آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - نـامــه ٧

نـامــه ٧



(ادامه مطالب بخشهاى [ از خوانندگان اين نوشته تقاضا مى شود, در خواندن هر بخش آن, بخشهاى پيشين را در نظر آورند, و اگر لازم باشد مرور كنند, تا رشته سخن از هم نگسلد, و كليّت اهداف قرآنى و علوى و انقلابى نويسنده بخوبى تجسم يابد, و بصورتى شايسته و خداپسند جهت بخشد.]

… به اهميّت بازشناسى مسائل اصلى و غير اصلى, در يك انقلاب, اشاره كرديم. يكى از آفات انقلاب, پس از پيروزى, همين امر است, يعنى (غفلت) يا (تغافل) از مسائل اصلى و پرداختن به مسائل غير اصلى و فرعى. اين چگونگى گاه از نداشتن انديشه انقلابى مايه مى گيرد گرچه شخص در كسوت انقلابى جلوه كند; و گاه از عواطف خام دينى و اجتماعى نشأت مى يابد, چنانكه در برخى از متدينين ـ چه عالم و چه عوام ـ ديده مى شود, و باعث مى گردد تا مسائل اصلى تحت الشّعاع قرار گيرد, و حركتها از محتوايى غنى و سازنده تهى گردد, و مكتب از اصالت و رزانت خود بيفتد.
در اينجا چه از اين بهتر كه استناد كنيم به سخنى بزرگ و گرانسنگ, درباره ساختن انسان جامعه و جامعه انسان, از امام بزرگ انسان و انسانيّت , امام على بن ابيطالب(ع):
مَن طَلَبَ العقلَ المتعارف, فَليَعرِف صورةَ الاُصولِ و الفضول, فإنّ كثيراً من النّاس يَطلُبون الفضول, و يضعون الأصول. فمن أحرَزَ الأصل, اكتفى به عن الفضل.
ـ هر كسى بخواهد خردمندانه كار كند بايد مسائل اصلى را از غير اصلى باز شناسد و تميز دهد. بسيارى از مردم [بر خلاف ميزان عقل و تجربه] به دنبال مسائل غير اصلى مى روند و مسائل اصلى را زير پا مى گذارند; در صورتى كه هر كس مسائل اصلى را حل كرد, مسائل غير اصلى را نيز حل كرده است.
در اين تعاليم بژرفى بنگريد, و براى مظلوميّت آنها دريغ خوريد. چگونه آنچه را بايد بگويند گفته اند, و چگونه به آنها عمل نشده است و عمل نمى شود. در يك انقلاب, در يك نظام سياسى, و در يك نظام تربيتى همواره بايد مسائل اصلى انسان آن انقلاب و آن سياست و آن تربيت مطرح باشد و براى آن مسائل پاسخ تهيه شود. رها كردن آن مسائل و تأكيد پياپى, بصورتهاى گوناگون, بر مسائل غير اصلى چه حاصلى تواند داشت, جز سست شدن پايه هاى انقلاب و سياست و تربيت. چنانكه ـ از سوى ديگر ـ پاسخ دادن به مسائل اصلى, خودبخود, مسائل غير اصلى را حل مى كند. چون حل مسائل غير اصلى فرع بر حل مسائل اصلى است. اگر اصل حل شد فرع نيز حل مى شود. و اگر اصل حل نشده باقى ماند, محال است كه فرع حل شود. و اين امرى است كه ـ چنانكه در سخن امام على بن ابيطالب (ع) نيز آمده است ـ بر هر خردمندى كه خرد خود را بكار اندازد روشن است. و براى همين حقيقت عالى, مى بينيم, كه پيامبران الهى, پس از دعوت به (توحيد), دعوت به (عدل) كرده اند و به سالمسازى روابط اقتصادى فرا خوانده اند, تا ظلم بر طرف گردد و عدالت استقرار يابد. چون يكى از اصلى ترين مبادى حضور حيات طيّبه و زندگى سالم در يك اجتماع, حضور عدالت است در ميان مردم آن اجتماع.
بنابراين, از جمله مسائل اصلى و اوّلى و عمده, اقامه عدل است. و زنده شدن احكام دينى و عمل به آنها, فرع اقامه عدل است. و هيچ فرعى بدون تحقّق اصل, تحقق نخواهد يافت, مگر به شكلى غير عميق و ناپايدار و گسسته … و تا به حقايقى كه انبيا و اوصيا ـ عليهم السلام ـ گفته اند گردن ننهيم و عمل نكنيم, روزگار ما همين است و روزگار مردم ما نيز همين …
آنان كه (تقديم الفروع) و (تضييع الاصول) كنند, بيقين موفّق نخواهند بود, و در ساختن جامعه نمودى نخواهند كرد. و اگر به نام (ارزشها) سخن بگويند, ارزشها را نيز مخدوش خواهند ساخت ـ چه بخواهند و چه نخواهند. و اين فاجعه هنگامى سنگين تر مى گردد, كه از سويى توده ها خود, از ارزشها اطلاعى نداشته باشند و متون و منابع را نخوانده باشند; و از سويى فرصت پرستان در كارها دخالت كنند; و از سوى سوم مرتجعان قدرت را در دست داشته باشند; و از سوى چهارم, عوامل نفوذى بسيار ماهر دشمنان ـ همه جا ـ جا خوش كرده باشند; و از سوى پنجم , بيدارگران را توانهاى لازم مسلوب باشد.
اين كه عرض كردم, براى توده ها و كسانى كه از ارزشهاى اسلامى و ملاكهاى قرآنى اطلاعى نداشته باشند, فاجعه سنگين تر است, موضوعى بسيار مهم است, موضوعى است كه ائمّه طاهرين (ع) نيز اهميت آن را ياد آورى فرموده اند; شيخ نعمانى, در كتاب (الغيبة), از امام جعفر صادق (ع) روايت كرده است كه فرمود:
مَن دَخَلَ فى هذا الدّين بالرّجال, اَخَرَجَهُ منه الرّجالُ كما أدخَلُوه; و مَن دَخَلَ فيه بالكتابِ والسّنّة, زالتِ الجبالُ قبلَ أن يَزُول(١).
ـ كسى كه تحت تأثير شخصيّتها وارد دين اسلام شود (و بدان علاقه مند گردد), ممكن است تحت تأثير شخصيتهايى ديگر (يا با ديدن عملكردها و برخوردهاى همان شخصيّتهاى نخست), از دين خارج شود (و از آن دلسرد گردد ـ چون شناختى از خود دين ندارد و ارزشهاى اصلى دين را نمى شناسد), ليكن كسى كه به دليل كتاب و سنّت (و از روى اطلاع از محتواى قرآن و حديث و شناخت آنها) وارد دين شود, اگر كوهها از جاى خود بلغزند او نخواهد لغزيد (و در ديندارى و حفظ دين خود از كوه محكم تر و استوارتر خواهد بود).
اينكه اينجانب, در نوشته هاى سالهاى اخير خود, مى كوشم تا صريحتر حقايق دينى را عرضه كنم, و ارزشهاى ثابت در كتاب و سنت (قرآن و حديث) را در پيشديدها نهم, براى عمل به اينگونه احاديث و تعاليم است, احاديث و تعاليمى كه حقيقتهايى را مطرح ساخته و تعليم داده است كه مايه, توجّه و تنبّه است, و سرمايه حفظ دين و ايمان در توده ها و نسلها و جامعه هاست. بايد ارزشها شناسانده شود, و همانها ملاك باشد, تا خللى كه در عملكردها و برخوردها پديد مى آيد, و ضعفهايى كه در تشخيصها مشاهده مى گردد, موجب سرخوردگى از اصل ايمان و ترك عمل به احكام نگردد. به عبارت ديگر, اينگونه احاديث مى خواهند حساب اشخاص را از حساب اسلام جدا كنند, تا اگر چــيزهايى نا منتظَر واقع گشت ـ از باب قصور يا تقصــيرـ به اشخاص منسوب شود نه به اسلام. و حق هم همين است. و چه كسى مدّعى است كه روش و جهتگيريى جز اين ـ كه امام صادق (ع) مطرح فرموده است و در احاديث ديگر نيز آمده است ـ درست است؟ هيچ خردمند ديندارى جز اين نمى گويد, مگر اغراضى ديگر در كار باشد, و دين مصرف دنيا طلبى گردد.
و يكى از مسائل بسيار مهم كه در ارزشهاى اسلامى و در كتاب و سنت بر آن تأكيد شده است, مقدم داشتن مسائل اصلى است بر مسائل غير اصلى.
و اين چگونگيها همه ـ چنانكه روشن است ـ باز مى گردد به آگاهى و عدم آگاهى. آگاهى است كه مسائل اصلى را از غير اصلى تميز مى دهد و جدا مى كند, و اهميت پرداختن به مسائل اصلى را براى ما روشن مى سازد, و پوشالى بودن و بى نتيجه ماندن پرداختن به مسائل غير اصلى ـ پيش از پرداختن به مسائل اصلى ـ را بر ما معلوم مى دارد.
اينجانب از روزگارى بسيار پيش, از روند تجربه هاى اجتماعى و اقدامى و تربيتى, و شناخت انسان معاصر و احساس او, به اين تكليف مهم ـ بلكه اهم ـ توجه يافتم, و با لمس نتايج تجربه هاى گوناگون جامعه, بر اهميّت آن بيشتر واقف گشتم, و پيوسته اين موضوع بسيار خطير را, در نوشته هاى خويش دنبال كردم, يعنى ضرورت آگاه بودن و آگاه شدن, براى كسى كه به گونه اى بخواهد به مسائل انسانى بپردازد, بويژه مربّيان اخلاق, و عالمان دين , و مبلّغان اسلام.
در اين بخش از نامه (بمناسبت گفتگو درباره (آگاهى), و هم به اين دليل كه اين نامه براى عرضه تجربه ها نوشته مى شود) در خور ديدم تجربه اى مهم را براى طلاب جوان مطرح كنم. با اينهمه تأكيد كه بر اهميّت آگاهى و لزوم آن مى شود, نبايد از نظر دور داشت كه براى (آگاهى) آفاتى نيز وجود دارد, بويژه براى طلبه جوان پرشور. و اين چگونگى از آنجا مايه مى گيرد كه آن (آگاهى) و آن (صداقت) و آن (تقوى) و آن (تعهد) ـ در برخى از كسان, به آن صورت كه بايد باشد نيست.
طلبه جوان پرشور, كه از مايه هاى آگاهى نيز بهره مند باشد, بناچار در مسائل دخالت مى كند, و در حركتها حضور مى يابد, و بطبع, كارش به موضع داشتن و موضعگيرى مى كشد. انسان آگاه و متعهد نمى تواند موضع نداشته باشد, و اعلام موضع نكند. بيموضعى بيحضورى است. و بيحضورى به منزله مرگ اجتماعى است. در اينجا مناسب است كه از ذكر حديثى بسيار گرانبار و سازنده نگذرم. اين حديث عظيم و تعليم قويم, از حضرت امام موسى بن جعفر (ع) رسيده است, و شيخ ثقه جليل, حسن بن شعبه حرّانى, آن را در كتاب معتبر (تحف العقول) روايت كرده است:
أبِلغ خيراً و قُل خيراً, و لا تَكُن إِمَّعَةً, قلتُ: و ما الإمَّعة؟ قال: لا تَقُل: أنا مَعَ النّاس, و أنا كواحدٍ منَ النّاس. إنّ رسولَ اللّه ـ عليه السّلام ـ قال: (يا ايُّها الناس! إنّما هما نَجدان: نَجدُ خيرٍ و نجدُ شرٍّ, فلا يَكُن نجدُ الشّرِّ أحَبَّ إليكُم من نَجدِ الخير).
ـ همواره خير و فضيلت را تبليغ كن و از خير و فضيلت سخن بگوى, و هرگز إمَّعه مباش! (راوى حديث مى گويد:) پرسيدم: إمّعه چيست؟ فرمود: نگو, من با مردمم, منهم يكى از مردمم. پيامبر خدا (ص) فرمود: (اى مردم! دو راه روشن بيشتر وجود ندارد: راه روشن خير و نيكى و راه روشن شر و بدى. و هرگز مباد كه راه شر را دوست تر بداريد و راه خير را واگذاريد).
مى نگريد كه در اين تعليم سترگ چگونه تأكيد شده است بر (اتخاذ موضع), يعنى اينكه انسان نمى تواند در جريانها ـ چه درست و چه نادرست ـ غرق شود, و بگويد منهم مثل ديگران, هر كار ديگران كردند منهم مى كنم. نه, ممكن است ديگران در مواردى ـ اشتباه كنند, يا جمعى و جماعتى راه خير و فضيلت را نشاسند, يا نپيمايند, تو خود بايد صاحب درك و تشخيص باشى, و راه خير و فضيلت را برگزينى, و به تكليف عمل كنى, و استوار باشى, و موضع بگيرى, و به تعبير امام صادق (ع), اگر كوهها متزلزل شوند, تو متزلزل نشوى, و راه خير و حق را يكدنده بپيمايى , اگر چه مخالفان مخالف باشند, و معاند ان مزاحم.
تأكيد حديث مذكور بر (موضع داشتن) است و همراه باد نبودن, و از سقوطها و انحطاطها و شرها و ارتجاعها بسختى پرهيز كردن و دورى گزيدن و گريختن. و تعبير (نَجد) بسيار آموزنده است, زيرا كه نجد در عربى به معناى راه روشنى است كه در بلندى قرار دارد, و همه كس آن را تشخيص مى دهد. و اين تعبير مى فهماند كه همواره (راه خير) و (راه شر) روشن است, اگر انسان خود را گول نزند. و اگر بفرض كسى ندانست مى تواند با تلاشى اندك بيايد و تشخيص دهد. پس انسان معتقد و متعهد بايد در جريانهاى دينى و اجتماعى داراى موضع باشد و موضع خويش را اعلام كند. اگر حركت جامعه حركتى درست و سالم است و در جهت خير قرار دارد, و جامعه, (نجد خير) را مى پيمايد, با آن هماهنگى كند, و اگر چنين نيست, خود به (نجد خير) بگرايد و موضع خويش را اعلام دارد, و نفاق پيشه نسازد. و اگر برخى امور درست و برخى نادرست است, نادرستها را يادآورى كند. و روشن است كه (اعلام موضع), براى طلاّب جوان, در محيطهاى طلبگى و دينى, تنها از راه ترويج و هوادارى بزرگان ممكن و عملى است, به اين معنى كه عالم يا مرجعى, درباره امرى اقدام مى كند, و طلبه جوان آگاه در مى يابد كه اين اقدام بجا و اين حركت سازنده است, از اين رو احساس تكليف مى كند, و بدان مى پيوندد و در ترويج آن مى كوشد.
و درست در همينجا تجربه هايى وجود دارد كه بايد يك طلبه جوان آنها را بداند, وگرنه آثار سوئى در پى خواهد داشت جبران ناپذير; چرا؟ براى اينكه طلبه جوان به اندازه كافى تجربه نيندوخته است, و از اشخاص و افكار و عقايد و اغراض و دسته بنديها و جريانها شناخت درستى ندارد, و از حاصل اقدامها و آينده حوادث چندان با خبر نيست, و زير و بم حركتهاى اجتماعى را نمى تواند چنانكه بايد ـ از آغاز ـ تميز دهد. و با وجود اين, به دليل شور و نشاط دينى و تكليف شرعى و روحيّه انقلابى و امثال آن, وارد معركه مى شود, و سر از پا نشناخته به اقدام و كوشش مى پردازد, و چه بسيار اوقات عزيز و باز نيافتنى را در اين راه مى نهد; و در اينجا است كه به آستانه خطرى بزرگ نزديك مى شود, زيرا كافى است كه روند حوادث ـ در ابعاد مختلف ـ به گونه اى شكل پذيرد, كه به يك متعهد آرمانگرا و شورگستر و مخلص, صدمه هاى روحى جبران ناپذيرى وارد آورد.
ـ طلبه جوان آگاه, به اسلام مى انديشد و به تكليف دينى خود فكر مى كند …
ـ آرمانهاى دينى را در حركت و شعارى مجسّم مى بيند و به ترويج آن مى پردازد …
ـ در هنگامه پرشور اميدها و اقدامها, از اطرافيان, رندان زرنگ, فرصت شناسان مترصد, و … غفلت مى كند …
ـ به حالت متفاوت (محدود بودن قدرت) و (مبسوط بودن آن), و آثار متفاوتى كه ممكن است هر يك از اين دو حالت داشته باشد (در ابراز اعتقادات و چگونگى اقدامها) توجهى ندارد …
ـ مشكل وسعت دامنه كار و دخالت اشخاص گوناگون را نيز از نظر دور مى دارد (و فقط خداست كه بندگان را مى شناسد).
اينها و امورى از قبيل آنچه گفته شد, موجب مى شود كه طلبه جوان و پرشور ما, به هنگام خلاف آمد اوضاع و احوال, چنان دچار سرخوردگى بشود كه هيچ سم مهلكى به پاى آن نرسد. و اينها واقعيّات تلخ تجربه هاى اقدامى و اجتماعيى است كه بايد انسان ـ از پيش ـ در برابر آنها مجّهز باشد.
انسان ـ اغلب اوقات ـ در هنگامه هاى پر شور شعارها و اقدامها ـ كه خود نيز به آنها مى پيوندد ـ از مسائلى غفلت مى كند , و با خود نمى انديشد كه از كجا و به چه دليل كارها هماره و در همه مراحل, و از جانب همه, بر همان منوال دينى و مترقى و سالم پيش برود؟ و از كجا همه كسانى كه سپس كارها به آنان سپرده خواهد گشت, از درك دين, و رعايت تقوى, و داشتن آگاهى و تعّهد, و نفس كشى, و ارزشگرايى, و انساندوستى, و شرف و تواضع, و افتادگى و آدميّت, و انصاف و حق شناسى, و سلامت هدف و پاكى اقدام , مايه هايى كافى داشته باشند؟ و از كجا, همه, از انحطاط شعورى و ارتجاع فكرى دورى گزينند, و از دنيا خواهى و مردمِ فراموشى پرهيز كنند, و خود و فرزندان و خانواده هايشان, اهل رعايت و تعّهد باشند, و از تمايل به نفسانيّات و تجمّلات و … دست بردارند, و همّ و غمّشان ـ حتى الامكان ـ حيات دين باشد و نجات محرومين؟ …
چون اينجانب ـ چنانكه عرض شد ـ در اين نامه مى خواهم تجربه هايى را به عرض طلاّب جوان پاكدل متعهد برسانم, به اين موضوع ـ كه از جمله تجربيّات شخصى اينجانب نيز هست ـ اشاره اى كردم. ابتدا در نظر داشتم موضوع را بتفصيل بيان كنم, و شواهدى بياورم, ليكن به جهاتى از آن چشم پوشيدم, و به (خير الكلام) بسنده كردم. و پر واضح است كه آدمى مثل اين بنده هرگز دعوت به قعود و سكوت نمى كند, هرگز, زيرا زندگى اعتقاد است, و اعتقاد يعنى اعلام موضع. و من همواره براى هر روحانى ـ در هر مرتبه و مقام و با هر اشتغال ـ اين سه وصف و قيد را ضرورى مى دانم:
١ـ (آگاه),
٢ـ (متعّهد),
٣ـ (درگيرـ مجاهد).
روحانى اگر (آگاه) نباشد, جامعه را به انحطاط مى كشاند; اگر (متعّهد) نباشد, دين مردم را تباه مى سازد; و اگر درگير و مُقدِم و مجاهد نباشد, رسالت را ادا نمى كند. و اينها روشن است. اين است كه من توصيه به ترك اقدام نمى كنم, بلكه توصيه من اين است كه كسانى كه در اينگونه اقدامها, يعنى اقدامهاى دينباورانه و آرمانخواهانه وارد مى شوند (بويژه در دوران جوانى و كم تجربگى, و غليان احساسات, و بيخبرى از بسيارى چيزها …), و با همه از روى حسن ظن ارتباط برقرار مى كنند, و در مسيرهايى به تلاش و كوشش بر مى خيزند, و از غلبه اميال بر نفوس غفلت مى ورزند, و از كنار زرنگها خوشبينانه مى گذرند, و زيركى زيركان را نمى بينند, و از روزگار مكّار پند نمى آموزند, از همان آغاز كار بكوشند تا جانب هوشيارى و زرنگى را رها نسازند و ـ با حفظ خوشدلى و حسن طويّت ـ خام نشوند, و به هر اندازه شده قصد قربت و اخلاص در قلب خويش پديد آورند, و روى دل متوجّه خداى متعال سازند, و در هر اقدامى و تلاشى و جانبداريى و ترويجى و مدح و تكريمى … تروّى و تأمّل بسيار كنند, و جوانب را نيك بسنجند, و عواقب را خوب بشناسند, و محتملات را از نظر دور ندارند, و در هر گام بيشتر از اندازه لازم پيش نروند, و ـ با حفظ اصول و حرمتها ـ از مطلق سازى بپرهيزند, و دستخوش احساسات نگردند (و بدانند كه اين احساسات كه از نهاد خروشان و ايمان جوشان آنان سر چشمه مى گيرد, و فضيلتى گران ارج است, و براى آنان مقدّس است, ممكن است براى كسانى به پشيزى نيرزد, و وسيله اى براى نيل به مقاصد به شمار آيد), تا اينكه بعدها كار هر گونه شد, و در به روى هر پاشنه اى چرخيد, اقدامگران مخلص و آگاهان مُقدِم, بيش از اندازه رنج نبرند, و پشيمان نشوند و نبُرند, و دست كم از اجر اخروى محروم نمانند. و اگر ـ بفرض ـ نگريستند كه آرمانها تحقّق نيافت, و كوششهاى دينى و سياسى و اجتماعى و فكرى آنان به نتايجى كه منظور بود نرسيد, كسانى به حسرت آخرت دچار نگردند كه (إنّما الأعمالُ بالنّيّات).
تا اينجا به مسائلى مهم درباره (آگاهى) اشاره كرديم. اهميّت موضوع, و نپرداختن ديگران به اين اصل بسيار مهم, مرا وا مى دارد تا مقدارى ديگر در اين باره سخن بگويم, و مسائلى را باز يادآورى كنم.
اينجانب قيد (آگاه) را در كنار ذكر (عالم دينى) و (روحانى) بارها آورده ام. واقع اين است كه از ذكر اين قيد و اين وصف و تأكيد بر آن نمى توان گذشت. زيان اقدامها و جهتگيريهاى عالمان ناآگاه و بسته ذهنان زمان نشناس را همواره ديده ايم و مى بينيم, و صدمات سنگينى كه از اين جهت به موجوديّتِ اسلام و مسلمانان وارد شده است پيوسته در مد نظر داريم.
حوزه هاى علميّه تركيبى هستند از (ميراث) و (رسالت). (تعريف واقعى حوزه اين است, حالا واقعيّت عينى تا چه اندازه با اين تعريف منطبق باشد, امرى است جدا), ميراثى بزرگ و رسالتى سترگ … و روشن است كه رسالت بدون ميراث اصالت ندارد, و ميراث بدون رسالت جاذبه ندارد. و براى فراگيرى ميراث شناخت لازم است, و براى اداى رسالت آگاهى. و همه مشكل در همينجاست, يعنى دستيابى به اين دو امر شناخت و آگاهى, شناخت متعالى و آگاهى سرشار.
ما كسان بسيارى داريم كه متصّدى ابلاغ دين مى شوند, به صورتهاى گوناگون, در حالى كه نه واجد شناختند و نه داراى آگاهى. در ظاهر چهره هايى برجسته اند و بسيارى از طلاّب از آنان استفاده درسى مى كنند, ليكن به صورت ياد شده, يعنى با فقدان شناخت و آگاهى.
و مسلّم است كه اين چگونگى زيان دارد نه سود, و به جامعه انحطاط مى دهد نه تعالى. اينكه اينهمه در احاديث تأكيد شده است بر (تفقّه در دين) براى همين است, تفقّه يعنى شناخت جامع و كامل دين. و اينكه تأكيد شده است بر (معرفت زمان) نيز براى همين است, معرفت زمان يعنى زمانشناسى و آگاهى و فهم ناموس تطوّر(١). نيز در احاديث رسيده است كه عالم كسى است كه با خود چراغ دارد; و آيا اين چراغ جز همان شناخت كامل دين (همراه عمل) و آگاهى جامع چيز ديگرى مى تواند باشد؟
در واقع, يك عالم دينى كه مربّى جامعه است بايد از كل ظرفيّت عقلى خويش بهره مند شده باشد, و همه استعداد عقلانى خود را به فعليّت رسانده باشد, و از هر دو گونه عقل بهره مند باشد, تا بتواند به تربيت ديگران بپردازد. در كتاب (مطالب السَّؤول), اين سخن از امام على بن ابيطالب (ع) نقل شده است:
العقلُ عقلان: عقلُ الطّبع و عقلُ التّجربة …
ـ دو عقل وجود دارد: عقل طبيعى, و عقلى كه از راه تجربه و شناخت به دست مى آيد.
و در نامه معروف به امام حسن (ع) نيز مى فرمايد:
العقلُ حفظُ التّجارب.
ـ خرد آن است كه از تجربه ها بهره گيرى.
روشن است كه عالمى كه در سطح جامعه و انسان اثر مى گذارد, بايد از همه گونه تجربه اى برخوردار باشد:
ـ تجربه ادبى.
ـ تجربه فرهنگى.
ـ تجربه هنرى.
ـ تجربه تربيتى.
ـ تجربه تبليغى.
ـ تجربه اخلاقى.
ـ تجربه اقتصادى.
ـ تجربه سياسى.
ـ تجربه اقدامى.
ـ تجربه تشكيلاتى و مبارزاتى.
ـ تجربه شغلى و حياتى.
ـ تجربه شناختى و انديشگى … و …
و هر كه اينگونه ها و اينچنينها ـ يا نزديك به اينها نباشد, عدمش به ز وجود …
يكى از فقيهان فاضل و حسّاس, در اين باره, مطالب قابل توجّهى ابراز داشته است. وى پس از ذكر (واجب تعبّدى) و (واجب توصلى), و فرق آن دو, و ذكر (احكام تكليفى) و (احكام وضعى) و فرق آنها, به تقسيم ديگرى در مورد احكام اسلامى اشاره مى كند و مى گويد:
قوانين اسلام به دو دسته تقسيم مى شوند. برخى از قوانين در اسلام به صورت مشخص و معين و اندازه بندى شده آمده , و به هيچ قيمتى قابل تغيير و تبديل نيست. بسيارى از عبادات, مانند نماز كه حدودش معلوم است, چنين مى باشد. اما دسته دوم از قوانين اسلام, كه با آن مدعى هستيم فرهنگ اسلام و فقه ما غنى است, و ادعا مى كنيم كمه نيازهاى جامعه انسانى را مى توانيم پاسخگو باشيم, و تا كسى به اين دسته از قوانين يك برخورد تحقيقى و علمى نكند نمى تواند بفهمد ما چه مى گوييم, او خيال مى كند وقتى ما مى گوييم فقه ما, قوانين اسلام, [غنى است], رساله توضيح المسائل غنى است, يعنى با احكام معين و مشخص شده غنى است. هر چه نگاه مى كند مى بيند اين احكام نمى تواند پاسخگوى نيازهاى جامعه باشد, اما ما مدعى هستيم با دسته دوم فقه ما غنى است, همه سؤالهاى جامعه را پاسخ مى گويد. مجلس شوراى اسلامى ما, نظام حكومتى ما, امروز با اين دسته دوم(١) سر و كار دارد, يعنى: قوانينى كه به صورت ضابطه و قاعده آمده, كه بشر در طول تاريخ با تحول و تطور, در از منه وامكنه, بتواند قالب بندى كرده و نياز اسلامى خود را با آن مرتفع سازد. و اين قبيل قوانين فراوان است. به عنوان نمونه, شما به مجازاتهاى اسلامى, كتاب ديات در كتابهاى فقهى, در رساله هاى فارسى و متون فقهى مراجعه كنيد, برخى از گناهان مجازاتش معين شده, كه آخرين رقم آن ١٢ گناه است … امروز دنياى ما با هزاران نوع گناه و خيانت روبرو است … مجازات اين گناهان چگونه از اسلام به دست مى آيد؟ ديروز كجا مطرح بوده كه ثروت و بيت المال مسلمين را خائنانه دزديده و فرار كرده اند؟ …
گوينده سپس به قوانين و مبانى استنباط اينگونه احكام اشاره مى كند, آنگاه به بيان مسئله بسيارى مهمى مى پردازد يعنى لزوم آگاهى براى فقيه و مرجع:
من به دوستان و عزيزان سفارش مى كنم كه اين روزها … بحث (اجتهاد) در كتاب (ده گفتارِ) آيت الله شهيد مطهرى را مطالعه كنند … مسائل را از فقيهى كه مى پرسيد بايد آشنا به مسائل باشد, مسائل را بداند. فرض اگر مجتهدى در خانه بنشيند و نه روزنامه بخواند [و نه روزنامه خوانده باشد], نه راديو گوش بدهد [و نه راديو گوش داده باشد, و نه از مسائل و اخبار حيات انسان معاصر چيزى سرش بشود], و نه بولتن خبرى بخواند, و نمى داند بسيج چكار مى كند, ارتش و سپاه چكار مى كند, امريكا و شوروى چه مى كنند, يك مرتبه سراغ اين مجتهد برويم و بگوييم: آقا مى شود دولت بعضى از اجناس را جيره بندى كند, و به صاحبان كالاها بگويد شما جنس خود را به من بده, تا ما, در شرايط جنگى توزيع عادلانه كنيم, تا هنگامى كه جنگ تمام شود, و آزادى و اختيار به تو در اين زمينه باز گردانده شود, لكن او مى گويد: از رسول اللّه نقل شده اَلنّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلى اَموالِهم, و مسلّم است كه مالك اختيار مال خود را دارد, مى گويد: نه آقا كوپن و جيره بندى حرام است. اين فقيه و مجتهد نه تنها به درد جامعه نمى خورد, بلكه به درد امام جماعتى يك مسجد هم نمى خورد, خودش بايد در خانه بنشيند و مسائل را براى خودش بنويسد …(٢)
در اينجا مى بينيم كه اين درد بخوبى شناخته شده است, يعنى اينكه عالم و فقيه بر دو گونه است: آگاه و ناآگاه. فقيهى و عالمى داريم مطلع از مسائل و حوادث, كه همواره در جريان وقايع و امور بوده است, و از جوانى و دوران طلبگى با آگاهان معاشرت داشته و راه آگاهيهاى زمان را بر خود نبسته است, استعداد درك زمان و آگاه شدن از مسائل انسان و زمان را نيز داشته است (برخى اين استعداد را ندارند. و ايكاش اينگونه كسان وارد طلبگى نشوند, و اگر شدند ملا نشوند, و اگر شدند نه مربّى طلاب شوند و نه مقتداى جامعه, كه اين چگونگى فاجعه اى بس بزرگ است). و فقيهى داريم بسته ذهن, ناآگاه از مسائل, كم استعداد, بيخبر از واقعيّات زندگى. يقين است كه طلاب جوان بايد بكوشند كه به نوع دوم نزديك نشوند تا مايه فهم و استعدادشان نسوزد, و خود از نوع نخستين باشند, تا سبب ترويج اسلام و عزت مسلمانان گردند … تا باعث شوند كه علاقه مندان به اسلام بيشتر شوند, و بيعلاقگى ديگران به علاقه مندى مبدّل گردد. و اگر كسى ناآگاه و بسته ذهن باشد, همين امر را هم درك نمى كند. و چه تعبير زيبايى كه پيشتر نيز نقل كرده ام: (ويلٌ لعالمٍ زادَ علمُه على عقلِه). واى بر آن عالمى كه دانش و معلوماتش بيشتر از عقل و آگاهى و تجربه هايش باشد. اينگونه عالمى نه تنها براى خودش (ويل) است, براى جامعه نيز ويل و مصيبت است. برخى از اين مسائل و يادآوريها را, هر كس از آگاهان و درد آشنايان و خردمندان به اندازه سعه فكرى و شناخت زمانى خويش مطرح كرده است. و اين ناتوان از سالها پيش, در نوشته هاى خويش, اين مسائل را ـ كه اكنون به آنها توجه بيشترى مى شود ـ مطرح كرده ام.
در پايان اين بخش ـ بمناسبت ـ مطلبى را كه در اين باره, در كتاب (بيدارگران اقاليم قبله) نوشته ام, براى خوانندگان اين نامه نقل مى كنم:
هميشه براى به دست آوردن اطلاع و آگاهى و شناخت, دو راه وجود دارد: آزمون شخصى و آزمون تاريخى و ميراثى. راه نخست همان است كه انسان بايد با به كار انداختن مشاعر خويش و بازكردن چشم خود, ببيند و بفهمد و بينديشد و استنتاج كند, زمان را, جامعه را, مسائل را بشناسد, به مردم آگاه با تجربه با اخلاص نزديك شود. و در مجموع, همواره راههاى درك شخصى خود و درك ديگر آگاهان را به روى خود باز دارد. و هنگامى كه حقايق اجتماعى و مسائل انسانى را درك كرد بكوشد تا آنها را لمس كند, و اندك اندك مسائل را از سطح انديشه و عقل و ذهن خود, به دل و احساس و عاطفه خود ببرد, تا بدانجا برسد كه از درد مردم دردمند شود و از شادمانى مردم شاد گردد, در حال گرسنگى مردم خود احساس گرسنگى كند و در حال سيرى مردم سير باشد. جهل مردم جهل خود او باشد و فقر مردم فقير خود او, و خوارى و ذلت و ظلم بر مردم, خوارى و ذلت و ظلم بر خود او; اين است ايمان اجتماعى.
اما راه دوم براى به دست آوردن آگاهى, خواندن آثار و انديشيدن در احوال و آزمونهاى مردمى است كه اين مسير را پيموده اند و اين تكليف را شناخته اند و رسالت آن را به عهده گرفته اند. اين شناخت دو بخش دارد: يكى آنكه مربوط است به آن مجاهدان پيشين و انديشه و عمل و موضع آنان, و ديگرى آنكه مربوط است به جناحهاى مقابل آنان. اهميت آگاهيهاى اجتماعى, به شناخت اين هر دو جهت بستگى دارد. تا ما باطن حكومت اموى را نشناسيم و سرنوشتى را كه در عهد يزيد در انتظار اسلام بود ندانيم, به اهميت و ارزش قيام (عاشورا) پى نمى بريم. همينطور در ديگر نهضتها و انقلابهاى راستين١٠ در نهضتهاى جديد دنياى اسلام نيز, در اين يك سده و نيم اخير, امر چنين است. بايد حقيقت مسائل ايران دوره ناصرى را شناخت, تا اهميت افكار سيد جمال الدين و فتواى ميرزاى شيرازى معلوم گردد. اينكه مى گويم اهميت افكار و فتوى , غرضم ذكر شعار نيست, بلكه اهميت از نظر دين و وظيفه دينى و وجوب عينى و فقهى آن منظور است. اين است كه بر طلاب جوان واجب است كه شناخت زمان و جامعه و مسائل زمان را ـ در دو جبهه حق و باطل ـ جزو دروس حتمى و تحقيقى خود قرار دهند, و بروند و هر گونه ممكن است اين شناخت را تحصيل كنند, چنانكه بر ديگر طبقات نيز واجب است. تحصيل اين شناخت از بسيارى مسائل فقهى كه در درسهاى خارج مطرح مى شود و عمرى بر سر آنها مى گذرد واجب تر است, مسائلى كه يا اصلاً واقع نمى شود يا اگر واقع شود بسيار اندك و نادر است. ممكن است مردم نسبت به جناح حق, شناختهايى ـ جسته و گريخته ـ داشته باشند, يا طلاب جوان , مسائل اين جناح به گوششان خورده باشد, ليكن اين اندازه كافى نيست. بايد اين شناخت را چنان جدى بگيرند و تقويت كنند كه از مرحله تحسين نظرى در آيد و به مرحله بعث و انگيختن عملى برسد. آنچه مهم است انگيختن عملى است.
١. (بحار الانوار) ج٢, ص ١٠٥.
١. مقصود از (تطوّر), تطور در جهت كمالى است (تطور تكاملى), نه مطلق تطوّر. به سخن ديگر: تطوّر به معناى لغوى ـ كه اعم است ـ منظور نيست, بلكه تطور به معناى مواضعه اى و اصطلاحى ـ كه اخص است ـ منظور است, كه حركتى است ارزشى. و البته اين مراد از قرينه و زمينه سخن پديدار است. و همينگونه است (ارتجاع) و (ارتجاعى) و (مرتجع) (كه آن را در برابر (انقلابى) بكار برده ام). ارتجاع يعنى بيگانگى با درك ياد شده (درك ناموس تطوّر). از اينرو مفهوم زمان درآن ملحوظ نيست. ممكن است كسى در هزار سال پيش و بيشتر زندگى كرده باشد و مرتجع نباشد, و كسى در اين زمان يا زمانهاى آينده زندگى كند و مرتجع باشد; فافهم.
١. يعنى: احكام و مسائلى كه از محدوده رساله هاى عمليه, و به تعبير گوينده توضيح المسائل, خارج است, و در اين رساله هاو امثال آنها نيامده است.
٢. روزنامه (كيهان), به عين عبارت نقل شد (شماره شنبه, ١٣ آذر ١٣٦١, ص١٨).