آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - شرح مبسوط منظومه و فلسفه تطبيقى - جاودان محمدعلى

شرح مبسوط منظومه و فلسفه تطبيقى
جاودان محمدعلى

قسمت اوّل پيشنيه تاريخى
از اولين آشنايى اهل دانش ايرانى با فلسفه اروپائى زمان درازى نمى گذرد كوششهاى متعددى در طول بيش از يك قرن در كشور ما انجام گرفته تا متونى از فلسفه اروپائى به زبان فارسى برگردانده شده و در دسترس حكيمان و علاقمندان ايرانى حكمت قرار گيرد. تا آنجا كه مى دانيم نخستين نمونه در اين زمينه كوششى است كه براى ترجمه فارسى گفتار در روش رنه دكارت (١٦٥٠ـ ١٥٩٦) به عمل آمده است بانى اين كار كنت دوگوبينو، وزير مختار كشور فرانسه در ايران، است. او در نامه اى به دوستش كنت دوپركش استن اتريشى مى نويسد: (اكنون در اينجا فعاليتى وجود دارد كه ما اروپائيان بدان جريان فلسفى مى ناميم … من تا به حال چند نسخه از نوشته هاى متفكران زنده را جمع آورى كرده ام … گرايش كلى اين متفكرين را مى شود تا حدودى افلاطونى دانست.) او در دنباله نامه خود به ترجمه رساله مزبور اشاره مى كند: (اينها تصور مى كنند كه فلسفه افلاطونى دراروپامرده است، و از كانت واسپينوزا كه نامشان را شنيده اند صحبت مى كنند. اينها مى خواهند كه من گفتار در روش دكارت را برايشان ترجمه كنم، نه از آن لحاظ كه بخواهند فلسفه اروپائى را رونويسى كنند، بلكه از آن جهت كه معتقدند درين فلسفه بايد چيزى باشد، و مى خواهند بدانند كه چه چيز است.)(١)
گوبينو به هيچ وجه اشاره اى به آن كسان كه علاقمند به دانستن فلسفه هاى اروپائى بوده اند يا آنها كه از او ترجمه گفتار در روش را خواسته اند نمى كند، و ما از هيچ منبع اطلاعاتى ديگرى نيز با نام و نشان اين افراد آشنا نيستيم، اما گوبينو در كتاب اديان و فلسفه ها در آسياى مركزى(٢) همين مطلب را به شكل ديگرى طرح مى كند. او در ابتدا از حاج ملا هادى سبزوارى، فيلسوف بزرگ ايرانى، و حوزه درس او و علاقه و كوشش جدى شاگردانش در تحصيل حكمت سخن گفته و مى نويسد:
(اين دانشمند يكى از فلاسفه عاليقدرى است كه … در تمام شعب علوم و فلسفه مقام استادى دارد … شهرت وصيت معلومات او به قدرى عالمگير شده كه طلاب زيادى از ممالك هندوستان و تركيه و عربستان براى استفاده محضر او به سبزوار روى آورده و در مدرس او مشغول تحصيل هستند.) و (توضيحات و تفسيرهاى او) از فلسفه صدرائى و حكمت سينوى (در شاگردان وجد و نشاطى ايجاد كرده) است. (من چند نفر از شاگردان او را مى شناسم كه در زمينه افكار او به سرعت راه مى پيمايند.) و به خاطر (پيشرفت همين مكتب اساسى است كه من تصميم گرفتم به كمك دانشمندى از رابن هاى يهودى مرسوم به ملالاله زار همدانى(٣) مبحثى از افكار و بيانات فيلسوف معروف دكارت را به فارسى ترجمه كنم.)(٤)
او در فصل پنجم از همين كتاب مى نويسد:
(من گفتار در روش را در اختيار ايرانيان گذاشتم. به نظرم رسيد كه در ميان نحله هاى فلسفى ما، هيچ چيز به اندازه اين كتاب نمى تواند نتايج غير منتظره اى در نزد آنان ايجاد كند.)(٥)
گوبينو كار را در حد ترجمه كردن رساله مزبور و نشر آن منحصر نكرد، او بخشهايى از آن را براى افرادى از اهل دانش ايران خواند و توضيح داد، يعنى چيزى مانند يك كلاس درس فلسفه. او مى نويسد:
(من شخصاً هرگز جلساتى را كه در طى آن پنج فصل از شاهكار دكارت براى چند تن از افراد هوشمند و بسيار داناى ايرانى بيان شد فراموش نخواهم كرد. ايشان سخت تحت تأثير قرار گرفتند. البته اين تأثير بدون نتيجه نخواهد بود.)(٦)
البته خوش بينى گوبينو زياد و بيش از اندازه بود. ترجمه اى كه به نقشه او انجام گرفت ترجمه اى بسيار ناقص و معيوب بود. گوبينو با اينكه خود هم فارسى مى دانست و هم با فلسفه آشنايى داشت، دست به كار ترجمه نزد و در عوض مردى به نام اميل برنه(٧) از هموطنان خود را به اين كار مأمور ساخت. آيا او با فلسفه آشنا بود، آيا فارسى مى دانست؟ دليلى كافى نداريم! اما نتيجه كار نشان مى دهد كه وى وملاى يهودى، كه ترجمه به قلم اوست؟ نه بهره اى از فلسفه داشته اند و نه بهره چندانى از زبان فارسى.
لذا اين كتاب كه به حكمة ناصريه(٨) ناميده شد، نتوانست وظيفه اى را كه به عهده داشت به انجام رساند، و بعد از نشر آن نه دكارت شناخته شد، و نه نظريات او آن طور كه بود به دست ايرانيان دوستدار فلسفه رسيد.(٩) لذا با قاطعيت مى توان گفت كه اين كتاب به هيچ وجه در سنت فلسفى ايران تأثيرى نداشته است.
چند سالى بعد (١٣٠٧ ق) با شكل تازه اى از اين جريان روبرو مى شويم، و در آن يكى از طالبان علم و حكمت ايران شاهزاده بديع الملك ميرزا عماد الدوله(١٠) (در حدود ١٢٦٠ ـ بعد از ١٣١٣) كه با علاقه شديد درصدد كسب اطلاع از نحله هاى فلسفى اروپائى بوده(١١) در يك سلسله سؤالات فلسفى كه از استاد قدر اول فلسفه ايران، حكيم مؤسس ملاعلى زنوزى، مى كند اشاراتى كوتاه و گذرا به فيلسوفان و فلسفه هاى اروپائى دارد و به نوعى از مقايسه و تطبيق بين مكاتب شرقى و غربى فلسفه و كلام مى پردازد. بديع الملك در سؤال هفتم از سؤالاتى كه در كتاب بدايع الحكم آمده است، مى گويد:
(حكماى فرنگ مثل متكلمين اين مملكت قائلند به خالقى قديم و عليم و ابدى و ازلى مستجمع جميع صفات كماليه و صفات را عين ذات مى دانند و عباد را مسئول در اعمال و عالم را بهترين اقسام ممكنة الايجاد ميدانند … و براهين آنها همان براهينى است كه حكماء و متكلمين ايران بيان كرده اند. از جمله حكماى فرنگ به اين اعتقاد دكارت و باكن و لبنيزوفنلن و بوسوت [مى باشند] … فرقه ديگر از حكماء فرنگستان قائل به خالق مستجمع آن صفات كماليه نيستند … و مى گويند كه قوه و ماده قديم ولا يغنى بوده و هست … مثل حكماى آلمان كه مشهور آنها كان و فيشت [مى باشند.] فرقه ديگرى مى گويند يك وجود است كه به صور مقتضيه ظهور و بروز دارد … ازلى و ابدى در كمالِ كمال و اين فرقه كم هستند.)(١٢)
در اين چند جمله مختصر از آشنايى با فلسفه اروپائى چيزى بسيار اندك ديده مى شود:اولاً گويى سائل تنها با زبان فرانسه آشنايى داشته و همه نامها را به اين زبان خوانده و در نتيجه تلفظ صحيح پاره اى از اين اسامى را در نوشته خود نياورده است. ثانياً كانت (و بنابه قول اوكان) و فيخته (و بنابه قول او فيشت) را از ماديون و طبيعيون شمرده و به غلط اعتقاد به اصالت قوه و ماده و عدم اعتقاد به خداوند خالق را به آنها نسبت داده كه اين غلط ديگرى است كه بر كلام او رفته است. ثالثاً عقايدى در الهيات به دسته اول از فلاسفه نسبت مى دهد، كه اگر چه در عالم اسلام در ميان متكلمان شيعى و حكما شهرت و مقبوليت دارد، اما اعتقاد و اطلاع امثال دكارت و لايب نيتز با اين دقت و تفصيل نسبت به اين مسائل محل تأمل است.
جوابى كه حكيم زنوزى به اين سؤال مى دهد كوتاهترين پاسخى است كه در اين كتاب آمده است. او در برابر آرائى كه سائل به دكارت و لايب نيتز نسبت مى دهد بى اعتنا مانده و گويى اين نامها را اصلاً نشنيده است و فقط اشاره اى به اختلاف متكلمان اشعرى و معتزلى و كرّامى مى كند. در مورد دسته دوم اندك توجهى كرده و به تفسير و توجيه آن مى پردازد و مى گويد: (همچو مى نمايد) كه ماده و قوه در نظر اينان همان هيولى و صورت حكماى مشاء است، و اين نظر به هيچ وجه (مستلزم نباشد انكار واجب الوجود را جل جلاله)، چنانكه حكماى مشاء با قبول و پذيرش اين نظر (اثبات واجب الوجود ببراهين قاطعه كرده اند.)(١٣) حكيم در مورد دسته سوم جوابى نداده وسائل را به ساير جوابهاى خود در گذشته ارجاع مى دهد.
چيزى كه از مجموع اين سؤال و جواب بر مى آيد كم توجهى و بى اعتنايى فيلسوف و حكيم بزرگ ايرانى است به آنچه به صورت بسيار مجمل و مختصر به عنوان فلسفه غربى مطرح شده است: اگر چه مطالب عرضه شده ناچيز است، اما بى اعتنايى حكيم معنى دار بوده و به اتفاق و صدفه مستند نمى باشد. عواملى كه به نظر مى آيد در اين زمينه تأثير داشته اند عبارتند از: اولاً آنچه به عنوان فلسفه غربى و تقسيم بندى فيلسوفان آن به حكيم زنوزى عرضه شد، هيچ مفهوم نوى در بر نداشت كه فكرى تازه و احساس نيازى بر نيامده در او ايجاد نمود، و علاقه اى براى جستجويى بيشتر بيافريند. ثانياً براى اهل حكمت و كلام در آن روزگاران خصوصاً و براى جامعه تحصيلكرده و حتى مردم كوچه و بازار عموماً مشكل فكرى تازه اى وجود نداشت، و هرچه بود مشكلات قديم از نوع شبهه ابن كمونه بود كه آنها هم به دست مقتدر مفكران گذشته گشوده شده بود، و آنچه مى توانست فكر حكيم نو انديش ايرانى آقا على زنوزى را به خود مشغول دارد، عرضه بهتر و دقيقتر مثلاً برهان صديقين و برهان معاد جسمانى صدرائى بود.(١٤) بنابراين آنها اصولاً حساسيتى نسبت به ماوراء فرهنگ خودشان نداشتند و سعى و تلاششان همه در راه تأمل و تفكر در ميراث پربار گذشته مصروف مى شد، و هيچ صدايى از بيرون مرزها آنها را به خود جلب نمى كرد. به اين دلايل و هر دليل نگفته ديگرى، اين حركت مختصر هم نتوانست بار بيشترى داده و به ايجاد يك بررسى تطبيقى جدى ميان دو مكتب فلسفى شرق و غرب بينجامد.
چند سال بعد (١٣٢١ ق) نيز ما شاهد كار ديگرى هستيم كه آن هم مى توانست قدمى براى كارهاى بعد و احياناً تحولاتى در سنت فلسفى ايران بشود. اما اين كار هم ناكام ماند و به عللى ناشناخته به جايى نرسيد. اين مرتبه يك فاضل ايرانى كه مى گويند از علوم معقول و منقول بهره مند بوده و احتمالاً با يكى دو زبان خارجى، يعنى فرانسه و تركى آشنايى داشته(١٥)، دست به كار ترجمه همان رساله (گفتار در روش) دكارت زد و آن را به صورتى بسيار بهتر از آنچه ملا لاله زار يهودى ترجمه كرده بود با مقدمه اى در شرح احوال دكارت و مؤخره اى در شرح و ارزيابى فلسفه او به فارسى زبانان عرضه نمود. البته اين ترجمه از زبان تركى انجام شد، و شايد به همين علت در پاره اى نقاط وافى به مقصود نبود.(١٦) در هر صورت اين ترجمه به حالت مخطوط باقى مانده و تأثيرى در آينده تفكر فلسفى ايران به جاى نگذاشته است.(١٧)

***

در اين عصر و همين سالها كارهاى ديگرى سراغ داريم؛ از جمله:
١) اصول حكمت فلسفه، نوشته استاد فلسفه دانشگاه پاريس موسوم به ل. ادوارد بارب. اين كتاب به دستور مخبرالدوله وزير علوم و به دست حاج ميرزا عبدالغفار نجم الملك منجم باشى به زبان فارسى ترجمه شده و در آن منطق و فلسفه و روانشناسى فلسفى مورد بحث قرار گرفته است.
٢) مفتاح الفنون از پاسكواله گالوپى استاد فلسفه ايتاليائى و پيرو كانت. اين كتاب به دست ميرزا محمودخان افشار كنگاورى مترجم مخصوص شاهزاده ظل سلطان از ترجمه تركى كتاب به فارسى برگردانده شده است. موضوع كتاب منطق جديد است و در مورد آن در خود كتاب آمده است: (كتاب منطق موافق مسلك جديد، از كتابى كه موجز از براى تدريس در مدارس اروپا طبع شد.)
٣) رساله زمان و مكان كه دكتر خليل خان ثقفى اعلم الدوله (وفات ١٣٢٣) براى عمادالدوله بديع الملك ميرزا از نوشته هاى فرانسوى به فارسى ترجمه كرده است.
٤) رساله زمان و مكان از ژول سيمون دانشمند فرانسوى با ترجمه همين خليل خان ثقفى(١٨)
اينها رساله هاى ناشناخته ديگرى كه احتمالاً به دست همين كسان يا كسان ديگر به فارسى ترجمه شده است، همه به صورت خطى مانده و هيچگونه تأثير آشكارى در ايجاد يك جريان جديد در سنت تفكر و فلسفه ايران نداشته اند.
اولين كار ماندگار و مطمئن و مؤثر در زبان فارسى كتاب سير حكمت در اروپا تأليف محمد على فروغى است. او نيز نخست به كار ترجمه (گفتار در روش) دكارت پرداخت، و در مقدمه اى كه بر اين رساله نوشت تاريخ تحولات فلسفى غرب تا عصر دكارت را آورد. خود او در ديباچه چاپ دوم كتاب مى نويسد:
(چند سال پيش براى اشتغال به امرى علمى كه ضمناً سود ابناء نوع درآن متصور باشد به ترجمه رساله كوچكى كه معروفترين اثر دكارت فيلسوف نامى فرانسوى مى باشد دست بردم، و پس از انجام برخوردم به اينكه اين رساله به كسانى كه از معارف اروپا آگاهيى نداشته باشند، چندان بهره اى نمى دهد پس براى مزيد فايده مقدمه اى بر آن افزودم و سير حكمت را در اروپا از عهد باستان تا زمان دكارت باختصار باز نمودم.)
اين كتاب اولين بار در سال ١٣١٠ شمسى به چاپ رسيد. كتاب مورد استقبال اهل فضل و دانش قرار گرفت و به گفته مؤلف (دوستان دانش پرورم آن را پسنديدند و آرزومند شدند كه دنباله اش تا زمان حال نيز نوشته شود.) گويا فروغى از كارهايى كه قبل از او شده بود اطلاعى نداشت و لذا مى نويسد: (اين كتاب نخستين تصنيفى است كه افكار فيلسوف اروپا را بزبان فارسى در مى آورد.)(١٤)
آنچه در اين كتاب به انجام رسيد و آن را كتاب مفيد و ماندگارى كرد، چند چيز بود:
اولاً: تا آنجا كه ممكن بود آراء و انظار فيلسوفان غربى با زبان فلسفى رايج در ايران عرضه شد، لذا براى طالبان و معتقدان به سنت فلسفى موجود در ايران، به خاطر همزبانى و قابليت فهم، مشكلى در فهم ايجاد نمى كرد، و اين همان است كه در مقدمه جلد دوم مى بينيم: (افكار حكماى اخير اروپا … كه … با دانشمندان سابق ما بسيار متفاوت است مى بايست چنان بنگاريم كه از دانش پژوهان ما آنان كه بروش فكر اروپائى آشنا نيستند نيز مقصود را بدرستى دريابند.)
ثانياً: زبان كتاب، زبانى پخته و صيقل خورده و در حد مقدور ساده بود، و لذا كتاب را خواندنى و ماندنى مى كرد. فروغى نوشته است:
(كوشش نگارنده همواره اين بوده است كه تحقيقات فلسفى اروپائيان را به بيانى ساده وليكن به زبان فارسى حقيقى به نگارش در آورم، و مقصودم از زبان فارسى حقيقى ، زبانى است كه ايرانيان بدان گفت و شنيد يا نوشت و خواند مى كنند.) آن ايرانيانى (كه اذهانشان به سبب معاشرت با خارجيان مشوب نگرديده و در نويسندگى از زبان پدران ما منحرف نشده اند.)
ثالثاً: آنچه در سير حكمت آمده بود، يك برگردان مطمئن به زبان فارسى بود، و در عين حال كه مفاهيم فلسفى غربى ـ در حد مقدور ـ با اصطلاحات مأنوس فلسفه شرقى عرضه شده بود، و در عين حال كه زبان كتاب، زبان فارسى سليس و روان و محكمى بود، نقل مضامين فلسفى با كمال دقت و وفادارى انجام شده بود. فروغى مى نويسد:
(آنچه گفته ايم حاصل عين تحقيقات آن دانشمندان است، و هر چند ترجمه لفظ به لفظ نيست، كاملاً مطابق دقيق گفته هاى ايشان است، و از خود نه چيزى افزوده ايم نه تحريف و تغيير به مطالب داده ايم.)(١٥)
موفقيت فروغى مرهون تحصيل منظم در مدارس آن روز ايران و مهمتر از آن درك محضر اساتيد طراز اول بود. او مدتهاى مديد از افادات مرحوم فاضل تونى استاد متبحّر فلسفه و عرفان معاصرش بهره برد. لذا كارهاى معتبر او كه از آشنايى صحيح با دو رشته فلسفه ناشى مى شد، توانست يك قدم مقدماتى براى ايجاد يك تقارب و تطبيق فلسفى باشد. او در مقدمه سماع طبيعى ابن سينا از بهره گرفتن خود از محضر استادان فلسفه ايرانى نام مى برد:
از جمله هوسها كه در دل پروردم اين بود كه حكمت قديم و جديد را به دسترس طالبان علم بگذارم، و چون در حكمت مشاء كتابى معتبرتر از شفا نيست، با بال شكسته، انديشه بلند پروازى به سرم زد، و بر آن شدم كه هر اندازه از آن كتاب گرانبها را بتوانم به فارسى در آورم. اما البته به تنهايى جرأت اقدام به چنين امرى نمى كردم. اگر دوستان دانشمندم تشجيع نمى فرمودند اين جسارت نداشتم، از جمله و بيشتر از همه استاد ارجمند جامع معقول و منقول آقاى آقا شيخ محمد حسين معروف به فاضل تونى … مرا به اين كار تشويق بليغ فرمود، و از همه جهت چه در تصحيح اصل كتاب و چه در ترجمه و توضيح مشكلات از هيچگونه مساعد دريغ ننمود چنانكه من سپاسگزارى نتوانم.(١٦)
اما متأسفانه كار فروغى در همين مرحله متوقف ماند و او براى پرهيز از اطاله، از بررسى نقادانه فلسفه غربى تن زد و به طريق اولى به كار تطبيقى مطلقاً توفيق نيافت، و شايد اصولاً توانايى تطبيق دو فلسفه شرق و غرب را نداشت، و اين وظيفه توان عقلى و علمى بيشترى طلب مى كرد.(١٧) اصول فلسفه و روش رئاليسم
در فاصله تأليف سير حكمت تا زمانى كه استاد علامه طباطبائى ـ رحمه اللّه تعالى ـ به بحث و بررسى ماترياليسم ديالكتيك پرداخت و اصول فلسفه را نگاشت، كارى در زمينه نقد و بررسى تطبيقى فلسفه نمى شناسيم(١٨)، و اگر ترجمه يا تأليفى در يكى از دو فلسفه وجود داشته كارى يكسويه و يكطرفه بوده است. يعنى يا تنها در مورد فلسفه غربى(١٩) بوده و يا در مقابل تنها در حوزه كلام و فلسفه شرق.
استاد فقيد مرتضى مطهرى ـ رحمه اللّه تعالى ـ در مقدمه جلد اول اين كتاب مى نويسد:
(با اينكه مدتى است كه توجه علاقه مندان جلب شده است كه عقايد و آراء جديد در فلسفه قديم وارد شود، و بين نظريات جديد و نظريات فلاسفه اسلامى مقايسه شود مأسفانه تا كنون اين منظور عملى نگرديده) و تحقيقات و ترجمه ها و اقتباسات (يا صرفاً به سبك قدما بوده … و يا اينكه صرفاً جنبه نقل و ترجمه نظريات جديد را داشته است.) اين دورى و تباعد وقتى خود را بيشتر نشان مى دهد كه بدانيم (طريق تحقيق و سبك ورود و خروج فلاسفه جديد با قدما اختلاف كلى دارد، و از طرف ديگر بيشتر مسائلى كه در فلسفه قديم و بالخصوص در فلسفه صدرالمتألهين نقش عمده دارد در فلسفه جديد كمتر به آنها توجه شده يا اصلاً مورد توجه قرار نگرفته و در عوض مسائل ديگرى در اين فلسفه مطرح شده كه قدما كمتر توجه داشته اند يا اصلاً توجه نداشته اند.)(٢٠)
اين مقدمات و عوامل ديگر باعث شدند كه (مؤلف كتاب حاضر حضرت استاد علامه … كه سالها از عمر خويش را صرف تحصيل و مطالعه و تدريس فلسفه كرده اند، و از روى بصيرت به آراء و نظريات فلاسفه بزرگ اسلامى … احاطه دارند، و به علاوه روى عشق فطرى و ذوق طبيعى افكار محققين فلاسفه اروپا را نيز بخوبى از نظر گذرانيده اند). پس از مدتهاى مديد تفكر و مطالعه و بررسى (به تأليف يك دوره فلسفه بپردازند كه هم مشتمل بر تحقيقات گرانمايه هزارساله فلسفه اسلامى باشد، و هم اراء و نظريات فلسفى جديد مورد توجه قرار گيرد، و اين فاصله زياد كه بين نظريات فلسفى قديم و جديد ابتداءً به نظر مى رسد، و اين دو را به صورت دو فن مختلف و غير مرتبط بهم جلوه گر مى سازد مرتفع شود، و بالاخره به صورتى در آيد كه با احتياجات فكرى عصرى بهتر تطبيق شود.)(٢١)
بنابراين براى اولين بار در اين كتاب است كه قدمى در راه فلسفه تطبيقى برداشته مى شود، و كوشش مى شود به هر دو مكتب توجه شده و مسائل مورد بحث و مهم آنها در كنار هم قرار گرفته و فهميده شده و نقض اِبرام گشته و نتيجه اى مبرهن به دست بيايد.
نكات برجسته و مثبت اين كتاب را مى توان به شكل زير خلاصه كرد:
١) (اين كتاب مشتمل بر يك دوره مختصر فلسفه است)، اما در عين حال (مهمات مسائل فلسفه را بيان مى كند.)(٢٢)
٢) از نظر بيان (سعى شده است كه حتى الامكان ساده و عمومى فهم باشد، تا جميع اشخاصى كه ذوق فلسفى دارند با داشتن اطلاعات مختصرى بفرا خور حال استفاده كنند.) و به همين جهت بوده است كه (از ذكر دلائل و براهين متعدد در هر مورد خوددارى شده و براى اثبات هر مدعا ساده ترين راهها و بسيط ترين براهين انتخاب شده است.)(٢٣)
٣) سبكى كه در اين كتاب به كار رفته اختصاص به خود آن دارد و (به هيچ يك از دو سبك نگارش فلسفى) شرقى و غربى (نگارش نيافته)(٢٤) است.
٤) (در اين كتاب در عين اينكه از تحقيقات گرانبهاى هزار ساله فلسفه اسلامى استفاده شده است به آراء و تحقيقات دانشمندان بزرگ اروپا نيز توجه كامل شد.) و لذا در آن (هم مسائلى كه در فلسفه قديم نقش عمده دارد، و هم مسائلى كه در فلسفه جديد حائز اهميت است مطرح مى شود.)(٢٥)
٥) در پاره اى از مباحث كتاب (به مطالبى بر مى خوريم كه همانطورى كه مورد توجه كامل قدما نبوده فلسفه يا منطق و علم النفس جديد نيز راهى براى آن باز نكرده) و (تحقيقاتى كه … شده يك گام تازه اى است كه در عالم فلسفه بر داشته شده) و بويژه مقاله پنجم كه در آن كيفيت پيدايش كثرت در ادراكات ذهنى مورد نقادى و تجزيه و تحليل قرار گرفته (نه در فلسفه قديم و نه در فلسفه و روانشناسى جديد سابقه ندارد.) و نيز مقاله ششم (متكفل يك مبحث فلسفى نو و بى سابقه ديگرى است كه تا آنجا كه ما اطلاع داريم براى اولين بار اين مبحث در اين سلسله مقالات طرح شده و ان مبحث مربوط به تميز و تفكيك ادراكات حقيقى از ادراكات اعتبارى است.)(٢٦)
٦) (در اين كتاب در عين اينكه فلسفه حريم خود را حفظ كرده، با علوم مختلط نمى شود رابطه فلسفه و علم محفوظ مانده … ولدى الاقتضاء از نظريات علمى جديد استفاده مى شود.)(٢٧)
اينها نكاتى است كه مقدمه نويس و شارخ دانشمند كتاب اصول فلسفه در مورد خصائص و مميزات آن ذكر مى كنند. اما نكته اصلى و مورد نظر ما در كتاب هدف آن است كه به وجود آوردن يك فلسفه تطبيقى مى باشد. بسيارى گمان كرده بودند كه هدف از تأليف كتاب فقط انتقاد و رد فلسفه ديالكتيكى است، اما هدف بزرگترى در نظر بوده است. آن به گفته شارح اين است:
(همانطورى كه در مقدمه جلد اول گفته شد هدف اصلى اين كتاب به وجود آوردن يك سيستم فلسفى عالى بر اساس استفاده از زحمات گرانمايه هزار ساله فلاسفه اسلامى و از ثمره تحقيقات وسيع و عظيم دانشمندان مغرب زمين و از بكار بردن قوه ابداع و ابتكار است، و لهذا در اين سلسله مقالات هم مسائلى كه در فلسفه قديم نقش عمده را دارد، و هم مسائلى كه در فلسفه جديد حائز اهميت است طرح مى شود، و در ضمن قسمتهايى مى رسد كه نه در فلسفه اسلامى و نه در فلسفه اروپائى سابقه ندارد.)(٢٨)
بدين ترتيب اولين قدم در برخورد دو مكتب فلسفى شرق و غرب در كتاب اصول فلسفه برداشته شد. اگر چه انگيزه اوليه بررسى، مشكل موجود آن زمان در ايران، يعنى ماترياليسم ديالكتيك بود، اما مؤلف و بيشتر از ايشان شارح و حاشيه نويس دانشمند آن به فلسفه هاى ديگر نيز پرداختند. نظريات دكارت و جان لاك و كانت و هيوم و اگوست كنت و ويليام جيمزوهگل بارها و بارها طرح و بررسى شد.
البته آشنايان با فلسفه مى دانند كه اين كار، كار نهايى نمى توانست باشد، و طى اين راه نياز به ورود تمام به هر دو مكتب و آشنايى كافى با زبان متون اصلى هر دو رشته و تحصيل در محضر استاد خبير و تأمل و دقت دراز مدت در دو فلسفه دارد، و بدون آن مصداق واقعى فلسفه تطبيقى محقق نخواهد شد، و اين راه درازى است كه متفكران ايرانى بايد در طى چند نسل بپيمايند. سلوك فلسفى شارح منظومه
مصنف كتاب شرح منظومه كه ما آن را از جهت ارزش فلسفى و بويژه فلسفه تطبيقى مورد بررسى قرار خواهيم داد در راه دست يافتن به فلسفه تطبيقى راهى دراز پيمود. اصولاً ساختمان فكرى ايشان بيش از هر چيز، ساختمانى عقلانى بود، و اگر چه از علوم نقلى هم بهره وافر داشت اما آنها را نيز بيشتر از ديدى عقلى و تحليلى مى نگريست. ايشان خود اين خصلت را بدين شكل تصوير مى كند:
(اثبات يا انكار خدا، قطعاً حساسترين و شورانگيزترين موضوعى است كه از فجر تاريخ تا كنون انديشه ها را به خود مشغول داشته و مى دارد. موضع انسان در اين مسأله، در تمام ابعاد انديشه اش و در جهان بينى او و ارزيابيهايش از مسائل و در جهت گيريهاى اخلاقى و اجتماعيش تأثير و نقش تعيين كننده دارد. گمان نمى رود هيچ انديشه اى به اندازه اين انديشه دغدغه آور باشد. هر فردى كه اندكى با تفكر و انديشه سر و كار داشته باشد لااقل دوره اى از عمر خويش را با اين دغدغه گذرانده است. تا آنجا كه من از تحولات روحى خود به ياد دارم از سن سيزده سالگى اين دغدغه در من پيدا شد … پرسشها ـ البته متناسب با سطح فكرى آن دوره ـ يكى پس از ديگرى بر انديشه ام هجوم مى آورد. [لذا] در سالهاى اول مهاجرت به قم كه هنوز از مقدمات … فارغ نشده بودم چنان در اين انديشه ها غرق بودم كه شديداً ميل به تنهايى در من پديد آمده بود. [و مى كوشيدم و شرائط را آماده مى كردم] كه تنها با انديشه هاى خود به سر برم. در آن وقت نمى خواستم در ساعات فراغت از درس و مباحثه، به موضوع ديگرى بينديشم، و در واقع انديشه در هر موضوع ديگر را پيش از آنكه مشكلاتم در اين مسائل حل گردد بيهوده و اتلاف وقت مى شمردم. [و اصولاً] مقدمات … را از آن جهت مى آموختم كه تدريجاً آماده بررسى انديشه فيلسوفان بزرگ … بشوم.)
ايشان بعد از طى مقدمات لازم به آموختن جدى فلسفه پرداخت (١٣٢٣)، و در اين زمينه از استادان طراز اول بهره گرفت. از اولين استادان ايشان اطلاعى نداريم. اما بعدها از درس اسفار حضرت امام ـ رض ـ و درس الهيات شفاى مرحوم علامه طباطبائى (١٣٢٩) و ميرزا مهدى آشتيانى (١٣٢٤) استفاده كرد. اما مطالعات ايشان تنها به همين رشته منحصر نماند، و تا آنجا كه در آن زمان در حوزه هاى علميه ايران مقدور بود به رشته هاى ديگر پرداخت.
اول چيزى كه جلب نظر ايشان را نموده است، فلسفه مادى رايج در آن عصر بود. حزب توده كه پرچمدار اين فكر بود همراه هو و حنجال و تبليغات فراوان به نشر فلسفه ماترياليستى پرداخته بود. استاد مى نويسد:
(اين ميل را هميشه در خود احساس مى كردم كه با منطق و انديشه ماديين از نزديك آشنا گردم، و آراء و عقايد آنها را در كتب خودشان بخوانم. دقيقاً يادم نيست، شايد در سال ٢٥ بود كه با برخى كتب ماديين كه از طرف حزب توده ايران به زبان فارسى منتشر مى شد، و يا به زبان عربى در مصر … منتشر شد، بود آشنا شدم.) در شمار اولين كتابهايى كه در زبان عربى براى آشنايى با فلسفه مادى مورد مطالعه و بحث ايشان قرار گرفت، كتاب مشهور (على اطلال المذهب المادى) فريد وجدى نويسنده نام آور مصرى است.(٢٩) اما عمده مطالعات ايشان در اين فلسفه مربوط به نوشته هاى فارسى بود. خود نوشته اند: (هر چه مى يافتم بدقت مى خواندم، و چون در آن وقت به علت آشنا نبودن با اصطلاحات فلسفى جديد فهم مطالب آنها بر من دشوار بود مكرر مى خواندم، و يادداشت بر مى داشتم، و به كتب مختلف مراجعه مى كردم. بعضى كتابهاى دكتر ارانى) از سران حزب توده (را آن قدر مكرر خوانده بودم كه جمله ها در ذهنم نقش بسته بود.) ظاهراً تا حدود سال ٢٩ چيزى از نوشته هاى غربى، در دسترسى استاد قرار نگرفته و براى اولين بار در اين سال يا سال بعد يك نوشته چپى از يك نويسنده فرانسوى به دست ايشان مى رسد. (در سال ٢٩ يا ٣٠ بود كه كتاب (اصول مقدماتى فلسفه) ژرژپوليتسر استاد دانشكده كارگرى پاريس به دستم رسيد. براى اينكه كتاب در حافظه ام بماند، همه مطالب را خلاصه كردم، و نوشتم.)
اين نوشته ها اگر چه نوشته هاى ماترياليستهاى ايرانى و خارجى بود، و تا حدودى فلسفه ماترياليسم و يالكتيك را كه به هر صورت به عنوان يك فلسفه عرضه طرح شده بود ـ در برداشت، و بنابراين براى كسى كه مى خواست از آراء ماديين عصر جديد مطلع گردد تا حدودى جوابگو به حساب مى آمد اما از نظر در برداشتن فلسفه غربى چندان مأخذ مطمئنى نبود، و بجرأت مى توان گفت كه هيچكدام از اين نويسندگان بجد يك مكتب معتبر فلسفى را تحصيل نكرده بودند، پس اطلاع از نوشته هاى ارانى و پوليت سر و امثال اينها تنها مطهرى را به (منطق و انديشه ماديين) آن طور كه در ايران طرح مى شد آشنا ساخت، و مباحثى كه ايشان در پاورقيها اصول فلسفه و روش رئاليسم مطرح كردند دليل عمق دريافت استاد از جوانب مختلف اين شبه فلسفه، و قدرت نقادى و تجزيه و تحليل آن مى باشد، و در آنجاست كه ايشان علاوه بر بررسى فلسفه مادى جدلى در جاى جاى مقدمات و پاورقيها از فيلسوفان طراز اول غرب و آراء ايشان و گاه نقد و بررسى آن سخن به ميان مى آورند. البته مآخذى كه در آن روزگار در زبان فارسى وجود داشت بسيار كم بود، و ترجمه ها يا نوشته هاى عربى هم چيزى خيلى بيش از آنها نداشتند، اما فهم ممتاز و تحصيل منظم فلسفه و دقت و پيگيرى در مطالعه، مطهرى را قادر ساخت تا از سنگلاخها و عقبات اين نوشته ها بگذرد، و آنچه مطرح مى كند اگر چه از حدود كليات و اصول اوليه اين فلسفه ها تجاوز نمى كند اما مطالب صحيح و مطمئن باشد.
سلوك فلسفى مطهرى در همين محدوده متوقف نمى ماند، و همه روزه ايشان در هر دو زمينه به كوششهاى خويش ادامه مى دهد، و با زحمت و رنجى كه تنها در خور تحمل شيفتگان حقيقت است اين راه را مى كوبد. اما آنچه چون گذشته مانع راه است عدم وقوف كامل ايشان نسبت به زبانهاى اروپائى است لذا مطهرى مى كوشد كه اين مانع را تا حد امكان، با مطالعه هر چه به زبان فارسى موجود است، و نويسنده و مترجم معتبرى دارد بر طرف سازد، و تقريباً هيچ يك از ترجمه ها و نوشته هاى موجود در زبان فارسى از نظر ايشان دور نمى ماند، و حتى گاه به كتاب مخطوط(٣٠) در فلسفه اروپائى نيز مراجعه مى كند. عمق اطلاع ايشان در فلسفه شرق و آشنايى ايشان با فلسفه غربى باعث مى شود كه گروهى از اهل تحقيق و بحث دانشگاهى كه آشنايى كافى با فلسفه غرب دارند از ايشان خواستار يك بحث تطبيقى در فلسفه مى شوند. اين مجلس درس از سال ١٣٥٢ آغاز شده و تا سال ١٣٥٧ استمرار مى يابد، و همان است كه در سالهاى آخر به درس شرح منظومه منتهى مى گردد. روال بحث در سالهاى اوليه بدين شكل بود كه ابتدا شاگردان فاضل و زبان دان مطالبى از متون غربى فلسفه را كه قبلاً ترجمه و تلخيص كرده بودند به جلسه آورده و در اختيار مى نهادند، و ايشان بر گونه آن مطالب نظر فلاسفه مسلمان را طرح مى نمودند. آن وقت بحث و گفتگو و نقد و اثبات شروع مى شد، و تا پايان جلسه ادامه يافت. اما بعدها به خاطر اينكه مطالب نظم بيشترى بيابد هر روز قسمتى از كتاب آشنايى با تحليل فلسفه،(٣١) تأليف ها سپرس كه يك كتاب معتبر درسى دانشگاهى بود به عنوان بخش مقدماتى كار به فارسى ترجمه و بيان مى شد، بعد به سنت گذشته عرضه فلسفه شرقى از جانب استاد و بحث و گفتگوى طرفيتى با اشراف ايشان به انجام مى رسيد.(٣٢) بنابراين شايد براى اولين بار است كه يك استاد فلسفه شرقى در برار استادان فلسفه غربى مى نشيند، و يك كنگاش عقلى جدى و مبتنى خبرويت انجام مى گيرد.
خبرويت در يك فلسفه و آشنايى با فلسفه ديگر جمع اينان را به هم نزديك مى سازد، و بدين ترتيب اولين قدمها در بررسى تطبيقى فلسفه شرق و غرب برداشته مى شود كه ما بخشى از آثار آن را در شرح مبسوط منظومه مشاهده مى كنيم.
در اين دوره از درسها خواه آن روزها كه منحصراً بحث فلسفه تطبيقى در ميان است، و متون غربى ترجمه و بررسى مى گردد، و چه وقتى كه منظومه سبزوارى مدار بحث است نشانه هاى قوت فهم و درك ثاقب مطهرى در فلسفه غربى و قدرت دريافتن دور دستهاى آن به چشم مى خورد.
از جمله نمونه هاى اين فهم ثاقب در شرح منظومه بحثى است كه ايشان به دنبال بررسى مسأله وحدت وجود و اشتراك معنوى ان مطرح مى سازند و به اشتباهى در فلسفه غربى و ترجمه هاى مترجمان معتبر آن اشاره مى نمايند. متن عبارت چنين است:
(مسأله وحدت وجود غير از اشتراك معنوى وجود است … اگر قائل به اصالت وجود نباشيم وحدت وجود از نظر علماى ما معنى ندارد. اين نوع وحدتى كه حكماى ما مى گويند وحدت خاصى است كه تا مسأله اصالت وجود قبلاً محقق نشده باشد اين نوع وحدت وجود بى معنا است. ولى در فلسفه هاى جديد، هر فلسفه اى كه قائل به نوعى وحدت است يعنى قائل به نوعى مونيسم است به وحدت وجود ترجمه مى شود، و اين درست نيست. فروغى در سير حكمت در اروپا گويا وحدت وجود برايش مبهم بوده است، در هر جا به نوعى وحدت رسيده گفته است كه وحدت وجود است، و اين غلط است.)(٣٣)
نمونه ديگر: در مسأله اصالت وجود يا اصالت ماهيت نظر هگل مورد بررسى قرار مى گيرد. ايشان مى گويند به هگل منطقاً بايد اصالت ماهيتى محسوب شود هر چند تقسيم بندى اصالت وجود و ماهيت در غرب و براى امثال هگل مطرح نبوده است، اما از آراء هگل مى توانيم چنين استنتاج كنيم كه آن آراء منطقاً به اصالت ماهيت باز مى گردد.(٣٤)
نمونه ديگر: نقدى است دقيق و فلسفى بر نظريه ماترياليسم ديالكتيك كه چون تفصيل و دقت آن زياد است، و مبتنى بر مقدمات قبلى است به اختصار از كنار آن مى گذريم. ايشان بعد از بررسى نظريه مقولات در فلسفه كانت و مقايسه آن با نظريه حكماى اسلامى، به راى هگل در باب مسأله شناخت مى پردازد، و مى گويد: (هگل كار ديگرى كرد كه آن از نظر فرضيه، فرضيه خيلى مهمى است. آمد اين ديوار ميان ذهن و خارج را به كلى برداشت، و گفت چرا شما آمده ايد ذهن را يك چيز دانسته ايد، و خارج را چيز ديگر؟ اينها يك چيزند. او فاصله راحتى از آنچه حكماى ما مى گفتند كمتر كرد. آنها گفتند دو وجود است يكى در ذهن و يكى در خارج، او گفت ذهن و خارج يك چيز است، دو چهره از يك امر است، هر چه معقول است موجود است، و هر چه موجود است معقول است … از اينجا يك موازات در فلسفه هگل ميان ذهن و خارج به وجود مى آيد.) و اين موازات ميان عالم عقل و عالم خارج نتيجه اى كه دارد اين است كه چون بر جهان عقل ضرورت منطقى حاكم است ناگزير در جهان خارج هم همين ضرورت حكومت خواهد كرد. از اينجاست كه در فلسفه هگل همه اش بر اساس ضرورت منطقى است. از همان مقوله اول كه شروع مى كند به ضرورت منطقى از هستى به نيستى مى رسد، و از آنجا به (شدن) مى رسد. چون حساب، حساب عقل است و ضرورت عقل است، خارج هم كه غير از اين چيزى نيست. آن وقت دستگاه ديالكتيك هگل از اول تا آخرـ صرفنظر از ايراد مبنايى كه دارد ـ يك دستگاهى مى شود به قول خود او (خود سامان) يعنى بى نياز از بيرون. خودش، خودش را توجيه مى كند.) بعد از اين مقدمه ـ كه ما آن را مختصر كرديم ـ مى گويند: (در اينجا نكته اى هست در انتقاد بر ماركسيسم كه البته تا حالا هيچكس اين را نگفته است.) و آن، اين نكته اصلى در مباحث فلسفه ماركسيستى است كه (مى گويند ما نيمه اى از هگل را طرد مى كنيم، پوسته هاى آيد، اليستى اش را مى اندازيم دور، و هسته هايش را مى گيريم.) در حالى كه چنين تبعيضى فرض ندارد چون كه (دستگاه هگل يك دستگاه منسجم به هم پيوسته است كه نمى توان بخشى از آن را گرفت، و بخشى را رد كرد … يا بايد همه چيز را يكجا رد كرد يا بايد همه چيز را يكجا پذيرفت … اگر ما فلسفه هگل را بپذيريم بايد همه حرفهايش را از اول تا آخر بپذيريم، و اگر نپذيريم از بيخ و بن بايد نپذيريم. اينكه ما ضرورت منطقى را از هگل بگيريم بدون آنكه به وحدت ذهن
و خارج قائل باشيم، موازات ذهن و خارج هگل بگيريم بدون آنكه به عينيت ذهن و خارج قائل باشيم امرى است غير ممكن. اگر آن حرفها پوسته هاى ايده اليستى است بايد بگوييم كه … اصلاً اساس نيمى از حرفهاى شما همان پوسته هاى هگلى است.)(٣٥)
علاوه بر آنچه آورديم نمونه هاى فراوان ديگرى در مطاوى كتاب وجود دارد كه استقصاى تام آن در مقدور اين مقاله نيست، و ما به مناسبت ديگرى در آينده چند نمونه ديگر از آن ها را خواهيم ديد. بررسى و نقد شرح مبسوط منظومه
بعد از نگاه كوتاهى به چگونگى ورود فلسفه غربى به ايران داشتيم، و در آن عواملى كه به بحثهاى تطبيقى دو فلسفه شرقى و غربى انجاميد شناختيم، به بررسى كتاب شرح مبسوط منظومه و شناخت ابعاد مختلف آن مى پردازيم.
چنانكه مى دانيم كتابى كه مرحوم استاد مطهرى ـ ص ـ به شرح و توضيح و نقد آن پرداخت منظومه حاج ملاهادى سبزوارى از مشهورترين حكماى متأخر ايران و اسلام بود. حكيم سبزوارى (١٢٨٩ـ ١٢١٢) در اين كتاب (قسمتى را به منطق اختصاص داده است، و قسمتى را به فلسفه كه اين دو قسمت از هم جداست.) حكيم (اسم قسمت منطق را (لئالى منتظمه) گذاشته است) و آن (قسمت را كه درباره فلسفه است (غرر الفرائد) ناميده است.) البته (بعدها اين دو اسم تقريباً در السنه حذف و متروك شده و هر دو قسمت به نام منظومه معروف شده است.) در بخش فلسفه حكيم سبزوارى (خواسته است به طور خلاصه يك دوره اى از حكمت عملى و نظرى (البته نه دوره كامل، بلكه دوره ناقصى از حكمت عملى و حكمت نظرى) هر دو را گفته باشد، يعنى خواسته است همه اقسام حكمت را به طور خلاصه ذكر كند.) اينكه گفته شد اين كتاب حاوى دوره ناقصى از حكمت عملى و نظرى است از آنجاست كه (طبق تقسيم معروف قدما كه همان تقسيم ارسطوئى است حكمت و فلسفه تقسيم مى شد به فلسفه نظرى يعنى علم درباره آنچه هست، و فلسفه عملى يعنى علم درباره آنچه بايد بكنيم.) در مرحله بعد فلسفه نظرى به فلسفه (الهى و طبيعى و رياضى) تقسيم مى شد، و فلسفه عملى به (اخلاق و تدبير منزل … و سياست مُدن) و سبزوارى در كتابش (بعضى از اين قسمت ها را آورده و بعضى ها را نياورده است. فلسفه الهى را … مفصل تر از ديگر قسمتها آورده است. فلسفه طبيعى را هم آورده ولى مختصرتر از فلسفه الهى، و از فلسفه رياضى هيچ نياورده است. از آن سه قسمت فلسفه عملى هم فقط اخلاق را در آخر كتاب آورده است.)(٣٦)
سبزوارى كتاب خود را به چند مقصد و هر مقصد را به چند فريده و هر فريده را به چند غرر تقسيم كرده است. در واقع هر مقصد مربوط به يك علم و كانّه كتابى جداست، و بنابراين فريده ها چون ابواب كتاب و غرر چون فصول آن مى باشد. مقصد اول منظومه در مورد امور عامه فلسفى يا حكمت الهى يا علم كلى است، و مقصد ثانى در جوهر و عرض يا مقولات است. در مقصد سوم الهيات بالمعنى الاخص بحث مى شود. مقصد چهارم طبيعيات است كه در آن از كلياتن فلسفه طبيعى و علم كائنات جو و معدن شناسى و گياه شناسى و حيوان شناسى و رواشناسى فلسفى بحثى كما بيش به اختصار بيان آمده است. مقصد پنجم بحث نبوات و منامات و مقصد ششم معاد و بالاخره مقصد هفتم در علم اخلاق مى باشد.
مرحوم مطهرى در شرح مبسوط تنها به بخش امور عامه پرداخت، و از اين بخش تنها موفق به شرح پنج فريده از هفت فريده آن گرديد. مباحثى كه در اين كتاب آمده به هيچ وجه مقيد به آنچه در منظومه آمده نيست، و مطالب فراوان ديگرى، خواه از نظرات فيلسوفان اسلام و خواه از آراء فيلسوفان غربى به تناسب مطرح مى شود كه خود بخش مهمى از كتاب را تشكيل مى دهد. به علاوه در بين درس سؤالات گوناگون از سوى شاگردان فاضل حاضر در درس ارائه مى گردد كه اين سوالات گاه مقدار زيادى از وقت كلاس را به خود اختصاص مى دهد، و در اين دو زمينه شايد بيشتر نيروى اعمال نظر و قدرت اجتهادى مطهرى قابل مشاهده است. نكات برجسته و بديع كتاب
آنچه تا اينجا آمد بيشتر مقدمه بود، و اين مقدمه اگر چه به درازا كشيد اما لازم بود، لازم براى آنچه بعد خواهد آمد، و قسمت اصلى اين مقاله است. نكات ممتاز و تازه اى كه در شرح مبسوط آمده و مى توان در اطراف آن بحث كرد كم نيست. بنابراين در اينجا ما نمى توانيم به استقصاى آنها بپردازيم، و ناگزير بايد به چند نكته كه شايد برجسته ترند بسنده كنيم.
نكته اول: يك نكته برجسته و سود بخش در انديشه مطهرى ـ اگر چه موضوعاً از فلسفه به معناى دقيق كلمه بيرون است ـ توجه ايشان به تاريخ فلسفه است. ايشان از زمانهاى خيلى دور به اهميت نگرش تاريخى در هر مسأله فلسفى واقف شده بود، و در حد مقدور در كتابهاى مختلف خود بدان مى پرداخت. توجه مرحوم مطهرى به سير تاريخى مسائل فلسفى اولين بار در پاورقيهاى اصول فلسفه ديده مى شود. ايشان در حواشى مقاله هفتم اين كتاب مى نويسد:
(در خاتمه بى مناسبت نيست از جنبه تاريخى مسائل وجود نيز بحث مختصرى بكنيم سابقاً معمول نبود كه در كتب فلسفه از جنبه تاريخى مسائل نيز بحثى به ميان آورند، و تاريخ مسائل يعنى ابتداء پيدايش نظريه ها و تحولاتى كه در دوره ها مختلف در نظريه ها پيدا شده بيان نمايند. مخصوصاً در مشرق زمين اين جهت بكلى مهجور و متروك و مورد غفلت اهل نظر بود … علماى مشرق زمين كه در فنى وارد مى شدند فقط به جنبه هاى نظرى مسائل مى پرداختند، و نظر به جنبه هاى تاريخى آنها نداشتند. روى اين جهت نظريه ها در كتب طرح مى شد ولى روشن نبود كه اين نظريه را چه كسى ابراز داشته و چه كسى آن را تكميل كرده است، و اگر احياناً نام كسى در ضمن مسائل برده مى شد نه از نظر تحقيق درباره مبدء و نشوء و نمو يك فكر بود بلكه از نظرهاى ديگر بود … و روى اين جهت تاريخ حيات علوم و فنون روشن نمى شد … عدم توجه به جنبه هاى تاريخى مسائل موجب شده كه متخصصين فنون نيز از اين قسمت بى خبر بمانند، و احيانا اشتباهات عظيمى به آنها دست بدهد.)(٣٧)
ايشان بعدها اين زمينه فكرى را رها نكرد، و در مقاله اى كه در مجله مقالات و بررسيها نشريه دانشكده الهيات انتشار يافت با دقت و احاطه بيشترى به اين كار پرداخت، و مسائل فلسفه را از نظر سير تاريخى به چهار دسته تقسيم كرد: اين چهار دسته عبارتند از:
(١ـ مسائلى كه تقريباً به همان صورت اولى كه ترجمه شده باقى مانده و چهره و قيافه اوليه خود را حفظ كرده، تصرف و تغيير و تكميلى در آنها صورت نگرفته است.
٢ـ مسائلى كه فلاسفه اسلامى آنها را تكميل كرده اند …
٣ـ مسائلى كه گرچه نام و عنوان آنها همان است كه در قديم بوده است، اما محتوا بكلى تغيير كرده و چيز ديگر شده است. آنچه با آن نام در دوره اسلامى اثبات و تأييد مى شود غير آن چيز است كه در قديم به اين نام خوانده مى شده است.
٤ـ مسائلى كه حتى نام و عنوانش تازه و بى سابقه است، و در دوره هاى قبل از اسلام به هيچ شكلى مطرح نبوده است، و منحصراً در جهان اسلام طرح شده است.)(٣٨)
مرحوم استاد در پاورقيهاى اصول فلسفه وعده يك كار تحقيقى در مورد تحول منطق و فلسفه مى دهند، و در مقاله مذكور در فوق نيز طرح اوليه كار را ترسيم مى نمايند اما متأسفانه كثرت اشتغالات نگذاشته است كه ايشان بدين كار توفيق يابند، و زبان فارسى از يك نوشته تحقيقى ممتاز محروم مانده است. اما با وجود اين در شرح مبسوط يك توجه جدى به بررسى سير تاريخى مسائل طرح شده وجود دارد. اگر چه همه مسائل از بررسى سير تاريخى بهره نبرده اند(٣٩)، و در آنها نيز كه اين بحث طرح شده نيز همه بيكسان و يك درجه نبوده اند اما آنجا كه تاريخچه مسائل مى آيد چيزى علاوه بر آنچه در ساير كتب و رساله هاى اين فن آمده است وجود دارد، و نشانه مطالعات وسيع و دقت نظر و فكر كارآمد مطهرى در جاى جاى آن به چشم مى خورد.
البته بايد بدانيم كه طرح مسأله و ساختار بحث در هر جا به يك شكل است. عناوين در مسائل مختلف، مختلف است و ورود و خروج در بحث اشكال گونه گون دارد. يك بار در تحت عنوان (سير تاريخى مسئله اصالت وجود) (ج١، ص ٥٨) و (سير تاريخى بحث امكان استعدادى) (ج٣، ص ٢٢٤) و (سير تاريخى بحث معناى اسمى و حرفى (٣، ص٣٣٥) با بررسى سير تحول روبرو مى شويم، و بارى ديگر با نام (تاريخچه بحث وحدت و كثرت) (ج١، ص ٢٠٩) و (تاريخچه بحث جعل) (ج٢، ص ٤٢٨) و يا با اسم (طرح مسئله وجود ذهنى توسط مسلمين صورت گرفته است) (ج١، ص٢٧٠) و يا با عنوان ((ريشه تاريخى مسأله مرجع حدوث عالم) (ج٤، ص١٤٤) و (ريشه تاريخى بحث حدوث ذاتى) (ج٤، ص٢٠) مسأله مورد تحقيق قرار مى گيرد.
اما در مورد محتواى بحثهاى تاريخى اين كتاب بايد بگوييم كه مطالب بيشتر از اينكه يك تاريخى خشگ با ذكر سال و ماه و اسم و نسب و استادان و شاگردان باشد، تاريخ تحليلى است. مسائل ريشه يابى مى شود، و سرّ تحولات تبيين مى گردد. فيلسوفان برجسته همه شناخته شده اند، ارتباط آنها با گذشته و با يكديگر به دست آمده، درجه قدرت فلسفى ونوآوريشان معلوم است. اگر چه همه اين جهات در همه جا و در مورد همه كسان يكسان طرح نمى شود، اما هر يك در هر كجا كه آمده است قابل تأمل و دقت، و روشنى آفرين و نكته آموز است.
ما در اينجا چند نمونه از اين گونه تاريخهاى تحليلى فلسفه مى آوريم كه اگر چه بحث، بحثى كاملاً گذرا است، و جملاتى كوتاه در جواب يك سؤال است اما راهگشا و از سر دقت و نمو بررسى مى باشد:
١) از نكته هاى مهم فكر تاريخى ايشان يكى اين است كه توجه كرده اند جنگ و معارضه متكلمان با فلاسفه و شبهاتى كه عليه فلسفه طرح كرده اند از عوامل بسيار مؤثر پيشرفت فلسفه بوده است. مثلاً در بحث اصالت وجود مى گويند:
(مسأله اصالت وجود كه در مقابل اصالت ماهيت طرح شده است در فلسفه اسلامى يك مسأله مستحدث است، يعنى در فلسفه ارسطو و حتى در فلسفه فارابى و در فلسفه بوعلى چنين مسأله مطرح نيست … اين مسأله دو ريشه داشته است … ١ـ يك منبع، بحثهاى فلسفى متكلمين است. چون متكلمين دو گونه بحث دارند، بعضى بحثهايشان، بحثهايى است كه صرفاً در اطراف مسائل مذهبى است، و بعضى بحثهايشان بحثهايى است كه در مسائل فلسفه اظهار نظر كرده اند، و به مخالفت با فلاسفه برخاسته اند. متكلمين در بسيارى از مسائل فلسفه خيلى ناخن مى زده اند، و حرفهاى فلاسفه را مورد سؤال قرار داده اند، و لذا آنها يك سلسله مسائل را طرح كردند كه اگر چه حرفهاى خود آنها مقبول فلاسفه واقع نشد ولى راهى گشود براى مسائل جديد.)(٤٠)
ايشان به اين دخالت و آثار سودمند آن در نقاط ديگر كتاب هم اشاره دارند از جمله: ج١، ص ٢٤ و ٦٠ و ٢٧٣ و ٢٧٦ و ج٢، ١٧٩ و ٢٤١ و ج٣، ١٨٦ و ج٤، ٢٦
٢) يك نكته مهم و جالب در تحليل تاريخ فلسفه، توجه استاد به خصائص شيعى تفكر عقلانى است. ايشان علاوه بر آنچه كه در مقدمه جلد پنجم اصول فلسفه گفته اند در اين كتاب هم به اين مسأله توجه كرده و نكاتى قابل توجه مى آورند:
(تا قبل از دوره اصفهان(٤١) شيعه و سنى هر دو در اين بحثها (بحثهاى عقلى) وارد بوده اند … از اين دوره به بعد اصلاً در ميان اهل تسنن اين بحثها ديگر متوقف شده است.) بلكه (در واقع بايد گفت كه اهل تسنن از قرن ششم و هفتم به اين طرف ديگر متوقف شدند، و از اين تاريخ به آن طرف هم، هر كسى كه در بين آنها پيدا شده است از شاگردهاى خواجه بوده) و (در واقع دنباله رو خواجه نصيرالدين هستند … از قرن هفتم به بعد فلسفه تقريباً انحصاراً در حوزه شيعه قرار گرفت، و قبل از اين تاريخ

 

پاورقيها
١) به نقل از: كريم مجتهدى (نخستين ترجمه فارسى گفتار در روش دكارت) (راهنماى كتاب، سال ١٨، ص٤٢ـ ٤١).
٢) Cobineau: Religions et Philosophies dans I ،Asie. paris ١٨٩٩.
٣) La Lazard در خود كتاب اسم اين شخص آل عازار موسايى همدانى آمده است.
٤) ترجمه فارسى همين كتاب. ص٨٧ ـ ٨٤.
٥) همان كتاب. ص١١٤ـ ١١٣، ترجمه همايون فره وشى.
٦) همان كتاب، همان فصل.
٧) E. Bernay در سفرنامه ديولافوانام اين شخص به عنوان كنسول فرانسه در شهر تبريز آمده است. ر. ك: ايران و كلده و شوش، ص٥١، ترجمه همايون فره وشى. مادام ديولافوا مى نويسد: (قونسول ما موسيوبرناى نام دارد. او شخصى با هوش است و سالهاست كه در ايران حافظ منافع هموطنان ما مى باشد. زبان فارسى را خوب حرف مى زند، و كاملاً با اوضاع و احوال ايران و اخلاق اهالى آن آشنا شده است.) ٢٢/ص٥١. اين سخن ديولافوا مربوط است به سال مسافرت او به ايران يعنى سنه ١٨٨١ ميلادى (روز ١٢اوريل) و از آخرين سالى كه كنت دو كوبينو در سفر دوم خود (١٨٦٣ـ ١٨٦١) در ايران بوده است، يعنى در سال ١٨٦٣ نزديك هجده سال فاصله دارد، و ظاهراً در سال ترجمه كتاب، يعنى ١٨٦٢ (مطابق ١٢٧٩ قمرى) موسيو اميل برنه يك كارمند سفارت فرانسه در تهران است، و زير دست گوبينو كار مى كند و هنوز چندان در زبان فارسى تسلط نداشته است، و بعدها با سكونت هجده يا نوزده ساله زبان فارسى را بخوبى آموخته است.
٨) اين كتاب به خط نستعليق ميرزا آقاى كمره اى در تهران در چاپخانه آقا محمد حسين و كربلائى محمد قلى با مباشرت مشهدى اسماعيل در ١٦٤ صفحه متن و دو صفحه غلطنامه به سال ١٢٧٩ قمرى چاپ شده است. (رجوع كنيد: دانش پژوه. (آشنائى ما با فلسفه و دانش نوين باخترى) (مجله دانشكده ادبيات تهران، شماره ١و ٢و ٣و ٤، سال ٢٥). ص ٢٦٨.
٩) يك جهانگرد بلژيكى كه در سال ١٨٨٢ به ايران آمده، در مورد اين كتاب و نويسنده اش مى نويسد: (آقاى دوگوبينو يكى از افرادى است كه مشرق زمين را خوب مطالعه كرده است، و با زبانهاى محلى اين سرزمين آشنائى عميق دارد. اين ديپلمات فرانسوى كه در اروپا با انتشار مقالات و آثار عالمانه اش معروفيت خاصى پيدا كرده است، در ايران نيز نامش با ترجمه كتاب مباحثى درباره روش دكارت كه نثر آن به فارسى فصيح و روانى است، و از طرف دانشمندان و روشنفكران ايرانى سخت مورد اقبال واقع شده، براى همه آشنا است.) سفرنامه ارنست اورسل. ترجمه على اصغر سعيدى. (تهران، ١٣٥٣). ص٢٧٦. آيا اطلاعاتى كه اين جهانگرد در مورد استقبال اهل دانش ايرانى از كتاب دكارت به دست مى دهد همانند اطلاع او از فصاحت و روانى كتاب بر خلاف حقيقت است يا نه؟ نمى دانيم. اما در هر صورت تاكنون هيچ نشانه اى از تأثيرات اين ترجمه و نشر و طبع آن در جامعه علمى و فلسفى ايران به دست نيامده است.
١٠) شرح احوال او را در تاريخ رجال ايران ١/، ص ١٩٠ـ ١٨٨ ببينيد.
١١) ر. ك: به كريم مجتهدى: (بديع الملك ميرزا عمادالدوله و اولن فيلسوف فرانسوى). (راهنماى كتاب، سال ١٩، شماره ١١ و ١٢. ص ٨٠٧).
١٢) بدايع الحكم، ص ٢٧٧ـ ٢٧٦. چاپ سنگى، ١٣١٤، تاريخ تحرير كتاب در سال ١٣٠٧ است.
١٣) بدايع الحكم. ص ٢٧٧.
١٤) كارهاى تازه حكيم زنوزى امثال رساله حمليه كه نوعى فلسفه منطق است قابل توجه و بررسى تازه است.
١٥) رجوع كنيد به: مجله يادگار، سال ٥، شماره ٨ و ٩/ ص٨٩ ـ ٨٦
١٦) كريم مجتهدى. افضل الملك كرمانى مترجم رساله گفتار … دكارت. راهنماى كتاب (سال ١٨). ص ٣١٢ به بعد.
١٧) نسخه خطى اين كتاب در كتابخانه ملك موجود است. اين كتاب متشكل از ديباچه و ترجمه متن گفتار در روش و شرح فلسفه دكارت مى باشد.
١٨) مراجعه كنيد به: دانش پژو همان مقاله مجله دانشكده ادبيات. سال ٢٥، ص ٢٧٤ـ ٢٧١.
١٩) جلد اول مقدمه چاپ دوم.
٢٠) كارهاى فروغى ولو خالى از سهو و غلط نبود، اما آن قدر جهات مثبت در آن وجود داشت كه مترجمان خوب آينده او را سرمشق خود بدانند. رجوع كنيد: منوچهر بزرگمهر. فلسفه چيست. ص١٤٣ و نيز فلسفه كانت. ترجمه عزت الله فولادوند. ص٣.
٢١) همان كتاب. ص٣، چاپ نشر نو.
٢٢) براى شرح احوال و آثار فروغى رجوع كنيد به: مجتبى مينوى: نقد حال، ص ٥٣٤ به بعد.
٢٣) كار تطبيقى خوب دكتر سياسى در كتاب (علم النفس ابن سينا و تطبيق آن با روان شناسى جديد) در سال ١٣٣٣، بيشتر كارى است علمى تا فلسفى.
٢٤) از جمله مقدمه اى بر فلسفه از ازوالدكولپه. ترجمه احمد آرام. سال ١٣٢٦
٢٥) مقدمه جلد اول. ١١ و ١٢ چاپ دفتر انتشارات اسلامى.
٢٦) همان ج ١، ص ١٢ و ١٣.
٢٧) همان ج١، ص ١٢.
٢٨) ج١، ص١٢.
٢٩) ج١، ص١٢.
٣٠) همان. مقدمه جلد دوم، ١، ١٦٥.
٣١) همان. مقدمه جلد دوم، ١، ١٦٣.
٣٢) همان. مقدمه جلد اول، ١، ١٢.
٣٣) همان. مقدمه جلد دوم، ١، ١٦٥.
٣٤) يادواره استاد شهيد مرتضى مطهرى، ص ١٩٢، چاپ قم، ١٣٦٠. و شرح احوال و فهرست آثار وجدى را در الاعلام زركلى، ج٦، ص ٣٢٩، چاپ سوم ببينيد.
٣٥) نگاه كنيد به: اصل تضاد در فلسفه اسلامى، نشريه مقالات و بررسيها، سال ١٣٤٩، دفتر يكم، ص١٤.
٣٦) Hospers: Anlntroduction to philosophcal Analysis . اين كتاب اكنون بزبان فارسى ترجمه و قسمت اول آن نشر شده است.
٣٧) كيهان فرهنگى، سال سوم، شماره ١٠، مقاله دكتر حداد عادل تحت عنوان: مترجم آثار فلسفى در گذشت.
٣٨) شرح مبسوط منظومه، ج١، ص٣٦. نمونه خوب ديگر را در ج٢، ص١٢ـ ١١ و ١٥٤ـ ١٥٣ ببينيد.
٣٩) هنگامى كه اين بحث طرح شد مرحوم دكتر حميد عنايت كه مترجم كتاب فلسفه هگل بودند و پاى درس حاضر بودند، از ايشان سؤال كردند آقا شما اين نتيجه گيرى را از كجا ميپكنيد؟ ايشان بلافاصله فرمودند: از كتاب شما! مرحوم عنايت تعجب كردند و گفتند: شما از جاى كتاب فهميده ايد؟ ايشان توضيح دادند، و آقاى عنايت تصديق كردند. ر. ك: جلوه هاى معلمى استاد، مصاحبه با دكتر غلامعلى حداد عادل، ص٩٩.
٤٠) شرح مبسوط منظومه، ج٢، ص٧٩ـ ٧٤.
٤١) شرح مبسوط، ج١، ص٦.
٤٢) اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج اول و دوم و سوم در يك مجلد، ص٣٩٦، چاپ دفتر انتشارات اسلامى.
٤٣) نگاهى اجمالى به سير فلسفه در اسلام، ٩ـ ٨
٤٤) مثلاً نگاه كنيد به دو بحث مواد ثلاث و قوه و فعل.
٤٥) شرح مبسوط، ج١، ص٥٩ـ ٦٠.
٤٦) در مورد تاريخ فلسفه در اين دوره مراجعه كنيد به ميان محمد شريف. تاريخ فلسفه در اسلام ج٢، ص٤٤٣ـ ٤٧٣.
٤٧) شرح مبسوط، ج١، ص٢٧٧.
٤٨) براى آشنايى به احوال او نگاه كنيد به: ريحانة الادب، ج٣، ص٢٣٥ـ ٢٣٣.