آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - معرفى هاى اجمالى

معرفى هاى اجمالى


پوشاك در ايران زمين, احسان يارشاطر, ترجمه پيمان متين, اميركبير, ج٢, ١٣٨٣.
اگر در قرار گرفتن كتاب فوق در قلمرو موضوعى اين مجله چيزى جز اين وجود نداشته باشد كه دو موضوع لباس روحانى و پوشش زنان مسلمان از جمله مباحث اين كتابند, براى چنين پيوند و ارتباطى دليلى قانع كننده و يا دست كم بهانه اى درخور دفاع است, بگذريم كه براى طرح موضوع ديگرى كه در قلمرو اجتهاد و استنباط تذكر آن از مقوله هاى جدّى و اجتناب ناپذير است مى تواند نيز بهانه اى درخور باشد. طرح اين موضوع اخير براى من از آن دو مقوله فوق پر اهميت تر و ناچارتر مى نمايد و به همين انگيزه نخست به آن مى پردازم و سپس دو مقوله ياد شده را مطرح و نكته هايى را در ارتباط با آن خواهم نگاشت.
باورى در ادبيات اجتهاد و استنباط وجود دارد كه در دور ساختن فقه از صبغه عمل گرايى و واقعيت نگرى نقش جدّى دارد و فقه را كه بايد پاسخگوى نيازها و پرسش هاى روزمره باشد به قلمرو وجود ذهنى صرف كشانده و عملاً آن را ابزارى براى تمرين ذهن جهت حصول ملكه اجتهاد تبديل نموده است. اين باور پر زيان بر اين است كه وظيفه فقيه بيان حكم است و نه تبيين موضوع. اين باور فقيه را ناخودآگاه به دنياى اگرها و فرض ها مى كشاند و عملاً فقه را تبديل به كوفتن آب در هاوان مى سازد. حكمى را كه بيان مى كند موضوع محقق ندارد و موضوعى كه وجود دارد حكم ندارد. ناكارآمدى كه امروزه آفت فقه و اجتهاد شده زاييده همين فاصله گرفتن پيوسته فقيه از شناخت و تبيين موضوع است. انحصار كار فقيه در ميان حكم و گريز آن از شناخت موضوع نه تنها روزبه روز وى را در دنياى فرض ها و اگرها گرفتارتر مى سازد بلكه مى توان گفت در فهم و درك حكم نيز به بيراهه سوق مى دهد. همين مورد موضوع كتاب يعنى پوشش مى تواند مثال خوبى براى اين مقصود باشد. بگذار آن را در شكل پرسشى مطرح كنم تا نكته نهفته آن روشن تر شود; يك فقيه و مستنبط از حجاب ـ كه در باورش مورد تأكيد بسيار دين است ـ چه مصداقى را در ذهن خود تصوير مى كند, آيا هيچ مى انديشد كه به هنگام صدور مستندات حكم چه شكلى از اين مصداق در جامعه آن روز وجود داشت و اين مستندات ناظر بر كدام گونه از پوشش بودند, آيا هيچ مى پندارد كه مقوله هايى از اين دست كه روابط تنگاتنگى با ذوق و سليقه, فرهنگ ها و آداب ملّى, طرز تلقى يا آگاهى يا ذوق حاكمان و قدرتمندان مناطق و ده ها عامل ريز و درشت ديگر دارد, هرگز در برابر يك كليّت و فراگيرى سر تسليم فرود نمى آورد و همواره در پيوند با محيط خود است؟ فقيهى كه هيچ نمايى از نوع پوشش عرب جاهلى, ملل مجاور و در تعامل با جامعه قرن نخست اسلامى و بخصوص ايران باستان و ايران معاصر و شكل گيرى فرهنگ اسلامى در قرن نخست در ذهن ندارد چگونه مى تواند آيات و روايات مورد استناد در مقوله پوشش دينى را به درستى درك كند؟ آيا اين دورى او را بر آن نمى دارد كه ذهنيّت محيط تربيتى خود را به گذشته تعميم دهد و مثلاً در عربستان عصر صدور مستندات حكم, زنان را با چادرى تصوير كند كه عمر آن در شكل كنونى اش تا قبل از دوران صفويه كشش ندارد, در اين صورت تفسير وى از مستندات حكم استنباطى خود چقدر مى تواند درست باشد
و يا قابل تعميم به جوامع غير ايرانى باشد؟
پس مى توان مدعى بود كه فقيه تا زمانى كه در باور جارى در قلمرو استنباط يعنى اين كه (وظيفه وى بيان حكم است و نه تبيين موضوع) مانده باشد, در واقع نه شناخت درستى از حكم به دست آورده و نه بيان درستى از آن كرده است و بديهى است كه فرجام چنين روندى, فاصله گيرى پيوسته فقه از زندگى روزمره مردم و گرفتار شدن در دنياى تنگ اگرها و فرض ها خواهد بود.
با اين پى ريزى ها روشن شد كه موضوع كتاب نه تنها در ميدان كتب موضوعى مجله قرار مى گيرد كه بلكه داده هايى از اين دست از ابزار نخستين و حتمى در حوزه اجتهاد و استنباط است و فقيهان بايد اين قبيل آگاهى ها را داشته باشند تا بتوانند درست درك كنند و صحيح بيان كنند و بار سنگين تبيين حكم مكلّفان را به مقصد برسانند. اين آن نكته اى است كه آن را در آغاز نوشتار يادآور شديم. پيش از پرداختن به دو موضوع خاص كه از مباحث كتاب و نيازمند تأمل است يادآور مى شوم كه كتاب پوشاك در ايران زمين از سلسله مقالات دانش نامه ايرانيكاست كه زير نظر احسان يارشاطر به انگليسى تدوين شده و به همت شمارى از مترجمانِ با همت زير عناوين گوناگون در شكل كتاب هاى مستقل از سوى اميركبير نشر يافته است. همه پنج مجلدى كه تاكنون نشر يافته خواندنى و مفيدند و به طور طبيعى نيازمند معرفى و گاه نقد و بررسى اند. آنچه در اين نوشتار مورد توجه است جلد نخست آن مجموعه است و انتخاب آن هم به همان دليل يا دست كم بهانه اى است كه نخست يادآور شدم. اين جلد كه به همت آقاى پيمان متين و با مقدمه آقاى على بلوكباشى و به يارى شمارى از فرهيختگان كه آقاى متين را در بهتر ارائه كردن ترجمه يارى كرده اند نشر يافته است و در مجموع بيست و هشت فصل يا به تعبير ديگر مدخل و زيرمدخل دارد و از پنج ضميمه برخوردار است كه دو ضميمه آن يعنى مقاله عبا و مقاله عمّامه پيوندى استوارتر با اين نوشتار دارد. مترجم مقالات با توجه به پيشينه اى كه در تدوين چندين فرهنگ نامه انگليسى ـ فارسى و نيز همكارى علمى با دائرةالمعارف بزرگ اسلامى دارد, خواننده را به درستى برگردان مقالات مطمئن مى سازد.
لباس روحانيت از جمله دو موضوعى است كه در پى بررسى آن و نگاه به چگونگى نگرش كتاب به آن بوديم. گرچه با اين عنوان هيچ مقاله اى در اين مجموعه مقالات ديده نمى شود اما در چندين جاى كتاب بدان اشاره هايى شده است, در صفحه ١٤٨ مى خوانيم:
(بر روى چند كوزه شراب نقاشى شده و رنگارنگ در كاخ جوشن الخاقانى, تصاويرى از شيخ ها و ملايان ديده مى شود. لباس مذهبى آنان شامل دوش اندازى راه راه يا عبايى است كه روى رداهاى بلند و آراسته پوشيده شده است, به انضمام باشلقى شبيه (بالا كلاها) كه سر و گردنشان را مى پوشاند. قباى منقوش بر كوزه اى جلادار در بين النهرين ردايى است بلند با باشلقى نوك تيز همراه با پوششى بلند كه معتقدند بايد متعلق به يك زاهد باشد. از طرفى وجود گوشواره در تصوير احتمالاً نشانگر زن بودن صاحب تصوير است. شكى نيست كه تصوير نقش بسته بر روى جام جلادارى در مصر فاطميّه متعلق به حدود اوايل قرن ٦ق/ ١٢م يك روحانى است كه ردايى بلند و آراسته با آستين هاى گشاد و باشلقى نوك تيز پوشيده است).
به نظر مى رسد احتمالى را كه نويسنده مدخل در خصوص تصوير منقوش بر كوزه جلادار بين النهرين در مورد زن بودن تصوير به دليل وجود گوشواره داده است احتمال دقيقى به نظر نمى رسد, زير سوراخ كردن گوش مردان و وجود آويزه بر آن در جامعه عربى در پاره اى از دوره ها متداول بود و رواياتى هم در خصوص استحباب آن در السنه متديّنان وجود داشت; بنابراين داشتن گوشواره نمى تواند به تنهايى چنان احتمالى را ايجاد كند.
در صفحه ٢٣٨ و ٢٣٩ به موضوع لباس روحانيت در جريان سياست رضا شاه مبنى بر لزوم اتخاذ سبك غربى در پوشش ايرانيان, اشاره كرده مى نويسد:
(فقط روحانيون, شامل استادان مدارس, طلاب دينى و زعماى ساير مذاهب به رسميت شناخته شده, از اين حكم كه در روز اول فروردين ١٣٠٨ش/ ٢١ مارس ١٩٢٩م در شهرها و يك سال بعد در دهات و مناطق روستايى اجرا گرديد, معاف بودند… مردان رفته رفته به كلاه پهلوى عادت كردند. از آن جا كه همچنان صداى مخالفت روحانيت مسلمان كه اغلب در امور محلى نفوذى بسزا داشتند, خصوصاً در بين طبقات عامه اجتماع بيش از پيش به گوش مى رسيد, سرانجام دولت تصميم به جلب رضايت روحانيون والا مقام در قم گرفت, با استناد به اين تدبير كه حرمت و عزت عمامه نبايد با بستن آن از سوى افراد نالايق و بى سواد به خطر افتد… در ١٦ تير ١٣٣٤ش [درست آن ١٣١٤]/ ٨ ژوئيه ١٩٣٥م حكم كابينه به سر گذاشتن اين كلاه را براى تمام مردان اجبارى ساخت و…. اين دستور كه به شدت اعمال مى شد مقاومت هاى زيادى را خصوصاً در استان ها برانگيخت. در يك واقعه مشهور, گروهى از مسلمانان به رهبرى ملاّى صريح اللهجه اى به نام شيخ تقى بهلول در مسجد گوهرشاد مشهد بست نشستند كه در آن جا مورد حمله نيروهاى امنيتى قرار گرفت و تعدادى از مردم كشته شدند).
از قسمت نخست اين نوشته چنين به دست مى آيد كه استثنا روحانيون از عموم قانونِ تغيير لباس در دو مرحله انجام گرفته است, ولى ظاهراً يك مرحله بيشتر نبود و در همان يك مرحله البته با دايره اى محدود چنين استثنايى مطرح شد. نكته ديگر آن كه حادثه مسجد گوهرشاد مربوط به تغيير لباس مردان نبود, بلكه موضوع حجاب زنان و تعدّى به آنان بود كه داستان مزبور را به وجود آورد گرچه موضوع تغيير لباس مردان هم در تداوم موضوع بدان ضميمه گشت و نكته سوم آن كه رهبرى حركت ياد شده با شيخ تقى بهلول نبود, بلكه علماى مشهد به طور عموم در آن مشاركت داشتند و گره خوردن حادثه مزبور با نام شيخ بهلول از آن جهت بود كه شيخ بهلول واعظى مشهور بود و در آن ايام در مجمع متحصنان به سخرانى مى پرداخت و روز حادثه نيز او سخنرانى كرده بود.
در صفحه ٣٧٥ يادآور مى شود كه (دُرّاعه و دستار (عمامه) جامه ويژه حكام شرع (فقها) و قضات اسلامى بوده است). در صفحات ٣٨٠, ٣٨٣ و٣٨٤ گذرا به نعلين, قبا و شال به عنوان لباس روحانى اشاره دارد. در ضميمه چهار كه به قلم حامد الگار نوشته شده مبحث عبا مطرح شده و در ضميمه پنج باز هم از سوى همان قلم موضوع عمامه يادآورى شده است. حامد الگار يادآور مى شود كه در ايران عبا منحصر به طلاب علوم دينى است [ص٤٥١]. اين نظريه گرچه امروزه مصداق دارد, اما در گذشته چنين نبود و افراد ديگر به خصوص اشراف و بزرگان نيز به مناسبت هاى گوناگون و با انگيزه هاى مختلف از آن بهره مى گرفتند. البته الگار در ادامه اين ديدگاه را اصلاح مى كند و يادآور مى گردد كه در قرن نوزده و اوايل قرن بيستم همه مردان جامعه عبا مى پوشيدند. وى در مقاله عمامه متذكر مى شود كه بى ترديد زيربناى تمايل علما به عمامه هاى بزرگ و پرچين حديثى است مبنى بر اين كه هر دور عمامه نورى جديد در قلب صاحب آن مى تاباند [٤٥٧] كه به نظر مى رسد چنين دادرسى هاى محكم جاى تأمل دارد. وى در توجه مسلمانان به ويژه علما به عمامه به احاديث نقش پر رنگ تر و جدى تر مى داد كه اين نيز خالى از تأمل نيست. در مجموع اين كتاب خواندنى و مفيد است. محمدعلى سلطانى نحو هندى و نحو عربى, فتح الله مجتبائى, نشر كارنامه, تهران, ١٣٨٣, ١٩٠ص.
بيست سال پيش از اين كه دو كتاب ارزشمند درباره سيبويه١ را مطالعه مى كردم بر اين نكته تأمل برانگيز اِشراف يافتم كه مهمترين مسأله در تاريخ نحو عربى ريشه پيدايش آن است. ممكن است بگوييد نحو عربى از زبان عربى پديد آمده و عرب بدوى به صرافت خاطر قواعد را [كه بعداً تنظيم و تأليف شد] درست به كار مى برده است. بلى تقريباً اين صحيح است, اما سؤال از نحوه پيدايش و تأليف و تدوين نحو عربى است و سؤال مهمتر الگويى است كه براساس آن نحو عربى ساخته شده است.
اين را هم بگويم كه اديب برجسته اى همچون طه حسين با بصيرت و دانش و نيز قريحه تيز نقادى اى كه داشته بلاغت عربى را متأثر از بلاغت يونانى مى داند و به اين نكته نيز سال ها پيش برخورده و به قلم آورده بودم.٢
اكنون از زبان و قلم يك دانشمند زبان شناس و محقق ملل و نحل كه بر چند زبانى به طرز علمى و ادبى احاطه دارد مى شنويم كه ساختار نحو عربى متأثر از نحو هندى است و آن قدر شواهد قانع كننده بر اين دعوى آورده اند كه هر مطالعه كننده منصفى را دست كم به تأمل در پيش داورى ها وامى دارد. هرگاه مؤلف ساختار علم نحو عربى را متأثر از زبان هاى ايرانى مى انگاشت ـ كه چنين فرضيه اى در بعضى اذهان بوده است ـ باز به اصطلاح قريب المخرج يا قريب المأخذ يا قابل هضم تر مى بود, اما نكته اين است كه خود زبان هاى ايرانى و هندى منشأ مشترك دارند و ظاهراً تنظيم نحو فارسى در زمان ساسانيان نيز ملهم از هندى بوده است هرچند به اين معنا تصريح نكرده اند.
نكته اى را هم پيش از نقل عناوين مباحث و بعضى عبارات كتاب مورد بحث عرض كنم و آن ارتباط هند (در معناى وسيعش شامل پاكستان و بنگلادش و سيريلانكا و هندوستان امروز) با دنياى عرب قبل از اسلام و همچنين قرون اوليه است, به طورى كه معرب بعضى كلمات هندى حتى در قرآن نيز به چشم مى خورد (زنجبيل, كافور); پس عجب نيست اگر به نحوى از انحا ساختار نحوى زبان هاى هندى نيز ولو در حد بسيار خفيف در زبان اعراب اثر گذارده باشد. البته در كتاب مورد بحث ما صحبت از علم نحو عربى و تأثر آن از سانسكريت است نه تأثيرپذيرى زبان عربى از سانسكريت. اما به عنوان يك مطلب استحسانى و از باب تقريب ذهن به اين مسأله اشاره نمودم. كسانى كه خواستار ارتباط تاريخى دنياى هندى و دنياى عربى قبل از اسلام و در صد اسلام باشند مى توانند كتاب (العرب والهند فى عهد الرسالة) تأليف قاضى اطهر مباركپورى, ترجمه عبدالعزيز عزت عبدالجليل به عربى را ملاحظه نمايند (الهيئة العامة المصرية للكتاب, ١٩٧٣م). عناوين كلى كتاب به اين صورت است:
١. زمينه هاى تاريخى از بلخ و بخارا تا بصره و بغداد;
٢. آواشناسى: ترتب حروف هندى و تقسيم بندى آنها;
٣. همانندى ها در تعريفات, اصطلاحات و طرح قواعد.
اينك نكات مهم:
* نظريه تأثيرات يونانى در اولين مراحل شكل گيرى علم نحو در عالم اسلامي… ناپذيرفتنى است [زيرا] نمى توان گفت نخستين نحويان… با زبان و قواعد زبان شناسى يونانى ارتباط و آشنايى داشته اند (ص٢٤).
* در ابواب مختلف كتاب سيبويه و نيز در مقدمه كتاب العين خليل بن احمد غالباً در تشريح اندام هاى گفتار, چگونگى اداى اصوات… به نكات و دقايقى اشاره شده كه در جهان غرب تا سده هاى اخير ناشناخته بوده و تنها پس از آشنايى با قواعد و دستور زبان سنسكريت از آنها باخبر شده اند (ص٢٦).
* چند صد سال پيش از آن كه يونانيان به تحقيق در موضوعات زبان شناسى بپردازند و ضبط و تنظيم قواعد زبان خود را آغاز كنند در هند علم تجويد و قرائت وداها و دستور زبان سنسكريت به كمال خود رسيده بود… و طبعاً با گسترش تبليغات بودائى شان به خراسان و آسياى مركزي… علوم و معارف هندى در اين نواحى نيز رواج و رونق گرفته بود (ص٥١).
* جان هى وود در كتاب (فرهنگ نويسى عربى) به همانندى ترتيب حروف در كتاب العين خليل بن احمد با ترتيب حروف در كتاب هاى نحو و لغت هندوان اشاره دارد… چون خليل كتاب العين را در خراسان و با همكارى يكى از مردم آن جا (ليث بن مظفر) تأليف كرده و خراسان در آن روزگار دروازه هند بوده است (ص٥٤). بايد توجه كرد كه در همان زمان ميان ايران و هند روابط بازرگانى و فرهنگى از راه هاى ديگر نيز برقرار بوده است. در مدرسه جنديشاپور علوم هندى تدريس مى شد (ص٥٥). ترتيب حروف بر حسب مخارج در الكتاب سيبويه هم ديده مى شود و سيبويه اگر خليل را سازنده يا آورنده اين ترتيب مى دانست طبعاً بدين معنا اشاره مى كرد. ترتيب و توالى حروف و گروه بندى اصوات… در كتاب سيبويه با آنچه از قول خليل در مقدمه كتاب العين آمده يكسان نيست بلكه به مراتب دقيق تر و به اصول و قواعد آواشناسى هندى نزديك تر است و چنين برمى آيد در اين مورد خليل و سيبويه هر يك جداگانه به بررسى و بسط و تكميل مطالب كه به آنها رسيده است پرداخته اند (ص٥٥ و ٥٦).
* بيرونى پس از اشاره به همانندى علامت هايى كه عروضيان هندى براى هجاهاى ثقيل و خفيف به كار مى برند با علامت هايى كه خليل بن احمد براى عروض عربى قرار داده با خبر بودن او را از قواعد عروض هندى ممكن مى شمارد (ص٥٦ به نقل از فى تحقيق ماللهند, ص١٠٦).
* چهار تن از نخستين استادان دانشمند علم قرائت و نحو عربى همه از موالى بودند (ص٦١). حلقه رابط ميان مراحل اوليه تكوين علم نحو در ميان مسلمانان و آنچه هندوان در اين موضوع حاصل كرده بودند محيط فكرى و فرهنگى ايران و مواريث علمى و آموخته هاى موالى ايرانى بوده است (ص٦٣). در ايرانى بودن سيبويه ترديد نيست و خليل بن احمد نيز بنا به روايتى كه به حمزه اصفهانى مى رسد تبار ايرانى داشته (ص٦٢). جلال همائى بر نكته مورد بحث تأكيد داشته است (ص٦٥).
* خليل بن احمد در تنظيم كتاب العين هيچ يك از دو ترتيب شناخته شده در آن روزگار (موضوعى, ابتشى) را به كار نگرفت, بلكه اساس آن بر مخارج حروف است (ص٧٢). همانندى تقسيمات حروف بدان گونه كه نزد خليل و سيبويه ديده مى شود با گروه بندى حروف در نحو و تجويد هنديان تنها از جهت ترتيب بر حسب مخارج حروف نيست, بلكه از جهت چگونگى اداى آنها نيز يكسان تنظيم شده اند (ص٩٢).
* در زبان سنسكريت كلمه ويدهى (Vidhi) نيز مانند (نحو) تازى هم به معناى طرز و روش است هم به معناى دستور و قاعده و هم اصطلاحى است كه بر قواعد زبان اطلاق مى شود (يونانيان علم قواعد زبان را گراماتيكه و تخنه مى ناميدند كه اولى به معناى علم حروف و دومى به معناى فن و صنعت و مهارت است). همانندى دو اصطلاح هندى و تازى از لحاظ معنا و كاربرد چنان است كه گويى يكى ترجمه ديگرى است (ص١٠٤).
* در كتاب هاى صرف و نحو عربى صرف صيغه هاى افعال معمولاً از سوم شخص شروع و به اول شخص ختم مى شود در كتاب هاى صرف و نحو زبان سنسكريت نيز نخست غايب سپس مخاطب و سرانجام متكلم آورده مى گردد, ولى ترتيب معمولاً در كتاب هاى گرامر يونانى و لاتينى از متكلم شروع و به غايب ختم مى شود (ص١١).
* در عربى فعل به سوم شخص مفرد آن شناخته مى شود همچون كَتَبَ و ضَرَبَ, اما در گرامرهاى يونانى و لاتينى اول شخص مفرد, نماينده و نمودار فعل است (ص١١١).
مشابهت در اصطلاحات و حتى شباهت امثله و شواهدى كه علماى عربيت و ادباى سنسكريت آورده اند بسيار است كه خواننده علاقه مند بايد اصل كتاب را بيند. همين قدر مى گويم سال هاست كتابى به اين پر مطلبى در حجم اندك نخوانده بودم به مؤلف دانشمند بايد دست مريزاد گفت.
در اين جا ممكن است آن روايت مشهور متبادر به ذهن شود كه واضع علم نحو ابوالاسود دئلى است كه به اشاره و هدايت حضرت على(ع) آن كار را كرده است كه دكتر مجتبائى خود اين روايت را ذكر كرده است (ص٦٥ به نقل از مقاله مرحوم جلال همائى). اتفاقاً در قصه ابوالاسود با دخترش مشابهت زيادى با داستان شاه هندى و همسرش هست (ص١٥٥). دختر ابوالاسود مى گويد: ما اشدّ الحرّ؟ ابوالاسود مى گويد: الغيظ! دختر مى گويد: منظور من گرم ترين چيزها نبود, بلكه مقصودم بيان شدت گرما بود. ابوالاسود گفت پس بگو (ما اشدَّ الحرَّ). اين قصه از طبقات النحويين نقل شده و در وفيات ابن خلكان تفاوتى دارد (ص١٥٦). به هر حال ابوالاسود با الهام گيرى از امام على بن ابى طالب نحو را پايه گذارى مى نمايد همچنان كه برهمن به تلقين مِهادِوا (=شيوا) كتاب صرف و نحو موسوم به كاتنتره را تصنيف كرد (ص١٥٥).
ما عربى دانان و محققان علوم اسلامى و همچنين ادباى فارسى زبان را به مطالعه ژرف و مكرر اين كتاب عزيز توصيه مى كنيم.

پى نوشت ها:

١. ر.ك: مقاله (دو كتاب درباره سيبويه), مجله نشر دانش, آذر و دى ١٣٦٦. اين مقاله در كتاب نكته چينى ها از ادب عربى از عليرضا ذكاوتى قراگزلو (طرح نو, ١٣٨٢) ص٣٥ـ٣٧ نقل شده است.
٢. ر.ك: مجله تحقيقات اسلامى , شماره٢, ١٣٦٦ (مقاله المنزع البديع). اين مقاله در كتاب ماجرا در ماجرا از عليرضا ذكاوتى قراگزلو (حقيقت, ١٣٨٣) نقل شده است. عليرضا ذكاوتى قراگزلو جستارى در آثار سامر اسلامبولى درآمد
بيشترينه دانشيان اهل سنّت در گذشته و حال به هنگامه تعامل با قرآن و سنّت ـ بنا به علل و عوامل مختلف تاريخى و به ويژه تحت تأثير انگاره هاى سلف خويش ـ ديدگاه هايى را بيان داشته اند كه امروزه كاستى ها و ناراستى آنها به دست محققان خودشان در حوزه هاى گوناگون علوم اسلامى آشكار مى شود. البته اين سخن به اين معنا نيست كه در گذشته آنان كسى وجود نداشته كه به ديده ترديد و از نگره نقد به اين نظريات نگريسته باشد, بلكه برخى از نقدهاى امروزين ريشه در همان نگره هاى پيشين داشته و دستمايه نقد خود را از رهاورد بيان و بَنان آنها برگرفته اند. آقاى سامر اسلامبولى ـ از نويسندگان معاصر سورى ـ از زمره نويسندگانى است كه به هدف روشنگرى نسل جوان امروز و آينده جهان اسلام هماره در تأليفات خود, انگاره هاى پيشينيان و طرفداران امروزين آنها را در حوزه مسائل قرآنى ـ حديثى و موضوعات وابسته به معرفت دينى از تيغ نقد خويش گذرانده, تعاملى دگرسان از پيشينيان با كتاب و سنّت برقرار كرده است.
وى در بيشترينه آثار خويش نقد تراث را دنبال نموده و موضوعات درخور توجهى را بَر رسيده است. از نظر اسلامبولى جامعه اسلامى در آغاز پيشتر از آن كه به بحران سياسى مبتلا گردد, آبستن بحران فرهنگى بوده كه اين مهم زمينه ساز دگرسانى هاى بعدى شده, چهره نظام معرفتى اسلام را آغشته به قرائت هاى ناهمسان و ناسوى با روح اسلامى نموده است; از اين رو هدف وى در نگاشته هايش علاوه بر نقد, ارائه زيرساخت هاى اصيل فرهنگ و تمدن اسلامى از منظر قرآن و پالايش ميراث اسلامى از انگاره هاى سوء است. عناوين آثار چاپ شده وى خود به تنهايى بازگوى هدف وى هستند. در اين مقاله به معرفى اجمالى آثار وى پرداخته ايم.
١. الالوهية والحاكمية: دراسة علمية خلال القرآن الكريم (چاپ نخست, ٢٠٠٠م, ٣٥٢صفحه).
معناشناسى مفاهيم الوهيت, ربّانيت و حاكميت, حاكميت الاهى و انسانى, حقيقت آيه (الرحمن على العرش استوى), مفهوم توحيد و ايمان به روز رستاخيز و اهميت و تأثيرگذارى آن دو در نمادهاى اجتماعى و اعمال تعبدى مسلمانان, چرايى اختلاط ميان مفاهيم بشرى با مفاهيم ربانى در عالم سياست و پردازش به موضوع تكفير و ارتداد در جهان اسلام.
٢. تحرير العقل من النقل: و قراءة نقدية لمجموعة من احاديث البخارى و مسلم (چاپ نخست, ٢٠٠٠م, چاپ دوم, ٢٠٠١م, ٢٧٢ص).
پژوهشى كاربردى در موضوع فقه الحديث و قواعد نقد متن با نمونه هاى عينى از صحيح مسلم و بخارى. كتاب داراى مقدمه اى است زيبا و دلكش در پاسخ به پرسش ها و موضوعات ذيل در راستاى بهره گيرى از آنها براى نقد گزاره هاى متون حديثى با اسلوبى منطقى:
فرق ميان سنّت و حديث, جايگاه عقل در نقد نقل, مفهوم عصمت, آيا يهوديان پيامبر را سحر نمودند, به راستى پيامبر آيات را فراموش مى كرد و دوباره به ياد مى آورد, آيا رواست كه پيامبر فرموده باشند سه چيز است كه شوم هستند: اسب, زن و خانه, آيا صحيح مسلم و بخارى چنان قدسى اند كه نقدپذير و درخور ارزيابى نباشند؟
٣. ظاهرة النص القرآنى تاريخ و معاصرة: رد على كتاب النص القرآنى امام اشكالية البنية والقراءة للدكتور طيب تيزينى (چاپ اول, ٢٠٠٢م, ١٠٦ص).
مؤلف در اين اثر كتاب النص القرآنى امام اشكالية البنية والقراءة دكتر طيب تيزينى را به نقد كشانده, اشكالات وى را پاسخ گفته است. مؤلف هدف خود را از نگارش اين كتاب اثبات عملى ـ تحليلى عدم تعرض به قرآن از آغاز نزول تا زمان حاضر دانسته است. برخى از گفتارهاى مهم آن عبارتند از: كيفيت جمع قرآن, يكسان سازى قرائات, عدم تأثير اختلاف قرائات در فرايند استنباط احكام از قرآن, نقد توهم وجود ناسخ و منسوخ در قرآن….
٤. المراة مفاهيم ينبغى ان تصحح (چاپ نخست, ١٩٩٩م, چاپ دوم, ٢٠٠١م, ١٦٠ص).
وى در اين اثر به موضوعات مبتلا به زنان جهان اسلام در زمينه مسائل حجاب, آداب اجتماعى, عقل زنان, سياست و زن و چند همسرى از منظر قرآن و روايات پرداخته و بيشترينه نگره هاى نادرست موجود در اين زمينه را به نقد كشانده است, براى نمونه در جايى از كتاب آورده است آيا صحيح هست كه پيامبر اسلام فرموده باشد: عقل و دين زنان ناقص و دچار كاستى است, در معراج ديدم كه بيشترينه اهل دوزخ از زنان بودند, نماز به سه چيز باطل مى شود: سگ و الاغ و زن, قومى كه زن بر آنان حكومت كند رستگارى نبيند. در بخش پايانى هم به تفسير آياتى در موضوعات مربوط به پوشش زنان و زينت آنها در قرآن همانند فرو بستن چشم (غمض بصر), پاك دامنى (حفظ فروج), آشكار نمودن زينت و پوشيدن مقنعه (ضرب خمار) پرداخته است.
٥. علم الله و حرية الانسان.
بحث درباره آزادى انسان و رابطه آن با علم الهى.
٦. الآحاد, النسخ والاجماع: دراسة نقدية لمفاهيم الاصولية. ساختار كلى
اين اثر در ١٥٠ صفحه وزيرى در سال هاى ٢٠٠٠ و ٢٠٠٢ ميلادى با اشراف علمى اسماعيل الكردى چاپ شده است. كتاب داراى مقدمه اى از مؤلف درباره انگيزه و هدف از تأليف اثر (ص٥ ـ ١٦), فهرست تفصيلى موضوعات و كتاب نامه در فرجامه (ص١٤٩ـ١٥٤) مى باشد. متن اصلى اثر در سه باب اصلى با عناوين فائدة الخبر الظنى, النسخ فى القرآن, الاجماع سامان يافته است. رويكرد مؤلف
مؤلف در اين اثر به نقد سه انگاره كهن در دانش اصول فقه با رويكرد به ديدگاه هاى اصوليان اهل سنت پرداخته است. خبر واحد, نسخ و اجماع سه مقوله تأثيرگذار در منطق اجتهاد, هركدام به درازاى دانش اصول فقه پيشينه دارند و در هر دوره از ادوار مختلف اين دانش بحث هاى مهمى در كارآمدى آنها در انتقال داده هاى تشريعى و كاركردشان در استنباط حكم از ناحيه عالمان اين رشته سامان يافته, كتاب هاى زيادى در اين باره به قلم آمده و امروزه نيز همچنان سخن از حجيت و عرصه استناد به آنها در فهم متون دينى در حوزه هاى علميه تداوم دارد. شايان ذكر است كه خبر واحد و نسخ در علم الحديث و علوم قرآن نيز از جايگاه ويژه اى برخوردارند و ناگزير محدثان و مفسران از زواياى ديگرى به اين مسأله ها پرداخته اند. بى شك اين دو مبحث قبل از اين كه در اصول مطرح باشند در دو دانش مذكور مطرح بوده و شواهد تاريخى موجود در كتب حديث و تفسير خود گوياى بر قدمت آنها در موضوعات حديثى و تفسيرى اند. اما اجماع نخستين بار به شكلى منقح و علمى از سوى متكلمان اهل سنّت به هدف توجيه و تصحيح مسأله خلافت خليفه اول به كار گرفته شد, سپس در اصول فقه اهل سنّت بازتابيد١ و به عنوان يك منبع مستقل در فرايند استنباط فقهى تلقى شد. هدف نويسنده در اين كتاب واكاوى چنين مباحثى در تراث اسلامى و محك زدن صحت و سقم آنها با معيارهاى اصيل قرآن و سنّت صحيح است تا ضمن نقد ديدگاه تقليد نادرست از سلف در حوزه اجتهاد اهل سنّت, قرائتى تازه از اين سه موضوع ارائه بدهد و عدم حجيت آنها را بنماياند. خبر واحد
نويسنده در باب نخست به موضوعاتى چون واژه ظن در قرآن (ص١٩), خبر واحد در نگره قرآن (ص٢١), صحابه (ص٢٧) و دانشيان مسلمان (ص٢٩), اصطلاح عقيده (ص٣٢), ايمان در قرآن (ص٣٤), كاستى و افزون پذيرى ايمان (ص٣٧), تعريف ايمان (ص٣٨), خبر ظنى مفيد علم نيست (ص٤٠), شبهات وارده بر خبر واحد و نقد آنها (ص٤٢), حرمت جزم در آنچه دليل آن ظنى است (ص٤٤) و نقد رساله البانى (حديث الآحاد حجة بنفسه) (ص٤٤) پرداخته, حجيت مطلق خبر واحد را در همگى عرصه ها نپذيرفته است. نسخ
باب دوم كه بخش مهم كتاب را تشكيل داده است شامل مباحثى چون اهميت ديدگاه وجود نسخ در قرآن (ص٥٥), منشأ قول به نسخ نص قرآنى (ص٥٦), تعريف نسخ (ص٦١), شروط نسخ نص قرآن و نادرستى التزام به آنها (ص٦٣), آيا نسخ قرآن ممكن است (ص٦٨), بررسى گونه آياتى كه ادعاى نسخ درباره آنها شده است (ص٧٥), بررسى واژه اجتناب در قرآن (ص٩١), فرق بين صيغه نهى و تحريم در قرآن (ص٩٤), نقد ادله قائلان به وقع نسخ در قرآن (ص٩٧) و… مى باشد. عمده در اين بخش به نقد نگره نسخ و وقوع نسخ در قرآن پرداخته و ساحت قرآن را از اين امر پيراسته است. اجماع
مؤلف در اين بخش نخست به ارائه دو معناى لغوى اجماع پرداخته است: عزم و تصميم بر چيزى, وى مشتقات اين كلمه در آيه (فاجمعوا امركم) (يونس, آيه٧١) و روايت نبوى (لا صيام لمن لم يجمع الصيام من الليل٢) را به همين معنا دانسته است; اتفاق نظر گروهى بر امرى, اين معنا بر هر نوع اتفاق نظر گروه درباره هر مسأله اى را شامل مى شود. در بيان مفهوم اصطلاحى اجماع مى گويد: (فهو الاتفاق على حكم واقعة من الوقائع بانّه حكم شرعى; اجماع اتفاق نظر در بيان حكم شرعى واقعه اى از رخدادهاست) (ص١١٥). گويى وى اين تعريف را متفق بين اصوليان دانسته و از اين رو تعريف ديگرى در اين باره ارائه نمى دهد. اختلاف اصوليان از نگاه او در اين باره در واقع پاسخ به اين پرسش است كه اتفاق نظر چه كسانى مى تواند دليل شرعى براى بيان احكام باشد. پاسخ هاى گوناگون به اين پرسش در نهايت به پيدايش تعاريف متنوع از اجماع شده است. وى در ادامه نه قول را متذكر مى شود كه در جملگى آنها بيان حكم شرعى قيدى براى تعريف شمرده شده است: اتفاق نظر اهل كوفه; اتفاق نظر صحابه (در صورتى كه نص دال بر حكم را روايت نكند); اتفاق نظر اهل حل و عقد; اتفاق نظر اهل مدينه; اتفاق نظر اهل بيت پيامبر(ص); اتفاق نظر خلفاى راشدين; اتفاق امت اسلامى بر حكم شرعى مسأله اى; اتفاق امت اسلامى بر بيان حكم شرعى مسأله اى به شكل متواتر; اتفاق نظر مجتهدان يك عصر در حكم شرعى امر دينى اجتهادى (ص١١٥). در ادامه به تحليل مفهوم مصدريت اجماع (ص١١٦), نقد انگاره تلقى اجماع به عنوان منبعى الهى (ص١١٨), نقد نگره امام شافعى درباره اجماع (ص١٢٥), نقد اقوال گونه گون در چگونگى انعقاد اجماع (ص١٢٩), نقد قاعده (الاصل فى الافعال التقيد) (ص١٣٩), آثار مترتب بر ادعاى شرعى بودن مصدريت اجماع (ص١٤٤) پرداخته, حجيت اجماع را در تمامى مباحث زير سؤال برده, به عدم حجيت آن گراييده است.
شايان ذكر است جملگى آثار وى را نشر دار الاوائل دمشق نشر داده است.٣
پى نوشت ها:

١. براى آگاهى از رد و نقد نگره اهل سنّت در خصوص اعتقاد به اجماع به عنوان يك دليل و زمينه هاى ناصواب پيدايش تاريخى آن بنگريد: محمدعلى الحلو, خلفاء المدرستين, ص٣١ به بعد (چاپ اول, الغدير, ١٤١٩ق).
٢. اين حديث در منابع اهل سنّت به تكرار آمده است, بنگريد: نسائى, السنن الكبرى, ج٢, ص١١٧; ترمذى, سنن الترمذى, ج٢, ص١١٦; سنن الدار قطنى, دارقطنى, ج٢, ص١٥٢; نسائى, سنن النسائى, ج٤, ص١٩٧; صحيح ابن خزيمة, ابن خزيمة, ج٣, ص٢١٣; در منابع شيعى ر.ك: محقق حلى, المعتبر, ج٢, ص٦٤٦.
٣. براى آشنايى بيشتر با اين انتشارات و ديدن نمايه آثار چاپ شده آن به آدرس اينترنتى به نشانى http//: www. Daralawel.com مراجعه نماييد. على راد يادگارنامه فيض الاسلام: جستارهاى علمى و پژوهشى در باب ترجمانى متون مقدّس, به كوشش دانشگاه آزاد اسلامى واحد خمينى شهر و مركز تحقيقات رايانه اى حوزه علميّه اصفهان [با مقدّمه اى از محمّدحسين ايران دوست], چاپ اوّل, دانشگاه آزاد خمينى شهر, اصفهان, بهار ١٣٨٣ش [٧٣٦]ص, وزيرى, مصوّر, نمايه, ٣٠٠٠ نسخه.
سيّد على نقى بن محمّد بن مهدى حسينى ديباجى مشهور به فيض الاسلام اصفهانى به سال ١٢٨٤ش در خمينى شهر اصفهان به دنيا آمد و در ٢٤ / ٢ / ١٣٦٤ش مطابق با ١٤٠٥ق در تهران چشم از جهان فرو بست و در بهشت زهرا (س) به خاك سپرده شد. وى صاحب اجازاتى از مراجع و بزرگان معاصر بود, ازجمله اجازه اجتهاد از سيّدابوالحسن اصفهانى (م١٣٦٥ق) به تاريخ رجب ١٣٥٢ق, اجازه اجتهاد از محمّدكاظم شيرازى (م١٣٦٧ق) به تاريخ رجب ١٣٥٢ق, اجازه اجتهاد از آقا ضياءالدّين عراقى (م١٣٦١ق), اجازه روايت از شيخ عبّاس قمى (م١٣٥٩ق) به تاريخ شوّال ١٣٥٦ق, اجازه روايت از شيخ على اكبر نهاوندى (م١٣٦٩ق) به تاريخ صفر ١٣٥٥ق.
اين عالم فرزانه, صاحب آثارى گرانسنگ است: اشارات الرّضويّه; الافاضات الغرويّة فى اصول الفقهيّة كه در هنگام سكونت در نجف اشرف تأليف شده; بنادر البحار كه تلخيص بحارالانوار علاّمه محمّدباقر مجلسى است; پاسخ نامه ازگلى رساله اى است در اثبات رجعت كه در پاسخ نامه عيسى ازگلى شميرانى تهرانى, كه به زبان ساده و فارسى نگاشته آمده و به چاپ رسيده است; ترجمه خاتون دو سرا سيّدتنا المعصومة زينب الكبرى ارواح العالمين لتراب اقدمها الفداء يا احوالات حضرت زينب كبرى سلام اللّه عليها كه تاريخ زندگى حضرت زينب (س) به زبان فارسى است و چندين بار چاپ شده; ترجمه صحيفه علويّه; الثّقلان فى تفسير القرآن كه تفسير سوره مباركه فاتحة الكتاب است; چراغ راه; ره بر گم شدگان فى اثبات الرّجعة كه رديه اى است به زبان فارسى در برابر كتاب اسلام و رجعت اثر عبدالوهاب فريد تنكابنى (م١٣٦٠ق) و دو بار به چاپ رسيده; صحيفه كامله سجّاديّه ترجمه تفسيرى يا ترجمه و شرح فارسيِ پنجاه و چهار دعاى امام زين العابدين (ع) كه داراى چاپ هاى مكرّر است; قرآن عظيم كه ترجمه فارسى و تفسير كوتاهى از آيات قرآن است و با كتابت طاهر خوش نويس و هم با كتابت عثمان طه به چاپ رسيده; ترجمه و شرح نهج البلاغه, خطبه ها و نامه ها و سخنان كوتاه اميرالمؤمنين عليه السّلام كه ترجمه تفسيرى نهج البلاغه است و با كتابت طاهر خوش نويس به صورت مكرّر چاپ شده است.
با اين همه, منابعى كه به شرح حال اين عالم معاصر پرداخته باشند بسيار اندكند; اكنون يادگارنامه حاضر به مناسبت مراسم بزرگداشت فيض الاسلام به چاپ رسيده, ولى متأسفانه از سالشمار زندگى علمى او نشانى نيست, كتاب شناسى احوال و آثار فيض الاسلام ارائه نشده و آثار وى معرّفى نگشته اند. همچنين گونه گونى فونت ها در عنوان كتاب ها و نقل قول ها, ناويراستگى و يك دست نبودن چكيده ها و ارجاعات و كتاب نامه هاى پايان مقالات و اشتباه هايى كه امروزه به غلطهاى چاپى شهرت يافته اند در سراسر كتاب به چشم مى آيد; با اين حال, معرّفى اجمالى برخى از بهترين مقالات گردآمده در اين مجموعه, خالى از لطف نيست: بخش اوّل: زندگى و آثار
(زندگانى و مراتب علمى مرحوم فيض الاسلام), نوشته ناصرالدّين انصارى. پس از بيان اجمالى از زندگى و فعاليت هاى علمى فيض الاسلام به ويژگى هاى اخلاقى و باطنى او اشاره كرده و ساده زيستى را يكى از خصلت هاى او برشمرده است (يادگارنامه فيض الاسلام, ص١١ ـ ٣٠).
(معرّفى و نقد ترجمه تفسيرى سيّد على نقى فيض الاسلام از قرآن كريم), نوشته محمّدعلى كوشا. ترجمه فيض الاسلام از قرآن, يكى از ترجمه هاى موفّق پيش از سال ٥٧ است و از جهت دقّت و انطباق با متن و رعايت نكات نحوى در شمار كارهاى ستودنى به شمار مى آيد. از طرفى نقاط ضعف آن در به كارگيرى كلمات مترادف به صورت گسترده و خطاهاى بلاغى و ادبى است كه در نوزده مورد نمايانده شده است (ص٣١ ـ ٦٤).
(جستارى درباره ترجمه فيض الاسلام از نهج البلاغه), نوشته احمد شه دادى. فيض الاسلام در ترجمه فارسى نهج البلاغه از ترجمه صرف به تفسير مى رسد و با كوشش در انتقال معانى, دورى از ترجمه واژه به واژه, گذشته را به آينده پيوند مى زند و آموزه هاى شيعى را رواج مى دهد (ص٦٥ ـ ٩٨). بخش دوم: مقالات
(تأثير پيش فرض ها در فرآيند ترجمه متون مقدّس), نوشته حسن اسلامى. برخى از مترجمان كتب مقدّس با وجود دارا بودن صلاحيّت هاى لازم, ترجمه هايى را پديد آورده اند كه با متن اصلى, تفاوت هاى بسيار دارد, ولى ناشى از ناتوانى علمى يا قصد و غرض و بى اخلاقى مترجمان نيست و اين پديده را بايد با در نظر گرفتن پيشفرض هاى كلامى موجود در ذهن اين مترجمان توجيه كرد (ص٩٩ ـ ١٥٠).
(ديدگاه هاى فقهى درباره ترجمه قرآن كريم), نوشته محمّدعلى ايازى. فقيهان شيعى در جواز ترجمه قرآن كريم ترديد نداشته, امّا تلاوت ترجمه را در نماز, جايز ندانسته اند. عدّه اى نيز گفته اند كه ترجمه چنين كتابى ناممكن يا حتّى خلاف فلسفه عربى بودن قرآن است (ص١٥١ ـ ١٨٦).
(گزينش متن مقدّس براى ترجمه و لوازم كتاب شناختى و نسخه شناختى آن). پژوهشى است درباره توجّه و رويكرد مترجمان به امر تصحيح و گزينش متون مقدّس و بررسى نمونه هايى از ترجمه هاى فارسى نهج البلاغه و شناخت نسخه هايى كه مترجمان در ترجمه خويش بر آنها اعتماد كرده اند (ص١٨٧ ـ ٢٠٨).
(دخالت عنصر تفسير در ترجمه كتب مقدّس), نوشته بهاءالدّين خرّم شاهى. مترجمان در امر بازگردانى متون مقدّس به دلايل بسيارى ازجمله تفاوت فرهنگى زبان ها و تفاوت در ساختار و تعبيرات بلاغى دو زبان مبدأ و مقصد از دخالت دادن عنصر تفسير در ترجمه خود ناگزيرند, به ويژه آن كه اگر توجّه و تمركز خويش را از صورت به پيام تغيير دهند (ص٢٠٩ ـ ٢٧٠).
(روش ها و سبك هاى ترجمه هاى متون مقدّس با تأكيد بر ترجمه قرآن), نوشته محمّدعلى رضايى اصفهانى. ترجمه ها را مى توان از ديدگاه هايى همچون هدف مترجم, مخاطبان, زبان ترجمه, وجود يا نبود اضافات مورد نگرش قرار داد و در سه بخش تحت اللّفظى, جمله به جمله و ترجمه آزاد جاى داد (ص٢٧١ ـ ٣٠٤).
(تاريخ ترجمه قرآن در آسيا), نوشته على رفيعى علامرودشتى. شناخت ترجمه هاى گوناگون قرآن از ديرباز تاكنون و بيان آمارى و ذكر ويژگى هاى كتاب شناختى ترجمه هاى چاپى و خطّى قرآن (ص٣٠٥ ـ ٣٨٨).
(تأثير فقاهت در ترجمه متون مقدّس), نوشته محمّدعلى سلطانى. هر دانشى مى تواند به گونه اى با متن مقدّس به داد و ستد بپردازد, ازجمله بررسى برخى از نمونه هاى تأثير دانش فقهى در ترجمه آيات قرآن موضوع دخالت فقه در ترجمه و تفسير متون مقدّس را آشكارتر مى كند (ص٣٨٩ ـ ٤٠٦).
(راهنماى ترجمه موثّق كتب مقدّس; دستورنامه واتيكان), ترجمه احمد شه دادى. تأكيد اصلى نهاد روحانيان مسيحى در ترجمه متون مقدّس بر نگاه صادقانه است, نه نگاه شخصى و حتّى ابتكار و خلاّقيّت مترجمان و توجّه به اسلوب ظاهرى و محتوايى آن متون, ضرورى ترين معيار به شمار مى رود (ص٤٠٧ ـ ٤٢٨).
(فهرست نگارى ترجمه هاى قرآن كريم و ديگر متون مقدّس), نوشته على صدرايى نيا. بررسى و ذكر مقالات و كتاب شناسى هايى كه به معرّفى ترجمه هاى فارسى متون مقدّس پرداخته اند (ص٤٢٩ ـ ٤٦٢).
(نمايه سازى ترجمه و تفسير متون دينى), نوشته محمّد مرادى. پس از بيان اهميّت و ضرورت نمايه سازى به پژوهشى در اسلوب كارِ معجم سازى پرداخته و با بررسى هشت اثر كه متون مقدّس را فهرست نگارى كرده اند خواننده را با تلاش هاى انجام يافته در اين زمينه آشنا مى كند (ص٤٦٣ ـ ٥٠٨).
(حقوق معنوى و متون مقدّس), نوشته مهدى مهريزى. سرقت هاى ادبى و نابسامانى در امر حقوق مترجم و تضييع حقوق معنوى تلاشگران در اين زمينه, مبحث اصلى اين مقال است (ص٥٠٩ ـ ٥٤٤).
(تفسير و ترجمه منظوم قرآن كريم). نمونه هايى از سروده هاى شاعران در ترجمه هاى منظوم قرآن مجيد را آورده است. اين مقال عيناً در پايان چاپ جديد تفسير صفى درج شده و به همين خاطر از توصيف آن مى پرهيزيم (ص٥٤٥ ـ ٥٧٤).
(تحوّل تاريخى ترجمه متون دينى: عوامل و زمينه هاى تاريخى و علمى), نوشته محمّد نورى. جستجو در عوامل رويكرد ايرانيان به پژوهش در متون دينى و كاوش در زمينه هاى رونق و رواج كتب مقدّس (ص٥٧٥ ـ ٦٢٢).
(واژه گزينى در ترجمه متون مقدّس به ويژه قرآن مجيد), نوشته غلام على همايى. مرورى بر نحوه معنا نمودن مفردات قرآن و بررسى فرهنگ هاى واژه شناس از ديرباز تاكنون (ص٦٢٣ ـ ٦٥٤).
*
مجمع الآثار, محمدهاشم جابرى, ميهن نو, همدان, چاپ اوّل, ١٣٨٢ش, ٣١٦ص, وزيرى.
كتاب مجمع الآثار را كه مى گشايم هنوز چند صفحه اى جلو نرفته و به متن كتاب نرسيده, با غلطهاى مشهود و مأيوس كننده اى رو به رو مى شوم:
١ . (الكتاب مجمع الاثار) (روى جلد و صفحه عنوان).
٢ . (المؤلف محمد ابن محمدهاشم الجابرى) (روى جلد و صفحه عنوان).
٣ . (الطبعة الاولى الربيع الاول ١٤٢٤ هجرى ق) (روى جلد و صفحه عنوان).
٤ . مجمع الاثار من اعتنا الاطهار (در برگه فهرست نويسى پيش از انتشار و شناسنامه).
٥ . صفحات, شماره نخورده اند.
٦ . فاصله سطرها بسيار زياد و در هر صفحه, ده سطر مطلب نگاشته شده است.
٧ . حروف و كلمات در صفحات گوناگون هريك به صورتى است ويژه همان صفحه و اندازه ها مرتّب تغيير كرده است.
٨ . مؤلّف خواسته است تا كتاب خويش را به زبان عربى بنويسد, ولى به دليل تسلّط نداشتن بر اين زبان, ساده ترين كلمات را غلط نوشته و جا به جا از اشعار فارسى استفاده كرده است; ظاهراً عربى نوشتن اين دست نويسندگان را بايد از آن جهت دانست كه گمان مى كنند عربى نوشتن, نوعى امتياز به شمار مى رود يا دست كم از ترجمه احاديث و روايات كه بخش اعظم گردآورده آنان را تشكيل مى دهد معاف مى شوند.
نمى دانم در اين گرانى هزينه چاپ و كمبود و نبود كاغذ, چاپ اين چنين كتابى با تيراژ پنج هزار نسخه را بايد چه ناميد. ولى مى دانم كه بعضى از ما مذهبى ها عادت كرده ايم در اين چنين مواردى از زير بار نقد كردن بگريزيم تا مثلاً يك روزى هم از نقد شدن نجات يابيم. براى چه, براى اين كه كتاب درباره امامان معصوم نگاشته شده, به احترام آنان حرفى نزنيد و… .
پس با اين وصف و با اوضاع كنونى نشر نبايد شگفت زده بود كه چرا مجمع الآثار روانه بازار كتاب مى شود, ولى نقدى كوتاه نيز بر آن نوشته نمى شود, علّت ها در وجود خودمان است:
١ . چنين چيزهايى را نمى توان كتاب ناميد, تا چه رسد به آن كه بر آنها نقد نوشت.
٢ . توزيع: پخش نارسا و مشكلات توزيع, يكى از مهمترين اين دلايل است, كتاب تا از صحّافى بيرون بيايد و وارد چرخه مافيايى توزيع شود و از شهرى به شهر ديگر برسد سال ها مى گذرد; منقدان نيز رغبت چندانى به نقدنويسى بر كتابى كه تاريخش گذشته ندارند, به سه دليل:
الف) از كجا معلوم كه در همين فاصله چاپ كتاب و رؤيت آن, ويرايش دوم كتاب منتشر نشده باشد و مطالبى كه اينان درصدد تذكّر آن برآمده اند اصلاح و اعمال نشده باشد.
ب) مجلاّتى كه متولّى كار انتشار نقد كتابند تنها به چاپ نقد كتاب هاى تازه اقدام مى كنند.
پ) تا كتاب, مطالعه و بررسى گردد, نقد نوشته شود, در مجلّه بحث شود و جايى براى آن در شماره هاى آينده باز گردد و مجلّه به چاپ برسد, آن قدر زمان از چاپ كتاب گذشته كه چاپ هاى بعدى كتاب نيز به بازار آمده و منتقد, شماتت مى شود كه چرا زودتر تذكّر ندادى.
٣ . اشكال عمده معرّفى و اطّلاع رسانى, حتّى در نهادهاى معتبرى همانند خانه كتاب و كتابخانه ملّى كه گاهى كتابى انتشار نيافته را معرّفى كرده و گاه كتابى كه پيشتر منتشر شده و چه بسا همانها نيز معرّفى كرده اند, دوباره به عنوان كتابى جديد مى نمايانند و يا حتّى آن را در دست انتشار و در شمار كتاب هايى كه چند ماه بعد انتشار خواهد يافت مى آورند (از جمله بنگريد به ستون ثانيه آخر در هفته نامه كتاب هفته).
٤ . اعتقاد عمومى جامعه بر اين كه نفس انتشار كتاب, هرچند با اغلاط فاحش, خوب است و نبايد به نويسندگان ايرادهاى زياد گرفت.
اين مورد, گويا از قديم هم, جزء ويژگى هاى فكر ايرانى بوده است و به همين خاطر در كتيبه هاى تخت جمشيد و لوحه هاى مسجد جامع اصفهان به غلط هاى كتابتى برمى خوريم.
حتماً در آن زمان نيز گفته اند: اصل كار, نوشتن و حكّاكى اين كتيبه است و ديگران و باسوادترها هم به علّت همين تفكّر باطل, جرأت تذكّر و اصلاح را نداشته اند, چون كه به ملا لغتى بودن متّهم مى شده اند و به همين خاطر, امروزه اين اغلاط, پيش روى باستان شناسان قرار دارد و معلوم نيست كه چه چيزها درباره فرهنگ قوم ايرانى مى گويند.
عجيب است كه ما اشتباه در گفتار را مثلاً در يك تئاتر يا برنامه تلويزيونى برنمى تابيم و بارها و بارها تذكّر مى دهيم, امّا از غلط چاپى و بالاتر از آن, اغلاط محتوايى رد مى شويم.
٥ . تعريف نشدن غلط چاپى و مطبعى براى فارسى زبانان مثلاً اگر بيت اللحم را بيت اللهم مى نويسند آيا اين را بايد غلط چاپى به حساب آورد. در حالى كه ممكن نيست در حروف چينى كتاب, چنين پيش آيد, از آن جا كه ح و هـ دور از هم و در دست نوشته نيز اين دو حرف, هيچ گاه مانند يكديگر نگاشته نمى آيند و فعل هاى مثبت و منفى كه به كلّى معنا را دگرگون مى كنند و خواننده به آسانى منظور اصلى را در نمى يابد, حتّى در بديهيّات چون گمان مى برد كه نكند نويسنده, نظر شاذّى را ارائه داده است. دگرگون كردن و خنده دار شدن جملات, بى اعتمادى كامل خواننده به تمام مطالب كتاب به ويژه در يك پژوهش جدّى براى ارجاع دادن به آن.
تازه قبل از چاپ, علاوه بر ويراستار و نمونه خوان, حتماً نويسنده يك دور ديده و همين دور ماندن از چشم او مهم است و مورد ايراد; تازه وقتى تذكّر مى دهى چند غلط موجود در همان مقاله نقد و تذكّرآميز چاپ شده در مجلّه را به رخت مى كشند, با اين كه در آن جا ديگر غلط چاپى برعهده نويسنده نيست و بر عهده دست اندركاران مجلّه است و دقّت يك نشريه نيز به مراتب از كتاب كمتر.
نكته جالب توجّه اين كه البتّه كتاب حاضر از هرگونه غلط چاپى مبرّاست يعنى كل ّ كتاب با دست خطّ آقاى سيّد مجتبى صباح حسينى نگاشته شده و از روى آن افست كرده اند, درست مثل همين صد سال پيش, يك نفر بانى براى چاپ كتابى درباره ائمّه پيدا شده, يك نفر كاتب آن را با خطّ تحريرى به صورتى نوشته كه قطر كتاب زياد شود و كمتر از پول خيرات شده نباشد, عكس مؤلّف را در ابتداى كتاب مونتاژ كرده و به چاپ سپرده اند. محمّدرضا زادهوش كشف المحجوب, على بن عثمان هجويرى, مقدمه, تصحيح و تعليقات محمود عابدى, سروش (انتشارات صدا و سيما), تهران, ١٣٨٣, چاپ اول.
كشف المحجوب على بن عثمان هجويرى (م٤٦٥ق) از نخستين متون صوفيانه به زبان فارسى است كه مشتمل بر شرح بسيارى از اصول تصوّف و آيين ها و آداب صوفيان و شرح حال برخى از بزرگان اهل حقيقت و طريقت است و اين اثر از منابع دست اول به شمار مى آيد.
نسخه هاى متعددى از كشف المحجوب به طور پراكنده در جهان وجود دارد و از گذشته تاكنون به صورت هاى گوناگون منتشر و حتى ترجمه شده است. يك قرن پيش ژوكوفس