آیینه پژوهش
(١)
مديريت جديد حوزه و سياستهاى علمى ادارى آينده -
١ ص
(٢)
نقد شيوه تدوين و تدريس اصول فقه در حوزه هاى علوم اسلامى - مهريزى مهدى
٢ ص
(٣)
به چه اعتبارى تاريخ بيهقى يك متن ادبى است؟ - مؤذن جامى محمدمهدى
٣ ص
(٤)
نخستين ترجمه لاتينى قرآن كريم و تأثير آن بر ترجمه هاى قرآن به زبانهاى اروپايى - معايرجى حسن
٤ ص
(٥)
نقدى بر كتاب علامه مجلسى بزرگمرد علم و دين - نبوى سيد جعفر
٥ ص
(٦)
بيدارى اسلامى در اندلس امروز - رفاعى عبد الجبار
٦ ص
(٧)
نگرشى به دايرة المعارف تشيع - م تهرانى محمدحسن
٧ ص
(٨)
پژوهشهاى در آستانه نشر - مهدوى راد محمدعلى
٨ ص
(٩)
نامه 5 - حکيمى محمدرضا
٩ ص
(١٠)
آشنايى با مؤسّسه تعليماتى تحقيقاتى امام صادقع -
١٠ ص
(١١)
معرفيهاى اجمالى -
١١ ص
(١٢)
معرّفيهاى گزارشى -
١٢ ص
(١٣)
مجلّه هاى پژوهشى ، فرهنگى - بذر افشان رمضانعلي
١٣ ص
(١٤)
راهنماى پژوهش در داستانهاى قرآن - م خراسانى مهدى
١٤ ص
(١٥)
مجله هاى هسته در علوم كتابدارى - گيلورى عباس
١٥ ص
(١٦)
نامه ها -
١٦ ص
(١٧)
اخبار
١٧ ص

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٦ - نامه ها

نامه ها


يادداشتى ديگر بر حافظ نامه
بر كتاب حافظ نامه، اثر دانشور گرامى جناب آقاى بهاءالدين خرمشاهى، يادداشتهاى بسيارى نوشته شده كه در پيوستهاى چاپ دوم و سوم آمده است. نوشته حاضر نيز يادداشت و نقدى است بر نوشته ايشان كه: معتزله و شيعه بر آنند كه عرش و استوا معناى مجازى دارند. و غالباً استوارانه به معنى استقرار بلكه به معناى استيلا مى گيرند و عرش را ملك يعنى سلطه و سلطنت الهى معنى مى كنند و استوار بر عرش را تعبيرى از انتظام يافتن امر آفرينش مى شمارند.) (حافظ نامه< ج١، ص٢٥٢، چاپ سوّم).
يكى از مسائلى كه متكلمان غير شيعى(١) به آن پرداخته اند، مسأله (صفات خبريه) بود. مى دانيم كه در قرآن كريم، آياتى آمده كه براى خداوند متعال اجزايى را نام مى برد؛ درست به همان گونه كه درباره انسان به كار برده مى شود. آياتى مانند: (قال يا ابليس ما منعك ان تسجد لما خلقت بيدى) (ص/٧٥) و (و قالت اليهود يدالله مغلولة غلّت ايديهم و لعنوا بما قالوا بل يداه مبسوطتان ينفق كيف يشاء) (مائده/٦٤) و (فاينما تولوا فثم وجه اللّه) (بقره/١١٥) و (قد سمع الله قول التى تجادلك فى زوجها و تشتكى الى اللّه و اللّه يسمع تحاور كما انّ الله سميع بصير) (مجادله/١) و (قال لاتخافا اننى معكما أسمع و أرى) (طه/٤٦). همچنين احاديثى كه براى خداى تعالى، سر و بدن و چشم و گوش و دست و پا و لب و دندان و جز آن را بر مى شمرد. مانند (قلب المومن بين اصبعين من اصابع الرحمن). در باب صفتهاى خبرى، (استواى بر عرش) (= ايستايى بر تخت) از جايگاهى ويژه برخوردار است، و بخش مهمى از بحث صفتهاى خبرى را در برگرفته است. استواى برعرش مفهومى است قرآنى كه در آيات ٥٤ اعراف، ٣ يونس، ٢ رعد، ٥ طه، ٥٩ فرقان، ٤ سجده، ٤ حديد مطرح گرديده است.
در اينجا بر آنيم تا نگاهى ـ هر چند زودگذر ـ داشته باشيم بر ديدگاه چند فرقه اسلامى كه ايشان چه پاسخى درباره صفتهاى خبرى دارند. و سرانجام بررسى كوتاهى نسبت به نظرگاه شيعه اماميه خواهيم داشت.
١ ـ مشبهه و مجسمه: ايشان از اينكه خداى تعالى را داراى اعضاء و جوارح بدانند، هيچگونه باكى ندارند و دليلشان نيز همين گونه آيات و اخبار است. در تبصرة العوام آمده است: (بدان كه جمله مشبهه خداى تعالى را جا و مكان اثبات كنند و گويند بر عرش نشسته و پاها بر كرسى نهاده و سر و دست و جمله اعضا اثبات كنند و گويند هر چه او را جا و مكان نباشد آن چيز معدوم بود نه موجود)(٢). و در سفرنامه ابن بطوطه (= رحلة ابن بطوطه) آمده است كه: ابن تيميه (٧٢٨ ـ ٦٦١هـ ق) را بر منبر مسجد ديدم كه خطاب به مردم مى گفت: (در واقع خدا به آسمان وبالاى سر ما (به جهان ما) فرود مى آيد به همين طريق كه من اكنون از جاى خود فرود مى آيم) و آنگاه يك پله از منبر فرود آمد.(٣)
٢ ـ مفوّضه: ايشان گويند: (بحكم عقل مى دانيم كه حضرت كبرياء ـ تعالى شأنه ـ مانند هيچ چيز نتواند بود و هيچ چيز مانند او نتواند بود و بر همين قطع كرده اند مگر آنكه گويند الفاظى كه در آن و هم تشبيه است. مثل: الرحمن على العرش استوى (معنى ظاهر آنكه خداى تعالى بر عرش راست شد) و مثل خلقت بيدى (يعنى آفريدم من به دو دست خود) و مثل جاء ربك (يعنى آمد پروردگار تو) و غير اين كه در قرآن هست معنى آن نمى دانيم و به دانستن معنى و تأويل آن ما را تكليف نفرموده اند بلكه به آن تكليف فرموده اند كه نفى تشبيه مخلوقات و محدثات كنيم از الله ـ تعالى ـ و اعتقاد كنيم كه لاشريك له است و ليس كمثله شى [و اين را ما به يقين اثبات كرديم](٤)).
براستى كه مفوضه راحت طلبى را براى خود برگزيده اند و در برابر هر پرسشى كه پاسخش را نمى دانند، بى آنكه سختى پژوهيدن را به خود دهند، آن را به خداوند متعال وا مى گذارند.
٣ ـ اشاعره: اين فرقه بزرگ اسلامى، نه بر خود پاسخ ندادن را مى پسنديدند و نه پاسخى را كه سر از تشبيه درآورد! ايشان راه ميانه رفتند: پاسخ دادند و ندادند. بدين گونه: خداوند متعال به همان اجزايى كه در قرآن و احاديث براى او ـ تعالى ـ نام برده شده است، (متصف) مى باشد، ولى (بلاكيفية) به عبارت ديگر، خداى تعالى داراى (اعضاء وجوارح) است، و لى اجزاء او ـ تعالى ـ براى ما آشنا نيست. ما مى دانيم كه او ـ تعالى ـ دست دارد، پا داد، چشم دارد و… ولى چگونگى اين دست و پا و چشم و… براى ما غير قابل شناسايى است. (مالك را ـ رضى الله عنه ـ از استوا پرسيدند. گفت: استوا معلوم است و كيفيت آن مجهول و ايمان به آن واجب است و سؤال از آن بدعت).(٥)
ييقيناً اين گونه برخورد با صفتهاى خبرى نمى توانست از تيرگى و ابهام مسأله ـ اگر نگوييم مى افزود ـ بكاهد.
٤ ـ معتزله (= مؤوله): ايشان همه آيات و اخبارى را كه درباره صفتهاى خبرى آمده است، به معانى كنايى و مجازى برگردانده اند. براى نمونه آيه (يدالله فوق ايديهم) (فتح /١٠) را به (قدرة الله) تأويل كرده اند. در حالى كه تأويل قرآن كار ما نيست (و ما يعلم تأويله الا الله)(آل عمران/٧).
٥ ـ شيعه اماميه: اگر كسى به ما گويد درِ خانه فلانى به روى همه باز است)، دو معنى را مى توان از آن برداشت كرد: اول معناى حرفى و تصورى آن (= ظهور تصورى)، يعنى همان كارى را كه فرهنگ لغات به عهده دارد. دوّم معناى تركيبى و تصديقى (= ظهور تصديقى) كه در اين صورت معناى جمله بالا (باز بودن درِ خانه) مى شود. اين دو معنى گاهى با هم منطبقند (مانند جمله ايى كه گذشت)و گاهى هم غير منطبقند؛ مانند مثالِ (فلانى مهماندوست است و درِ خانه اش بر روى هم باز است). در اينجا ظهور تصورى درِ خانه اش به روى همه باز است، همان است كه در جمله پيشين گذشت؛ ولى ظهور تصديقيش به قرينه (مهماندوست)، در جمله صدرِ عبارت (سخاوتمندى و مهمان نوازى) است. بنابراين براى دريافت ظهور تصديقى يك سخن، بايد پس و پيش عبارت را بسنجيم تا معناى سخن را دريابيم(٦). اگر در آيات و اخبارى كه به عنوان صفات خبرى مطرحند، اين شيوه دريافتى را به كار بنديم (چنانكه عرف مردمان جهان بر اين روش گواهى مى دهد)، ديگر نه گرفتار تأويل شده ايم و نه تشبيه.
اكنون بايد روشن شده باشد كه چرا ما آياتى مانند (الرحمن على العرش استوى) را تأويل نمى كنيم. چون با بررسى آيات پس و پيش اين آيه، و مانند اين آيات، همان را مى فهميم كه معتزله با تأويل بدان مى رسيدند. اگر به آيات پيش و پس استواى بر عرش نگريسته شود، به نوعى تدبير و سلطه و استيلاى خداوندى برخورد مى كنيم كه استواى بر عرش را معنى مى كنند (= ظهور تصديقى). بنابراين ديگر نيازى به تأويل بردن (استوا) به (استيلا) نخواهيم داشت تا در دامان مجاز و كنايه بيفتيم؛ بل صفات خبرى را بر حقيقت معنى مى كنيم، ولى حقيقتى تصديقى آن به همان معنى است كه گذشت.

پى نوشتها:
١. مراد، اهل حديث هستند. در اين باره نگاه كنيد به: محاظرات استاد جعفر سبحانى. (الالهيات). ج١، ص٨٥.
٢. تبصرة العوام فى معرفة مقالات الأنام، ص٧٦. چاپ استاد عباس اقبال آشتيانى.
٣. تاريخ فلسفه در اسلام، ج٢، ص٢٩١ و ٢٩٥. چاپ مركز نشر دانشگاهى. اگر چه اين حكايت مشهور است، ولى سراج الحق، نويسنده پاكستانى مقاله (ابن تيميه)، آن را افسانه اى بيش نمى داند (ر.ك: ج٢، ص٢٩٥).
٤. توضيح الملل، ج١، ص٩ ـ ١١٨. چاپ جلالى نائينى. و نيز نگريسته شود به: الألهيات، ج١، ص٤ ـ ٣٢٣.
٥. ترجمه احياء علوم الدين، ج١، ص٢٣٤. چاپ ٢ استاد خديوجم.
٦. برگرفته از (الالهيات)، ج١، ص٣٢٧ به بعد. برادر دانشورم جناب حجت الاسلام والمسلمين آقاى مصطفى درايتى
واقعاً بايد به حضرتعالى و گروه يارانتان هم در مركز مطالعات و تحقيقات اسلامى هم در نشريه ارجمند آينه پژوهش تبريك و خدا قوّت گفت كه جهاد فرهنگى را پيشه خود ساخته ايد و آثار ارزشمندى به جامعه تحويل مى دهيد. اخيراً دو اثر از انتشارات آن مركز را براى اينجانب ارسال فرموده ايد: ١) براهين اثبات وجود خدا در فلسفه غرب، ترجمه شهيد عليرضا جمالى نسب و محمد محمدرضائى ٢) فلسفه دين: نقدى بر براهين اثبات وجود خدا به روش تحليل فلسفى، اثر جان هاسپرز، بدون نام مترجم. گفتنى است كه كتاب اول را بنده هم ترجمه كرده ام. هم بنده و هم دو عزيزى كه دست در كار ترجمه اين اثر داشتند از طريق دوست مشترك بزرگوارمان جناب آقاى دكتر سروش در جريان كار همديگر قرار گرفتيم. هم اين دوستان به اين كار عشق و علاقه داشتند هم من. لذا صلاح ديده شد كه هيچكدان عقب نشينى نكنيم و حداكثرش اين خواهد بود كه دو ترجمه از يك اثر به دست اهل نظر خواهد رسيد كه اگر هفتاد ـ هشتاد تومان به خريداران هر دو نسخه يا هر دو ترجمه ضرر بزند، بيش از اينها سود مى رساند. زيرا اين دو ترجمه چه بسا مكمل همديگر باشند و براى اهل تحقيق و تدقيق در دست داشتن هر دو و تطبيق آنها كارساز و كارگشا خواهد بود. بنده كه درباره ترجمه خود حرفى ندارم ولى درباره ترجمه اين دوستان نظرم، كه قبلاً هم گفته ام، اين است كه مفهوم و روشن و رسا و درست و دقيق است. مخصوصاً كه اين اثر در حكم يادگارى از شهيد عاليمقام عليرضا جمالى نسب هم هست. اجر جناب رضائى كه كار را دنبال گرفتند و به ثمر رساندند عندالله محفوظ است.
اما درباره اثر دوم، يعنى فلسفه دين يا نقد و رد برهانهاى اثبات وجود خداوند، نخستين حرفم اين است كه اين كار، كارى سنجيده است. تا كى مى توان بى نقد و انتقاد، شيفته سخن خود بود. همچنين كار حكيمانه اى كرديد كه آن را در نسخ معدودى چاپ كرديد و به دست اهلش رسانديد. بنده كتاب اول را به نحو برگزيده و انتخابى، ولى كتاب دوم را سراسر در يك نشست خواندم. اينكه فى المثل يكايك و تمامى ادله فلسفى اثبات وجود خداوند اتقان و استحكام منطقى ـ فلسفى نهائى نداشته باشد و فرضاً مخدوش باشد نبايد براى اهل فلسفه يا اهل ايمان تكان دهنده به نظر آيد. زيرا اين رد و جرحها هم خود در معرض رد و جرح قرار مى گيرد. ديگر اينكه چنانكه بنده در مقدمه ترجمه خود از برهانهاى اثبات وجود بارى آورده ام، بايد گفت بدا به حال ادله! يعنى اگر همه ادله اثبات وجود خداوند بى بنياد باشد نبايد نتيجه گرفت كه پس خدا وجود ندارد، بلكه منطقاً مى توان نتيجه گرفت كه ادله، ادله ضعيفى است. چنانكه مشهور است كه تاكنون در تاريخ دوهزار و پانصدساله فلسفه هرگز دليلى بر اثبات وجود جهان خارج (همين جهان مشهود يا عالم شهادت)، بدون استناد به حس و عيان و تجربه، اقامه نشده است و اين وهن و رسوايى بزرگ فلسفه شرق و غرب است. ولى از دليل بر نداشتن اين مسأله نبايد نتيجه گرفت كه جهان خارج وجود ندارد، بلكه بايد قائل به خدشه ناكى ادله شد. ديگر اينكه نه در كتب آسمانى بر وجود خداوند اقامه دليل شده است، و نه اينكه تنها راه ايمان آوردن به خداوند، استدلال عقلى مخصوصاً از نوع فلسفى است. و به تخمين بنده حتى يك هزارم اهل ديانات و مؤمنان و موحدان در سراسر تاريخ و جغرفيا نيستند كه با دليل و اقناع منطقى ايمان آورده باشند. به قول پاسكال دل دلايلى دارد كه عقل از آنها خبر ندارد. اين اجماع اهل ايمان و نيز اجماع عقلاى جوامع بشرى به وجود خداوند، خود جزو ادله است. گو اينكه در كتاب هاسپرز به آن پرداخته نشده است.
بنده در اين يادداشت كوتاه بنا ندارم كه وارد بحث و نقض رد و جرحهاى ايشان شوم. فقط دو نكته را يادآور مى شوم. يكى اينكه در رد دليل يا برهان جهانشناختى يا وجوب و امكان گفته است اگر ناچاريم قائل به يك علت اولى و يك موجود ازلى شويم چرا آن موجود خود جهان نباشد؟ و بالصراحه قائل به اين شده است كه ماده ازلى است. بدون بحث فنى، عرض بنده اين است كه قول به قدم جهان هم از نظر فلسفى و هم مخصوصاً علمى مؤونه بيشترى برمى دارد، تا قول به يك وجود واجب. ماده كه مجموعه اى از رويدادها و جرم و انرژى است، نه فقط در فلسفه بلكه در علم هم حادث تلقى مى شود. علم امروز مخصوصاً كيهان شناسى قول به قدم كيهان را افسانه و بى پايه مى داند و براى جهان اگر نگوييم مبدأ، لااقل منشأ مى جويد. ديگر اينكه ولو اينكه ماده قديم باشد، اين همه صور پيچيده چگونه پديد آمده است. از جمله آگاهى ماده از خودش؟ ماده قديم بدون هيچ ترجيح و مرجّحى بايد همواره در همان بى شكلى هيولانى و آشوبناك آغازين به سر ببرد. توسل به تكامل به اين آسانيها جايز نيست. خود تكامل چگونه امكان پذير شده است؟
كسانى هستد كه تصور مى كنند اگر بگويند ماده قديم است، يا جهان حاصل صُدفه است يا محصول تكامل است مسأله و معما را حل كرده اند؛ حال آنكه اينجا خود وسط دعواست. چرا و به چه دليل ماده قديم است؟ چرا صدفه توانسته است رخ بدهد؟ چرا صدفه كور اين همه بيناوار عمل كرده است؟ چندين هزار احتمال مساعد و حتى به قولى ده ميليون حادثه مساعد بايد رخ دهد تا ساده ترين نوع حيات امكانپذير شود. چه كسى رخداد اين همه رويداد مساعد را تضمين يا سرمايه گزارى كرده است؟
تكامل ولو اينكه درباره تطور كائنات و حيات قابل قبول باشد، درباره مبدأ و منشأ و اينكه چرا سير تكاملى و تطورى راه افتاده و امكان پذير شده است و اينكه اين همه طرح و برنامه دقيق علمى را از كجا آورده است ساكت است.
همچنين در رد برهان ديگر، يعنى برهان تجربه دينى مى گويد ممكن است تجربه اى باشد و عموميتى هم داشته باشد، اما مصداق و متعلق آن واهى باشد. و آن وقت قول مردم به وجود بابانوئل و اين جور افسانه ها را دليل مى آورد. حال آنكه اعتقاد يا باور غلط با تجربه غلط فرق دارد. تا آنجا كه به عقل و دانش ناچيز بنده مى رسد، در حوزه انسانى هيچ تجربه عامى نداريم كه ما بازاء نداشته باشد. ممكن است كه ميليونها انسان بدون دليل و تجربه، باور به وجود خدا يا سيمرغ داشته باشند ولى اين باور غلط باشد؛ اما اگر ميليونها انسان صادقانه بر آن باشند كه تجربه اى از وجود يا موجود متعال دارند در اين مورد به آسانى مورد اول نمى توان ادعا كرد كه ممكن است اين همه تجربه واهى و بدون متعلق و ما بازاء باشد.
ديگر اينكه نفى و تشكيك در ادله اثبات وجوب خدا، با طرح ادله مثبته مستقلى در اثبات عدم خدا (العياذ بالله) فرق دارد. بنده كه كارم دين پژوهى و اين گونه مسائل است تاكنون به برهانى كه اثبات كند خداى اديان ممتنع الوجود است برنخورده ام. فقط از ژان پل سارتر اين ادعاى بى دليل نقل شده است كه گفته است خدا ممتنع الوجود است.
خوشبختانه پنج ـ شش سالى هست كه توجه به كلام و كلام جديد و دين پژوهى در كشور ما بالا گرفته است. در اين نهضت روشنفكران دينى دانشگاهى بيش از روشنفكران دينى حوزوى تلاش كرده اند. چرا علماى حوزه يك دوره كلام اسلامى يا شيعى به زبان و بيان جديد كه پاسخگوى نياز امروز باشد نمى نويسند؟ بنده به شدت سنتگرا و معتقد به آثار قدما هستم؛ اما چرا بايد پس از گوهر مراد كه متعلق به چهار قرن پيش است مجموعه مدونى ـ به همان خوبى ـ در كلام شيعه نگاشته نشده باشد؟ دوستدار و دعاگو
بهاءالدين خرمشاهى ذيلى بر مقاله مجموعه آثار علامه طباطبايى
با سلام و آرزوى توفيق، در پى درج مقاله مجموعه آثار علامه طباطبايى در شماره ١٣ ـ ١٤ آن جريده، عزيزى كتابشناس موارد ذيل را در تكميل مجموعه آثار آن حكيم صمدانى در اختيار نگارنده گذاشت. با تشكر فراوان از ايشان، به استحضار مى رساند كه مقالات و مرقومه هاى ذيل نيز از آثار علامه طباطبايى است.
١ ـ پاسخ علامه به سؤالى درباره علم امام در سه صفحه. متن سؤال چنين است: (علم امام چيست؟ و تا چه حدّى مى باشد؟ آيا امام علم به مرگ خود دارد كه چگونه و به چه طريق كشته خواهد شد، حتى علم به ساعت و شب يا روز مرگ خود دارد؟) اين پاسخ در كتاب (يك بررسى مختصر در پيرامون شهيد جاويد، حسين بن على(ع) از نظر روايات) به قلم محمدحسين اشعرى، حسين كريمى، سيد حسين آله طه در ١٢٣صفحه در سال ١٣٥٠ در قم منتشر شده است. مقاله علامه در صفحه ١١٠ تا ١١٥ كتاب مزبور آمده است.
٢ ـ نامه اى در چند سطر درباره استاد سيدمحمد محيط طباطبائى. اين نامه در صفحه ٧ شماره ١٠ سال اول مجله كيهان فرهنگى گراور شده است.
٣ ـ مقدمه بر كتاب (جنايات تهمت)، نوشته سيد عبدالهنا حجازى، منتشره در سال ١٣٤٤.
همچنين مرحوم علامه طباطبايى از امضا كنندگان اعلاميه هاى ذيل است:
ييك: نظريه مراجع تقليد و آيات عظام حوزه علميه قم راجع به تصويبنامه مخالف شرع و قانون دولت. تاريخ اين المداينه دو صفحه اى، ظاهراً ١٣٤١ شمسى و در مخالفت با وكالت زنان در مجالس تقنينه زمان شاه است و علاوه بر امضاى علامه، از سوى علما و آيات عظام ذيل امضا شده است: مرتضى حسينى لنگرودى، احمد حسينى زنجانى، محمد موسوى يزدى، محمد رضا گلپايگانى، سيد كاظم شريعتمدارى، روح الله موسوى خمينى، هاشم آملى، مرتضى حائرى.
دو: بيانيه در حمايت مردم فلسطين همراه با اعلام حساب بانكى براى كمك به آنان. اين بيانيه از سوى علامه طباطبايى، آيت الله سيد ابوالفضل موسوى زنجانى و شهيد مرتضى مطهرى صادر شده و در صفحه ٣٩٧ و ٣٩٨ چاپ اول از جلد دوم بررسى و تحليلى از نهضت امام خمينى، رشته سيد حميد روحانى، چاپ شده است. محسن فسائى ملا نعيما طالقانى و منهج الرشاد
ملا نعيما طالقانى از دانشمندان و فيلسوفان و محققان گمنام سده دوازدهم و صاحب تاليفات متعدد در معقول و منقول است. وى در بحثهاى عقلى به قران و روايات عنايت لازم رادارد و اين مطلب احياناً موجب شده برخى از مطالب مسلم فلسفى را انكار كند و يا مخدوش بداند. مثلا در مسأله حدوث جهان، معاد جسمانى و وحدت وجود، يعنى همان سه مسئله اختلافى و پر بحث و مهم، با استناد به آيات و روايات، مطالبى قابل توجه دارد كه بايد مورد بحث و تحقيق و بررسى قرار گيرد.
١ ـ كتاب اصل الاصول. وى اين اثر را در تاريخ ١١٣٥ هنگامى كه افغانها به اصفهان حمله كرده بودند و ايشان از آنجا به قم پناه برده بود، نگاشت و نسخه هاى متعددى از آن در دست است. اين اثر سالها قبل به همت و تصحيح استاد سيد جلال الدين آشتيانى به چاپ رسيده است.
٢ ـ رساله حدوث العالم. در كتابخانه آيت الله مرعشى و مدرسه مروى تهران موجود است و تاريخ پايان تاليف آن شوال ١١٣٦ در طالقان ميباشد.
٣ ـ قطعه اى از كتاب تنقيح المرام فى شرح تهذيب الاحكام ( شرح كتاب حيض تا تيمّم آن ) در كتابخانه مدرسه مروى تهران يافت ميشود و تاريخ پايان تأليف اين قسمت ١١٤٧ است.
٤ ـ كتاب العروة الوثقى فى امامة ائمة الهدى. داراى مقدمه و پنج باب است و در كتابخانه آيت الله مرعشى موجود است و تاليف آن در سال ١١٥٨ به پايان رسيده است.
٥ ـ كتاب منهج الرشاد فى معرفة المعاد. كتابى است درباره معاد، و داراى مقدمه اى بسيار طولانى و پنج باب و خاتمه. اين اثر، يكى از مفصلترين كتابهايى است كه در اين موضوع نگاشته شده است.
نسخه اصل آن در كتابخانه مجلس شوراى اسلامى، و نسخه اى كه از روى آن نوشته شده در كتابخانه مدرسه مروى تهران موجود است. تاريخ پايان تاليف اين كتاب، ١١٥١ است.
استاد آشتيانى در مقدمه اصل الاصول نوشته اند : از كتاب منهج الرشاد نسخه اى به خط زيباى مؤلف در كتابخانه مجلس موجود است و نسخه عكسى آن در اختيار حقير است. اين كتاب را دوستان عزيز اين حقير آقايان محمد رضا عطائى قوچانى و هادى نيكى و نصيرالاسلام، از فارغ التحصيلان رشته فوق ليسانس و رشته فلسفه كه ساليان متمادى در حوزه علميه مشهد به تحصيل ادبيات و منطق و فقه و اصول اشتغال داشتند و دوره ليسانس و فوق ليسانس را در دانشكده الهيات مشهد به پايان رسانيده اند، به عنوان پايان نامه تحصيلى انتخاب نمودند و اكنون به همت و كوشش اين دوستان براى چاپ آماده شده است.
اخيراً جناب استاد آشتيانى صلاح ديده اند كه اين اثر گرانقدر به همت دانشمند مكرم جناب آقاى رضا استادى باز نگرى شود و به صورت دقيقترى تصحيح و چاپ گردد. از اين روى عكس نسخه اصل و نسخه اى را كه آن سه برادر بزرگوار آماده ساخته بوده اند، در اختيار ايشان گزارده اند.
سپاس خداى را اينك بخش مهمى از كار باز نگرى و تحقيق سامان يافته است و جلد اول آن تا چند ماه آينده به چاپ سپرده خواهد شد و بقيه كتاب نيز به توفيق خداوند پس از نشر چاپ مجلد اول با فاصله اى اندك عرضه خواهد شد.

آنچه در اين ياد داشت آمد، بر پايه نامه اى است كه جناب استادى مرقوم فرموده بودند.
وى در پايان نامه از آگاهان و كتابشناسان خواسته اند كه هر گونه اطلاعات از آثار آن فيلسوف گرانقدر را در اختيار وى نهند تا در نگارش شرح حال وى استفاده شود.

شماره دوازدهم مجله علمى و سودمند آينه پژوهش را مطالعه نمودم. اميدوارم بيش از پيش گامهاى استوارترى در جهت بهبود كمى و كيفى بردارد، چنانكه تاكنون چنين بوده است. مقاله محققانه و پربار آقاى درايتى در خور آن است كه مورد توجه مراكز تحقيق در حوزه ها و حتى مراكز ديگر پژوهشى قرار گيرد. و نيز مقاله (جزيره خضراء در ميزان نقد) از مقالاتى است كه ضرورت نگارش آن احساس مى شد. اگر چه كار (المعجم الاحصايى) داراى خرده هايى است، لكن بجا بود تقدير فزونترى از مؤلف آن به خاطر كوشش فراوانى كه مبذول داشته است، به عمل مى آمد. نقدها تا حدى آسان است، اما طرحى نو انداختن و انجام كارهاى مثبت دشوار و خالى از عيوب نيست؛ به خصوص اگر كسى به تنهايى انجام دهد. گاهى نقدها تند است و با لطافت برگزار نمى شود و يا كارهاى مثبت نويسندگان، چنانكه بايد و شايد، مورد تقدير قرار نمى گيرد. به هر حال توفيق بيشترى را براى همه عزيزانى كه در تهيه اين نشريه مفيد مى كوشند، از خداوند آرزو مى كنيم. سيد محمدباقر حجتى
در شماره دهم در قسمت نقد و معرفى كتاب (نگاهى به معجم الدراسات القرآنيه در صفحه ٤٢ مرقوم داشته اند كه در صفحه ١٠٠ كتاب مذكور نام دكتر محمد بهشتى نادرست و درست آن دكتر محمدحسين بهشتى است. خاطر نشان مى سازد كه گفته مزبور نادرست است و هر چند وقت تصحيح آن فعلاً گذشته باشد، اما براى اينكه رفع اشتباه از نويسنده محترم بشود اين مطلب را مى نويسم. من از كسانى هستم كه شايد از ابتداى ورود و سكونت مرحوم بهشتى با ايشان آشنا شدم. آن فقيه مدتى در منزل يكى از بستگان من مستأجر بود (در نزديكى همين دفتر فعلى مجله آينه پژوهش). از طرفى افتخار همكارى با آن مرحوم را در دبيرستان حكيم نظامى داشتم و كاملاً اطلاع دارم كه نام كامل ايشان سيد محمد و نام خانوادگى او حسينى بهشتى بوده و امضاى او هم محمدالحسينى البهشتى بود. اين اشتباه در زمان حيات آقاى بهشتى هم پيدا شد و خود در شرح حالش به درخواست كسى نوشته است كه نام من سيدمحمد و نام فاميلى، حسينى بهشتى است كه به غلط گاهى سيدمحمدحسين مى نويسند (اين نوشته در مقدمه يكى از كتابهاى چاپ شده ايشان درج شده است.) براى مزيد اطمينان شما مى توانيد فتوكپى يا رونوشت شناسنامه ايشان را در پرونده استخدامى آن فقيه در آموزش و پرورش قم بين سالهاى ٣٢ تا ٣٧ ملاحظه نماييد. من آن را ديده و باين موضوع صد در صد اطمينان كامل دارم. خداوند مرحوم آقاى دكتر سيد محمد حسينى بهشتى را غريق رحمت فرمايد. سيد مهدى سيّدى قم
دبير بازنشسته
متصدى دفتر كتابخانه فيضيه قم