و نحو، ص١٢١ ـ ١٢٢.
١٧. سيد ابوالقاسم خوئى، معجم الرجال الحديث، ج١٨، ص٣١١.
١٨. محمد ذهبى، تذكره الحفاظ، ج١، ص١٧٤.
١٩. محمـد طبـرى، تفسيـر طـبـرى، تحقيـق شـاكـر، ج١٣، ص٢٤١ و ج٤، ص١٨٩.

١. ياقوت حموى، معجم الادباء، جزء ١٨، ص٦٥.
٢و٣. حسين كريمان، طبرسى و مجمع البيان، ج٢، ص٩٣ ـ ٩٢.
٤. طبرسى و مجمع البيان، ص٦٧.
٥. ترجمه تفسير طبرى، ج١، ص٥.
٦. همان. ج٥، ص١٣٢٥ ـ ١٣٩٥.
٧. همان. ج٢، ص٤١٦.
٨. سوره العنكبوت (٢٩)، الآيه ١.
٩. ترجمه تفسير طبرى، ج٥، ص١٣٨٠.