آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - به چه اعتبارى تاريخ بيهقى يك متن ادبى است؟ - مؤذن جامى محمدمهدى
به چه اعتبارى تاريخ بيهقى يك متن ادبى است؟
مؤذن جامى محمدمهدى
١ ـ تمهيد
وقتى درباره ادبى بودن يا نبودن تاريخ بيهقى سؤال مى كنيم, پيداست كه بين تاريخ و ادبيات تمايزى قائل شده ايم. پس اگر ثابت كنيم كه تاريخ بيهقى (صرفاً) يك تاريخِ دربارى ـ سياسى درباره وقايع اتفاقيه روزگارى محدود است, ثابت كرده ايم كه بالضروره ادبى نيست و نمى تواند باشد. اما صدور چنين حكمى قاطع ما را مردد مى كند; چه (آيا واقعاً مرز ادبى بودن و نبودن كاملاً روشن است؟ چگونه مى توان تصميم گرفت كه مثلاً ناسخ التواريخ ادبى نباشد و تا ريخ بيهقى باشد؟) در نگاه اول به نظر نمى رسد بتوان مرزى معين كرد.
عمده ترين وجه ادبى بودن يك اثر, كاربرد ادبى زبان در آن است. البته زبان در متون علمى و رياضى و بخشنامه هاى ادارى و وقفنامه ها و قوانين و جز آن نيز به كار مى رود, اما كاربرد زبان به گونه اى كه حاصل آن ادبى باشد, كاربردى است متوجه به دقايق زبان; كاربردى زبان ور و براى زبان. اما كاربرد دقيق زبان, مشكل حقوقدانان, قانونگذاران, فيلسوفان و سياستمداران نيز هست. اما بايد توجه داشت كه در كاربرد ادبيِ زبان, كلام و بيان داراى نوعى استقلال مى شود. يعنى كلامى از آن جهت كه كلام است مورد اعتنا قرار مى گيرد. هر كوشش زبانى ـ بيانى كه متوجه به كلام باشد مى تواند در حيطه ادبى بودن و كاربرد ادبى زبان قرار گيرد. در حالى كه مشكل يك فيلسوف يا قانوگذار آن است كه براى يك ايده جديد فلسفى يا حقوقى تعبير ما به ازاء و متناظر به كاربرد, به طورى كه هر چه بيشتر برخوردار از دقت و روشنى باشد. مشكل يك اديب كشف تواناييهاى زبانى است. يعنى گرچه حقوقدان و اديب هر دو در جستجوى كشف امكانات زبانى تازه هستند, كوشش حقوقدان معطوف به موضوعى خارج از زبان يا غير از زبان و كوشش اديب معطوف به خودِزبان است. البته نمى توان حائلى بين حقوقدانان و اديبان قرار دارد. اگر حقوقدانى با گرايشهاى اديبانه در وجود آمد; يعنى كسى كه هم به زبان به اعتبار موضوع و هم به اعتبار خود آن توجّه كرد, آنگاه در آثارى كه به وجود آورَد ما با دو جنبه حقوقى و ادبى مواجه خواهيم بود. آيا اين موضوع همانند مشكلى نيست كه درباره تاريخ بيهقى داريم؟
درباره تاريخ بيهقى مى توان گفت كه: (تاريخ بيهقى يك متن ادبى نيست); اما نمى توان گفت: (تاريخ بيهقى يك متن تاريخ نيست.) زيرا هر بحثى درباره اين متن بر مدار تاريخى بودن آن دور مى زند. يعنى همان قصد بيّن و آشكار و ـ از يك نظر ـ اصليِ نگارنده آن. تاريخى بودن ظاهراً معناى آشكارترى از ادبى بودن دارد. از اين رو, در تعيين تاريخى بودن متنى كه حوادث تاريخى را به قصد ثبت تاريخ موضوعى واحد بيان مى كند, دچار اشكال نمى شويم.
نگريستن موضوع از سوى ديگر آن نيز مى تواند كمكى به بحث باشد: متون ادبى نيز مى توانند از جنبه هاى تاريخى, فلسفى, مذهبى, اجتماعى و جز آنها برخوردار باشند. بنابراين, اغلب چنان اين جنبه هاى مختلف با جنبه ادبى يك متن درمى آميزند كه مى توان سؤال كرد: (واقعاً كدام متون ادبى هستند؟) آيا گلستان سعدى يك متن ادبى است يا يك دستورنامه اخلاقى با رهيافت (approache) ادبى؟ يعنى چنان دستورنامه اى كه به علت غلبه كاربردهاى ادبى, زبان در آن نقش اصليِ خود را به نقش ثانوى واگذاشته است؟ آيا همين غلبه كاربردهاى ادبى زبان متون ادبى را به وجود مى آورد؟ به نظر مى رسد در متون نثرى, متن واقعاً ادبى با درجه خلوص بالا نتوان يافت; يعنى متنى كه اعتبار نخستين آن ادبى بودن آن باشد. در حوزه شعر چه؟ آيا مثنوى حديقه سنائى يا مثنوى مولوى متون ادبى اند؟ يا مقامات السالكين با رهيافت ادبى؟ اما ظاهراً در حوزه شعر, ادبيات بيشترى مى توان يافت تا در حوزه نثر, اين موضوع حداقل نسبت به ادب كلاسيك ايران صادق به نظر مى آيد. ما درباره ادبى بودن شعر رودكى و قصايد فرّخى و منوچهرى و خاقانى و رباعيّات خيام و غزلهاى انورى و سعدى و مولانا و حافظ و بيشتر مثنويهاى نظامى ترديدى به خود راه نمى دهيم. شاهنامه فردوسى را نيز به دليل ويژگيهاى بلاغى زبان او در بيان اساطير و حتّى آميختگى اسطوره هاى كهن و ادبيات, و منطق الطير را به دليل تخيل جوّال و تمثيل عالى آن ادبى مى شماريم. اصولاً در فرهنگ ما, شاعران ساحران كلام اند: يعنى كسانى كه با زبان به نحو مستقل برخورد مى كنند و در شيوه به كار بردن آن ـ فصاحت و بلاغت (شيوايى و رسايى) ـ مهارت دارند.
اما در متون نثرى, درجه ادبى بودن, همواره در پرتو درجه وابستگى متن به موضوعى خاص قرار دارد. نثر ـ بر خلاف شعر ـ كاربردى ابتدائاً غير ادبى دارد و تداول عمومى كلام ـ كه به نثر ادا مى شود ـ خود بهترين نشانه مؤيد آن است. در اغلب متون نثرى كه جنبه هاى ادبى دارند, بايد از (جاذبه هاى ادبى) آنها گفتگو كرد و اين موضوع با (ادبى بودن), به معناى دقيقتر كلمه يكى نيست. عبرت آموز است كه در فرهنگ اسلامى ـ ايرانى همواره ادبى بودن نثر در اندازه نزديكى آن به شعر و زبان شعر سنجيده مى شود. با اين همه بايد گفت اين مطلب ميدان نثر را در تاريخ ما براى برخوردارى از گوهر ادب محدود كرده است و تواناييهايى را كه در نثر, مستقل از شعر و دنياى آن, براى ادبى بودن وجود دارد, نامكشوف و معطل گذارده است. اما هر چه باشد, اين موضوع در بررسى ادبى بودن متون نثرى حائز اهميت است. حتى امروز نيز درباره تاريخ بيهقى ملاكها حول شاعرانگى آن دور مى زند. گويى هيچ ملاك ديگرى جز شعرى بودن آن, براى ادبى بودن وجود ندارد چنان كه حتى گروهى براى رفعت مقام بيهقى از ديدگاهى اين چنين, تاريخ او را چون گنجينه آى از شعر منثور تلقّى مى كنند (نك: بند ٥ ـ ٤). اهميت اين مسأله از آن جاست كه تاريخ بيهقى و متنهاى همسنگ آن از لحاظ سبك و زبان ـ عمدةً در قرنهاى چهارم و پنجم ـ كمتر به معيارهاى شعرى تن مى دهند و براى سنجش ادبى بودن آنها بايد به معيارهاى ديگرى انديشيد.
اكنون ببينيم اعتبارات ادبى تاريخ بيهقى از چه مؤلفه هايى در متن ناشى مى شود.
٢ ـ بيهقيِ دبير
بيگمان ادبيات دريِ ايران به نثر, در قرون نخستين به دست طبقه دبيران رقم خورده است. مى توان گفت نخستين دريافت از مفهوم (ادبى بودن) در نثر همانا (حاصل خامه دبيران بودن) بوده است; هر چند نخستين شعر فارسى درى نيز از يك دبير است. تا مدتها, دبيران بوده اند كه آيينهاى ادبى را در ضمن آيينهاى دبيرى آموزش مى ديده و مى داده اند. زيرا همواره يكى از جنبه هاى اساسى دبيرى قدرت نويسندگى بوده است و اين, توجه آنان را به انواع كاربردهاى زبان معطوف مى ساخته است. در تاريخ دبيران, داستانهاى متعددى مى توان يافت كه ذهن غنى و زبان بليغ و موجز در آنها محور بوده است و بلاغتى كه براى دبيران امتياز به شمار مى رفت, خود پايه ادبى بودن زبان است. اگر متون كهن نثر فارسى در حوزه تاريخ, تفسير, فلسفه, كلام, عرفان و مانند آن نيز ادبى به شمار مى آيند, يكى از دلايل عمومى آن برخوردارى اين متون از بلاغت زبانى ـ بيانى است. گرچه همه اين متون محصول خامه دبيران نيست, اما متون صدر ادبيات درى به طور عمده نتيجه فعاليت نويسندگى دبيران است و تا چند سده بعد و تا زمان پاييدن نظام ديوانى ـ دبيرى, دبيران همچنان يكى از فعالترين اقشار مؤلفان متون فارسى را تشكيل داده اند و اين فعاليت تا سده هشتم بى وقفه و به شكلى چشمگير ادامه يافته است. (بلاغت) با آنكه خصلتى عمومى براى هر متن پذيرفته نثر ـ با هر موضوعى ـ دانسته مى شود, اما خود به عنوان خصلتى ويژه آرمانِ فعاليت ادبى نيز هست. با اين همه در اين جا به دليل آن كه با يك متن اولاً ادبى روبرو نيستيم, به ويژگيهاى بلاغى آن كه به ما اجازه مى دهد آن را ادبى بدانيم و شيوه ادبى بودن متن را مشخص كنيم, بر مى رسيم.
٣ ـ بلاغت
بيهقى از بلاغت تصورى روشن دارد. گرچه اكنون تمامت اثر او در دست نيست تا شواهدى كامل و گويا از ديدگاه او به مسأله نشان دهيم, اما مواضيعى چند در تاريخ او هست كه حكايت از توجه او به بلاغت دارد. در نظر بيقهى سخن گفتن (هنر) است:
و هستند در اين روزگار ما گروهى عظاميان … كه چون به سخن گفتن و هنر رسند چون خر بريخ بمانند. (ص٥٢٥).
و طبيعى است كه اين هنر بر پايه بلاغت قرار دارد, چنانكه خود به اشاره مى گويد:
و دليل روشن و ظاهر است كه از اين پادشاه بزرگ, سلطان ابراهيم, آثار محمودى خواهند ديد تا سواران نظم و نثر در ميدان بلاغت درآيند و جولانهاى غريب نمايند. (ص٤٩٦).
و از آن جا كه خود اثر خويش را بر اين نهج و صاحب اين هنر مى داند, مى گويد:
و من كه بوالفضلم [اگر] در اين دنياى فريبنده مردم خوار چندانى بمانم… اين ديباى خسروانى كه پيش گرفته ام به نامش زربفت گردانم. ص(٤٩٧).
بيهقى با مانند ساختن اثر خود به ديباى خسروانى, به ظريفترين بيان كار خود را هنرمندانه قلمداد مى كند و از آن جا كه اين (هنر) در قالب كلام است و كتابت, بنابراين وى به خصلت ادبى اثر خويش اطمينان دارد, و اين همان است كه دربند پيش درباره پايگاهى ادبى ـ دبيرى او گفتيم.
١ ـ ٣ تساوى و ايجاز
مهمترين ويژگى تاريخ بيهقى در ناحيه بلاغت آن, جمله بندى سخته اى است كه در بيشتر متن براى اداى معناى خود نه نه كلمه زياد و نه كم دارد. و اين همان مسأله خطير تساوى لفظ و معنى است, و گاه اين تساوى لفظ و معنى, به غلبه معنى بر لفظ متمايل مى شود وايجاز مى آفريند. اين شيوه در تمام قرن چهارم و پنجم ديده مى شود و در رديف تاريخ بيهقى از ترجمه تفسير طبرى و تاريخ بلعمى و تفسير سورآبادى بايد ياد كرد. در ميان اين آثار, نزديكترين متن از لحاظ تساوى و ايجاز به تاريخ بيهقى, تفسير سورآبادى است كه از هر لحاظ قابل سنجش با تاريخ بيهقى و از متون كمك شناخته زبان فارسى است.
١ ـ ١ ـ ٣ نمونه هاى تساوى
* تا كى اين ناز احمد؟ نه چنان است كه كسان ديگر نداريم كه وزارت ما بكنند اينك يكى قاضى شيراز است. (ص٣٤٩).
* خواجه, هنوز در اين كارها نو است. مگر روزگار برآيد, مرا نيكوتر بشناسد. ص(٥٠٣).
* اين قوم را هيچ خوش مى نيايد كه ما مردمى را بركشيم تا هميشه نيازمند ايشان باشيم و ايشان هيچ كار نكنند. (ص٥٢١).
* خوار گرفتن كارها اين دلش مشغولى آورده است. يك چندى دست از طرب كوتاه بايد كرد و تن به كار داد و با وزير راى زد. (ص٦٢٢).
* اين تخت سلطان مسعود است كه بر آن نشسته اى و در غيب چنين چيزهاست و نتوان دانست كه ديگر چه باشد. هشيار باش و از ايزد, عزد كره, بترس و داد ده و سخن ستم رسيدگان و درماندگان بشنو و يله مكن كه اين لشكر ستم كنند كه بيدادى شوم باشد! ص(٧٣٢).
٢ ـ ١ ـ ٣ نمونه هاى ايجاز
* قدى و ديدارى داشت سخت نيكو و خط و قلمش همچون رويش. (ص٢٤٨).
* و معمايى رسيد از آن اميرك… وزير گفت: (خوارزمشاه بازنگشت و برفت, اين كار برخواهد آمد و خللى نزايد.) (ص٤٣٧).
* احمد گفت: (به هيچ حال نباشم, سلطان اين شغل مرا فرموده است و از عبدالله به همه روزگار وجيه تر و محتشم تر بوده ام و وى را و ديگران را زير علامت من بايد رفت.) (ص٥١٥ ـ ٥١٥).
* قانون نهاده بگردانيدن ناستوده باشد. (ص٦٢٨).
* اين چه هوس است كه ايشان مى گويند؟ به مرو گرفتيم و هم به مرو از دست برفت. (ص٨٦٣).
* گفت: (اى جوانان! زده را كه به زينهار شما آيد مزنيد…) (ص٩٣١).
٢ ـ ٣ ذكر امثال
از شيوه هاى بسيار رايج در اغلب متون باستانى, ذكر امثال و تنبه دادن به خواننده از راه تمثيل و نمونه هاى داستانى عبرت آموز است. براى بيهقى دبير, الگوى تمثيل از دو سرچشمه اسلامى و ايرانى ناشى مى شود. در فرهنگ اسلامى اين شيوه عمدتاً با قرآن شناخته مى شود و به فرهنگ ايرانى, به عنوان نمونه اى عالى, با كليله و دمنه. ميان كليله و تاريخ بيهقى مقارنه اى ديگر نيز هست كه سخت قابل تأمّل است. دستورنامه اى بودن. رسيدگى به اين مقارنت به دليل سنت مايه ورى ادبيِ دستورنامه هاى سياسى, بويژه در فرهنگ هند و ايرانى, حائز اهميت است و البته اصل بحث خود جستارى ديگر مى طلبد. به هر تقدير, از اصلهاى تربيتى قديم يكى استفاده از داستان و تمثيل بوده است. به نظر مى رسد كمتر دستورنامه اى مستقيماً به شرح اصول رفتار سياسى پرداخته باشد, بلكه اغلب از طريق بيان نمونه ـ تمثيل تاريخى يا معاصر و درگير كردن خواننده ـ مربّى با حوادث او را هشيار كرده است. كتابهايى كه با بحثهاى حقوقى ـ فلسفى و صرفاً تئوريك به اصول رفتار سياسى و پادشاهانه پرداخته اند, بيشتر كتابهايى هستند كه تحت تأثير تفكر يونانى و در حلقه چنان فلسفه اى ذهنى, نگاشته شده اند. حتى توجه به خردنامه هاى ايرانى در سده هاى نخستين نشان مى دهد كه تمام آنها رنگى شديداً تجربى و زمينى دارند و بر پايه يك حكمت واقعاً عملى بنيان يافته اند; در حالى كه خردنامه هاى يونانى, گرفتار آرمانشهر انديشى افلاطونى و اغلب ناممكن اند.
پايه انديشگى ذكر امثال آن است كه: (و بوده است در جهان مانند اين) (ص٢٣٦). مَثَل مى خواهد نمونه هاى همگن يك حادثه تاريخى را ارائه كند; و از لحاظ تئوريك ارائه مَثل بر پايه اصل تكرارهاى تاريخى قرار دارد و نيز اين اصل كه: وجود بشرى در طول ادوار از الگوهاى واحد رفتارى تبعيت مى كند. و اصولاً فايده تاريخ در همين دانسته مى شود:
و من كه بوالفضلم كتاب بسيار, فرو نگريسته ام خاصه اخبار و از آن التقاطها كرده, در ميان اين تاريخ چنين سخنها از براى آن آرم تا خفتگان و به دنيا فريفته شدگان بيدار شوند و هر كس آن كند كه امروز و فردا او را سود دارد. (ص٢٤٣).
عاقبت كار دو سپاه سالار كجا شد؟ همه به پايان آمد چنان كه گفتى هرگز نبوده است و زمانه و گشت فلك به فرمان ايزد, عزّذ كره, چنين بسيار كرده است و بسيار خواهد كرد. (ص٣٠٧ ـ ٣٠٨).
بيهقى قصد بيان رفتارسياسى و بلكه قصد تعليم رفتار سياسى را در آوردن داستانها, خود چنين بازمى گويد:
و غرض در آوردن حكايات آن باشد كه تا تاريخ بدان آراسته گردد و ديگر تا هر كس كه خرد دارد و همتى با آن خرد يار شود و از روزگار مساعدت يابد و پادشاهى وى را بركشد, حيلت سازد تا به تكليف و تدريج و ترتيب, جاه خويش را زيادت كند و طبع خويش را بر آن خو ندهد كه آن درجه كه فلان يافته است دشوار است بدان رسيدن… (ص٣٩).
بيهقى به تأثير روانى داستانواره ها بخوبى توجه دارد و گرچه تهذيب درونى در همه نمونه ها مورد نظر اوست, اصولاً برخى از تمثيلاتى كه مى آورد به همين قصد ذكر شده است; چنانكه در پايان حكايت هارون با ابن سماك مى گويد:
و چنين حكايات از آن آرم تا خوانندگان را باشد كه سودى دارد و بر دل اثرى كند. (ص٦٨٧).
و توجه به (تأثير), توجه به مسأله (بلاغت) است. (براى تكميل بحث در باب داستان و داستانواره, نك: بند ٥.)
١ ـ ٢ ـ ٣ نمونه از حكايات بلند
داستان فضل ربيع (ص٣١); حكايت افشين وبودلف (ص٢١٣); عبدالله زبير (ص٢٣٦); بزرجمهر حكيم و كسرى (ص٤٢٥); آل برمك و هارون (ص٥٣٣); الحكاية من عمرو بن الليث الامير بخراسان فى الصبر بوقت نعى ابنه (ص٦١٧); حكاية أميرالمؤمنين مع ابن السماك و ابن عبدالعزيز الزاهدين (ص٦٧٢); قصه امير منصور نوح سامانى (ص٨٦٥); حكايت خوارزمشاه ابوالعباس (ص٩٠٧).
٢ ـ ٢ ـ ٣ نمونه از تمثيلهاى كوتاه
حكايت ملطفه ها و هارون (ص٣٧); هجو حطيئه از زبرقان بن بدر (ص٣١٨); چهارپاره كردن و برد ار كشيدن جعفر برمكى به دستور هارون (ص٣ ـ ٢٤٢); بردار كردن ابن بقية الوزير (ص٤ ـ ٢٤٣); ذكر كوتاهى حكومت اسكندر (ص١٣ ـ ١١٢); مرد خامل ذكر در مجلس يحيى برمكى (ص٥٢٥); حكايت جعفربن يحيى برمكى در مجلس مظالم (ص٨٨٨); سرگذشت اميرعادل سبكتگين (ص٢٥٣); حكايت اميرعادل با آهو (ص٢٥٦); حكايت موسى پيغمبر با بره گوسپند (ص٢٥٨).
٣ ـ ٣ ذكر اشعار
به مانند امثال و داستانواره ها كه انگار در دنبال فكر ارسطويى براى پالايش روانى (كاتارسيس) مى آيند و به (نفوذ) كلام كمك مى رسانند, بيهقى فراموش نمى كند كه از اشعار پالاينده و پندآموز نيز به مناسبت بهره ببرد. در عين حال, گذشته از جنبه بلاغى, او از جنبه جمالشناسى شعر هم غافل نيست. وى حتى براى بخشهايى از كار خود, شعر سفارش مى دهد:
من مى خواستم كه چنين كه اين نامه را نبشتم, فاضلى بيتى چند شعرى گفتى تا هم نظم بودى و هم نثر. كس را نيافتم از شعراى عصر كه درين بيست سال بودند اندرين دولت كه بخواستم, تا كنون كه اين تاريخ اين جا رسانيدم از فقيه بوحنيفه ايده الله بخواستم و وى بگفت و سخت نيكو گفت و بفرستاد. (ص٨٥٣).
همچنين دنبال ذكر قصيده بوحنيفه اسكافى گويد:
اين سخن دراز مى شود, اما از چنين سخنان با چندان صنعت و معنى كاغذ تاجى مرصّع بر سر نهاد. (ص٨٦٢).
و اين تاج مرصّع بر سر نهادن, گرچه درباره شعر اسكافى گفته آمده است, قصدهاى ادبى بيهقى را نيز در شيوه تأليف اثر خود روشن مى كند و بيهقى به نوبه خود در نثر خويش مى كوشد از طرازى كه در خور چنان تاج بر سر نهادنى است دور نشود و به اين موضوع پس از اين خواهيم پرداخت. گذشته از اينها, اشعار اِخوانى كه بيهقى گاه در لابلاى متن آورده است, نشان مى دهد كه وى حتى از جهت تفنن ادبى و انبساط خاطر خواننده نيز غافل نيست. (نك: صص ٨٩ ـ ٧٨٨) اشعار بوسهل زوزنى و قاضى منصور به يكديگر).
١ ـ ٣ ـ ٣ نمونه ها
* و كار وزير حسنك آشفته گشت كه به روزگار جوانى ناكردنيها كرده بود و زبان نگاه ناداشته و اين, سلطان بزرگ را خيرخير بيازرده. و شاعر نيكو مى گويد: شعر:
احفظ لسانك تقول فتبتلي§
إن البلاء موكّل بالمنطق
و ديگر در باب جوانان, بغايت نيكو گفته است. شعر:
إنّا الا مور إذ الاحداث دبّرها
دون الشيوخ تري§ فى بعضيها خللا
(ص٧٢ ـ ٧١).
* وى گفت با چندين اصوات نادر كه من ياد دارم, اميرمحمد اين صوت از من بسيار خواستى چنان كه كم مجلس بودى كه من اين نخواندمى, والابيات. شعر:
و ليس غدر كم بدع و لا عجب
لكن وفاءكم من أبد ع البد ع
ما الشأن فى غدركم الشأن فى طمعى
و باعتدادى بقول الزور و الخد ع
و هر چند اين دو بيت خطاب عاشقى است فرا معشوقى, خردمند را به چشم عبرت در اين بايد نگريست. (ص٨٧ ـ ٨٦).
* و اين افسانه اى است با بسيار عبرت. و اين همه اسباب منازعت و مكاومت از بهر حطام دنيا به يك سوى نهادند. احمق مردا كه دل درين جهان بندد! كه نعمتى بدهد و زشت بازستاند:
لعمرك ما الدنيا بدار اقامة
إذازال عن عين البصير غطاؤها
و كيف بقاء الناس فيها و إنّما
يينال بأسباب الفناء بقاؤها
رودكى مى گويد:
به سراى سپنج مهمان را
دل نهادن هميشگى نه رواست
زير خاك اندرونت بايد خفت
گرچه اكنونت خواب برديباست (ص٥ ـ ٢٣٤)
*ديگر خطابان:
صفحات ٤ ـ ٨٣, ٨ ـ ٦٧, ٨٥, ٨٦, ٨٧, ١٢١, ٣ ـ ١٥٢, ٢٣٦: مرثيه شاعرى براى حسنك; ٢٤٠, ٢٤٢, ٥ ـ ٢٤٤: در مرثيه ابن بقية الوزير, ٢٤٦, ٢٤٧, ٢٦١: شعر بوالفتح بسطى درباره جنگ سبكتگين با بوعلى در طوس, ٢٩٠, ٣٠٨, ١٠ ـ ٣٠٩, ٣٥٥, ٣٦٠, ٣٧١ ـ ٣٦١: قصيده بوحنيفه اسكافى, ٤٤٨, ٤٦٦, ٤٦٧, ٤٧٩, ٤٨٠, ٣ ـ ٤٨١, ٩ ـ ٤٨٧, ٩٣ ـ ٤٨٩, ٩٦ ـ ٤٩٤, ٧ ـ ٤٩٦, ٥٢٥, ٥٢٩, ٥٣٢, ٥٣٣, ٥٨٦, ٥٩٣, ٦٠٧, ٦٨٢, ٧٩٠: به مناسبت ذكر شعرى كه به سبب آن بر مسعود رازى خشم گرفته شد, ٨ ـ ٧٩٦: در رثاى بونصر مشكان, ٦٢ ـ ٨٥٤: قصيده اسكافى, ٩٠٦, ٩٠٩, ٩٢٤: مطلع قصيده عنصرى.
٤ ـ ٣ رعايت مقتضاى حال
مقتضاى حال در كلّيترين تقسيم يا در تركيب فصل است يا در تركيب جملات. آنچه مربوط است به تركيب فصل, آوردن امثال و داستانواره ها و اشعار مناسب حال و مانند آنهاست و وحدت عاطفى و موضوعى بخشيدن به فصل يا بخشى كه درباره يك موضوع صحبت مى دارد. و موضوع دو بند پيشين بود. اينك اشاره اى به رعايت اقتضاى حال در تركيب جملات مى آوريم كه به وفور در اثر بيهقى ملاحظه مى شود. در عين حال, كوتاهترين تركيب بلاغى مربوط به يك جمله است كه در بيهقى نمونه زياد ندارد, اما يكى از درخشانترين تركيبهاى بلاغى او در اين زمينه را در جمله زير مى توان ديد كه از دليل شكست سباشى سخن مى گويد:
و قوم ما بكوشيدند و نزديك بود كه فتح برآمدى سستى به ايشان راه يافت و هر كس گردن خرى و زنى را گرفتند و صدهزار فرياد كرده بودم كه زنان مياريد! فرمان نكردند. (ص٧١٩).
شاهد, در (هر كس گردن خرى و زنى را گرفتند) است. اين تركيب بخوبى سخافت كار سپاهيان را نشان مى دهد و جمله يا آن كه بيان واقع است, از مايه طنز و طعن و كنايه اى عالى برخوردار است.
١ ـ ٤ ـ ٣ نمونه از تركيب جملات به رعايت اقتضاى حال
[بوقى] به تن خويش مردى مرد بود, كه ديدم به جنگ قلعتها كه پاى پيش نهاد و بسيار جراحتها يافت از سنگ و از هر چيزى و خطرها كرد و به مرادها رسيد و آخر نود و سه سال عمر يافت و اينجا گذشته شد بر بستر! (ص٥٨٦).
* او كار را ملامت كردند جواب داد كه آن ديگ پخته برجاى است و ما يك چاشنى بخورديم, هر كس را كه آرزوست پيش مى بايد رفت. او كار را دشنام دادند و مخنث خواندند. (ص٦٠٤).
* خواجه بزرگ پوشيده بونصر را گرفت كه من سخت كاره ام رفتن اين لشكر را… گفت: به چه سبب؟ گفت: نجومى سخت بد است. بونصر گفت: من هم كاره ام; نجوم ندانم اما اين مقدار دانم كه گروهى مردم بيگانه كه بدين زمين افتادند و بندگى مى نمايند ايشان را قبول كردند اوليتر… (ص٦٣٧).
مى نبشت كه (حاجب شراب نخوردى; اكنون سالى است كه در كار آمده است و پيوسته مى خورد و با كنيزكان ترك ماهروى مى غلطد و خلوت مى كند و به هر وقتى لشكر را سرگردان مى دارد… (ص٧٠٦).
روز يكشنبه… با عدتى سخت تمام براند بر آن كه خراسان بگيرد و قضا بر وى مى خنديد كه دو روز ديگر گذشته خواست شد. (ص٩٣٥).
٥ ـ ٣ تقديم فعل وكوتاهى جمله
(اين مبحث متمم بند ١ ـ ٣ است)
از آن جا كه فعل, پايه كلام و انتقال معناست, كاربرد آن در مقدمه جمله مى تواند از جمله ارزشهاى بلاغى تلقى شود; بويژه كه تقديم فعل در زبان فارسيِ كتابت رايج نيست بلكه اصل بر مؤخر نهادن فعل است. گرچه در تقديم فعل تأثيرپذيرى بيهقى را از نثر عربى نمى تواند انكار كرد, اما كاربرد مستمر آن در يك متن فارسى مى توان از نظر قابليتهاى تازه اى كه در متن ايجاد كرده قابل بحث باشد. و صرف اينكه نويسنده اى با تأثيرپذيرى از بافت و لحن و ساخت زبانى ديگر در زبان خود امكانات تازه ايجاد كند, موجب بى اعتنايى به نتيجه كار او نمى تواند بود. چه بسا نويسندگان كهن يا معاصرى كه از چنين راهى به تحول در شيوه هاى بلاغى, رسانايى نثر يا شعر, دست يازيده اند. به هر حال تقديم فعل از ويژگيهايى است كه درمتون پيش از بيهقى در چنين بسامد بالايى ديده نمى شود. درجملاتى كه چنين ساختى دارند, فرض بر اين است كه مؤلف با مقدمه قرار دادن فعل خواسته است خواننده خود را سريعتر به قلب معنايى جمله برساند. در زبانشناسى امروز نيز درباره زبانهايى مثل فارسى كه فعل در آنها مؤخر است, گفته مى شود كه حالت انتظار در فهم معنا و مقصود جمله ـ تا رسيدن به فعل ـ حالتى عمومى است. و شاعران نيز هر جا كه ارزشهاى رسانائيك, الزام كرده از تقديم فعل استفاده كرده اند. و گفتنى است كه زبان فارسى با آنكه اصل را بر تأخير فعل قرار مى دهد, در زمينه تقديم فعل نيز در موارد زيادى انعطاف پذير است و توجه به تخاطب عامه مردم از اين نظر عبرت آموز است.
درباره كوتاهى جملات بهقى بايد گفت كه با آنكه اين ويژگى اختصاص به نثر او ندارد و يكى از مشخصه هاى سبك دوره اوست, از نگر بلاغى وظيفه اين جملات كوتاه تفكيك, تدقيق, سرعت انتقال معنى و نهايتاً ايجاز بيانى است. اين موضوع هرگاه در كنار توجه بيهقى به ريزنگارى نگريسته شود, نشان مى دهد كه او تا چه اندازه ازچنين ويژگى اى براى انتقال دقيقتر و روشنتر مطلب به خواننده سوده مى برد.
١ ـ ٥ ـ ٣ نمونه هاى تقديم فعل
* مثالها داد پوشيده در باب خزائن كه حركت نزديك بود. (ص٥٢٧).
* اگر ازبنده سير شده است بهانه اى بايد ساخت شيرينتر از اين. (ص٥٢٨).
* و مرا چاره نيست از باز نمودن چنين حالها… كه روا نيست در تاريخ, تخسير و تحريف و تقتير و تبذير كردن. (ص٥٨٩).
* و لجاج رفت بااين فقاعى و يارانش; زوبينى رسيد فقاعى را. (ص٦٠١).
* لعنت بر آن كس كه تدبير كرد به آمدن اين جا! (ص٦٠٦).
* همچنين است كه گفتى و مقرر است حال مناصحت و شفقت تو. (ص٦٣٤).
* و همه به دانش و هندسه خويش ساخت و خطهاى او كشيد به دست عالى خويش. (ص٦٥٢).
* اخبار پوشيده رسيد از خوارزم سخت مهم. (ص٦٥٣).
* و كسان رفتند آوردن اسبان و اشتران را. (٦٣٣).
* تو باز آى كه پيغامى است سوى بونصر در بابى! (ص٦٧٠).
* بيامد كنيزك و بدويد و گفت: بازگرديد اى آزاد مردان! (ص٦٧٧).
* اين فصل براندم كه جايگاه آن بود و كار دارم با اين مهتر و با شغلهاى وى. (ص٦٨٣).
* او را يافتم چون تارى موى گداخته و لكن سخت هوشيار. (ص٧١٢).
٢ ـ ٥ ـ ٣ نمونه هاى كوتاهى جملات
* و ندانم تا اين نوخاستگان در اين دنيا چه بينند كه فراخيزند و مشتى حطام گرد كنند و ز بهر آن خون ريزند و منازعت كنند و آن گاه آن را آسان فرو گذارند و با مسرت بروند. (ص٥٣٢).
* مسكين اين فال بزد و راست آمد كه ديگر روز بناليد و شب گذشته شد و آنجا دفن كردند. (ص٥٨٦).
* بخنديد و مرا گفت: ببينى كه اين نواحى بكنند و بسوزند و بسيار بدنامى حاصل آيد و سه هزار درم نيابند .اين است بزرگ جرمى! (ص٥٩٨).
* دست در دخترى دوشيزه زد تا او را رسوا كند, پدر و برادرانش نگذاشتند; و جاى آن بود. (ص٦٠١).
* مقرر است كه مرده بازنيايد, جزع و گريستن, ديوانگى باشد و كار زنان. به خانه ها بازرويد و بر عادات مى باشيد و شاد مى زييد كه پادشاهان را سوگ داشتن محال باشد! (ص٦١٩).
* و همه بزرگان و اوليا و حشم و قوم تفاريق را فرود آوردند و بر آن خوانها بنشاندند و شراب دادند و كارى شگرف برفت و از خوانها مستان بازگشتند و امير از باغ به دكانى رفت كه آنجاست و به شراب بنشست و روزى نيكو به پايان آمد. (ص٦٤٩).
و اين خداوند ما, همه هنر است و مردى, اما استبدادى عظيم دارد كه هنرها را مى بپوشد. (ص٦٦٣).
٤ ـ آرايه هاى شاعرانه
١ ـ ٤ نثر آهنگين
آنچه از آرايه هاى ادبى و شاعرانه در تاريخ بيهقى ديده مى شود, اغلب چنان با جريان طبيعى كلام هماهنگ است كه در نظر اول با عنوان صنعتى ادبى خود را نشان نمى دهد. فراگيرترين اين آرايه ها را در نثر بيهقى كه همچون يك موسيقى در تمام صفحات به گوش مى رسد, هماهنگى واژگانى و نوعى موزون افتادن جملات و آهنگين بودن آنهاست. نمونه هاى زير جنبه هايى از اين تزيين و يا به گفته خود بيهقى آراستن كلام را نشان مى دهد.
١ ـ ١ ـ ٤ نمونه ها
* بزرگى و دولت و پادشاهى و نصرت و رسيدن به امالى و نهمت در دنيا و آخرت (ص١).
* و ملك روى زمين از فضل وى رسد ازين بدان و از آن بدين إلي§ أن يرث اللّه الأرض و من عليها و هو خير الوارثين. (ص٢).
* گفتند ما صواب جز به تعجيل رفتن نبينيم. گفت ما هم بَرينيم. (ص١٥).
* پس اعيان را گفت: سيرت ما بر اين غايت بر چه جملت است؟ (در اصل: جمله, ٢١).
* از دروازه هاى شهر تا بازار, خوازه بر خوازه و قبه بر قبه بود تا شارستان مسجد آدينه كه رسول را جاى آن جا ساخته بودند. (ص٤٩).
* كه مرد با خرد تمام بود گرم و سرد چشيده و كتب خوانده و عواقب را بدانسته تا لاجرم جاهش بر جاى بماند. (ص١٠٨).
* پادشان را چون دادگر و نيكو كردار و نيكوسيرت و نيكو آثار باشند, طاعت بايد داشت. (ص١١٧).
* و مردمان را خواهى پادشاه و خواهى جز پادشاه هر كسى را
نفسى است و آن را روح گويند سخت بزرگ و پرمايه
و تنى است آن را جسم گويند سخت خرد و فرومايه. (١٢٦).
ـ ننمود پيش چشمش/ و همت بلند و شجاعتش/ آن قلعت و مردان آن/ بس چيزى. (ص١٣٨).
ـ و قضاء غالب با اين يار شد تا يوسف از گاه به چاه افتاد. (ص٣٢٥).
ـ و شب را فلان جاى فرود آمديم خللى نا افتاده و نامدارى كم ناشده و آنچه ببايست ساخته شد از دراجه و طليعه تا در شب و تاريكى نادره اى نيفتاد. (ص٨٤٩).
ـ روزگار ناديده و گرم و سرد ناچشيده كه برنايان را ناچاره گوشمال زمانه و حوادث ببايد. (ص٨٨٨).
ـ و حضرت محمودى و وزير درين معانى ننهادند وى را وزنى. (ص٩١٢).
و اين, اندكى است از بسيار.
٢ ـ ٤ تشبيه
بسامد تشبيهات در بيهقى فراوان نيست, ولى آن قدر هست كه به عنوان ويژگى ادبى نثر بيهقى در شمار آيد. با اين همه برخى كه ادبى بودن را صرفاً در نشانه هايى مثل وجود تشبيه و آرايه هاى ادبى در يك متن مى بينند, طبعاً مايلند كه اين خصيصه را در تاريخ بيهقى از آنچه هست عمده تر نشان دهند. ولى حقيقت آن است كه صرف وجود آرايه هاى ادبى پراكنده در يك متن به آن حيات و قدرت و ارزش ادبى نمى بخشد. در بيهقى, تمثيل و توصيف بيشتر از تشبيه كاربرد و ارزش دارد با اين همه, بيهقى هرگاه بلاغت درخواسته است بيشتر از تشبيهات رايج عصر و نيز از تشبيهاتى بكر و خاص خود بهره برده است. پايه تشبيه هاى بيهقى به مانند شعر خراسانى روزگار او بيشتر بر عناصر عينى و طبيعى استوار است و هيچ تشبيه دور از ذهنى در متن ديده نمى شود.
١ ـ ٢ ـ ٤ نمونه ها
* ماهى را مانستيم از آب بيفتاده و در خشكى مانده. (ص٧٩).
* و جهان عروسى آراسته را مانست در آن روزگار (ص١٠٩); و گفتى جهان عروسى آراسته را ماند (١٦٧); و چنين روزگار كس ياد نداشت, جهان عروسى را مانست. (ص٣٢١).
* مردى بود كه آتش وار سلطانى وى نيرو گرفت و بر بالا شد, روزى چند سخت اندك و پس خاكستر شد. (ص١١٢).
* بوسهل با جاه و نعمت و مردمش در جنب امير حسنك يك قطره آب بود از رودى. (ص٢٢٣).
* و برهنه يا ازار بايستاد و دستها درهم زده, تنى چون سيم سفيد و رويى چون صدهزار نگار (٢٣٣); غلامى چون صدهزار نگار. (ص٥٢٧).
* و هيچ جانبى نبود كه وى بيرون آمد با كم از ده تن كه نه از پيش وى در رميدند چنان كه روبهان از پيش شيران گريزند (ص٢٤٠); و دركشيد از هرات و به مروالرود آمد با لشكرى گران چون شير آشفته… (ص٨٦٧).
* مدد سيل پيوسته چون لكشر آشفته مى دررسيد. (ص٣٤٢).
* به پايان آمد اين قصيده چون ديبا. (ص٣٧١).
* چشم سوى اين باغچه كشيد كه بهشت را مانست از بسيارى يا سمين شكفته و… (ص٤٣٤).
* اما ببايد دانست كه فضل, هر چند پنهان دارند, آخر آشكارا شود; چون بوى مشك. (ص٢٦٥).
* چون علامتش لشكر بديدند چون كوه آهن درآمدند. (ص٤٤٢).
* لشكر منصور خاصه غلامان سرايى, داد بدادند و قلعت همچون عروسى بكر بود. (ص٧٠٣).
٣ ـ ٤ استعاره
١ ـ ٣ ـ ٤ نمونه ها
* بزرگا مردا كه او دامن قناعت گرفت و حرص را گردن فرو تواند شكست. (ص٦٧).
* چون دار بديد… گفت: گاه آن نيامد كه اين سوار را ازين اسب فرود آورند. (ص٢٤١).
* و زمانه به زبان فصيح آواز مى داد و لكن كس نمى شنود. (ص٢٩٠).
* و همه نسختها من داشتم و به قصد ناچيز كردند. و دريغا و بسياربار دريغا كه آن روضه هاى رضوانى بر جاى نيست كه اين تاريخ بدان چيزى نادر شدى. (ص٣٨٩).
* آنچه از باغ من از گل صد برگ بخنديد شبگير آن را به خدمت امير فرستادم. (ص٤٣٥).
* فصلى خوانم از دنياى فريبنده به يك دست شكر پاشنده و به ديگر دست زهر كشنده. (ص٤٨٠).
* چون لختى, شمشاد با رخان گلنارش آشنايى گرفت و بال بركشيد, كارش به سالارى لشكرها كشيد. (ص٥٢٩).
* به پايان آمد اين قصيده چون ديبا در او سخنان شيرين با معنى دست در گردن يكديگر زده. (ص٣٧١ ـ ٣٧٢).
٤ ـ ٤ اغراقها
اين آرايه در متن فعلى بيهقى, بسامد پايينى دارد, ولى در حدى كه هست, نمايانگر روحيه طبيعى حماسى در بيهقى است.
١ ـ ٤ ـ ٤ نمونه ها
* لشكر ازجاى برفت گفتى جهان مى بجنبد و فلك خيره شد از غريو مردمان و آواز كوسها و بوقها و طبلها. (ص٧٦٠).
* و تيربارانى رفت چنان كه آفتاب را بپوشيد. (ص٥٩٦).
* چون علامتش لشكر بديدند چون كوه آهن درآمدند. (ص٤٤٢).
٥ ـ ٤ مسأله اى به نام شعر منثور
گرچه بر نثر بيهقى گردى از شعر پاشيده است, اما مسأله چنان نيست كه بعضى پنداشته اند مى توان در تاريخ بيهقى قطعه هايى از شعر منثور يافت. استفاده شاعرى چون شاملو از نثر بيهقى در شعر, اين گمان را به وجود آورده و تقويت كرده است. بايد گفت چنين قطعاتى وجود ندارد و آنچه شاملو بدان تمسك جسته, خصلت عمومى متون باقيمانده از قرن چهارم و پنجم است و بنابراين بايد در همه آنها به دنبال شعر منثور گشت.
حقيقت آن است كه نثر با استيل و قوى و مؤثر در تاريخ ادب ايران همواره نوعى نزديكى با شعر نشان داده است; اما اين دليلى نيست بر اينكه بتوان شعر منثور را كه ـ آن طور كه ما شناخته ايم ـ يك ژانرِ ادبى خاص ادب اروپايى است, در اين نثرها پى جست و اصولاً فرق بسيارى است ميان نثر شاعرانه ـ كه در ادب ايران فراوان است ـ و شعر منثور. و اگر در ادب ما شعر منثور پيدا نشود يا نمى شود, هيچ سرشكستگى براى آن نيست و در صورتى كه پيدا شود نيز افتخار فوق العاده اى به شمار نمى آيد. با آن كه بيگمان بيهقى به آرايش شاعرانه كلام (مسأله صورت) و از آن بالاتر به بلاغت شاعرانه نثر (مسأله معنى) يعنى ايجاز و تراشخوردگى و تأثير, نظر دارد; اما دنياى او نشانى از شعر به معنى خاص كلمه ندارد تا به شعر منثور رسد. البته پاكيزگى نثر بيهقى و روان بودن و پارسى بودن آن و صراحت و دقت بيان آن و دورى اش از تكلفهاى صورى و معنايى ـ كه در بخش عمده اى خصايص سبك ادبِ كلاسيك اوليه ايران است ـ در عصر ما كه ميراثبر صورتهاى پرتكلف نثر منشيانه يا سطحى روزنامه نگارى و رمان نويسى اوايل قرن و معانى مبهم و پيچيده و حتى لايعنى ناشى از تفكر پريشان روشنفكرى است, طبيعى است اگر نثر شسته و روان و روشن بيهقى شعر جلوه كند! اما بايد به كسانى كه چنين گمانى به بيهقى دارند, توصيه كرد متون ديگر همرديف آن را نيز بخوانند و اين بيمارى را رها كنند كه هرچه در فرهنگ اروپايى يافت مى شود, بايد نمونه اينجايى هم برايش پيدا كرد. يك بار براى هميشه بگوييم كه در ادب ما بسيارى ژانرهاى اروپايى ديده نمى شود, چنانكه در ميان آنان نيز انواع ادبى ما وجود ندارد. بايد ژانرها را مستقل شناخت, نه آن كه بر گرته ژانرهاى اروپايى, ژانر (ساخت).
٥ ـ نقل تاريخ به شيوه داستان پردازى
(چون قاعده و قانون بر آن نهاده آمده است كه همه قصه را بتمامى شرح بايد كرد… قانون نگاه داشتم, كه سخن اگرچه دراز شود از نكته و نادره بى خالى نباشد.) (ص٣٠٧ ).
اين گفته كمياب بيهقى, جوهر انديشه او را در باب نقل تاريخ به شيوه قصه گويى نشان مى دهد. عمده ترين مشخصه قصه گويى بيهقى ريزنگارى است. او همه آنچه را كه خواننده بايد درباره حركتها و ميزانسن, فضاى مكانى و دكور, لباسها و زيورها, شخصيت درونى ـ روانى آدمها, جايگاه و شخصيت اجتماعى آنها و حتى قيافه و منظر و ظاهر ايشان, پسزمينه واقعه, و ظاهر و باطن كار بداند, در اختيار او مى گذارد. اين همان قصد او براى (بتمامى شرح) كردن است كه برايش حكم (قاعده و قانون) دارد. گرچه بر من معلوم نيست اين قانون را او از چه سنت داستانى اخذ كرده است و پيش از او در كجا و كدام متون مى توان چنين شيوه اى در ريز نگاشتِ دقيق وقايع را در قالب و به نام قصه پى جست. او جايى ديگر تفاوت طرز و شيوه خود را در تاريخنگارى با ديگران بدين شكل بيان مى كند:
اگرچه اين اقاصيص از تاريخ دور است, چه در تواريخ چنان مى خوانند كه فلان پادشاه فلان سالار را به فلان جنگ فرستاد و فلان روز صلح كردند و اين آن را يا اواين را بزد و برين بگذشتند, اما من آنچه واجب است به جاى آرم. (ص٤٥١).
و اين (آنچه واجب است), دقيقاً در آوردن گزارش تاريخ از صورت اجمال است و شرح تما و ملموس از قصه ها.
قصه, مهمترين محور فكر بيهقى در تأليف و حتّى مفهومى برابر با تأليف است. كاربرد كلمه (قصه) نزد او رنگ خاصى دارد و پيش از ادامه بحث بايد ميان ما و بيهقى در مفهومى كه وى از قصه دارد توافقى نهاده شود. قصه در كاربرد بيهقى همان روايت تاريخ است ـ روايتى اما پر تفصيل و آكنده از حيات و حركت ـ . قصه او قصه اى راست است. و در اين تعبير از (قصه), ديدگاه او ديدگاهى برخاسته از فرهنگ و الگوهاى ايرانى ـ اسلامى است. جنبه ايرانى ديدگاه او به اين موضوع بازمى گردد كه پيران باستان همه جا براى پندآموزى به تمثيلهايى از وقايع حقيقى, اما برجسته و تكان دهنده, پرداخته اند و (تربيت) را بر مبناى راستى بنيان مى كرده اند. رواج پند نامه هاى ايرانى در سده هاى صدر اسلام گوياى آن است كه تا چه حد اين پند نامه ها در برگيرنده نكاتى عملى و تربيتهايى راست بوده اند. جنبه اسلامى ديدگاه او نيز بروشنى متكى بر قرآن است كه در آن همچون تبعيت از يك اصل حكيمانه, قصه ها راست اند و در عين حال (قصه)اند. در قرآن نيز اصل قصه بر عبرت آموزى است و اين قصد عبرت آموزى با قصد سرگرم كردن ـ كه عموماً تنها اصل قصه گويى دانسته مى شود ـ متفاوت است. اين تفاوت مورد توجه بيهقى قرار دارد و خود او در گفته اى كمياب تمايز ميان قصه خردورانه و قصه عاميه را چنين بيان كرده است:
و بيشتر مردم عامه آنند كه باطل ممتنع را دوستتر دارند چون اخبار ديو و پرى وغول بيابان و كوه و دريا كه احمقى هنگامه سازد و گروهى همچنو گرد آيند و وى گويد در فلان دريا جزيره يى ديدم و پانصدتن جايى فرود آمديم در آن جزيره و نان پختيم و ديگها نهاديم چون آتش تيز شد و تبِش بدان زمين رسيد از جاى برفت نگاه كرديم ماهى بود; و به فلان كوه چنين و چنان چيزها ديدم; و پيرزنى جادو مردى را خر كرد و باز پيرزنى ديگر جادو, گوش او را روغنى بيندود و تا مردم گشت و آنچه بدين ماند از خرافات كه خواب آرد نادانان را چون شب برايشان خوانند. و آن كسان كه سخن راست خواهند تا باور دارند ايشان را از دانايان شمرند و سخت اندك است عدد ايشان. (ص٩٠٥).
١ ـ ٥ ديالوگ; جوهر ادبيت تاريخ بيهقى
اساسيترين و بارزترين وجه ادبى در تايخ بيهقى, همانا ديالوگ است. ديالوگهاى زنده و پويا در اثر بيهقى دقيقترين جزئيات را از لحن گوينده, قصد و حس او, نرم و درشت و زير و بم سخن او با خود دارند. اين ديالوگها در موارد متعددى ضبطِ (گفتار) واقعى هستند. و حتى از طريق آنها مى توان به شيوه گفتار آن روزگار راه برد. بيهقى از طريق ديالوگ, شخصيت مورد نظر خود را معرفى مى كند. يعنى مى توان بويژه براى شخصيتهاى اصلى تاريخ او ـ كه مقدار معتنابهى از گفتار آنها ضبط شده است ـ مشخص كرد كه هر يك به چه شيوه و آيينى صحبت مى كند و شخصيت او را از لابلاى گفته هايش دريافت. در واقع آنچه در امر قصه و داستان به آن (شخصيت سازى) گفته مى شود, به نحوى شايسته در اثر بيهقى بازتابيده و بويژه ازخلال نقل گفته هاى آدمها تحقق يافته است.
١ ـ ١ ـ ٥ نمونه ها
* خواجه بونصر مشكان به ديوان بود… امير حرس و محتاج را بخواند و بسيار ملامت كرد به زبان و بماليد و گفت: (اين خُردكارى نيست كه رفت, سلطان به خشم فرمانها نهاد, اندر آن توقف بايد كرد. كه مرد نه دزدى بود.) گفتند: (حاجبى) بر آمد و اين فرمان داد, و ما خطا كرديم كه اين را بازنپرسيديم, و اكنون قضا كار خود كرد, خواجه چه فرمايد؟) گفت: (من چه فرمايم؟ اين خبر ناچار به امير رسد, نتوانم دانست كه چه فرمايد.) ايشان به دست و پاى بمردند. (ص٦٢ ـ ٥٦١).
* گفت: (اين مهمتر از آن است كه يك ساعت بدين فرو توان گذاشت, امير را آگاه بايد كرد.)
بونصر گفت: (همه شب شراب خورده است تا چاشتگاهِ فراخ و نشاط خواب كرده است.)
گفت: (چه جايگاه خواب است؟! آگاه بايد كرد و گفت كه شغلى مهم افتاده است تا بيدار كنند.) (ص٣١ ـ ٦٢١).
* خوارزمشاه مرا بخواند و خالى كرد و گفت: (اين كار قرار نخواهد گرفت.) گفتم: (همچنين است.) گفت: (پس روى چيست؟) گفتم: (حالى اميرمحمود ازدست بشد و ترسم كه كار به شمشير افتد.) گفت: (آنگاه چون باشد با چنين لشكر كه ما داريم؟) گفتم: (نتوانم دانست, كه خصم بس محتشم است و قوى است و آلت و ساز بسيار دارد و از هر دستى مردم…) سخت ضجر شد ازين سخن چنان كه اندك كراهيتى در وى بديدم و تذكيرى ايّاه معتاد البته, گفتم: (يك چيز ديگر است مهمتر از همه, اگر فرمان باشد بگويم.) گفت: (بگوى!) گفتم: (خانان تركستان ازخداوند آزرده اند و با اميرمحمود دوست… خانان را به دست بايد آورد…) گفت: (تا در انديشم.) كه چنان خواست كه تفرّد درين نكته او را بودى. (ص١٥ ـ ٩١٤).
٢ ـ ٥ نفوذ در روان شخصيتها و عواطف
گزارشهاى تاريخى معمولاً ظواهر وقايع را باز مى تابانند, اما گزارش بيهقى حداقل به دو دليل در ظواهر متوقف نمى شود: وجه نخست آن است كه او در واقع (خاطرات سياسى) خود را با شاخ و بالى فراختر مى نويسد. او از آنجا كه با حوادث درآميخته بوده, در گزارش آنها نيز خواننده را با خود به عمق روابط و دلايل و نهانه ها مى كشاند. وجه دوّم را بايد در آن ديد كه بيهقى گزارشگرى است كه در وقايع كاملاً وجهه داد و عدل و انصاف و پندآموزى را در نظر دارد. اصليترين ديدگاه او تعيين حسن و عيب و خردمندانگى و نابخردى كارهاست و اين امر را چنان بايد سامان دهد كه خوانندگان با او همراه شود و او را در قضاوت و داورى اش محق و مصاب بشناسد. او خود نگران نظر خوانندگان داناست و اين نگرانى را پنهان نمى كند:
ـ و ايزد, عزّذكره, مرا از تمويهى و تلبيسى كردن مستغنى كرده است كه آنچه تا اين غايت براندم و آنچه خواهد راند برهان روشن با خويش دارم. (ص١٢٩).
و ديگر:
* واين نه از آن گويم كه من از بوسهل جفاها ديده ام… اما سخنى راست بازنمايم و چنان دانم كه خردمندان و آنان كه روزگار ديده اند و امروز برخوانند بر من بدين چه نبشتم عيبى نكنند. (ص١٨٩).
* و در تاريخى كه مى كنم سخنى نرانم كه آن به تعصبى و تزيدى كشد و خوانندگان اين تصنيف گويند شرم باد اين پير را, بلكه آن گويم كه خوانندگان با من اندرين موافقت كنند و طعنى نزنند. (ص٢٢٢).
از اين روست كه بيهقى شيوه خود را بر ريزنگارى قرار مى دهد تا خواننده تمام وجوه يك حادثه را درك كند. اثر بيهقى بيگمان يك اثر آموزشى است, يعنى دستورنامه اى براى سياست پيشگان. و او همواره مى كوشد تا مواضع لغزش را در عملِ افراد تاريخى بنماياند و رمز توفيق و شكست ايشان را بگشايد به دليل.
وجه سومى كه بايد در هنر توصيفِ حالاتِ انسانى بيهقى ذكر كرد, آن است كه او اصولاً در دوره اى قرار دارد كه عصر توصيف است; و اين نكته اى باريك است در پيوند بيهقى با عصر خويش. (نيز نك: بند پسين).
١ ـ ٢ ـ ٥ نمونه ها
* و خواجه آغازيد هم از اول به انتقام مشغول شدن و ژكيدن. (ص١٩٦).
* لاف زدى كه فلان را من گرفتم… و خردمندان دانستندى كه نه چنان است و سرى مى جنبانيدى و پوشيده خنده مى زدندى كه وى گزافگوى است. (ص٢٢٢).
* امير يوسف را به نيم ترگ بنشاندند… وخوانها آوردند و بنهادند ـ من از ديوان خود نگاه مى كردم ـ نكرد دست به چيزى و در خود فرو شده بود سخت از حد گذشته, كه شمّتى يافته بود از مكروهى كه پيش آمد. (ص٣٢٨).
* و [بوالفتح] ديگر روز به درگاه آمد و كار ضبط كرد, و مردى شهم و كافى بود و تا خواجه احمد حسن زنده بود, گامى فراخ نيارست نهاد; و چون او گذشته شد ميدان فراخ يافت و دست به توفير لشكر برد… (ص٤٣٠).
* احمدحسن به وقت گسيل كردن احمد ينالتگين سالار هندوستان دروى دميده بود كه از قاضى شيراز نبايد انديشيد… و احمد ينالتگين بر اِغرار و زهره برفت و دوحبّه از قاضى نينديشيد در معنى سالارى. (ص٥١٥).
* و قاضى از بر آمدن اين غزو بزرگ خواست كه ديوانه شود. (ص٥١٧).
* و اميرمحمود… در دل كرده [بود] كه او را بر روى اياز بركشد كه زيادت از ديدار, جلفى و بد آرامى داشت. (ص٥٣٧).
* گفت خداوند را بر منظر بايد نشست… تا هديه پيش آرند و دلهاى آل برمك بطرقد… (ص٥٣٧).
* دو سالارِ محتشم زده و كوفته اين قومند و روا مى دارند كه اين كار پيچيده ماند تا ايشان را معذور داريم. (ص٧٧٠).
* گفتم… خانان [تركستان] را به دست بايد آورد… گفت: (تا در انديشم) كه چنان خواست كه تفرّد درين نكته او را بودى. (ص٩١٥).
نكته اى كه باز مى ماند و گفتنى است, آن است كه بيهقى نه تنها در مشاهدات خود و مسموعاتش از كسانى كه آنان را مى شناخته ـ و با روحيات كسان دربار غزنوى آشنا بوده ـ بلكه در خوانده هاى خود و حتى در بيان قصه هايى از زمانهاى دور يا دورتر نيز شيوه اى ريزنگارانه و درونكاوانه دارد. تنها يك مقايسه بين گزارشهاى بيهقى و منابع قصص تاريخى او مى تواند نشان دهد كه وى تا چه اندازه در بيان اين داستانها (تصرف) كرده است. او حساسيت شگرفى به كرد و كار درون آدمى دارد و تمايلات پنهان ايشان. آيا در منابع او نشانه هايى وجود داشته كه او را به اين تمايلات نهانى راه مى برده يا او در بازپرداخت قصه ها از خود سرمايه نهاده است؟
٣ ـ ٥ توصيف
توصيف فضا و مكان, جامه ها, اشياء, طبيعت و مانند آنها جايگاه مهمى در شيوه بيانى بيهقى دارد كه به نوبه خود از شيوه قصه پردازى او بر مى آيد و نيز آن را جلوه مى بخشد. اين هنر بيهقى را بايد تحت تأثير گرايش عمومى عصر به توصيف ديد. جز آن كه از اين هنر در نثر كمتر مدرك داريم.
بسيارى چيزها در بيهقى وصف شده اند; حتى مى توان گفت اين خصلت اصلى نثر بيهقى است. او از اشياء تا عواطف آدمى همه را ريزبينانه وصف مى كند. در اين جا دو خصيصه ناشى از ويژگى وصف در بيهقى را برشمرده از شرح ريزتر در مى گذاريم:
الف) فضاسازى:
يكى از جديترين نتايج امور به صورت جزئى و ضمناً پيوسته, ايجاد فضاست و ايجاد عمق ديد براى خواننده. نمونه هاى زير خود گوياست:
* و اين پير مجرّب جهان ديده بود, طعامى خوش بخورد با نديمان, پس فرود سراى رفت و خالى كرد و رود و كنيزك و شراب خواست و دست به شراب خوردن كرد, و كتابى بود كه آن را لطايف حيل الكفاة نام بود بخواست و خوشك خوشك مى مى خورد و نرمك نرمك سماعى و زخمه اى و گفتارى مى شنيد و كتاب مى خواند تا باقى روز و نيمه اى از شب بگذشت, پس با خوي