آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١
نقد كتاب شرق شناسى و اسلام شناسى غربيان
روشن محمد ابراهيم
ضمير
حجم انبوه نگاشته هاى خاورشناسان درباره شرق به ويژه درباره مهم ترين دين آن, يعنى اسلام و نيز كتاب مقدس آن و سيل خروشان اتهامات و تهمت هاى آنان عليه اسلام و قرآن از سويى, و سستى و كوتاهى داعيه داران دفاع از اسلام و قرآن در برابر مستشرقان از سوى ديگر, ضرورت توجه جدى را به اين عرصه بيش از پيش روشن ساخته است. اين امر ما را در برابر غيرت و حميت دينى كسانى كه برخلاف همه مشكلات و كمبودها, تلاش مى كنند تا رسالت خود را در مصافى جدى در دفاع از مرزهاى عقيدتى به انجام رسانده و خلأ اين گونه مطالعات را در حوزه هاى علميه شيعه پر نمايند, به تحسين وا مى دارد. تحرك به وجود آمده در نگارش مقالات, كتاب ها و مجلاتى كه اختصاصاً به موضوع استشراق و مطالعات غربيان درباره اسلام و قرآن مى پردازد, خبرى خوش و مبارك است.
زنهار كه اين احساس تكليف در دفاع از كيان اسلام و قرآن, ما را به وادى شتاب زدگى و سطحى نگرى بكشاند و خالى بودن عرصه از رقيب, فقر منابع در صحنه هماوردى با مستشرقان و متولى نداشتن اين ميدان, ما را چنان به توهم دچار كند كه با داشتن اطلاعاتى ناقص و سطحى از كارهاى چند مستشرق و با شعارهاى رجزگونه, تصور كنيم شاخ غول استشراق را شكستيم و پيروزمندانه فرياد (هل من مبارز) برآوريم.
برخى كارهاى انجام شده در اين زمينه در سال هاى اخير حكايت از اين دارد كه گويا عده اى بر اين پندارند كه بدون فراهم كردن مقدمات و ابزار لازم و فقط با احساس تكليف و خيرخواهى مى توان پيروزى را در آغوش كشيد. از آنجا كه به ويژه خاورشناسان هميشه با بى انصافى با اعتقادات مسلمانان برخورد كرده اند و مسلمانان آنان را دشمنان قسم خورده خود مى دانند, خود را مجاز مى دانيم از باب غيرت دينى هر چه را سزاوار شان مى دانيم, به آنان نسبت دهيم و در برابر هيچ كسى هم پاسخگو نباشيم. زيرا اطمينان داريم كسى از آنان دفاع نمى كند و از ما دليل نيز مطالبه نخواهد كرد. لذا آغازين گام ها بس سست و لرزان برداشته شده است و بيم آن مى رود كه كجى خشت اول اين فعاليت ها, آن را تا ثريا كج پيش برد. ورود به اين عرصه بى آنكه مقدمات مورد نياز فراهم و تمهيدات لازم انديشيده شود, بسان رفتن به مصاف دشمن بدون مقدمات جنگى است كه نتيجه اى جز شكست در پى نخواهد داشت.
ييك نمونه آن, مجله قرآن و مستشرقان است كه به همت جمعى از عالمان و پژوهشگران منتشر شد و اين اميد را ايجاد كرد كه بتواند خلأ موجود در اين زمينه را پر كند. اما سوگمندانه (خود غلط بود آنچه ما پنداشتيم). آنان كه آشنايى اندكى با آثار خاورشناسان دارند, نيك مى دانند كه آنان هر چند در نتيجه گيرى اشتباهات فراوانى را مرتكب شده اند, اما در جمع آورى اطلاعات و به اصطلاح در مفردات بسيار دقيق عمل كرده اند. به ندرت به خاورشناسى بر مى خوريم كه همانند آن مستشرق معروف (دماغ) را از (بينى) باز نشناسد. اما متأسفانه كافى است عناوين انگليسى روى جلد اين مجله را به يك فرد آشنا به زبان انگليسى نشان دهيد تا متوجه شويد ترجمه است يا سياه مشق زبان آموزى تازه كار! با اينكه آن اشتباهات را به دست اندركاران آن مجله يادآور شدم, باز هم با اين توجيه كه فرصت اصلاح نبوده, در شماره دوم تكرار شده است.١ ترجمه انگليسى خلاصه مقالات آن, به ترجمه آن مترجمى شبيه است كه كلمه (باد بزن) را به (ريح المرئه) ترجمه كرده بود. اين اشتباهات به روى جلد و ترجمه انگليسى خلاصه مقالات منحصر نيست و اولين مقاله شماره٢ با عنوان (نشست علمى قرآن و مستشرقان) و نيز مقاله (دوره هاى استشراق) از غلط هاى بى شمار آكنده است كه انسان از اين همه بى دقتى در شگفت مى ماند. شايد ناشران مجله بر اين باورند از آنجا كه قرار نيست كسى اين مقالات را بخواند, نيازى به ويراستارى نيست; اما ديگر فكر نكرده اند شايد يك فرد بيكار فضول باشى! پيدا شود كه از روى كنجكاوى به آنها نگاهى بيندازد.
نمونه ديگر, كتاب شرق شناسى و اسلام شناسى غربيان آقاى محمد حسن زمانى است. وقتى براى اولين بار آن را ديدم, فكر كردم گمشده اى را كه سال ها در پى آن بوده ام, يافته ام. اما با نگاهى گذرا متوجه شدم اين كتاب نمى تواند آن انتظار طولانى را برآورد. زيرا با همه زحماتى كه اين نويسنده محترم كشيده و حجم انبوهى از اطلاعات را فراهم آورده اند و از اين جهت درخور تحسين است, اما همچون ساير آثار مشابه به مشكل مزمن (بارى به هر جهت نويسى) دچار است. شتاب در عرضه آن به بازار, عدم ويرايش, ناآشنايى نويسنده به زبان هاى خارجى بويژه زبان انگليسى و در نتيجه عدم امكان مراجعه به منابع دست اول, اعتماد به ترجمه هاى عرب ها, بى دقتى در نگارش اسامى لاتين, عدم رعايت امانت در نقل قول ها, بيان مطالب شعارگونه و غير مستند و… چنان ملغمه اى را فراهم آورده است كه امكان اصلاح آن ها جز با بازنگارى ممكن نيست. سزاوار است نويسنده محترم هر چه زودتر جمع آورى آن از قفسه كتابفروشى ها اقدام كرده, با صبر و حوصله و استفاده از راهنمايى صاحب نظران موضوع استشراق و آشنايان به زبان هاى خارجى, نسبت به برطرف كردن كاستى ها اقدام كند و آنگاه آن را عرضه نمايد كه جلو ضرر را از هر كجا بگيرند, غنيمت است.
ييادكرد همه موارد از حجم و اندازه اين نوشتار بيرون است. بنابراين, به مواردى به عنوان نمونه اشاره مى كنم.اشتباهات محتوايى
الف) مستشرق يعنى انسان چينى و ژاپنى!
نويسنده در بيان محدوده جغرافيايى استشراق مى نويسد:
١. كوچك ترين محدوده استشراق در فرهنگ انگليسى آكسفورد تعريف شده است, زيرا اين فرهنگ محدوده جغرافيايى خاور دور, يعنى چين و ژاپن را هدف شرق شناسى قرار داده و لذا يكى از معانى رايج (Orientalist) را انسان ژاپنى و چينى معرفى كرده است: ٢
Person From the Japan or china٣
اين اظهارات آن طنز معروف را در ذهن انسان يادآور مى شود كه گفت: (خسن و خسين دو دخترند فرزندان مغاويه) عبارت نويسنده محترم نيز دست كمى از اين طنز ندارد جز اينكه آن طنز است و اين واقعيت. لذا براى روشن شدن موضوع چند نكته يادآورى مى شود.
١. اين معنى كه در فرهنگ آكسفورد آمده, به واژه (Oriental) مربوط است نه واژه (Orientalist).
٢. نويسنده محترم در همين عبارت, كلمه (Orient) و (esp) را كه مخفف (especially) است, انداخته است. بنابراين, عبارت كامل اين است:
Oriental: person from the Orient, esp Japan or China
معنى آن اينچنين است: شرقى يعنى انسانى از شرق به ويژه از ژاپن و چين.
٣. فرهنگ آكسفورد در ادامه به بيان معنى واژه (Orientalist) نيز پرداخته و آن را چنين معنى كرده است.
Orientalist: person who studies the language, arts, etc of oriental counties.
(شرق شناس, انسانى است كه درباره زبان, هنرها و ديگر چيزهاى مربوط به كشورهاى شرقى مطالعه مى كند.)
از اين بيان معنى واژه (Orientalism) نيز روشن مى شود. بنابراين برداشت, نويسنده محترم درباره معنى اين واژه از فرهنگ آكسفورد كاملاً اشتباه است.
مؤلف, خود در صفحه٤٦, همين تعريف را براى (مستشرق) از فرهنگ آكسفورد نقل كرده است, هر چند در توضيح آن مى گويد:
(آكسفورد) عمده محدوده استشراق را (زبان و هنر) شرقيان و سپس ديگر ويژگى هاى كشورهاى شرقى معرفى مى كند.
روشن است كه اين برداشت هم اشتباه است, زيرا به هيچ وجه در اين تعريف از عمده بودن و يا تقدم و تأخر حوزه اى بر حوزه ديگر سخن وجود ندارد; با توجه به كلمه (etc) كه به معنى (و غيره) مى باشد, مواردى كه ذكر شده از باب مثال است.
٤. اهل فن خوب مى دانند كه فرهنگ ها نوعاً درصدد بيان معنى لغوى كلمات مى باشند, نه معانى اصطلاحى. براى شناخت معنى اصطلاحى و حدود و ثغور آن ها بايد به دائره المعارف ها مراجعه كرد.
٥. نگارنده محترم در پيش گفتار به دليل عدم اطلاع از زبان هاى خارجى عذر خواسته است٤ و اين عذر در مواردى پذيرفته است, اما در اين مورد قابل پذيرش نمى باشد, زيرا استفاده از فرهنگ انگليسى كار تخصصى نيست كه به مهارت فراوان نياز داشته باشد, حال چنين باشد, چه داعى داريم وقتى از عهده كارى بر نمى آييم, بدان دست بزنيم; احتياطى كه نويسنده مدعى آن است, اقتضا مى كرد در اين مورد با اهل فن مشورت كند. (هر چند نمونه هاى فراوانى كه ارائه شد, نشان داد كه احتياطى در كار نبوده است).
طرفه آنكه مؤلف در صفحه قبل ادعا مى كند:
در ترجمه (Orientalism) به (شرق شناسى) اندكى مسامحه وجود دارد, زيرا پسوند (al) بر شناخت اشيايى دلالت دارد كه به شرق (متعلق) است نه شناخت خود (سرزمين مشرق), مگر آن كه واژه (شرق) را اعم از سرزمين و همه متعلقات آن بدانيم.
اين ادعا بسيار نا به جا و مصداق بارز (قول بغير علم) است, زيرا (orient) به معنى شرق است و پسوند (al) پسوند صفت ساز است. بنابراين واژه (Oriental) به معنى (شرقى) است, يعنى هر چيز متعلق به شرق اعم از انسان و سرزمين و غير آن. اين پسوند به هيچ وجه بر (شناخت) دلالت نمى كند, به ويژه آنكه در اينجا پسوند (ism) وجود دارد كه بر مكتب شرق شناسى دلالت دارد. با توجه به آنچه گفته شد, در ترجمه واژه (Orientalism) به (شرق شناسى) تسامحى وجود ندارد.ب) عدم توجه به سير تاريخى وقايع
چنانچه نويسنده اندكى درنگ در تاريخ هاى ذكر شده مى كرد به آسانى به ناسازگارى آن ها پى مى برد. چند مورد به عنوان نمونه يادآورى مى شود.
١. نويسنده در ص٢٠٩, پاراگراف آخر, در معرفى كارل هينريش بيكر مى نويسد:
بيكر (متولد١٩٣٣), مستشرق آلمانى و مؤسس (مجله الاسلام), در خدمت برنامه ريزى هاى آلمان بود و در سال هاى ١٨٨٥ـ٦ م. نظارت بر استعمار آفريقا را پذيرفت و توانست برخى سرزمين هاى اسلامى آفريقا را نيز ضميمه مستعمرات كند و آن چنان اين كارشناسى ها نقش داشت كه استعمار آلمان تا سال١٩١٨ پايدار ماند.
بنابراين, بيكر قبل از تولد نيز در خدمت استعمار بوده است البته در ص٢٨٩, س١٢ مى نويسد: (كارل هانريش بيكر (٨٧٦١ـ٩٣٣١). حتى اگر بپذيريم كه آقاى بيكر متولد سال١٨٧٦ باشد, بازهم ناسازگارى آن با مطلب قبل روشن است, زيرا چگونه او در سال١٨٨٥ يعنى در٩ سالگى نظارت بر استعمار آفريقا را پذيرفت؟ شايد چون مؤلف نام وى را در اين دو صفحه دوگونه نوشته, او را دو نفر پنداشته است!
٢. نويسنده در ص٩٢ مى نويسد:
… از قرن دهم ميلادى پاپ ها و كشيش هاى بزرگ مانند جربرت, راهب فرانسوى در قرن دهم, پطرس عالى قدر در قرن دوازدهم و ديگران شخصاً به ميدان اسلام شناسى و شرق شناسى وارد شده; به فراگيرى زبان عربى و ترجمه قرآن كريم و نوشتن نقد اشكالات بر آن روى آوردند.
ناكامى پاپ در اين مبارزه به خاطر ضعف شديد علمى موجب شد كه كليسائيان به برخورد نظامى و خشن فيزيكى تصميم گرفته, جنگ هاي٢٠٠ ساله صليبى را راه انداختند… .
از اين متن چنين بر مى آيد كه نويسنده, تلاش هاى اين خاورشناسان را قبل از جنگ ها مى داند: اين گونه كه پس از ناكامى آنان, كليسائيان جنگ هاى صليبى را ايجاد كردند. حال توجه كنيد به نظر اين نويسنده در ص٢٧٩ در مطلبى تحت عنوان (دوره استشراق پس از جنگ هاى صليبى) كه مى نويسد:
(جربرت), راهب فرانسوى سلفستر دوم (٩٣٨م ـ ١٠٥٦) (پطرس محترم), اولين مترجم قرآن به زبان لاتينى و رئيس كليساى كلوني… اولين مستشرقان و اسلام شناسان اروپايى بودند.
به هرحال مشخص نيست كه به نظر نويسنده تلاش هاى اين خاورشناسان قبل از جنگ هاى صليبى است يا پس از آن؟!
٣. نويسنده در ص٢٨١, س١٧, جرجيس را شاگرد (دوساسى) مى داند كه بنا به نوشته خود اين نويسنده در ص٢٤٨, س١٤, سال درگذشت دو ساسي١٨٣٨ م است و در ص٢٩٦, س٤, جرجيس را متولد سال١٨٣٥ مى داند. چگونه در سن٣ سالگى يا قبل از آن شاگرد دو ساسى بوده است.ج) ادعاهاى بدون دليل
مورد اول ـ نويسنده در بحث تأثيرپذيرى سلمان رشدى از مستشرقان ادعا مى كند:
فتنه سلمان رشدى يكى از ميوه هاى تلخ استشراق است, زيرا وى در آغاز مسلمان بود, اما آن چنان تحت تأثير تحليل هاى پيچيده و خصمانه مستشرقان درباره پيامبر اكرم(ص) و همسران وى قرار گرفت كه با حرص و ولع زيادى اقدام به نشر انديشه هاى به ظاهر مترقيانه خويش اقدام نمود و آن ها را در قالب رمان آيات شيطانى عرضه كرد.
وى در جاى جاى كتابش به كتاب هاى مستشرق معروف انگليسى (مونتگمرى وات) به نام هاى محمد در مكه, محمد در مدينه, و محمد پيامبر و زمامدار استناد مى كند و جريان افسانه (غرانيق) را دقيقاً از يك فصل كتاب محمد در مكه اقتباس كرده, كه دقيقاً همين نام كتاب سلمان رشدى را با عبارات (The Satanic Verses ) در كتاب مونتگمرى وات مى بينيم.٥
درباره اين ادعا, يادآورى چند نكته حايز اهميت است:
١. نويسنده هيچ گونه شاهدى بر اين ادعا كه سلمان رشدى تحت تأثير مسشترقان قرار گرفته, ارائه نكرده است. آيا صرف نوشتن يك رمان مى تواند دليل اين ادعا باشد؟ بلكه بر اساس برخى شواهد, او از مدت ها قبل انحرافات عقيدتى و اعتقادى داشته است.
٢. تا آنجا كه بنده اطلاع دارم كتاب سلمان رشدى يك رمان است و در آن به هيچ كتابى استناد نشده است. نويسنده محترم كه ادعا مى كند در جاى جاى كتابش به كتاب هاى وات استناد كرده است, شايسته بود چند مورد را يادآور شود.
٣. انتخاب عنوان آيات شيطانى (The Satanic Verses ) نيز نمى تواند شاهد اقتباس او از آثار وات باشد, زيرا اين عنوان در دائرة المعارف ها و كتاب هاى ديگر مستشرقان نيز آمده است. چه بسا او اين عنوان را از آنان اقتباس كرده است و از آنجا كه مسلمان است, احتمال دارد اين عنوان را از طبرى كه آن را در تاريخ خودش آورده است برگرفته باشد.
٤. اگر بناست كسى سرزنش شود, اين طبرى است كه شايسته آن مى باشد كه برخلاف ادعاى مسلمانى و علم, اين داستان مضحك را ذكر مى كند تا كسانى از آن سوء استفاده كنند كه به هر رطب و يابسى براى اثبات ادعاهاى خود متشبث مى شوند.
٥. نويسنده محترم مثل موارد ديگر تحت تأثير نويسندگان عرب قرار گرفته است كه بسيارى از مطالب خود را از آنان نقل مى كند و بدون تأمل اين ادعا را از كتاب الاستشراق و الدراسات الاسلاميه نقل مى نمايد.
مورد دوم ـ در ص١١٨ در اعتراض به كتاب تاريخ ورود اسلام به اندلس, از قداست سيماى فتح اسلامى اندلس و فرهنگى بودن ورود اسلام سخن مى گويد و در نهايت, به بنياد پژوهش هاى اسلامى آستان قدس خرده مى گيرد كه چرا اين كتاب را كه اهداف لشكركشى هشام بن عبدالملك و فرمانده اش, طارق بن زياد را زير سؤال برده, ترجمه كرده است.
آنچه شايان يادآورى است, اينكه اگر تعصب بد است و بايد از آن دورى جست و نويسنده محترم به دليل همين تعصب هاى نابه جا بر مستشرقان خرده مى گيرد, چرا ما نبايد از آن بپرهيزيم؟ گويا نويسنده محترم تمام جنايت هاى بنى اميه را از ياد برده است و آنان را كه دستشان تا به مرفق به خون پاك ترين و شريف ترين انسان ها آلوده بود و حاضر بودند براى دستمالى قيصريه را به آتش بكشند, از هرگونه سوءنيتى مبرا مى داند. يا ايشان بر اين اعتقادند كه تمام رذالت ها و خباثت هاى بنى اميه در دشمنى با اهل بيت منحصر مى شد, اما در كشورگشايى هاى خود تنها براى گسترش اسلام و آزادى ملل تحت ستم شمشير مى زدند؟
البته حساب اسلام و مسلمانان مخلصى كه فقط براى خدا و اعلاى كلمه توحيد فداكارى مى كردند از حساب سردمداران سفاك و جنايتكارشان جداست. اما سخن اين است چه استبعادى دارد برخى از حاكمان و فرماندهان بنى اميه براى رسيدن به اميال پست و زود گذر دنيوى مانند عشق به دختركى زيبارو, به لشكركشى دست بزنند؟ و چه توجيهى بهتر براى همراه كردن مسلمانان مخلص در اين راه از سوءاستفاده از جهاد در راه خدا و مبارزه با كافران؟ مگر ده ها و صدها نمونه مشابه در دوران حكومت آنان, آن هم در حق بهترين فرزندان امت اسلامى اتفاق نيفتاده است؟
مورد سوم ـ نويسنده در ص١٢١, انگيزه خاورشناسان را از نشر كتاب هاى متصوفه و فرق كوچك اسلامى, نشر ديدگاه هاى غلو آميز و ايجاد اختلاف در ميان مسلمانان مى داند.
در اينجا چند نكته گفتنى است: اولاً, مادام كه شاهدى ارائه نشود, صرف اين ادعا و انگيزه خوانى چيزى را اثبات نخواهد كرد. ثانياً, مگر نه اين است كه ما هميشه خاورشناسان را سرزنش كرده ايم كه چرا براى شناخت شيعه به عنوان يكى از فرق اسلامى به سراغ متون خود آنان نمى روند و چرا هميشه در پى آنند كه شيعه را از دريچه چشم اكثريت ببينند؟ پس چرا از اينكه آنان مستقيماً به متون اين فرقه ها مراجعه كرده اند, آنان را به سوءنيت متهم مى كنيم؟! البته امثال آقاى محمد الجليند كه تحت لواى حقانيت اكثريت, ساير فرق اسلامى را از اسلام خارج مى دانند, بايد هم از چاپ و انتشار آثار ساير فرق اسلامى نگران باشند, زيرا آنان جز خود كسى را به رسميت نمى شناسند. اما چرا ما بايد در اين دام گرفتار شويم؟ و ثالثاً اينكه, گناه اختلافات فرق اسلامى را به گردن آنان بياندازيم فرافكنى و ناديده گرفتن تعصب گروهى جمعى از مسلمانان است.د) بى ارتباط بودن به موضوع مورد بحث
١. ص١٥٣, پاراگراف آخر, نويسنده براى اثبات (هم زادى "استشراق دينى" و "تبشير") شواهدى ارائه مى كند كه به اين ادعا ارتباطى ندارد; سخن مستشرق آمريكايى (فرانسوا دى بلوا) و دكتر ساسى سالم حاكى از آن است كه استشراق در آغاز صبغه تبشيرى داشته است, نه اينكه استشراق دينى هم زاد تبشير است و اصولاً اين سخنى بى معناست!
٢. ص١٦٠, نويسنده براى اثبات پيوند استشراق تبشيرى و سياسى به (تأسيس واتيكان و مواد پيمان نامه آن) مى پردازد كه هيچ گونه ارتباطى با عنوان ادعايى بحث ندارد. نويسنده محترم تصور كرده است كه با اثبات رابطه (واتيكان و دولت ايتاليا) رابطه (استشراق تبشيرى و سياسى) نيز اثبات خواهد شد مطالبى كه در١٦٣ تا ١٦٥ نيز آمده است, بيانگر فعاليت هاى تبشيرى است و لزوماً بر ارتباط آنها با استعمار دلالتى ندارد.
٣. در صفحات١٨٠ تا١٩٢ در ذيل بحث (مكتب استشراق سياسى ـ استعمارى) به يادكرد مطالبى درباره تحريفات مستشرقان, تمدن اسلامى, مبارزه مسيحيان با سنت اعتراف و مجسمه پرستى, نهضت ترجمه و… مى پردازد كه به ادعاى نويسنده محترم ارتباطى ندارد. مگر اينكه بگوييم از آنجا كه مستشرقان شهروند دول هاى استعمارگر غربى هستند, پس استشراق و استعمار با هم ارتباط دارند! اگر مدعا اين است, ديگر چه نيازى به اين همه بافتن آسمان و ريسمان و دسته بندى هاى گوناگون است؟
٤. در ص١٩٥ و١٩٦ در ذيل بحث گفت وگوى تمدن ها به نقل قول مطلبى از پروفسور(سيلون لوى) مى پردازد كه به گفت وگوى تمدن ها ارتباطى ندارد, مگر از باب ارتباط ماست و دروازه!
٥. ص١٩٨, س٨, نويسنده اسناد باقى مانده لانه جاسوسى را سند محكم وجود استشراق استعمارى مى داند. نويسنده محترم بين فعاليت هاى جاسوسى دولت هاى غربى به ويژه آمريكا و استشراق خلط كرده است. اينكه استعمارگران غربى ممكن است از هر چيزى از جمله مطالعات شرق شناسان در جهت اهداف و مقاصد خود استفاده كنند, مطلبى است قابل قبول و داراى شواهد و مدارك فراوان, اما ادعاى همسانى فعاليت هاى جاسوسى و مطالعات شرق شناسان نيازمند ادله و شواهدى بس محكم تر از آن چيزى است كه اين نويسنده محترم ادعا كرده است. چگونه است وقتى ادعايى بى اساس عليه ما مطرح مى شود, فرياد و فغان ما به افلاك مى رود و وجدان هاى بشرى را به تأمل و تدبر فرا مى خوانيم, اما به خود اجازه مى دهيم هر رطب و يابسى را سر هم كنيم و هر ناسزايى را به هر كس نسبت دهيم و در عين حال ادعاى بر طرفى علمى و از همه مهم تر ادعاى تقوا و پرهيزگارى نماييم. آيا مى توان گفت چون آنان چنين مى كنند, ما نيز حق داريم به حكم مقابله به مثل هر چه خواستيم انجام دهيم؟حاشا و كلا.
٦. آنچه در ص١٩٩ تحت عنوان (تهاجم, استقلال زدايى و اتهام غرب به شرق) و در ص٢٠٠ تحت عنوان (پيش به سوى شرق) آمده است, فعاليت هاى نظامى دولت هاى غربى است و به استشراق ارتباطى ندارد.
٧. ص٢٠٣, عنوان (ژاندارمرى ايران, با فرماندهان سوئدى و حقوق از انگليس) به موضوع مورد بحث ارتباطى ندارد.
٨. ص٣٧٠, (شكار بنى صدر توسط امريكا) به استشراق استعمارى و غير استعمارى ارتباطى ندارد, مگر اينكه نويسنده تصور كند استعمار و استشراق يكسان يا دو روى يك سكه هستند كه قطعاً ادعايى بدون دليل است. اين ها فعاليت هاى استعمارى و جاسوسى است.هـ. عدم رعايت امانت در نقل قول ها و عدم دقت در ترجمه ها
در نقل قول از منابع و ترجمه مطالب آنها دقت لازم انجام نشده است. كافى است به نقل قول ها از كتاب شرق شناسى ادوارد سعيد توجه كنيم. ظاهراً نويسنده از ترجمه آقاى عبدالرحيم گواهى نقل قول مى كند. در تمام موارد تغييراتى مانند حذف برخى كلمات و عبارات, جايگزينى برخى از آنها با كلمات و عبارات ديگر, اضافه كردن واژه هايى به متن و حذف علايم نگارشى انجام شده است. هرچند در مواردى اين تغييرها به محتوا خللى وارد نكرده است, لزوم رعايت امانت اقتضا مى كند مطالب منبع, بدون هيچگونه تغييرى ذكر گردد و چنانچه ناگزير از دست كارى آن هستيم, لازم است به گونه اى آن را اعلام نماييم. براى راستى آزمايى اين ادعا, به ص ٣٠ كتاب مراجعه كنيد و آنچه را نقل شده است, با منبع مقايسه نماييد تا ميزان دست كارى مطالب روشن شود.
شايان يادآورى است كه نگارنده در متن كتاب از مترجم كتاب شرق شناسى ادوارد سعيد نام نمى برد و حتى در ص٢٨ كه به پيشينه نگارش ها در زمينه شرق شناسى پرداخته است, از شرق شناسى ادوارد سعيد نام مى برد, اما از مترجم اين اثر نامى به ميان نمى آورد.!
اكنون به اين نمونه ها توجه كنيد.
١. در ص ٨٨, س٧ مى خوانيم: وى[ ثيوفانيس] در كتابش نوشت:
پيامبر اسلام پيامبر خدا نبود, بلكه تعاليم اسلام را از دانشمندان مسيحى و يهودى شام فرا گرفت. پيروانش نيز او را (مسيح موعود) مى دانستند.٦
اكنون اين مطلب را با متن منبع مقايسه نماييد.
و كتب الكاتب البيزنطى ثيوفانيس كتابا عن (حياه محمد) ت٨١٧ م/٢٠٢ هـ حشاه الاكاذيب زاعما ان اتباع الرسول(ص) كانوا من احبار اليهود الذين اعتقدوا بانه (المسيح المخلص) و ان تعاليم الاسلام مستقاه من رجال التقاهم الرسول(ص) فى بلاد الشام و كانوا يهودا او نصارى, فاخذ منهم بعض ما فهمه من المبادى و حرف ها كما استطاع كسب قومه عن طريق التسامح فى المحرمات!
از مقايسه متن فارسى و عربى ميزان پايبندى نويسنده به رعايت امانت در ترجمه روشن مى شود. شايد گفته شود نويسنده مضمون سخن را گزارش كرده است نه ترجمه كامل را.
در پاسخ مى گوييم: اولاً, نوع خط و شكل مطلب (فونت كوچك تر و تغيير پاراگراف) بيانگر آن است كه وى درصدد ترجمه كامل مطلب نويسنده بوده است. ثانياً, آنچه نقل شده است, با محتواى مطلب منبع هم تفاوت دارد. ثالثاً, اگر نگارنده درصدد تلخيص مطلب يا گزارش محتواى آن بوده است, بايد بدان تصريح و يا اشاره مى كرد.
٢. در ص ٩٢, س٥, مى نويسد:
اما اين ترجمه قرآن ـ پيش از آن ـ به صورت كامل تر توسط ناشر (بيبليانه ر نصين) چاپ شد.
نويسنده منبع اين مطلب را بيان نكرده است, اما شواهد و مطالب قبل و بعد نشان مى دهد آن را از كتاب تاريخ حركة الاستشراق گرفته است. حال به عبارت آن كتاب توجه نماييد: (وفى خاتمه المطاف اعتمد الناشر بيبلياندر النصين المدرجين لترجمه القران…) نام ناشر (بيبلياندر) است نه (بيبليانه ر نصين)!٧
٣. مطلبى از كتاب الاستشراق و الخلفيه… در ص ١٠٦, پاراگراف آخر نقل شده است كه نوع خط و شيوه نگارش اين تصور را براى خواننده ايجاد مى كند كه نويسنده, متن را به طور كامل ترجمه كرده است و حال آنكه با مراجعه به متن اصلى متوجه مى شويم آنچه در اينجا آمده, خلاصه آن است و نويسنده به آن اشاره نكرده است.
٤. در ص ١١٣, س٦ از كتاب الاستشراق و الخلفيه… نقل شده است: چاپ خانه هايي… متصدى چاپ اين كتاب ها شدند كه از مهم ترين تأليفات ابن سينا در پزشكى و فلسفه بود.
عبارت متن عربى كتاب چنين است: و قد تم حينذاك طباعه كتب عربيه مختلفه من بين ها مؤلفات ابن سينا فى الطب والفلسفه.
بى دقتى در ترجمه به توضيح نيازى ندارد.
٥ . در ص ٣٦٥, س١٢, آمده است (… طى نامه اى به رئيس جمهور انگلستان چنين نوشت) نويسنده كلمه (رئيس الحكومه) را به رئيس جمهور ترجمه كرده است غافل از اينكه انگلستان رئيس جمهور ندارد, بلكه مراد نخست وزير است.و) عدم يادكرد منبع و مأخذ
١. ص ١٢٢, پاراگراف آخر درباره ترجمه كتاب ازمه الاسلام الحديث برگرفته از كتاب الاستشراق و الخلفيه… است كه نويسنده بدان اشاره نكرده است.
٢. ص ١٣٧, در بالاى صفحه مطلبى از (اولريش ماتس) و در ادامه در پايين صفحه سخنى از دكتر مهدى محقق نقل شده, اما منبع آن دو ذكر نشده است.
٣. ص ٢١٠, مطالبى درباره ( اسنوك هرگرونيه) آمده و به منبع آن اشاره نشده است.
٤. ص ٢٤٥, مطلبى درباره (هادريان ريلاند), مستشرق هلندى و نيز پاراگراف آخر ص٢٤٨ از كتاب الاستشراق و الخلفيه الفكريه للصراع الحضارى نقل شده و بدان اشاره نشده است.
٥. ص ٣٣٢, به منبع مطلبى كه تحت عنوان (درويش دروغين يا آرمينيوس وامبرى) بيان شده, اشاره نشده است.اشكالات شكلى
الف) عبارات مبهم و نامأنوس١. ص١٣٦, س١٥: (… كه افق تعامل مثبت و خدمات علمى برخى مستشرقان نيز در تحقيق گشوده شود.)!
٢. ص٢٨٢, س٤: (… چنان كه همين خصوصيت باعث شده تا بسيارى از كتب خطى اسلامى و عربى و كتاب شناسان و اسلام شناسان غربى و پژوهشگران و مستشرقان به آن شهر روى آورند…)
٣. ص٤١, س١٣: (… و چشم پوشى از شرح و بيان فروع هر رساله مطلب است.)
٤. ص٨٢, س آخر: (متن يونانى به گزارش اوست فاضل ام آقاى على فلق اهل هلند مطالعه شده است.)
٥. ص١٧٤, س٩: ([ وات] دست يار انگليكن (وابسته به كليساى پروتستان انگليس) در بيت المقدس شد.)
٦. ص١٨٥, س١٧: (ابن هيثم اولين كسى بود كه به نظريه دنيوى بودن, كه توسط بطلميوس ارائه شده بود, انتقاد كرد.)
٧. ص, ٢٠٢, س ١٧: (… كه در نتيجه از آن موقعيت نسبتاً مهم انديشه ها و سبك كار او نفوذ مهمى بر شرق شناسى اعمال مى كرد.)
٨. ص٣٠٠, س١٢: (در نتيجه در زمينه ابزار موجود براى اشاعه شرق شناسى نيز فزونى يافت.)
٩ . ص ٣٥٨, س ٤: (… جسارت موردى و اتفاقى يك شخص در يك كتاب هوس و رمان به پيامبر گرامى اسلام (ص) بوده است.)ب) نگارش اشتباه واژه هاى لاتين
ناآشنايى نويسنده به زبان هاى خارجى و كمك نگرفتن از افراد آشنا به زبان هاى خارجى باعث شده است كه بيشتر كلمات خارجى به كار رفته در اين كتاب اشتباه باشد و در مواردى هم كه املاى كلمه اى اشتباه نيست متأسفانه قواعد نگارش كلمه هاى انگليسى مانند شروع اسم هاى خاص با حروف بزرگ رعات, نشده است. بنابراين نمى توان به املاى هيچ كلمه لاتين, انگليسى و يا ديگر زبان هاى اين كتاب اعتماد كرد. نمونه هاى زير شاهد اين مدعاست.
ج) اشتباه نوشتن نام نويسندگان و عناوين كتاب ها و…١. ص٢٥, پانوشت ٢, زقروق ـ زقزوق
٢. ص٢٧, پانوشت١, الاستشراق و الخلفيه المعاصره ـ الاستشراق و الخلفيه الفكريه للصراع الحضارى
٣. ص٩٦, س١٣, بلوينا ـ بلونيا
٤. ص١٠٦, س٦, فردريك ويلهام ـ فردريك ويلهلم
٥. ص١٠٦, س١٣, كراتشكوفسكى ـ كراچكوفسكى
٦. ص١١٢, س١٢, بيتر كيريستين ـ پتر كرستين
٧. ص١٧٣, س٥, ايگناتس گلدزيهر ـ ايگناس گلدزيهر
٨. ص١٧٣, پانوشت, ٣ الاستشراق و المستشرقون ما لهم و عليهم ـ …ما لهم و ما عليهم
٩. ص٢٠١, س٦, پيكر نيك ـ پيكرينگ
١٠. ص٢١٤, س٢, بارثود ـ بارتولد
١١. ص٢٢٧, س٩, ژرادين ـ ژراردين
١٢. ص٢٣٢, س١٠, اميت تى رل جونيور ـ ايت تى رل…
١٣. ص٢٣٣, س٧, هالپران ـ هالپرن
١٤. ص٢٤٤, س١٤, پيتر بايل ـ پيير بايل
١٥. ص٢٨٠, س٢, ادلارد اف باث ـ ادلارد باثى
١٦. ص٢٨٣, س٤, تيودر فيللم گيونبول ـ تئودور ويليام گيونبول
١٧. ص٢٨٩, س٣; گوستاو فايل ـ گوستاو وايل
١٨. ص٢٩١, س٩, بادويل ـ بدويل
١٩. ص٢٩١, س١٠, ادوارد بوكوك ـ… پوكوك
٢٠. ص٢٩١, س١١, بوركهارت وليام لين ـ بوركهارت و وليام لين
٢١. ص٣١٣, تمساوى, ـ نمساوى [منظور اتريشى است]
٢٢. ص٣١٦, س٦, فيلفرد ماديلونگ ـ ويلفرد مادلونگ
٢٣. ص٣٤٠, س١٣, دكترمازن صلاح مطبقاتى ـ… مطبقانى
٢٤. ص٣٥٣, س١٨, فرادلسينو ـ فرا دو لسينو
٢٥. ص٣٦٥, س١١, اورمبسى گو ـ اورمسبى گو
٢٦. ص٣٨٤ ع س١, خانم جان دمن مك اوليف ـ خانم جين…د) چندگانه نويسى اسامى افراد يا كتاب ها
از آنجا كه نويسنده به زبان هاى خارجى به ويژه انگليسى آشنايى نداشته است و عمده مطالب را از متون عربى استفاده كرده است, اسامى برخى از خاورشناسان را چندگونه نوشته است كه اين آشفتگى در ضبط درست اسامى نه تنها باعث سردرگمى خواننده مى شود, بلكه اين توهم را براى نويسنده پيش مى آورد كه اينها افراد متفاوتى هستند. به عنوان نمونه, به مورد١٥ از موارد ذيل توجه كنيد كه در آن نويسنده به علت آشفتگى در نوشتن نام (سيلوستر دو ساسى) او را دو نفر پنداشته است و لذا در يك صفحه٨ نام وى را هم در رديف٥ و هم در رديف٧ آورده است. همين اشتباه را در كتاب (مستشرقان و قرآن) در مورد (لودويكو ماراتچى) انجام داده است و نام وى را چندگونه نوشته و تصور كرده كه فرد ديگرى است. لذا هنگام برشمردن ترجمه هاى قرآن نام وى را در ص٣٧ رديف٨ با عنوان (ماراتشى) و در ص٣٨ رديف١٥ با عنوان (ماداچى) و در ص٣٩ با عنوان (ماراتچى) آورده است.
نمونه هايى از چندگانه نويسى نام خاورشناسان:
١. ص١٠٢, س١٦, اربينوس; ص١٠٩, س١٢, ارپانيوس; ص١١٤, س١٧, ارينيوس;
٢. ص١١٢, س١٤, فرديناند فون ميديشى; ص١١٣, س٥, فرديناند مديسى; ص١١٣, س ٢١, مدتشى;
٣. ص١١٩, س١٤, اسپرنجر; ص٢٦٧, س٢١, اسپرنگر; ص٢٨٩, س٤, شبرنگر;
٤. ص١٢٧, س١٤, اسنوك هرخرونيه; ص٢١٠, س١٢, اسنوك هرگرونيه; ص٢٨٢, س١٧, اسنوك;هور گرونيه; ص٢٨٩, س٩, كريستين سنوك هرگرونيه; ص٣٥١, س١٢, كريستين مورگرونيه هلندى;
٥. ص١٣٥, س١٧, يوهان ياكوب رايسكه; ص٢٤٥, س١٢, جان جاكوب(يعقوب) رايسكه;
٦. ص١٣٦, س٢, ونسينگ; ص٢٥١, س١, ونسينك; ص٢٨٣, س٩, ونسنك; همان, س١٣, ونسنگ; ص٣٠٦, پانوشت, ونسينك; ص٣٠٧, س٢, ونسنك;
٧. ص١٥٥, س٨, جيبرت دى نوجنت ; ص١٥٥, س١٨, ژولبرت دى نوجنت;
٨. ص٩٥, س٢, رايموند لولوس; ص٩٧, س١٥, رايموند لول; ص١٧١, س٨, رايموندوس لولوس;
٩. ص١٧٢, س٤, ژوليائوم پوستل; ص٢٨٥, س٩, ويليام پوستل;
١٠. ص١٧٢, س٨, لودفيجوماراتشى; ص٢٨٦, لورفيجو, ماراتشى;
١١. ص٢٠٠٨, س٨, اوليرخ گركه; ص٣٦٦, س٢, اولريخ گركه;
١٢. ص٢٠٩, س١٦, كارل هينريش بيكر; ص٢٨٩, س١٢, كارل هانريش بيكر;
١٣. ص٢٠١, س٦, انجمن شرقى آمريكا; ص٣٠٠, س١٠, انجمن مطالعات آسيائى آمريكا;ص٣٠١, س٤, جمعيت شرق شناسى آمريكا;
١٤. ص٢١٠, س١٤, رساله موسم حج در مكه; ص٣٥١, س١٢, كتاب( عيد مكه) رساله او بود;
١٥. ص٢١١, س٣, (دى ساسى); همان, س١٥, (سيلوستر دو ساكى); ص٢٤٨, س٣, سلفستر دى ساسى ; ص٢٤٩, س٧, سلوستر دو ساكى;ص٢٨١, س١٥, دوساسى;
١٦. ص٢٨٢, س١٩, هوتسما; ص٢٨٣, س١١, هوتسماس;
١٧. ص٢٨٥, س١٣, يونيوس; همان, س١٥, پونيوس;
١٨. ص٢٨٩, س١١, فون گروبنام; ص٣١٦, س١٤, فون گروبناوم;
١٩. ص٣١٢, س١٦, برتولد سبولر; ص٣١٣, س٤ و ص٣١٧, س١٧, برتولد شبولر;
٢٠. ص٣٣٧, س٥, ادينبورگ; ص٣٣٨, س٦, ادينبورك;
٢١. ص١٥٦, س١٢, زويمر; ص٣٤٥, س٢, دكتر زومر.هـ. تكرار مطالب
نويسنده مباحث را در موارد متعدد تكرار كرده كه لزومى نداشته است و فقط اشاره اى به آن ها كفايت مى كرد كه موارد ذيل نمونه اى از آن است.
١. بخشى از مطالب مربوط به كنفرانس جهانى ادينبورگ كه در ص١٥٩ آمده است, در ص١٦٣ تكرار شده است.
٢. نويسنده در ص٣٠٠ تحت عنوان (تأسيس جمعيت ها و مراكز شرق شناسى) تعدادى از آن ها را بر مى شمارد و در ص٣٠٢ تحت عنوان (سازمان هاى ديگر استشراقى) نام تعدادى از آنها را تكرار مى كند. شايد از آنجا كه نويسنده عنوان برخى از اين سازمان ها را دوگونه نوشته, تصور كرده است كه آنها سازمان هاى جديدى هستند.و) عدم اختصار برخى مباحث
شايسته بود به چكيده و خلاصه برخى مباحث بسنده مى شد تا هم از حجم مطالب كاسته مى شد و هم لُب ّ مطلب در اختيار خواننده قرار مى گرفت. مورد ذيل از اين نمونه است:
در صفحات١٢٣ تا١٢٥ سخنان امام راحل آمده است كه شايسته بود تنها به يادكرد نكات مهم و كليدى آن بسنده مى شد.ز) ارائه نكردن اطلاعات لازم
نويسنده محترم در معرفى (پرچمداران استشراق تبشيرى) تنها به يادكرد نام بسيارى از آنان بسنده مى كند و هيچ گونه اطلاعاتى در باره آنان ارائه نمى دهد. البته شايد انتظار معرفى آنان از كسى كه خود, اسامى آنان را در لابه لاى برخى كتاب هاى نويسندگان عرب ديده و از تلفظ و نگارش درست نام آنان ناتوان است, توقعى نابه جا باشد. اما اگر بناست نام آنان مطرح شود, بايد حداقل اطلاعات درباره آنان مانند نام كامل, تاريخ درگذشت, خلاصه اى از زيست نامه و عنوان آثار وى به خواننده ارائه شود وگرنه اطلاعاتى مانند آنچه در ذيل مى آيد, فايده اى دربر نخواهد داشت.
به عنوان نمونه در ص٢٥٧ در باره كتابى مى نويسد: او به شدت عليه اشغال ليبى توسط ايتاليا مبارزه كرد.
موارد متعدد تأمل برانگيز ديگرى در اين كتاب وجود دارد كه بيان همه آن ها مجالى ديگر مى طلبد. لذا به همين مقدار بسنده مى كنم.
١. مجله دو فصلنامه است و٦ ماه فرصت كمى براى اصلاح اشتباهات روى جلد است!.
٢. ص٤٤.٣. Oxford, Advanced Learner's Dictionary١٩٩٩, p.٨١٨.
٤. پيش گفتار, ص٤٢.
٥. شرق شناسى و اسلام شناسى غربيان, ص٢٨.
٦. دكتر فاروق عمر فوزى, الاستشراق و التاريخ الاسلامى, ص٥٢.
٧. جالب اينكه نويسنده همين اشتباه را در كتاب قرآن و مستشرقان, ص٣٦ نيز تكرار كرده است.
٨. شرق شناسى و اسلام شناسى غربيان, ص٢١١.