آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١
بررسى ساختارى برخى نام ها در سفر پيدايش
مساح رضوان
عوامل دينى, شخصى و خانوادگى, جغرافيايى, شغل و حتى تفأل از جمله انگيزه هايى است كه مى تواند سبب نامگذارى شود و به ندرت مى توان نام هايى يافت كه از انگيزه اى تهى باشد١, مثلاً در فصل ٢٥, آيه ١٦ تورات تصريح شده كه (اينها نام هاى فرزندان ييشماعيل (=اسماعيل) است و اين نام ها بر حسب دهات و آبادى هايشان مى باشد). اما گاه وجه تسميه, مناسبتى خاص بوده كه در تورات به آن تصريح شده است, مثلاً چون لاوان و حضرت يعقوب (ع) تپه اى را به عنوان شاهد برمى گزينند, حضرت يعقوب فرزند خود را (تپه شاهد) نام مى نهد يا راحل همسر يعقوب چون از به دنيا آوردن پسرى شادمان مى شود, نام فرزندش را از مصدر تكرار شدن و ادامه پيدا كردن برمى گزيند تا فرزند بعدى او هم پسر باشد (نك: دنباله مقاله).
ما در اين مقاله كوشيده ايم, نام هايى برگزينيم كه در آيات تورات بر وجه تسميه آنها تصريح شده و جالب آنكه بسيارى از اين نام ها يا از همان صورت فعلى كه در جمله آمده مشتق شده اند يا از تركيب دو اسم شكل گرفته اند. روش كار چنين است كه نخست متن عبرى به صورت آوانويسى آمده و سپس نام و صورت فعلى يا اسمى مورد نظر هم در متن عبرى و هم در ترجمه فارسى آن مشخص شده است.
طبيعى است بعضى از اين نام ها با گذشتِ زمان سخت تغيير شكل داده اند و سپس با همين شكل جديد به روايات اسلامى يا متون تاريخى راه يافته اند; ما تنها به بخشى از آنها در بعضى از متون اشاره كرده ايم.آشر:
Va-ttomer Lea bo-oshr” k” ”shern” ban™t va-ttiqraet-shem™ Asher.
(لئا٢ گفت: چقدر خوشبختم, زيرا دختران مرا خوشبخت خواهند ساخت. نامش را آشر گذاشت٣) (فصل ٣٠, آيه ١٣).
آشر (=Asher) نام هشتمين پسر يعقوب (ع) به معناى خوشبخت و سعادتمند از فعل (isher) مشتق شده و يكى از معانى آن (خوشبخت خواهد كرد, خوشحال خواهد كرد) است. (b-oshr”) و (ishern”) كه در عبارت آمده, صورت فعلى آن و به همين معناست. اين نام در منابع اسلامى به صورت اشترقفا٤, استرقفا٥, اشيز٦, اشير٧, ياشير٨ و اشرب٩ آمده است.اِفرَئيم:
V-et shem ha-shen” qara Efraim ki-h”fran” ELOHM b-eretz av”
نام دومى را افرئيم گذاشت, چون كه (گفت) خداوند مرا در سرزمين بيچارگى ام بارور كرد (فصل ٤١, آيه ٥٢).
افرئيم (=Efraim) نام دومين پسر حضرت يوسف از فعل (hifra) به معناى بارور كرد, حاصلخيز كرد مشتق شده است. فعل ثلاثى مجرد آن (parah) يا(farah) فعل لازم است و در همين معنا كاربرد دارد. اين نام در متون عربى و فارسى به صورت (افرائيم) يا (افرايم) آمده است.حوا:
Va-iqra ha-Adam shem isht™ Khavva k” hi hayta em kol khay.
آدم نام زنش را حوا گذاشت, چون او مادر هر (انسان) زنده اى است (فصل ٣, آيه ٢٠).
حوا (=Khavva) كه به عبرى آن را حَيَ يا خَيَ تلفظ مى كنند, از (khai) به معناى زنده, در قيد حيات, تازه, فعال و… مشتق شده است.١٠رئووِن:
Va-ttahar Lea va-tteled ben va-ttiqra shem™ Reven k” amra k”-raa ADONAY be«-—nyi k” atta yeehavan” ”sh”
لئا باردار شد و پسرى زائيد. اسمش را رئووِن گذاشت, چون كه گفت كه ادوناى شاهد بيچارگى من بود, حالا ديگر شوهرم مرا دوست خواهد داشت (فصل ٢٩, آيه ٣٢).
رئوون (=Reven) نام اولين پسر يعقوب از همسر لئا از دو جزء تركيب شده است: جزء اول (رئو) از فعل raa به معناى ديد, نگاه كرد و شاهد بود و جزء دوم ben=) ven) به معناى (پسر). اين نام به صورت رؤوبين و روبين نيز آمده است. گفتنى است كه (رئوون) در ادبيات عبرى همچون (زيد) در ادبيات عربى است. در مثل آمده است (رؤوبين فى فَرَح و ما شأن شمعون فى ذلك) كه با اين مثل در زبان عربى برابر است: (زيدُ فى فَرَح فما شأن عُمَر).
اين نام در متون فارسى و عربى به صورت روبيل١١, رؤبيل١٢, روقين١٣ و روفين آمده است.١٤زوِوُلون:
Va-ttomer Lea zevadan” ELOHIM ot” zeved t™v hapam yizbelen” ”sh” k”-yaladti l™ shisha vanim va-ttiqra et-shemo Zevulm.
لئا گفت خداوند هديه خوبى به من بخشيد. اين بار شوهرم با من هم منزل خواهد شد, زيرا شش پسر برايش زائيدم. نامش را زوولون گذاشت (فصل ٣٠, آيه ٢٠).
زوولون (=Zevuln) نام ششمين پسر يعقوب (ع) از همسرش لئا از فعل (zaval) به معناى ساكن شد و فرود آمد مشتق شده و (yizbelen”) صورت فعلى آن (فعل مستقبل) است كه به همين معناست. در متون فارسى و عربى به صورت زفولون١٥, زيالون, زيولون, زيلون, ربولون١٦, زبولون يا زبالون١٧ و اعقاب وى به بنوزبولون, زبولونيان يا قبيله زبولون شهرت دارند.شِت:
Va-yeda Adam ™d et-isht™ va-tteled ben va-ttiqra et-shem™ Shet k”-shat l” ELOHIM zera akher ttakhat Hevel k”-harago Qayin.
آدم بار ديگر با زنش هم بستر شد. زنش پسرى زاييد, نامش را شت خواند, چون كه (گفت) خداوند نسل ديگرى به جاى هِوِل كه قيين او را كشت براى من پديد آورد (فصل ٤, آيه ٢٥).
شِت (=Shet) نام سومين پسر حضرت آدم (ع) از فعل (shat) معناى قرارداد, پديد آورد مشتق شده و در اين عبارتِ تورات هم صورت اسمى و هم فعلى آن آمده است.
در روايت ابن عباس منقول از هشام كلبى در تاريخ طبري١٨ آمده است: (قالَ وَلدَتْ حواء لآدمَ شيثاً… فسُمِى هبة اللّه إشتق له من هابيل. قالَ له جبرئيلُ حين ولدتْه هذا هَبَهُ اللّه بَدَلَ هابيل و هو بالعربية شث و بالسريانية شاث و بالعبرانية شيث). مقدسي١٩ نيز گويد: (ان ّ ترجمةَ شيث العِوَض و هبة). ابن جوزي٢٠ نيز آورده: (و تفسيرُ شيث عنده هبة اللّه و معناها إنه خلفُ هابيلَ).شيمعون:
Va-ttahar ™d va-teled ben va-ttomer k”-shama ADONAY k”-sena anokh” va-yitten l” gam-et-ze va-ttiqra shem™ Shim™n.
باز باردار شد. پسر زائيده گفت اكنون نظر به اينكه ادوناى ديد من نامحبوبم اين (پسر) را هم به من داد. او را شيمعون نام گذاشت (فصل ٢٩, آيه ٣٣).
شيمعون (=Shim™n) نام برادر حضرت يوسف از فعل (shama) به معناى شنيد, گوش داد, فهميد و آگاه شد مشتق شده است. (shama) صورت فعلى (ماضى مفرد مذكر ثلاثى مجرد) آن است و در جمله به همين معنا است. اين نام در متون تاريخى به زبان فارسى و عربى به صورت (شمعون) آمده است.قيين:
ve-ha-Adam yada et-khavva isht™ va-ttahar va-teled et-Qayin va-ttomer qan”t” ”sh et-ADONAY.
و آدم با زنش حوا همبستر شد و حوا حامله شد و قَيين را زاييد و گفت با (كمك) ادوناى مردى به دست آوردم. (فصل ٤, آيه ١).
قيين (=Qayin) همان قابيل برادر هابيل است. اين نام از فعل (qana) به معناى به دست آورد و گرفت مشتق شده است و (qaniti) صورت فعلى (زمان گذشته ساده متكلم وحده) آن و به همين معنا است. قيين (يا قين) در روايات اسلامى و كتاب هاى تاريخى كهن پسر حضرت آدم (ع) و برادر هابيل خوانده شده است و همان قابيل است. طبرى در تاريخ آورده است: (فكانَ اولُّ ذلك قَتْلَ قابيلَ بنِ آدمَ اخاه هابيل و اهلُ العلمِ يختلفون فى اسمِ قابيلَ فيقولُ بعضُهمْ هو قينُ بنُ آدم و يقولُ بعضُهمْ قايينُ بنُ آدمَ وَ يقولُ بعضُهمْ هو قاينُ و يقولُ بعضُهمْ هو قابيلُ).٢١گاد:
Va-ttomer Lea ba-gad Va-ttiqra et-shem™ Gad.
لئا گفت: خوشبختى آمد, نامش را گاد گذاشت [فصل ٣٠, آيه ١١].
گاد (=Gad) هفتمين پسر يعقوب از كنيزِ همسرش لئاست. گاد به معناى بركت و خوشبختى است. (gadda) از همين ريشه در معناى بهره, بخت, خوش اقبال و نيكو طالع كاربرد دارد. اين نام در كتاب هاى تاريخى به صورت كاذ٢٢ و جاد٢٣ ضبط شده است.گلعد:
Va-yomer Lavan ha-gal ha-zze ed bگn” bگnkha ha-yom al-ken qara-shem™ Galگd.
لاوان گفت امروز اين تپه بين من و تو شاهد است. بنابراين (او) نامش را گلعد گذاشت (فصل ٣١, آيه ٤٨).
گلعد (=Galگd) كه اسم خاص است از دو جزء گل (=gal) به معناى تپه و عِد (=ed) به معناى شاهد تركيب شده است. اين كلمه در ترجمه تورات (١٩٨٧ م) به صورت جلعيد ضبط شده است. سپس اين اسم معرب گرديده و در فرهنگ هاى عربي٢٤ و فارسى به صورت (جلعد) يا (جلعاد)٢٥ به معناى صخره و حتى به صورت فعل٢٦ يا صفت٢٧, همچنين گاه به عنوان نام خاص براى مكان٢٨ يا شخص به كار رفته است.
حال شايد بتوان تصور كرد كه كلمه بسيار كهن جلمود (جمع آن جلاميد) و جلمد (جمع آن جلامد) شكل تحريف شده اى از اين واژه كهن سامى باشد٢٩ كه به تلويح به معناى سنگدل به كار مى رود. اين كلمه در متون نظم و نثر كهن بسيار به كار رفته و در متون معاصر عربى نيز فراوان است٣٠ و جالب آنكه امروزه از آن فعل (تَجَلْمَد) به معناى سنگ شدن و سنگى شدن را ساخته اند. ٣١لوى:
Va-ttahar ™d va-tteled ben va-ttomer atta ha-paam yilave ”sh” elay k”-yaladtt” l™ shel™sha ban”m al-ken qara-shem™ lev”.
باز باردار شد. پسر زاييده گفت: اكنون نظر به اينكه سه پسر زاييدم, اين بار شوهرم به سوى من كشيده خواهد شد. به اين جهت نامش را لوى خواند (فصل ٢٩, آيه ٣٤).
لوى (=Lev”) سومين پسر يعقوب از همسرش لئا, از فعل Lava به معناى همراهى كرد و همراه شد گرفته شده است. (yilave) صورت فعلى (زمان مستقبل) آن به همين معنا است. گفتنى است در متون تاريخى اين نام به صورت لاوي٣٢, جمع آن لاويون يا لاويين و حالت نسبى آن ليّفى ذكر شده است.محناييم:
Va-yomer YaaqUov ka-asher raam mahane ELOHIM ze va-yiqra shem-ha-maq™m ha-h mahanayim.
هنگامى كه يعقوو آنها را ديد, گفت: اين اردوگاه فرشتگان است. نام آن محل را مَحناييم گذاشت (فصل ٣٢, آيه ٣).
محناييم (=mahanayim) اسم مثنى, مفرد آن (mahane) به معناى اردوگاه است. در ترجمه تورات (١٩٨٧ م) به جاى اردوگاه, لشگر آمده است و اين كلمه به صورت (محنايم) ضبط شده است.منشه:
Va-yiqra Y™sef et-shem ha-bekhor Menashe k”-nashan” ELOHIM et-kol-amal” ve-et kol-bگt av”.
يوسف نام نخست زاده اش را منشه گذاشت, چون كه (گفت) خداوند تمام رنجم و تمام خانواده پدرم را از يادم برد (فصل ٤١, آيه ٥١).
منشه (=Menashe) نام نخست زاده يوسف از فعل nasha به معناى فراموش كرد و از ياد برد مشتق شده و معناى آن فراموشكار است. (nashani) نيز صورت فعلى آن است كه به همين معناست. اين نام در متون تاريخى به صورت منشا٣٣, ميشي٣٤, مَنسّي٣٥ آمده است.نفتالى:
Va-ttomer Rahel nafttley ELOHIM nifttaltt” im akholtt” gam-yakholtti va-ttiqra shem™ Nafttal”.
راحل گفت با خواهرم مبارزات زيادى كردم و غالب شدم. نام او را نَفتالى گذاشت٣٦ (فصل ٣٠, آيه ٨).
نفتالى (=nafttal”) نام يكى از دوازده پسر يعقوب, مشتق از (nafttul) و به اين معانى است: از اين شاخه به آن شاخه پريد و با پيچ و خم گذشت. در مجاز به معناى مبارزه كرد كاربرد دارد. اين نام در متون تاريخى به صورت نفثالى, نفثال, نفثول٣٧, تفثالا٣٨, ثعثالن٣٩ و نفتايل٤٠ هم ياد شده است.يوسف:
Va-ttiqra et-shem™ Y™sef limor yosef ADONAY l” ben akher.
نامش را به اين منظور كه ادوناى پسرى علاوه بر اين پسر به او بدهد, يوسف گذاشت (فصل ٣٠, آيه ٢٤).
يوسف (=y™sef) نخستين پسر يعقوب از همسرش راحل, مشتق از فعل(yasaf)به معناى تكرار شد, اضافه شد و ادامه پيدا كرد است. (yosef) اسم فاعل است و به همين معنا در جمله به كار رفته است.٤١ اين نام ٢٥ بار در قرآن كريم تكرار شده است. در بعضى از فرهنگ هاى عربى اين نام ذيل (اسف) آمده است و تلفظ آن را به صورت هاى يوسِف, يوسَف و يوسُف دانسته اند.٤٢يعقوو:
Ve-akharگy-khen yatza akh”v ve-yad™ okhezet ba-aqev esav va-yiqra shem™ yaaqov.
و بعد از آن برادرش كه دستش را بر پاشنه عساو گرفته بود, بيرون آمد, اسمش را يعقوو نهاد (فصل ٢٥, آيه ٢٦).
Va-yomer hakh” qara shem™ Yaaqov va-yaqeven” ze paamayim.
(عساو) گفت آيا براى اين نامش را يعقوو گذاشت كه اينك دوبار مرا فريب داده است [فصل ٢٧, آيه ٣٦].
ييعقوو (=(yaaqov پسر اسحاق (ع) كه با برادرش عساو همزاد بود, مشتق از فعل‡qav است كه در زبان به عبرى در دو معناى متفاوت به كار رفته است: نخست به معناى دنبال كردن, به دنبال كسى يا چيزى آمدن يا رفتن, بعد آمدن, از پى آمدن و ديگر به معناى تقلب كردن, كلاه سر كسى گذاشتن, خيانت كردن است. افزون بر اين, واژه (‡qev) در اينجا هم به معناى (پاشنه پا) و هم به معناى دنبال و عقب آمده است و چنان كه ملاحظه مى شود در اين دو آيه تورات به هر دو معناى آن تصريح شده است.
اين نام در روايات اسلامى همان يعقوب است و در بيشتر كتاب هاى لغت و تفسير, يعقوب را از ريشه عَقَبَ به معناى از پى درآمدن دانسته اند٤٣ و اين اشاره اى است به معناى نخست اين كلمه در آيه ٢٥ تورات. جفري٤٤ بر اين گمان است كه اين نام با توجه به روابط اعراب با يهوديان و مسيحيان احتمالاً از منابع مسيحى و از شكل سريانى آن به زبان عربى راه پيدا كرده است.ييساخار:
Va-ttomer Lea natan ELOHIM sekhar” asher-natatt” shifkhat” le-ishi va-ttiqra shem™ Yissakhar.
لئا گفت: براى اينكه كنيزم را به شوهرم دادم خداوند مزدم را داد. نامش راييساخار گذاشت [فصل ٣٠, آيه ١٨].
ييساخار (=Yissakhar) نام يكى از دوازده پسر يعقوب از فعل (sekhari) به معناى پاداش و مزد گرفت مشتق شده و (sakhar) صورت اسمى آن به معناى مزد و اجرت به ضمير اول شخص اضافه شده است.
اين نام در متون فارسى و عربى به صورت يشاجر٤٥, يستاخر٤٦, يساخر٤٧, ايشاجر٤٨, يشجر٤٩, يسحر٥٠, يشتاجر٥١ ضبط شده است.ييصاحق:
Va-yomer ELOHIM aval Sara ishtekha yoledet lekha ben ve-qarata et-shem™ Yizkhaq.
خداوند گفت: اما سارا زنت برايت پسرى مى زايد و اسمش را ييصاحق (خواهند خنديد) بگذار. (فصل ١٧, آيه ١٩).
Va-ttomer Sara tzekhoq asa l” ELOHIM kol ha-shomea yizakhaq-l”.
سارا گفت خداوند برايم (وسيله) خنده درست كرد. هركس مى شنود به من خواهد خنديد. (فصل ٢١, آيه ٦).
ييصحاق (=Yitzkhaq) نام پسر حضرت ابراهيم (ع) از همسرش سارا, فعل مستقبل و به معناى (خواهد خنديد) است (مفرد مذكر غايب). شكل ماضى آن (tzakhaq) به معناى (خنديد) و (tzakhoq) شكل اسمى آن است. اين نام در روايات اسلامى, همان اسحاق است و هفده بار در قرآن ياد شده است. پيش ازين مؤلفين مى دانستند كه اين واژه يا عربى نيست و اگر هم باشد مشتق از سحق نيست. در التبيان٥٢ آمده: (… كما اسحق ليس بمشتق من السحق و انما هى الفاظ تقارب الفاظ العربيه). جوالقي٥٣ نيز گويد: (اسحق اعجمى و ان وافق لفظ العربى. يقال اسحقه اللّه يسحقه اسحاقا). در تاريخ حبيب السير٥٤ نيز آمده: (و اسحق لفظى است عربى مرادف با ضاحك). گفتنى است بعضى ويزك, ايزك و ايساك را شكل تغيير يافته اسحاق دانسته اند.٥٥قدردانى و تشكر:
از استاد محترم آقاى دكتر بوذرجمهر كه بيش از يك سال است صميمانه زبان عبرى را به ما مى آموزند بسيار سپاسگزارم, آگاهى خود را از زبان عبرى مديون ايشان هستم, همچنين از مهندس آبايى كه آوانويسى متن عبرى را تصحيح كردند, بسيار تشكر مى كنم.
پي نوشت ها:
١. براى خاستگاه ها و انگيزه هايى كه به گزينش نام نخست مى انجامد به مقاله دكتر آذرنوش در دائره المعارف بزرگ اسلامى ذيل تسميه بنگريد.
٢. لئا نام همسر اول حضرت يعقوب است.
٣. ترجمه آيه ها از كتاب مقدس توراه, ترجمه فارسى ماشااللّه رحمان پور و موسى زرگرى (انتشارات انجمن فرهنگى اوتصر هتورا, گنج دانش, تهران, ١٣٦٤ ش) گرفته شده است.
٤. مستوفى, تاريخ گزيده, به كوشش برون, ص ٣٧ و ٢١ (ليدن, ١٣٢٨ ق/١٩١٠م).
٥. مقدسى, البدء و التاريخ, ج ٢, ص ٤ (مكتبة الثقافه الدينيه, قاهره); شفيعى كدكنى, آفرينش و تاريخ, ص ٤١٥ (تهران, ١٣٧٤).
٦. ابن جوزى, المنتظم, ج ١١, ص ٣١٠ (به كوشش ابوالفداء عبداللّه قاضى, بيروت, ١٤١٥ق/١٩٩٥م).
٧. خواندمير, تاريخ حبيب السير, ج ١, ص ٥٩ (به كوشش محمد دبير سياقى, تهران, ١٣٥٣ ش), و در دنباله آن اضافه كرده: … و بروايتى اشر; مستوفى, تاريخ گزيده, به كوشش نوايى, ص ٢٠ و ٣٣ (تهران, ١٣٣٩ ش).
٨. غزى, اتقان مايحسن من الاخباره الدائره على الاسن, ج ٢, ٣٨٥.
٩. طبرى, تفسير, ج ١, ص ٥٦٨ (بيروت, ١٤٠٥ ق).
١٠. براى جايگاه (حوا) در روايات اسلامى نك: دائره المعارف اسلامى, ذيلHawwa.
١١. طبرى, تاريخ, ج ١, (بيروت, ١٤٠٧) ص ٢١٤; ابن كثير, البدايه و النهايه, ج ١, ص ١٩٥; (مكتبه المعارف, بيروت) مقدسى, البدء و التاريخ, ج ٣, ص ٤; شفيعى كدكنى, آفرينش و تاريخ, ص ٤١٥; خواندمير, حبيب السير, ج ١, ص ٥٩.
١٢. مستوفى, تاريخ برگزيده, به كوشش نوايى, ص٢٠.
١٣. همان, به كوشش برون, ص ٢١.
١٤. نيز نك: دهخدا, لغت نامه, ذيل روبين.
١٥. يعقوبى, تاريخ, ج ١, ص ٣١.
١٦. ابن جوزى, المنتظم, ج ١, ٣١٠.
١٧. نك: مقدسى, البدء و التاريخ, ج ٣, ص ٤; شفيعى كدكنى, آفرينش و تاريخ, ص ٤١٥; مستوفى, تاريخ گزيده, به كوشش نوايى, ص٢٠. در تاريخ گزيده (به كوشش برون, ص ٢٠) به صورت ذبالون ضبط شده است.
١٨. ج ١, ص ٩٦.
١٩. البدء و التاريخ, ج ٢, ص ١١.
٢٠. المنتظم, ج ١, ص ٢١٧.
٢١. ج ١, ص ٨٨; نيز نك: مقدسى, البدء و التاريخ, ج ٣, ص ٢٦ و١١.
٢٢. ابن جوزى, المنتظم, ج ١, ص ٣١. در تاريخ حبيب السير, ج ١, ص ٥٩ به صورت (كاد) آمده است.
٢٣. مقدسى, البدء و التاريخ, ج ٣, ص ٤; شفيعى كدكنى, آفرينش و تاريخ, ص ٤١٥; طبرى, تاريخ, ج ١, ص ١٩١; ابن كثير, البدايه و النهايه, ج ١, ص ١٩٥ (مكتبة المعارف, بيروت) لازم به ذكر است كه در بعضى از ترجمه هاى تورات به صورت جاد هم آمده است. نيز نك: خواندمير, حبيب السير, ج ١, ص ٥٩; مستوفى, تاريخ گزيده, به كوشش نوايى, ص ٢٠.
٢٤. ر. ك: جوهرى در الصحاح (لوح فشرده الموسوعة الشعريه) و زبيدى در تاج العرووس (لوح فشرده الموسوعة الشعريه) ذيل (جلعد) كه به صورت (جلاعد) نيز آمده است.
٢٥. ابن كثير, البدايه و النهايه, ج ١, ص ١٩٦.
٢٦. ابن منظور, لسان العرب, ج ٣, ص ١٢٨ (دارصادر, بيروت).
٢٧. همان.
٢٨. ياقوت, معجم البلدان, ج ٢, ص ١٥٤; ابن منظور, لسان العرب, ج ٣, ص ١٢٩.
٢٩. ابن منظور, لسان العرب, ج ٣, ص ١٢٩; رازى, مختار الصحاح, ج ١, ص ٤٦ (به كوشش محمود خاطر, بيروت, ١٤١٥ ق/ ١٩٩٥ م); دهخدا, ذيل جلمد. ٣٠. ابن خلكان, ٤٨٢٨; جالب آنكه نويرى (جلمد) را ذيل (ترتيب مقادير الحجاره) آورده (ص ٣٩٦ـ٣٩٧); نيز نك: شعر ابوالعلاء المعرى و اخرس و الياس ابوشبكه و جميل صدقى زهاوى و رصافى زيل قافيه دال.
٣١. ر. ك: آذرتاش آذرنوش, فرهنگ معاصر عربى ـ فارسى;ذيل (جملد)(Hanswehr, ADictionary of modern Arabic edited by j.milto cowan landan, ١٩٨٠.)
٣٢. ابن جوزى, المنتظم, ج ١, ص ٣١٠; مقدسى, البدء و التاريخ, ج٣, ص ٨١; يعقوبى, تاريخ, ج ١, ص ٤١ و ٣٣; ابن اثير, الكامل, ج ١, ص ١٣٠ و ٢٣٩ (به كوشش ابوالفداء عبداللّه قاضى, بيروت, ١٤١٥ ق/ ١٩٩٥ ق); خواندمير, حبيب السير, ج ١, ص ٥٩; مستوفى, تاريخ گزيده, به كوشش برون, ص ٢١ و به كوشش نوايى, ص ٢٠.
٣٣. طبرى, تاريخ, ج ١, ص ٢٢٤ و ٢١٩; ابن كثير, البدايه و النهايه, ج١, ص ٢٢١; مقدسى, البدء و التاريخ, ج ٣, ص ٧٨; شفيعى كدكنى, آفرينش و تاريخ, ص ٤٥١.
٣٤. مقدسى, البدء و التاريخ, ج ٣, ص ٥; شفيعى كدكنى, آفرينش و تاريخ, ص ٤١٥.
٣٥. ترجمه تورات (١٩٨٧ م), ذيل همين آيه.
٣٦. اين ترجمه با متن عربى مطابقت ندارد و قسمت اول آن افتاده است. در ترجمه ١٩٨٧ م چنين ترجمه شده است: (راحل گفت به كشتى هاى
خدا, با خواهر خود كشتى گرفتم و غالب آمدم و او را نفتالى نام نهاد). اين ترجمه نيز چندان مفهوم نيست. ترجمه انگليسى آن چنين است:Then Rachel said, "With mighty wrestlings I have wresled with my sister, . nd have prevailed", so she called his name Naphtali
٣٧. طبرى, تاريخ, ج ١, ص٢٧٥; ابن جوزى, المنتظم, ج ١, ص ٣١٠; مستوفى, تاريخ گزيده, به كوشش نوايى, ٢٠.
٣٨. ثعالبى, تفسير, ج ١, ص ١١٢ (مؤسسة الاعلمى للمطبوعات, بيروت).
٣٩. خواندمير, حبيب السير, ج ١, ص ٥٩.
٤٠. مستوفى, تاريخ گزيده, به كوشش برون, ص ٢١.٤١. Jeffery, The foreign vocabulary of the Quran, ذيل يوسف
(Baroda, ١٩٣٨).٤٢. ر. ك: زبيدى, تاج العروس و ابن منظور, لسان العرب, ذيل (اسف); ذيل يوسف
Jeffry, The foreign vocabulary of the Quran,
٤٣. مثلا نك: ابن منظور, لسان العرب, ج ١, ص ٦٢٣, ذيل عقب; نسفى, تفسير, ج ١, ص ٣٦.
٤٤. نك: ذيل نام يعقوب.
٤٥. يعقوبى, تاريخ, ج ١, ص ٣٠ و ٣٨.
٤٦. مقدسى, البدء و التاريخ, ج ٣, ص ٤; شفيعى كدكنى, آفرينش و تاريخ, ص ٤١٥.
٤٧. شفيعى كدكنى, آفرينش و تاريخ, ص٤٤٩; مستوفى, تاريخ گزيده, به كوشش نوايى, ص ٣٣; اما در چاپ برون (ص ٢١) به صورت (ييساخار) آمده است.
٤٨. غزى, اتقان ما يحسن من الاخبار الدائرة على الالسن, ج ٢, ص ٣٨٥.
٤٩. طبرى, تفسير, ج ١, ص ٥٦٨. در تفسير ثعالبى (ج ١, ص ١١٢) به صورت (يشحر) آمده است.
٥٠. مستوفى, تاريخ گزيده, به كوشش نوايى, ص٢٠.
٥١. خواندمير, حبيب السير, ج ١, ص ٥٩.
٥٢. عكبرى, التبيان فى اعراب القرآن, ج ١, ص ١٠٣.
٥٣. همان, ص ١٤.
٥٤. خواندمير, حبيب السير, ج ١, ص ٥٧.
٥٥. نك: گلدزيهر, Muslim Studies, ج ١, ص ٣٥, (landon,١٩٦٧) حاج منوچهرى, ذيل اسحاق در دائره المعارف بزرگ اسلامى و جفرى, ذيل اسحاق.