آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٥
تازه های نشر
معرفى هاى اجمالى
حاتم نامه. منسوب به معروف يمنى, به اهتمام دكتر حسين اسماعيلى , انتشارات نى, ١٣٨٦ .
به داستان هاى عاميانه ايرانى از سه بعد مى توان توجه كرد: سرگرم كنندگى, بررسى سير تطوّر نثر فارسى, و بالاخره دسترسى به مواد تاريخ اجتماعى گذشته ايران.
ييكى از داستان هاى عاميانه كه به لحاظ پاكيزگى صحنه ها و تشويق به نيكى و ايثار و پايدارى و استوارى در راه مقصود, ويژگى برجسته اى دارد, حاتم نامه است. حاتم از شخصيت هاى دوره پيش از اسلام جاهليت و از نيك مردان قبيله بنى طيّ بوده است. از ديرباز در كتاب هاى عربى و متون ادب فارسى حكايات بسيار از كرم و جوانمردى حاتم رايج بوده است و همچنان كه رستم به شجاعت نامور شده,حاتم نيز به سخاوت مشهور بوده است. اين كتاب بنا به تحقيقات مصحح محترم در حدود قرن يازدهم و دوازدهم به قلم آمده و همه آن حكايات را به اضافه بسيارى ديگر در يك نسيج واحد و سرشار از حوادث شگفت انگيز و جادويى و ماوراء طبيعى به صورت داستانى بلند در دو روايت (هفت سير حاتم/ هفت انصاف حاتم) آورده است. به نظر مصحح چون داستان به احتمال فراوان در هند نوشته شده, آثارى از انديشه هندى در آن رسوخ كرده است: مثل احترام به حيات جانداران, احترام به زن, احترام به مظاهر طبيعى و صلح مدارى و نقش حيوانات در داستان….
نكته مهم در اين داستان كه در واقع از اصلى ترين تِم هاى آن است هوش آزمايى مى باشد; يعنى شاهزاده زيبارويى شرطِ ازدواج با خود را گشودن هفت يا چهار يا سه معما قرار مى دهد و قهرمان داستان در پى يافتن آنها مى شتابد و گاه پيدا شدن يك پاسخ مستلزم حل چند دشوارى ديگر نيز مى شود و اين داستان در داستان سرايى همانند روش كليله و دمنه و هزار و يك شب معهود در داستان هاى ايرانى و هندى است. همچنان كه اشاره كرده اند اين روش هوش آزمايى در بعضى داستان هاى دينى هم سابقه دارد مانند داستان حُسنيه كه از داستان تودّد هزار و يك شب مأخوذ مى شود (رجوع كنيد به مقاله داستان حسنيه نوشته عليرضا ذكاوتى قراگزلو, نشر دانش, بهمن و اسفند ١٣٦٣).
پيشينيان براى جلوگيرى جوانان از خواندن داستان هاى عاميانه مى گفتند: داستان امير ارسلان نخوان, چون خيالاتى مى شوى و داستان حسين كرد نخوان كه بد دهان و بى ادب مى شوى و (رك: پيشگفتار مصحح) خوشبختانه حاتم نامه هيچ يك از اين دو ويژگى را ندارد و بدآموز نيست; بلكه بر فضايل جوان مردى و فداكارى و استقامت و آرمان گرايى تأكيد مى نمايد. علاوه بر آن نمونه خوبى است از نثر ساده روايى فارسى در چهار قرن اخير با ته مايه اى از ادب هندى آن گونه كه مصحح توضيح داده اند (ص٤/٥٣ پيشگفتار). اين داستان علاوه بر ايران در شبه قاره و ماوراء النهر نيز رواج داشته است.
از ويژگى هاى اين كتاب آن است كه قهرمان داستان برخلاف شاهان و سرداران و عياران ديگر داستان ها در بند امور دنيوى نيست و هر چه به دستش مى آيد همان لحظه ميان فقيران تقسيم مى كند و بدين گونه در عمق اين قصه عاميانه يك حركت و سير عرفانى ملاحظه مى شود كه چه بسا با (هفت وادى) معروف و معهود در طريقت و سير و سلوك بى ارتباط نباشد و همانا در رقم هفت نيز قداست و رمز و راز خاصى هست كه در اديان و نحله ها و طريقت هاى كهن نيز بر آن تأكيد شده است و خود در طبيعيات و هيأت قديم بابلى ريشه دارد (در اين باره رجوع كنيد به تحليل هفت پيكر نظامى توسط مرحوم دكتر محمد معين).
اينكه حاتم نامه يك ته مايه عرفانى داشته باشد عجيب نيست; زيرا از ديرباز ميان داستان هاى عاميانه و سرگذشت نامه هاى صوفيان انعكاسات و تأثير و تأثرهاى متقابل وجود داشته است (ر.ك: مقاله عليرضا ذكاوتى قراگزلو در آينه پژوهش, خرداد و تير ٨٤ و نشر دانش, پاييز ١٣٨٤, ص٤٧).
و نيز آن گونه كه مصحح توجه داده اند چه بسا ميان نام حاتم طائى و حاتم اصم (پارساى جوان مرد مذكور در كتب صوفيه) در ذهن گذشتگان آميختگى رخ داده باشد (صفحه ٢٤ و ٢٥ پيشگفتار ).
ما مطالعه اين كتاب به ويژه مقدمه عالمانه آن را به پژوهندگان ادب فارسى توصيه مى كنيم.
عليرضا ذكاوتى قراگزلو
چنين گفت ابن عربى. تأليف نصر حامد ابوزيد, ترجمه سيد محمد راستگو , نشر نى,١٣٨٦ .
در سال هاى اخير گرايش به تحقيق درباره عرفان اسلامى به ويژه مكتب ابن عربى به طور محسوس افزايش يافته است كه خود از لحاظ فرهنگى و اجتماعى مسئله قابل توجهى است. در چند سال اخير فرهنگ مصطلحات ابن عربى و ترجمه تعليقات ابوالعلاء عفيفى بر فصوص الحكم منتشر شده است و دكتر محمدعلى موحد نيز ترجمه و شرح ده بخش از فصوص را با مقدمه مفصلى منتشر كرده اند. از كتاب هكذا تكلم ابن عربى اثر محقق نوانديش مصرى, حامد ابوزيد دو ترجمه صورت گرفته است, يكى در نشر نيلوفر و ديگرى ترجمه دكتر سيدمحمد راستگو در نشر نى است. به طور مختصر در اين معرفى به بعضى نكات اشاره مى شود.
از ملاحظه اجمالى هر دو ترجمه و مقايسه ميان دو صفحه (٢١٦ و ٢١٧ نيلوفر) و (٢٥١ تا ٢٥٣نشر نى) بدون آنكه متن عربى در دست باشد, به نظر مى آيد كه اولى فشرده تر يا دومى بسط يافته تر است. در صفحات هر دو مترجم در ترجمه (اتت آماله), (آمال) را مفعول گرفته اند حال آنكه حركت قافيه هم نشان مى دهد كه آن مرفوع است و فاعل مى باشد; لذا بهتر است ترجمه (يا ليت شعرى هل اتت آماله) چنين باشد: (كاش مى دانستمى آيا آرزوهاى شان فرا آمد ؟).
اما محتواى كتاب به شيوه ابوالعلاى عفيفى ديدى امروزى به ابن عربى است ـ كه البته شارحان قديم و همچنين منتقدان سنتى ابن عربى با اين نحوه نگرش موافق نيستند ـ زيرا مصنف اين كتاب كه به قول خودش سال ها با ابن عربى و نيز مسأله تأويل قرآن و درس فلسفه سروكار داشته با نگاهى تاريخى مى كوشد ابن عربى را بشناسد و بشناساند و تأثرات و تأثيرات او را نسبت به روزگارش تا حدّى بيان كند به خصوص دو فصل ديدار با ابن رشد و بندهاى مكان و فشارهاى زمان قابل توجه است. در اينجا مى بينيد ابن عربى وحدت وجودى كه حتى گوساله پرست و بت پرست را گمراه نمى داند, چگونه به فرمانرواى سوريه نوشته است تا بر مسيحيان انطاكيه سخت گيرى كند و اين جز در پرتو توجه به جنگ هاى صليبى قابل فهم نيست.
با تأكيد بر زيبايى و شيوايى و رسايى ترجمه دكتر سيد محمد راستگو به نمونه هاى خوبى از ايجاز در ترجمه اشعار مى توان اشاره نمود. چنانكه در ترجمه (كلما اتسعت الرؤية ضاقت العبارة) مى نويسد: (هر چه ديده بازتر, زبان زبون تر) (ص١٢٧) و در ترجمه (انا من اهوى و من اهوى انا) مى نويسد: (من يارم و يار, من/ دوجان در يك تن) (ص١٠٢). يك سهوالقلم در ترجمه صورت گرفته است و آن اين كه در صفحه ١٤٠ ترجمه يك بيت عربى جامانده است . ما ملاحظه اين كتاب را به علاقه مندان مطالعات عرفانى توصيه مى نماييم به خصوص كه ترجمه آن به دست فرد شايسته انجام گرفته است.
عليرضا ذكاوتى قراگزلو
سير تاريخى نقد ملاّصدرا. عليرضا ذكاوتى قراگزلو, هستى نما, تهران, ١٣٨٦.
اگرچه حكمت متعاليه (ملاصدرا) تقريباً چهارصد سال سيطره تام بر اذهان متفكران مسلمان (بخصوص در ايران) داشته است, از همان ابتدا با مخالفت هاى جدّى برخى علماى متشرّع روبه رو شد, آن سان كه صدرالدين شيرازى را با خطر تكفير مواجه ساخت و به جهت ملاحظاتى امنيتى وى را به كهك قم تبعيد كردند. بعدها انديشمندان (بخصوص فلاسفه) به نقد آن پرداختند, به گونه اى كه به مرور صاحب آن نه به (تكفير), بلكه به نوعى (انتحال) و (اقتباس) متهم شد.
كتاب سير تاريخى نقد ملاّصدرا حاوى دوازده مقاله و دو پيوست در باب همان انتقادات و اعتراضات بر ملاصدرا است. روش مؤلف بيان نكته هاى مفيد به زبانى مفهوم و ايجاد فضاى فكرى مناسب براى تطبيق مطالب و نتيجه گيرى خواننده مى باشد. به جز دو مقاله چهارم و نهم بقيه مقالات در نشريات معتبر چاپ گرديده است, اما با اضافات و بازبينى مجدد نمى توان قيد (تكرارى) بر مقالات مجموعه مزبور زد. مؤلف محترم در پيشگفتار كتاب مى گويد: (آنچه در اين مجموعه مى خوانيد… حاصل يادداشت هايى در طول ساليان است كه طى سال هاى اخير تنظيم و تكميل و اصلاح شده… خواننده رمزآشنا تشخيص خواهد داد كه در حد توان, كاربُرد كلمات و انتخاب فقرات منقوله و نيز پرداختن به مسائل برحسب اهمّيت مورد توجه و دقت بوده است) (ص ٧ ـ ٨). البته چون مقالات (مندرج در سير تاريخي… ) در زمان هاى مختلف نوشته شده است, نوعى تكرار در طرح برخى مسائل فلسفى به چشم مى آيد, از اين لحاظ بهتر بود مباحثِ يك مسئله معين و نيز مجموعه نظريات كلى مؤلف در يك جا گرد مى آمد كه در آن صورت كتاب مستقلى تأليف مى شد.
گفتنى است اين اثر حاوى انتقاداتى بر ملاصدرا است و در بادى امر نقد جامعى بر آراى يك فيلسوف به شمار مى آيد, منتها (وقتى گفته مى شود (نقد ملاصدرا) اين به دو معناست: يكى نقد ملاصدرا بر ديگران و ديگرى نقد ديگران بر ملاصدرا. اين دومى نيز تقسيماتى دارد: از گذشتگان باشد يا معاصران, از نوانديشان باشد يا سنت پرستان, از كسانى باشد كه اصل حكمت متعاليه را قبول دارند يا از آنان كه آن را رد مى كنند) (ص ٧).
اما, اولاً به تعبيرى كه پيشتر آمد, كتاب مزبور دربرگيرنده نگاهى نو به فلسفه اسلامى و ضمناً محركى براى مقايسه اين فلسفه با فلسفه غرب است, ثانياً تضارب آرا و تنوع گفتْ آوردهاى آن چنان است كه خواننده علاقه مند آن ضمنِ آشنايى با تاريخچه فلسفه اسلامى در چهارصد سال اخير و سير مختصرى در آراى فلاسفه پيشين, تشويق مى شود به كتب اصلى فلسفه مزبور رجوع كند و از آنها بهره مند گردد; از اين بابت بايد گفت مؤلف بدون اينكه ادعاى (تعليمى بودن) كتابش را داشته باشد, توضيحات اقناعى درباره برخى مسائل عمده فلسفه (اسلامى) به خواننده تقديم كرده است.
البته مؤلف محترم نقد بر صدرا را برگرفته از روش خودِ وى مى داند, مى گويد: (با آن كه مى توانست [ملاصدرا] يك كارگزار عالى رتبه دولتى يا يك فقيه جامع الشرايط يا مدرس مقبول حوزه هاى شيعه باشد ترجيح داد يك جوينده حقيقت باقى بماند… بديهى است اين به معناى پذيرفتن همه حرف هاى او يا حتى تأييد تمام جهات او نيست. هيچ كس درباره ايشان دعوى عصمت نكرده, خودش هم چنين ادعايى نداشته است. برعكس كسى كه به ميدان بحث و جدل مى آيد خود را هم در معرض نقد مى گذارد و تا زنده بود از مباحثه و ردّ و ايراد و پرسش و پاسخ هيچ گاه دريغ نداشته و دلتنگى نشان نمى داده است, زيرا جرأت انديشيدن داشته و به انديشيدن حرمت مى نهاده است) (ص ٢٩ ـ ٣٠).
بارى اين اثر با مقاله (درآمدى بر مطالعه انتقادى ملاصدرا) شروع مى شود. آغازِ اين مقاله تحليلى از (قاب زمانى ـ مكانى)اى است كه (ملاصدرا در آن پرورده شده, تأثير پذيرفته و به نوبه خود توانسته در آن تأثير بگذارد) (ص ٩ ـ ١٠), آن گاه سير تاريخى عرفان تا زمان ملاصدرا آمده است (ص ١٠ ـ ١١) كه تأثيرپذيرى صدرا را از ابن عربى نشان مى دهد. به قول مؤلف (محققان اين را تأكيد دارند كه مباحث وجود ملاصدرا بسيارى از رئوس و خطوط اصلى اش در شرح مقدمه قيصرى بر فصوص هست; شما اسفار را همين طور ورق بزنيد يا حتى فهارس خيلى كلّى و ناقص آن را نگاه كنيد مى بينيد كه در هر جلد اسفار در ده بيست صفحه مراجعه به ابن عربى وجود دارد و گاهى يكى دو صفحه مطلب از فتوحات مكيه نقل شده است), (…[ملاصدرا] در مسائل عرفانى با تجليل از محمد غزالى نام مى برد و نقل قول مى نمايد و حتى بعضى تعبيرات و تأويلات را از وى اقتباس مى نمايد) (ص ١٠ ـ ١١).
مؤلف در بخش بعدى مقاله مى گويد: (او [ملاصدرا] يكى از مشغله هاى فكرى اش اين بود كه عقايد دينى و مذهبى را توجيه و اثبات عقلانى نمايد) (ص ١٢) و سپس با مطرح كردن (جريان فلسفه مشايى و اشراقى) ضمن بيان (مشائى گرى اسلامى كاملاً ارسطويى نيست) و نيز كارساز بودن نقادى ابن رشد از حرف هاى ارسطو و هم تأثيرپذيرى ملاصدرا از ابن سينا و سهروردى و شرح و تعليقه و حاشيه نويسى وى بر آثار آنان با استناد به قول شهيد مطهرى فلسفه ملاصدرا را صلحِ كلى بين مشاء و اشراق مى داند ( ص ١٢ ـ ١٥).
وضع زندگى و خاندان ملاصدرا هم در مقاله مزبور مطرح مى شود كه طى آن مؤلف بيان مى كند صدرا در (ردّ تناسخ) به تأويلات نقطويان همعصر خويش در شيراز نظر داشته و هم با هوش سرشار خويش عبارات زيادى از شفا, از كتب عين القضاة همدانى و فخر رازى حفظ و اقتباس و (اقوالى از ديگران ذكر كرده كه در آثار آنها چنين قولى نيست) (ص ١٦ـ ١٧). در اينجا پيشنهاد مؤلف محترم براى پى بردن به افكار خاص ملاصدرا اين است كه (محققِ متتبع آثار فلسفى و عرفانى و كلامى قبل از ملاصدرا را در اختيار داشته باشد و با توجه به آنها به تحقيق در آثار ملاصدرا بپردازد و اين كارى است كه به كمك عده اى از اهل فن بايد صورت گيرد) (ص ١٧). البته مؤلف با رد نسبت انتحال به صدرا در عين حال خواننده را به فصل كاملى از اسفار كه عيناً همان (عشقبازى با ساده رويانِ) رسائل اخوان الصفاست ارجاع مى دهد (ص ١٧ ـ ١٨).
به هرحال بى فايده نيست به اين نظر مؤلف توجه كنيم كه (ملاصدرا و شاگردانش خصوصاً فيض) يك استعداد تركيب و تلفيق كنندگى دارند, البته نه گردآورى خام و سرهم بندى, بلكه يك آميزه خلاّقانه و سازمند تا ممكن است طرد را كنار گذاشته, جمع كرده اند, با موافقت بيشتر سر و كار دارند تا تفريق. شايد غيرمستقيم مى خواهند بگويند حقيقت آن قدر در ذات خود بزرگ است كه جهات گوناگونى را در برمى گيرد و خيلى از حرف هاى به ظاهر مختلف, مخالف هم نيستند و مى توانند هر يك در پله اى و مرتبه اى درست باشند) (ص ١٩). (ملاصدرا نه تنها مسائل را گاهى از بابى به باب ديگر بلكه از علمى به علم ديگر برده است تا با سيستم و نظامى كه طراحى نموده سازگار آيد) (ص ٢٠), مى گويد: (كلمه سرقات خيلى تند است) و سپس با بيان فرق معناى انتحال و سرقات چنين اظهارنظر مى كند: (به گمان بنده ملاصدرا تصور نمى كرده است كسى در مورد او توهم سرقت نمايد و مخاطبان را همچون خودش محيط بر مباحث و مطالب قوم مى انگاشته… ) (ص ٢١).
نگارنده در (تازه هاى ملاصدرا) (از همان مقاله اول) به نوآورى هاى صدرا از جمله عوض كردن طريقه ارائه مسائل و بازنويسى فلسفه اسلامى (ص ٢١), تلفيق شهود و عرفان, اتحاد عاقل به معقول (ص ٢٢ ـ ٢٣), تفسير قرآن, بعضاً با تأويل دور (ص ٢٣ ـ ٢٥), اصالت وجود (ص ٢٥ ـ ٢٦), فلسفى نمودن (بسيط الحقيقه كل الاشياء… ) (ص ٢٦ ـ ٢٧), (جسمانية الحدوث و روحانية البقاء) بودن نفس انسانى (ص ٢٧ ـ ٢٨), اثبات معاد جسمانى (ص ٢٨ ـ ٢٩) مى پردازد كه هريك با شرح و توضيح كافى ارائه شده است. نظر مؤلف درباره به كار بردن تأويل از سوى ملاصدرا در تفسير قرآن اين است كه (از طرفى [تأويل] ميراث محيى الدين بن عربى است… از طرف ديگر ملاصدرا در كهك كلاً در يك فضاى اسماعيلى قرار داشته… به عبادت و تفكر و مطالعه… مى پرداخته, همسايگان و صاحب نفوذان قريه كه اسماعيليه بودند در اين ميهمان ناخوانده مزاحمى نمى ديدند. ملاصدرا شايد كتبى هم كه تا آن زمان از اين طايفه نديده بود در آن جا توانست ببيند… البته باز تأكيد مى كنم بن مايه هاى تأويل صدرايى را در روش مكتب ابن عربى و شارحان بايد جستجو كرد. ) (ص ٢٤ ـ ٢٥)
مؤلف افزون بر اينها ذيل عنوان فرعى (تأويل چرا) از مقاله مزبور مى گويد: (حكماى اسلامى با استثناهايى (همچون ابوحيان توحيدى, محمدبن زكريا, ابوالعلاء, خيام… ) مى كوشيده اند به نحوى دين و فلسفه را كه در واقع امر چه در منشأ چه در مسير و چه در مقصد متفاوت است يكى كنند تا هر دو را حفظ كرده باشند, اين است كه در هر دو مورد دست به تأويل مى زده اند كه در بعضى رقيق است (مثل ابن سينا در رسالات عرفانى اش) و در بعضى بسيار غليظ (مثل ملاصدرا) (ص ٣٠ ـ ٣١). اين مطلب هم شش صفحه است (ص ٣٠ ـ ٣٥) كه طى چند گفتْ آورد از صدرا مواردِ توجيهى وى را از قبيل الهى بودن فيلسوفان طبيعى يونان باستان و نيز قصد صدرا از تأويلگرى آيات و روايات خاصه و عامه… نشان مى دهد (ص ٣٤ ـ ٣٥).
به هر تقدير نخستين مقاله كتاب مزبور با نكته هاى فلسفى درباره ملاصدرا پايان مى يابد (ص ٣٥ ـ ٥٢). رسوباتى از نگرش اصالت ماهيّتى ملاصدرا (ص ٣٥), مسئله وجود مطلق (ص ٣٦ ـ ٣٧), متأله اشراقى بودن صدرالمتألهين (ص ٣٧), تاريخچه تلفيق در ميان مسلمانان (ص ٣٨), علم زدگى متكلمان (ص ٣٩), نقد روش گذشتگان (ص ٤٠ ـ ٤٢), نقد و بيان آراى معاصرين درباره حكمت متعاليه (ص ٤٣ ـ ٥٢) از ديگر مطالب مقاله مفصل آغازين كتاب است كه طبق معمول با جملات كوتاه اما پُر مغز مؤلف محترم همراه مى باشد, از جمله مى گويد: (به گمان بنده در بعضى كلمات ملاصدرا (خصوصاً مقدمه اسفار) نفس گرم و بوى صداقتى هست كه تكلف بعضى تأويلات و استدلالات او را كمرنگ مى سازد. مجموعاً در كتاب عظيم اسفار هم نشانه هاى دوره تخيلى سير انديشه بشر هست (آنيميسم و رب النوع و زنده بودن افلاك… ) و هم آنچه مربوط به دوره عقلى است) (ص ٤٤).
مقاله دوم (ملاصدرا و حكمت متعاليه) (ص ٥٣ ـ ٦٠) است كه به معرفى مضامين تازه برخى مقالات برجسته همايش جهانى ملاصدرا (١٣٨٠) مى پردازد. (نكته گيرى هاى ملاصدرا بر بوعلى) (ص ٦١ ـ ٧٦) عنوان مقاله سوم است كه در آن فهرستِ مسائل فلسفيِ كيفيت بقاى انسان با وجود تبدل ذات او (ص ٦٤), حركت جوهرى (ص ٦٥ ـ ٦٦), صور مفارق افلاطونى (ص ٦٦), اتحاد عاقل و معقول (همان), اثبات عشق صورت به هيولا (همان), حشر اجساد (همان), كمال نفوس فلكيه (همان و ص ٦٧) آمده كه صدرا به آنها نظر داشته و نيز برخى سؤال ها مطرح شده كه ابن سينا يا موضوع را انكار كرده يا در جواب (نمى دانم) گفته است. نظر ملاصدرا اين است كه (اشتغالات دنيوى و نيز پرداختن به علوم جزويه از قبيل طبيعيات و پزشكى و داروشناسى [بوعلى] را از تعمق بيشتر در الهيات محروم داشته است) (ص ٦٣ و ٧١ ـ ٧٢).
بايد گفت اگر مؤلف محترم نظريه اى را بر نظريه ديگر ترجيح داده و جانب شخصيّت خاصى را نگرفته, طريق اعتدال را پيموده كه سازگار با مذاق تسامح و هم آميزى افكار فلسفى صحيح و متقنِ به ظاهر گوناگون است. وى با تحليل دقيقِ عقايد و آراى متفكران به (كثرت) و با جمع بين گزيده هاى مناسب همان عقايد به (وحدت) روى آورده است. اين امر را هرگز با زودباورى و توجيه به نفع خود نبايست يكى دانست. براى مثال ذيل انتقاد ملاصدرا بر ابن سينا مى گويد: (جاى تأسف است كه ملاصدرا بر علوم مثبته اين چنين تاخته است و اين تنزل طرز فكر واقع گرا و مثبت بين متفكران ايران را نشان مى دهد) (پاورقى ص ٦٣).
مؤلف در مقاله چهارم يا (انتقادات ملاصدرا بر شيخ اشراق) (ص ٧٧ ـ ٨٦) شانزده انتقاد ملاصدرا بر شيخ اشراق را مطرح مى كند و نظريات وى را با آوردن شواهدى از اسفار همراه با قول سهروردى بيان مى نمايد. اين مسائل عبارت اند از: قضيه ابصار (ص ٧٨); عالم مثال (ص ٧٩); ارباب انواع و مثل افلاطونى (ص ٧٩ ـ ٨٠); اعتباريت وجود و اعتباريت وحدت (ص ٨٠); ذات علم (ص ٨١); بساطت جسم و جوهريّت مقدار (همان); طبيعت فلك (ص ٨٢); علم بارى به اشياء (همان); اثبات واجب الوجود (ص ٨٣); قدم نفوس (ص ٨٣ ـ ٨٥); تخيل اجرام سماوى از سوى ارواح (ص ٨٥); مرده بودن اجسام (ص ٨٦); تكثر قوا در نفس (همان); قوه جسمانى بودن خيال (همان); تجرد نفس و جسمانى بودن خيال (در نفس) (همان); انكار حركت جوهرى (همانجا).
(سيرى در نقد افكار ملاصدرا در چهار قرن اخير) (ص ٨٧ ـ ١١٢) عنوان ديگر مقاله است كه مؤلف در آغازِ آن, به افزونى تدريجى طرفداران ملاصدرا اشاره مى كند و تقرير و تحرير تازه افكار وى را از سوى علاّمه طباطبايى و شهيد مطهرى موجب دوام انديشه هاى صدرا تا مدتى مديد مى داند (ص ٨٧). سپس نام برخى منتقدان صدرا از ملاعبدالرزاق لاهيجى تا محمدرضا حكيمى (با اقوال آنان) را برمى شمارد, از جمله (منافات و مغايرت بلكه تضاد تحقيقات و نظرات ملاصدرا با علوم جديد مورد تأكيد پوزيتيويست هاى معاصر است, [دكتر موسى جوان در كتاب حكمت تطبيقى مى نويسد: ] ملاصدرا در اسفار گفته است كه كودك در جنين به درجه اى نفس نباتى است و پس از تولد به مرتبه نفس حيوانى مى رسد… اين گفته از هرجهت غلط و نادرست مى باشد و كودك در رحم مادر به هيچ وجه به نبات و گياه شباهت ندارد, زيرا علاوه بر اين كه كودك در جنين از نطفه پدر و مادر منعقد شده است كه [نطفه] ميليون ها عدد ياخته زنده ذره بينى است… در بدن كودك خون گردش مى كند… رشته هاى عصبى بالخصوص از ماه سوم در بدن كودك ظاهر مى شود و برق و الكتريسيته در اين اعصاب توليد مى گردد و جريان پيدا مى كند) (ص ١٠٨).
مؤلف انتقاداتى ديگر ذيل مقاله (انتقاد بر ملاصدرا در عصر ما) (ص ١١٣ ـ ١٣٦) مى آورد. وى در گفتار مزبور ايرادهاى موجود بر صدرالمتألهين را چنين طبقه بندى نموده: ايرادگيرى مذهبى از سوى متكلمان; نكته گيرى سطحى شارحان و طرفداران ملاصدرا; انتقادهاى اصولى معاصرانى كه پيرو افكار ملاصدرا نيستند و به انتقاد محافظه كارانه, انتقاد از منابع و مآخذ كار ملاصدرا, نقد ملاصدرا ازديدگاه ماركسيست هاى معاصر ايرانى, حمله به نظريات او از سوى طرفداران علوم جديد تقسيم مى شود و با بررسى و آوردن شواهد گوناگون بحث را به پايان مى برد. همان طور كه از عناوين تقسيم بندى پيداست بيشتر انتقادات معاصران بر نظريه هاى اصالت وجود و حركت جوهريه و عدم انطباق آنها با موجودات طبيعت است كه منتقدان نوانديش بيشتر در پى يافتن نشانه هايى از آزمايش و تجربه در متون فلاسفه پيشين اند, ايشان با آن كه در (مبحث طبيعيات تحت عنوان هيولا و صورت, نفس و اقسام آن… نور و تشريح اعضا و بدن تحقيق كرده اند… اما متأسفانه در زمان آنان وسايل و مقدمات لازم در تحقيق علمى فراهم نبوده است) (ص ١٣٢ ـ ١٣٣).
ارتباط شيخيه با حكمت متعاليه و به تبع آن, انتقادات شيخ احمد احسايى بر نظريات ملاصدرا موجب نوشتن سه مقاله (بحث انتقادى در نقد شيخيه بر حكمت متعاليه) (ص ١٣٧ ـ ١٦٨), فقراتى از نقد مكتب احسايى بر مكتب ملاصدرا (ص ١٦٩ ـ ١٨٢) و نگاهى به شرح العرشيه احسايى (ص ١٧٠ ـ ١٨٢) از سوى مؤلف شده است. نظر وى بر اين است كه اگرچه احسايى در فلسفه استاد نديده, اما اين دليل نمى شود كه از فلسفه دورى كند. پس آرا و نقدهاى احسايى بر ملاصدرا را با توجه به كتاب دكتر دينانى (ماجراى فكر فلسفى در جهان اسلام, ج ٣) برمى شمارد و جاى جاى نظريات خويش را بيان مى كند. قواعدى كه خرده گيرى هاى احسايى بر ملاصدرا; متوجه آنهاست, عبارت است از: دو قاعده (بسيط الحقيقه… ) و (معطى شىء فاقد آن نيست); سنخيّت خالق و مخلوق كه احسايى آن را كفر دانسته و مؤلف به هر حال معتقد است نبايد (براى سنجش قواعد فلسفى به روايات و احاديث رجوع كرد) يا مى گويد (بايد دانست كه مكاشفات باطنى شخص غيرمعصوم فقط براى خودش حجت است) (ص ١٤٠); جنبه فعل و تحريك داشتن هيولا و اعتبار فاعليت براى آن; ايراد به دلايل معاد جسمانى (صدرا) و توجيه آن با جسم هور قليايى; انكار حركت جوهرى; قبول تحول و تطور نفس و انكار رسيدن آن به عقل; كفرآميز دانستن (قول به اعيان ثابته), (قول به اتحاد عاقل و معقول), (قول به پايان يافتن عذاب دوزخيان), (قول به اين كه خدا فاعل بالعنايه است نه فاعل بالقصد) و جز اينها (ص ١٤٦).
در بخش دو مقاله باز هم موارد نقادى احسايى از صدرا و نيز برخى انتقادات سيد كاظم رشتى بر وى (ملاصدرا) مطرح مى شود كه همراه با شرح و نكته گيرى هاى مفصل مؤلف است, براى مثال مى گويد: (شيخيه مسائل و اشكالاتى مطرح كرده اند, اما پاسخ هايى كه به آن دشوارى ها داده اند به وضوح صورت مسئله ها نيست… ملاصدرا از آيه (وترى الجبال جامدة و هى تمرّ مرّ السحاب) استدلال به حركت جوهريّه مى كند, حال آن كه اين وصف قيامت است. بعضى پيروان او از آيه (فلما تجلى ربّه للجبل جعله دكّاً و خرّ موسى صعقا) مى خواهند وحدت وجود در بياورند, حال آن كه بيشتر بر كثرت دلالت دارد… بعضى تشبثات شيخ احسايى و سيّد كاظم [رشتى] به قرآن نيز از همين قبيل است. كسانى مثل ملاصدرا و شيخ احمد احسايى كوشيدند تا در بيان عقايد خود براى تقريب ذهن متشرعان و بستن دهان معترضان متوسل به احاديث شوند و اين خود نوعى نوآورى و (حركت طفره اى غير جايز) بود در محيط راكد انديشه آن روز و البته از لحاظ مذهبى تأثير ماندگار داشت… تفلسف احسايى مثل فلسفه هاى قرون وسطايى ديگر است, نه كم تر, نه بيشتر) (ص ١٦٦ ـ ١٦٨).
بارى نكته گيرى ها و ايرادهاى احسايى بر ملاصدرا و نظريات وى در سير تاريخي… ادامه مى يابد كه اين بار پاره اى از اختلاف نظر دو متفكر مذكور را با تلخيص از مجموعه شش جلدى بقيةااللّه (= مباحث پيرامون آيه شريفه بقية االلّه خير… ) تأليف سيداحمد پورموسويان بيان مى نمايد. روشن است قضاوت خواننده مبتنى بر پيشينه فكرى و علاقه وى به مباحث و مكاتب گوناگون فلسفى مى باشد.
احسايى عرشيه ملاصدرا را شرح كرده, آقاى ذكاوتى در مقالتى (همان طور كه آمد) هم نگاهى به شرح مزبور دارد كه طبقِ معمول مختصر و دور از زوائد خواننده را در كنار خوان نكات مى نشاند, در آغاز مى گويد: (جالب اين كه العرشيه ملاصدرا نيز ظاهراً از آخرين كارهاى ملاصدرا مى باشد… و چون تأليفِ اين كتاب [شرح العرشيه] به سال ١٢٣٦ق يعنى پنج شش سال به آخر عمر شيخ احمد باقى مانده, صورت گرفته پس برخورد دو انديشه در اينجا كاملاً محسوس است… و مى شود گفت آخرين عقايد دو حكيم در اينجا مى تواند مورد بررسى قرار گيرد) (ص ١٨٣ ـ ١٨٤). با بيانِ اين نكته اهميّتِ مقاله (نگاهى به شرح العرشيه احسايى) بر ما مشخص مى شود. در مقاله مذكور يازده نظر احسايى درباره آراى ملاصدرا آمده كه از جمله مى توان به مسائل (معاد نفوس ناقصه), (كيفيت وجودات اشياء در ذات حق) و (چگونگى اتحاد صور معقوله با تعقل كننده) اشاره نمود.
دهمين مقاله هم (ماجراى فكر فلسفى در جهان اسلام) (ص ١٨٩ ـ ٢٠٦) است كه پيشتر دو مقاله بوده و در اينجا در قالب يك گفتار به چاپ رسيده است. محتواى مقاله مزبور كه درباره ملاصدرا و نقادان وى مى باشد در بوته نقد آقاى ذكاوتى قرار گرفته, ايشان قدم به قدم با مؤلف كتاب (آقاى دكتر دينانى) پيش رفته و تمام مسائل فلسفى طرح شده را نكته يابى كرده, درباره احسايى و ملاصدرا همان قاعده (اختصاص تأويل به معصوم و نه ديگران) را در نظر مى گيرد و معتقد است كه آن دو طبق سليقه خود براى احاديث معنايى در نظر گرفته اند (ص ٢٠١).
دو گفتار يازدهم و دوازدهم (بازيافته هاى تنقيد بر ملاصدرا) است. مؤلف (در استدراك آنچه از درون و بيرون حكمت متعاليه در نقد آن گفته اند يادداشت هايى را از سواد به بياض) آورده و با عنوان مذكور در كتاب درج نموده است. به هر تقدير در مقاله مزبور نيز مباحث و مسائلى از فلسفه ملاصدرا و نظر نقادان وى از مجموعه رسائل فلسفى صدرالمتألهين (حامد ناجى اصفهانى), منتخبى از تاريخ فلاسفه اسلامى (مدرس چهاردهى), مقاله (خرده گيران بر حكمت متعاليه) (مجله حوزه, ش ٩٣), شرح الاسفار الاربعه (استاد مصباح يزدى, ج ٨), ماجراى غم انگيز روشنفكرى در ايران (دكتر يحيى يثربى), شرح رسالة المشاعر (تصحيح مرحوم استاد جلال الدين آشتيانى), زندگى و شخصيّت و مكتب صدرالمتألهين (استاد سيدمحمد خامنه اى) و چند كتاب ديگر با اشراف و ديد فلسفى گردآورى شده, طورى كه صبغه كاربردى به خود گرفته, خواننده را به يك نتيجه كلى رهنمون مى شود. درخور ذكر است مؤلف اصرار در پركردن دست خواننده از مطالب و مباحث مربوط به يك موضوع دارد, بدون اينكه قصد تحميل افكار خويش را بر وى داشته باشد, چه در برخى موارد فقط سؤال مطرح مى كند و مى گذرد كه اين به معناى پيشنهاد يك همكارى فكرى جهت حل مشكل مطرح در اطراف موضوع مورد سؤال است.
با نگره پيشين (راجع به مؤلف محترم) در دو گفتار مذكور مسائل فلسفى زيادى آمده و ما در اينجا به برخى از آنها اشاره مى كنيم: چهار مسئله علم ما به نفس و قواى آن, ارتباط افعال ما با نفس, نفس نباتى يا حيوانى و تصويرات غريبه, رابطه تبدل طبيعت نطفه ها و بذرها با قواى فاعلى (ص ٢٠٨ ـ ٢٠٩): سه مسئله حركت در مقوله كم, حشر وحوش, حيوانات و ادراكات جزئى (ص ٢١٠); چهار مسئله كيف حقيقى بودن علم, برهان تضايف علت و معلول (و)… , حركت در مقوله (فلسفى), علم حق تعالى (ص ٢١١), نكات فلسفى متعدد (ص ٢١١ ـ ٢١٣), تناقضات ظاهرى در فلسفه ملاصدرا (ص ٢١٤ ـ ٢١٧), انتقاد به حركت جوهرى و نتايج آن (ص ٢١٧ ـ ٢٢٢), ايراد به اتحاد نفس يا عقل فعال (ص ٢٢٣ ـ ٢٢٧), اشكال بر مسائل وجود (در فلسفه ملاصدرا) (ص ٢٢٨), ايراد بر مسئله معاد (در فلسفه صدرا) (ص ٢٣٠ ـ ٢٣٣) و باز برخورد فكرى احسايى يا ملاصدرا در مسائل مختلف (ص ٢٣٥ ـ ٢٤١). خلاصه مسائل و انتقادات زياد كه مدعيان با زمينه هاى فكرى خاص خويش به آنها پاسخ هاى متنوع داده اند (ص ٢٤١ ـ ٢٤٦).
اما مؤلف در صفحات ٢٥٠ ـ ٢٥٣ نمونه هايى از انتقادات قاضى سعيد قمى را بر حركت جوهرى مى آورد و آن گاه اشتباهات ملاصدرا در اسفار را كه بر اثر نسبت اثولوجيا به ارسطو صورت گرفته, برمى شمارد; بدين قرار مباحث اِبصار, خلع بدن و عروج به عالم عقليات, هبوط نفس به اين عالم (دنيوى), فرق بصر حسى و بصيرت عقلى, پذيرفتن مُثُل و… و هم سؤالات ديگرى كه يكى از شاگردان ملاصدرا از وى پرسيده است با پاسخ صدرالمتألهين كه مجموعاً سه سؤال مى شود (ص ٢٥٤ ـ ٢٥٧). معاصران نيز سهمى در ايراد و انتقاد بر ملاصدرا دارند كه مطالب صفحات ٢٥٧ ـ ٢٧٢ در اين باره مى باشد.
خلاصه اين كتاب با دو پيوست كه دربر دارنده سؤالات فلسفى آقاى ذكاوتى از استاد جلال الدين آشتيانى طى دو نامه است پايان مى يابد (ص ٢٧٣ ـ ٢٩٠). سؤال هاى مؤلف عبارت است از: چرا شيخ احمد احسايى با تأثيرپذيرى زياد از ملاصدرا در برخى مسائل استنكار نموده است; در مسئله (بسيط الحقيقه… ) اگر حقيقت (بسيط) است, (كل الاشياء) كدام است و اگر (كل الاشياء) است, (بسيط) چيست; نظريه (نور بودن معصومين چهارگانه) با نظريه (حقيقت محمديّه) چه فرقى دارد; آيا در نظريه اصيل بودن و ماهيّت (نزد شيخ احمد احسايى), ثنويت كهن فلسفى ايرانى به ديده نمى آيد; آيا حرف هاى فلسفى شيخ احمد و پيروان او را نمى توان پيشرفتى در فكر شيعى متأخر تلقى نمود; آيا موجود خارجى منشأ اثر است يا وجود; آيا با توجه به اينكه وجود اعم از ذهنى و خارجى است, مى توان براى اشتراك مفهوم وجود استدلال محكمى ارائه كرد, بدون اينكه مصادره به مطلوب پيش آيد; چگونه مى توان نظريه امروزى (تأثير و تأثر متقابل موجودات) را (كه مبتنى بر حس و عيان علوم آزمايشگاهى و مشاهدات و ظاهراً نيز با (اصالت ماهيت) تبيين پذير است) با مسئله سير كمالى موجودات (كه حكمت قديم آن را نوعى پويايى درونى مستقل از ماهيت و تنها بر پايه (اصالت وجود) مى داند) منطبق كرد. استاد آشتيانى با روش خاص خويش به سؤال هاى مزبور پاسخ مى دهد و بدين سان مكاتبه فلسفى آن دو پايان بخش كتاب سير تاريخى ملاصدرا مى شود.
ولى قيطرانى
معجم الفاظ القيم الاخلاقية و تطورها الدلالى بين لغة الشعر الجاهلى و لغة القرآن الكريم. نوال كريم زرزور, بيروت, مكتبة لبنان الناشرون, ٢٠٠١م, ٣٤٥ص, وزيرى.
در دو دهه اخير, گرايش به اخلاق پژوهى زيادتر شده است, به ويژه آمار كتاب هاى مرجع اخلاق رو به افزايش بوده است. در بين كتاب هاى مرجع اخلاق, كتاب معجم الفاظ القيم الاخلاقية و تطورها الدلالى بين لغة الشعر الجاهلى و لغة القرآن الكريم, جذاب تر است.
خانم نوال كريم زرزور اين معجم را تأليف و در لبنان به چاپ رساند. اين كتاب از نظر محتوا و نيز سوژه اى كه انتخاب شده ابتكارى و جديد است. نام اين اثر, معجم الفاظ القيم الاخلاقية و تطورها الدلالى بين لغة الشعر الجاهلى و لغة القرآن الكريم گوياى بسيارى از نكات است. مكتبة لبنان الناشرون در سال ٢٠٠١ م, نخستين چاپ آن را در بيروت عرضه كرد. اين ناشر در حوزه كتاب هاى مرجع, بيش از ديگران فعال بوده و اعتبار فراوان كسب كرده است.
در اين مقاله نگاه اجمالى و توصيفى به محتواى اين كتاب داريم و درصدد تبيين اين كتاب در ميان آثار مشابه و بيان ويژگى هاى علمى آن هستيم.
خانم دكتر زرزور, عراقى تبار و زاده بغداد در سال ١٩٦١م است. مقطع كارشناسى ارشد را در دانشگاه مستنصريه, دانشكده ادبيات, رشته زبان و ادبيات عرب, در سال ١٩٨٩ م به پايان برد. پايان نامه دكتراى او همين اثر است كه با نمره عالى پذيرفته شد. سپس در چند دانشگاه از جمله دانشگاه مستنصريه به تدريس مشغول شد. تجارب خانم زرزور در دوره تحصيل و نيز دوره تدريس, همچنين دستاوردهاى استادانش را در اين كتاب جمع آورى و منظم نموده است(معجم الفاظ القيم, مقدمه ناشر) . سوژه مؤلف كه گوياى اهميت اين كتاب هم هست, در اين سه نكته است:
فرهنگنامه بودن اين اثر, تبيين واژه هاى كليدى اخلاقى در قرآن كريم و بالاخره مقايسه بين كليد واژه هاى اخلاقى در فرهنگ عرب جاهلى و كليد واژه هاى اخلاقى در قرآن.
پژوهشگرانى كه قرون نخست اسلامى را مطالعه كرده اند, همگى به تحولات ژرف مردم عربستان نسبت به دوره جاهليت معترف هستند ( حتى مستشرقين به نقش تاريخى رسول اكرم(ص) و تحولات اخلاقى و اجتماعى مردم مكه و مدينه اعتراف كرده اند. براى نمونه نگاه كنيد به تاريخ اسلام: پژوهش دانشگاه كمبريج نوشته هوت و ديگران, ترجمه احمد آرام, ص ٩٨ ـ ١٠٠ مرحوم مرتضى مطهرى در كتاب سيره نبوى (ص ٥ ـ ٧) همين مسئله را تحليل كرده است). جامعه عربستان در دوره جاهليت, نسبت به جوامع مترقى آن روز در ايران و روم, عقب افتاده بود, ولى رسول اكرم (ص) اين جامعه را از هر نظر به تمدن و فرهنگ متعالى رساند. بخشى از اين تحولات, اخلاقى بود. خانم زرزور با مقايسه نظام ارزشى در دوره جاهليت و دوره اسلامى, اين تحولات را نشان داده است. البته ايشان روش ويژه علمى, يعنى كليد واژه هاى اخلاقى در جاهليت و قرآن اين موضوع را تحليل كرده است.
ساختار و شاكله: مؤلف اين كتاب را به روش معجم تأليف كرده است. اين معجم شامل مجموعه اى از كليد واژه هاى هم سنخ است كه با نظم الفبايى خواه با توضيح و توصيف يا بدون آن مرتب و منظم شده است.
كتاب هايى كه قالب و صبغه معجمى دارند و كليد واژه هاى قرآن كريم را به صورت الفبايى تنظيم كرده اند, در فرهنگ اسلامى فراوان اند. مشهورترين آنها, مفردات راغب اصفهانى است. امّا معجمى كه فقط كليد واژه هاى اخلاق را بر اساس قرآن تنظيم كرده و در گزارش ها به سير تاريخى و تحولات تاريخى آن واژه پرداخته باشد, بسيار اندك است. هر واژه اخلاقى, داراى سير طبيعى رشد و تكامل است, زيرا حاكى از مابه ازايى است كه همواره در حال تحول و رشد است. البته اين اثر, روش تركيبى از تبويب موضوعى و ترتيب الفبايى را به كار گرفته است و الفبايى صرف نيست; بلكه ذيل هر فصل, واژگان به ترتيب الفبا آمده اند. يعنى اصلى ترين مفاهيم اخلاقى را در ده فصل بررسى كرده است. سرفصلهاى ده گانه آن چنين اند:
الفاظ دال بر اخلاص و وفا, الفاظ دال بر تواضع, الفاظ دال بر حيا, الفاظ دال بر شجاعت, الفاظ دال بر صبر, الفاظ دال بر صدق و امانت, الفاظ دال بر عدل, الفاظ دال بر عطا, الفاظ دال برعفت, الفاظ دال بر وقار.
ذيل فصل اوّل كه الفاظ اخلاص و وفا را آورده, پنج واژه آمده است: بتل, خلص, سلم, وفى و استخلاص. ذيل بتل با تبتّل چنين آمده است: بتل در لغت بر قطع و تمييز دلالت مى نمايد. در ادامه مشتقات بتل را بر اساس اشعار عربى دوره جاهليت بررسى مى كند. از جمله به كلمه بتول اشاره كرده كه به معناى تارك النكاح و لقبى براى مريم و فاطمه زهرا (س) است. شعرى از امية بن ابى الصلت درباره بتول دانستن مريم آورده است(معجم الفاظ القيم, ص ٣٠ ـ ٣٢).
سپس به سراغ قرآن رفته و كاربرد اين واژه را در قرآن بررسى كرده است. او مى نويسد: تبتّل يك اصطلاح اسلامى به معناى خود را وقف عبادت خداوند كردن و اشتغال دايمى به عبادت حق است; چنانكه در سوره مزمل, آيه ٨ آمده است: تبتّل اليه تبتيلاً(همان, ص ٣٣).
پس از اينكه اين واژه در قرآن آمد و در فرهنگ مسلمانان, جا افتاد و مسلمانان آن را به طور بسامد به كار بردند, در معناى اخلاص در عبادت تعيين مفهومى پيدا كرد. از اين رو به عنوان يك اصطلاح اخلاقى در اخلاق اسلامى به ذهن متبادر مى شود و به تدريج واژه بتل و تبتّل يكى از فضايل اخلاقى شد. البته اين واژه در دوره جاهليت كاربرد داشته است, اما صرفاً به عنوان يك لغت نه يك اصطلاح و به معناى پاكى و خلوص بود. ولى در فرهنگ اسلامى, اولاً, كاربرد آن وسعت بسيار يافت. ثانياً, به اصطلاح قرآنى و اخلاقى تبديل شد. ثالثاً, معناى آن به اخلاص براى خداوند و خود را وقف خدا نمودن تبديل شد(همان, ص ٤٠ ـ ٤١).
خانم زرزور, ديگر واژه ها و اصطلاحات را همين گونه بررسى كرده است. يعنى ابتدا ده سرشاخه يا ده اصطلاح اصلى و كانونى يا محورى را در قرآن و اخلاق قرآنى كشف كرده, آن گاه واژه هاى مرتبط با هريك از اين ده اصطلاح را با جست وجو و بررسى هاى موردى به دست آورده است. در مرحله سوم اين واژه ها را زير آن عنوان محورى قرار داده و به شرح و بررسى آن واژه ها پرداخته است. مهم آن است كه بررسى هاى خود را روى دلالت هر واژه در سير تاريخى از جاهليت تا دوره اسلامى متمركز نموده است; با اينكه چندين زمينه ديگر بود كه مى توانست به بررسى آنها بپردازد. مثلاً مى توانست از منظر (ريشه يابى) يا (تحول لفظى) به بررسى بپردازد, امّا نظر نويسنده جذب دلالت شده و اين تحقيق را مهم تر يافته است. منظور از دلالت كه در عنوان كتابش هم آمده است, اين است كه يك واژه در دوره جاهليت به چه معنايى دلالت داشته و بعداً در قرآن و فرهنگ اخلاقى مسلمانان به چه مفهومى دلالت دارد.
پيشينه: گاه پيشينه اين گونه پژوهش ها را به مفردات راغب برگردانده اند; ولى با تحقيق بيشتر معلوم شده است كه پيش از راغب, ابى حاتم احمد بن حمدان رازى (درگذشت ٣٢٣ ق) كتابى به نام الزينة فى الكلمات الاسلامية العربية نوشت(اين كتاب با عنوان الزينة فى الالفاظ الاسلامية به وسيله حسين بن فيض الهمذانى تحقيق شد و در قاهره, ١٩٥٧ ـ ١٩٥٨ در دو جلد منتشر گرديد).
ابى حاتم رازى, با اين پژوهش گسترده اغلب واژه هاى موجود در فرهنگ مسلمانان را بررسى كرد و كاربردهاى معنايى آنها را در دوره قبل و بعد از اسلام به دست آورد. همچنين دلالت هر واژه در علوم مختلف مثل تفسير و فقه به دست آمده است. كتاب الزينة از حيث اينكه, نويسنده او در قرون اوليه اسلامى مى زيسته و دلالت ها و كاربردهاى مسلمانان صدر اوّل را مى توانسته به خوبى تشخيص دهد و هنوز فرهنگ يونانى, و رومى و ايرانى در فرهنگ اسلامى نفوذ نكرده و فرهنگ اسلامى خالص تر بود, از اين دو, دلالت ها صاف تر و بى غل و غش تر و بررسى آنها راحت تر بود.
پس از ابى حاتم رازى, احمد بن فارس (درگذشت ٣٩٥ ق, كتاب الصاحبى فى فقه اللغة را نوشت و دلالت هاى بسيارى از الفاظ قرآنى را بررسى كرد.
اين آثار نشانگر اين است كه دانش (فقه اللغة) يا (لغت پژوهى) در قرن دوم و سوم قمرى در فرهنگ اسلامى متولد شده بود. البته فقه اللغة كه در دوره معاصر در برابر فيلولوژى فرانسوى قرار گرفته و شامل علوم زبان شناسى, مطالعه فرهنگ ملل از طريق زبان و ادبيات آنها است(لغت نامه دهخدا, ص١٥١٦٤), با (فقه اللغة) كه قدماى عرب نوشته اند و به بررسى واژه ها از نظر لفظ و معنا پرداخته اند, متفاوت است و ظاهراً دو علم اند(براى كتب فقه اللغة قديمى كه چاپ شده اند, نگاه كنيد به الدليل الشامل لمراجع العرب, سعود بن عبدااللّه الحزيمى, ج ١, ص ٥٥ به بعد).
دانش ديگرى كه در قرون نخست اسلامى متولد شد, علم الغرائب يا مفردات يا غريب اللغة است. از معروف ترين كتب در اين زمينه, معجم مفردات الفاظ القرآن از حسين بن محمّد معروف به راغب اصفهانى (درگذشت ٤١٢ ق) است.
قرآن و مطالعات قرآنى, انگيزه ساز مسلمانان بود تا به تحقيقات لغوى و معانى لغات بپردازند. هم اكنون ده ها كتاب از اين نوع از گذشتگان به يادگار مانده است. از جمله ابى عبيدة معمر بن المثنى (درگذشت ٢١٠ ق) كتاب مجاز القرآن را نوشت و ابن قتيبه (درگذشت ٢٧٦ ق) كتاب هاى تفسير غريب القرآن و تأويل مشكل القرآن را نوشت و ده ها كتاب اين گونه اى تأليف و به دست ما رسيده است.
ابتكار خانم زرزور در اين كتاب اين است كه فقط در چارچوب ارزش هاى اخلاقى و علم اخلاق, آن هم با روش خاص تاريخى و مقايسه با دوره جاهليت به بررسى واژگان قرآنى پرداخته است و از اين منظر پيشينه اى ندارد. در فرهنگ اسلامى, كسانى مثل اصمعى (درگذشت ٢١٣ ق) واژه هايى را درباره اسب گردآورى و كتاب ساخته اند. همچنين كسانى لغات مربوط به نبات, شجر و مطر را. ولى كسى واژه هاى اخلاق را گردآورى نكرده است.
موسوعة اخلاق القرآن از دكتر احمد شرباصى استاد دانشگاه الازهر شباهت بسيار با اين معجم دارد. شرباصى اصطلاحات اخلاقى قرآن را به ترتيب الفبا بررسى كرده است(اثر شرباصى با اين مشخصات چاپ شده است: موسوعة اخلاق القرآن, قاهره, دار رائد العربى, ١٤٠٧ ق/١٩٨٧م, چاپ دوم).
البته توضيحات شرباصى صرفاً خطابى و براى عموم است, ولى توضيحات زرزور تاريخى و تطبيقى و در سطح آكادميك مى باشد.
منابع پژوهش: زرزور براى تأليف اين كتاب, حدود دويست عنوان كتاب مطالعه كرده است. اين منابع متنوع اند و از كتاب هاى لغت قديم تا ديوان هاى شعر عربى گرفته تا كتاب هايى در زمينه علوم قرآن و غريب القرآن و كتب علوم حديث, به ويژه از مجموعه هاى شعرى مثل الحماسة, المفضليات, الاصمعيات و سپس از معانى القرآن از فراء (درگذشت ٢٠٧ ق), معانى القرآن الكريم از نحاس (درگذشت ٣٣٨ ق), تفسير طبرى (درگذشت ٥٣٠ ق), تفسير زمخشرى (درگذشت ٥٣٨ ق), كتاب العين از فراهيدى, اساس البلاغه از زمخشرى و از دهه ها اثر اين گونه اى بهره گرفته است(معجم الفاظ القيم, ص١٥ و فهرست منابع پايان كتاب).
نتيجه گيرى: قرآن با زبان و ادبيات موجود در شبه جزيره عربستان با مردم سخن مى گفت و عبارات قرآنى براى مردم بسيار آسان و قابل فهم بود و دشوارى مردم در فهم آيات اندك بود. از اين رو, فرهنگ قرآنى به سرعت, جامعه پذير شد. در واقع, قرآن فرهنگ جديدى بنيان گذارى كرد كه بخشى از آن تأسيسى بود و براساس واژه ها و اصطلاحات وحيانى استوار بود و بخش ديگر امضايى و وامدار فرهنگ پيشين بود. گاه ظاهر برخى واژه ها شبيه كلمات و مفردات پيش از اسلام است, ولى محتوا و مفاهيم آنها متفاوت است. زيرا فرهنگ جديد, محتواى آنها را دگرگون ساخت و سعى كرد در قالب الفاظ موجود, معانى ديگرى كه با توحيد و فرهنگ توحيدى جديد منطبق بود, بريزد. همچنين با انواع روش ها اين معانى به مردم القا شد و پس از چند سال مردم كاملاً با فرهنگ جديد انس گرفته بودند. به همين دليل بود كه فرهنگ عمومى جامعه آن روزگار به سرعت رشد يافت.
گزارش فوق, گوياى اهميت بررسى هاى زبانى و لغوى و ادبى در هر دوره است. امروزه يكى از علل ضعف مردم در اسلام گروى در نظر يا در علم اين است كه فرهنگ اسلامى در بطن لايه هاى مختلف جامعه نفوذ نكرده است. از اين رو, مردم با فرهنگ راستين اسلام بيگانه اند. علت اين ضعف, نداشتن تلقى درست از اصطلاحات و واژه هاى اسلامى و قرآن است.
اگر مديران فرهنگى جامعه, اصطلاحات اسلامى را منطبق با فرهنگ و ادبيات مردم, در اذهان همه افراد جامعه جا اندازند و مردم را با اين واژگان آشتى دهند و بين آنها انس همه جانبه ايجاد كنند, نتايج مثبتى به همراه خواهد داشت. امّا اين هدف محقق نخواهد شد, مگر اينكه نخست پژوهش هايى در اين باره به نتايج مطلوب رسيده باشد.
محمّد نورى
هديه بهارستان به زنده ياد استاد ميرجلال الدّين محدّث ارموى. به كوشش: عبدالحسين طالعى, تهران, مؤسسه خانه كتاب و كتابخانه مجلس شوراى اسلامى, چاپ اوّل, ١٣٨٦ (حديث عشق ٩)
هر ساله از طرف كتابخانه مجلس شوراى اسلامى همايشى با عنوان (آيين بزرگداشت حاميان نسخ خطى) برگزار مى شود كه در آن از حاميان نسخ خطى در عرصه هاى مختلف كتاب, مقاله, پايان نامه و… قدردانى و به آثار برتر جوايزى اهدا مى شود. اين همايش سالانه با تجليل و بزرگداشت يكى از بزرگان عرصه نسخه پژوهى و تصحيح نسخ خطى همراه است.
همايش امسال (آذر ١٣٨٦) به بزرگداشت و پاسداشت استاد ميرجلال الدّين محدّث ارموى, احياگر ميراث مكتوب شيعى اختصاص يافت.
او كه نامش با كتاب نقض عبدالجليل قزوينى رازى پيوندى ناگسستنى خورده, از بزرگان عرصه تصحيح و نسخه شناسى به ويژه آثار شيعى است. مرحوم محدّث در طول عمر پربار خود علاوه بر تصحيح آثار فارسى و عربى در دانشگاه, نيز تدريس مى كرد. ايشان همچنين آن آثار را با حواشى عالمانه و بى نظير خود به چاپ مى رساند. عمده تخصّص او در تصحيح متون شيعى بود و به دليل تسلّط بى مانندى كه بر تاريخ و جنبه هاى مختلف تشيع داشت به خوبى از عهده تصحيح اين متون بر مى آمد و به راستى آثارى درجه يك در اين زمينه از خود به جا گذاشته است. از مهم ترين آثار او در عرصه تصحيح متون به موارد زير مى توان اشاره كرد:
ميزان الملل (على بخش قاجار), الصوارم المهرقه (قاضى نوراللّه شوشترى), اسرارالصلوة (شهيد ثانى), ديوان الحاج ميرزا ابى الفضل الطهرانى, التفضيل (كراجكى), التعريف بوجوب حق ّ الوالدين (كراجكى), المحاسن (برقى), النقض (عبدالجليل قزوينى رازى), زادالسالك (فيض كاشانى), ديوان قوامى رازى, نجاتيه (ابومحمد بسطامى), ديوان فضل اللّه راوندى, آثارالوزراء (عقيلى), تفسير گازر, مفتاح التحقيق (آيت اللّه معزّى دزفولى), نقاوة الاصابة (ميرزا ابوالفضل تهرانى), نسائم الاسحار (منشى كرمانى), شش رساله فارسى (مولى محمد طاهر قمى), شرح فارسى غررالحكم, تفسير شريف لاهيجى, فهرست منتجب الدّين, رجال ابن داود و رجال برقى, شرح شهاب الاخبار, رساله طينت (آقا جمال خوانسارى), شرح فارسى مصباح الشريعه (گيلانى), الرساله العليه (واعظ كاشفى), سه رساله در علم رجال, الفصول الفخريه (ابن عنبه), شرح المائه كلمه (ابن ميثم بحرانى), شرح المائه كلمه (عبدالوهاب), مطلوب كل طالب (رشيد وطواط), الحق المبين (فيض كاشانى), الايضاح (فضل بن شاذان), الاصول الاصيله (فيض كاشانى), فردوس مرعشى (شوشترى), حكمت اسلام (قزوينى), الغارات (ثقفى), الدلائل البرهانيه (علاّمه حلّى).
در همايش حاميان نسخ خطى رسم بر اين است كه هر سال مجموعه مقالاتى به افتخار شخصى كه آن سال همايش به نام او و براى بزرگداشت او برگزار شده است چاپ مى شود. اين مجموعه هاى مقالات تا سال ١٣٨٥ با عنوان حديث عشق چاپ مى شد و تا آن سال هشت شماره از آن به ياد و نكوداشت محمّدتقى دانش پژوه, احمد منزوى, عبدالحسين حائرى, سيداحمد حسينى اشكورى, اصغر مهدوى و سيد عبداللّه انوار به چاپ رسيد. نهمين شماره از اين سلسله با تغيير نام به هديه بهارستان به افتخار مرحوم محدّث ارموى به چاپ رسيده است.
اين مجموعه شامل پيشگفتارى از عبدالحسين طالعى, سال شمارى از زندگى محدّث ارموى, سه بخش مقالات و يك بخش اسناد و تصاوير است.
كتاب با يادداشت كوتاهى از احمد جلالى, رئيس جديد كتابخانه مجلس شوراى اسلامى آغاز مى شود. در پى اين يادداشت, عبدالحسين طالعى كه اين مجموعه به كوشش او گردآورى شده, پيشگفتارى در شش صفحه بر اين كتاب نوشته و در آن به شرح چگونگى آغاز و انجام كار و معرفى مختصر مجموعه پرداخته است.
پس از اين پيشگفتار, سال شمار مفصّلى از زندگى مرحوم محدّث چاپ شده است كه خواننده با يك بار بررسى آن, اطلاعات مفيدى از زندگى و آثار استاد محدث به دست مى آورد.
بخش نخست مقالات, گزيده اى است از مقالات خود مرحوم محدّث كه شامل شش مقاله مى شود. بخش دوم, حاوى مقالاتى است درباره استاد محدّث و آثارش, كه بيست و دو مقاله را در برمى گيرد. بخش سوم مقالات, هم ده مقاله اهدايى است كه نويسندگان براى چاپ در اين مجموعه نوشته اند و در نهايت بخش پايانى اين كتاب كه به اسناد و نامه هايى مربوط به استاد محدّث و عكس هايى از دوران حيات آن مرحوم اختصاص دارد.
در ادامه, فهرست مقالات اين مجموعه را عرضه خواهيم كرد تا خوانندگان و علاقه مندان در صورت تمايل به اصل كتاب مراجعه كنند.
اميد است كه با انتشار اين مجموعه روح آن مرحوم حتى اندكى شاد شده باشد. نامش جاودان باد.
بخش نخست: گزيده آثار استاد محدّث ارموى
خدمات ايرانيان به زبان عرب و ادب و فرهنگ آن, فايده علم تاريخ, سخنگوى پيشينه داناى طوس, مقدمه اى بر كتاب الدروس النحوية, برگ هايى از شرح مبسوط دعاى نُدبه, نصيحت نامه.
بخش دوم: درباره استاد محدث و آثارش
در كنار فرات / شمس آل احمد, جلوه هاى ولايى تفسير گازر/ محسن احتشامى نيا, پژوهشى در تفسير جلاءالاذهان / زهره اخوان مقدم, نامه اى و چكامه اى / سيدكريم اميرى فيروزكوهى, بررسى و تحليل اشعار قوامى رازى شاعر شيعى قرن ششم هجرى قمرى/ محمود بشيرى, نقد حديث بز قرآن خوار از ديدگاه عبدالجليل قزوينى و محدّث ارموى/ احمد بهشتى, تقريظ تفسير گازر/ آقا بزرگ تهرانى, اسنادى از استاد فقيد محدث ارموى/ سيد جعفر حسينى اشكورى, خاطراتى از استاد محدث/ عبدالكريم حكمت يغمايى, كتاب النقض/ عبدالحسين زرين كوب, مقاله نامه محدث ارموى تا سال ١٣٨٥ / حميد سليم گندمى, تفسير جلاءالاذهان و جلاء الاحزان/ سيد هادى سينا, دو استادِ محدث ارموى/ على صدرايى خويى, محدث ارموى و ميراث حديث شيعه / على صدرايى خويى, سيدجعفر حسينى اشكورى, الغارات/ على اصغر فقيهى, بررسى جايگاه كتاب نقض در فرهنگ ايرانى ـ اسلامى / باقر قربانى زرين, سخنى درباره تفسير گازر/ عبدالعظيم قريب, تفسيرى بزرگ يا عيدانه سال / خليل كمره اى, نسائم الاسحار و آثار الوزراء / مهدى محقق, ذكر جميل رضوان جايگاه, شريف نبيل جليل سيد جلال الدين محدث ارموى/ احمد مهدوى دامغانى, معرفى اجمالى برخى از آثار استاد سيد جلال الدين محدث ارموى/ محمود نظرى, صديقه شاكرى, چند گفتار و ماده تاريخ در باب چند كتاب استاد محدث ارموى/ سيد جلال الدين همايى.
بخش سوم: مقالات اهدايى
اجازه روايتى محمودبن محمد لاهيجى به على بن حسن گيلانى/ محمد بركت; كتابخانه اى در يك مجموعه / ابوالفضل حافظيان بابلى; تحفه اى از ديار هند (معرفى جُنگى نويافته به نام نديم الفُضلا)/ سيدجعفر حسينى اشكورى; سفينه اى ناشناخته (از مجموعه خطى محدّث ارموى)/ سيدجعفر حسينى اشكورى; دو قصيده در مورد ميرزا ابوالفضل تهرانى/ محمّد حمادى نوح, محمّد دزفولى; از خيال تا حقيقت (سيرى در يك حديث) / مهدى دشتى; فهرست عناوين ١٦٠ نسخه خطى كتابخانه استاد سيد جلال الدين همايى/ حميد سليم گندمى; گلچين حكمت علوى (برگرفته از مجمل الاقوال فى الحكم والامثال)/ عبدالحسين طالعى; ميرانيس لكهنويى/ محمدرضا فخر روحانى; هفده مثل عربى با ترجمه و توضيح فارسى از قرن هفتم هجرى/ احمدبن احمد دمانيسى/ ميرهاشم محدّث.
ارحام مرادى
رودكى (روزگار و آثار). عبدالرحمان طاهر جان اف, ترجمه: دكتر ميرزا ملااحمد, تهران, مؤسسه انتشارات اميركبير, ١٣٨٦, چاپ اوّل, ١٨٨ ص.
ابوعبداللّه, جعفر بن محمد بن حكيم بن عبدالرحمن بن آدم رودكى سمرقندى معروف به آدم الشّعرا از شاعران برجسته و بزرگ قرن چهارم هجرى و از متقدّمين شعراى فارسى زبان است. بسيارى از قدما او را نخستين شاعرى مى دانند كه به فارسى شعر سروده است; البته اين گفته به قطع و يقين درست نيست و بحث درباره آن در اين مقال نمى گنجد.
از آثار او تنها مقدار اندكى به دست ما رسيده و اين مايه دريغ و تأسّف است; امّا همين ابيات اندك هم بسيار ارزشمند و مغتنم است.
مهمترين تحقيقات درباره زندگى و آثار رودكى را سعيد نفيسى انجام داده و در سه جلد با عنوان احوال و اشعار ابوعبداللّه جعفربن محمد رودكى سمرقندى به چاپ رسانده است.
كتابى كه اكنون قصد معرفى آن را داريم كتابى است نسبتاً كم حجم با عنوان رودكى كه عبدالرحمان طاهرجان اف آن را نوشته و دكتر ميرزا ملااحمد آن را به فارسى برگردانده است.
كتاب حاضر شامل مقدمه, چهارفصل اصلى, سه صفحه نتيجه گيرى و كتابنامه است.
نويسنده در مقدمه كوتاه خود به معرفى اجمالى فصول كتاب و شيوه ارائه مطالب و نتيجه گيرى در مطاوى آن مى پردازد.
وى در سطر اوّل مقدّمه, رودكى را (شاعر بزرگ تاجيك) دانسته است. اين تلّقى او ناشى از انديشه اى سياسى و انحصارطلبانه است كه مى خواهد رودكى را شاعرى از آنِ كشور تاجيكستان با حدود و مرزهاى تعريف شده جهان امروز معرفى كند. اشاره به اين نكته ضرورى است كه تاجيكستان در زمان رودكى جزئى از ايران بوده و زبان تاجيكى هم از مجموعه زبان هاى ايرانى محسوب مى شود, پس درست تر آن است كه رودكى را (شاعر فارسى) بناميم نه شاعر تاجيك.
در زير فصول مختلف كتاب را برمى شماريم:
فصل اوّل: حيات رودكى (١. اسم و كنيه, ٢. سال تولد و وفات, ٣. دوره اوّل حيات, ٤. رودكى در دربار سامانيان)
فصل دوم: درباره كورى رودكى
فصل سوم: افسانه قرمطى بودن نصر دوم و نزديكان او, آيا رودكى قرمطى بود؟
فصل چهارم: آثار رودكى
پايه اصلى كتاب بر تأليف سعيد نفيسى و تحقيقات ميرزايف. ع بنا شده است امّا خواندن آن قطعاً خالى از سود و فايده نخواهد بود.
در پايان كتاب در بخش كتابنامه, مراجع مورد استفاده به زبان هاى مختلف معرّفى شده اند. منابعى به زبان هاى روسى, تاجيكى, تركى, ازبكى, گرجى, اروپايى (اروپاى غربى) و فارسى.
ارحام مرادى
ميراث مولوى (شعر و عرفان در اسلام). نويسندگان: ويليام چيتيك/ آنه مارى شيمل / كريستف بورگل و ديگران, ويراستاران متن انگليسى: امين بنانى/ ريچارد آوانسيان / جورج صباغ, ترجمه: دكتر مريم مشرّف, تهران, انتشارات سخن, چاپ اوّل, ١٣٨٦, ٤٤٨ ص.
اين كتاب, مجموعه اى است از سخنرانى هايى كه در بزرگداشت خانم پروفسور آنه مارى شيمل, مولوى شناس معاصر به سال ١٩٨٧ از طرف مركز مطالعات شرق نزديك دانشگاه كاليفرنيا در آن مركز برگزار شد. اين مركز كه (گوستاو اى. فُن گرونه باوْم) نام دارد, هر دو سال يك بار به يكى از بزرگان و محقّقان برجسته حوزه مطالعات تمدّن اسلامى كه فعّاليّت مداومى در اين رشته داشته است جايزه اى اهدا مى كند.
فرد مورد نظر را يك كميته تخصّصى انتخاب مى كنند و اعضاى آن كميته از طرف رئيس دانشگاه كاليفرنيا منصوب مى شوند. هديه نام برده شده, شامل: يك مدال برنز ـ مدال جورجيو لوِى دِلاويداـ و مقدارى وجه نقد است. دريافت كننده جايزه بايد در همايش حضور داشته باشد و يك سخنرانى هم بايد به عنوان بخشى از همايش در دانشگاه كاليفرنيا ايراد كند. بعد از او اشخاص ديگرى در موضوعى مشخص و واحد سخنرانى مى كنند و در نهايت بعد از اتمام همايش مجموعه سخنرانى ها به صورت يك كتاب چاپ مى شود.
نخستين دوره اين همايش در سال ١٩٦٧ برگزار شد و در يازدهمين دوره, جايزه اين همايش به آنه مارى شيمل اهدا گرديد. خانم شيمل, اسلام شناس معروف و استاد دانشگاه هاروارد آمريكا يكى از مولوى شناسان معاصر است. او آثار بسيارى در زمينه اسلام شناسى از خود به جا گذاشته و خصوصاً بسيارى از آن ها درباره عارف و شاعر معروف قرن هفتم ايران, مولانا جلال الدّين محمّد بلخى است. از كتاب هاى ايشان مى توان به موارد زير اشاره كرد:
خورشيد فاتح (مطالعه آثار جلال الدين مولوى), من بادم و تو آتش (زندگى و آثار مولوى), ابعاد عرفانى اسلام, رقص شراره ها (صور خيالين آتش در شعر چلبى), اسلام در هند و پاكستان, خوش نويسى و تذهيب در فرهنگ اسلامى, مرواريدهايى از سرزمين هند (مطالعاتى در فرهنگ سند), ستاره و گل (صور خيال در شعر فارسى), پر جبرئيل (مطالعه ديدگاه هاى دينى محمّد اقبال), آشنايى با اسلام.
بيشتر آثار او به زبان هاى انگليسى و آلمانى است. البته به فارسى نيز از او آثارى چاپ شده است كه از آن ميان مى توان به تصحيح سيرت شيخ كبير ابوعبداللّه بن خفيف شيرازى اشاره كرد.
خانم شيمل از ١٩٦٧ با درجه پروفسورى فرهنگ هند و اسلامى در دانشگاه هاروارد به تدريس مشغول شد. پيش از آن نيز در دانشگاه هاى ماربورگ و بُن در آلمان و دانشگاه آنكارا در تركيه به تدريس مى پرداخته است.
مجموعه مقالاتى كه به مناسبت بزرگداشت او در دانشگاه كاليفرنيا نگاشته شده و اكنون با ترجمه دكتر مريم مشرّف در ايران به چاپ رسيده, شامل هفت مقاله در ابعاد مختلف زندگى, انديشه و آثار مولانا جلال الدين محمّد بلخى است.
كتاب با يادداشت كوتاهى از جورج صباغ, مدير مركز مطالعات خاور نزديك دانشگاه كاليفرنيا, آغاز مى شود كه در آن به صورتى كوتاه و اشاره وار به آثار و افتخارات آنه مارى شيمل پرداخته و در خاتمه يادداشت خود, مقالات اين مجموعه را برشمرده است.
بعد از اين يادداشت, مقدمه اى از امين بنانى, پروفسور بازنشسته تاريخ ايران و ادبيات فارسى در دانشگاه كاليفرنيا كه در آن نكاتى پيرامون عرفان و تصوّف و مولانا بيان كرده است.
در پى اين مقدمه, آن هفت مقاله مذكور ديده مى شود و در انتها هم فهرست موضوعى اَعلام آمده اين هفت مقاله و نويسندگانشان عبارت اند از:
١. مولوى: ديروز, امروز و فردا (آنه مارى شيمل); ٢. مولوى شاعر (امين بنانى); ٣. سخن كشتى و معنى دريا, پاره اى ملاحظات درباره جلوه هاى صورت در غزل مولوى (كريستوف بورگل); ٤. مولوى و وحدت وجود (ويليام چيتيك); ٥. مولوى و مسئله ضمير محض بودن حق تعالى: تخيل اخلاقى و گفتگوى روايى در يكى از داستان هاى مثنوى (حميد دباشى); ٦. فرهنگ عامه در مثنوى و مثنوى در فرهنگ عامه (مارگارت اچ. ميلز); ٧. قلعه ذات صور: رومى و غالب (ويكتوريا هولبروك).
خانم شيمل در مقاله خود ابتدا به چگونگى آشنايى خود با مولوى مى پردازد و بعد از آن با تأكيد بر اين كه (هيچ شاعر و عارف ديگرى در جهان اسلام نيست كه شهرتش در مغرب زمين به پايه شهرت مولوى برسد) به جهانى شدن شخصيت مولانا اشاره مى كند. در ادامه هم وجوه گوناگون زندگى و انديشه او را بررسى مى كند.
امين بنانى و كريستوف بورگل تحقيق خود را بر تلّقى هوشمندانه و خيال انگيز مولوى از غزل به عنوان يكى از قوالب شعرى متمركز كرده اند.
ويليام چيتيك در بحث خود, معنى و كاربرد (وحدت وجود) را در آثار مولوى بررسى كرده است. حميد دَباشى و مارگارت ميلز به بررسى و تفسير مثنوى پرداخته اند. دباشى رويكرد مولوى به موضوعات كلامى چون, جدال خير و شر و جبر و اختيار پرداخته و ميلز, پيوند مثنوى و فرهنگ عامه را بررسى كرده است.
در فصل پايانى هم, ويكتوريا هولبروك تأثير مولوى را بر غالب, شاعر عثمانى در منظومه (زيبايى و عشق) تجزيه و تحليل كرده است.
ارحام مرادى
مقالات سعيد نفيسى در زمينه زبان و ادبيات فارسى. به كوشش: محمّد رسول درياگشت, تهران, بنياد موقوفات دكتر محمود افشار, چاپ اوّل, ١٣٨٦, ٤٤٠ ص.
استاد سعيد نفيسى يكى از برجسته ترين محقّقان در زمينه تاريخ و ادبيات ايران در صد سال اخير است. او در سال ١٢٧٤ شمسى در تهران چشم به جهان گشود. پدر ايشان, دكتر على اكبر نفيسى معروف به ناظم الاطبا از پزشكان معروف روزگار خود و صاحب فرهنگ لغت معروف به فرهنگ نفيسى است. استاد نفيسى تحصيلات ابتدايى و متوسطه را در تهران و تحصيلات عاليه را در سوئيس و پاريس به پايان رساند. در ١٢٩٠ اوّلين اثر خود را يعنى ترجمه كتاب معالجه تازه براى حفظ دهان و دندان به چاپ رساند. در ١٣٠٢ روزنامه اميد و در ١٣٠٣ مجله شرف را تأسيس كرد. استاد نفيسى در ١٣١٣ به دانشگاه تهران وارد شد. در سال ١٣١٥ تصديق استادى تاريخ ايران بعد از اسلام را دريافت كرد و در همان سال بود كه به روسيه مسافرت نمود. در ١٣٢٨ به درخواست خود از تدريس در دانشگاه بازنشسته شد. در ١٣٣٥ به درخواست دكتر على اكبر سياسى, رئيس وقت دانشكده ادبيات بازگشت استاد به دانشگاه مطرح شد و او دوباره از سال ١٣٣٧ براى تدريس به دانشگاه بازگشت و در نهايت به سال ١٣٤٥ هنگامى كه استاد نفيسى قصد اقامت و استراحت در اروپا را داشت دارفانى را وداع گفت و با درگذشت او, ايران زمين يكى از پركارترين و برجسته ترين محقّقان خود را از دست داد.
استاد نفيسى در طى ّ عمر پربار خويش مقالات بسيارى در نشريه هاى روز به چاپ رساند و كتاب هاى فراوانى اعم از تصحيح, تأليف و ترجمه از خود به جاى گذاشت. بسيارى از كتاب هاى او تجديد چاپ شده است و بسيارى هم اكنون ناياب و در خور چاپ مجدد هستند. اما مقالات ايشان در نشريه ها به صورت پراكنده موجود است و جاى خالى مجموعه اى كه حاوى مقالات استاد باشد بسيار پيدا بود.
اكنون بعد از گذشت بيش از ٤٠ سال از درگذشت استاد, گزيده اى از مقالاتش به پيشنهاد و سرمايه بنياد موقوفات دكتر محمود افشار و به كوشش محمّد رسول درياگشت جمع آورى و چاپ شده و اين در نوع خود بسيار مغتنم است.
اكنون به توصيف اين مجموعه مقالات مى پردازيم.
كتاب, شامل ٤٤٠ صفحه متن است و ٤ صفحه اول شامل عكس هايى از استاد سعيد نفيسى در سنين مختلف است. بعد از عكس ها, يادداشتى از استاد ايرج افشار كه از متوليان بنياد موقوفات دكتر محمود افشار و هم از دوستان مرحوم سعيد نفيسى هستند چاپ شده است. در ادامه, مقدّمه اى در سه صفحه از محمّد رسول درياگشت كه كتاب به كوشش او چاپ شده است ديده مى شود. كه در آن مقدمه به معرفى و توضيحى در مورد كار و شيوه تهيه آن پرداخته است.
در پى اين مقدمه باز هم عكس ديگرى از استاد نفيسى و پس از آن شعرى از ايشان در قالب مثنوى با عنوان (به دوستان تاجيك) چاپ شده است.
پس از آن, بخش اصلى كتاب كه شامل ٤٦ مقاله است قرار دارد. آن نيز خود در دو قسمت مختلف ارائه شده است: قسمت اوّل, بيست مقاله در مقوله زبان و خط, و قسمت دوم, بيست و شش مقاله درباره ادبيات فارسى.
پس از اتمام اين چهل و شش مقاله, بخش پيوست كتاب را در پيش رو داريم. اين بخش متشكل از شش قسمت است:
١. سرگذشت من; سعيد نفيسى ٢. عمرى با سعيد نفيسى, پريمرز نفيسى (همسر استاد سعيد نفيسى); ٣. آغاز و پايان يك زندگى, پريمرز نفيسى; ٤. كتابشناسى آثار سعيد نفيسى, از ايرج افشار; ٥. فهرست مقالات پژوهش سعيد نفيسى, از محمد رسول درياگشت.
سرگذشت من, عنوان مقاله اى است كه استاد نفيسى در آن به سرگذشت زندگى خود از ابتدا پرداخته است. اين مقاله اول بار در ١٣٤٥ در مجله راهنماى كتاب به چاپ رسيده است.
عمرى با سعيد نفيسى, يادداشتى است كه خانم پريمرز نفيسى, همسر استاد, پس از فوت ايشان در مجلّه پيام نوين سال ١٣٥١ چاپ كرد. خانم نفيسى در اين يادداشت, خاطراتى جالب و خواندنى از زندگى مشترك خود و استاد نفيسى را بيان و نقل قولى هم از مادر استاد درباره ايشان آورده است.
(آغاز و پايان يك زندگى) را هم خانم نفيسى بار اوّل در يادنامه سعيد نفيسى چاپ و در آن از زندگى خود و استاد و برخى ويژگى هاى اخلاقى ايشان صحبت كرده است.
پس از بخش پيوست, فهرست اعلام مفصلى از اشخاص, واژه ها و… كه به كوشش محمد رسول درياگشت تهيه شده, چاپ شده و در انتها هم فهرست مندرجات كتاب ديده مى شود.
در سطور بالا, كل ّ كتاب را توصيف كرديم. اسامى مقاله ها را هم بعد از اين خواهيم آورد. اميد است كه مابقى مقالات استاد نيز در مجلدات ديگرى به چاپ برسد تا همه بتوانند از دانش و پژوهش هاى ايشان به شيوه اى آسان تر برخوردار شوند و هم شايد بدين وسيله ذرّه اى ناچيز از حقّى كه استاد بر گردن زبان, تاريخ, ادبيات و فرهنگ اين كشور و ملّت دارد ادا شود.
فهرست مقالات چاپ شده در اين مجموعه:
بخش اوّل: زبان و خط
١. تاريخ فساد زبان ما, ٢. اسامى ماهى ها, ٣. تقريظ بر فرهنگ فارسى نظام, ٤. قديم ترين كتب لغت در ايران, ٥. كليّات تدريس زبان بيگانه, ٦. روش تجدد در زبان و ادبيّات فارسى ٧. درباره چند لغت فارسى, ٨. ماجراى زبان فارسى, ٩. لهجه زرتشتيان در ايران, ١٠. خرق اجماع مركب, ١١. درباره كلمات عاميانه رايج در زبان فارسى, ١٢. زبان فارسى در تاجيكستان, ١٣. زبان فارسى در هندوستان, ١٤. چند نكته درباره چاپ كردن برخى از كلمات, ١٥. حفظ زبان فارسى, ١٦. حرف (به), ١٧. وضع كنونى زبان فارسى در هند و پاكستان, ١٨. تاريخ خط در ايران, ١٩. زبان داستان, ٢٠. عاشقان زبان و ادب فارسى در پاكستان.
بخش دوم: ادبيات فارسى
٢١. ادبيات فارسى در هندوستان, ٢٢. نثر فارسى در قرن چهارم, ٢٣. ادبيات فارسى در گرجستان, ٢٤. استاد سخن سعدى است, ٢٥. آهنگهاى موسيقى ايران در زمان ساسانيان, ٢٦. كتابهاى كحّالى به زبان فارسى, ٢٧. دايرة المعارف فارسى, ٢٨. داستان حاجى بابا, ٢٩. زنانى كه به فارسى شعر گفته اند, ٣٠. ادبيات فارسى در افغانستان, ٣١. ذخاير علمى و ادبى ايران در هند, ٣٢. سخن دزدى (بخش اوّل), ٣٣. ابوحفص نخستين شاعر, ٣٤. مرزهاى شرقى شعر فارسى, ٣٥. شعر دوستى مردم افغانستان, ٣٦. شعر نو و كهن, ٣٧. ادبيات معاصر, ٣٨. سرنوشت شعر در ايران, ٣٩. لطايف شاعران گذشته, ٤٠. سرايندگان بزرگ دوره اوّل شعر فارسى, ٤١. ديوان سيد سراج الدين سگزى, ٤٢. روابط ادبى ايران و هند در قرون وسطى, ٤٣. نمونه هايى از تحوّل نثرفارسى, ٤٤. زنان سخنور آذربايجان در سده هفتم, ٤٥. باز هم شعر كهنه و نو, ٤٦. اصلاح فن ّ نويسندگى.
ارحام مرادى
طنز در زبان عرفان. عليرضا فولادى, نشر فراگفت, چاپ اول, قم, ١٣٨٦, ٣٢٠ ص.
طنز چيست, تفاوت آن با هزل و هجو, ساخت صورى و معنوى آن, رابطه طنز با موضوع و طنزپرداز و مخاطب, كاربردهاى طنز ميان اهل عرفان و ويژگى هاى طنز عرفا از سؤال هايى است كه (طنز در زبان عرفان) درصدد پاسخ به آنها برآمده است. اين اثر در سه بخش بنياد دارد: بخش درآمد كه در اين چارچوب به بحث و نظر مى پردازد: طنز, ساخت صورى طنز, ساخت معنوى طنز, بافت طنز (طنز و موضوع, طنز و طنزپرداز, طنز و مخاطب) و طنز عرفانى; بخش نمونه ها كه گلچينى از كشف المحجوب, طبقات الصوفيه, ترجمه رساله قشريه, منتخب نور العلوم, مقامات ابوالحسن خرقانى, روح الارواح, اسرار التوحيد, مقامات ابوسعيد ابوالخير, كيمياى سعادت, قصه يوسف, تذكرة الاوليا, مقالات شمس, فيه ما فيه, مجالس سبعه, مناقب العارفين, و نفحات الانس است; بخش پيوست كه از اصطلاحات طنزآميز صوفيه, فهرست اصطلاحات, ذكر اختلافات, توضيح مشكلات تشكل يافته است.
توضيح: اهل تحقيق درباره طنز تعريف هاى گونه گونى به دست داده اند. به گفته نگارنده اين اثر پذيرفته ترين آنها از آن استاد شفيعى كدكنى است كه طنز ساخت پارادوكسيكال دارد و تصويرى هنرى از اجتماع نقيضين مى باشد, منتها هر اجتماع نقيضين به طنز نمى انجامد, اما از ديدِ ايشان اين تعريف نياز به توضيح دارد و بيان مى كند اگر اجتماع نقيضين را خلاف عرف بگيريم, خلاف عرف طنز به عكس ديگر خلاف عرف ها بر پايه هزل قرار دارد و دو تعريف از آن ارائه مى دهد: تعريف منفى اى كه (عبارت است از آنچه جد نباشد) (طنز در زبان عرفانى, ص ١٣); تعريف اثباتى كه (مبتنى بر نوعى غفلت باشد)(همان, ص ١٤) و بنابراين پايه است كه هزل خنثى و طنز و هجو نمود مى يابند.
بعد نويسنده بحث را به دو غفلت تصنعى و طبيعى مى كشاند و غفلت تصنعى را در دو عامل تغافل و اغفال باز مى جويد و از هر يك نمونه اى به دست مى هد و در پى از شگردهاى شعرى اى چون تجاهل العارف, ذم شبيه به مدح… نام مى برد كه به نوعى از تغافل و اغفال بهره جسته اند و غفلت طبيعى را در پنج عامل خطا, بلاهت, جنون, نبوغ و عادت پى مى گيرد و قدر مشترك انواع جنون را (ايجاد تهور و صداقت مفرط) (همان, ص ١٧) مى داند و در كل مى نويسد: (غفلت از هر قسم كه باشد, امرى است عجالتاً قابل اغماض و اين مشخصه به آن, نوعى مشروعيت عارضى براى ورود به حريم هاى ممنوعه مى بخشد) (همان, ص ١٨) و در پى از عنصر ديگر هزل نام مى برد كه ارسطو آن را براى اولين بار مطرح ساخت, (اين عنصر عنصر بى ضررى است كه اگر در كار نباشد, هيچ غفلتى هزل نخواهد بود, براى نمونه چنانچه غفلت خطا به صدمه ديدن كسى بينجامد, جديتِ آن غالب مى شود و هزليت آن را منتفى مى كند و غفلت هاى ديگر از اين امر مستثنى نيستند) (همان, ص ١٩).
در ادامه گوشزد مى كند از تركيب اين اجزا (خلاف عادت و غفلت) سه شكل عمده پديد مى آيد: ظرافت, نقيضه, نقيصه. ظرافت بر كشف امور مغفول قرار دارد و نقيضه بر كوچك نمايى نقاط قوت و نقيصه بر پايه بزرگ نمايى نقاط ضعف. حال اگر ظرافت با نقيصه يا نقيضه همراه شد ميزان تأثير طنز فزونى مى يابد.
اما طنز دسته بندى هايى پذيرفته كه نويسنده آن را در دو دسته ادبى و غيرادبى گنجانده است: (طنز ادبى خود شامل طنز شعرى و طنز روايى است. در اين ميان طنز شعرى طنزى است كه بر پايه آرايه هاى جناس, تشبيه, استعاره, ايهام و… استوار باشد و طنز روايى, طنزى كه بر پايه عناصر راوى, شخصيت, گفتمان, رويداد و… فرق طنز شعرى با طنز روايى اين است كه در اولى, شاعر نقش طنزآفرينى را برعهده مى گيرد و در دومى, (شخصيت). البته چه بسا شاعر, اين كار را بر عهده شخصيت مى گذارد و اين جاست كه شعر روايى طنزآميز رخ مى نمايد. مى ماند طنز غيرادبى كه آن هم خود بر دو قسم عبارتى و موقعيتى ست و در هنر به كار كميك مى آيد) (همان, ص ٢٥).
و در دسته بندى ديگر آن را در دو دسته اخلاقى و غيراخلاقى جاى مى دهد, (طنز اخلاقى طنزى است كه از كذب و افترا و فحش و استهزا و هرگونه رفتار ناپسندِ ديگر به دور باشد و با اين وصف, طنزى كه از اين گونه رفتارها به دور نباشد طنز غيراخلاقى خواهدبود) (همان, ص ٢٧ و ٢٨).
مؤلف تحت عنوان (بافت طنز) به موضوع و طنزپرداز و مخاطب مى پردازد و توضيح مى دهد موضوع طنز موضوعى انسانى است و (طنز در روان طنزپرداز به يك بنياد مركب باز مى گردد و اين بنياد شامل بسطى است كه متوالياً پس از قبض مى آيد و بنابراين متضاد نيز هست. ) (همان, ص ٣٣) و در رفتار مخاطب به صورت خنده منعكس مى شود. وى بر پايه همه اين بحث و نظرها طنز را چنين تعريف مى كند: (نوعى خلاف عرف مقرون به هزل مثبت با موضوع انسانى بر مبناى تعهد, داراى تأثير خنده و انديشه همگام) (همان, ص ٣٦).
(طنز عرفانى) عنوان مستقل ديگرى است كه مؤلف آن را بهانه پرداختن به كاربرد طنز ميان عرفا و ويژگى هاى طنز عرفانى مى كند. وى معتقد است تسكين روحى, تربيت اخلاقى, جذب عامه, كسب ثواب, درك عالى و ضرورت بيان, هدف پرداخت عرفا به طنز بوده است و با تدبر اين ويژگى ها را در طنز ايشان مى توان يافت: قرار گرفتن در رده طنز روايى, مبتنى بر هزل بودن, ظرافت داشتن, واقعى يا خيالى بودنِ شخصيت ها, اصالتاً موضوع عرفانى داشتن يا اخذ از ديگر منابع, ابداعى بودن آنها.
نگارنده در پيوست به بازى هاى طنزآميز عرفا با نام خوراكى ها اشاره مى كند و آن را نشأت گرفته از روحيه طنازى ايشان مى داند, ضمن آن كه سخن كسانى چون زكى مبارك و پورجوادى را صحيح مى شمارد, زكى مبارك اين برخورد با نام خوراكى ها را رويكرد ادبى مى پندارد و پورجوادى نشانه شكمبارگى صوفيان و در آخر فهرستى از اين بازى ها به خواننده مى نمايد, همچون:
آرايش سفره: ترخون و تره
ابوجامع: خوان
ابوجابر: نان
عاشق و معشوق: عسل و روغن
زلزال مغنى: قليه; نان بريان
گل بهشت: حوا
قوت الايمان: نان
مصيبت مشايخ: گاورس با
ملك الاسود: قليه زندى
موبد فارس: ميزبان
روح الامين: گوشت نرمين
حسن و حسين: روغن و انگبين
سلاح بى حجاب: گوشت مرغ
شكار شيطان: بلغور وا
شيخ الخليل: يخنى
نقد: نگاهى به درآمد و پيوست كتاب مى رساند مؤلف نهايت دقت نظر را در نوشته اش به كار گرفته و از زياده گويى ملال انگيز حذر كرده است, همه هدفش اين بوده كه مطلب را به قلمى روان و هموار بيان كند, مخاطب را به آگاهى برساند, به او بياموزد و راه را براى تحقيقات بعدى هموار سازد و به همين علت كوشيده خواننده را به عمق كتاب بكشاند و اين به دست نيامده, مگر از طريق بهره گرفتن از شيوه داستانى, وى نيامده همان ابتدا تعريفى از طنز ارائه بدهد, صفحه به صفحه خواننده را با خويش همراه كرده و در نهايت تعريفى از طنز ارائه داده است و به عبارتى گره نوشته اش را گشوده است. اين شيوه نه فقط مخاطب را به همراهى ملزم مى سازد, بلكه نويسنده را وامى دارد در اين زواياى كار بيشتر بينديشد و با نهايت احتياط پيش برود, اگر جايى لازم بود توضيح دهد و اگرنه عبارت را حذف كند و نوشته را ازطول دادن هاى خسته كننده برهاند.
ويژگى ديگر آن كه نويسنده هزل را در معنايى تازه به كار گرفته و آن را در كنار اجتماع نقيضين يا خلاف عرف نهاده و بدين طريق تعريفى نو از طنز ارائه داده است. با اين حال نوشته ـ بى آن كه به مقام و مرتبه آن خدشه اى وارد شود ـ خالى از اما نيست, از جمله:
١. زبان عرفان يعنى چه, تا خواننده تصورى از آن نداشته باشد نمى تواند معناى دقيقى براى آن بيابد و از همين رو به حتم پى نخواهد برد كه طنز در زبان عرفان چه جايگاهى خواهد داشت, پس بهتر بود قلم را كمى به تفهيم آن مى گرداند.
٢. چرا هزل مبتنى بر نوعى غفلت است و نويسنده از كدام ويژگى هزل به اين نتيجه رسيده است.
٣. تقسيم غفلت به تصنعى و طبيعى و برشمردن عوامل هريك مطلبى تازه و درخور تأمل است, اما شيوه نويسنده باعث گرديده بر مخاطب معلوم نشود كه بلاهت از چه جهتى عامل غفلت تصنعى است يا چگونه اغفال به غفلت تصنعى مى انجامد, ديگر اين كه چرا ايشان در صفحه چهارده تغافل و اغفال را دو عامل غفلت تصنعى مى داند و در صفحه بعد آن دو را از اقسام غفلت مى شمارد.
٤. بر اساس چه معيارى طنز به ادبى و غيرادبى دسته بندى شده است (همان, ص ٢٥).
٥. اطلاق (اصطلاحات طنزآميز) بر بازى صوفيان با نام خوراكى پذيرفتنى نيست, چون نمى توان ثابت كرد همه صوفيان از (حسن و حسين) يك معنا را مى فهمند; به عبارت ديگر با بحثى تاريخى مى توان (حسن و حسين) را يك اصطلاح دانست يا ندانست.
٦. بهتر بود بخش نمونه ها در آخر كتاب قرار مى گرفت, چون بخش پيوست از همان اهميتى برخوردار است كه بخش درآمد.
٧. بهتر بود طنز غيرادبى به ويژه قسم عبارتى و موقعيتى تبيين مى گرديد (همان, ص ٢٥).
٨. در عبارت (گورى تازه… ) ابهامى وجود دارد, خواننده متوجه نمى شود چرا مراسم تشييع اروپايى از دست مى رود (همان, ص ١٥).
٩. نويسنده طنز را يك شگرد مى داند و معتقد است اگر آن گونه اى ادبى را فرا بگيرد به گونه اى ادبى تبديل خواهد شد; اين نكته توجه برانگيز و زيباست, اما خواننده تفهيم نمى گردد كه چه ضرورتى مؤلف را واداشته كه در چندين سطر بعد بنويسد طنز با همه گونه هاى ادبى ارتباطى جداگانه پيدا مى كند و اين با شيوه گزيده گويى ايشان خوانايى ندارد, چون وقتى به شگرد بودن آن معتقد باشيم هنرمند مى تواند بسته به حال و روز خود و اجتماع آن را در يكى از اين گونه ها به كار گيرد.
١٠. نكته چشم نواز ديگر اين كه نگارنده قرآن را الگوى طنزهاى عرفانى مى داند; منتها ايشان به چند آدرس اكتفا كرده و ننوشته است كه عرفا چگونه و به چه شيوه هايى از قرآن الگو گرفته اند و چند نمونه از آثار عرفا ارائه نداده است.
١١. عبارت شايان تأمل ديگر اين است كه چاشنى شدن طنز در كلام عرفا به اهل قبض يا اهل بسط بودن ايشان بستگى دارد. اين نكته هم درخور بحث و نظر بوده, اما چون جناب نويسنده نخواسته از سبك نوشتارى اش تخطى كند, نكوشيده است تعريفى از اهل قبض و بسط به دست دهد و مخاطب را به تميز اين دو رهنمون باشد و از همين رو نمونه هاى بيشترى به دست نداده است. حال سؤال اين است كه آيا عين القضات را مى توان اهل قبض فرض گرفت چون در نوشته اش گرايش كمترى به طنز داشته است و شمس را اهل بسط پنداشت به حكم اين كه جابه جا به كلام طنزآميز روى كرده, آيا رويكرد شمس به طنز براى آن نبوده كه خويش را براى مدتى ازآن سنگينى معنوى برهاند و اين نكته اى است كه جناب مؤلف در علت روى آوردن عرفا به طنز گوشزد كرده است.
دوباره اين مطلب را بايست گوشزد كرد كه اين انگشت نهادن ها به هيچ وجه به ارزش اثر لطمه اى نمى رساند و از دقت بالاى نويسنده نمى كاهد.
عباس جبارى مقدم
گوهر تابناك, گزيده آثار افسر خوانسارى, انتشارات انصاريان, قم, ١٣٨٦
گوهر تابناك در ٨٦٤ صفحه شامل ١٠٢٢١ بيت اثرِ طبع مرحوم محمدجواد ولايى متخلص به افسر خوانسارى است. مرحوم افسر در سال ١٢٧٠ در خوانسار تولّد يافته و مدار زندگانى ايشان بر نويسندگى لوايح و اسناد گذشته و داراى خطى نيكو بوده است و در (بازار دوراه) خوانسار مغازه عطارى داشته است. تقريباً تمامى اشعار ايشان در مدح ائمه(ع) و مراثى ايشان بوده است. مجموعه اشعار ايشان بالغ بر يكصد و بيست هزار عنوان است. افسر در سال ١٣٤٧ دارفانى را وداع كرد و به سوى معبود شتافت. آثار چاپى ايشان عبارت اند از:
قيام عاشورا, مكرر چاپ شده; نهضت عاشورا, مكرر چاپ شده; اسرار فاطميه در مناقب و مصائب حضرت صديقه كبرى فاطمه زهرا(س), ناياب; شمس و قمر عاشورا; گوهر تابناك, گزيده آثار.
آثار متعددى در نشريات و جرايد به ويژه در مجله دعوت اسلامى از مرحوم افسر منتشر گرديده است, همچنين ماده تاريخ ها و اشعار متعددى در خصوص وقايع و رويدادهاى زمان و نيز مدايح و مراثى بسيار در وفات علما و بزرگان سروده كه متأسفانه تاكنون گردآورى نگرديده است. نگارنده تعدادى از رباعيات ايشان را اخيراً گردآورده و آماده انتشار نموده كه ان شاءاللّه تقديم علاقمندان خواهد شد. آثار ديگر ايشان در كسروى گرى در ايران و منظومه اى در خصوص ٧٢ تن شهداى كربلا است كه تاكنون به صورت كامل منتشر نگرديده است.
گزيده آثار افسر كه تحت عنوان گوهر تابناك به تازگى منتشر گرديده است داراى دو مقدمه است, مقدمه اول به قلم حجةالاسلام حاج شيخ حسين انصاريان است كه بيان خاطراتى است از دوران كودكى و نوجوانى ايشان در شهر خوانسار و آشنايى با افسر خوانسارى در اين دوران, مقدمه دوم كتاب را مدير مسئول انتشارات انصاريان آقاى محمدتقى انصاريان خوانسارى در خصوص زندگانى مرحوم افسر و نحوه چاپ و نشر آثار ايشان نگاشته است, در بخشى از اين مقدمه چنين آمده است: (اشعارش اگرچه ساده, اما پرسوز و گذار بود. پدرم ـ رحمةاللّه عليه ـ مى گفت: گاهى براى سرودن چند بيت آن قدر مى گريست كه از حال مى رفت و توان سرودن از او سلب مى شد. عشق و علاقه اش به ائمه اطهار ـ سلام اللّه عليهم اجمعين ـ زياد بود. تنها دسته عزادارى در بيست و هشتم صفر هرساله از بيت محترم او خارج مى شد كه اين سنت هنوز توسط فرزندانش ادامه دارد. حضرت آيةاللّه آقاى حاج سيد مهدى ابن الرضاى خوانسارى ـ دامت بركاته ـ فرموده اند: (مرحوم افسر دلباخته اهل بيت عصمت و طهارت ـ عليهم السلام ـ بود, حيف است آثار او پراكنده بماند, چرا كه شايد در آينده از بين برود).
مرحوم افسر در وفات خويش شعرى سروده است كه بر سنگ قبرش حك گرديده است و در پايان مقدمه كتاب درج گرديده است.
ييارب جواد همچو سگى بسته بر در است
خاك سياه معصيتش بر سر است
دستش تهى ز علم و عمل ليكن اى كريم
قلاده اى به گردنش از مهر حيدر است
دارد ذخيره عشق شهنشاه تشنه كام
بر دل وديعه اش ز تو آن درج گوهر است
يارب به خون پاك عزيزان فاطمه
كو قطره اش به پيش تو از هرچه بهتر است
بخشاوا چنانكه سگى را به كهفيان
چون عجز و انكسار وى از او نه كمتر است… .
افسر به ناله گفت به تاريخ فوت خود
(قطع وصالى از هم سو رو به دلبر است)
در ادامه دو پاسخ نامه از حضرات آيات آيةاللّه سيد احمد خوانسارى (ره) و آيةاللّه سيدمحمدتقى خوانسارى(ره) به مرحوم افسر و نمونه خط شاعر و دو تصوير از مرحوم افسر و جمعى از بزرگان خوانسارى درج گرديده است. مرحوم افسر مردى گوشه نشين و غمزده به نظر مى آمد و با ناملايمات و سختى هاى زندگى دمساز و همراز بوده است و به ائمه اطهار ـ سلام اللّه عليهم ـ بويژه حضرت اباعبداللّه الحسين(ع) ارادت داشته است. تا جايى كه مى گويد:
گر نيست مرا ز معصيت عزّ و شرف
در سلك دُرم اگرچه نيك است صدف
بخشيده به كهفيان سگى چونكه خداى
من نيز سگم ز شيعه شاه نجف
وى ناملايمات زندگى و غم هاى مكرر خويش را در ٢٢ بيت و تحت عنوان (مجملى از شرح حال ناظم) (صفحه ١٥ ـ ١٧) بيان كرده كه ابياتى از آن چنين است:
زد مرا بر سر چو سوداى جنون
ظاهر آمد از جنونم صد فنون
از فنون طبعم شكر ريز آمدى
شرح حالاتم غم انگيز آمدى
گرچه عمر من عشر پنجم است
غم فزونم از شمار انجم است
خفته ام در بستر غم بى نصيب
غم غذا و غم دوايم غم طبيب…
خانه من متصل غمخانه بود
بلكه در غمخانه ام كاشانه بود…
مرحوم افسر در ادامه دلايل حالات و ارادت خويش به اباعبداللّه الحسين(ع) را سروده هاى خويش در كتاب مصباح العشق حسينى و اسرار فاطمى ذكر نموده, مى گويد:
شاهد اين نكته ديوان من است
چونكه ديوان اصل برهان من است
ييك گواه ديگرم (مصباح عشق)
كو مرا اول شدى مفتاح عشق
شاهد ديگر كه اعدل از همه است
گوهر (اسرار نور فاطمه) است
و در شرح افسردگى خويش ابياتى سروده كه چند بيت آن چنين است:
… من همچون نقطه و غم همچو پرگار
به دورش حلقه بسته آشيان وار
ز يك سويم همه نقش طلبكار
ز يك سويم رقيبان اهرمن وار…
ز يك سو رشته ام گم گشته سر بود
ز سويى دامنم از اشك تر بود
ز يك سو طنز و يك سويم شماتت
تمسخر يك طرف يك سو عداوت
بخشى از اشعار افسر در كتاب تحفه الانصار الحسين(ع) آمده است. در صفحه هجده اثر فوق چنين معرفى گرديده است:
مدتى بودى كه بودى بر سرم
همچو مورى هديه ديگر برم
در نظر بودم كه با صد شور و شين
گويم احوالى ز انصار حسين
حال آن پروانه هاى شمع عشق
كثرت آرم وحدت اندر جمع عشق…
در كتب غير از اشاراتى نبود
بهر مقصودم بشاراتى نبود…
تا خدا خواهى يكى روشن كتاب
از نجف طالع شدى چون آفتاب
با مسمّى اسم او ابصار عين
انّه فى ذكر انصار الحسين
بحر او پر گوهر از مقصود من
شاهدش در جلوه از مشهود من…
عشق و ارادت مرحوم افسر به ائمه اطهار ـ سلام اللّه عليهم ـ به ويژه حضرت اباعبداللّه الحسين(ع) به حدى بود كه در بسيارى از اشعار, خود را (سگ آل رسول) خطاب نموده است, از جمله در صفحه ٤٩ ـ ٥١ گفته است:
اى حسين اى كشتى راه نجات
اى چراغ روشن اندر كائنات…
هر كجا باشد مكان و منزلم
نام نيكوى تو شمع محفلم
داده شير مهر رويت مادرم
از عطايش ذوالجلال داورم
گر سگى در آستان خانه اى
سال ها ماند به يك كاشانه اى
پير چون شد لطف و احسانش كنند
گر شود بيمار درمانش كنند
ييا حسين من هم سگ كوى توام
سال ها باشد كه رو سوى توام…
نه عبادت باشدم نه طاعتى
نى خدا را بنده بودم ساعتى
اين سعادت بس مرا در نشأتين
فكر و ذكرم نام پاكت يا حسين
همچنين در صفحه ٢٢١ سروده است:
خداوندا نيم گر ز اهل ايمان
مرا خوانند يك جمعى مسلمان
ببخشايم به اين اسم مقدس
نما عفوم بدين رسم مقدس
سگى گر پاسبان آستانى است
براى پاره نان و استخوانى است
الهى من سگ آل رسولم
ز احسان گر كنند ايشان قبولم…
در صفحه ٣٥٢ شاعر آرزو كرده تا پايان عمر مداح اهل بيت باشد:
… به حق آنكه مجنونم نمودى
ز هجران ديده پرخونم نمودى
الا تا در جهان باشد نوايم
نما مدحت گر خيرالنّسايم
چو رخت خود از اين ويرانه بردم
به آن جان آفرينان جان سپردم
مرا پروانه شمع ولا كن
مآلم با شهيد كربلا كن
در صفحه ٥٠٣ ـ ٥٠٤ درباره قم اشعارى سروده كه چند بيتى از آن ذكر مى گردد:
… اى خطه قم محزن علم و عملى
بى مثلى و بى مثالى و بى بدلى
از شرق تو اى صنع نور الانوار
طالع شده مهر و ماه و انجم بسيار
سيّاره به سويت شده از اوج فلك
هر روز و شبى هزارها موج ملك
فخريه نما به عرش اعظم اى خاك
چون است نهان به سينه ات گوهر پاك
آرامگه دخت امام اُخت امام
معصومه لقب فاطمه معصوم بنام
انوار مه و مهر نجوم تو دوام
فياض ز نور خود به ما كرده تمام…
در صفحه ٥٠٤ ـ ٥١٠ در بيان علماى خوانسار تعدادى از علما خوانسار را در چهل بيت متذكر گشته و در چكامه اى ديگر و طى ٢٨ بيت به بيان ويژگى ها و زيبايى هاى طبيعى, فرهنگى و علمى آن پرداخته است كه ابياتى از آن چنين است:
بسيار اديب و شاعر پاك
پيدا شده قرن ها از اين خاك
مداح و زلالى و روان شاد
حقى كه به نظم داده او داد
مرحوم بديعى سخن سنج
اختر كه نبوده همچو او گنج
در خط همه منشى و دبيرند
صاحب هنرند و تيز و ميرند
در صفحه ٨٢٩ تا ٨٤٢ ذيل (ترجيع بند فى الاستغاثه) به بيان مشكلات متعدد موجود در كشور پرداخته و در بسيارى از موارد با بيانى آشكار مسائل سياسى, اقتصادى و مذهبى را بيان نموده است ظاهراً اين اشعار در بين سال هاى ١٣٤٠ تا ١٣٤٢ سروده شده است. البته ايشان در سال هاى قبل از آن نيز چنين اشعارى سروده بود, براى نمونه در هنگام به توپ بستن مسجد گوهرشاد و بى حرمتى به ساحت قدس رضوى دوبيتى سروده كه هنوز بر سر زبان هاست:
توپ رضا به ساحت قدس رضا
چو شد به جسم ملت بيچاره آشنا
هر قطره خون از تن آنان چكيد گفت
ييارب مباد عدل رضا از رضا رضا
ابياتى از ترجيع بند چنين است:
ملت بى معين جگر خون است
رويش از خون ديده گلگون است
صورت از سيلى اش شده نيلى
ليلى آسا مراد مجنون است
آنكه نشنيده بويى از قانون
صبح و شامش كلام قانون است
آه و واغربتا از اين ملت
دردش از حد و حصر افزون است
در ادامه خطاب به عارف قزوينى در بيان وضعيت نابسامان كشور چنين گويد:
اى صبا گو به عارف از افسر
خيزخاكى نما چو من بر سر
روز تصنيف نيست اى عارف
هرچه گفتى تمام شد ابتر
ييا بيا همچو من بگو يا حق
ييا ز غفلت بنه به بستر سر…
عارفا دست خصم يغما كرد
كُله از كلّه جامه از پيكر
چون نگفتى سخن از اين ملت
جز تصانيف حق پيغمبر…
اى امام زمانه ادركنا
وى نهان از ميانه ادركنا
درد ملت دگر دوا نشود
تا به مكه علم به پا نشود
تا به فرزند احمد مختار
حكمى از جانب خدا نشود
رفع مكروب خارج و داخل
جز به شمشير مرتضى نشود
چاره دردهاى بى درمان
جز به فرياد ازكيا نشود
اندر اين دور پر فتن هرگز
حق رضا بر رضاى ما نشود
در صفحه ٥٨٢ غزلى در رثاى محمداقبال لاهورى سروده است كه رديف و قافيه آن محمداقبال است. در سروده هاى خطى موجود مرحوم افسر اين غزل فاقد رديف و قافيه (محمداقبال) است ابياتى در آن چنين است:
طاير عرض آشيان گشود پر و بال
اوج گرفتى ز سجع و قافيه دنبال
(نسخه خطى)
طاير عرش آشيان محمد اقبال
عارف عالى مكان محمد اقبال
(نسخه چاپى)
سعدى هندوستان و حافظ لاهور
دُرّ يتيم صرف زُجاجه تمثال
(نسخه خطى)
سعدى هندوستان و حافظ لاهور
رومى عصر و زمان محمد اقبال
(نسخه خطى)
با وجود حجم نسبتاً زياد اثر فوق, تعداد اندك اغلاط موجود در آن بيانگر دقت ناشر محترم آن است. اميد است ساير آثار انتشار نيافته مرحوم افسر گردآورى و منتشر گردد.
حميدرضا ميرمحمدى
معرفى هاى گزارشى
كليات
بانوى آب و آفتاب: طرحى نو در كتاب شناسى حضرت زهرا(س)
تدوين: حسين سروقامت, تهران, دفتر نشر معارف, چاپ اول, ٣٤٤ص, رقعى
اثر حاضر در بخش آغازين به بررسى دوازده كتاب درباره شخصيت حضرت زهرا(س) اختصاص يافته است. اين آثار عبارت از: پاره پيامبر/ عبدالكريم بى آزار شيرازى; زندگانى حضرت فاطمه(س) و دختران آن حضرت/ سيدهاشم رسولى محلاتى; زندگانى فاطمه زهرا(س)/ سيدجعفر شهيدى; زندگى نامه خديجه كبرى و فاطمه زهرا(س)/ هاشم معروف الحسنى, ترجمه على شيخ الاسلامى; زهرا(س) برترين بانوى جهان/ آيت اللّه ناصر مكارم شيرازى; زهرا(س), مولود وحى/ سيداحمد علم الهدى; فاطمه زهرا(س)/ علامه امينى; فاطمه زهرا(س) از ولادت تا شهادت/ محمدكاظم قزوينى, ترجمه حسين فريدونى; فاطمه زهرا(س) بانوى نمونه اسلام/ ابراهيم امينى; فاطمه زهرا(س) شادمانى دل پيامبر/ احمد روحانى همدانى, ترجمه سيدحسين افتخارزاده; كشتى پهلو گرفته/ سيدمهدى شجاعى و نهج الحياه/ محمد دشتى.
در بخش دوم, سى كتاب در خصوص حضرت زهرا(س) به صورت توصيفى معرفى شده اند. كتاب شناسى اجمالى ٦٤٥ كتاب در خصوص حضرت زهرا(س), بخش سوم را تشكيل مى دهد. در بخش پايانى كتاب نيز عناوين و مشخصات ١٣٥ كتاب خطى با موضوع حضرت زهرا(س) درج گرديده است.
فلسفه و كلام و عرفان
نظم هستى صدف برترين معرفت
حسين مغيثى, قم, موسسه بوستان كتاب, چاپ اول, ١٣٦ص, رقعى
پژوهشى است درباره برهان نظم در اثبات وجود خدا و سير تاريخى آن در نگرش اسلامى و مقايسه آن با فلسفه غربى. كتاب در شش فصل تدوين يافته است. ابتدا قلمرو برهان نظم بررسى شده سپس با نقل آيات و روايات زيادى مصاديق و موارد استناد به اين دليل در قرآن و حديث بررسى و تحليل شده است. اين برهان با مفهوم آفرينش, نظام احسن و اتقان صنع ارتباط دارد كه نويسنده فصل سوم و چهارم را به تشريح مقوله ها اختصاص داده است. دو فصل بعدى درباره سير اجمالى اين برهان در جهان غرب و دفاعيات متكلمان و انديشمندان مسيحى و غير مسيحى در مقابل شبهات ماديگرايان است كه عموماً از كتاب علم و دين ايان باربور نقل و گزينش شده است.
الشيعه فى الميزان
محمدجواد مغنيه, قم, دارالكتاب اسلامى, چاپ اول, ٩٧٦ص, وزيرى
در اين مجموعه مجلد دوازدهم از مؤلفات الشيخ محمدجواد مغنيه و مجلد دوم از كتاب الشيعه فى الميزان به زبان عربى به چاپ رسيده است. اين مجموعه شرح اعتقادات و اصول دين و فروع دين براساس مذهب شيعه اثنى عشريه است كه به طور كلى اين موضوعات را شامل مى شود: ضروريات دين و مذهب, اصول دين اماميه, مبحث جبر و تفويض, ديدگاه دكتر طه حسين درباره شيعه, شيعه در كتاب الحضاره الاسلاميه, غلات از نظر شيعه, شيعه در كتاب الديمقراطيه, تهمت هاى ناروا عليه شيعه, شيعه از نظر عبدالرحمن بدوى, قرآن كريم و حديث از ديدگاه شيعه, موضوع اجماع و دلايل عقلى و نقلى آن, امامت از ديدگاه شيعه و مباحثى ديگر در باب اعتقادات شيعه.
سكولاريسم در بوته نقد
همايون همتى, تهران, نشر و پژوهش معناگرا, چاپ اول, ١٦٢ص, رقعى
نگارنده در آغاز, درباره سابقه و تاريخچه پيدايش (سكولاريسم) و زمينه هاى ظهور آن مطالبى به اجمال مطرح مى سازد. اما در بخش اصلى كتاب اين پرسش را عنوان مى كند كه سكولاريسم چيست و نسبت آن با دين و انديشه دينى چگونه است؟ نگارنده در پاسخ به اين پرسش ابتدا سعى دارد معناى سكولاريسم و تعريف دين را مشخص سازد و افزون بر آن, به معناى لغوى, مبانى, مقدمات و پيش فرض هاى سكولاريسم نيز اشاره اى مى كند.
نگارنده در كتاب به طور كلى پديده سكولاريسم را در معرفى نقد و انتقاد قرار مى دهد و از اين رو, ديدگاه ماكس وبر را درباره (راززدايى) به نقد مى كشد, همچنين مسيحيت و مسئله دنيوى شدن دين را نيز موضوع ناكامى در تبيين معنا و مبناى سكولاريسم مطرح مى كند. نگارنده در بخشى از كتاب اذعان مى دارد:(… تئورى سكولاريسم به لحاظ علمى در حال بحران است و هنوز تنقيح نشده و به تدوين نهايى نرسيده است و نمى توان با قاطعيت و جزميت آن را تحليل تحولات جوامع دينى به كار گرفت).
سكولاريسم يا دين
على نقى ايزدى, قم, مشهور, چاپ اول, ٢٧٦ص, وزيرى
در كتاب حاضر بررسى جايگاه دين در زندگى بشر همچنين نقش آن در زندگى انسان ها بررسى مى شود. بر اين اساس نگارنده, ضمن معرفى سكولاريسم و نقاط ضعف آن, عدم موفقيت سكولاريسم را در جوامع مختلف اثبات كرده است. همچنين پس از بررسى تطبيقى بين دو ديدگاه اسلامى و سكولاريسم در زمينه هاى مختلف, الگوى مناسبى از نظام حكومتى اسلام عرضه مى دارد. وى ضمن رد منطقى و استدلالى سكولاريسم, اثبات مى كند كه اسلام يگانه مذهبى است كه نه تنها در بعد نظرى يك نوع جمهورى اسلامى را به مثابه الگويى براى حكومت پى ريزى و طرح نموده, بلكه در بعد عملى قابل تطبيق و اجراست, و نه تنها تاريخ حكومت هاى موفق اسلامى از صدر تا حال, بلكه جغرافياى كشورهاى اسلامى اين حقيقت را اثبات مى كنند كه اسلام دين حكومتى است.
گفتنى است سكولاريسم عبارت است از اعتقاد به اين زندگى و امور مربوط به آن و اينكه بايد از دين فاصله گرفت و ملاحظات دين را ناديده انگاشت. بر اين اساس, ارزش هاى اخلاقى و روش هاى اجتماعى بايد با توجه به معيشت دنيوى و رفاه اجتماعى تعيين شود نه با رجوع به دين.
سنت, ايدئولوژى, علم
حميدپارسانيا, قم, مؤسسه بوستان كتاب, چاپ اول, ١٤٤ص, رقعى
اين كتاب حاوى مقالاتى است در خصوص مفهوم علم و نسبت آن با (دين) و (ايدئولوژى). بر اين اساس در مقاله (دين و سنت) از علم دينى به منزله مبناى معرفتى سنت ياد مى شود و طى آن خاطرنشان مى گردد كه قبل از تسلط مدرنيته, بدعت هايى كه حريم سنت هاى دينى را درهم مى شكست در پوشش دين, به توجيه خود مى پرداختند, اما در دنياى مدرن, بدعت, صورتى رسمى و مقبول يافته است.
مقاله دوم در باره نسبت عقل و ايدئولوژى است. در اين مقاله از اعراض عقل متافيزيكى, از سنت هاى دينى و تبعات آن ياد مى شود. به زعم نگارنده در اين مقطع, دين با از دست دادن ابعاد وحيانى خود و تنزل يافتن در قالب دئيسم و خداى بودن شريعت درمى آيد و در اين لحظه است كه ايدئولوژى هاى بشرى, از جمله ليبراليسم نسبت به همه ابعاد زيست و زندگى بشر, داعيه روشنگرى دارند. در مقاله سوم (علم و سفسطه), از مقطعى سخن مى رود كه علم پس از پشت كردن به ابعاد دينى, ابعاد متافيزيك و عقلى خود را نيز از دست مى دهد.
سرانجام در مقاله (دين و ايدئولوژى), از انعكاس واژه ايدئولوژى در بخشى از ذهنيت جامعه ايران, طى نيم قرن از (دهه چهل و پنجاه تا ظهور ليبراليسم) ياد مى شود.
گفتمان مهدويت: سخنرانى و مقاله هاى گفتمان چهارم
بوستان كتاب, قم, چاپ اول, ٤١٦ص, رقعى
مجموعه حاضر, مشتمل است بر مقالات گفتمان چهارم مهدويت كه با موضوع محورى (حكومت جهانى امام زمان(عج)) به رشته تحرير درآمده است و عناوينى از اين دست را دربرمى گيرد: اصالت مهدوى براساس فلسفه تاريخ/ محمدامامى كاشانى; زعامت دينى ـ سياسى حضرت ولى عصر(عج)/ محمدهادى معرفت; زمينه تربيتى ظهور و تحقيق حكومت جهانى حضرت امام مهدى (عج)/ على رضا اعرافى; بازشناسى امدادهاى غيبى در ظهور و حكومت جهانى حضرت امام مهدى(عج)/ عبدالكريم بهجت پور; زمينه سازى ظهور حضرت ولى عصر(عج)/ محمدفاكر ميبدى; مشروعيت حكومت دينى در عصر غيبت/ محمد محمدرضايى; ابعاد حكومت جهانى حضرت امام مهدى(عج)/ ايرج تبريزى; تببين و تحليل نظريه حكومت جهانى حضرت امام مهدى(عج)/ سيدعباس لاجوردى; اعتقاد به منجى در اديان الهى و نقش آن در زمينه سازى ظهور/ محمدمهدى باباپور; پيشينه تاريخى اعتقاد به ظهور/ سيدمحمدحسين دريابارى.
گفتمان مهدويت: سخنرانى و مقاله هاى گفتمان پنجم
بوستان كتاب, قم, چاپ اول, ٣٠٢ص, رقعى
مجموعه حاضر, مشتمل است بر سخنرانى و مقاله هاى گفتمان پنجم مهدويت كه در سال ١٣٨٥ در قم برگزار گرديد. مقالات با موضوع (آينده بشريت) اين عناوين را دربرمى گيرد: انتظار ظهور يا حركت به سوى نور, آينده درخشان/ آيت الله محمدهادى معرفت; مهدى موعود, تجسم عينى معنويت دينى/ على شريعتمدارى; انديشه مهدويت و جهانى شدن/ كچوئيان; ظرفيت هاى انديشه دولت كريمه مهدوى/ عليرضا صدرا; نقش فرهنگ انتظار در پويايى جامعه مطلوب/ على باقى نصرآبادى; نسبت جهانى شدن و حكومت جهانى حضرت ولى عصر(عج)/ نجف لك زايى; حكومت جهانى اسلام و جهانى شدن/ عبدالقيوم سجادى; جهانى سازى غربى و جهانى شدن اسلامى/ مرتضى شيرودى; مهدويت و جهانى شدن/ محمدرضا مانى فر.
گفتمان مهدويت: سخنرانى و مقاله هاى گفتمان ششم
قم, بوستان كتاب, چاپ اول, ٣٣٤ص, رقعى
اين مجموعه, مشتمل است بر سخنرانى ها و مقالات ششمين گفتمان مهدويت كه با موضوع (عدالت مهدوى) در قم برگزار شد. مقالات بدين قرار است: آثار فردى و اجتماعى عدالت مهدى(عج)/ جواد منصورى; عدالت مهدوى: تداوم رسالت انبيا/ نجف لك زايى; تصويرپردازى از شهر عدل موعود (براساس مطالعه تطبيقى سنت محمدى, حكومت علوى و سيرت مهدى)/ على اصغر پورعزت; تبيين مبانى تصميم گيرى استراتژيك در شهر عدل مهدوى/ غلامرضا گودرزى; عدالت مهدوى و رابطه آن با قدرت سياسى و مشروعيت/ محمداسماعيل خدادادى; پايان تاريخ, واپسين انسان و عدالت ولايى مهدوى/ محمد مددپور; عدالت اجتماعى/ محمدتقى ركنى لموكى; نقش مردم در تحقق عدالت مهدوى/ طاهره انصارى و حسن ظهرانى; اوج سعادت/ ريحان شاهسوند; چشمه نور/ ناهيد سلمانى; عدالت, مفهوم و حقيقت/ اعظم توسنگ.
عارفان الهى و عرفان برتر
ييحيى كبير, قم, مطبوعات دينى, چاپ اول, ٢٥٤ص, وزيرى
در اين كتاب, ضمن بررسى عارفان و تصوف, پيدايش و سير آن از قرون دوم تا قرن دهم. بازگو شده است. علاوه بر آن, چهره هاى شاخص عارفان و تصوف در كتاب معرفى مى شود; شخصيت هايى چون رابعه عدويه, سفيان سورى, ابراهيم ادهم, ذالنون مصرى, بايزيد بسطامى, جنيد بغدادى, حلاج, شبلى, ابوالحسن خرقانى, ابوسعيد ابوالخير, باباطاهر, ابوالقاسم قشيرى, خواجه عبدالله انصارى, احمد غزالى, شيخ احمد جام, شهاب الدين سهروردى, عطار, محى الدين عربى, مولوى, شيخ محمود شبسترى و ديگران.
از ديگر مباحث كتاب مى توان به اين نمونه ها اشاره كرد: بررسى تصوف علمى, درجات و مراتب عشق, عشق عرفانى در ادبيات فارسى, ولايت, بررسى تصوف علمى (سماع), خودشناسى انسان, تجلى حق و اعيان ثابته, كشف و كيفيت حصول آن و سلوك و مراتب آن.
فقه و حقوق
الروضة البهية فى شرح اللمعة الدمشقيه
شهيد اول و شرح شهيد ثانى, تصحيح: شيخ عبدالكريم و عبدالحسين عليزاده, قم, ١٣٨٥, ٢ جلد, ٦٦٠ ص(هرجلد)
كتاب شرح لمعه يكى از كتاب هاى متداول حوزه هاى علميه شيعه در طول قرون و اعصار بوده است. اين كتاب فقهى با توجّه به سهل و آسان بودن متن و با توجّه به شخصيت والاى مؤلف و شارح كه هر دو از بزرگان سلسله فقاهت و اجتهاد عالم تشيّع هستند همواره مورد توجّه و عنايت فقهاى عظام و فضلا و طلاب علوم اسلامى قرار گرفته است و تاكنون شرح ها و تعليقه ها و بازنويسى هاى متعدد و مكرر به آن نوشته شده است. اين چاپ ضمن آوردن برخى از شرح هاى متداول, عنايت كاملى به تصحيح متن و شرح مبذول داشته است; به حدى كه مى توان گفت يكى از بى غلطترين يا كم غلطترين متون مى باشد.
قرآن و حديث
معجم اعراب الفاظ القرآن الكريم
جمعى از محققين عرضه نشر كتاب, قم, دفتر نشر نويد اسلام, چاپ اول, ١٣٨٥, ٧٧٠ ص, وزيرى
اين كتاب كه درباره اعراب و شناخت ادبى و نحوى و صرفى قرآن است با مقدمه دو تن از عالمان عرصه ادب و فقاهت استاد دكتر محمد سيّد طنطاوى و شيخ محمد فهيم ابوعبيّه و با مقدمه اختصارى ناشر ايرانى به چاپ رسيده است.
مقدمه نگارِ با فضيلت در آغاز كتاب مى نويسد: مؤلف كتاب از وجوه اعراب قرآن, دقيق ترين, صحيح ترين و دورترين از نقد و ايراد را برگزيده است و نگارش آن را به دور از ابهام و تكلّف به رشته تحرير درآورده است. ناشر كتاب هم در پيشگفتار افزوده است: خداوند متعال مى فرمايد: (قرآن با لغت تو آسان نموديم), هر نوع تلاش و كوشش كه در آسان سازى فهم قرآن مفيد و مؤثر باشد يقيناً از امور اعتنا و توجه مى تواند باشد به ويژه آن گاه كه در محيطهاى غير متكلم با زبان عربى انتشار يابد.
المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الكريم
قم, دفتر نشر نويد اسلام, چاپ پنجم, ٩٤ ص
اين كتاب شريف كه به اهتمام يكى از محققين مصرى تنظيم شده است بارها و بارها در كشورهاى اسلامى و عربى به شكل هاى مختلف به چاپ رسيده است. مزيت اين چاپ تصحيحِ برخى از اشتباهات لفظى چاپ هاى قبلى با حروف چينى جديد و تصحيح لازم و ارائه فهرست سوره هاست.
ناشر در مقدمه مى نويسد: توجّه به فهرست نگارى آيات شريفه, يكى از پيش نيازهاى علوم و معارف قرآن بود و تاكنون ده ها نوع كتاب در اين عرصه به وجود آمده است. در عالم تشيّع از كشف الآيات سيد مرتضى علم الهدى (٤٣٢ ق) تا مرآة القرآن حافظ محمود هركس عشق و علاقه خود را به اين كتاب آسمانى ابراز داشته است. (معجم المفهرس شيخ محمد فؤاد عبدالباقى) هم در اين عرصه است. مزيت المعجم المفهرس آسان يابى و توجّه كامل به تمام اشتقاقات الفاظ قرآنى است; از اين رو, در تمام محافل قرآنى كشورهاى اسلامى مورد توجه محققان و قرآن پژوهان قرار گرفته است. انتشارات نويد اسلام براى اداى احترام به ساحت مقدس قرآن كريم اين اثر جاويدانى را با حروفى چشم نواز به چاپ رسانده است و در مدت دو سال, پنج بار در تيراژ وسيع, تجديد چاپ گرديده است.
كنز العرفان
فاضل مقداد(٨٢٦هـ.ق), ترجمه: عبدالرحيم عقيقى بخشايشى, قم, دفتر نشر نويد اسلام, چاپ اوّل, دو جلد (عبادات معاملات), ٩٢٦ ص, وزيرى
از آن جا كه قرآن كريم يكى از منابع فهم استنباط احكام فقهى مى باشد.
بنابراين در قرآن كريم حدود پانصد آيه منحصراً در مسائل فقهى و حكمى آمده است.
كتاب مذكور دربرگيرنده حدود٤٥٠ آيه از آيات قرآنى است. مؤلف با كمال ادب و متانت آرا و اقوال فقهاى اسلام را در ذيل آيات مى آورد و در كمال بى طرفى نقد و بررسى مى كند, برخى از آن اقوال را مى پذيرد و برخى را رد مى نمايد; از اين رو, مى توان اين كتاب شريف را در عداد كتاب هاى فقه مقارن يا فقه مقايسه اى نام برد. در اين كتاب بر تمام ابواب فقهى توجه شده است و در آن ٤٤ باب از ابواب فقهى مطرح شده است. ترجمه كتاب با همه نقص و عيبى كه داشته باشد نخستين بار به صورت كامل و در برگيرنده تمام مطالب و محتويات اصل كتاب كنزالعرفان مى باشد.
ترجمه و متن اربعين شيخ بهايى
محمد بن حسين عاملى و شيخ بهايى, ترجمه: عبدالرحيم عقيقى بخشايشى, قم, دفتر نشر نويد اسلام, چاپ ششم, ٧٥٢ ص, وزيرى
اربعين نگارى و ثبت و ضبط چهل حديث از احاديث معصومان بر اساس روايت (من حفظ على امتى اربعين حديثاً مما يحتاجون اليه فى امر دينهم بعثه اللّه عزّوجل ّ يوم القيامة فقيها عاملاً) (متن كتاب, حديث اول) به شوق دريافت ثواب, يكى از شيوه هاى متداول در بين عالمان دين و متدينان به دين مبين اسلام بود; از اين رو, اربعينات متعدّدى در عالم اسلام به وجود آمده است كه شمار آن خارج از احصا مى باشد.
ييكى از اين اربعين ها, اربعين يا چهل حديث عالم متضلّع مرحوم شيخ بهايى (١٠١ هـ.ق) است. اين اربعين به علت حسن انتخاب مؤلف يا بر اثر شهرت و اعتبار مؤلّف, يكى از آن اربعين هاى متداول و مشهور مى باشد كه بارها ترجمه شده است. يكى از ترجمه, از آنِ خاتون آبادى شاگرد شيخ مى باشد. ترجمه فعلى كه هم اكنون چاپ ششم آن را در اختيار داريم يكى از ترجمه هاى نامى معاصر است و به علت داشتن متن و ترجمه رغبت فضلا و ديگران را بيشتر برانگيخته است.
صحيفه سجاديه: امام على بن الحسين (ع)
ترجمه و تحقيق و تعليق: عبدالرحيم بخشايشى, قم, دفتر نويد اسلام, چاپ دوم, ٤١٦ ص, وزيرى
صحيفه كامله سجاديه (ع) يكى از آثار گرانبها و ماندگار شيعه در عرصه دعا و مناجات با آفريدگار جهان است. اين كتاب شريف كه زبور آل محمّد لقب گرفته است در بردارنده دعاهاى پرمحتوا و ارزشمندى است. امام (ع) در لابه لاى دعا, عالى ترين مضامين و مفاهيم را منتشر ساخته و گنجينه اى از معارف والاى اسلام را به يادگار گذاشته است.
صحيفه سجّاديه بارها به ترجمه و شرح درآمده و به مشتاقان اهل بيت هديه شده است. مترجم گرامى, اين ترجمه و شرح ها را كه به صد عنوان مى رسند فهرست كرده و به ترجمه خويش انضمام ساخته است. در ضمن وى از ترجمه صدر بلاغى و استاد ابوالحسن شعرانى بسيار سود جسته است.
نهج الولايه: شرح خطبه غديريه مولا اميرالمومنين على(ع)
سيدكاظم ارفع, تهران, كانون انتشارات پيام عدالت, چاپ اول, ١٧٤ص, رقعى
كتاب حاضر شرحى است بر (خطبه غديريه) امام على(ع) كه به همراه متن عربى آن فراهم آمده است. گفتنى است اين خطبه با حمد و ثناى پروردگار آغاز شد, در ادامه به موضوعاتى از اين دست اشاره مى گردد: نبوت پيامبر(ص) از جانب خداوند, امامت امامان معصوم(ع), علم خداوند از گذشته و آينده بندگان, ويژگى هاى ائمه, ارتباط بين توحيد و نبوت و امامت, مقايسه بين گمراهان عصر موسى(ع) و عصر پيامبر اسلام(ص), دعوت به صراط مستقيم, غدير جداكننده حق و باطل, مصونيت و امنيت دنيا و آخرت در پرتو ولايت, ترس از پروردگار و طاعت او, پرهيز از به كار بستن خدعه و نيرنگ و مواظبت از باطن, و اعلام صراط الله بودن امام على(ع) و امامان پس از او. در پايان اين خطبه نيز, حضرت على(ع) حاضران را به مصافحه و ديد و بازديد و تبريك به يكديگر در اين روز, توصيه مى فرمايد و اين امر را توصيه پيامبر دانسته, خاطرنشان مى سازد كه توصيه هاى پيامبر, توصيه خداست.
ميثاق
محمدمهدى آصفى, مترجم: حسين خدامى, قم, مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى (ره), چاپ اول, ٢٢٤ص, رقعى
نگارنده در دومين شماره از مجموعه (در آينه وحى), ابتدا تعريفى از (ميثاق) به دست مى دهد. به تصريح وى: (ميثاق, عهدى بين بنده و پروردگار است كه در آن بنده به خداوندى خدا و بندگى خويش اعتراف مى كند و براساس آن به فرمان بردارى از پروردگار گردن مى نهد. براساس همين ميثاق, رابطه تكوينى و تشريعى بين خداوند و بندگان پذيرفته مى شود). وى در ادامه مباحثى از اين دست را بازگو مى كند: اقسام ميثاق اعم از مستقيم و غير مستقيم, اعتبار قانونى ميثاق, بعد تكريمى ميثاق, ميثاق و بندگى, ميثاق بالاترين نوع بندگى, گواه گرفتن بر عهد و ميثاق, پيمان شكنى, شاهدان در آخرت, عكس العمل مردم درباره تذكر, و اهميت الگو در قرآن.
گشايش
محمدمهدى آصفى, مترجم: فريدالدين فريدعصر, قم,مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى( ره), چاپ اول,٣٤٤ص, رقعى
چهارمين شماره از مجموعه (در آينه وحى) در آغاز مشتمل است بر اهداف مشترك پيامبران با استناد به آيات قرآن كه از آن جمله است: بهره گيرى از وحى الهى, يگانگى تشريع و قانون گذارى, يگانگى در پاكى و راستى, يكى بودن تلاش ها و تحمل سختى ها, يكى بودن سرانجام و عاقبت, و يكى بودن بشارت ها و تصديق ها. در فصل دوم كتاب, مطالبى در خصوص شرح صدر (گشايش دل) بازگو شده و اين نكته خاطرنشان گرديده است كه گشايش و گرفتگى دل در دو جايگاه بر انسان عارض مى شود. گاه در زمان گرفتارى و ابتلا و گاه هنگام دريافت, شناخت و معرفت هاى خدادادى. آن گاه كليد گشايش دل و جان معرفى گرديده كه عبارت اند از: درخواست (دعاكردن) و شناخت خدا و معرفت به سنت ها و قانون هاى الهى. در ادامه مراحل زندگى حضرت ابراهيم(ع) حول سه محور, ايمان به خدا,فراخواندن به خداپرستى و محور سختى ها و فتنه ها بازگو شده است. (رابطه انسان با خويشتن در قرآن) آخرين مبحث اين كتاب به شمار مى رود.
دوميراث
محمدمهدى آصفى, مترجم: سيدعليرضا نقيب پور, قم, مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى( ره), چاپ اول, ٣٢٠ص, رقعى
پنجمين شماره از مجموعه (درآينه وحى), با استناد به آيات و احاديث, به معرفى و شرح دوميراث به جا مانده براى مؤمنان اختصاص يافته است. بر اين اساس, ميراث اول مؤمنان كه به جا مانده از ستمگران است, عبارت است از: ثروت, قدرت و زمين, ميراث دوم مؤمنان نيز از جانب پيامبران و بندگان صالح است كه از آن جمله است: كتاب, هدايت و حكمت. برخى از مطالب كتاب, عبارت است از: حركت تاريخ از منظر قرآن و نهج البلاغه, آزادى تصميم, امام مهدى(ع) وارث انبيا, انواع عجب و درمان آن, عناصر ارتباط با خدا, قدرت و سلطه در قرآن, حضور قلب در نماز, همراهى با صالحان, گرايش هاى فطرى, و عموميت ابتلا در ميدان مبارزه.
موانع رشد
محمدمهدى آصفى, مترجم: محمدحسين سرانجام, قم, مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى (ره,) مركز انتشارات, چاپ اول, ٢٨٨ص, رقعى
هفتمين شماره از اين مجموعه ترجمه شده, مشتمل است بر مباحثى قرآنى كه با زبانى ساده به نگارش درآمده كه از آن جمله است: امى بودن پيامبر, وظايف پيامبران, موانع بازداشتن انسان از حركت به سوى خدا, راه و روش پيامبران و طاغوت ها, حركت توحيد در مثلث ايمان و هجرت و جهاد, ماجراى نزول آيه نبأ, تأملى بر آيات سوره كهف, واژه كرامت در قرآن, برترى به سبب فطرت, سود و زيان در سوره عصر, موضع گيرى در برابر فتنه, روز و شب در سوره مزمل, نقش ولايت در زندگى انسان, انسان بين دو محور ولايت خدا و طاغوت, ويژگى هاى جنگ بين حق و باطل, و صحنه هاى ولا و وفادارى در زيارت وارث.
فلسفه تاريخ
محمدمهدى آصفى, مصطفى طباطبائى, قم, مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(ره), چاپ اول, ٢٤٠ص, رقعى
دهمين شماره از مجموعه (در آينه وحى) مشتمل است بر مباحثى در خصوص فلسفه تاريخ كه با استناد به آيات قرآن تدوين گرديده است. گفتنى است اين علم درباره قانون بندى تاريخ و به دست آوردن رابطه هاى بين حوادث و تاريخ است و نگارنده خاطرنشان مى سازد كه قرآن كريم, جريان تاريخ را براساس سه ركن (قانون عليت, اراده انسان و مشيت خداوند) ميسر مى داند, وى در ادامه مطالبى از اين دست را بازگو مى كند: سنت هاى خداوندى, رابطه عمل و جزا در سنت هاى خداوند, اراده انسان و ضرورت قانون عليت, نظريه امر بين الامرين در خصوص اختيار انسان, آثار تربيتى اعتقاد به توفيق خداوندى, صراط مستقيم صراط آخرت, گذرگاه هاى صراط, نقش امام در زندگى انسان, و معرفى نمونه هايى از نقاط مشترك برنامه هاى الهى كه از آن جمله است و يگانگى منبع و گزينش, يگانگى تشريع و قانون گذارى, يگانگى در پاكى و راستى, يكى بودن تلاش ها و سختى ها, يكى بودن سرانجام و عاقبت, و يكى بودن بشارت ها و تصديق ها.
فقه الحدث و نقدالحديث: روش شناسى نقد و فهم سنت
داود سليمانى, تهران, فرهنگ و دانش, چاپ اول, ٢٦٦ص, وزيرى.
اين كتاب در خصوص (اصول و قواعد نقد فهم حديث) در هشت فصل تدوين گرديده است: فصل اول مشتمل است بر جايگاه حديث و اهميت فهم آن كه با استناد به آيات و روايات نگاشته شده است. فصل دوم به تعاريف و روش شناسى فقه الحديث و نقدالحديث اختصاص يافته است. در فصل بعد, نسبت فقه الحديث و نقدالحديث با درايه الحديث, بررسى گرديده و در ادامه به فحص درونى حديث به منظور نقد و فهم آن و آشنايى با عوامل مؤثر بر فهم حديث پرداخته شده است. فحص بيرونى حديث عنوان بخش ديگرى از كتاب است. در اين بخش با توجه به اهميت معيارهاى نقد و فهم حديث, معيارهايى نظير قرآن, سنت, عقل, حس و مشاهد, تاريخ و سبب ورود حديث و نقش اين معيارها در نقد و فهم حديث به تفكيك و با ذكر مثال هايى مشروح, بيان گرديده است. كيفيت نقل حديث از جهت منقول نه ناقل, اقسام مصطلحات حديثى مأخوذ از متن حديث, راه هاى رفع تعارض از احاديث مختلف از ديگر مباحث كتاب به شمار مى رود. در مبحث اخير, اسباب اختلاف حديث, بحث تعادل و تراجيح و كيفيت جمع بين ادله و احكام احاديث متعادلين و غير متعادلين بيان شده است.
اخلاق و تعليم و تربيت
آداب زندگى اسلامى (دفتر اول, شامل مكارم الاخلاق)
حسن بن فضل طبرى (قرن ششم هجرى)
به اهتمام و ويرايش: عبدالرحيم عقيقى بخشايشى, قم, دفتر نشر نويد اسلامى, چاپ اول, ١٣٨٥, ٤٩٠ ص
درباره اخلاق و آداب معاشرت و زندگى, كتاب هاى گوناگونى به رشته تحرير درآمده است كه از معروف ترين آنها احياء علوم الدين غزالى, المحجة البيضاء فيض كاشانى و جامع السعادات نراقى مى باشد. يكى از قديمى ترين آنها كتاب مكارم الأخلاق حسن بن فضل طبرسى فرزند برومند صاحب مجمع البيان است. او كه در خاندان عالى تربيت يافته بود كتاب ارزشمندى با توجه به روايات و آيات قرآن درباره اخلاق و رفتار رسول خدا و ائمّه هدى و برخى از خواص ّ ادويه و گياهان و غيره نگاشته است. اين كتاب با مقدمه و پيشگفتار جامع جناب عقيقى در معرفى موضوع و مؤلّف همراه است و با حروف چينى چشم نواز به چاپ رسيده است.
آداب زندگى اسلامى (دفتر دوم, شامل حلية المتقين)
علاّمه مجلسى, به اهتمام: عبدالرحيم عقيقى بخشايشى, قم, دفتر نشر نويد اسلام, چاپ اول, ١٣٨٥, ٥٠٤ ص, وزيرى
حلية المتقين, تأليف علامه مجلسى (ره) مشهورتر از آن است كه نياز به معرفى داشته باشد. اين كتاب همانند مكارم الاخلاق طبرسى درباره اخلاق, رفتار و معاشرت و زندگى فردى و اجتماعى است و چون مطالب آن پيرامون مستحبات و مباحات مى باشد به اصل مطلب بسنده شده و با حذف اسناد, فقط متن روايات آورده شده است. جناب عقيقى جهت استفاده بهينه خوانندگان, آن را با ويرايش شايسته به چاپ رسانده است.
تاريخ و شرح حال
تشيع
هاينتس هالم, مترجم: محمدتقى اكبرى, قم, اديان, چاپ اول, ٣٩٦ص, رقعى.
نگارنده در آغاز اين پژوهش, از منشأ به وجود آمدن شيعه سخن مى راند. به تصريح وى: (براى ذكر منشأ گسترش جداگانه تشيع, اصطلاح انشعاب را بى ترديد مى توان به كار برد. امت صدر اسلام در اثناى مشاجره بر سر اقتدار واقعى و تعيين رهبر دينى ـ سياسى بر حق خويش (امام) گرفتار انشعاب شد. لكن, وقتى گروه عقب زده شده به ناچار, به موضع مخالف رانده شد, در اندك زمانى در آن ويژگى هايى خاص فراتر از علت اصلى اين شكاف پديد آمد كه عبارت بودند از: پيوندى خاص با اوليايشان كه همان امامان بودند, سنن شرعى آنان كه از امامان اقتباس كرده بودند, اعمال عبادى خاص در دين, اعياد ويژه و زيارتگاه هايشان, رسوم مذهبى خاص و سرانجام روحانيتى كه منحصر به شيعه است).
وى در ادامه از عقايد فرق مختلف شيعه اعم از شيعه اماميه يا دوازده امامى, شيعه غالى, اسماعيليه, يا هفت امامى و زيديه, سخن مى راند مى افزايد: (تفاوت هاى موجود ميان شيعيان و اكثريت مسلمانان ـ سنيان ـ چندان زياد نيست كه تشيع داوزده امامى يا هفت امامى را بتوان دين هاى جداگانه اى به حساب آورد. از سوى ديگر معلوم نيست آيا گروه هايى مانند نصيريه (علويون) و دروزى ها و… را كه شيعيان آنان را به عنوان غالى از خود رانده اند. بتوان متعلق به اسلام دانست).
تاريخ الشيعه بين المورخ و الحقيقه
نورالدين هاشمى, قم, دفتر آيت الله العظمى سيدعلى حسينى سيستانى, چاپ اول, ١٧٦ص, رقعى.
پژوهشى است درباره تاريخ شيعه و نقد روايات تاريخى و روش مورخان اهل سنت. نويسنده معتقد است بسيارى از مورخان مانند ابن كثير و ابن تيميه به تحريف تاريخ پرداخته و حوادث صدر اسلام و مسائل مربوط به حضرت على(ع) و شخصيت هاى شيعى را با غرض و گرايش هاى ضد شيعى خود تحريف نموده اند. كتاب در شش فصل جوانب اين تحريفات را نشان مى دهد و با طرح موضوعاتى چگونگى دستيابى به حقيقت شيعه را از خلال روايات تاريخى مهيا مى سازد. بحث پايانى درباره ولايت و انديشه سياسى شيعه مى باشد.
شهداى صدر اسلام و شهداى كربلا
سيد على اكبر قرشى, قم, دفتر نشر نويد اسلام, چاپ اول, ١٣٨٥, ٢١٢ ص, وزيرى.
كتاب هاى متعددى درباره شهداى صدر اسلام به ويژه شهداى كربلابه رشته تحرير درآمده است كه از جامع ترين آنها ابصار العين فى انصار الحسين (ع) از مرحوم شيخ محمد سجادى (م ١٣٧١) و كتاب انصار الحسين از محمد مهدى شمس الدين لبنانى مى باشد. اين كتاب با بهره گيرى از آن دو به اختصار شهداى صدر اسلام و شهداى كربلا را كه در مجموع ١٤١ نفر هستند, معرفى كرده است. مزيت اين كتاب, ارائه منابع مى باشد.
فوائد رضويه در شرح حال علماى جعفريه
حاج شيخ عباس قمى, با ويرايش و كوشش: عبدالرحيم عقيقى بخشايشى, قم, انتشارات نويد اسلام, ٩١٢ ص, وزيرى
تراجم و زندگى نامه ها از معارف عبرت آموز و شيرين تاريخ نگارى اسلامى است. كتاب هاى متعددّى در اين عرصه ارائه شده است و در عالم تشيع مى توان از روضات الجنات خوانسارى, اعيان الشيعه سيد محسن جبل عاملى, رجال مامقانى و… نام برد. كتاب فوائد رضويّه با توجّه به اخلاص و صفاى مؤلّف يكى از كتاب هاى جالب تراجم شيعه مى باشد كه در آن شرح حال ١٢٠٠ تن از علماى جعفريه به تفصيل يا اجمال معرفى شده است. اين كتاب كه مورد علاقه علما و فضلا بوده است, به سبب چاپ هاى نامطلوب چندان مورد توجّه قرار نمى گرفت. اخيراً اين كتاب با ويرايش و تصحيح ادبى به چاپ رسيده است و مزيّت آن ضمن شماره گذارى افراد, عكس ها و تصاوير ناب و تاريخى هم بر آن افزوده شده است كه مى تواند توجه اهل علم و فضل را برانگيزد.
يادنامه استاد على اكبر غفارى
تهيه و تنظيم: على شريفى, تهران, رايزن, چاپ اول, ١٥٠ص, رقعى
اين مجموعه در آغاز نگاهى است به زندگى و آثار استاد على اكبر غفارى, از خادمان قرآن و اهل بيت(ع) و از افراد برگزيده در دومين همايش چهره هاى ماندگار. بخش دوم كتاب به مقالات و سخنرانى هاى علمى شخصيت هاى مختلف درباره استاد, اختصاص يافته است. در مطلع اين بخش براى آشنايى بيش تر خوانندگان با انديشه هاى استاد, دو مقاله قرآنى, از وى آورده شده است. خاطرات شاگردان از استاد, آثار علمى استاد و مقالات درج شده درباره استاد در مطبوعات به انضمام تصاويرى چند, ديگر بخش هاى كتاب را تشكيل مى دهد.
گفتنى است مرحوم على اكبر غفارى به سال ١٣٠٣ هـ. ش در تهران در خانواده اى متوسط و مذهبى به دنيا آمد. وى پس از اتمام تحصيلات ابتدايى, به تحصيل دروس مربوط به تفسير قرآن روى مى آورد. وى يك دوره كامل تفسير قرآن را از محضر مرحوم آيت اللّه سيد كاظم گلپايگانى فراگرفت و در كارهاى علمى و فرهنگى از خدمت استاد فقيد سيدجلال الدين محدث ارموى بهره برد. شخص ديگرى كه تأثيرش در خدمات و آثار مرحوم غفارى در زمينه تحقيق, مقدمه نويسى, تعليق و… بسيار آشكار است, مرحوم علامه ميرزاابوالحسن شعرانى است. وى هم چنين با مرحوم علامه طباطبايى و علامه امينى نيز آشنايى و همكارى داشت. حاصل تحقيق, تعليقات و تصحيح وى به جا ماندن بيش از پنجاه عنوان كتاب (حدود ٢٥٠ جلد) است. وى براى پيشبرد فعاليت هاى تحقيقاتى خود, انتشارات صدوق را بنيان گذارى كرد كه منشأ خدماتى ارزشمند در عرصه احياى متون كهن, اسلام و نشر كشور گرديد. وى سرانجام پس از هشتاد سال زندگى در مورخ ٦ آبان ١٣٨٣ درگذشت.
تعزيه در عراق و چند كشور اسلامى: مطالعه اى در خصوص ارزش هاى ادبى, اجتماعى و سياسى تعزيه
عباس خدوم جميلى, مترجم: مجيد سرسنگى, تهران, فرهنگستان هنر, چاپ اول, ٨٨ص, رقعى
نويسنده در تحقيق حاضر بر آن است تا زمينه هاى اجتماعى, سياسى و ادبى تعزيه را در عراق و چند كشور اسلامى ديگر بررسى كند. اين رساله شامل دو بخش اساسى است. در بخش نخست, محقق به تعزيه و ريشه پيدايش آن ـ به ويژه تأثير عزادارى هاى محرم بر شكل گيرى تعزيه در عراق و چند كشور اسلامى(از جمله ايران, پاكستان, لبنان, بحرين و هند) پرداخته است. ضمن آن كه بررسى تعزيه و نمايش هاى قرون وسطى در اروپا فصل پايانى بخش اول را تشكيل مى دهد. كتاب حاضر ترجمه بخش نخست اين رساله است (بخش دوم به موضوع تأثير مصيبت كربلا بر نمايش و شعر مدرن عرب اختصاص دارد).
در قسمتى از كتاب مى خوانيم: (شيعيان در حراست از هويت خود, هم از نظر ايدئولوژيك و هم از جنبه سياسى, ماه محرم را فرصتى براى اظهار عميق ترين احساساتشان نسبت به فرزندان على (ع) مى دانند. صرف نظر از منشأ و علت هاى واقعه كربلا, تعزيه در طى مسير حيات خود با سرنوشت هاى گاه متضادى روبه رو شده است. نكته هاى اساسى اين است كه حكومت هاى مختلف همواره تأثيرى مهم در اجرا يا تعطيلى تعزيه داشته اند. در دوران مأمون, خليفه عباسى, براى مدت زمان كوتاهى اجراى عزادارى محرم رواج داشت. پس از اين, متوكل عباسى عزادارى هاى نمايشى و نمادين را تحريم كرد. متوكل كسى بود كه نه فقط دستور داد مزار امام حسين(ع) و ساير منازل مسكونى اطراف اين مزار را تخريب كنند, بلكه به فرمان او تمامى منطقه ياد شده به كشتزار تبديل شد. با وجود تمام سخت گيرى ها و مخالفت ها, شيعيان هرگز از كار خود بازنايستادند و يادآورى مصيبت حسين(ع) را از هر طريقى پى گرفتند, به شكلى كه اين عمل در سراسر جهان اسلام بسط يافت).
چهره هاى ماندگار: دكتر عليرضا فيض
به اهتمام: محمود اسعدى, تهران: روزگار, جهان فرهنگ, چاپ اول, ١٦٠ص, رقعى
اين كتاب كه به مناسبت برگزارى همايش چهره هاى ماندگار (در ١٩ مهرماه ١٣٨٠) تدوين گرديده, به معرفى (استاد على رضا فيض) ـ از مجتهدين معاصر ـ با نگاهى بر زندگى و آثار ايشان, اختصاص يافته است. گفتنى است وى به سال ١٣٠٤هـ. ش در شهر قم به دنيا آمد و پس از گذراندن دوره متوسطه, به مدت پانزده سال به فراگيرى دروس حوزوى از جمله درس سطوح و خارج فقه و اصول مشغول شد. سپس به مدت دو سال در نجف اشرف سكنى گزيد و از حوزه درس خارج فقه آية اللّه حاج شيخ محمدكاظم شيرازى و درس خارج اصول آية اللّه سيدابوالقاسم خويى بهره مند گرديد و سرانجام به اخذ درجه اجتهاد در فقه و اصول مفتخر گرديد. وى افزون بر استادى و مديريت گروه فقه و مبانى حقوق اسلامى دانشگاه تهران, سمت هاى علمى ديگرى نيز داشته است كه از آن جمله است. عضويت در مجمع التقريب بين المذاهب الاسلاميه, عضويت در فرهنگستان علوم (در بخش علوم انسانى), رياست امتحانات طلاب اهل سنت و عضو هيأت برنامه ريزى و تنظيم برنامه هاى دروس دانشكده هاى الهيات و غيره براى دوره هاى كارشناسى, كارشناسى ارشد و د كترى. از جمله تأليفات او مى توان به حقوق جزاى خصوصى اسلام و حقوق جزاى عمومى اسلام اشاره كرد. از ديگر كارهاى علمى وى عبارت اند از ترجمه كتاب الديه بين العقوبه و التعويض, تأليف كتاب مقارنه و تطبيق, تأليف و تنظيم لغت نامه دهخدا و تأليف كتاب ويژگى هاى اجتهاد و فقه پويا.
مجموعه ها
مجموعه مقالات فارسى كنگره بين المللى علامه شرف الدين
تهيه كننده: كنگره بين المللى علامه شرف الدين, قم, پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامى, چاپ اول, ٥٠٤ص, وزيرى
مجموعه حاضر جلد سوم از مجموعه مقالات كنگره بزرگداشت علامه شرف الدين است كه به بررسى ابعاد مختلف انديشه, شخصيت و آثار وى پرداخته است. در ١٨ مقاله اين مجموعه علاوه بر شناسايى مشخصات فكرى شرف الدين و روش كلامى و حديثى وى تلاش هاى او براى تقرب ميان مذاهب را هم ذكر نموده اند. آثار علامه شرف الدين عموماً در اثبات خلافت و امامت على(ع) و فضايل اهل بيت است; با اين حال به جهت رويكرد و نگرشى كه در آثار خود به كار گرفته در وحدت اسلامى هم نقش اساسى دارد.
گنجينه هاى بهارستان (مجموعه ١١ رساله در علوم قرآنى)
به اهتمام: سيدحسين مرعشى, تهران, كتابخانه موزه و مركز اسناد مجلس شوراى اسلامى, چاپ اول, ٧٠٨ص, وزيرى
اين مجموعه مشتمل بر متن يازده رساله در علوم قرآنى شامل وقف و ابتدا, رسم الخط, تجزيه قرآن و سوره هاى مكى و مدنى است كه عبارت اند از: عجايب القرآن/ ابن الجوزى; مختصر ما رسم فى المصحف الكريم/ اسماعيل بن ظاهر عقيلى مصرى; ارجوزه فى السور المكيه و المدنيه/ محمدبن ايوب تاذقى; رموز مصاحف/ عثمان بن محمد شاه غزنوى; نهل العطشان فى رسم احرف القرآن/ طاهربن عرب اصفهانى; الوقوف و الفوائد/ حسين بن محمد; رساله فى كتابه المصحف; ترجمه و شرح قصيده عقليه اتراب القصائد; ارجوزه فى معرفه الوقوف; معرفه المقارى; رساله فى عد الاى و السور المكيه و المدينه. گفتنى است مؤلفان پنج رساله اخير ناشناخته اند.
برگزيده مقالات معارف اسلامى: از شهريور ١٣٤٥ تا شهريور ١٣٥٧
محمدعلى خسروى, صائن. چاپ اول, ٥٤٤ص, جلد اول, وزيرى
مجموعه حاضر, مشتمل است بر مقالات برگزيده فصل نامه معارف اسلامى ـ از نشريات تخصصى كه از شهريورماه ١٣٤٥ تا شهريورماه ١٣٥٧ منتشر گرديده است. مقالات با موضوعات مختلف عرفانى, فلسفى, كلامى, قرآنى, تاريخى, رياضى, ادبى, فقهى, و علوم جغرافيا تدوين شده است. پاره اى از مقالات عبارت اند از: قرآن و تاريخ/ آيت اللّه ابوالحسن شعرانى; رؤيت هلال/ آيت اللّه ابوالحسن شعرانى; بقاع متبركه مازندران/ محمدتقى دانش پژوه; علم نجومى عربى و اسلامى/ ترجمه احمد آرام; تأثير مولوى در ادبيات غربى و شرقى/ آنه مارى شميل; ازكيمياى جابر تا شيمى رازى/ سيدحسين نصر; فلسفه قديم ايران و اهميت امروز آن/ هانرى كربن; وحدت وجود/ سيدمحمد كاظم عصار; امام زاده اسماعيل اصفهان/ لطف الله هنرفر; اوضاع اقتصادى در قلمرو خلافت عباسى/ ا.آ.بليايف.
برگزيده مقالات معارف اسلامى: از شهريور ١٣٤٥ تا ١٣٥٧
محمدعلى خسروى; تهران, صائن,چاپ اول, ٥٢٠ص, جلد دوم, وزيرى
مجموعه حاضر, حاوى مقالات ديگرى از فصل نامه معارف اسلامى تحت پاره اى از اين عناوين است: تسويه يا تفضيل در حقوق اسلامى/ سيدمحمدعلى امام شوشترى; محى الدين ابن عربى/ سيد بسط حسن رضوى; وقف نامه بارگاه محمودكيا/ محمدتقى دانش پژوه; تأويل قرآن و حكمت معنوى اسلام/ هانرى كربن; فهرست كتيبه هاى تاريخى در آثار باستانى اصفهان/ لطف ا للّه هنرفر; تصوف و تأثير آن در موسيقى/ سيدحسين نصر; آغاز و ارتقاى نهضت فتوت اسلامى/ محمد رياض خان; قنوت/ محمدرياض خان; سكه هاى حضرت رضا(ع)/ ملكزاده بيانى; مناقب بديع اهل بيت(ع) در اشعار اقبال لاهورى/ محمد رياض خان و نوروز در ادبيات عرب/ حسين على محفوظ (فيروز حريرچى).
مجله هاى پژوهشى
الاجتهاد و التجديد
السنة الثانية, العدد السابع, صيف ٢٠٠٧ م, ١٤٢٨ هـ.
معايير الاجتهاد و مفهوم الأعلميّة; حق التشريع بين الأحادية و التعددية, هل النبي و أهل البيت مشرّعون أم مبلغون؟; الفقه الدستوري في الاجتهاد الشيعي, دراسة تطوّرية مقارنة; مبدأ منع استغلال الحق في الشريعة الاسلاميّة, تنظير فقهي و قانوني مقارن; طهارة الانسان في الإسلام, قراءة نقديّة في نظرية نجاسة غير المسلم; بلوغ الأنثى, دراسة الإسلامي بعد الإمام الشافعي, دراسة في التطوّر و التحوّلات و المناهج; حلق اللحية في الشريعة, دراسة تقويمية في نظرية التحريم; القراءة الغربيّة لفريضة الأمر بالمعروف و النهي عن المنكر في الفكر الإسلامي.
بيّنات
سال چهاردهم, شماره چهارم, زمستان ١٣٨٦
فاطميات (ساختاردهى مجدد بانوى بزرگ, به ذهنيت قرآنى امّت); تجلى قرآن در رفتار حضرت فاطمه(س); حضرت فاطمه زهرا(س) و قرآن; فاطمه(س) مفسر آيات الهى; تفسير سوره كوثر; آيه تطهير و جايگاه حضرت زهرا(س) از ديدگاه اهل سنت; بانوى برتر (كاوشى در شخصيت بانوى اسلام); زهره زهرا(س); پژوهشى در مصحف حضرت فاطمه(س); مرجع شناسى حضرت زهرا(س) و قرآن.
بانوان شيعه
سال چهارم, شماره ١٣ و ١٤, پاييز و زمستان ١٣٨٦
مبانى فكرى جريان هاى مذهبى معاصر و تأثير آن در نحوه نگرش به مسائل زنان; تجارت زنان و كودكان از ديدگاه فقهاى شيعه و بررسى علل و اهداف آن; سيرى در سيره تربيتى و شخصيت اخلاقى و علمى بانو مجتهد امين رحمه اللّه; سازمان هاى غيردولتى شيعى در آفريقا و نقش آنها در توسعه جايگاه فرهنگى و اقتصادى زنان; مناسبات اقتصادى و روابط شغلى حضرت خديجه عليها السلام با پيامبر اكرم صلى على عليه و آله; خرافه باورى پيرامون زن; تأثير جنسيت بر چگونگى اعمال كيفر; غدير: هجرت, بيعت و روايت بانوان; تنظيم خانواده و مبانى مشروعيت آن از ديدگاه علماى اماميه.
پژوهشهاى قرآنى
سال سيزدهم, شماره پنجاه و يك و پنجاه و دو, پاييز و زمستان ١٣٨٦
ويژه قرآن و حجاب; رابطه حجاب و عفاف; قرائت هاى نو از آيات حجاب; قرآن و فلسفه حجاب; حجت يا حجاب; واژه شناسى عفاف و حجاب; حجاب, حق شخصى ـ اجتماعى; مفهوم شناسى (تبرج جاهلى); دگرانديشان عرب و اسباب نزول آيات حجاب.
پژوهشهاى اسلامى
سال اول, شماره اول, پاييز ١٣٨٦
انسان در قرآن با نگاهى به عرفان; تجلى معانى و مفاهيم قرآن و احاديث نبوى در ديوان رودكى سمرقندى; تحليل ادبى آيات پرسشى مجازى در گسترش كلام الهى; جايگاه سكوت در تعليم و تربيت; دانش و حقيقت در بينش قرآنى; سيماى امام على(ع) در مفردات راغب اصفهانى; شبهه شناسى تحريف قرآن از ديدگاه خاورشناسان; ضرورت و نقش مطالعات زبانشناسى در پژوهشهاى قرآنى; نگاهى به جايگاه سليم بن قيس در كتابهاى حديثى و رجالى; وحدت گرايى در انديشه علوى به روايت نهج البلاغه.
تاريخ اسلام
سال هشتم, شماره مسلسل ٣٠, تابستان ١٣٨٦
حوزه ى عمومى و خصوصى در انديشه و عملكرد اميرالمؤمنين على(ع); تحليل جامعه شناختى از مراسم و مناسك دينى با تأكيد بر مراسم عاشورا; مثنى بن حارثه شيبانى و نخستين فتوح اسلامى در عراق; نگرشى به ميراث علمى مسلمانان در اسپانيا; علل اقتصادى ناخشنودى بوميان شمال آفريقا از واليان عرب; روابط صفويان و گوركانيان هند; درآمدى بر پاپيروس شناسى و مطالعه مصر در اوايل دوره اسلامى.
حكمت سينوى (مشكوة النور)
سال يازدهم, شماره ٣٨, پاييز و زمستان ١٣٨٦
تبيين تكثر شرايع و راهبردهاى آن در مدينه فاضله فارابى; ابن سينا در چالش با نظريه مثل افلاطون; نظريه افلاك و تأثير آن بر فلسفه اسلامى; تأملى در باب اصالت فلسفه اسلامى; مقامات و تنوع افراد انسان; شيخ اشراق و جريان فلسفه اسلامى; بخت و اتفاق از ديدگاه ابن سينا.
دانش سياسى
سال سوم, شماره پنجم, بهار و تابستان ١٣٨٦
عدالت از ديدگاه امام على(ع); عدالت به مثابه (تعديل); درآمدى بر نظريه امام خمينى(ره) در باب عدالت ملى و بين المللى; گفتمان اصول گرايى عدالت محور در سياست خارجى دولت آقاى احمدى نژاد; مفهوم عدالت در اسلام و غرب; انقلاب اسلامى و تعالى گفتمان سياسى شيعه; اقتصاد سياسى, ديپلماسى كارآمد در نظام جهانى; مبانى, ابزارها و راهكارها; ديپلماسى عمومى و سياست خارجى; پيوندها و اهداف.
دانش پژوهان
سال ششم, شماره ١١, پاييز و زمستان ١٣٨٦
بررسى عقايد اقتصادى آدام اسميت با نگرش اخلاقى; اخلاق اقتصادى از ديدگاه امام صادق(ع); بررسى اخلاق كار در بخش دولتى و خصوصى; اخلاق و حقوق خانواده; عسر و حرج زوجه در چالش با اخلاق زناشويى; حسن معاشرت زوجين; اخلاق در روابط بين الملل از ديدگاه مكتب رئاليسم; رويكرد منتقدانه امام على(ع) به اخلاق كوفيان; رابطه اخلاق و زيبايى شناسى كانت; انقلاب كپرنيكى كانت در علم اخلاق; آداب معاشرت بين همسران از ديدگاه قرآن كريم.
فقه (كاوشى نو در فقه اسلامى)
سال چهاردهم, شماره پنجاه و چهارم, زمستان ١٣٨٦
پيامبر و اجتهاد; شئون پيامبر اسلام و نقش آن در اجتهاد; سنت نبوى در مقابله با تروريسم; پژوهشى در تعداد روزهاى نفاس; شرق شناسى و شريعت اسلامى; مجموعه گفتگوهاى (فقه, حقوق و جامعه); آثار برگزيده; فهرست مقاله هاى سال چهاردهم.
ميراث شهاب
سال سيزدهم, شماره اول و دوم, بهار و تابستان ١٣٨٦
عدى ابن الرّقاع و كهنترين نسخه از ديوان او; درباره حمد و ثناى رشيد وطواط; سواد اطلاعاتى و بررسى آن در كشورهاى مختلف; نسخه هاى عكسى; مقايسه چند رده بندى; نسخه هاى تازه يافته; آثار شيخ طوسى در كتابخانه حضرت آيت اللّه العظمى مرعشى نجفى.
نقد و نظر
سال دوازدهم, شماره اول و دوم, بهار و تابستان ١٣٨٦
تأملى در برهان صديقين به تقرير علامه طباطبايى; اسلام الاهى در عرفان اسلامى; خلود نفس بدون بدن; نظريه امرالاهى; اخلاق محيط زيست; نيچه و نيازهاى انسان معاصر; رويكرد جديد آلستون به معرفت شناسى باور; درآمدى بر جريان شناسى انديشه دينى در ايران معاصر; يك نظريه صورى شده اخلاقى.
نامه پارسى
سال دوازدهم, شماره سوم و چهارم, پاييز و زمستان ١٣٨٦.
سير تحول قصه در فرهنگ اسلامى ـ ايرانى از آغاز تا سقوط بغداد; تمثيل رؤيا و داستان پريان; ادبيات تطبيقى و مسأله معيار; نگاهى به لحن در عروض فارسى; شيوه هاى سخن ورى در مجالس صوفيه; ناصرخسرو شاعرى متعهد: نگرشى به اشعار ناصرخسرو از منظر جامعه شناسى ادبيات; پيشينه مطالعات زبان شناختى ادبيات فارسى; بثّ شكوى و يادمان گذشته در اشعار سيد اشرف الدين گيلانى (نسيم شمال); احوال و آثار باباسيَر.
اخبار
درگذشتگان
شاهدِ حق
استاد علامه دكتر سيدجعفر شهيدى(ره)
روانشاد, زنده ياد استاد علاّمه دكتر سيد جعفر شهيدى, اديب, فقيه, اصولى, مورّخ و متفكر بزرگ و انديشور روزگار ما روز يكشنبه ٢٣ ماه دى ١٣٨٦ زندگى را بدرود گفت. شهيدى با توجه به كمالات علمى, انسانى و منش والاى انسانى ـ الهى, عزت نفس خويشتن بانى, معادباورى و دنياگريزى ـ بارى با توجه به همه اين جهات ـ بى بديل بود. او به سال ١٢٩٧ در بروجرد بزاد و در همان ديار باليد و به حوزه علوم اسلامى زادگاهش گام نهاد و در محضر عالمان آن حوزه ارجمند كه در آن روزگاران به يمن وجود حضرت آية اللّه بروجردى حوزه اى گرم و پر رونق شده بود, دروس ابتدائى, ادبيات و فقه و اصول را تا لمعتين و قوانين از جمله از محضر عمويش مرحوم حاج آقا ابوالفضل مجاهدى فراگرفت(فرزانه پارسا, ص ١٠). آن گاه به حوزه ديرپاى و ارجمند (نجف اشرف) رفتند و در محضر استادان عاليقدر آن ديار با جديت و تلاش و سختكوشى تمام به فراگيرى درس حوزوى پرداختند و به جايگاه والاى (اجتهاد) دست يافتند. استاد به سال ١٣٢٧ به ايران بازگشتند براى ديدارى و آن گاه بازگشت به نجف اشرف (چرا كه از استاد بارها شنيده بودم كه با سوز و گذار مى گفت به هنگام عزيمت به نجف خدمت آية اللّه العظمى بروجردى رسيدم كه خداحافظى كنم از آن بزرگوار, خواستم برايم دعاى سفر بخواند و دعا كند كه در نجف بمانم, زندگى كنم و در وادى السّلام دفن شوم, استاد هماره اين خاطره را با چشمان اشك آلود مى گفت) امّا چنين نشد و استاد به تهران برگشتند. خوب است همين جا و قبل از اينكه نكات ديگرى بياورم, اين خاطره را كه دست كم دوبار از آن عزيز از دست رفته شنيدم بياورم:
به سال ١٣٥٧ براى مدتى جهت تدريس و برگزارى كنفرانس هاى علمى به دانشگاه هاى عراق دعوت شدم. در اين سفر بارها به محضر استاد عاليقدر حضرت آية اللّه العظمى خوئى رسيدم. در يكى از ديدارها عرض كردم, شنيده ام شما از اين بنده و يكى از دوستان دلگير و گله منديد, فرمودند, نه, امّا دلم مى خواست شما همچنان در نجف و در كنار ما مى بوديد. عرض كردم: اكنون هم بر همين باور هستيد؟! فرمودند: بلى. عرض كردم من به ايران مى روم و بر مى گردم و واقعاً مصمّم بودم كه برگردم و آرزوى ديرينه ام را عملى كنم, امّا چون ايران آمدم انقلاب اسلامى اوج گرفته بود و اين امكان از من ربوده شد.
بارى استاد اين آرزو را هميشه بر دل داشتند, امّا انجام نشد, امّا آن حال و هوا, آن روح و جان, آن سير و سلوك در ذهن و زبان و رفتار و گفتار استاد همچنان باقى بود, چون چنين بود و اين واقعِ صادقِ زندگى آن عزيز مى بود, دوست مى دارم اندكى بيشتر در اين موضوع درنگ كنم.
استاد برخلاف برخى از روندگان از سير و سلوك حوزوى كه نمى دانم چرا و شايد براى چه و چهاى پيشين و توجيه موضع پسين به گذشته ها با بى اعتنايى مى نگرند و گاه بدان طعن هم مى زنند, امّا استاد چنين نبودند استاد گذشته خود را دوست مى داشتند و به آن افتخار مى كردند, از دشوارى ها و سختيهاى روزگار تحصيل در نجف با عشق ياد مى كردند و بدان مى باليدند بنگريد:
از هنگام ورود به نجف تا مدتى دراز روزها و شب ها را در تاريك خانه مدرسه قزوينى ها به سر مى بردم. اين كه مى گويم تاريك خانه مبالغه نيست, انبار كوچكى بود در راه پله طبقه دوم مدرسه كه سيدعربى به نام سيدمسلم, گونى زغال و اندكى اثاث خود را در آن نهاده بود. اين انبار دريچه اى به پلكان داشت كه تنها منفذ نور بود. سيدمسلم انبار را خالى كرد و تحويل داد و من آنجا را خانه خود گرفتم. وقتى آن دريچه را باز كردم, آن قدر روشنى به درون مى تافت كه اجسام را تشخيص مى دادم. روزها براى مطالعه به پشت بام مدرسه يا ايوان آن مى رفتم و شب ها از نور چراغ نفتى استفاده مى كردم.)(از ديروز تا امروز, مجموعه مقاله ها و سفرنامه ها, دكتر سيدجعفر شهيدى, ص ٧٣٢, نشر قطره, تهران, ١٣٧٢)
در مقامى ديگر دشوارى هاى آموزش را ياد مى كند و باز هم به عظمت و نيكى:
در آن گرماى نجف كه نمى دانم چند درجه بود, من كه آن وقت درجه نداشتم, ولى همين قدر مى دانم كه آب لوله را كه باز مى كرديم, جوش بود و شب كه مى خوابيدم و يك طرف بدنم را به زمين مى گذاشتم, با حرارت آجر فرش گرم مى شد و عرق مى كرد. وقتى مى غلتيدم, نسيم خنكى پديد مى آمد و به خواب مى رفتم تا طرف ديگر عرق كند. آن مدت دو يا سه دقيقه شايد بيشتر [طول] نمى كشيد. چشم من به خواب مى رفت, باز آن طرف هم داغ مى شد… با نهايت اشتياق هم درس مى خوانديم و من اين را به صراحت مى گويم كه بهترين دوران زندگانى من همان سال هايى بود كه سخت ترين دوران زندگى ام بوده است.)(نامه شهيدى, ص ٢٣)
تعليم, تعلم, شيفتگى, شيدايى, سر از پا نشناختن, يكسر كوشيدن, از بام تا شام جوشيدن و آسايش و آرامش را به هيچ گرفتن, منش و رفتار طالب علمان آن روزگار بود, يا منش و روش طالب علمانى چونان شهيدى آن روزگار بود, بنگريد:
با يك, دو تن از دوستان مى خواستيم شوارق بخوانيم كه كتابى است در علم كلام. عالمى آذربايجانى به نام شيخ صدرا[بادكوبه اى] از فضلاى معروف نجف و در تدريس علم معقول مشهور بود. نزد او رفتيم, متعذر شد كه درس هاى وى فراوان و وقت او اندك است. پس از اصرار, گفت فقط مى توانم يك ساعت به اذان صبح مانده تا اول اذان را براى درس گفتن به شما اختصاص دهم. شاگردان پذيرفتند و درس او مدت ها در چنين وقت, بدون تعطيل ادامه يافت.(از ديروز تا امروز, ص ٧٣٢)
اين همه سخت كوشى, دلدادگى و فرزانگى و زانو زدن و از محضر عالمان بزرگ و بيدار دلى ـ چون آيات عظام سيديحيى يزدى, ميرازحسن يزدى, شيخ عبدالرحيم فيض, شيخ على قوچانى, شيخ محمد دشتى, شيخ صدرا بادكوبه اى, شيخ غلامحسين اردبيلى, سيدمحمود شاهرودى, شيخ على محمد بروجردى, شيخ موسى خوانسارى, سيدعبدالهادى شيرازى, شيخ محمدحسين كاشف الغطاء, شيخ محمدرضا كاشف الغطاء, ميرزا محمدباقر زنجانى, شيخ محمدعلى كاظمينى, ميرزاهاشم آملى و سيدابوالقاسم خويى(فرزانه پارسا, ص ١٢) ـ بهره بردن, از آقا سيدجعفر شهيدى بروجردى عالمى وارسته, فاضلى پيراسته جان و فقيهى دانشور و اصولى و متفكرى خردورز رقم مى زند و انفاس قدسى آنان افزون بر بهره ورى از مصجع مطّهر علوى جانش را از معنويت و كرامت و شيدايى به بالائى ها و والائى ها آكند و مشتعل مى سازد و اين شعله ورى در جانش مى ماند تا آخرين روزهاى حيات و پركشيد به مينوى.
به هر حال شهيدى كه به عشق مولا به نجف پركشيده بود و آرزو مى برد كه در آن ديار زندگى كند و در خاك مشك بويش بيارمد به سال ١٣٢٧ چند روزى براى معالجه به تهران مى روند و در تهران ماندگار مى شوند, در تهران ابتدا در سال ١٣٢٩ به دانشكده معقول و منقول آن زمان مى روند تا سال ١٣٣٢ پس از آن به دانشكده ادبيات وارد مى شوند و به سال ١٣٣٥ ليسانس آن دانشكده را مى گيرند و سال ١٣٤٠ به دكترى نايل مى شوند. استاد همزمان ورود به دانشكده معقول و منقول همكارى با لغت نامه دهخدا را شروع مى كنند و از سال ١٣٣٠ به تدريس در دبيرستان هاى تهران مى پردازند و سال ١٣٣٠ همزمان با تدريس مجله (فروغ علم) را با همكارى روانشاد سيد غلامرضا سعيدى منتشر مى كنند. از سال ١٣٤٢ معاونت سازمان لغت نامه دهخدا را بر عهده مى گيرند و از سال ١٣٤٦ به همكارى با دكتر محمد معين در جهت تدوين فرهنگ بزرگ و گرانقدر او مى پردازند. پس از درگذشت دكتر محمد معين استاد رياست سازمان لغت نامه دهخدا را به عهده گرفتند كه تا پايان عمر بر آن سمت باقى بودند. آثار ارجمند و گرانقدر دكتر سيد جعفر شهيدى را در ادامه همين نوشته مى خوانيد و در مى يابيد كه آن مرد خدا در آفاق گسترده فرهنگ و تمدن اسلامى در جهات مختلفى قلم زده است. در پهنه پهن و گستره گسترده بسيط زمين انسانِ دانشمند و مردان علم و رجال دانش و قلّه ها تخصّص كم نيستند, امّا دانشمند انسان, دانشورانى به معناى واقعى كلمه فروتن و رها شده از خود, پاكيزه خوى و خرافه ستيز بسيار كم هستند و اين گونه كسان مردان مرد هستند و انسان هاى بزرگ و …
بنده ساليانى به محضر آن بزرگوار ارادت و عشق ورزيده ام, چه آن روزگاران كه از نزديك نمى شناختم و از طريق آثار و نگاشته هاى آن بزرگوار به آن عزيز علاقه مند شده بودم و چه پس از آنكه به محضرش بار يافتم و گاه و بى گاه به ديدارش نايل مى شدم و روزگارانى در وزارت نيكمردِ ارجمند حضرت دكتر معين در فاصله هاى كوتاهى در جلسه اى كه بزرگانى از وزارت خانه هاى مختلف با تخصص هاى گونه گون براى موضوعى اجتماعى ـ قرآنى تشكيل مى شد و گل سرسبد آن جمع حضرت استاد شهيدى بود, فرصت همراهى اش را مغتنم مى داشتم. اگر داورى هاى كسانِ بسيارى كه روزگارى طولانى را در محضر آن عزيز از دست رفته بودند گرد آيد, دانسته خواهد شد كه آن چهره والاى روزگار ما حقاً بى بديل بودند. در مقامى چگونگى آشنايى رويارويم را با آن زنده ياد آورده ام كه به لحاظ نكته آموز بودنش اينجا نيز مى آورم:
در سال هاى آغازين تحصيل در حوزه با راهنمايى دوستى انديشور كتاب (چراغى روشن در دنياى تاريك) را از استاد علاّمه دكتر سيد جعفر شهيدى خواندم و پس از آن كتاب ارجمند (جنايات تاريخ) را كه استاد با استوارى و دقت و باريك بينى, دست هاى ناپيدا و آلوده در تاريخ اسلام را نشان داده و نقش آنان را در پديدآوردن جنايات تاريخ برنموده بود. آشنايى بيشتر با آثار استاد و در نگريستن در نگاشته هاى آن بزرگوار ـ كه همه در استوارى, گزيده گويى و باريك نگرى برايم كم نظير مى نمود ـ بر ارادتم مى افزود, امّا استاد را نديده بودم.
پس از انقلاب اسلامى و به سال ١٣٦٢ در جمع كوچك اصحاب مجلّه حوزه از استاد دعوت كرديم تا از خرمن دانش وى خوشه چينيم و از تجربه هاى وى در پژوهش و نگارش بهره گيريم. فروتنى, صفا, صميميت استاد را بارها شنيده بوديم آن روز به عيان ديديم. از استاد خواستيم ابتدا از تحصيل, تعليم و آثارش سخن بگويد و چگونگى گذشت روزگار را در حوزه هاى بروجرد و نجف بازگويد. شگفتا كه استاد سخن گفتن از خود را برنمى تابيد و به اشارتى اندك بسنده مى كرد و چون از روزگار تحصيل در نجف اشرف در جوار مضجع مطهر مولى الموحدين على(ع) ياد كرد, اشك هايش چونان دانه هاى در بر پهنه صورت غلتيد و توان سخن گفتن از استاد را بازستاند. حال خوش استاد جمع كوچك ما را كه شيفته استاد بوديم شيفته تر كرد. آن روز استاد از تاريخ, شيوه پژوهش در آن و … سخن گفت. جلسه با گفتار استاد كه گاه به مطايبه هاى لطيفى آميخته بود بسى شيرين و چشيدنى بود. استاد گاه نگاه هاى سريعى به ساعت مى افكند, فهميديم كه نگران نماز اوّل وقت است. استاد آهنگ حرم مطهر حضرت معصومه(س) را داشتند. تنى چند از دوستان مى خواستند همراه وى شوند, امّا نپذيرفت. شايد مى خواست در تنهايى بر بال هاى خاطره به روزگارانى دور پرواز كند و شايد…
آن آشنايى ـ سپاس خداى را ـ كه ارادتى ژرف از اين بنده و لطفى بزرگوارانه از استاد را به همراه دارد و همچنان ادامه دارد(نامه شهيدى, ص ٧٣٨ ـ ٧٣٩).
شهيدى تربيت شده فرهنگ ارجمند و گرانقدر حوزه هاى علوم اسلامى بود و بهره مند شده از نفس گرم و حياتبخشِ عالمان حوزه نجف در كنار مضجع مطهر اميرمؤمنان(ع) و از اين روى پاك و پاك نگر, عاملِ به فرايض و شعاير دينى (نه در روزگارانى كه اين همه نام مى آورد و نان آن چنان كه افتد دانى, بل به روزگارانى كه اين همه مردانگى مى خواست و استوار گامى و شجاعت و غيرت دينى). استاد دكتر على فاضل ـ كه او نيز در پاك سرشتى و منش انسانى چهره شگفتى بود و به تعبير مطايبه آميز حضرت علاّمه دكتر محمدرضا شفيعى كدكنى آقاى فاضل به قدرى خوب اند و بزرگوار كه از شدت بزرگوارى و خوبى غيرقابل تحمل اند ـ مى فرمودند:
در روزگاران قبل از انقلاب استاد در جمعى حضور مى داشتند, بحث درباره فرودسى بود و شاهنامه, وقت نماز مى شد بدون اندكى تأخير از ميان جمع برمى خاستند سجّاده پهن مى كردند, نماز مى گزاردند و آن گاه به جمع مى پيوستند. گاهى اين جلسات در ماه رمضان مى بود و به اذان مغرب مى كشيد. او باز چنان مى كرد و بر روى سجّاده از كيف سياهى كه داشت اندكى نان پنير و سبزى در مى آورد, افطار مى كرد و به جمع بر مى گشت, آن جمع اهل اين همه نبودند, امّا به او و اين رفتارش نهايت احترام را مى گذاشتند, چون مى دانستند اهل حقيقت است و نه ريا, از درون جانش مى جوشد نه ظاهرنمايى است گذرا و….
در قرآن كريم با لطافتى تنبه آفرين آمده است:
… لايستوى منكم من انفق من قبل الفتح و قاتل اولئك اعظم درجة من الذين انفقوا من بعد و قاتلوا وكلاّ وعداللّه الحسنى واللّه بما تعملون خبير;(حديد, آيه ١٠)
… كسانى كه قبل از پيروزى انفاق كردند و جنگيدند( با كسانى كه پس از پيروزى انفاق كردند) يكسان نيستند, آنها بلند مقام تر از كسانى هستند كه بعد از فتح انفاق نمودند و جهاد كردند و خداوند به هر دو وعده نيك داده و خدا به آنچه انجام مى دهيد آگاه است.
بارى, آنان كه به روزهاى داغ و دريغ, مشت و درفش, سياهى ها و تاريكى ها بر ميثاق الهى ماندند و از راه حق روى برنگرداندند, ديندارى كردند, آنان بس گرامى تر و ارجمندتر و والاترند از آنان كه روزگاران آرامش و آسايش حاكميت حق و استوارى آيين الهى به دين دارى روى آوردند, گو اينكه اينان و آنان هر دو در مسيرى شايسته و بايسته اند. شهيدى چنان بود, در آن روزگارانِ آن چنانى ديندارى كرد, از ارزش ها دفاع كرد, حق مدارى كرد و از فراز آوردن حق ابايى نداشت. اكنون دوست مى دارم اندكى از داورى هاى بسيار همگامان و همراهان او را اينجا بياورم تا دانسته شود كه كى, كى است. آقاى دكتر حسن احمدى گيوى در مقاله اى با عنوان (فضل و فضيلت شهيدى) كه يكسر خواندنى است و بسيار نكته آموز, از جمله نوشته اند:
در قلمرو فضيلت, آقاى دكتر شهيدى اهل اجتهادند نه ادّعا, اهل تواضع اند نه تفاخر; اهل استغنايند نه غنا; اهل سادگى و افتادگى اند نه زرق و برق و دنگ و فنگ…
هرگز از كسى غيبت و بدگويى نمى كنند, دروغ و گزافه نمى گويند, انگ نمى زنند, افترا نمى بندند, بدِ كسى را نمى خواهند, عقيده و رأى خود را وحى منزل نمى شمارند و از انديشه آموختن و خدمت به علم و ادب دمى فارغ نيستند.
ايمان و توكّل, وارستگى و آزادى, همّت بلند و اراده استوار, مناعت نفس و پاكدامنى, خوشرويى و خوشخويى, دوست نوازى و زيردست پرورى, عاطفه و حق شناسى, صميميّت و خيرخواهى, زهدگزينى و بى اعتنايى به دنيا و هرچه در اوست, خطوط اصلى چهره شخصيّت ايشان را ترسيم نموده و اين همه در پرتو تربيت دينى و خانوادگى درست ـ كه هنوز نماز را در وقت فضيلت مى خوانند ـ از ايشان, شخصيّتى ممتاز ساخته است كه همتاى ايشان را با چنين ابعاد و جامعيّتى در جامعه امروز ايران دشوار توان يافت.(نامه شهيدى, ص ٥٠ ـ ٥١)
شهيدى به معناى واقعى كلمه فروتن بود و هرگز اجازه نمى داد كسى از چه وچهاى نام آورِ زندگى او آگاهى يابد, او پدر شهيد بود (شهيد احسان شهيدى) امّا اين را جز خواص نمى دانستند و گاه خواص هم نمى دانستند, او در حوزه هاى علوم اسلامى تا اجتهاد مطلق كوشيده بود و اجازه اجتهاد بلند و بالايى داشت, ولى نمى خواست كسى بداند, او در ابعاد گستره فرهنگ اسلامى چيره دست بود امّا در ديدارهاى بسيارى از او برون افكنى نمى ديدى. او بسيار متعبّد و متشرع و سالك و دائم الذكر بود, امّا اين را جز كسانى كه سال هاى سال مراقب حالات او بودند نمى دانستند يا مگر سفرى و جايگاهى مى بودند كه لاجرم بدان آگاهى مى يافتند; دانشور ارجمند حضرت حجة الاسلام والمسلمين حاج شيخ محمدجواد حجتى كرمانى كه در سفرى همراه استاد بودند, نوشته اند:
به ياد دارم در قالب فعاليت هاى تقريبى مجمع التقريب بود كه با شركت علما و انديشمندانِ شيعه و سنى گردهمايى هايى تشكيل مى شد.
خاطره اى كه از آن سفر دارم مربوط مى شود به مراتب تعبّد و حالات روحانى اين مرد معتقد متهجّد دين باور… سفر ما چند روزى طول كشيد و ما شب و روز با هم بوديم, آنچه از اين سفر به خاطرم مانده است تهجّد دكتر شيهدى بود كه نيمه هاى شب, آهسته و آرام, از بستر برمى خاست و به نماز شب و راز و نياز مى پرداخت و ما كه با شنيدن صداى اذان صبح از خواب برمى خاستيم او را بر سر سجاده مى يافتيم كه سعى دارد, به حالت تنهايى مناجاتش را حفظ كند و نيز سعى دارد كسى متوجه راز و نياز و عجز و لابه اش به درگاه بارى تعالى نشود….
اين حالات مرحوم دكتر شهيدى براى كسانى كه با او چه در سفر و چه در حضر بوده اند و براى همه ما درس هاى گرانبهايى دارد كه بدون هيچ اغراقى از نان شب واجب تر است, به خصوص براى ما عمامه به سرهايى كه در جايگاه رهبرى دينى و هم سياسى جامعه قرار داريم…
دكتر شهيدى با آن كه از لباس روحانيت به در آمده بود, ولى برخلاف تصور ساده انديشانى كه كسانى را تنها به خاطر ريش تراشيده شان تفسيق مى كنند, حال و هوا و ساده زيستى و اخلاص معنويت علماى راستين را كه زاهدان واقعى اند, از دست نداده بود و بلكه از اين جهات بر بسيارى از همگنان برترى داشت….(فرزانه پارسا, ص ٦٤ ـ ٦٥)
استاد چند سال در موسم حج مهمان بعثه مقام معظم رهبرى بودند, در آنجا وجود آن عزيز پر بركت بود و شمع جمع گفتگو با مسلمانان و انديشوران جهان اسلام, همراهى و همدلى با همگان و همراهان و… و دوست فرزانه ما حضرت حجة الاسلام قاضى عسكر مى گفتند:
به سالى از آن سال ها استاد با اشك و اندوه گفتند من جدّم را خوب زيارت نكرده ام, مى ترسم ديگر توفيق بازگشت نداشته باشم, دلم مى خواهد دوباره به مدينه بازگردم, گفتم استاد سفر دوباره در اختيار حكومت است, ما بايد پيشتر نام كسانى را كه به مدينه باز مى گردند به مسئولان عربستان بدهيم و اكنون امكان ندارد, استاد سكوت كردند و رفتند, چيزى نگذشت يكى از استادان آمدند و گفتند آقاى قاضى كارى كنيد آقاى شهيدى برگردند, من براى كارى بر فراز بام رفتم آقاى شهيدى روى به سوى مدينه چنان اشك مى ريخت كه من ترسيدم الآن قالب تهى كنند, تلاش كرديم خداوند توفيق بازگشت ايشان به مدينه را رفيق ساخت.
آقاى دكتر سيدعلى محمد سجّادى از شاگردان استاد كه ساليان بسيار همدل و همراه استاد بودند, در مقاله اى شيرين و خواندنى با عنوان (حالى از آن خوش حال ها) نوشته اند:
پس از پيروزى انقلاب اسلامى در نخستين سفر استادان زبان و ادبيات فارسى به هندوستان ساعاتى چند بنده افتخار هم اتاقى آقاى دكتر را در هتلى در شهر كلكته داشتم. چون استاد جامه دان خويش گشود نخست چيز كه برآورد قرآن و قبله نما بود و اين براى بنده گرچه جالب بود امّا شگفت نمى نمود, زيرا هم انس ايشان را با قرآن مى دانستم و هم الزام ايشان را در نمازگزاردن به وقت. او به اين سنّت سنيّه پايبند است كه پس از نماز صبح حتماً و حتماً بايد قرآن خواند و اگر دزديده نگاه كنى تاريخ ختم قرائت قرآن را در فواصل مشخص يك ماهه در صفحه آخر قرآن هايش توانى ديد. چون قبله نما و تحرّى او را در كلكته ديدم به ياد داستانى از شادروان استاد دكتر سيدحسن سادات ناصرى افتادم كه:
سالى در معيت استاد شهيدى جهت شركت در بزرگداشت و يادمان مرحوم علاّمه طباطبائى ـ قدّس سره ـ به كازرون رفته بوديم. در اتاق من بودم و استاد و تنى چند از مهمانان ديگر. نيمه هاى شب زمزمه اى شنيديم, گمان برديم صبح است برخاستيم. استاد شهيدى نماز مى خواند ما نيز خوانديم و خفتيم, امّا هنوز ساعتى نگذشته بود كه باز هم صداى قرائت برخاست, برخاستيم و دوباره نماز خوانديم. معلوم شد كه استاد را تهجّد بوده است و ما دو بار نماز صبح گزارده ايم يكى نيمه شب و ديگرى بامدادان.
من اقرار ضمنى نماز شب خواندن را از زبان استاد در شوشتر نيز شنيده ام. زمانى كه حجةالاسلام محمدكاظم شيخ برادر بزرگوار حضرت آيةاللّه شيخ شوشترى به مهمانان خويش هديه اى عنايت مى كردند از استاد پرسيدند: نماز شب مى خوانيد؟ سكوت نشان ايجاب بود و عبايى متبرك از مكّه مكرمه به ارمغان آمده نُزلِ ايشان.
در همين سفر بود كه ظاهراً به بهانه سخنرانى در دانشگاه آزاد شوشتر و در باطن براى زيارت حضرت علاّمه شوشترى در معيّت استاد به زيارت رجالى معروف عصر نائل آمديم و مراتب ارادت استاد را به علاّمه شوشترى و محبّت معظم له را به استاد شاهد بوديم, ارادت و محبّتى كه به سال ها پيش بازمى گشت.
*
از شوشتر و كازرون دوباره به كلكته بازمى گردم. بنا بود از كلكته تا (شانتى نكيتن) زادگاه تاگور را در دو ساعت طى كنيم. دو ساعت به هشت ساعت كشيد و همه و همه خسته و كوفته شدند امّا عشق به فارسى و ديدن استادان زبان و ادبيات فارسى هند اين سختى را بر همگان آسان مى كرد. در تاريكى شب كه پرفسور اميرحسن عابدى و پرفسور اظهر دهلوى را ديديم و ديدند و در آغوش كشيدند همه خستگى ها از تن به در رفت. (نامه شهيدى, ص ١٢٢ - ١٢٣)
گفتم ديندارى او آميخته جانش بود, با دگرگونى فضا دگرگون نمى شد و با دگرسانى روزگاران دگر نمى شد, استاد عاليقدر دكتر سيدمحمدباقر حجتى مى گفتند:
در سال ٤٨ و در هنگامه برگزارى كنگره شيخ طوسى در مشهد كه از ايران و جهان عالمان بسيارى شركت داشتند, استاد درخشش ويژه اى داشت. من روز سحرگاهان آهنگ حرم كردم و مى پنداشتم اوّلين كس هستم از ميهمانان كه وارد حرم مى شوم چون به بالاسر رفتم ديدم استاد در حال تهجّد است و اشك مى ريزد, فردا را زودتر راه افتادم و مى پنداشتم آغازينم باز هم استاد بود, حرم, دلدادگى, اشك و آه…هنيئاً لأرباب النعيم نعيمهم.
گفتم شهيدى فروتن بود و اين خاكسارى و فروتنى هم آميخته وجود او, او هيچ گاه فرافكنى و برون افكنى نمى كرد از آقاى دكتر موسوى بهبهانى دانش آموخته ديروز حوزه هاى علوم اسلامى و استاد دانشگاه روزگاران بعد بشنويد كه گفته اند:
من با جناب آقاى دكتر شهيدى متجاوز از سى سال است كه آشنايى دارم و به تدريج ارادت پيدا كرده ام, ولى متأسفانه من فصاحت و ذوقى ندارم كه به اصطلاح آن احساس قلبى ام را آن چنان كه هست بيان بكنم, اما در اين مدت به اين نكته پى بردم كه ايشان بيش از اندازه متواضع هستند و اين تواضع به اين صورت گاهى به ضرر خودشان كه نيست, ولى به ضرر جامعه تمام مى شود, چون بايد شناخته بشوند و زحماتشان معلوم بشود.(نامه شهيدى, ص ٩)
روانشاد دكتر حسين خديو جم ـ كه خود او نيز از عيّاران, پاك سرشتان و پاكيزه خويان بود ـ گفته اند:
آشنايى دورادور من با شما از كتاب جنايات تاريخ بود كه آن وقت ها هنوز دانشجو هم نبودم, فقط مى توانستم بخوانم و بنويسم و مقدارى هم چيزهايى كه در شهرمان رسم بود شب و صبح خوانده بودم, چون روزها كارگر بودم و كار مى كردم و در تهران اولين بار در لغت نامه دهخدا شما را ديدم. ديدم شما با آن عزيزان كار مى كنيد و من باز هم بايد بگويم آنجا هم در حدى نبودم كه بدانم آن كار چقدر بزرگ و سنگين است. نوپائى بودم, ولى آرزو مى داشتم كه روزى بتوانم جزو خدمتگزاران آن جمع باشم. اما يك سؤال كه براى من مطرح هست اين است كه شما در آنجا هر وقت من آمدم هيچ حالتى كه نشان بدهد شما يك شخصيت بزرگ علمى هستيد نبود. چون بعضيها هستند كه هميشه مى خواهند خودشان را بيشتر بنمايانند, اما شما هميشه كنار مى رفتيد و نشان نمى داديد كه كارها را شما مى كنيد. تمام مردم ايران مى دانند مرحوم دكتر معين پنج سال در بستر بود و بيمار بود و مشاعرش كار نمى كرد و شما لغت نامه را با تمام جوانمردى به اتفاق همكارانتان اداره كرديد و اسم او را روى لغت نامه برنداشتيد و حتى اسم خودتان را هم نگذاشتيد تا آنكه آن مرحوم به رحمت ايزدى پيوست. اين همكارى حتى در زمان زنده بودن مرحوم دهخدا هم وجود داشت و آنها كه نزديك تر بوده اند مى دانند كه شك ندارم كه اين از اخلاص و صداقت و گذشت شما بود كه ادامه داديد تا اين كار را به پايان برديد.(نامه شهيدى, ص ١١)
شهيدى به معناى واقعى كلمه دنياگريز بود, قانع بود, خودساخته بود, خويشتن بان بود. كشش ها و جذبه هاى دنيا او را فريب نمى داد و در برابر جست و خيز و فراز و فرود زيبايى هاى دنيا خود را نمى باخت, بنگريد به نوشته آقاى گيوى كه نوشته اند:
… از استغناى طبع ايشان نيز يكى اين است كه در لغت نامه در برابر كار توانفرسا نه حق رياست مى گيرند و نه حق التأليف و به همان حقوق دانشگاهى خود بسنده مى كنند.(نامه شهيدى, ص٥٤)
مطلب ذيل را نيز بخوانيد كه آن را حضرت استاد غلامرضا ستوده در ضمن مقالتى خواندنى آورده اند:
به موجب نخستين قانون خدمت تمام وقت چنانچه اعضاى هيأت علمى در جائى خارج از دانشگاه تدريس و يا تحقيق انجام مى دادند و وجهى بابت آن دريافت مى كردند, پرداخت وجه مى بايست از طريق دانشگاه صورت گيرد و دانشگاه پس از كسر چند درصدى مابقى را به حساب عضو هيأت علمى واريز مى نمود.
نامه اى كه متن آن ذيلاً مى آيد (سال ١٣٥٣) نشانه اى بارز بر تأثير بينش علمى و اخلاقى در روند كار ادارى است:
(معاونت مالى دانشگاه تهران ـ در شهريور ماه سال جارى از طرف پژوهشكده فرهنگستان زبان ادب و فارسى به اين بنده پيشنهاد شده هفته اى چند ساعت تدريس كنم. بنده به علت تمام وقت بودن و نيز تراكم كار متعذر شدم, ولى گفتم هرگاه مايل باشند و رياست دانشكده ادبيات موافقت كنند دانشجويان پژوهشكده مى توانند در جلسه درس دانشجويان فوق ليسانس ادبيات فارسى كه همه ساله در محل كار اين جانب منعقد است شركت كنند. پژوهشكده با اين نظر موافقت كرد و رياست دانشكده هم موافقت فرمودند. اخيراً مبلغ ٦٤٩٨ ريال از طرف حسابدارى دانشگاه به حساب بنده ريخته شده است و اين مبلغ بابت حق التدريس يك ماهه مهر سال تحصيلى جارى اين دانشجويان است كه پژوهشكده به دانشگاه تهران پرداخته و دانشگاه پس از كسر پنج درصد آن مابقى مبلغ را به حساب بنده ريخته است. چنان كه عرض شد اين تدريس در ساعات درس دانشگاه و در حوزه دانشكده انجام مى گيرد. بنابراين به اعتقاد بنده تمام اين مبلغ متعلق به دانشگاه تهران است. خواهشمند است عين عرايض بنده را به استحضار مقام معظم رياست دانشگاه برسانيد, چنانچه از اين توضيحات معظم له باز هم عنايت فرمودند كه بنده از اين مبلغ استفاده كند, اكرامى است كه فرموده اند وگرنه اين مبلغ به دانشگاه برگشت شود و براى ماه هاى ديگر سال دستورالعملى باشد.(نامه شهيدى, ص ٨٤ ـ ٨٥)
اين همه از شهيدى شخصيتى ساخته بود پولادين. از حوادث نمى لرزيد, غم ها او را به زانو در نمى آورد, اندوه ها را هضم مى كرد. همزمان با ناپديد شدن (احسان) فرزند ارجمند استاد, برادر وى نيز زندگى را بدرود مى گويد. چگونگى برخورد با اين دو حادثه غم آجين را حضرت دكتر محمدعلى سجّادى كه ساليان بسيار دراز همدم و همدل استاد بودند به زيبايى به خامه آورده اند بنگريد:
صَبَرْتُ على مالو تحمّل بعضه
جُبالُ سَراةٍ اَصْبَحتْ تتصدّع
مَلَكتُ دموعَ العينِ حتّى رَدَدْتُها
اِلى باطنى فالعين فى القلبِ تدَمَع
در بحبوحه جنگ كلاس درس بر جاى بود, زيرا حضور در كلاس خود جهادى بود. امّا استاد را دو واقعه دردانگيز در يك زمان پديد آمد و دانشجويان ايشان ديدند كه ايستادگى و صبر در بلا كه نشأت گرفته از ايمان است تا چه حدّ با تار و پود وجود استاد عجين گشته است يكى مرگ برادر بود و ديگرى خبر ناپديد شدن فرزندشان احسان در ميدان جنگ. احسان دانشجوى زيست شناسى دانشگاه شيراز بود و در حوزه علميه قم نيز به كسب علم مى پرداخت. استاد اين دو داغ را كريمانه تحمّل كردند و دم برنياوردند و كلاس درس را نيز تعطيل نكردند. شاگردان با سكوت خويش تسليت گفتند و ديده بر پشت پاى دوختند. به ياد ندارم كه ايشان از فقدان فرزند سخن گفته باشند يا كسى خواسته يا توانسته باشد با پرسشى درباره احسان آرامشى مهيب تر از توفان استاد را بر هم زند. تنها در پايان كتاب زندگانى عليّ بن الحسين از او يادى رفته است و بس (عاش حميدا وَمات شهيدا) .
او كه در غم فرزند به گفتن استرجاعى خود را تسليت مى دهد در غم از دست دادن فرزندان روحانى خويش عنان اختيار از دست مى نهد, مى گريد و مى گرياند چنان كه در فقدان اسفناك مرحوم دكتر يداللّه شكرى چنين كرد. آنان كه بودند ديدند و منظومه برخاسته از احساس او را شنيدند كه:
ره سيلاب سرشك از مژگان باز كنيد
سر زخم از جگر غمزدگان باز كنيد
خرمن ماه ز سوز نفس آتش بزنيد
شررش تا به ره كاهكشان باز كنيد
خون ز غم در جگر افسرده و گره بست به دل
گرهش تا كه نيارد خفقان باز كنيد
اشك در ديده و خون در جگر ار نيست كنون
ز تن كوفته بارى ره جان باز كنيد
روزنى تا به طرب گر كه گشاده است هنوز
بنهيد و در غم مويه كنان باز كنيد
شمع ما را چو فلك كُشت ز سقفش به قصاص
حلقه مشعل شعراى يمان باز كنيد
دستبردى سره زد حادثه راهش ببريد
تا كه آن بسته بند حدثان باز كنيد
آن گلى را كه بپروردمش از چشمه جان
از گزند دى و سرماى خزان باز كنيد
آن امانت كه گرفتيد چه كرديد كجاست
به من آريدش و گردن ز ضمان باز كنيد
بارى ار دفتر عمرش نتوانيد گشود
دفتر نوحه آن زنده روان باز كنيد (نامه شهيدى, ص ١٢٤ ـ ١٢٦)
ييك وجه ديگر از ابعاد ارجمند و والاى استاد پاسداشت حرمت حريم ديگران بود, به ويژه استادان, متفكران, عالمان و (قبيله اهل قلم). استاد از حرمت شكنى ها رنج مى برد و از بى حرمتى ها شكوه مى كرد و خود در هر مناسبتى و به هر مقامى بر اين همه پاى مى فشرد و تأكيد مى كرد يك مورد را بياورم.
آهنگ سخن اين است كه نهادهاى انقلابى يا دولت جمهورى اسلامى چه توقعى از استادان مى تواند داشته باشد يا شما چه پيشنهادهايى براى پيشبرد فرهنگ اسلامى داريد و چه توقعى, استاد فرموده اند:
شما مى دانيد كه من از اول آدم كم توقعى بوده ام حالا هم همين طورم توقعى ندارم به خصوص از دستگاه دولتى, دستگاه دولتى چه كارى مى تواند براى من بكند؟ سازمان كشورى كارى را به عهده من گذاشته است و تا آنجا كه مقدورم باشد انجام مى دهم, اما آنها چه كارى مى توانند براى ما بكنند يعنى براى كسانى كه كار تحقيق را به عهده گرفته اند. من اين را در نامه اى به وزارت ارشاد اسلامى نوشتم و هم در جلسه اى كه به مناسبت اعطاى جايزه به كتاب هاى برگزيده سال تشكيل داده بودند, عرض كردم. موضوع نامه اى كه نوشته بودند اين بود كه ما اساسنامه اى تهيه كرده ايم و مى خواهيم به كتابها خوب جايزه بدهيم ( در حدود سى هزار تومان) تا بدين وسيله از محققان تشويقى به عمل آيد. ضمن عرض تشكر از اين كارى كه وزارت ارشاد اسلامى براى نخستين بار پس از انقلاب به عهده مى گيرد و به حق شايسته سپاسگزارى است, قسمتى از پاسخ را با مطالبى كه جنبه طنز و شوخى هم داشت نوشتم ولى در عين حال واقعى هم بود پاسخ دادم. ببينيد در كشورهاى ديگر از محققان چگونه تجليل مى كنند, شنيده ام چون فرهنگ نويس مشهور فرانسه ليتره چهار جلد فرهنگ را به زبان فرانسته تهيه كرد چشمش كور شد و رئيس جمهور فرانسه به منزل او رفت و گفت شما دو چشمتان را از دست داديد, ولى چهار چشم به ملت فرانسه اهدا كرديد. خوب اين يك نوع بزرگداشت است, اما باز شنيده ام در كشور ما وزير انطباعات ناصرالدين شاه مؤلفان نامه دانشوران را در طويله زندانى مى كرد. خوشبختانه از آن دوره هاى ناهنجار گذشته ايم اما بايد بگويم, عالم را با سى هزار تومان يا چهل هزار تومان نمى شود به وجود آورد. شما بياييد براى علما تأمين حيثيتى و مقامى, چه بگويم, هر چه اسمش را بگذاريم آن را تأمين كنيد تا آن محققى كه تحقيق مى كند يا استادى كه درس مى دهد مطمئن باشد كه حيثيتش به ناحق ملعبه اين و آن قرار نمى گيرد, بله يك موقع به حق است, مثل اينكه خداى نخواسته كسى در لباس استادى يا در رشته تحقيق حرمت خود و مردم خود را بازيچه قرار مى دهد, كه البته گمان ندارم چنين كسى در حريم استادى راه يافته باشد ولى اگر باشد بايد او را مجازات كنيم. در جمهورى اسلامى انتظار همه اين است كه علم مكانت خودش را حفظ كند و عالم هم, مقام خود را داشته باشد. خلاصه اينكه ما مى خواهيم حيثيت استاد و دانشجو و محقق از هر جهت محفوظ باشد. بله همه اينها نيازهاى مادى دارند و بايد تا آنجايى كه ممكن است اين نيازها تأمين بشود, ولى بالاتر از نياز مادى, اينها احتياج به تأمين ديگرى دارند كه آن را عرض كرد. (نامه شهيدى, ص ٩ ـ ١١)
سخن گفتن از آن (نادره كار روزگار) در اين وجيزه نمى گنجد. اين بنده اين اندك را به پاسِ ساليان ارادت و عشق به آن پير خردمند خداجوى و لطفِ بسيارى كه در حقم داشتند قلمى كردم, او در حياتِ خويش هرگز اجازه ثناگويى و تمجيد را نمى داد, يادم نمى رود به روزگارى صداى جمهورى اسلامى ايران در ضمن برنامه (سيماى فرزانگان) ساعت هايى ويژه ايشان ساخت كه در پگاه آدينه پخش مى شد و اين بنده نيز در آن برنامه درباره فضل و فضيلت ايشان سخن گفتم, استاد پس از اطلاع از برنامه به رياست صدا, مسئول برنامه و همه كسانى كه در آن برنامه سخن گفته بودند اعتراض بلند بالايى نوشته اند, و صد البته ضمن پاسداشت شخصيت آنان و حفظ حرمت ها… پس از مدتى به حضورشان رسيدم باز هم اعتراض كردند, گفتم استاد من و آن بزرگواران باور اعتقادمان را درباره شما گفته ايم كه طبيعى است نبايد به خاطر اعتقاداتمان مؤاخذه شويم. خدايش رحمت كند كه پاك زيست, نورافشانى كرد, دانش گسترد, شاگردان بسيار تربيت كرد, بر تحريف ها و ناراستى ها فرياد زد, دست هاى آلوده تاريخ ساز را كه در خدمت جبّاران و براى فضيلت ستيزى تاريخ مى ساختند افشا كرد و … اين نگاشته را با قصّه اى پايان مى برم پيشتر آن را با عنوان (قصّه يك ايثار) نوشته ام و نشر يافته است, خواندن اين قصه بسى درس آموز است و چون نوشتم گواينكه بازهم از سوى آن عزيز مؤاخذه شدم, ولى بسيارى خواندند و لذت بردند و بزرگى به من فرمود چون خواندم مدّتى گريستم و براى آن دانشى مرد دعا كردم:
جامعه علمى و پژوهشى دانشگاهى و حوزوى ما با چهره متفكر ارجمند و عالم جليل حضرت استاد دكتر سيد جعفر شهيدى آشناست و نيز اكنون فاضلان, عالمان ما, اهل انديشه و فكر و جستجوگران معارف علوى با ترجمه فاخر, ارجمند, زيبا و استادانه وى از نهج البلاغه كه بارها نشر يافته است همراه اند و آشنا. استاد سال هاى سال كرسى تدريس را بر عهده داشتند و نيز سال هاى سال قلم زده و فرايند آن آموزش و پژوهش صدها و صدها چهره علمى است كه اكنون خود بر كرسى استادى تكيه دارند. و نيز كتاب ها و مقاله هاى بسيارى كه همه و همه با استوارى, شيوايى, گزيده گويى و نقادى (كه از جمله ويژگى هاى پژوهشى استاد است) افزون بر اين كه فرهنگ مكتوب ما را شكوه بخشيده است, هزاران هزار كسان جستجوگر را سيراب ساخته و به كسان بسيار راه نموده و شيوه پژوهش و نگارش آموخته است.
اين قلم هرگز نمى خواهد در اين سطور چهره معنوى و علمى و سلوك فردى و اجتماعى آن استاد فرهيخته را واگويد. يكى بدان جهت كه اين مجال را سزامند و بسنده اش نمى نگرد و ديگر اين كه توان آن را نيز در خود نمى بيند و سه ديگر آن كه از عتاب و خطاب استاد هم ايمن نيست كه هرگز رخصت سخن درباره شخصيت و جايگاه علمى و فكرى اش را نمى دهد.
با اين همه همين اندك را هم از باب (مادح خورشيد مداح خود است) مى نگرد, نه چيز ديگر. بارى, ترجمه استادانه استاد دكتر سيد جعفر شهيدى از نگاه نقادانه و نكته ياب داوران كتاب سال ولايت گذشت و بيشترى امتياز را كسب كرد و به عنوان برترين ترجمه به خامه آمده در بيست سال اخير (در فاصله سال هاى ٥٩ تا ٧٩) شناخته شد.
بانيان و برگزاركنندگان كتاب سال ولايت ٢٤ سكه بهار آزادى را چونان هديه اى براى تجليل و تكريم پديدآورندگان آثار در نظر گرفته بودند كه چون استاد نتوانستند در مراسم شركت كنند خدمتشان فرستاده شد. استاد پس از دو هفته با اصرار فراوان سكه ها را بازگرداندند.
اصرار و تأكيد فايده اى نداشت, استاد از موارد همگون نيز شخصاً استفاده نبرده بودند و به گونه اى و در راهى كه روا مى دانستند (انفاق) كرده بودند. به استاد گفتم پس بفرمايند در چه راهى مصرف شود, نپذيرفتند و فرمودند بانيان مراسم هر تصميمى را بگيرند من حرفى ندارم.
ماه رمضان بود, دهه اول آن. در برابر اصرار من فرمودند: در اين زندان ها گاه انسان هاى محترم و آبرومندى هستند كه به خاطر پنجاه هزار تومان, صد هزار تومان و… گرفتارند, با مسئولان زندان تماس بگيرند و چند نفر را با پرداخت بهاى اين سكه ها براى شب عيد فطر آزاد كنيد, و باز هم تأكيد كردند كه اين يك پيشنهاد است و من اصرار ندارم.
شب را در منزل دوست عزيز و فرزانه ام مهندس حسين آرورى به افطار دعوت بودم, دوست مشتركمان جناب آقاى حاج محمد توسلى از نيكوكاران بازار نيز بايد مى بودند. وى اندكى با تأخير آمد, از وى خواستم كه در كنار من بنشيند چنان كرد. از تأخيرش پرسيدم, گفت: زندان بودم. گفتم: چرا؟ گفت: تنى چند از نيك انديشان و نيك كرداران جمع مى شوند و با فراهم آوردن امكاناتى زمينه رهايى كسانى از زندانيان آبرومند را كه به لحاظ (دَين) گرفتار آمده اند, فراهم مى آورند. گفتم: اللّه اكبر… و از اين حسن اتفاق تكان خوردم و شگفت زده شدم. از پيشنهاد استاد با اين برخورد, چند ساعتى بيش نمى گذشت, جريان را واگفتم. آقاى توسلى گفتند: من تلفن مسئول فرهنگى زندان را مى دهم و شما هماهنگ كنيد. نپذيرفتم و خواهش كردم خود بپذيرند. نهايت پس از مشورتى كه من بايد با پردازنده اصلى اين هديه مى كردم, جريان را به حضرت حجة الاسلام و المسلمين حاج سيد جواد شهرستانى گفتم, ايشان فرمودند اين سكه ها ملك ايشان است, به هرگونه كه صلاح مى دانند عمل كنند.
پس از يك هفته شب ميلاد سبط اكبر حضرت امام حسن مجتبى(ع) در افطارى ديگرى به آقاى توسلى گفتم كه سكه ها آماده است. ايشان گفتند گويا بايد پس از افطار سخنرانى كنيد و در اين مجلس اهل خير و نيكى هستند سخن را به گونه اى طرح كنيد كه بشود از اين جريان بهره بيشترى برده شود. در ضمن سخنرانى جنبه هاى انسانى آموزه امامان (عليهم السلام) به ويژه امام حسن مجتبى(ع) را مطرح كردم و ضمن سخن از سيره آن بزرگواران بر وجهه انسانى آن عزيزان تأكيد كردم و جريان سكه ها را بازگفتم. پس از سخنرانى آقاى توسلى گفتند, اين سكه ها هديه است به پاس ترجمه كلام علوى, مردى بزرگ و استادى برجسته آن را كه به واقع به لحاظ انتسابش به مولا متبرك است ايثار كرده است, ما آنها را به مزايده مى گذاريم…
سخن را كوتاه كنم. در آن جلسه سكه ها به چندين برابر قيمت واقعى آنها در مزايده به فروش رفت و با پول به دست آمده بيست و هشت نفر براى شب عيد فطر با پرداخت ديون آنها به خانه شان برگشتند و در كنار خانواده شان قرار گرفتند. بدين سان ايثار استاد جليل ما به يمن اخلاص و نيت خيرى كه داشتند, به فرايندى چندين برابر آنچه استاد بدان مى انديشيد منتهى و دل هاى كسان بسيارى شاد شد.
استاد آن روز در مراسم نتوانستند شركت كنند. چرايى آن گفتنى و درس آموز است كه مى آوريم. استاد در آن روز با سه تن از شاگردانش كه از راه دور مى آمدند در محل لغت نامه دهخدا وعده داشتند كه از درس استاد بهره گيرند. چون امكان ارتباط و اطلاع نبود, استاد به هيچ روى خلف وعده را روا ندانستند و از شركت در آن مراسم تن زدند. به استاد پيشنهاد كرديم كه كسى را به مؤسسه ياد شده در موعد مقرر با وسيله مناسب بفرستيم تا آنها را نيز به مراسم بياورند كه قطعاً خرسند خواهند شد, اما استاد نپذيرفت و با همه علاقه و اهتمامى كه به شركت در آن مجمع علمى داشتند, از شركت در جلسه بدان جهت كه ياد شد اعتذار جستند.
خدايش رحمت كناد كه پاك زيست, نورافشانى كرد, و چون شمع سوخت و پرتو افكند, انديشيد, پژوهش كرد و با قلم زدن و حقايق را به خامه آوردن به ميراث مكتوب ما جلوه اى دگر بخشيد. والسلام عليه يوم ولد و يوم مات و يوم يبعث حيّا.محمدعلى مهدوى راد
بر ستيغ معرفت
استاد آية اللّه حاج شيخ محمدهادى معرفت, فقيه, اصولى و قرآن پژوه بزرگ معاصر ٣٠/١٠/١٣٨٥ زندگى را بدرود گفت مرجع بزرگى از مؤمنان و شيفتگان علوم قرآن و تفسير را ـ كه او را قله افراشته اين وادى مى دانستند و چهره اى برجسته در تبيين و تفسير حقايق قرآنى و حراست از آموزه ها و فرهنگ آن ـ داغدار ساخت. بانيان آينه پژوهش اكنون در سالگرد آن عزيز از دست رفته اين صفحات را چونان يادنامه اى تقديم روح آن بزرگ مى كند اميد است مفيد باشد و سودمند افتد. در اين ابتدا, زندگى نامه آن بزرگوار است به خامه خودش: زندگى نامه خودنوشت, پس از آن تحليلى است از آن عزيز كه اين بنده رقم زده ام. بخش سوّم كتابشناسى و مقاله شناسى استاد است به خامه آقاى گلستانى از شاگردان استاد.
زندگى نامه خودنوشت استاد
اين جانب محمدهادى معرفت در سال ١٣٠٩ هجرى شمسى در خانواده روحانى در شهر كربلا متولد. پدر: شيخ على فرزند ميرزا محمدعلى از نوادگان شيخ عبدالعالى ميسى اصفهانى از خطباى بنام كربلا در آن دوران بود. پدرم به اتفاق والدين و ديگر اعضاء خانواده اش در سال ١٢٩٠ هجرى شمسى در سن پانزده سالگى از سده اصفهان به كربلا مهاجرت كرد و در سن ٦٣ سالگى سال ١٣٣٨ هجرى شمسى در سن پانزده سالگى از سده اصفهان به كربلا مهاجرت كرد و در سن ٦٣ سالگى سال ١٣٣٨ هجرى. شمسى در كربلا وفات يافت و در ايوان پشت سر بارگاه حضرت ابوالفضل(ع) به خاك سپرده شد. وى دانشمند و خطيبى توانا و مورد احترام مردم كربلا بود. پدران پدرم همگى تا سه از قرن از سلسله جليله روحانيت و علما بوده اند.
مادرم سيّده زهرا دختر سيدهاشم تاجر رشتى بود كه در كربلا متوطن گرديده و در سال ١٣٦٣ هجرى شمسى وفات يافت و همانجا مدفون گرديد.
پدرم مرا در سن پنج سالگى براى سوادآموزى به مكتبى فرستاد كه توسّط شيخ باقر كه از اصفهان به كربلا مهاجرت كرده و نظام جديد تأسيس نموده بود. پس از آن مقدّمات را نزد استاد حاج شيخ على اكبر نايينى و سپس نزد پدرم آموختم. ادبيات و منطق را نزد ديگر اساتيد حوزه كربلا فرا گرفتم و مقدارى هم علوم فلكى و رياضى را تلمذ نمودم.
اساتيد اين دوره عبارتند از: پدر, سيد سعيد تنكابنى (متخصص در تدريس ادبيات عربى), سيد محمد شيرازى (آية اللّه), شيخ محمدحسين مازندرانى, سيد مرتضى قزوينى.
مرحله بعد: فقه و اصول و مبادى فلسفه بود. اساتيد اين مرحله عبارتند از: شيخ محمّد كلباسى, شيخ محمدحسين مازندرانى, پدرم, شيخ محمد خطيب (از علماى بزرگ و مرجع در حوزه), سيد حسن حاج آقامير قزوينى (از علماى بزرگ و صاحب نظر در حوزه و از شاگردان مرحوم آخوند خراسانى), شيخ محمدرضا جَرقويى اصفهانى (از علماى بزرگ و جامع و معقول و منقول و از شاگردان بالواسطه مرحوم شيخ هادى طهرانى) و شيخ محمدمهدى كابلى ـ مقدارى از قوانين الاصول ـ شيخ يوسف بيارجمندى خراسانى (از شاگردان بزرگ مرحوم نايينى و متبحّر در فقه و اصول) كتاب فصول, رسائل و مكاسب شيخ و يك دوره اصول خارج و مقدار زيادى خارج فقه را نزد ايشان گذراندم و چون ايشان از شاگردان اديب نيشابورى بزرگ بوده, مطول را نيز نزد ايشان تعليم يافتم, تمامى اين دوره در حوزه كربلا تا سال ١٣٣٩ ش انجام گرفت.
در اين دوره, در كنار تحصيل به تدريس و تحقيق اشتغال داشتم. در رشته هاى ادبى و علمى و در حوزه هاى تدريس متناسب و در هفته يك بار جلسه دينى براى جوانان داشتم و هر دو با اقبال قابل توجّهى روبرو شد و شاگردان بسيارى تربيت يافتند. همگام با آن, با همكارى گروهى از فضلاى حوزه (سيد محمد شيرازى, سيد عبدالرضا شهرستانى, سيد محمدعلى بحرانى, شيخ محمدباقر محمودى و… ) دست به تأسيس و نشر ماهنامه اى تحت أجوبة المسائل الدينيه زديم و با اعلام: سؤالهاى دينى شما را پاسخگو هستيم, با كمال جدّيت مشغول شديم كه در سطح وسيعى گسترش يافت به ويژه در دانشگاهها و حتى برخى دانشگاههاى بزرگ خارج از كشور با استقبال فراوان روبرو شد, و ساليان دراز ادامه داشت. ضمناً مقاله و نوشته هاى تحقيقى, علمى ـ دينى فراوانى تدوين و انتشار يافت. و برخى از اين مقالات به جهت اهمّيت موضوع سپس به صورت كتاب يا رساله چاپ و منتشر گرديد از جمله: (حقوق زن در اسلام), (ترجمه قرآن: امكان, نقد, ضرورت), (دو فرقه شيخيّه: اسكويى, كريمخانى), (اهمّيت نماز و تأثير آن در حيات فردى و اجتماعى) و غيره. تمامى اينها به زبان عربى روز انجام شده است. و برخى از آنها سپس به فارسى ترجمه شده است. در آغاز سال ١٣٤٠ ش و پس از فوت پدر (قدس سره) براى تكميل تحصيل به همراه خانواده به نجف اشرف مهاجرت نمودم.
هدف اصلى شركت در جلسات درسى فرهيختگان علم و فقاهت بود كه در اين دوران از محضر اساتيدى همچون: سيد محسن حكيم, سيد ابوالقاسم خويى, ميرزا باقر زنجانى, شيخ حسين حلّى, سيد على فانى اصفهانى و اخيراً امام راحل (قدس سرّهم) بهره وافر گرفتم.
آقاى حكيم در طرح و بررسى آراء فقها مهارت و دقت فراوانى داشت و درس ايشان از اين لحاظ داراى امتيازى خاص بود. ايشان به آراء فقهاى سلف همان عنايت و دقت را مى داشتند كه با اقوال معصومين(ع).
آقاى خويى در قوّت بيان و قدرت استدلال و در ضمن رسا و ساده گويى ولى عميق, سرآمد بود, و بحث فقه و نيز اصول را در اندك مدّت ولى با حجمى تناور از مطالب, مطرح مى ساخت و در اين جهت بى نظير بود.
آقاى زنجانى در شرح و بسط دادن مطالب و روشن ساختن ابعاد مسأله با بيانى شيوا و رسا و عميق اختصاص داشت.
آقاى حلّى در طرح اقوال مختلف در هر مسأله و بررسى دلائل و جرح و تعديل آنها مهارت به سزايى داشت و در مباحث فقهى نوآوريهاى فراوانى از خود به يادگار گذارد. شاگردان وى محدود, ولى از ممتازان افاضل حوزه بودند. ايشان شيوه تدريسى بخصوصى داشت: نظر خود را نوعاً بيان نمى داشت بلكه لابلاى نظرات ديگران بدون شاخصه مطرح مى كرد و هرگاه از ايشان درخواست مى شد كه در اين هنگام رأى خود را بيان دارد مى فرمود: به صلاح شما نيست. زيرا هرچه باشد, شاگرد به استاد خودش يك نوع گرايش دارد كه احياناً ناخودآگاه نظر او را راجح مى داند در حالى كه اين گرايش گمراه كننده است و او را از آزاد انديشيدن باز مى دارد.
اين چنين بود كه شاگردانى نيرومند و آزادانديش تربيت نمود (قدس سره).
آقاى فانى, محققى ژرف نگر و توانمند بود و در تربيت علمى شاگرد سعى فراوان داشت.
علاوه بر جلسات درسى روزانه, در روزهاى پنج شنبه و جمعه به اتفاق آقاى رضوانى (عضو هيأت شوراى نگهبان) و آقاى غديرى مسؤول پاسخ در دفتر استفتاءات امام و مقام معظم رهبرى, از اول صبح تا ظهر در خدمت ايشان حضور يافته و به گفتگو و بحث پيرامون مسائل مى پرداختيم كه در اين جلسات مايه هاى علمى فراوانى بدست آورديم.
حضرت امام در طرح كردن آراء بزرگان و گسترش در نقد و بررسى آن ويژگى خاصّى داشت, ايشان بر اين باور بودند ـ و چنين هم تربيت نمودند ـ كه قداست تنها از آن اقوال معصومين(ع) است. آرى اقوال بزرگان احترام دارد نه قداست و احترام آنان در آن است كه به نقد و بررسى آن پرداخته شود نه آنكه تعبداً پذيرفته شود. و با شايستگى لازم به اين كار مى پرداخت و از سؤال و جواب و نقض و ابرام شاگردان استقبال مى نمود و در اين راه شاگردانى نقّاد و روشنگر تربيت نمود. جزاه اللّه خيراً.
در اين دوره مقدارى از فلسفه و حكمت متعاليه را نزد فاضل ارجمند آقاى رضوانى آموختم و در كنار تحصيل در اين مراكز علمى پربار, به تدريس پرداختم. صبحها براى تحصيل و تدريس و عصرها صرفاً براى تدريس اختصاص داشت.
ضمناً از كار تحقيق و نوشتن مقالات علمى غافل نبودم. با گروهى از فضلاى بنام حوزه كه عبارت بودند از: سيد جمال الدين خوئى (فرزند برومند آية اللّه خوئى), سيد محمد نورى. سيد عبدالعزيز طباطبائى, شيخ محمدرضا جعفرى اشكورى, دكتر محمد صادقى (صاحب تفسير), و اخيراً استاد عميد زنجانى, جلسات هفتگى تشكيل مى داديم و پيرامون مباحث و مواضيع مختلف به بحث و تحقيق مى پرداختيم هر كدام در يك رشته, كه اينجانب رشته علوم قرآنى را برگزيدم و پايه تحقيقاتم در اين رشته گرديد. علاوه به نوشتن مقالات و نشر در مجلاّ ت (از جمله مجله اجوبة المسائل الدينيه), كه هنوز ادامه داشت, و تأليف رساله هاى گوناگون از جمله: كتاب تناسخ الارواح, در ردّ نظريه تناسخ كه در آن روزگار شايع بود نگاشتم و در سطح دانشگاهيان در بغداد منتشر گرديد و سپس در ايران ترجمه بر آن افزوده گشت و به نام بازگشت روح انتشار يافت.
و نيز رساله اى در قضاى فوائت (نمازهاى فوت شده) به نام تمهيد القواعد كه بعضاً تقرير درس حضرت استاد آية اللّه خوئى بود, تأليف و چاپ و منتشر گرديد.
و اين اولين نوشته فقهى استدلالى اينجانب مى باشد, كه با اسلوب و شيوه تازه مسائل فقهى را بررسى كرده است.
انگيزه پرداختن به مسائل قرآنى در كنار فقه و اصول آن بود كه هنگام مراجعات و مطالعه براى آمادگى تدريس تفسير, به حقيقت تلخى برخورد نمودم و آن فقدان بحث زنده پيرامون مسائل قرآنى, در كتابخانه فعلى تشيّع بود.
و اين برخورد تلخ از آنجا بوجود آمد كه براى تهيّه مقاله پيرامون مسأله (ترجمه قرآن) به كتابخانه اختصاصى قرآنى مراجعه مى نمودم و در اين زمينه كتابهاى زياد كه برخى در دو مجلد و نيز رساله ها و مقالات بسيار از مصر و غيره در اختيار بود كه دانشمندان معاصر آن ديار نوشته بودند. ولى در حوزه نجف جز يك برگه اعلاميه حضرت آية اللّه شيخ محمدحسين كاشف الغطاء, چيز ديگرى نيافتم و اين امر, گران نمود و مرا بر آن داشت كه در اين زمينه (مسائل قرآنى) بطور گسترده, ديدگاههاى دانشمندان گذشته و حال مكتب را روشن و ارائه دهم كه نتيجه آن تلاش پى گير, ٧ مجلد التمهيد و ٢ مجلد التفسير و المفسرون گرديد كه اين نوشته اخير در واقع تكميل و تدارك مافات نوشته محمدحسين ذهبى مصرى است كه به ناحق, جايگاه تشيّع را در حيطه قرآنى ناديده گرفته است.
در سال ١٣٥١ ش كه حكومت بعث عراق دستور مهاجرت ايرانيان را صادر نمود به اتفاق همسر و فرزندان رهسپار حوزه علميه قم شديم و كتابهاى مهم بويژه دست نوشته ها را با خود آورديم و بقيه كتابها بعداً ارسال گرديد. از بدو ورود به قم, همان شيوه كه در حوزه علميه پيشين (كربلا و نجف) داشتم, ادامه داده شد منتهى در بعد تحصيلى تنها به حوزه درس اصول مرحوم ميرزا هاشم آملى حضور يافته, و بقيه اوقات را به تدريس و تحقيق پرداختم. در بعد تدريس در سطحى بالاتر رسائل, مكاسب, كفايه و سپس تدريس خارج فقه و اصول انجام گرفت ضمناً در مدرسه عالى حقانى كه به سرپرستى مرحوم شهيد قدوسى اداره مى شد و با دعوت ايشان به تدريس مسائل قرآنى بويژه علوم قرآنى كه هنوز به صورت جزوه بود اشتغال يافتم و افرادى كه در كلاس درس شركت مى كردند افرادى شايسته بودند و امروز از رجال نامى شمرده مى شوند.
علاوه بر تفسير و علوم قرآنى, تدريس فقه (مكاسب شيخ) و اصول (رسائل) نيز خواسته شد. در بعد تحقيق در كنار تدريس جدّيت بيشتر بخود گرفت و تحقيقات انجام شده در نجف به طور گسترده و همه جانبه مورد بررسى قرار گرفت و پيشرفت نمود و جزوات التمهيد يكى پس از ديگرى به زيور طبع آراسته گرديد و سال ٧١٣٥ ـ ٨١٣٥ بدو انقلاب شكوهمند اسلامى, مجلد سوم در حال چاپ بود و تا شش مجلد ـ مجدداً ـ به همّت انتشارات جامعه مدرسين به چاپ رسيد.
ضمناً موضوعات مطرح شده در اين كتاب, در حوزه ـ پس از استقرار انقلاب ـ بطور رسمى براى همگان به عنوان مواد درسى اولى مطرح و به تدريس آن در مركز حوزه مشغول شدم و رفته رفته افرادى تربيت شده و رشته هاى مختلف علمى از جمله رشته تفسير و علوم قرآنى در حوزه دائر گرديد و كسانى دست به تأليف و تدريس در اين رشته نمودند و رو به گسترش نهاد, كه امروز ١٤ دانشكده خاص علوم قرآنى در كنار حوزه هاى علمى تخصّصى در سطح كشور دائر است.
در اين زمينه كتابهاى ديگرى به تناسب شرائط روز تأليف نمودم, از جمله كتاب صيانة القرآن من التحريف در دفاع از حريم قرآن و حراست از كرامت آن نوشته شد و آن بدان سبب بود كه يكى از نويسندگان در ديار پاكستان به نام (احسان الهى ظهير) كتابهايى عليه مكتب تشيع و در رابطه با مسائل تحريف نوشت و شيعه را متهم ساخت كه قائل به تحريف مى باشند.
لذا براى دفع اين تهمت و حراست از كيان مقدس قرآن دامن همت بر كمر زده و در مدت شش ماه (١/ صيام ١٤٠٧ ق ـ ٣٠/صفر/١٤٠٨ ق) اين كتاب را نگاشتم و در تاريخ ٢/٨/١٣٦٦ ش به پايان رسيد و تاكنون چند بار به چاپ رسيده و مورد توجه قرار گرفته است. ضمناً دو ترجمه كوتاه و مفصل از آن گرديده و به چاپ رسيده است.
و نيز كتاب التفسير و المفسرون در دو مجلد و ترجمه آن به نام تفسير و مفسران در همين زمينه قرآنى در اختيار پويندگان قرار گرفت.
در زمينه معارف قرآنى مقالات فراوان نوشتم و در مجله و ماهنامه ها به چاپ رسيده و مجموعاً ضمن ٥ مجلد آماده چاپ است. كارى كه اخيراً (از ابتداى سال ٧٩ ش) به آن دست زده و از ويژگى و اهميّت خاص برخوردار است جمع و تنسيق روايات تفسيرى فريقين است كه با همكارى دو گروه ١٠ نفرى از نخبگان حوزه و تربيت يافتگان مدرسه قرآنى در حال پيشرفت سريع است. روايات تفسيرى, جملگى به صورت خام در كتابها عرضه شده و كارى كه فقهاء بر روى روايات فقهى انجام داده اند, بر روى روايات تفسيرى انجام نگرفته و لذا سليم و سقيم به هم آميخته است. براى جداسازى و تعيين سرنوشت نخبه تفاسير روايى با همت دوستان فاضل خويش به اين كار خطير اقدام نمودم, از خداوند مسألت دارم كه توفيق اكمال و اتمام به نحو أحسن مرحمت فرمايد. ان شاء اللّه.
ضمناً مجلد ٧ التمهيد كه ردّ شبهات عليه قرآن است و به نام شبهات و ردود چاپ و نشر شده است.
در كنار كار قرآنى, كار فقاهتى از همان دوران نجف اشرف همگام پيشرفت داشته و دارد و كتابها و رساله هاى متعددى در اين زمينه به رشته تحرير درآمده كه مختصر آن عبارتند از: (تمهيد القواعد), (حديث لاتعاد), (ولاية الفقيه ـ ابعادها و حدودها), (مالكيّة الارض), (مسائل فى القضاء) به زبان عربى و چاپ شده است. (تمام پژوهشهاى علوم قرآنى استاد(ره) اخيراً با عنوان موسوعة التمهيد در ١٠ جلد بوسيله مؤسسه التمهيد نشر يافته است, آينه پژوهش).
و عمل گسترده اى كه در اين زمينه (فقه) از ديرباز به آن مشغول بوده و هستم, نظرات فقهى نوين بر اساس اجتهاد پيشرفته در قرون اخير كه محصول درسهاى خارج فقهى است به ترتيب ابواب فقهى جواهر الكلام و با عنوان شرح و تعليق بر آن, از ابتداى كتاب طهارت تا پايان كتاب ديات, بطور پيوسته و ناپيوسته نوشته و در دست تكميل است, توفيق اتمام آن را بنحو اكمل از خداوند خواستارم.
امروز (سال ١٣٧٩ ش) كماكان بحمداللّه با همان نشاط اوليه و با عنايت پروردگار به امر تدريس به طرز نوين (خارج فقه و اصول و علوم قرآنى) و تحقيق در دو رشته فقه و تفسير بر مبانى مستحكم پذيرفته شده نزد اهل تحقيق به كار خود ادامه مى دهم و پايان كار با خدا است.
انه ولى التوفيق.قم ـ محمد هادى معرفت ١/١٢/١٣٧٩
بزرگداشت عالمان, فقيهان, متفكران, انديشوران و چهره هاى والاى قبيله قلم, پاسداشت علم, فقه و فقاهت, انديشه و فكر, و خردمندى و رادى است. سخن از كسانى كه سالهاى سال از بام تا شام كوشيدند, سوختند و بر شكوه و ارجمندى ميراث مكتوب فرهنگ اسلامى افزودند, سخن از دانش و فضيلت و فرهنگ است. جامعه اى زنده, پويا, خردمند, بزرگ, فرهنگ بان است كه قله هاى افراشته دانش و بينش خود را پاس دارد و بر فقدان دانش مردان انديشور خود مويه كند, حرمت شكنى آن بزرگان بزرگ را برنتابد و در ارجگذارى آن چهره هاى نورانى از هيچ دريغ نورزد.
جامعه اى ايمانى, الهى, انسانى, فرهنگى, خردورزانه و پيامبرپسند است كه علم را ارج نهد و عالم را بستايد و فرايند دانش را حرمت گذارد, على(ع) در تصوير بسيار گويا, زنده و بيدارگر از (جامعه جاهلى) فرموده اند: (بأرض عالمها ملجم و جاهلها مكرم) (نهج البلاغه, خطبه ١); در جامعه جاهلى, عالمان, لجام زده, متفكران, زبان بريده; اهل دانش و بينش و طرح و ارائه دهندگان انديشه نو و پويا, در گمنامى و جاهلان, غوغاسالاران, زوزه آفرينان, شب پرستان دانش ستيز و پاسداران تاريكى (فضيلت سوز) گرامى داشته شده اند و ارجمند, و كسانى كه نان را در فضاى تاريك و ماهى مقصود را از (آب گل آلود) مى گيرند ستوده مى شوند; گويا حكيم طوسى از اين سخن بلند الهام گرفته است كه گفته است:نهان گشت آيين فرزانگان پراكنده شـد نـام ديوانگان
وقتى آيين فرزانگى مى ميرد, و فرزانگان زبان در كام مى كشند و قلم در نيام مى برند و خامه بر زمين مى نهند, روشن است كه جهل چهره مى نمايد و دانش ستيزى مى گسترد و جهل به جاى علم مى نشيند.
اين همه را آوردم تا بگويم سخن از متفكرى بزرگ, قرآن شناسى سترگ و مردى كه ساليان درازى در (سايه سار وحى الهى) روزگار گذراند; يعنى آية اللّه حاج شيخ محمدهادى معرفت, سخن از دانش و بزرگداشت علم و فرهيختگى و فرزانگى است و پاسداشت او, پاسداشت حريم قرآن پژوهان و همه كسانى است كه راه آگاهى, بينش و دانش را پيشه ساخته اند. آية اللّه معرفت, دانش آموخته حوزه هاى ارجمند كربلا و نجف بود; ساليانى در محضر استادان آن دو شهر عزت و شرف زانو زد و از دانش آنان بهره برد, تا به جايگاه والاى اجتهاد دست يافت. اكنون به تحليل ابعاد شخصيتى او مى پردازيم:١. زمان شناسى
مهم نيست كه انسان در چه زمانى حضور دارد, حضورى فيزيكى; يا در چه زمانى نفس مى كشد, راه مى رود, زندگى مى كند و… مهم اين است كه چگونه جاريهاى زمان را درمى يابد, با آنها به چالش مى نشيند, واقع نگرى مى كند و با چه و چهاى پديده هاى شكل گرفته رويارو مى شود. به آثار عالمان بنگريد و ميراث مكتوب فرهنگ و تمدن اسلامى را ورق بزنيد, كم نيست آثار فاخر, استوار, دقيق با استدلالهاى گاه متين, اما بدون توجه به آنچه مى گذرد و بدون نگاه به آنچه جارى است. آنكه طبيعت زمان را درك نمى كند و با جاريهاى زمان انس نمى گيرد, خاستگاه انديشه ها, جريانها و… را درنمى يابد, طبيعى است كه گاه (سكندرى) خورده به زمين مى افتد و تباه مى شود و ديگر گاه تلاش مى كند, ولى ثمره تلاشش, آب در هاون كوبيدن است.
زمان را شناختن, يعنى نيازهاى روزگار را دريافتن, چگونگيها و گرايشهاى مخاطب را فهم كردن و آنگاه قلم گرفتن, همت ورزيدن و با بيان و بنان و با توجه به آن درك نوشتن و… آية اللّه معرفت چنين بود.
نويسنده, محقق, چون زمان و نيازهاى آن را شناخت (كتاب نمى نويسد كه كتاب نوشته باشد) مى نويسد تا آنچه را مى گذرد به چالش بكشد. حضرت آية اللّه سبحانى درباره وى گفته اند:
از مميزات ايشان اين است كه كتاب را براى كتاب نمى نويسد, كه كتابى نوشته باشد خيليها وقت دارند يك كتابى بنويسند, يك اثرى از خود باقى بگذارند نمى گوييم بد است, اما خيلى حسن ندارد, اما اين شيوه در ايشان هست كه خلأها را پر كند, در علوم قرآنى خلأى در كتب شيعه بوده, البته اين خلأ بوده و نبوده [يعنى در ضمن تفسيرها بوده و مستقل نبوده] علوم قرآنى را شيعه در داخل تفسير نوشته, يعنى در ضمن تفسير آورده اند و گاه در مقدمات تفسير… در شيعه يك كتاب مستقل در علوم قرآنى نبود, اين خلأ را الحمدللّه ايشان پر كرد (آفتاب معرفت, ص ٢٩).
حقاً چنين است, التمهيد با نثر استوار, تتبع شايسته, دريافت قوى, نقل و تحليل انديشه ها و ديدگاهها چون چهره نمود, ميدان دارى كرد و محور پژوهشهاى بعدى گشت, و اين يكى از آثار و بركات زمان شناسى آن بزرگوار بود.٢. اخلاص
نيازى به گفتن ندارد, روزى كه آن بزرگوار به سراغ بحثهاى قرآنى رفت, پژوهش در علوم قرآنى, تفسير, و تلاش در آستانه قرآن نه تنها نام نمى آورد و نان به چنگ نمى نهاد, كه آوازه را مى زدود و… قصّه پرغصه تعطيلى درس تفسير آية اللّه العظمى سيدابوالقاسم خويى(ره) تحت فشارِ (فقه مداران) و (اصول گرايانِ) از نيازهاى جامعه بى خبر و سر در لاك خود فرو برده, هنوز كه هنوز است در خاطره ها مانده است. به كنج انزوا نشستن علامه طباطبايى(ره) بلحاظ تكيه نزدن بر كرسى درس فقه و… در پيش ديد همگان است, دردگذارى آية اللّه شهيد مطهرى را بنگريد:
اگر كسى علمش علم قرآن باشد, يعنى در قرآن زياد تدبّر كرده باشد, تفسير قرآن را كاملاً بداند, اين آدم چقدر در ميان ما احترام دارد؟ هيچ! اما اگر كسى كفايه آخوند ملاكاظم خراسانى را بداند, يك شخص محترم و باشخصيتى شمرده مى شود… .
آنگاه آن بزرگوار پس از توضيحاتى نوشته اند:
ييكى از فضلاى خودمان در حدود يك ماه پيش [اين سخنرانى در ٢٧/٧/١٣٤١ ايراد شده است] مشرّف شده بود به عتبات مى گفت خدمت آية اللّه خويى سلّمه اللّه تعالى رسيدم, به ايشان گفتم: چرا شما درس تفسيرى كه سابقاً داشتيد ترك كرديد؟… ايشان گفتند موانع و مشكلاتى هست در درس تفسير, گفت من به ايشان گفتم: علامه طباطبايى در قم كه به اين كار ادامه دادند و بيشتر وقت خودشان را صرف اين كار كردند چطور شد؟ ايشان گفتند: آقاى طباطبايى (تضحيه) كرده اند, يعنى آقاى طباطبايى خودشان را قربانى كردند, از نظر شخصيت اجتماعى ساقط شدند و راست مى گفتند (مجموعه آثار, مطهرى, ج ٢٤, ص٥٣٤).
اين حقيقت تلخ در مراكز علمى ديگر نيز وجود داشت, حضرت آية اللّه العظمى فاضل لنكرانى, هماره تأسف مى خوردند كه نتوانستند بحثهاى قرآنى را پى بگيرند و پس از (مدخل التفسير) كه بحثهايى است از علوم قرآنى و دقيق و ارجمند, نتوانستند به تفسير آيات الهى بپردازند. آن بزرگوار در جمع فاضلان (مركز فرهنگ و معارف قرآن) فرمودند:
تأسف بار است كه در حوزه علميه, كسى كه قرآن را در چند لا مى فهمد جزء فضلاست, اما يك مدرّس (كفايه) در زمره آية اللّه ها مطرح مى شود, و هنوز كه هنوز است وزن قرآن پژوهان در حوزه, متناسب با جايگاه آنان نيست [نقل به مضمون].
اكنون بنگريد كه آن بزرگوار در چنين حال و هوايى و با توجه و تأمل و آگاهى از پيامدهاى آن به (بحثهاى قرآنى) پرداخت, و در جهت زدايش (مهجوريت قرآن) گام برداشت و به تعبيرى, ايشان در اين (اخلاص) و (خودسازى) تا مرز (خودسوزى) پيش رفت. آنان وى را مى شناختند, ترديدى نداشتند كه او بلحاظ فقهى از (اقران) خود هيچ كم نداشت و ميدان مرجعيت براى او كاملاً گشوده بود, اما او گام ننهاد. او خود در زندگى نامه خود نوشتِ خويش به اين حقيقت اشاره كرده است. آرى به اين (حقيقت تلخ) خلأ پژوهشهاى قرآنى با نگاه شيعى اين همه را جانى شعله ور, پيراسته از جذبه ها و كششهاى دنيوى, نام آورى و آوازه گريهاى به ظاهر نيك و… مى خواهد كه بر خود هموار كند. به اين خاطره دقت كنيد:
روزى در دانشگاه علوم اسلامى رضوى, در جمع فاضلان حوزه علميه مشهد و دانشجويان آن دانشگاه كه طلبه حوزه نيز هستند, در حضور وى گفتم: حضرت آقاى معرفت عالمى خودساخته هستند و اندكى درباره ابعاد علمى ايشان سخن گفتم. آن بزرگوار كنارم نشسته بود, آرام, آرام تذكّر مى داد كه سخن را قطع كنم. بالاخره گفتم: ايشان در خودسازى تا حد خودسوزى پيش رفتند در حالى كه از حيث ويژگيهاى مرجعيت از همگنان خويش چيزى كم نداشتند. پس از جلسه, گلايه كردند كه چرا اينگونه سخن گفتم, و از وى تجليل كردم. گفتم: استاد! من عقيده ام را گفته ام, براى اظهار عقيده نبايد كسى مؤاخذه شود و ديگر اينكه بايد طلبه جوانى بداند كه آينده اش را بر اساس ضرورتها و نيازها رقم بزند و نه…
گفتند: من موضوعى را مى گويم كه نمى خواهم در (حياتم) نقل كنيد.
گفتم: عمر شما ان شاء اللّه به بلندى آفتاب باشد, بفرماييد. ايشان فرمودند: (در سالهايى كه بحث مرجعيت داغ شد و بسيارى به ميدان آمدند برخى از همشهريها و برخى كربلاييها كه در كشورهاى حاشيه خليج فارس بودند و قدرت مالى شايان توجهى داشتند, بسيار مراجعه مى كردند و از من مى خواستند رساله بنويسم. بالاخره روزى چند تن از طلاب فاضل را هم همراه كرده بودند و به منزل ما آمدند و اصرار كردند كه من (رساله عمليه) منتشر كنم و گفتند ما هزينه ها را مى پردازيم و شما از شهريه طلاب هم نگران نباشيد. انكار و تن زدن من فايده اى نداشت. به آن فضلا رو كردم و گفتم: اكنون من در حوزه اى وارد بحث شده ام و تحقيق مى كنم كه احساس مى كنم ميدان خالى است. من از ساحت قدس قرآن دفاع مى كنم, احساس من اين است كه اگر قلم را بر زمين بگذارم در اين حد و حدود كسى نيست كه قلم را بردارد, اگر هست بنده حاضرم اين كار را بكنم, اما ميدان مرجعيت خالى نيست, رساله بسيار است و مؤمنان هم براحتى مرجع تقليد خود را پيدا مى كنند و هيچ مشكلى ندارند. به آن فاضلان گفتم: چنين نيست؟ آنها تأييد كردند. ديگران حاضر در جلسه هم ديگر چيزى نگفتند. به هر حال آن بزرگوار با درك درست از نياز جامعه شيعى به پژوهشهاى قرآنى و با (اخلاص) و (پيراسته جانى) كه به او مجال مى داد تا فارغ از چه و چهاى زندگى و فضاى جامعه, به آنچه روا و شايسته و بايسته است بپردازد, در اين راه گام برداشت و آثارى جاويدان پديد آورد.)٣. جستجوگرى و نستوهى
آن بزرگوار يكسر تلاش بود و جوشش, كشش بود و كوشش, زندگى او يكسره فراگيرى بود و فرادهى, هماره مى انديشيد, درمى يافت, يافته ها را به (محك) مى زد, عيارسنجى مى كرد و نشر مى داد و با اين همه هرگز بر آنچه كه از پس ساليان پژوهش و تأمل و درنگريستن يافته بود (تعصب) نمى ورزيد. ساليان پايان عمر كه سنين كهولت را مى گذراند, همچنان پرشور در حركت و پويش بود. حضورش را در مجامع علمى, پژوهشى و آموزشى نكاسته بود. به دانشگاه علوم اسلامى رضوى مرتب آمد و شد مى كرد و بهره مى رساند. انبوه نگاشته هاى استوار و كتابهاى سخته و پخته و مقالات ارجمند و گزيده نگارى شده و تربيت دهها, بل صدها شاگرد كوشا و كارآمد نشان آن همه سختكوشى و نستوهى است.
روز پنجشنبه (روز قبل از فقدان جانكاه آن عزيز) گفتم استاد چقدر كار مى كنيد, گفت: جسم خسته مى شود, تنم آزار مى بيند, گاهى از بسيار نشستن و نوشتن رنج مى كشم اما روحم شاد است و نشاطم بسيار عالى است و همچنان براى بسيار ديدن و تأمل كردن و نوشتن بى قرارى مى كنم. همين زمان گاه تا ١٤ ساعت كار مى كنم, از جمله آخرين آثارش (التأويل… ) بود. آن روز به مناسبت سخن از رساله اى كه پيشتر, دفاع آن در محضر استاد برگزار شده بود, استاد فرمودند: كتابى ديگر در (تأويل) در دست نگارش دارم. اينجا مى خواهم (تأويل)هاى جريانها, فرقه ها, نحله ها را عيارسنجى كنم. گفتم خوب است به برخى تأويلهاى امروزى يا به اصطلاح روشنفكرانه نيز بپردازيد. فرمودند: مثلاً… نمونه هايى را به همراه منابع آن عرض كردم, فرمودند: برايم بفرستيد, به خانه برگشتم و آنچه را استاد خواسته بودند آماده كردم كه شنبه به محضرشان ببرم… اما غروب جمعه داغ بود و دريغ, غم بود و افسردگى جان…
همين جا بيفزايم او در جستجوگرى نمونه عينى فروتنى بود و از اينكه از دانشجو و يا طلبه خود سؤالى كند, هيچ ابايى نداشت. بارها براى جستجو از منبعى و سرچشمه هاى موضوعى با اين ناتوان تماس مى گرفت. هنوز طنين زنگ دار شيرين (معرفت هستمِ) استاد در تماسها پس از سلام در گوشم هست, بارى او يكسر تلاش بود و جوشش, كشش بود و كوشش, جستجوگرى بود نستوه و… .٤. نه بر كرانه كه با امواج
غيرت دينى, استوارگامى (معرفتى), حضور فكرى در (عينيت جامعه), دغدغه حراست از مكتب و سوز و گداز او در پاسداشت حقايق دين و آموزه هاى آيين مبين, مثال زدنى بود. او مردى پويا, متحرك, نوانديش و چنانكه پيشتر آورديم (زمان شناس) بود. پس نمى توانست از جاريهاى زمان به دور باشد. چنان كه در كربلا در جوانى همراه جريان نوانديش حوزه و نگاشتن و عرضه حقايق دينى حاضر بود و در نجف اشرف نيز, آنگاه كه حضرت امام(ره) ـ معمار انديشه حكومت دينى ـ در حوزه نجف حضور يافت, دل در گرو عشق آن بزرگ نهاد, در درسش حاضر شد, از سرچشمه زلال انديشه اش نوشيد, و در بازگردان درسهاى (ولايت فقيه) امام و نشر آن از هيچ كوششى دريغ نورزيد و چون با ستم (عفلقيان) از كنار مضجع مطهر مولى اميرمؤمنان(ع) ناچار به هجرت شد ـ كه دل در گرو آن ديار داشت و هماره آرزوى فضاى آرامى را كه در آن وادى مقدس انتظار مى برد كه بازگردد ـ در قم رحل اقامت افكند, همان راه را ادامه داد و پس از پيروزى انقلاب شكوهمند اسلامى ايران به زعامت استاد, مراد و پيشواى آزادگان حضرت امام خمينى(ره) دل و دماغ و فكر و انديشه در جهت آن نهاد و اولين اثر گويا, ارجمند و دقيق را در تبيين انديشه (ولايت فقيه) رقم زد. در بخش نظرى و فكرى دستگاه قضايى حضور يافت و براى گشودن گرههايى از مسائل قضايى قلم زد, ره گشود و مقالاتى سامان داد و بالاخره فرزندش را و به تعبير خود آن عزيز (جگرگوشه اش و بل تمام اميدش) را كه طلبه اى كوشا و فاضلى ارجمند بود, روانه ميدان كرد و چون شهد شهادت نوشيد, استوار ايستاد و چنانكه از او انتظار مى رفت حماسه صلابت و كرامت را سرود و آن را هديتى خُرد تلقى كرد كه به انقلاب و امام هديه كرده است. راستى را مواضع آن بزرگوار در شهادت دلبندش ديدنى, ستودنى و مثال زدنى بود. او هماره بر چگونگى روزگار مى انديشيد و بر ثبات و سربلندى (انقلاب) دل مى سوزاند و…
٥. نوانديشى, خرافه ستيزى, آزادگى
او نمونه عينى (معرفت) بود, (الأسماء تنزل من السماء). انديشيدن آميزه وجود او بود, تلاش كردن, يافتن, گفتن, نوشتن, پالايش كردن و به ديدگاه نو دست يافتن آهنگ كلى علمى و پژوهشى او و آرمان والاى حيات علمى او بود. او خود مى گفت:
بنده چون هم در رشته فقه و هم رشته مسائل قرآنى به موازات كار كرده ام, در تمام اين مراحل نوآورى زياد دارم. اين افتخار هم نيست, گرچه افتخار هم هست, اما نمى خواهم افتخار كنم. هركس روى موضوعى فكر كند بالاخره به چيز جديدى مى رسد, كسانى كه چيز جديد ندارند, چون مسائل را تقليدى دست به دست مى كنند, امانت دار هستند, اما اگر كسى فكر كند, بالاخره فكر وقتى روى فكر بيايد, چيز تازه توليد مى كند, بنده از اوّل تحصيلم عادتم بر اين بود كه هيچ مطلبى را بدون اينكه خودم بينديشم, نپذيرم. مى خواهم اين را عرض كنم كه بنده در تمام اين آرا و مطالبى كه به ظاهر نو جلوه مى كند ـ به طور حتم مى گويم در واقع يك درسى است به دوستان مثل خودم ـ حداقل پنج بار در حوزه درس گفتم… حتماً اگر پنج بار مطرح نشده باشد, قطعاً به چاپ نخواهد رسيد.
بعضى در نگريستن, به آفاق نو دست يافتن, هيجان زده نشدن, با تأنى و تأمل گفتن و نوشتن و… اين همه جلوه هاى شخصيت آن دانشى مرد بود. خردورزى, آگاهانه و هوشمندانه سراغ انديشه ها رفتن و با همين زاويه به دين, ميراث دينى و فرهنگ دينى نگريستن و… اين ويژگى از او عالمى پيشرو, روشن انديش و خرافه ستيز ساخته بود, و از اينكه خرافه گويى در جامعه شيعى در حال گسترش است, شكوِه مى كرد و از اينكه اين چگونگى گاه دامن كسانى را كه داعيه هايى نيز دارند گرفته و مى گيرد رنج مى برد, او بر اين باور بود كه (عقل) درون مايه تفكر شيعى است و در گذرگاه تاريخ هركس كه انصافى داشته است ـ دوست و دشمن ـ انديشه شيعى را بدان ستوده است, آن خردمند انديشور از اينكه مى ديد گاه (جاهلان متنسك) ساحت زيبا و قدسى اين مذهب را با اوهام, خرافه و موضع گيريهاى تنگ انديشانه مى آلايند مى سوخت. با سوز و گدازى تكان دهنده از كسانِ بسيارى سخن مى گفت كه اينجا و آنجا به (تشيع) گرايش پيدا مى كنند, اما سخنشان اين است كه: تشيع پذيرفتنى است اما تشيعِ پيراسته از آرايه ها و خرافه ها. مى گفت: اين چه شعار بى بنيادى است كه (الفضل ما شهدت به الأعداء) و آنگاه با اين شعار در حوزه فضائل معصومان(ع) هر رطب و يابسى را پذيرفتن و ساحت قدسى آن عزيزان را آلودن, چنين بود كه او گزارش و بيان فضائل را براى اهل بيت(ع) به هرگونه و با هر محتوى نمى پذيرفت و از آن تن مى زد (و در اين زمينه نقدهاى شايان توجهى داشت). مى گفت كه آستان رفيع معصومان(ع) بى نيازتر از اين است كه با فضيلت تراشى براى آنان شأن و منزلت بسازيم. از اينكه حماسه عاشورا و قيام مقدس و نورانى اباعبداللّه الحسين(ع) در نقلها, گزارشها, بسترها و… از آن جايگاه والايش فرو مى هلد و به خرافه مى آميزد نالان بود. خود نگاهى عميق و ژرف به اين حادثه داشت و از اينكه در ايام عزادارى بر منبر نشيند و حقيقت گويى كند, ابايى نداشت كه به آن مى باليد و مى گفت در گذشته ها اين جايگاه, جايگاه مراجع و عالمان بزرگ بود, اما از اين فراتر, از آن مى سوخت كه جهل مدارانِ حقيقت ستيز با بيان و بنان, چهره ناب (حق) را مى آلايند و با قدم و قلم خرافه مى پراكنند و آگاهان به لحاظ چه و چها سكوت مى كنند. از اينكه موضعى از عالمى, جريانى, داعيه دارى, ساحت پاك مذهب را خدشه دار كند جانش آكنده از غم مى شد. در جريانى كه بيشتر شكل سياسى پيد
ا كرده بود و نه انديشگى, و كسى متهم به (ارتداد) شده بود و عالمى در مصاحبه بدان (تفوه) كرده بود, بسى ناراحت بود و مى گفت در جمع عالمان بدو تاختم و با صراحت گفتم اين جايگاه نه جايگاه توست, آن هم از موضع يك جريان و حوزه سخن گفتن. حوزه و عالمان و پرورش يافتگان مكتب تشيع خردمندتر و آگاهتر از آنند كه با اين حربه ها حريف و رقيب را از ميدان به در كنند (آن را كه حجت قوى است چه نياز به فربه كردن رگهاى گردن) و… .
او در حق گويى و بيان دردها و گاه كژانديشيها و كج گوييها, زبانى صريح و گاه تند و در عين حال آميخته به (ادب نفس) و (ادب بحث) داشت. بارى هرگز در بيان آن چه آن را حق مى دانست, مصالح شخصيتش را لحاظ نمى كرد. او حقاً رادمردى آزاده, و آزاده اى شجاع, و برنادلى استوار گام بود. اكنون نيز كسان و پاكانى كه چه و چهايى را مى پراكنند بايد به اين همه بينديشند و حرمت نگه دارند و فضاى دانش و دانشورى را نيالايند.٦. ديده بان بيدار
عالمان آگاه و انديشوران بيدار (چشمِ آگاه زمانه اند), جاريهاى زمان را مى نگرند و با نگاهى حقيقت ياب جريانها را رصد مى كنند تا در مواجهه با آنچه مى گذرد به درستى بينديشند, عمل كنند و موضع بگيرند. حضرت صادق(ع) فرمود:
علماء شيعتنا مرابطون فى الثغر الذى يلى إبليس و عفاريته يمنعونهم عن الخروج على ضعفاء شيعتنا و عن أن يتسلّط عليهم إبليس و شيعته النواصب. ألا ! فمن انتصب لذلك من شيعتنا كان أفضل ممّن جاهد الروم و… ألف, ألف مرّة لأنّه يدفع عن أديان محبّينا و ذلك يدفع عن أبدانهم (الاحتجاج, طبرسى, ج ١, ص٨).
علماى شيعه مرزداران مرزهايى هستند كه ابليس و عفريتهاى او از آنجا حمله مى كنند. آنان سپاه ابليس را از هجوم بردن بر ناتوانان شيعه باز مى دارند و از چيره شدن ابليس و پيروان دشمن قوى او بر ايشان جلو مى گيرند, آگاه باشيد هركس از شيعه ما خود را به اين مرزدارى برگمارد, مقامش از كسانى كه با روميان جهاد كردند… هزار هزار بالاتر است, بدان جهت كه اين مرزدار از دينِ دوستان ما دفاع مى كند در صورتى كه آنان از بدنشان دفاع مى كنند.
چنين است جايگاه آن كس كه با چشمانى باز و قلبى بيدار و انديشه اى پويا جريان روزگار را بپايد, توطئه ها, نقشه ها, هجومها, بل شبيخونهاى دشمن را شناسايى كند و متناسب با آن به حراست و حفاظت از مكتب اقدام كند. آية اللّه معرفت چنين بود. از آن روزگارانى كه با جمعى در كربلاى معلا مجموعه اى را پى نهادند تا به پرسشهاى نوظهور پاسخ دهند و از جمله قلم زنان جدّى آن مجموعه خود ايشان بود, تا واپسين روزهاى زندگى. كتاب شبهات و ردود آن بزرگوار در چنين سمت و سويى رقم خورد, وى براى سامان دادن آن اثر فراوانى مطالعه كرد, نگاشته هاى كهن و نو را درنورديد, با بسيارى از كسان به مشاوره نشست, از همگان خواست آنچه را ديده اند و خوانده اند و دريافته اند كه به نوعى قداست و كرامت قرآن را نشانه رفته است, به او عرضه كنند و در شناخت و شناسايى شبهه, پرسشها او را يارى رسانند و چنين شد و با تأملهاى بسيار و دقتهاى فراوان و چندين سال از بام تا شام كوشيدن, آن اثر فاخر شكل گرفت كه به گفته عالمى بزرگ, (فخر شيعه است) راستى را شبهات و ردود در مطالعات قرآنى و با آن زاويه ديد يكسر بديع است و بى بديل. در موضوعات ديگر و از جمله انديشه هاى فقهى نيز استاد چنين بودند, درنگرنده, تأمل كننده, رصدكننده و چونان ديده بانى بزرگ, هوشيار و بيدار, قيام كننده اى درخور و به اقتضاى زمان و جريان.٧. مبتكر شجاع
در مقاله اى ديگر كه در مقامى ديگر به خامه آورده ام (فصلنامه پژوهش در زمينه علوم انسانى/الهيات و حقوق, دانشگاه علوم اسلامى رضوى, شماره ٢٦, صفحه ٤٥ به بعد) گفته ام كه كار بزرگ آية اللّه معرفت, شناسايى, گردآورى, تدوين و پرداخت ارجمند و كارآمد پراكنده هاى گرانقدر ميراث بزرگ شيعى در بحثهاى علوم قرآنى از لابلاى سطور زرين آثار عالمان و عرضه كار افتخارآفرين آن است, اما او از آن روزى كه اين خلأ را دريافت, با همتى والا و دلاورى و استوارى در خود, آهنگ زدودن آن خلأ كرد, صرف بازيافت, تنسيق و تدوين و گزارش ميراث ارجمند بزرگان را پيشه خود ساخت. او ميراث والاى مرتبط با علوم قرآنى را به درستى شناسايى كرد و آنگاه آن همه را به دايره نقد ريخت و مآلاً به آراى ابتكارى بكرى دست يافت. او با همه تأمل و احتياط و تأنى و حزم انديشى كه در بحث داشت چون به (واقع صادق) و حقيقت روشنى دست مى يافت, شجاعت ستودنى و ارجمندى در اظهار نظر داشت, بارى برنادلى بود هوشيار, مبتكر و شجاع.
در باب نزول, نسخ, تأويل و بطن, قرائت و… آراى نو و استوارى عرضه كرده است. در مباحث فقهى نيز ديدگاهها و آراى ارجمندى دارد كه اين وجه از شخصيت آن بزرگوار كمتر مورد توجه قرار گرفته است.٨. شيفته حق, شيداى آل اللّه
او شيفته حق بود و جستجوگر خستگى ناپذير در جهت دستيابى به آن, اكنون بايد گفت: چونان كسى بايد آهنگ كجا كند؟ و بارانداز روح و فكر و انديشه اش كجا باشد؟ اگر دريابد, توفيق درست انديشى و سره نگرى رفيقش گردد, آيا اين حقيقت ناب را جز در آستانه قرآنى بايد جست؟ و جز در آموزه هاى آفتابگون نبوى و معارف درياوار علوى و وَلَوى بايد يافت و مگر نه اين است كه (على ّ مع الحق ّ و الحق ّ مع على ّ يدور حيث ما دار) و (هم مع الحق ّ و الحق ّ معهم).
بارى (معرفت) با شناخت و (معرفتى) ژرف, شيفته اهل بيت(ع) و شيداى مكتب (آل اللّه) بود. بارهاى بار با دردگذارى عميقى مى گفت دورى ما از (مكتب اهل بيت(ع)) ضربه هاى جبران ناپذيرى بر انديشه و فكر ما وارد ساخته است, و جدايى بخش عظيمى از جهان اسلام از اين معارف در ابعاد گسترده فرهنگ اسلامى, گرفتاريهاى شگفتى را دامن زده است. او كه آخرين سالهاى عمر را يكسر به تدوين تفسيرى بزرگ بر پايه آموزه هاى معصومان(ع) همت گماشته بود و در نقد و تحليل (ميراث تفسيرى) به گونه تطبيقى آنچه را از امامان(ع) آمده بود, با ديگر نحله هاى تفسيرى به عيارسنجى مى گذاشت و با شيدايى ويژه اى مى گفت: نمى دانيد اين تطبيق و وارسيهاى تطبيقى معارف آل اللّه(ع) چه جلوه خيره كننده اى دارد, افسوس و صد افسوس كه اين ميراث گرانقدر پالايش نشده است. آية اللّه معرفت به اين كار سترگ دلبستگى خاصى داشت, اما افسوس كه اجل, مهلت به فرجام نهادن آن را نداد. او خود در زندگى نامه خودنوشت نوشته است:
كارى كه اخيراً (از ابتداى سال ٧٩ ش) به آن دست زده و ويژگى و اهميت خاصى دارد (جمع و تنسيق روايات تفسيرى فريقين) است كه با همكارى دو گروه ١٠ نفرى از نخبگان حوزه و تربيت يافتگان مدرسه قرآنى در حال پيشرفت سريع است. روايات تفسيرى, جملگى به صورت خام در كتابها عرضه شده و كارى كه فقها بر روى روايات فقهى انجام داده اند, بر روى روايات تفسيرى انجام نگرفته است و لذا سليم و سقيم به هم آميخته است, براى جداسازى و تعيين سرنوشت نخبه تفاسير روايى با همت دوستان فاضل خويش به اين كار خطير اقدام نمودم. از خداوند مسئلت دارم كه توفيق اكمال و اتمام به نحو احسن مرحمت فرمايد.
سوره حمد و سوره بقره اين كار بسيار مهم و پژوهش قرآنى بسيار ارجمند, سامان يافته در حال نشر است, اما بقيه قرآن با اينكه روايات و نقلها گرد آمده است, جامعه قرآنى از تحليلها و دقت نظرها و نقدهاى آن بزرگوار محروم ماند. اكنون كه به سطور پايانى اين يادداشت مى رسم سزامند است كه در ذيل اين عنوان خاطره اى از آن عزيز بياورم كه هم نشانگر شيفتگى اوست به مولى و فرزندانش و هم نشانگر سر سودن هماره او به آستان رفيع اهل بيت(ع). استاد در مراسمى كه براى تجليل از تلاشهاى علمى او سامان يافته بود! به كوتاهى سخن گفت و در ضمن آن از (شبهه اى) كه در مسير بحث قرآنيِ مرتبط با ولايت با آن مواجه شده بود و از اينكه شبهه قوى مى نمود و با كسان و فرهيختگان بسيارى به بحث نشسته و به جايى نرسيده بود, آنگاه استاد فرمود:
رفتم خدمت حضرت امير(ع) تقريباً ساعت ١٠ بود, دو به ظهر بود, سرم را گذاشتم روى ضريح, همين طور عرض مى كردم كه يا على(ع) اگر هيچ كس ندادند, تو مى دانى. اين تلاش من براى احياى ذكر تو در قرآن كريم است. من چون احساس كردم حق تو در قرآن ضايع شده است, خواستم احيا كنم, آيا سزاوار است كه تو مرا تنها بگذارى در مقابل يك شبهه. همين را گفتم و از حرم آمدم بيرون, رفتم منزل, پشت ميز كه نشستم, ديدم شبهه آن قدر موهون و سست است كه من چرا يك هفته معطل شده ام! جوابش را نوشتم و چاپ هم شد, از اين جور خلوتها ما با حضرت زياد داشتيم.
استاد ساليانى بود كه در دانشگاه علوم اسلامى رضوى تدريس مى كردند, در آن دانشگاه ارجمند بسيار مؤثر بود و شاگردان شايسته اى تربيت كردند و در همين سمت و سوى يكى از شاگردان استاد خاطره اى آورده اند كه شنيدنى است:
رويّه استاد اين بود كه هر وقت به مشهد جهت تدريس تشريف مى آوردند, چون مى دانستند من كتابهايى كه عليه اسلام نوشته مى شود و شبهات را مى پراكند براى ايشان گرد مى آورم از من تازه هاى كتاب را خواستار شدند. كتابى را به ايشان دادم كه نويسنده مدعى بود نزديك به ده سال براى نگارش آن وقت صرف كرده بود و بر اديان يهود و مسيح و اسلام, اشكالاتى وارد كرده بود. خدمت استاد رسيدم براى پس گرفتن كتاب و نظر ايشان نسبت به كتاب. استاد فرمود: من كتاب را از ابتدا تا انتها مطالعه كردم, اما اشكالى را در آن ديدم كه ذهنم را شديداً به خود مشغول كرد و هرچه فكر كردم جوابى به نظرم نيامد, خدمت على بن موسى الرضا(ع) رسيدم و به او متوسّل شدم و پاسخ را خواستم, وقتى به دانشگاه رضوى برگشتم, جواب آن برايم روشن شد كه در كتاب شبهات و ردود آن را نگاشتم.
هنيئاً له, چنين بود آن فرهيخته ارجمند, فرهنگ بان سترگ و ديده بان بيدار و هوشمند علوى انديش پاك نگر.٩. شاگرد پرورى
استاد به معناى واقعى كلمه (استاد) بود, كرسى درس, جايگاه معلّمى را براى (چه و چهاى) روزگار برنگزيده بود. معرفت و معرفتها درس آموخته اند كه بياموزانند, پژوهش كرده اند كه پرتو افكنى كنند از بام تا شام كوشيده اند تا ديده بانى كنند و نه آنكه درس بخوانند, روزها بگذرانند به مراحلى دست يابند كه مثلاً (از مزاياى قانونى آن برخوردار شوند.) چنين بود كه محفل درس و مجلس گفتگو او, تحرّى حقيقت, دانش گسترى و شاگردپرورى بود. او هماره مى گفت در جلسه درس امام(ره) اگر كسى سخن نمى گفت امام برمى آشفت و مى گفت: (اينجا مجلس روضه نيست) درس است حرف بزنيد, اشكال كنيد خود نيز چنين مى كرد. به آنانكه در محفل درسش مى نشستند مجال مى داد كه حرف بزنند, و آنچه را انديشيده اند باز گويند, نه, فراتر از آن طالب علمان را برمى انگيخت كه سخن بگويند, بيانديشند و به آنچه استاد مى گويد بسنده نكنند, بارها ديده بودم در جايگاه داور رساله ها و يا پژوهشها به سختى, شدت و دقيق نقادى مى كند امّا در پايان مى گفت اينهمه براى اين است كه كار شما به كمال نزديك شود و ما از آن استفاده كنيم, او بدون هيچ مجامله اى از شاگرد و طلبه درس اش اطلاعات و آگاهى هاى علمى را جستجو مى كرد و در اين جهت مجامله نداشت, يكى از شاگردانش درباره آنچه آورده ايم نوشته است:
ايشان در تدريس نيز شيوه خاص ابداعى داشت كه به آن شيوه تدريس و تحصيل سامرّايى مى گويند; يعنى استاد در ابتداى درس مسئله اى را مطرح مى كند و از شاگردان خواستار ديدگاهشان نسبت به آن مسئله مى شود و با تقسيم كار بين شاگردان, مثلاً يك مبحث تجزيه مى شود و نظريات دانشمندان يك قرن درباره آن بررسى مى شود و در نتيجه اين روش, روشى مجتهدساز و فقيه پرور است كه در دوره مرحوم ميرزا محمدحسن شيرازى در سامرا رايج بوده و در نتيجه آن شاگردانى مثل آخوند خراسانى پرورش يافته اند.
استاد در پرورش شاگردان و رشد و بالندگى آنان اهتمامى ويژه داشت و هرگز به دليل خستگى شاگردى را رد نكرد. بدون گزافه گويى مجلس درس استاد همواره با مهر و محبت و با تكريم استاد نسبت به شاگردان و آراى آنان همراه بوده است. حضرت استاد داراى شرح صدر خاص و بسيار نقدپذير بود. ايشان نه تنها از نقد ناراحت نمى شد, بلكه به كسى كه نظراتش را نقد مى كرد نمره مى داد و گاه پس از نقض نظريه اى كه داشت به راحتى از آن صرف نظر مى كرد.١٠. منادى وحدت
تفرقه بلايِ خانمانسوز جهان اسلام بوده و هست, از آن روز كه سيد جمال الدين ژرفايِ اين درد كشنده را دريافت و عليه آن فرياد زد, عالمان, محققان و دردمندان بزرگى فرياد همدلى و همراهى سر زدند و فقيه بلند انديش شيعى شيخ محمدحسين كاشف الغطاء كلام زرين خود را فراز آورد كه اسلام بر دو پايه ايستاده است (كلمة التوحيد و توحيد الكلمه) بيدارگران بزرگى از اقاليم قبله بر اين نمط رفته و فرياد وحدت سر داده اند. اما صد البته كه دشمن هرگز همدلى و همراهى (فرزندان امت) را نمى پسندد و بر چيره شدن بر او تفرقه را خوش دارد كه از روزگاران دور سياستمداران سلطه جو گفته اند (فرّق تَسُد). آية اللّه معرفت به پاس ساليان تأمل در معارف ثقلين, شيداى آموزه هاى آفتابگون (اهل بيت(ع)) بود, اما چنانكه آوردم خردمندانه و هوشمندانه. او از جمله با ابتهاج و سرخوشى مى گفت اگر (التفسير الأثرى الجامع) پايان پذيرد ـ و اسفا و اندوها كه نشد ـ و سخنان (آل اللّه) در كنار تفسيرها و توضيحات صحابيان عرضه شود دانسته خواهد شد كه كى, كى, است و روشن خواهد شد كه (اللّه يعلم حيث يجعل رسالته… ) با اينهمه بر وحدت شيعه و سنى, عشق مى ورزيد و بر آن تأكيد مى كرد و بارها مى گفت در جدايى ها, و گسستها و ناآگاهيها از هم, اين دشمن است كه سود مى برد و ما هستيم كه ضرر مى كنيم چون در فضاى آلوده و شبهه ناك و فتنه, چگونه چهره حقيقت نموده خواهد شد. اگر فضاى فرهنگى علمى سالم شود و در فضايى روشن گفته ها و داشته ها و آموزه هاى مكتبها و مسلكها عرضه گردد آنگاه روشن خواهد شد كه مبانى استوار و حقايق بهنجار راز آن شيعه است, شيعه شيفته على و شيعه شيداى (آل اللّه) ما ضرر مى كنيم كه در جوّ آكنده از خصومت و آغشته به كين ورزى است كه كسى به سراغ انديشه هاى ما نخواهد آمد كه بداند ما كيستيم و چه مى گوئيم و… .
خوب شايسته است همين جا گزيده اى از خاطره اى را بياورم كه در مقامى ديگر به تفصيل آن را آورده ام:
سالى توفيق تشرف به ديار دوست و كعبه مقصود رفيق بود, در مكه مكرمه به ديدار دكتر عبدالملك بن عبداللّه رفتم, ديدارى بود شايان توجه و نكته آموز. از جهات مختلفى سخن رفت و استاد گفتند, من پرسشى دارم كه اميدوارم با طرح آن شما را ناراحت نكنم, گفتم بفرماييد: گفتند درست است كه شما ايرانيها قرآنى غير از مسلمانان داريد, گفتم: كذب محض است, سخن به درازا كشيد (غبار راه طلب,ص ٣٨٣ ) بهرحال فرداى آنروز خوشبختانه نسخه اى از (صيانة القرآن عن التحريف) آية اللّه معرفت را به ايشان دادم.
يكسال گذشت, سال بعد چون به ديدارش رسيدم هنوز نشسته بود, گفت: آقا, اين مؤلف, مرد بزرگى است (رجل عملاق, متفكر كبير, محقق عظيم… ) اين كتاب يعنى مصداق عالى تحقيقى آزاد, انديشورانه و عالى و گامى عملى در تقريب مذاهب اسلامى, آگاهى از انديشه ها و آراء يكديگر است كه ما را به وحدت مى رساند, بعد گفتند: من بارهاى بار (و شايد بيش از ٢٠٠ نسخه) آن را زيراكس كرده و به عالمان و فاضلانى كه از جهان اسلام به ديدنم مى آيند (آقاى عبدالملك بن عبداللّه به لحاظ موقعيت علمى و قبيلگى و اجتماعى و سياسى كه دارد بسيار مورد توجه است و در ايام (تمتع) خانه اش بسيار پر رفت و آمد) دادم و گفتند بنگريد و بدانيد كه برادران شيعه ما معتقد به تحريف قرآن نيستند.
بارى, نزاهت قلم, استوارى مطالب و سلامت بيان كار خود را مى كند و انديشه ها را به خود معطوف مى دارد. گفتم او هماره در انديشه وحدت جامعه اسلامى و مجتمع هاى مسلمانان بود و خوب است ياد كرد اين نكته را از خامه يكى از شاگردانش نيز بشنويم:
كوشش مرحوم آية اللّه معرفت در همه كتاب هايش اين بود كه وحدت مسلمانان از بين نرود. گويا اين كلام مرحوم آية اللّه العظمى بروجردى (ره) در ذهن ايشان بود: آيه (واعتصموا بحبل اللّه جميعا و لاتفرقوا) (آل عمران/١٠٣), يك اصل حاكم بر احكام اسلامى است و بايد بر تمام شئون جامعه اسلامى حاكم باشد. هر حكم جزئى فقهى كه با اين اصل معارضه كرد, بايد آن را كنار گذاشت. ايشان اين اصل وحدت را حاكم مى شناخت و لذا در تمام نوشته هايش مواظب بود كه از بيان و قلمش براى جنگ افروزى و آتش افروزى در جوامع اسلامى سوء استفاده نشود, چنان كه امام خمينى(ره) نيز بر وحدت مسلمانان تأكيد مى كرد.
اكنون يك سال از رحلت جانگداز و (ثُلمه) حقاً جبران ناپذير او مى گذرد. ياد هم نشينيها, همدليها, بهره وريهاى بسيار از ميراث مكتوب و محضر منوّر او دلم را مى فشرد و جانم را آكنده از غم مى كند, شكنج روز و ستم زمانه هم كه گاه بر او مى رفت و گاه رخ مى نمايد گو اينكه او را نمى لرزاند, اما دوستدارانش را مى رنجاند. فرزند برومندش نوشته است:
همواره و در هر شرايطى از كسى توقع نداشت و منتظر پاسخ محبت خود از ديگران نمى ماند. هيچ كدورتى از ديگران حتى بدخواهان به دل نمى گرفت. در اين باره از استاد خود مرحوم شيخ يوسف نقل مى كرد كه اگر مى خواهى در زندگى راحت باشى, از مردم توقع نداشته باش.
در جريانى كه آشكارا بر او ستمى رفته بود و كسى (آتش بيار) معركه بود, بسيار ديگرگون شدم و اين سوى آن سوى اقداماتى كردم و در اوج آن با استاد تماس گرفتم آنچنان با آرامش سخن مى گفت و از كنار جريان مى گذشت كه حيرت آور بود, و در پايان با لطافتى فرمود: (چرا اين همه جوش آورده اى من كه هدف اين همه قرار گرفته ام جوش نياورده ام شما چرا؟!).
خدايش رحمت كناد كه پاك زيست, در راه تبيين و ابلاغ دين و تشبيه معارف قرآن و دفاع از ساحت كتاب الهى از هيچ دريغ نورزيد. عاش سعيداً و مات سعيداً.محمدعلى مهدوى راد
كتاب شناسى توصيفى
١. التمهيد فى علوم القرآن
اين كتاب در موضوع علوم قرآن نگارش يافته و ده جلد است.
ـ جلد اول شامل مقدّمه و دو بخش است كه به بررسى دو پديده وحى و نزول قرآن, و جمع آورى قرآن و يكسان سازى مصاحف پرداخته است;
ـ جلد دوم نيز در دو بخش به بررسى قرائات و نسخ اختصاص يافته است;
ـ جلد سوم به موضوع محكم و متشابه اختصاص يافته و تأويل آيات متشابه از نظر استاد بيان شده است;
ـ جلد چهارم به موضوع اعجاز قرآن پرداخته و ضمن واژه شناسى اعجاز, ابعاد اعجاز قرآنى, نظريات و آراى دانشمندان مسلمان را در مورد اعجاز قرآن نقد و بررسى كرده است.
ـ جلد پنجم درباره اعجاز بيانى قرآن است كه اين موضوع را همراه شواهد قرآنى و توضيح تفصيلى عناصر مؤثر در اعجاز بيانى ذكر كرده و مهمترين نظريات دانشمندان و مؤلفان جهان اسلام را در اين زمينه به بحث گرفته است. در بخش پايانى اين جلد فصاحت قرآن بررسى شده و توضيحات ارزشمندى ارائه شده است.
ـ جلد ششم تا دهم به ترتيب شبهات و ردود حول القرآن الكريم, و صيانة القرآن من التحريف و جلد اول و دوم التفسير و المفسرون است كه به دليل اهميت موضوع اين چهار كتاب به صورت جداگانه چاپ شده است كه توضيح هر يك به صورت جداگانه در زير مى آيد. مجموعه التمهيد چنانكه خود استاد آورده اند به منظور دفاع از حريم تشيع و اثبات نقش آفرينى بزرگان اين مذهب در نشر علوم و معارف قرآنى حاصل بيش از سى سال تحقيق و تتبع همه جانبه است.٢. التفسير و المفسرون فى ثوبه القشيب
ويژگى مهم اين كتاب آن است كه استاد بارها آن را قبل از انتشار در حوزه قم و مشهد ـ دانشگاه علوم اسلامى رضوى ـ تدريس كرده و در طى تدريس با يادكرد فصلهاى تازه در كمال آن كوشيده است. ويژگى ديگر اين كتاب منابع گسترده آن است; هر منبعى كه مى توانسته بر غناى مبحث بيفزايد مورد توجه قرار گرفته است. از ديگر ويژگيهاى اين كتاب نوآورى و ابتكار است از ويژگيهاى ديگر اين كتاب دفاعنامه از حريم مذهب شيعه و اهل سنت است. همچنين با امعان نظر به دامنه ابحاث تاريخ تفسير يك دوره كامل اين دانش از بررسى اصطلاحات گرفته تا ادوار شكل گيرى تفسير و مكاتبات تفسيرى با يادكرد يك يك كتب تفسيرى فريقين در اين كتاب مطرح شده است و بالاخره يكى ديگر از ويژگيهاى اين كتاب, قوت قلم نويسنده است, چنان كه روح عربيت و احاطه به زواياى بيانى اين زبان براى تبيين مقاصد نويسنده در سراسر آن مى جوشد. اين كتاب از روز انتشار مورد استقبال و توجه محافل علمى و دانشگاهى قرار گرفته و تنها كتابى است كه مباحثى مبسوط درباره تفسير و مفسران دارد.
كتاب التفسير و المفسرون در دو جلد, از يك مقدمه كوتاه و سه بخش تشكيل شده است. بخش اول شامل مباحثى مفهوم شناسانه در مورد واژگان تفسير و مباحث مرتبط با آن و بخش دوم شامل مراحل پنجگانه تفسير و بخش سوم به بيان روشهاى تفسيرى اختصاص دارد. مباحث مهم بخش اول عبارت است از علوم موردنياز مفسر, بطلان توهم انحصار تأويل قرآن به خدا و توفيقى بودن تفسير قرآن, بيان مراد از تفسير به رأى, توضيح حجت ظواهر قرآن با بيان روش قرآن در انتقال و بيان مطالب, بررسى مشروعيت, امكان و روشهاى ترجمه و ارزيابى ديدگاههاى فقهاى شيعه و سنى در اين خصوص و مهمترين عناوين بخش دوم اشاره به پنج مرحله تفسير از عهد رسالت و دوران صحابه و تابعان و تفسير در دوران اهل بيت(ع) است.
در بخش سوم كه در واقع زيرمجموعه مرحله پنجم تفسير است, دو روش تفسير مأثور و تفسير اجتهادى مورد بحث قرار گرفته است. ايشان تفسير مأثور را به چهار گونه تفسير قرآن به قرآن, قرآن به سنت, به قول صحابى و قول تابعى تقسيم كرده و سپس به آفات و آسيبهاى تفسير مأثور اشاره مى كند. ضعف اسناد, وضع و دستبرد در روايات و اسرائيليات را سه آفت بزرگ اين روش تفسيرى برمى شمرند و در روش تفسير اجتهادى ضمن بيان تعريفى از اين روش به انواع تفاسير اجتهادى اعم از فقهى و جامع مى پردازند و سپس به تفاسير جامع معاصر و نوع گرايش علمى و اجتماعى كه دارند پرداخته اند. ايشان در ذيل هر عنوان به معرفى مهمترين تفاسير معاصر اهتمام ورزيده اند.
استاد در تعقيب مباحث اين بخش از تفاسير ادبى, لغوى, متشابهات, تفاسير مختصر, تفاسير عرفانى (رمزى و اشارى) نام برده و مهمترين تفاسير هر گرايش را معرفى كرده اند متذكر مى شود اين كتاب با افزايشهايى, به فارسى تحت عنوان تفسير و مفسران برگردانده و چاپ شده است.٣. التفسير الاثرى الجامع
اين كتاب كه در واقع آخرين اثر ماندگار استاد به شمار مى رود, شيوه اى نوين در تفسيرنگارى قرآن است و در نوع خود يك تفسير روايى و نقلى است كه جامع تمام روايات تفسيرى شيعه و اهل سنت است. آنچه اين كتاب را از ديگر كتابها ممتاز ساخته ويژگيهاى ذيل است:
اولاً, جمع و تنسيق روايات فريقين در كنار يكديگر كه در راستاى تقارن بين مذاهب و تقريب آنها گام بلندى است;
ثانياً, بررسى صحت و سقم روايات و نقد عالمانه آنهاست, چنانكه خود استاد مى گويند روايات تفسيرى جملگى به صورت خام در كتابها عرضه شده و كارى كه فقها بر روى روايات فقهى انجام داده اند بر روى روايات تفسيرى انجام نگرفته است و لذا سليم و سقيم آن به هم درآميخته است براى جداسازى و تعيين سرنوشت نخبه تفاسير روايى با همت دوستان فاضل خويش به اين امر خطير اقدام نمودم (گلستان قرآن, شماره ١٩٩, ص٩);
ثالثاً, عرضه روايات تفسيرى اهل بيت(ع) به جهان اسلام و نشان دادن برترى آن بر منقولات ديگران, ايشان در اين راستا مى فرمودند: هدف ما صرفاً جمع آورى نيست, بلكه هدف اصلى و اساسى ما اثبات اين مدعاست كه فهم عميق قرآن بدون اهل بيت(ع) امكان ندارد و ديگران اگر چيزى دارند, در واقع از خرمن علمى اهل بيت(ع) خوشه چينى كرده اند. بديهى است خلق چنين اثرى تفسيرى با اين رويكردهاى فراگير و گسترده و اهدافى بلند, نيازمند همكارى جمعى از انديشمندان و متخصصان و استفاده از همه امكانات روز و آخرين دستاوردهاى نرم افزارى علمى و كتابخانه اى است. بر اين اساس استاد فرزانه تعدادى از فضلاى قرآن پژوه را براى فيش بردازى از تمام روايات و احاديث فريقين از كتابهاى مختلف انتخاب كرد و كارش را از اوائل سال ١٣٧٩ ش. آغاز نمود و تا آخرين روز عمر با بركتش (آخر دى ماه ١٣٨٥) لحظه اى از تحقيق و تتبع و تدوين اين اثر قيّم و گرانسنگ باز نايستاد.
در تدوين اين كتاب نخست تمام روايات تفسير نورالثقلين از منابع شيعى و تفسير الدّرالمنثور از منابع اهل سنت مبناى اصلى كار قرار گرفت. در كنار اين دو كتاب از ده منبع تفسيرى شيعه مثل تفسير قمى, عياشى, طبرسى, طوسى, بحرانى, رازى, امام حسن عسكرى(ع) و… و همچنين ده منبع تفسير اهل سنت مثل طبرى, ابن كثير, قرطبى و… استفاده شد. در كنار اين منابع از تفسير الميزان, تفسير آية اللّه جوادى آملى و… و همچنين بيش از ٢٥ كتاب حديثى شيعه مثل ارشاد شيخ مفيد و ساير كتابهاى ايشان, آثار شيخ صدوق و… و دهها منبع از منابع حديث اهل سنت و نيز منابع تاريخ و رجالى فريقين بهره بردارى گرديد.
مبناى كار گروه در تدوين تفسير اثرى بر اين قرار گرفته كه تمامى اين ميراث عظيم در ذيل هر آيه از منابع ياد شده جمع آورى گرديده و هر كلام و مطلبى در فيش جداگانه اى ثبت و ضبط شده است و نيز از كلمات صحابه پيامبر(ص), تابعين و تابعين تابعين به عنوان توضيح آيات بهره بردارى شده است و پس از پايان اين مرحله فيش بردارى, مجموعه فيشها در اختيار استاد قرار مى گرفت و كار اصلى و محتواى تفسير با قلم رسا و استوارشان ادامه مى يافت.
ايشان در طى اين شش سال آخر عمر, از ابتداى قرآن تا انتهاى سوره بقره را كه حدس زده مى شود تا شش مجلد برسد با قلم خويش تفسير مى نمايد كه اميد است به زودى پس از تهيه مقدمات چاپ و نشر يابد. اين مقدار از تفسير اثرى كه با قلم استاد نگارش يافته علاوه بر آنكه راه روشن و شفافى را فراروى آيندگان گشود و روش جديدى را در مسير زدايش روايات مجعول از ساحت روايات تفسيرى ابداع كرده آن است كه ايشان گزيده ترين برداشتهاى ژرف و نوين خودش را در اين قسمت عرضه كرده است و خود در اين باره مى فرمايد: من همه حرفهاى اصلى ام را در تفسير سوره بقره آورده ام, با اين همه, ايشان با آينده نگرى خاص خويش مسير نهايى اين طرح نوپا را با هوشمندى و ظرافت تمهيد نمود و بارها خطاب به برخى از اعضاى تحقيق اظهار فرمود: (عمرم براى اتمام اين طرح كفاف نمى دهد و اين شماييد كه بايد آن را به سامان برسانيد و اگر ما آن روايات جمع آورى شده را به همان صورت خام بدون تحقيق و بررسى هم چاپ كنيم باز هم خدمت بزرگى به نشر معارف اهل بيت(ع) كرده ايم. )
يك جلد اين اثر فعلاً به زيور طبع آراسته شده كه شامل مقدمه و تفسير سوره حمد است. در مقدمه, مباحثى چون فضائل قرآن, تفسير و تأويل (ظهر و بطن), سلامت قرآن از تحريف, تفسير اثر در مراحل اوليه, آفات تفسير, حروف مقطعه, نقد آثار و روايات تفسيرى بر كرسى امتحان مطرح شده است. بخش دوم كتاب شامل فضيلت سوره حمد, روايات رسيده در مورد قرائت سوره حمد, نظم بديع سوره, استعاذه, بسمله, تفسير سوره حمد و ذكر آمين است.٤. اهل البيت(ع) و القرآن الكريم
اين كتاب شامل سلسله بحثها و مقالاتى از استاد است كه در مجله (رسالة الثقلين) آمده است. بارزترين آنها (اهل بيت(ع) وارثان قرآن و حاملان علم پيامبر(ص) است, همچنين در اين كتاب به نقش پيامبر(ع) در تفسير اشاره شده است. در پايان كتاب بحث (بداء) از نظر مذاهب قرآن و روايات و همچنين تحريف ناپذيرى قرآن مطرح شده است.
٥. احكام شرعى
اين كتاب كه در واقع رساله عمليه ايشان محسوب مى شود, در چهار بخش طهارات, عبادات, معاملات و مسائل جديد و نوظهور تنظيم يافته است.
استاد اين رساله عمليه را به درخواست برخى از علاقمندان نظريات فقهى معظم له تأليف كرده اند. ايشان بر اين باور بودند كه وظيفه فقها پاسخ به سؤالات و نيازهاى اساسى مردم است به همين جهت اين كتاب كه تمامى ابواب فقهى را در بردارد, از ١٦٠ صفحه تجاوز نكرده است.
استاد آخرين نظريات فقهى خود را با توجه به نياز روز با سادگى و روانى در اين كتاب منعكس كرده اند و در پاره اى موارد جهت ازدياد بصيرت و اطلاع خوانندگان, مستندات حكم خود را در ضمن مسئله و يا در پاورقى يادآور شده اند. لازم به ذكر است كه ايشان در اين كتاب بر آن است كه فتوايى خلاف مشهور يا اجماع فقها نگويد.٦. آموزش علوم قرآنى
باتوجه به رشته هاى برخى دانشگاهها و دانشكده ها و نياز حوزه ها و كانونهاى قرآنى به مباحث علوم قرآنى, اين كتاب نگارش يافت. اين كتاب در ٢٢ درس تنظيم يافته است و با توجه به اينكه يك كتاب آموزشى است در پايان هر درس پرسشهايى نيز آمده تا دانش پژوهان بتوانند با پاسخگويى به آن ها مطالب عمده و اصل درسها را به ذهن بسپارند.
سرفصلهاى مهم اين كتاب, شامل آشنايى با علوم قرآنى, پديده وحى, نزول قرآن, اسامى و اوصاف آن, جمع و تأليف, قرائت و قاريان, نسخ, محكم و متشابه, حروف مقطعه, سوگندها, قصص, امثال, اعجاز قرآن و… مى باشد.٧. پرتو ولايت
اين كتاب شامل مجموعه سخنرانيهاى استاد در ماه رمضان ١٤٢٥ ـ ١٤٢٦ ق. است كه در دو بخش (اسلام شناسى در مكتب تشيع) و (آيه هاى ولايت) تدوين شده است.
در بخش اول ديدگاه شيعه نسبت به نقش و جايگاه امام در جهان هستى و مسائل مرتبط با آن مانند علم امام, عصمت امام, توسل به امامان معصوم(ع) و مهدويت مطرح شده است و در بخش دوم مهمترين و مشهورترين آيه هاى ولايت اميرمؤمنان(ع) به شكل مبسوط و مستدل مطرح شده است.٨. تمهيد القواعد
اين كتاب عهده دار بحث فقهى عميق و استدلالى از مسئله قضاى عبادات فوت شده از دو جنبه اصولى و فقهى است كه مؤلف در آن ميان تعابير آسان و روان و قوت استدلال جمع و مطالب را همراه با اختصار و ايجاز بيان داشته اند.
اين كتاب در يك مقدمه عمومى و بيست مقدمه اصولى و چهل و سه مسئله فقهى و هفده فرع از فروع قضاى عبادات فوت شده از طرف ميت تنظيم شده است. در اين كتاب مباحثى چون اصل اوليه عدم نياز عبادات فوت شده به قضا و نيازمندى قضا به امر جديد شارع و تقسيم ارتداد به دو قسم ارتداد از كل اسلام و انكار دين و ارتدادى كه لازمه داشتن يك عقيده فاسد است و اينكه احكام وارده در مورد وجوب قتل, جدايى از همسر, تقسيم اموال و… فقط مخصوص به نوع اول است و… مطرح شده است.
ايشان در همه اين مباحث با ذكر مستندات به بيان ديدگاه فقهى خود بر اساس روش استدلالى و اجتهادى پرداخته است.٩. تناسخ الارواح
اين كتاب شامل يك مقدمه و سه بخش است: در مقدمه به سابقه طولانى و تاريخى مسئله بازگشت روح اشاره شده, با تأكيد بر اينكه اين نظريه در مراكز اسلامى جايگاهى نداشته است و خلاف ضرورت اسلامى است. در بخش اول كتاب, نظريه تناسخ از دو جهت تشريع نظريه در دو مكتب قديم و جديد بررسى شده و سپس دليلهايى را كه به عنوان پشتوانه مكتب آورده شده انعكاس يافته است.
بخش دوم به بررسى پر دامنه اى از سؤالهاى مدعيان نظريه (تناسخ ارواح) پرداخته و ادله آنها را از جنبه فلسفى و علمى مورد مناقشه قرار داده است و زمينه هاى روان كاوانه و روان شناسانه اين نظريه را بررسى مى كنند. مهمترين بخش كتاب مربوط به بطلان نظريه تناسخ ارواح از ديدگاه اسلام است, ضمناً متذكر مى شوم كه اين كتاب تحت عنوان (بازگشت روح) به فارسى برگردانده و چاپ شده است.١٠. تاريخ قرآن
اين كتاب كه داراى يك مقدمه و شش فصل و شامل مباحث پديده وحى, نزول قرآن, جمع و تأليف قرآن, قاريان و قرائت هفت گانه, رفع شبهه تحريف و ترجمه قرآن است, به عنوان متن درسى دانشجويان رشته الهيات شاخه قرآن و حديث در مقطع كارشناسى به ارزش ٤ واحد درسى است كه به تقاضاى سازمان سمت صورت گرفته است.
١١. تفسير سوره حجرات
اين كتاب تفسير اجمالى سوره حجرات است و مباحثى چون ادب و رفتار اسلامى, اجتماعى, سياسى, اخلاقى و اعتقادى و شأن نزول در آن بيان شده و در پايان به تفسير تفصيلى سوره پرداخته شده است. اين كتاب در ابتدا به عنوان متن درسى و سپس در قالب دو مقاله توسط اينجانب, در مجله انديشه حوزه به چاپ رسيده است.
١٢. تفسير سوره اسراء
اين كتاب دربردارنده تفسير اجمالى و تفصيلى سوره اسراء است كه ابتدا در قالب متن درسى و سپس در نشريه داخلى علوم و معارف قرآنى دانشگاه علوم اسلامى رضوى چاپ شده و سپس در قالب كتاب نشر يافته است.
١٣. تنزيه انبيا
اين كتاب سلسله درسهاى آية اللّه معرفت است كه در آن تمام آيات مربوط به حضرت آدم(ع) تا خاتم(ص) را كه از آن بوى عدم عصمت مى آيد بررسى كرده است, يعنى بررسى آياتى كه ظاهرى متشابه دارند و با نگاه سطحى و ظاهرى به آنها عصمت انبيا زير سؤال مى رود. در اين رابطه استاد سلسله درسهاى مختلفى ارائه كرده اند كه اين مجموعه در ماه مبارك رمضان ١٣٧٣ ش. در دفتر تبليغات اسلامى قم مطرح شده و به همت يكى از شاگردان ايشان پياده و چاپ شده است. مباحث اين كتاب شامل پنج بخش و ٢٦ جلسه است و موضوعاتى چون عصمت پيامبران, عصمت پيامبر اسلام(ص) قبل از بعثت, بحث سهو نبى (اشتباه پيامبر(ص) ) و ديگر آيات متشابه درباره پيامبر اسلام(ص) و ساير پيامبران از آدم تا حضرت عيسى در آن مطرح شده است.
١٤. تناسب آيات
اين كتاب در نُه فصل تنظيم شده است. تناسب و تناسق معنوى در قرآن, اقسام فواصل قرآن كريم, قانون و ضابطه معرفت, شناخت فواصل در آيات, وجود سجع در قرآن, فواتح و خواتيم سوره هاى قرآن, مبادى مقدمات و افتتاحات در كلام خدا, خطابات خدا در قرآن, حروف مقطعه در اوائل سوره ها و تناسب و نظر ديگران.
كتاب يادشده اقتباس و ترجمه اى از جلد پنجم (التمهيد) استاد است كه مترجم در پيش گفتار به معرفى كتاب و بيان تناسب از ديدگاه دانشمندان اسلامى و نقش و فايده آن پرداخته است.١٥. حديث لاتعاد
كتاب فوق شامل سه رساله از استاد است, حديث لاتعاد, حديث من زاد فى صلاته و رساله اقتباسى از كتاب حديث لاتعاد علامه فشاركى.
استاد در اين كتاب با ذكر ٥٠ مسئله از فروع (خَلَل) در نماز بر اساس حديث لاتعاد به بررسى و حكم شرعى آنها پرداخته است.١٦. جامعه مدنى
اين كتاب شامل مقدمه و هفت مقاله تحت عناوين, جامعه مدنى يا جامعه دينى, دموكراسى در نظام ولايت فقيه, آزادى و تحقق آن در نظام حكومت اسلامى, پلوراليسم دينى در بوته نقد, حدود و ضوابط شرعى ولايت فقيه, ولايت فقيه از ديدگاه شيخ انصارى و آية اللّه خويى و نگاهى به حقوق بشر است. پايان بخش كتاب دو ضميمه, تحت عنوان اعلاميه جهانى حقوق بشر و اعلاميه اسلامى حقوق بشر است. نام كتاب برگرفته از اولين و بلندترين مقاله كتاب (جامعه مدنى) است كه قبلاً در شماره ١٤ مجله انديشه حوزه چاپ شده بود.
١٧. شبهات و ردود
اين كتاب پاسخگوى معروفترين شبهات در مورد قرآن است كه از يك مقدمه و پنج بخش تشكيل شده است.
بخش اول به پاسخ شبهه مشهور شرق شناسان مبنى بر وجود مصادرى براى قرآن پرداخته است;
بخش دوم پاسخ به شرق شناسان و روشنفكران مسلمان داخلى متأثر از آنها درباره ورود عناصرى از فرهنگ باطل عرب جاهلى به قرآن است;
بخش سوم ضمن تأكيد بر عدم وجود اختلاف و تناقض در آيات قرآن يكى از ابعاد اعجاز قرآن را مورد بحث قرار داده است;
بخش چهارم, موارد ادعا شده در قرآن كه مخالف با مستندات علمى, تاريخى و يا ادبيات است به بحث گرفته شده است;
و بخش پنجم بر واقعى بودن قصص قرآن تأكيد دارد.
ضمناً اين كتاب توسط چند تن از شاگردان ايشان در دانشگاه علوم اسلامى رضوى تحت عنوان (نقد شبهات پيرامون قرآن) به فارسى برگردانده و چاپ شده است.١٨. صيانة القرآن من التحريف
كتاب شامل يك مقدمه و دوازده فصل با عناوين تحريف در لغت و اصطلاح, خلاصه دلايل باطل بودن شبهه تحريف قرآن, تصريحات بزرگان شيعه بر تحريف ناپذيرى قرآن, شهادتهاى گسترده بر دور بودن علماى بزرگ شيعه از قول به تحريف, موضع شيعه در برابر گروه منقرض شده اخبارى, تحريف در كتابهاى عهدين, نگاهى گذرا و سريع بر تاريخ عهدين, مسئله شباهت گذشته و حاضر, تحريف قرآن نزد حشويه عامه, تحريف در ديدگاه گروه منقرض شده اخبارى, گمانه هاى مؤلف در كتاب (فصل الخطاب) هزار حديث و حديث است. بيشترين بخش كتاب مربوط به باور شيعه مبنى بر عدم تحريف قرآن است و از امتيازات اين كتاب نقد برخى كتب روايى و تفسيرى توسط مؤلف است.
از اين كتاب دو ترجمه فارسى مجمل و مفصل صورت گرفته كه ترجمه مجمل برگرفته از كتاب و مجموعه سخنرانيهاى استاد در اين موضوع است, اما اين كتاب به سفارش سازمان مطالعه و تدوين كتب علوم انسانى دانشگاهها (سمت) توسط آقاى دكتر نصيرى دانش آموخته دانشگاه علوم اسلامى رضوى در سال ١٣٧٩ تحت عنوان تحريف ناپذيرى قرآن ترجمه و چاپ شده است.١٩. علوم قرآنى
كتاب شامل يك مقدمه مفصّل و نُه فصل تحت عناوين پديده وحى, نزول قرآن, جمع و تأليف قرآن, قراء و قرائات سبع, نسخ در قرآن, محكم و متشابه, وجوه و نظائر در قرآن, اعجاز قرآن و دفع شبهه تحريف است.
اين كتاب در واقع بازنويسى فشرده از مجموعه التمهيد و صيانة القرآن من التحريف است كه متناسب با سطح عمومى حوزه و مقطع كارشناسى دانشگاه نوشته شده است.٢٠. مالكية الارض
اين كتاب با هدف پاسخ به اين سؤال كه آيا احياگر زمين مالك آن مى شود يا خير به رشته تحرير درآمده است. ايشان در اين رساله ضمن تقسيم زمينها به چهار قسم انفال, آباد شده بالعرض, موات بالاصاله و موات بالعرض به بيان حكم هر يك پرداخته و با تذكر به قدمت موضوع در تأليف فقهاى شيعه, ضمن ده بند مطالب رساله را خلاصه مى كنند. ايشان در اين كتاب خلع يد از تصرف كنندگان زمين را توسط ولى امر مسلمين با وجود مصالح مجاز شمرده اند.
٢١. معارفى از قرآن
اين كتاب سلسله مباحثى است كه استاد در ماه مبارك رمضان ١٣٧٤ با عنوان تفسير موضوعى در جمع عده اى از طلاب مطرح كرده كه در ٢١ جلسه سامان يافته است. عمده مباحث كتاب مربوط به اعتقادات و شامل مباحثى چون توحيد, قضا و قدر, شفاعت, توسل, تبرك, عالم ذر و تجسم اعمال است.
٢٢. ولاية الفقيه ابعادها و حدودها
كتاب در دو مقصد اثبات ولايت مطلقه فقيه و نظام حكومت اسلامى با هدف تبيين نظريه ولايت فقيه و برترى حكومت اسلامى بر ديگر نظامها تحرير يافته است.
٢٣. ولايت فقيه
كتاب در نه فصل شامل حكومت دينى, امامت در مكتب تشيع, تبيين مفهومى ولايت مطلقه فقيه, نقش بيعت در عصر حضور و غيبت, پشتوانه نظام در حكومت اسلامى, مبانى مشروعيت ولايت فقيه, مناصب ولى فقيه, ولايت تشريعى (حق قانونگذارى) و ولايت تكوينى تنظيم يافته است. فلسفه نگارش اين كتاب پس از رحلت امام خمينى(ره) پاسخگويى به شبهاتى بود كه پيرامون ولايت مطلقه فقيه مطرح شد و در واقع آخرين ديدگاههاى استاد در مسئله مذكور است.
آثار نشر نيافته استاد
دستنويسها و آثار چاپ نشده استاد, در سه مقوله قابل جمع بندى است:
الف. آثار قرآنى
١. الروح فى المصطلح القرآن, ٢٦ ص.
٢. القلب فى المصطلح القرآنى, ٦ ص.
٣. التفسير الموضوعى, ٢٢ ص.
٤. البداء فى القرآن و الحديث, ١١ ص.
٥. الاجتهاد فى التفسير, ٩ ص.
٦. اسرائيليات, ٣٣ ص.
٧. پژوهشهاى قرآنى و رويكردهاى تفسيرى (به صورت پرسش و پاسخ), ١٩ ص.
٨. امام در قرآن, ٢٠ ص.
٩. ابراهيم خليل الرحمن, ٢٤ صفحه.
١٠. اوصاف ابراهيم در قرآن, ١٥ ص.
١١. اخلاق انبيا در قرآن, ٦١ ص.
١٢. ارزشهاى قرآن, ٦ ص.
١٣. الباغى و العادى فى القرآن, ٥ ص.
١٤. امثال در قرآن, ٤٦ ص.
١٥. بطن در قرآن, ٢٩ ص.
١٦. ترجمة القرآن, ٨٣ ص.
١٧. تأكيد قرآن بر تعميق جنبه هاى نظرى, ٤ ص.
١٨. تفسير روايى تطبيقى, ٨٨ ص.
١٩. تفسير عرفانى, ٦٤ ص.
٢٠. تأويل از ديدگاه اهل ذوق و عرفان, ٣٣ ص.
٢١. تدبّر در قرآن, ٢٠ ص.
٢٢. تفسير به رأى از ديدگاه علامه طباطبايى, ١٤ ص.
٢٣. تأويل از ديدگاه علامه طباطبايى, ٦١ ص.
٢٤. تهذيب التفسير عن الدخائل و الموضوعات, ٩ ص.
٢٥. تفسير سوره انفال, ٦٨ ص.
٢٦. تفسير سوره اسراء, ٥٣ ص.
٢٧. ترجمه قرآن و امكان آن, ١٦ ص.
٢٨. جايگاه تفكر و شيوه ابلاغ و قرآن, ١٠ ص.
٢٩. روشها و گرايشهاى تفسيرى, ١١ ص.
٣٠. روشهاى متداول تفسير, ٥ ص.
٣١. رجعتى به تفسير الميزان, ٥ ص.
٣٢. زبان قرآن, ١٨ ص.
٣٣. سهو النبى(ص), ٢٨ ص.
٣٤. شيوه بيانى قرآن, ٩ ص.
٣٥. شناخت زبان قرآن, ١٥ ص.
٣٦. فراز و فرودهاى تفسير و تبليغ قرآن, ٧ ص.
٣٧. قرآن و نصوص وحيانى, ٣ ص.
٣٨. قرآن و نسل امروز, ٣ ص.
٣٩. قول در قرآن, ١١ ص.
٤٠. قصص قرآنى از ديدگاههاى مختلف, ٤ ص.
٤١. قرآن در بستر زمان, ٢٠ ص (دو صفحه روزنامه اطلاعات).
٤٢. كاربرد حديث در قرآن, ٥ ص.
٤٣. كاربرد مجاز در قرآن, ١٣ ص.
٤٤. كتاب از ديدگاه قرآن, ١٥ ص.
٤٥. كرامت انسان در قرآن, ٤ ص.
٤٦. گوشه اى از ويژگيهاى تفسير الميزان, ١٢ ص.
٤٧. موضع الحديث من التفسير, ١٢ ص.
٤٨. معجزه ابزار دفاعى پيامبران, ٩ ص.
٤٩. معجزه يك ضرورت دفاعى, ١١ ص.
٥٠. مسائل مالى و اقتصادى مطرح شده در قرآن, ٦ ص.
٥١. مبانى اخلاق در قرآن, ١٠٠ ص.
٥٢. مسئله بداء, ١٢ ص.
٥٣. متشابهات در قرآن, ٥٦ ص.
٥٤. نقش پيش فرضها در فهم قرآن و نصوص وحيانى, ٣ ص.
٥٥. نسخ در قرآن, ٢٧ ص و دو نسخه ديگر ٨ و ١٧ ص.
٥٦. نقش دو عالم بزرگوار دهلوى و شرف الدين عاملى در تأليف امت و وحدت كلمه, ١٩ ص.
٥٧. نكته هاى تفسيرى در سوره حمد, ٨ ص.
٥٨. نظرى بر روايات معراجيه (اسرائيليات), ٢١ ص.ب. فقهى و اصولى
٥٩. امام راحل و مبانى فقاهت, ٦ ص.
٦٠. الكرّ تحقيق عن مقداره و حجمه, ٣٠ ص.
٦١. اجزاء از ديدگاه نائينى در رابطه با حديث لاتعاد, ٨ ص.
٦٢. احكام ارشادى و مستقلات عقليه, ٦ ص.
٦٣. بيع العربون, ١٧ ص.
٦٤. بيع الفضولى, ١٩ ص.
٦٥. بلوغ دختران, ٩ ص.
٦٦. بيّنه از ديدگاه شرع, ١١ ص.
٦٧. بررسى مشروعيت (توزيع) در قسامه, ٢٢ ص.
٦٨. بحثى در تعزيرات, ٤٠ ص.
٦٩. تجديد نظر در احكام دادگاهها, ١١ ص.
٧٠. حقيقت وقف, ١٩ ص.
٧١. حق حضانت, ١٤ ص.
٧٢. حدّ يائسگى, ١٣ ص.
٧٣. حجيت علم قاضى, ١١ ص.
٧٤. حديث لاضرر از ديدگاه امام راحل, ٧ ص.
٧٥. حجيت ظواهر قرآن, ٦١ ص.
٧٦. داد و ستد قولنامه اى, ١٧ ص.
٧٧. ربا از گناهان كبيره و استثناناپذير, ٢٨ ص.
٧٨. رفع ابهامات فقهى مسح, ٨ ص.
٧٩. شايستگى زنان براى قضاوت, ١٤ ص.
٨٠. شرط خيار در وقف, ٦ ص.
٨١. ضمانت, گسترش يا انتقال محل پرداخت, ٤ ص.
٨٢. عقلانيت از منظر اخباريان, ٦ ص.
٨٣. عيوب موجبه فسخ نكاح, ١٨ ص.
٨٤. فقه القضاء (دو مجموعه بزرگ).
٨٥. قضاى شورايى, ٩ ص.
٨٦. قتل عمد, ٨٥ ص.
٨٧. قاعده نفى الضرر, ١٦ ص.
٨٨. قاعده الالزام, ١٠ ص.
٨٩. كتاب الوقف, ١٦ ص.
٩٠. كتاب الطهاره, ١١٦ ص.
٩١. كتاب الحج, ١٦ ص.
٩٢. موسيقى از ديدگاه شرع اسلام, ٢٩ ص.
٩٣. مصلحت در گستره ولايت فقيه, ٢٠ ص.
٩٤. مقالاتى در باب ديات, ٥٧ ص.
٩٥. متى توصم الجاريه, ٢ ص.
٩٦. مقالاتى در باب ارث, ٣٨ ص.
٩٧. مسئله تحديد نسل, ٦ ص.
٩٨. مسئله الرق ّ, ٣٢ ص.
٩٩. مكتبهاى اصولى و مدرسه محقق نائينى, ١٨ ص.
١٠٠. ولايت فقيه و حكم حكومتى, ٧ ص.
١٠١. ولايت فقيه از ديدگاه شيخ انصارى, ٣٤ ص.ج. كلامى و…
١٠٢. آزادى و تحقق آن در نظام حكومت اسلامى, ١٩ ص.
١٠٣. الوحدة الاسلامية على منصّة النقد, ٧ ص.
١٠٤. اعتبار احكام و قوانين حكومتى, ٦ ص.
١٠٥. اهداف الرساله, ٢٢ ص.
١٠٦. اربعين حسينى و ابعاد آن, ٧ ص.
١٠٧. آيه نجوى فضيلت كبراى اميرمؤمنان(ع), ٥ ص.
١٠٨. الرجعة فى القرآن و الأثار, ١٨ ص.
١٠٩. پيامبر كيست؟ ١٢٠ ص.
١١٠. تكامل فقه نياز ضرورى حكومت اسلامى, ١٠ ص.
١١١. تكثرگرايى دينى, ٨ ص.
١١٢. پيامبر اعظم از ديدگاه قرآن و نهج البلاغه, ١٦ و ١٦ و ٩ ص.
١١٣. پلوراليسم دينى در بوته نقد, ٢٢ ص.
١١٤. جايگاه اكثريت در نظام اسلامى و دموكراسى, ٧ ص.
١١٥. جامعه دينى يا جامعه مدنى, ٨٤ ص.
١١٦. جهانى شدن, ٥٢ ص.
١١٧. جهانگردى از ديدگاه اسلامى, ١٥ و ٣٣ ص.
١١٨. جايگاه فقه در پاسخگويى به رويدادها, ١٠ ص.
١١٩. جايگاه ولايت در قرآن, ٧ ص.
١٢٠. حقوق متقابل مردم و حكومت از ديدگاه اميرمؤمنان(ع), ٦١ ص.
١٢١. حديث ولايت, ١٦ ص.
١٢٢. حديث ايثار و نزول آيه (و يطعمون) به دو روايت صحيح و سقيم, ١٧ ص.
١٢٣. رابطه مالكيت حكومتى با خمس و زكات در نظام حكومت اسلامى, ٩ ص.
١٢٤. روش تحقيق و نقد, ١٤ ص.
١٢٥. رهبرى و زعامت سياسى در اسلام, ١٢ ص.
١٢٦. رسالت انبيا از ديدگاه قرآن و نهج البلاغه, ٢٤ ص.
١٢٧. روشمندى معرفت دينى يا هرمنوتيك دينى, ٣ ص.
١٢٨. صحابه از منظر اهل بيت(ع), ٣١ و ٥١ ص.
١٢٩. عقلانيت دينى در مكتب تفكيك, ١١ ص.
١٣٠. فلسفه خاتميت از منظر كلام جديد, ٦١ ص.
١٣١. كتابة الحديث, ١٩ ص.
١٣٢. مفهوم آزادى از ديدگاه اسلام, ٣١ ص.
١٣٣. مصطلح الحديث ـ معرفة الحديث, ٢٧ ص.
١٣٤. مهدى موعود(عج), ١٨ ص.
١٣٥. مسئله رجعت, ٤٢ ص.
١٣٦. نقش زمان و مكان در روند اجتهاد, ٨ ص.
١٣٧. معاد جسمانى, ٢٢ ص.
١٣٨. نقش اهل بيت(ع) به ويژه امام صادق(ع) در مبارزه با غلو و غلات, ١٦ ص.
١٣٩. نكاتى قابل توجه درباره زيارت عاشورا, ٥ ص.
١٤٠. ويژگيهاى حكومت اسلامى از منظر نهج البلاغه, ٣٤ ص.
١٤١. ولايت و بيعت در عهد معصوم و دوران غيبت, ٥ ص.مقالات١
يك. انديشه حوزه١٤٢. ارزشهاى قرآن, ش ١.
١٤٣. مالكيت زمين در منابع اسلامى (١), ش ٢.
١٤٤. مالكيت زمين در منابع اسلامى (٢), ش ٤.
١٤٥. شبهه تحريف, ش ٥.
١٤٦. مالكيت زمين در منابع اسلامى (٣), ش ٦.
١٤٧. عصمت پيامبر, ش ٨.
١٤٨. آموزه هايى از سوره حجرات (١), ش ١٢.
١٤٩. آموزه هايى از سوره حجرات (٢), ش ١٣.
١٥٠. جامعه دينى يا جامعه مدنى؟, ش ١٤.
١٥١. پلوراليزم دينى در بوته نقد, ش ١٦.
١٥٢. ولايت فقيه از ديدگاه شيخ انصارى و آية اللّه خويى, ش ١٧.
١٥٣. دموكراسى در نظام ولايت فقيه, ش ١٨.
١٥٤. مبانى اخلاق در قرآن, ش ٢٢.
١٥٥. بايستگيهاى حكومت از ديدگاه امام على(ع), ش ٢٦.
١٥٦. امام حسين(ع) پيروز ميدان, ش ٣٩.
١٥٧. بايستگيهاى پرسش و پاسخ از منظر كتاب و سنت, ش ٤٩ ـ ٥٠.
١٥٨. مبانى جامعه دينى از نگاه قرآن و سنت, ش ٥٦.دو. الهيات و حقوق (مجله تخصصى دانشگاه علوم اسلامى رضوى)
١٥٩. كاربرد حديث در تفسير, ش ١.
١٦٠. جايگاه ممتاز زن در قرآن, ش ٤ ـ ٥.
١٦١. معجزه, ضرورتى دفاعى, ش ١١.
سه. علوم و معارف قرآنى
١٦٢. درآمدى بر تفسير سوره انفال, ش ١.
١٦٣. جلوه هاى امداد در سوره انفال, ش ٢.
١٦٤. دشمن شناسى در سوره انفال, ش ٣.
١٦٥. آزادى انديشه در سوره انفال, ش ٤.
١٦٦. تفسير سوره اسراء, ش ٦ ـ ٧.مصاحبه ها و گفتگوها٢
١٦٧. معارف قرآنى و شيوه هاى تفسيرى, ش ٧.
١٦٨. فقه جواهرى و ويژگيهاى آن, ش ٩.
١٦٩. زبان قرآن, ش ١١.
١٧٠. عقلانيت دينى, ش ١٩.
١٧١. آزادى در نظام حكومت اسلام, ش ٢٠.
١٧٢. نقدى بر تفسيرهاى روشنفكرانه از قرآن و حديث, ش ٢٥.
١٧٣. اصطلاح در آينه وحى, ش ٢٨.
١٧٤. عناصر كارآمدى فرهنگ از نگاه قرآن, ش ٢٩.
١٧٥. نسبت دين و ليبراليسم, ش ٣٧.
١٧٦. مبانى سياسى و فقهى نهضت عاشورا, ش ٣٨.
١٧٧. ناهمگونى داشته هاى متدينان با فرهنگ دينى, ش ٤٥.
١٧٨. راهكارهاى ايجاد مفاهمه ميان اديان, ش ٤٦.پايان نامه ها٣
آرامش و اطمينان در قرآن.
آسيب شناسى حكومت دينى از ديدگاه امام على(ع).
آفات و آسيبهاى رفتارى انسان از نگاه قرآن.
اخلاق اقتصادى از ديدگاه قرآن و روايات با نگاهى به روشهاى مقابله با مفاسد اقتصادى.
ادب انبياء در قرآن و مقايسه آن با تورات و انجيل.
استكبار از ديدگاه قرآن و حديث.
اصل عدم استناد ايرادات در اسناد تجارى.
اصول مشترك اديان ابراهيمى در قرآن و عهدين انبياء در قرآن و عهدين.
بازكاوى معاد در قرآن و نقش سازنده آن در فرد و جامعه.
بررسى مجازات قصاص اطراف در فقه و حقوق.
بررسى نقد و مبانى آراء تفسيرى سر سيداحمدخان.
تجلى كلام الهى در حماسه حسينى.
تفسير مشهدى (كنزالدقايق) و روش تفسيرى او.
خاتميت و جامعيت اسلام از ديدگاه قرآن كريم.
روش شناسى تفسير معصومان(ع).
روش شناسى و فقه الحديثى فيض در وافى.
روش موضوعى در تفسير قرآن.
زبان در قرآن.
سعادت و شقاوت و عوامل آن در نهج البلاغه.
شرح خطبه قاصعه امام على(ع).
طبرى و تفسير او در بوته نقد.
علم غيب.
علوم قرآن در گفتار احاديث معصومين(ع).
قرآن و معرفى چهره پنهان نفاق.
قسم در قرآن.
كمال انسان در قرآن.
گستره آموزه هاى تشريحى قرآن.
مبانى تشيع در قرآن بروايت علامه حلى در نهج الحق.
مبانى جامعه دينى در قرآن.
مبانى شيخ طوسى در رفع تعارض اخبار با عنايت به استبصار.
نسخه خطى حاشيه بر انوار التنزيل شيخ بهايى.
نقد محتوايى حديث, راهها و روشها.
نقد و بررسى ديدگاههاى مستشرقين پيرامون وحيانى بودن قرآن.
نيازهاى انسان از ديدگاه قرآن كريم.
هدايت و مبانى آن در قرآن.
هماهنگى و تناسب در ساختار قرآن.
وحى از ديدگاه علامه طباطبايى.غلام نبى گلستانى
آن خطابه پرشور
روانشاد, زنده ياد حضرت حجة الاسلام و المسلمين حاج شيخ هادى مروى به سال ١٣٢٥ به دنيا آمد و پس از آموزش هاى ابتدايى به سن سيزده سالگى با تشويق پدر وارد حوزه علميه مشهد شد و در همان ديار و در كنار مضجع مطهر على بن موسى الرضا(ع) كه مسقط الرأس آن بزرگوار نيز بود به فراگيرى علوم اسلامى پرداخت. او ادبيات عربى را از محضر استادان ارجمند حوزه خراسان به ويژه اديب بلند آوازه آن روزگار (اديب نيشابورى) بهره برد و براى تعميم و تعميق و تكميل آموزش و پژوهش به حوزه علميه قم رخت بركشيد. در اين حوزه ارجمند سطوح عالى را از محضر استادانِ ارجمند حضرات آيات مشكينى, طباطبايى و خزعلى فراگرفت و در درس خارج بيشترين زمان را در درس فريد خراسان حضرت آية اللّه العظمى وحيد خراسانى زانو زد به گونه اى كه از شاگردان ويژه وى به شمار مى رفت و مورد توجه و عنايت آن بزرگوار بود.
او در همراهى و همدلى با نهضت بزرگ مردم ايران به رهبرى امام خمينى شهره بود از اين روى از هيچ كوششى در پيشبرد نهضت فروگذارى نمى كرد. او پس از پيروزى انقلاب اسلامى روزگارى نماينده (تام الاختيار) حضرت امام خمينى در مسجد سليمان بودند, شهرى دستخوش ناهنجارى ها, ناامنى ها, اختلاف ها و آشفته با تلاش گروه ها و گروهك ها, كه با تدبير, هوشمندى و حضور اثرگذار وى آن شهر از اين همه رهيد.
در سال هاى آغازين انقلاب اسلامى كه هنوز تشكيلات داورى سامان استوارى نداشت, از سوى شهيدين ـ آية اللّه شهيد بهشتى و آية اللّه شهيد قدوسى ـ همراه شهيد والامقام حاج شيخ عباس شيرازى, بازرسى دادگاه هايِ انقلاب را به عهده گرفتند و پس از مدتى به همراه محقق ارجمند جناب آقاى دكتر سيد مصطفى محقق داماد در پى ريزى و تأسيس (سازمان بازرسى كل كشور) كوشيدند.
روانشاد مروى روزگارى در جايگاه دادستان انتظامى قضات خدمت كردند و پس از آن با تأييد حضرت امام خمينى(ره) رياست دادگاه انتظامى قضات را به عهده گرفتند و در جهت سلامت داورى ها و قضاوت ها نقش بزرگى ايفا كردند. آن بزرگوار در آغازين ماه هاى سال ٨١٣٧ با حفظ سمت پيشين در جايگاه معاون اول قوه قضائيه قرار گرفتند و منشأ خدمات بزرگى شدند. او در جايگاه قضاوت و داورى به لحاظ شخصيت مستقل و استوار گامى در جريان ها و بحران ها مورد توجه بزرگان و عالمان بود. آورديم و خواهيم آورد كه وى خطيبى بزرگ و سخنورى چيره دست بود, در ديدارى با آية اللّه العظمى فاضل لنكرانى(ره) آن بزرگوار خطاب به زنده ياد مروى مى فرمايند: (مى خواهم بگويم واجب عينى است كه به كار خطابه بپردازى و از دستگاه قضايى فاصله بگيرى, اما از سوى ديگر فكر مى كنم مردم براى حل ّ مشكلات به كجا بروند) و اين همه نشانگر جايگاه حساس آن مرحوم در دستگاه قضايى و گره گشايى وى و نقش والايى در آن دستگاه مهم بود.
مرحوم مروى دلى پردرد و جانى مشتعل و درونى پرسوز داشت, از نابسامانى ها رنج مى برد و از درنگريستن به ناهنجارى ها مى سوخت و با تمام توان فرياد مى زد و مى خروشيد. سال هايِ پايانى عمر يكبار پس از خطابه اى پرشور و سپس بحثى تحليلى و مهم از تاريخ اسلام و آن گاه اشاره به نابسامانى ها اندكى بعد از فرودن آمدن از جايگاه خطبه سكته كرد و بر زمين افتاد كه پس از مدتى سلامت خويش را يافت و به تلاش خود ادامه داد.
او در قضاوت و داورى پيراسته از پيرايه ها بود و اگر مظلوميت فرد و يا جريانى روشن مى شد بدون توجه به پى آمدها به كام ماجرا مى رفت و اگر در داورى و اظهارنظر آغازين ره به مسيرى ناصواب برده بود, بدون هيچ مجامله اى پس از روشن شدن حق بر آن تأكيد مى كرد. صاحب اين خامه مواردى از اين دست را شاهد بود.
زنده ياد مروى از اينكه گاه كسانى با لحاظ كردن چه و چه ها و توجيه هاى ناموجه مواضع پيرايه دارى مى گرفتند برمى آشفت و از اينكه در چنين حالت ها و چگونگى ها حق پايمال مى شد دردمندانه سخن مى گفت.
امّا بگويم كه خطابه, تبليغ, ابلاغ حق بدان گونه كه شايسته و بايسته بود شغل شاغل او بود. او به ويژه در تاريخ اسلام از آگاهى هاى گسترده اى برخوردار بود, فراوان مطالعه كرده بود و با تأمل در رويدادها و حوادث تاريخ اسلام به ويژه جريان هاى صدر اسلام به دريافت هاى بسيار روشن و ارجمندى دست يافته بود. در محفلى در جمع تنى چند از عالمان, مرحوم مروى از استاد بى بديل اين روزگاران علاّمه سيدجعفر شهيدى از مواردى از تاريخ اسلام فروتنانه مى پرسد, استاد شهيدى ـ كه حق گويى بدون مجامله بود ـ مى فرمايد: آقاى مروى, من شما را در تاريخ اسلام صاحب نظرى قوى مى دانم. اشاره مى كنم به بحث هاى بسيار خوب وى از تاريخ اسلام كه در سال هاى نخست انقلاب اسلامى در مجموعه اى با عنوان (مكتب انقلاب) به گونه اى درسى نشر مى يافت و داراى نكته هاى بديع و ارجمندى بود.
زنده ياد مروى به كتاب, ميراث مكتوب, منابع كهن, آثار اسلامى عشقى شگرف داشت و در جمع آورى كتاب از هيچ كوششى دريغ نمى ورزيد, كتابخانه شخصى او از جمله كتابخانه هاى كم نظير و مجموعه هاى بسيار فاخر بود, وى از اين همه در خطابه ها, بحث ها به خوبى بهره مى برد. استاد علامه محمدرضا حكيمى در سامان دهى به مقاله بسيار ارجمند (چهارصد كتاب در شناخت شيعه) كه براى اوّلين بار در چاپ نخست مجموعه گرانقدر (يادنامه علامه امينى) نشر يافته است, از جمله از كتابخانه مرحوم مروى بهره برده و در آغاز مقاله بدان اشاره كرده است.
او در شيوه خطابه و چگونگى ابلاغ شيفته مرحوم فلسفى ـ خطيب زبردست و سخنور بلند آوازه و زبان گوياى اسلام ـ بود, به گونه اى كه خطابه هاى آن بزرگوار را براى بهره گيرى با دقت و تأمل تمام بدون هيچ گونه فروكاستن مى نوشت. اين نگاشته ها مورد توجه روانشاد فلسفى قرار مى گيرد و بر اساس اظهارنظر كسانى آگاه و معتمد بخش قابل توجهى از (گفتارهاى فلسفى) برپايه نگاشته هاى مرحوم مروى شكل مى گيرد.
مرحوم مروى خطابه اى پرشور, بيانى نافذ, كلامى آتشين داشت, برخى از خطابه هاى پيش از انقلاب او را ديده و شنيده بودم در خطابه هايى, محور داشتن خطابه و تمام سخن بر گرد محورى مشخص چرخيدن و دورى از پراكنده گويى, بهره گيرى درست از آيات و تحليل استوار و روشنگر از روايات و به ويژه بهره ورى از تاريخ اسلام جايگاهى مهم داشت. شنيدن سخن وى در شنونده آگاه ترديدى نمى گذاشت كه گوينده كتاب ديده است, فراوان تأمل كرده است و تاريخ را در نقالى تصور نكرده است و از تأمل در گذشته براى روشنگرى زمان, تصحيح مواضع و حركتى آگاهانه براى آينده بهره مى گيرد و چه شايسته و بايست. چنين بود كه خطابه هاى او مورد توجه عالمان, مصلحان بيداردلان بود و بر چگونگى و تداوم آن تأكيد مى كردند, اين خاطره را بياورم:
روزى پس از زيارت مضجع مطهر ثامن الحجج على بن موسى الرضا(ع) براى خداحافظى محضر علاّمه, مفسر بزرگ قرآن استاد محمدتقى شريعى رفتم. مى خواستم قم بيايم. استاد محضرى پرفيض داشت, هماره خدمت آن بزرگوار مى رسيدم و در حدّ توان و ظرفيت وجودى ام بهره مى بردم. بسيار مهربان بود و خُردنواز. بزرگوارى ها فرمودند, مهربانى ها كردند, نصايحى تنبه آفرين گفتند و در آستانه خداحافظى فرمودند: آقا, شما در قم آقاى مروى را مى بينيد. عرض كردم: كدام آقاى مروى؟ فرمودند: آقاهادى. عرض كردم آشنايى خيلى نزديك ندارم, اما مى شناسم و خدمتشان مى رسم. فرمودند: سفارشى دارم به ايشان برسانيد. عرض كردم: چشم.
فرمودند: آقا, ايشان منبر بسيار خوبى دارند و خوب مطالعه كرده اند و خطابه اى بسيار روشنگر دارند, منبرهاى ايشان بسيار براى مردم و بيدار كردن مردم و جوانان مفيد است. سلام مرا به ايشان برسانيد, و بگوييد مواظب باشند تندى نكنند و بهانه دست دشمن ندهند, دشمن از اين گونه سخنرانى ها بسيار مى ترسد و با بهانه اى و يا بهانه هايِ واهى مى خواهد از اين گونه خطابه ها جلوگيرى كند. در نهايت احتياط سخنرانى كند كه مردم از اين روشنگرى ها و بيدارگرى ها محروم نمانند.
براى من بسيار جالب بود كه خطابه هاى وى بدين گونه مورد توجه استاد ـ كه خود سخنورى چيره دست و محققى بزرگ و بيدارگرى بى بديل بود ـ قرار گرفته است. به قم آمدم و در نبش كوچه آقازاده كه آن روزگاران كتابفروشى قابل توجهى بود, وى را در حال تأمل در كتاب ها و در منابع ديدم, سلام استاد را و نيز پيامش را رساندم, تشكر كردند.
زنده ياد مروى بر كرسى تدريس نيز تكيه مى زد, از درس هايِ او درباره تاريخ اسلام ياد كردم, علاقه او به آل اللّه(ع) كه در چگونگى خطابه هايش اثرى يادكردنى داشت و تكيه بر احاديث اهل بيت(ع) در منبرهايش كاملاً مشهود بود از سويِ ديگر او را به تدريس منظم و دقيق منابع حديثى, زيارتى و دعايى واداشته بود. وى يك دوره كامل اصول كافى را تدريس كرده بودند و در جلسات بسيارِ درسى بسيارى از متون زيارت و دعا را به بحث و فحص گذاشته بودند و بالاخره بايد ياد كنم از جلسات درس تفسيرى وى كه بسيار دقيق بود و اثرگذار, در حوزه نيز پيش از انقلاب به تدريس متون حوزوى اشتغال داشتند بويژه (اصول مظفر) مرحوم آية اللّه حاج شيخ محمدرضا مظفّر را بارها تدريس كرده بودند, با بيانى روشن و گويا و همين گونه بود درسهايِ وى روزگارى در مدرسه حقانى.
آوردم كه او به اهل بيت(ع) و معارف آفتابگون آن عزيزان عشق مى ورزيد و از اين روى به سلوك وَلَوَى باور داشت و نه (عرفان هايِ آنچنانى). بُعد معارفى شخصيت وى و جنبه هايى معرفتى و سلوكى شخصيت او هم بلحاظ (كَتُوم) بودنش در اين جهت و هم بلحاظ چه و چهايى روزگار مكتوم مانده است, او در اين جهت براى رسيدن به سرچشمه ها تلاش وافر داشت و بى قرار بود از محضر روانشاد مرحوم شيخ على اكبر دامغانى ـ از شاگردان بزرگ عارف جليل قدر و معارفى سترگ سيدموسى زرآبادى ـ و نيز آية اللّه سيدعبدالكريم كشميرى بهره برده بود و آن دو بزرگوار را به وى علاقه و عُلقه اى خاص بود.
اين را نيز بياورم, پس از بارها مزاحمت ساواك عليه سخنرانى هاى او و دستگيريها مى گفتند به محضر آية اللّه سيدحسن قاضى رفتم و چاره جستم و فرمودند: هميشه در آغاز سخنرانى بخوان: السلام على المهدى الذى وعداللّه عزوجل به الاُمم ان يلّم به الشعث و يملأ الارض قسطاً و عدلاً كما ملئت ظلماً و جوراً… را بخوان چنان كردم, چاره ساز بود.
مرحوم مروى با اينكه ساليان در حوزه ارجمند قم به تعليم و تعلم اشتغال داشت و اخيراً بلحاظ ضرورتهايِ اشتغالات در تهران بودند اما هرگز مشهد و يا خراسان و مضجعِ مطهر حضرت رضا(ع) را از زبان وانمى نهادند و مى گفتند نمى دانم چرا حضرت رضا(ع) مرا به قم تبعيد كردند و خواهر مكرّمه اش به تهران, شيفته و شيداى مشهد و سكونت در كنار مزار پاك على بن موسى الرضا(ع) را انتظار مى بردند و هماره مترصد فرصتى براى پركشيدن و رخت بر بستن و رحل اقامت افكندن در آن ديار. مى گفتند به كنار اين تربت پاك رفتن و دعوت حق را لبيك گفتن برايم آرزوست و چنان شد كه آن مبلغ پارسا و شيفته معارف آل الهى و شيداى حق و حق مدارى در سفر زيارتى حضرت رضا(ع) شهريور ١٣٨٧ در جوار ملكوتى امام همام به مينوى پركشيد و دعوت حق را لبيك گفت. رضوان الهى از آنِ او باد.
با سپاس از حضرت حجت الاسلام و المسلمين جناب آقاى يحيى مروى و حجت الاسلام و المسلمين جناب آقاى دكتر آهنگران كه اطلاعات لازم را در اختيار دفتر مجله قرار دادند.محمدعلى مهدوى راد
آية اللّه مجتهدى
حضرت مستطاب آية اللّه آقاى حاج شيخ احمد مجتهدى يكى از علماى مشهور تهران بود. فقيد سعيد در دوم رجب الخير ١٣٤٣ ق (٩ مهرماه ١٣٠٣ ش) در تهران زاده شد. خاندانش معروف به فضل و ديانت, و نياكانش از عالمان و مجتهدان شهر كاشان بودند. معظم له, در ١٣٦٣ ق (١٣٢٣ ش) به حوزه علميه قم آمد و سطوح را نزد اساتيدى مانند حضرات آيات سيد مرتضى علوى, سيد صادق شريعتمدارى, شهيد صدوقى و سلطانى طباطبايى به پايان رسانيد و پس از آن به دروس فقه و اصول آيات عظام بروجردى, گلپايگانى, مرعشى نجفى و امام خمينى حاضر شد و بهره هاى فراوان برد. سپس در سال ١٣٧٠ ق به تهران بازگشت و در مسجد سيد عزيز اللّه به تدريس و تحصيل در محضر حضرت آية اللّه خوانسارى پرداخت و شب ها در مسجد امين الدوله ـ پس از نماز مرحوم حاج شيخ محمد حسين زاهد ـ به تفسير قرآن و بيان احكام اشتغال داشت. در سال ١٣٧٥ ق, به دعوت عده اى از متدينين بازار حوزه درسى خود را از مسجد سيد عزيز اللّه به مسجد حاج ملاجعفر منتقل كرد و آنجا را محل اقامه جماعت و تدريس و وعظ و تبليغ خويش قرار داد و رفته رفته حوزه اش يكى از كانون هاى پر رونق تحصيل علوم اسلامى در تهران گرديد و صدها نفر از جوانان شيفته علوم اهل بيت ـ عليهم السلام ـ گرد وجودش جمع شدند و در مدت نيم قرن, بسيارى از علما و فضلاى تهران را تربيت نمود.
مرحوم شريف رازى درباره او مى نويسد: (آقاى مجتهدى از دانشمندان و مربيان با حقيقت و معنويت معاصر است و از سى سال قبل كه ايشان را شناخته ام با تقوا و ورع يافته و مكروهى از وى نديده ام. او از افرادى است كه علم خود را مقرون به عمل و قدس خويش را توأم با اخلاص قرار داده است) (گنجينه دانشمندان, ج ٤, ص ٥٥٥).
وى به دليل مشاغل دينى و اجتماعى اش كمتر به تأليف پرداخت و تمام سعى و تلاش خويش را در تربيت جوانان و تدريس و تبليغ و اقامه شعائر دين مصروف داشت, سخنان و مجالس اخلاقى اش در تهران زبانزد بود و نقش مدرسه اش در طول انقلاب اسلامى و دوران جنگ تحميلى و خدمات شايان آن مكان مقدس فراموش ناشدنى است. آثارش عبارت اند از:
١. رساله در محرم و نامحرم;
٢. رساله در احكام غيبت;
٣. رساله در گناهان كبيره.
سرانجام در روز يكشنبه ٤ محرم الحرام ١٤٢٩ ق (٢٣ دى ١٣٨٦ ش) در سن ٨٣ سالگى بدرود زندگى گفت و پيكر پاكش صبح روز دوشنبه با حضور هزاران نفر از اقشار مختلف مردم و روحانيت تهران, تشييع و پس از نماز آية اللّه مهدوى كنى بر آن در مدرسه علميه اش به خاك سپرده شد و در سوگ فقدانش از سوى مقام معظم رهبرى و مراجع عالى قدر و نهادها و سازمان ها پيام هاى تسليت متعدد صادر شد.آية اللّه نورى
حضرت آية اللّه آقاى حاج شيخ يحيى نورى يكى از علماى مشهور تهران و از انديشمندان جهان تشيع بود. معظم له در سال ١٣١١ ش (١٣٥١ ق) در بلده نور در خاندان علم و فضيلت زاده شد. پدرش حاج شيخ اسماعيل و عموى پدرش آية اللّه حاج ميرزا يحيى نورى و جدّ مادرى اش حجة الاسلام شيخ محسن سلطان احمدى نورى بوده است. آن فقيد سعيد از كودكى خواندنِ قرآن را فراگرفت و تحت نظارت نياى مادرى اش حاج شيخ محسن نورى مقدمات, ادبيات و منطق را آموخت. سپس در سال ١٣٢٣ ش (١٣٦٣ ق) به حوزه علميه قم مهاجرت كرد و سطوح عاليه را نزد اساتيد بنام آموخت و پس از آن در دروس خارج آيات عظام بروجردى و حجت كوهكمرى شركت نمود. پس از وفات آية اللّه حجت در سال ١٣٧٢ ق رهسپارِ نجف اشرف شد و چند سال در دروس آيات عظام خويى و سيد عبدالهادى شيرازى حاضر شد و مبانى علمى اش را استوار نمود. سپس به تهران آمد و در درس هاى آية اللّه شيخ محمد تقى آملى و آية اللّه سيد ابوالحسن رفيعى قزوينى شركت نمود و به غير از آن به تاليف و تدريس و تحقيق و ارشاد مؤمنان پرداخت.
وى, مؤسسه علمى سيدالشهدا را در تهران بنيان نهاد و ساليان فراوان به ارائه خدمات بزرگ دينى به ويژه راهنمايى غير مسلمانان و هدايت آنان به اسلام پرداخت و موفق شد هزاران نفر را با گفتار مستدل و منطقى و شيرين خويش مسلمان نمايد كه يادگار نوشته هاى ايشان در دفاتر مخصوص موجود است.
او در اوان تحصيل در حوزه علميه قم به دانشكده الهيات دانشگاه تهران رفت و دوره ليسانس و دكترى آن را با رتبه ممتاز گذراند و ساليان چند به تدريس تفسير, مناهج تفسيرى, آيات الاحكام, فقه الحديث, تاريخ اديان, و تمدن اسلامى در دانشگاه تهران پرداخت.
او در طول اقامت خويش در تهران با مجامع فرهنگى كشورهاى غربى ارتباط برقرار نمود و به تبادل فرهنگى و ارسال كتاب هاى اسلامى به زبان هاى گوناگون به آن ديار دست زد. و در طول انقلاب اسلامى حضورِ فعال داشت و پس از سخنرانى پر شور او بود كه واقعه عظيم جمعه سياه ـ ١٧ شهريور ١٣٥٧ ميدان ژاله (شهدا) ـ اتفاق افتاد.
برخى از آثار آن مرحوم عبارتند از:
١. اسلام و عقايد و آراى بشرى (جاهليت و اسلام);
٢. حكومت اسلامى و تحليلى از نهضت حاضر;
٣. ريشه هاى انقلاب اسلامى ايران و شرحى از ١٧ شهريور;
٤. حقوق زن در اسلام و جهان;
٥. تحقيقى در تشيع, امامت و مهدويت;
٦. اسلام, دين برتر;
٧. ماركسيسم و كمونيسم از ديدگاه علم و اسلام;
٨. آئين يهوديت و مسيحيت;
٩. پژوهشى در مكتب شيخيه;
١٠. امتيازات و ويژگى هاى اسلام;
١١. ضرورت مذهب و بيان عوامل الحاد;
١٢. سيستم حكومت اسلامى ;
١٣. خاتميت پيامبر اسلام و ابطال تحليلى بابى گرى و قاديانى گرى;
١٤. نقش علماى اسلامى در تطور علوم جهانى;
١٥. تحقيقى كوتاه درباره شيعه;
١٦. خداشناسى و افكار روز;
١٧. ستارگان فروزان (تذكره علماى اسلام);
١٨. تفسير قرآن (٢٢ جلد, تفسير ٣٢ سوره قرآن);
١٩. فلسفه ثورة الحسين,
٢٠. توضيح المسائل;
٢١. مناسك حج و عمره;
٢٢. هزار پاسخ (استفتائات);
٢٣. وصول به كرامت انسانى;
٢٤. نه ٧٢ تن بلكه ٢٢٨ تن از شهداى كربلا;
٢٥. فلسفه دعا و ضوابط و شرايط آن;
٢٦. معرفة اللّه, معرفة النفس;
٢٧. شناخت تحليلى اسلام;
٢٨. مطارحات مع قادة الفكر الاسلامية;
٢٩. تحقيقى در آئين يهود, مسيحيت و زردشتى و صابئين;
٣٠. كلياتى از حكومت اسلامى;
٣١. خدا و دلائل ايمان و اقرار;
٣٢. خاطرات (شرح زندگى علمى و اجتماعى);
سرانجام آن عالم بزرگ و مدافع غيرتمند دين, در ٧٥ سالگى در روز يكشنبه ٣٠ دى ماه ١٣٨٦ ش (ظهر روز عاشوراى ١٤٢٩ ق) بدرود حيات گفت و پيكر پاكش پس از تشييع در تهران به زادگاهش انتقال يافت و در كنار اجداد و نياكانش به خاك سپرده شد.آية اللّه طاهرى گرگانى
حضرت آية اللّه آقاى حاج سيد حبيب اللّه طاهرى گرگانى يكى از علماى مشهور گرگان به شمار مى رفت. معظم له در سال ١٣٠٩ ش (١٣٤٩ ق) در گرگان زاده شد. پس از پايان تحصيلات ابتدايى, وارد مدرسه سادات و مدرسه آقامحسن شد و مدت سه سال ادبيات را به خوبى آموخت. سپس در سال ١٣٢٥ش به حوزه علميه قم آمد و دوره سطح را نزد حضرات آيات مرعشى نجفى, صدوقى, مشكينى, مطهرى و سلطانى طباطبايى فراگرفت. آن گاه در سال ١٣٣٤ ش به نجف اشرف عزيمت كرد و سطوح عاليه را نزد آيات سيدعبدالاعلى سبزوارى, شيخ مجتبى لنكرانى و شيخ صدرا بادكوبه اى (شرح منظومه و اسفار) به پايان رسانيد و در درس فقه و اصول آيات عظام سيد محمود شاهرودى, ميرزا هاشم آملى و ميرزا باقر زنجانى حاضر شد و توجه آنان را برانگيخت, به گونه اى كه از سوى آية اللّه شاهرودى به سرپرستى و نظارت بر مدرسه جعفرى و عضويت بعثه حج ايشان منصوب شد و در سال ١٣٨٠ ق موفق به دريافت اجازه اجتهاد از اساتيد گرامى اش شد. او پس از هفده سال اقامت در نجف و تحصيل و تدريس در سال ١٣٥٠ ش به زادگاهش بازگشت و به تدريس علوم دينى (در مدرسه ميرزا تقى خان كه به صورت مخروبه درآمده بود و آن مرحوم آنجا را از نو بازسازى و احيا نمود), احداثِ مدرسه علميه صديقه طاهره براى خواهران, اقامه جماعت در مسجد آذربايجانى ها (مسجد الرضا عليه السلام), برگزارى كلاس هاى تابستانى قرآن و معارف دينى از سال ١٣٥٢ ش در مدرسه علميه امام صادق عليه السلام و ارشاد مردم و تفسير مكرر قرآن توفيق يافت. وى حافظ كل قرآن بود و بارها از سر شوق و علاقه به ساحت مقدس اهل بيت عصمت و طهارت پياده از نجف به كربلا (٧٢ مرتبه) و از گرگان به مشهد مقدس مشرف شد و بذر قرآن و تفسير آن را در حوزه و دانشگاه و مساجد پاشيد و همگام با ديگر علماى شهر سعى و كوشش فراوان در روشنگرى و هدايت مردم شهر مبذول داشت.
ايشان در مبارزه با رژيم طاغوتى و پخش اعلاميه ها و رساله هاى امام خمينى تلاش بسيار داشت و در پى سخنرانى هاى افشاگرانه اش در خرداد ١٣٥٧ دستگير و به شهرهاى ياسوج, انارك و سقز تبعيد شد و پس از بازگشت رهبرى حركت ها و راهپيمايى هاى مردم را بر عهده گرفت و در واقعه ٥ آذر ١٣٥٧ گرگان از پيشگامان آن حركت انقلابى بود. پس از پيروزى انقلاب اسلامى در سال ١٣٥٨ به نمايندگى مردم مازندران در مجلس خبرگان قانون اساسى و سپس نمايندگى مردم استان گلستان در مجلس خبرگان رهبرى (دوره هاى دوم, سوم و چهارم) برگزيده شد و سرپرستى ساير نهادهاى انقلابى (كميته انقلاب, سازمان تبليغات, بنياد مسكن و جامعه روحانيت) را بر عهده گرفت. در شهريور ١٣٦٠ مورد سوء قصد منافقين قرار گرفت و به سختى مجروح گرديد و به افتخار جانبازى نائل شد. آن مرحوم در طول جنگ تحميلى, بارها در جبهه هاى نبرد حضور يافت و با سخنرانى هاى خويش به تقويت و دلگرمى رزمندگان اسلام پرداخت و فرزند برومندش حجة الاسلام سيد محمد طاهر طاهرى (مسئول عقيدتى سياسى لشگر ٥ نصر خراسان) را هم تقديم كاروان شهيدان اسلام نمود.
وى داماد آية اللّه حاج سيد سجاد علوى گرگانى بود و اخلاقى خوش, محضرى نكو, گفتارى شيرين و زندگى ساده داشت و زندگى اش در طول ساليان دراز تصدى مناصب مختلف طلبگى و بدون مظاهر مادى بود. از آثار اوست:
١. تقريرات درس فقه و اصول;
٢. نوارهاى تفسير قرآن;
٣. نوارهاى تدريس خارج فقه.
ايشان در ٧٧ سالگى در صبح روز شنبه عيد سعيد غدير خم ١٨ ذى الحجه ١٤٢٨ ق (٨ دى ١٣٦٨ ش)پس از يك دوره بيمارى كبد چشم از جهان فرو بست و پيكر پاكش صبح روز يكشنبه با حضور هزاران نفر از مردم و علماى استان هاى گلستان و مازندران تشييع و پس از نماز آية اللّه سيد محمد رضا ميبدى بر آن در صحن امامزاده عبداللّه به خاك سپرده شد و در سوگِ فقدانش پيام هاى متعدد از سوى مقام معظم رهبرى مراجعِ تقليد و سازمان ها و نهادها و شخصيت هاى كشورى صادر شد و مجالس بزرگداشت او تا مدت ها ادامه يافت.آية اللّه فالى
آية اللّه آقاى حاج سيد احمد فالى يكى از علماى حوزه علميه قم به شمار بود. فقيد سعيد در ٢٠ جمادى الثانى ١٣٣٢ ق (٤ ارديبهشت ١٢٩٣ ش) در قريه فال ـ از توابع لامرد شيراز زاده شد. هشت ساله بود كه مادرش را از دست داد و در پى يافتن كار به فيروزآباد و آبادان رفت و تا ٢٠ سالگى مشغول كار بود. در سال ١٣٥٣ ق براى تحصيل علوم دينى به نجف اشراف مهاجرت كرد و در مدرسه قزوينى ساكن شد و ادبيات (سيوطى و مغنى) را نزد شيخ محمّدعلى مدرس افغانى و شرح لمعه را هم در محضر آيةاللّه حاج سيدسجاد علوى گرگانى فراگرفت. در سال ١٣٦١ ق بر اثر بيمارى از نجف به كربلا رفت و باقى شرح لمعه را از آيةاللّه شيخ يوسف بيارجمندى خراسانى آموخت و در درس هاى سطوح حضرات آيات حاج آقامهدى قمى (رسائل), ميرزا مهدى شيرازى (مكاسب) و حاج آقا حسن طباطبايى قمى (كفايه) شركت جست و پس از تكميل آن در درس خارج آيات عظام حاج آقاحسين قمى, سيد محمدهادى ميلانى, ميرزا هادى خراسانى, شيخ محمدرضا اصفهانى و ميرزا مهدى شيرازى حاضر شد و مبانى علمى اش را استوار ساخت. وى همزمان با تحصيل به تدريس سطوح به ويژه رسائل و مكاسب و تأليف و تبليغ دين پرداخت و شاگردان و كتاب هاى فراوان به يادگار نهاد. وى در كربلا با همراهى گروهى از علما و فضلا مجله (اجوبة المسائل الدينية) را تأسيس نمود و سال ها اين مجله را كه يكى از بهترين نشريات در مبارزه با جوّ فكرى مسموم و افكار الحادى و كمونيستى حزب بعث عراق بود, اداره كرد. وى در كربلا به يكى از چهره هاى فعال فرهنگى, سياسى و اجتماعى مشهور شد و در ميان اهالى شهر به ملاقات رجال حكومت به بغداد مى رفت و هميشه سمت نمايندگى مردم را بر عهده داشت و با شروع نهضت اسلامى مردم ايران در كربلا به ترويج افكار و انديشه هاى امام خمينى و بزرگداشت انقلاب اسلامى پرداخت, از همين رو وقتى به ايران آمد همراه فرزندش حجةالاسلام حاج سيدعلى فالى گرفتار ساواك گرديد و مدتى ممنوع الخروج بود. در احداث مساجد و حسينيه ها و مؤسسات عام المنفعه خود و فرزندانش سعى بسيار داشتند و حسينيه كربلايى ها در قم از يادگارهاى اوست. از گفتن سخنِ حق واهمه نداشت و از كسى نمى هراسيد و ملاحظه كسى را نمى كرد و به همين دليل چندبار در عراق به زندان رفت و عاقبت از آنجا, اخراج و به ايران فرستاده شد. وى در عراق به دليل خدمات اجتماعى فراوان و مبارزه بى امان با بعثى ها و كمو
نيست ها و دفاع از عقايد شيعه به رنج و حبس دچار شد و در ردّ بر جبهان كويتى بود كه كتاب قاطع البرهان را نگاشت و بر اثر آن, مؤلف را دستگير و در بغداد زندانى نمودند. وى از آيةاللّه العظمى ميرزاى نائينى اجازه روايت داشت.
برخى از تأليفاتش عبارت اند از:
١. قاطع البرهان فى الردّ على الجبهان;
٢. براهين الشيعة الجلية فى دحض اباطيل الندوى و ابن تيميه;
٣. الاسلام و الكتلتان الاشتراكية و الرأسماليه;
٤. البهائية حزب لامبدأ;
٥. تذكرة الشباب (٢ ج);
٦. خلفاء الرسول الاثنى عشر (٢ ج);
٧. خلفاء الحبيب المصطفى (ص) (١٢ ج);
٨. بين الانسان و سائر الموجودات;
٩. بعض الاختلاف بين السنة و الشيعة (مخطوط);
١٠. دانستنى هاى لازم از فقه اسلام راستين (٢ ج);
١١. براى جوانان (٤ ج);
١٢. اولوا الامر;
١٣. سخنى با مجتهدان;
١٤. ديوان اشعار;
١٥. آئين محمدى;
١٦. فدك;
١٧. كينياز دالگوركى;
١٨. خاطرات: از كودكى تا دوران پيرى (مخطوط);
١٩. پاسخ به دوست (مخطوط).
سرانجام آن عالم بزرگوار در ٩٥ سالگى در ٢١ فروردين ١٣٨٦ ش (٢١ ربيع الاول ١٤٢٨ ق) بدرود حيات گفت و پيكر پاكش پس از تشيع و نماز آيةاللّه العظمى سيدصادق شيرازى بر آن به كربلا انتقال داده شد و در حسينيه خويش ـ در خيابان شهدا ـ به خاك سپرده شد.ناصرالدين انصارى قمى
فقيهى لاهيجى
فقيهى نامى آشنا, استادى توانا و حكيمى دانا بود كه پس از ٨٥ سال تلاش و تدريس در كمال گمنامى و دور از هياهو به ديار باقى شتافت. آية اللّه شيخ ابراهيم فقيهى فرزند دانشمند معظم شيخ محمدرضا فقيه محمدى و نوه حجة الاسلام شيخ ابراهيم لاهيجى در شوال ١٣٤٣ ق برابر با ارديبهشت ١٣٠٤ش در شهر لاهيجان ديده به جهان گشود.
وى ابتدا به تحصيلات جديد پرداخت و تا دريافت سيكل اول متوسطه پيش رفت و همزمان بخشى از صرف و نحو را نزد ميرمطلبى و فاضل دربندى در زادگاه خود آموخت. در سال ١٣٢١ش/١٣٦١ق به تهران رفت و در مدرسه محموديه ادبيات را نزد حجة الاسلام سيد كاظم اصفهانى (خانى آبادى) و در مدرسه مروى نزد آية اللّه سيد احمد زيارتى سمنانى به پايان رسانيد.
ايشان در سال ١٣٢٥ ش/١٣٦٥ ق به شهر رشت منتقل شد و مطول, قوانين الاصول و شوارق الالهام را نزد شيخ على علم الهدى و كتب سطح را نزد حضرات آيات شيخ رفيع خورگامى, سيدحسن بحرالعلوم و شيخ كاظم صادقى بياموخت و خود به تدريس حاشيه ملاعبداللّه, شمسيه, مطول, قوانين و ديگر كتب ادبى مشغول شد.
فقيهى در سال ١٣٢٨ش/١٣٦٨ق رهسپار نجف اشرف شد و بخشى از سطوح را نزد حضرات آيات شيخ عبدالحسين رشتى, شيخ مجتبى لنكرانى و سيد محمد روحانى قمى آموخت و پس از يك سال به حوزه علميه قم پيوست و سطح را نزد آية اللّه سيد شهاب الدين مرعشى تبريزى به پايان برد. پنج سال از خارج فقه آية اللّه سيد حسين طباطبائى بروجردى و مدتى چند از خارج اصول آية اللّه شيخ محمد مهدى مازندرانى (اميركلائى) بهره مند گرديد.
استاد فقيهى در سال ١٣٣٤ ش به شهر رشت برگشت و در منطقه فومنات به ويژه در شهر شفت به تبليغ و ارشاد اهتمام ورزيد. آن گاه به شهر لاهيجان دعوت شد و به تدريس و تفسير قرآن كريم اشتغال داشت.
پس از پيروزى انقلاب وى در شهرهاى قم و كاشان ـ به دعوت آية اللّه شيخ رضا مدنى ـ به تدريس سطوح سرگرم بود. مدتى چند نيز در كشور سوئد (استكهلم) مشغول فعاليت هاى مذهبى بود. سرانجام به شهر رشت بازگشت و تا پايان عمر شريف خود به تدريس سطوح و معارف الهى اشتغال داشت.
فقيهى لاهيجى عاقبت در روز اول ماه رمضان ١٤٢٨ ق در پى بيمارى در سن ٨٥ سالگى دارفانى را وداع گفت, پيكرش روز بعد تشييع و پس از نماز آية اللّه سيد مجتبى رودبارى در جوار امامزاده عباس به خاك سپرده شد.
از آثار او:
١. ارمغان فقيه (در مباحث گوناگون علمى, نشر سايه, تهران, ١٣٧٦;
٢. در قلمرو مكتب تفكيك (نقدى بر فلسفه), چاپ شده;
٣. تفريد الالوهية فى شرح الخطبة الرضوية (در نقد و بررسى عقايد حقه);
٤. الأسس العمدية در شرح شافيه (شرح كتاب نظام به فارسى);
٥. التبيان فى علم البيان (بحث هاى ادبى ايشان در كاشان);
٦. التشريح فى شرح التوضيح و التصريح;
٧. تفسير كنز العرفان (تفسير سوره بقره);
٨ تفسير سوره حمد;
٩. تفسير سوره يوسف;
١٠. بررسى و تحقيق در قصه هاى قرآن;
١١. تعليقة على منطق المنظومة (اثر ملاهادى سبزوارى);
١٢. ترجمه و شرح المثل الأعلى فى الفلسفة;
١٣. در قلمرو مذهب و سياست.فقيه زير كوهى
دانشمند محترم, جناب مستطاب حجةالاسلام و المسلمين شيخ محسن فقيه امام جمعه زيركوه در سن ٧٩ سالگى در جوار امام هشتم (ع) ديده از جهان فرو بست. شيخ محسن فرزند حجة الاسلام شيخ ابوالقاسم فقيه بمرودى قائينى در سال ١٣٤٩ قمرى برابر با ١٣٠٩ش در روستاى (بمرود) منطقه زيركوه شهرستان قائن ديده به جهان گشود.
پدرش شيخ ابوالقاسم از فضلا و زهاد عصر خود بود كه عمر خود را در منطقه زيركوه و حومه آن به وعظ, ارشاد و اقامه جماعت گذراند. او از وجوهات شرعيه كمتر استفاده مى كرد و در عبادت, تهجد, تلاوت قرآن مجيد و قرائت زيارات كم نظير بود. وى از جانب آية اللّه حاج آقا حسين طباطبائى قمى شفهاً به اجتهاد و از جانب دانشمند معظم حاج شيخ عباس قمى كتباً به نقل حديث مجاز بود. شيخ ابوالقاسم در حوزه علميه مشهد جزو شاگردان حضرات آيات ميرزا محمد آقازاده خراسانى و سيد حسين طباطبائى قمى بود و براى تحصيل به مدت هجده سال در مشهد حضور داشت. نامبرده در روز دوشنبه ١٩ محرم ١٣٩٢ ق برابر با ١٦ اسفند ١٣٥٠ش در حدود سن ٨٨ سالگى در روستاى بمرود بدرود حيات گفت.
شيخ محسن فقيه در دامان چنين پدرى پرورش يافت. در سن چهارده سالگى (١٣٦٣ قمرى) جهت تحصيل علوم دينى رهسپار مشهد مقدس شد و ادبيات را نزد شيخ محمد تقى اديب نيشابورى و شيخ على محمد بربرى فراگرفت و همزمان در درس اخلاق ميرزا مهدى اصفهانى كه هفته اى يك بار تشكيل مى شد, شركت مى كرد.
فقيه شرح لمعه را از محضر سيد احمد مدرس يزدى (نهنگ العلما), رسائل را از محضر شيخ هاشم قزوينى, كفاية الاصول (جلد اول) را از محضر شيخ محمد كاظم مهدوى دامغانى, شرح تجريد را از محضر شيخ محمد رضا كلباسى و اعتقادات و اخلاق را از محضر شيخ مجتبى قزوينى فرا گرفت و به زادگاه خود بازگشت.
وى در حدود سال ١٣٧٠ ق برابر با ١٣٣٠ ش از بمرود به حوزه علميه قم مهاجرت كرد و جلد دوم كفايه را نزد شيخ عبدالرزاق قائينى و بخشى از مكاسب را نزد شيخ مرتضى حائرى يزدى فراگرفت و پس از گذشت دو سال به منطقه زيركوه مراجعت نمود و به وظايف دينى خود پرداخت. پس از پيروزى انقلاب در اسفند ١٣٥٨ ش به سمت امام جمعه زيركوه انتخاب شد و نماز جمعه را در روستاهاى مختلف آن منطقه برعهده گرفت و تا پايان عمر شريف خود در اين سنگر خدمت نمود.
از آثار او:
١. حقوق متقابل در اسلام;
٢. ترجمه الاحتجاج (اثر طبرسى ـ به فارسى);
٣. رساله اى در آداب و اخلاق اسلامى;
٤. شرح دعاى يامَن تحل (از صحيفه سجاديه);
٥. نيايش و گشايش.
حجة الاسلام فقيه در پى ابتلا به بيمارى قلبى جهتِ معالجه به شهر مقدس مشهد منتقل شد و در روز چهارشنبه ٢٦ جمادى الثانى ١٤٢٨ ق برابر با ٢٠ تيرماه ١٣٨٦ش در پى عمل جراحى بدرود حيات گفت. پيكرش در صحن امام رضا(ع), صحن جمهورى به خاك سپرده شد.دكتر ابوتراب نفيسى
دكتر نفيسى از نام آوران, پژوهشگران, پزشكان و اساتيد برجسته اصفهان بود. ابوتراب فرزند ميرزا عبدالمهدى و نوه حجة الاسلام و المسليمن ميرزا ابوتراب فرزند محمدحسن نفيسى كرمانى كه سلسله نسب ايشان پس از چند پشت به برهان الدين نفيس بن عوضح(حكيم و طبيب كرمانى) مى رسد.
جد ايشان ميرزا ابوتراب است كه در حدود سال ١٣٠٣ق/ ١٢٦٥ش از كرمان به پوده اصفهان مهاجرت كرد و به طبابت و هدايت اهتمام نمود و آثارى چند در فقه و حديث و تفسير قرآن از خود به جاى گذاشت.
دكتر نفيسى در سال ١٣٣٢ق برابر با ١٢٩٣ش در روستاى پوده از توابع سميرم سفلى واقع در جنوب غربى شهر اصفهان, ديده به جهان گشود. در سن شش سالگى به همراه پدر, عمو و دو برادر خود رهسپار شهر اصفهان شد و در آنجا تا پايان عمر زيست. پدرش ميرزا عبدالمهدى ابتدا به طبابت قديم اشتغال داشت, سپس به كار آموزگارى و پس از آن كارمند ثبت احوال و اسناد شد و سرانجام به تجارت آزاد پرداخت.
دكتر نفيسى دوران دبستان و دبيرستان را در دبستان نظامى و دبيرستان سعدى طى نمود و در سال ١٣١٠ش/ ١٣٥٠ق ديپلم طبيعى دريافت داشت. وى در همين تاريخ روانه تهران و در مدرسه عالى طب (دانشكده پزشكى) مشغول ادامه تحصيلات خود شد. در سال ١٣١٦ش با دريافت درجه دكترى فارغ التحصيل و روانه اصفهان گرديد و به طبابت پرداخت.
ايشان در سال ١٣٢٠ش/ ١٣٦٠ق مطب شخصى خود را ابتدا در محله احمدآباد اصفهان افتتاح نمود, سپس به خيابان شمس آبادى منتقل ساخت و سرانجام در محله دروازه دولت, كوچه جلالى مطبى ساخت و پس از پيروزى انقلاب منزل شخصى خود را جهت تأسيس مدرسه به آموزش و پرورش هديه كرد.
استاد نفيسى از سال ١٣٦٥ق/ ١٣٢٥ش به عنوان دانشيار رشته گياه شناسى در آموزشگاه عالى بهدارى اصفهان مشغول تدريس گرديد, و هنگام تأسيس دانشكده پزشكى اصفهان به سمت استادى اين دانشكده برگزيده شد و رياست بخش داخلى آن را برعهده گرفت.
وى در سال هاى ١٣٣١ ش و ١٣٣٨ش جهت گذراندن دوره هاى تخصصى فرعى به هاروارد آمريكا رفت و در رشته تكميلى قلب شناسى تخصص يافت. نفيسى به منظور مطالعه به ويژه در امر آموزش پزشكى و شركت در كنفرانس هاى علمى به بيش از سى كشور مسافرت كرد, از جمله: آمريكا, انگلستان, فرانسه, ايتاليا, لبنان, مصر, روسيه, چين, ژاپن, كانادا و…
دكتر نفيسى از سال١٣٤٥ ش به مدت سه سال رياست دانشكده پزشكى اصفهان را برعهده داشت و از سال ١٣٦٩ش عضو برجسته و دائمى فرهنگستان علوم شد.
عضويت ها و سمت ها:
١ . مدير گروه داخلى و اطفال در دانشكده پزشكى اصفهان;
٢ . عضو انجمن بين المللى رؤساى دانشگاه ها;
٣ . عضو انجمن قلب شناسان آمريكا;
٤ . عضو انجمن پزشكان انگلستان;
٥ . همكارى با هيئت تحريريه پزشكى ايران;
٦ . همكارى با هيئت تحريريه مجله خاورميانه;
٧ . عضو انجمن نگارش مجله دانشكده پزشكى تهران, از سال ١٣٤٤ش;
٨ . عضو پيوسته و عضو گروه طب اسلامى و طب سنتى فرهنگستان علوم پزشكى ايران.آثار قلمى:
سال هاى ١٣٣٥ تا ١٣٦٠ش را مى توان پربارترين سال هاى زندگى دكتر نفيسى دانست. وى در اين مدت از يك طرف استاد علوم پزشكى, از طرف ديگر به عنوان يك پژوهشگر علوم اسلامى به تحقيق در طب سنتى و گياه پزشكى اشتغال داشت كه حاصل اين زحمات و تلاش هاى پيگير تدوين بيش از ٢٢ كتاب و صد مقاله است. فهرست آثار قلمى ايشان كه به صورت كتاب چاپ و منتشر شده است, به شرح زير مى باشد:
١ . سميولوژى بيمارى هاى اعصاب, اصفهان, ١٣٣٠ش;
٢ . سميولوژى قلب و ريه, دو چاپ, اصفهان, ١٣٣٣ و ١٣٤٠ش;
٣ . اصول الكترو كارديوگرافى, دانشگاه اصفهان, ١٣٣٩ش;
٤ . سميولوژى هاضمه, اصفهان, ١٣٤١ش;
٥ . چگونه بايد آموخت (درس اول يادگيرى پزشكى), دانشگاه اصفهان, ١٣٤٨ش;
٦ . انسان جانشين خدا در روى زمين, تبريز, ١٣٤٤ش;
٧ . انسان شاهكار خلقت, تبريز, ١٣٥٠ش;
٨ . مقدمات فن و يادگيرى علم پزشكى, دانشگاه اصفهان, ١٣٥٥ش;
٩ . مختصر تاريخ علوم پزشكى تا ابتداى قرن معاصر, دانشگاه اصفهان, ١٣٦٥ش;
١٠ . خواص خوردنى ها و آشاميدنى ها طى قرون و اعصار در بين ملل مختلف جهان, دانشگاه اصفهان, ١٣٦٢ش;
١١ . ترجمه كتاب مَن لايحضره الطبيب و برء الساعة, اثر ابوبكر رازى, دانشگاه تهران, ١٣٦٣ش;
١٢ . پژوهش در مبانى عقايد سنتى پزشكى مردم ايران, اصفهان, ١٣٦٤ش;
١٣ . عقايد سنتى مردم ايران درباره بهداشت تن و روان و درمان بيمارى هاى رايج در ايران, دانشگاه اصفهان, ١٣٦٨ش;
١٤ . اسلام و دانش امروزى, اصفهان, ١٣٥٠ش;
١٥ . بررسى روزه از نظر طبى, قم, ١٣٣٨ش;
١٦ . بررسى تحليل مشكلات جوانان, كانون علمى و تربيتى جهان اسلام, اصفهان, ١٣٤٩ش;
١٧ . چگونه بايد كودك را پرورش داد و روش تربيت در ممالك مختلف, اصفهان, كانون علمى جهان اسلام;
١٨ . نشانه شناسى سينه و تعبير علائم آن, اصفهان, ١٣٤١ش;
١٩ـ تاريخ اخلاق پزشكى, دانشگاه علوم پزشكى, اصفهان, ١٣٧١ش;
٢٠. مجموعه مقالات درباره طب سنتى ايران, مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى, تهران, ١٣٦٢ش;
٢١.درسى از قرآن (سخنرانى), دانشگاه اصفهان, ١٣٣٧ش;
٢٢ـ مبعث, نشريه شماره شش انجمن اسلامى دانشجويان اصفهان, (سخنرانى), اصفهان, ١٣٤٤ش.
سرانجام دكتر نفيسى در اواسط ذى القعده ١٤٢٨ق برابر با اوايل آذر ١٣٨٦ش در سن ٩٦سالگى در شهر اصفهان چشم از جهان فروبست و در قبرستان معروف باغ رضوان به خاك سپرده شد.عبدالحسين جواهر كلام