آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠
درآمدى بر تفسير قصص قرآنى
ايرانى محمد
نگاهى به
شيوه كار
ابوالفتوح رازى
در تفسير
(قصص قرآنى)
``
درآمدى بر تفسير قصص قرآنى
اى برادر قصه چون پيمانه ايست
معنى اندر وى بسان دانه ايست
دانه معنى بگيرد مرد عقل
ننگرد پيمانه را گر گشت نقل
(مولوى)
انديشه درباره داستان آفرينش از پيدايى هستى در بطن نيستى گرفته تا آفرينش آفتاب و ماه و ستارگان, ابر و باد و هفت آسمان و هفت زمين و درياها و خشكى ها, كوه ها و دشت ها و گياهان و حيوانات, هركدام داستانى دارد, اما داستان خلقت آدم, داستان داستان ها در كتاب سراسر شگفت آفرينش است. قصه هاى انبيا و اقوام گذشته, عصيان و ايمان بنى آدم, انذار و عقوبت, بشارت و ثواب, دوزخ و بهشت عذاب و رحمت, همه و همه آيه هاى رحمت و عبرتند. زيباترين قصه ها و رساترين اندرزها در آينه آيات قرآن بر ما پيدا شده و تكان دهنده ترين كيفرها و شيرين ترين پاداش ها در قالب تصاوير سُوَر كلام الله بر ما نمايانده شده است. اين داستان ها جملگى براى تنبيه و تربيت و رَشاد ما نازل شده اند. پس حق آن است كه سخن نيوشِ قصه پرداز خلقت و برچيننده دانه هاى حكمت باشيم; اين كمترين پاسداشت حرمت و عزّت كلامِ آن حكيم سخن آفرين است.
از جمله قصه هاى مفصّل قرآنى كه در تفاسير به اشكال مختلف تشريح شده و از جمله بحث برانگيزترين قصه ها در تفاسير به شمار مى آيد داستان آفرينش و پيدايى عالم خلقت آدم است. اين حكايت اشكال متعدد و متنوعى دارد. قصه آفرينش بشر ظاهراً در بدو امر به دست سومريان ساخته و پرداخته شده است و داستان هاى بابلى آن را تكميل كرده است و ضمن اعمال تغييراتى در اصل سومرى آن, موضوع بحث حكماى بابل واقع شده, مرحوم خزائلى درباره نحوه انتقال افسانه آدم و حوّاى سومرى ـ بابلى به قوم يهود مى نويسد:
ييهوديان در مدت اقامت خود در بابل با اين قصه آشنا شدند و مطابق با ذوق خويش در داستان تصرفاتى كردند و در زمان شروع رشد ملى خود به منظور اين كه براى قوميّت خويش ريشه كهن داشته باشند تورات را با داستان آدم و حوّا شروع كردند و با قصه موسى(ع) مؤسس دين يهود, خاتمه دادند (خزائلى, اعلام القرآن, ص٣٦و٣٧ـ چاپ چهارم, تهران, ١٣٧١).
اين قصه با ديگر اخبار و حكايات تورات از طريق يهوديان مهاجر در عربستان رواج يافت. قرآن مجيد كه مصدّق كتب آسمانى پيشين است و قصد ارشاد مؤمنان و ترغيب آنان به سرگذشت هاى واقعى را دارد زوايدى را مى زدايد كه بر اين حكايت اصيل و عبرت آموز بربسته اند و با اشارات اجمالى, اضافات بهره و جعليات بى بهره را به دور مى افكند. آنچه از اين قصه در قرآن آمده, سره و سودمند است و مفسرانى كه شمّ داستان سرايى آنان بر دانش شرح و نقد و علمشان در تفسير قصص قرآن مى چربد, علاوه بر آن كه مرتجعانه و متحجّرانه دست به دامان كتب تحريف شده اى چون عهدين (تورات و انجيل) و تفسيرهايى چون تلمود و سان هدرين شدند براى تكميل و تزيين هرچه بيشتر اين افسانه ها مطالبى از خود نيز بر آن افزودند (همان).
اين اضافات و جعليّات به گونه اى رو به تزايد گذاشت كه سيماى حقيقت از ميان ابرهاى تيره جعل و دروغ پيدا نبود. اين رويكرد ناصواب پاره اى مفسّران قصص قرآن مجيد, موجب اظهارنظرهايى ناشايست و اهانت آميز در باب كلام عالى و آسمانى خداوند شد. با آن كه اصل قرآنى اين قصص, منزّه و به دور از اين شائبه ها و اظهارنظرهاست, برخى محققان جديد, پاره اى از قصص انبيا همانند داستان (هابيل و قابيل), (هاروت و ماروت), (داستان نمرود) و حكايات (عمالقه و عاد و ثمود) و (شدّاد و ارم ذات العماد) و كمابيش ديگر داستان ها و حكايت ها را با دانش اساطير يا ميتولوژى١ اقوام سامى در ارتباط دانسته اند (على اصغر حكمت, امثال قرآن, ص١٠ـ چاپ دوم, بنياد قرآن, تهران, ١٣٦١).
علاوه بر اين جعليّات و افسانه سازى ها, قصه ها و حكايات صوفيه را كه در تفاسير و كتب اخلاقى و تعليمى وارد شده است بايد با تحقيق و احتياط نگريست و پذيرفت. صرف عبرت آميز بودن يك قصه يا اخلاقى بودن يك حكايت نبايد آن را از مسلّمات شمرد و احياناً كژانديشى ها و نسبت هاى نارواى آن را با چشم بسته پذيرفت, زيرا برخى از اين قصه ها نيز منشأ اسرائيلى دارد يا برساخته ذهن پردازندگان است و اصل قرآنى ندارد.
نمونه مشهور و مشهود آن, اين گفته تورات است: (و خداوند آدم را بر صورت خويش آفريد) يا (سرانجام خدا فرمود انسان را شبيه خود بسازيم تا بر حيوانات زمين و ماهيان دريا و پرندگان آسمان فرمانروايى كند; پس خدا انسان را شبيه خود آفريد) (تورات, كتاب آفرينش, باب اول, آيات٢٦و٢٧).
عبارت فوق يكى از عمده ترين اصول و اساس عرفان اسلامى و ايرانى است. عرفاى نامدار ما با استناد به حديث (إنّ الله خَلَقَ آدمَ على صورتِه) و آيه شريفه (انّا لله و انّا اليه راجعون) اساس تفكرى را بنيان نهادند كه بر پايه آن, انسان خداگونه جلوه كرد. اين جلوه خدايى يا خداگونگى انسان٢ يا انسان ـ خدا٣ نتيجه كژتابى انديشه هاى بلندپروازانه بشرى است.
خداى يهود (يهوه) معيارهاى مميّزه الوهى و آسمانى بودن را ندارد. يهوه خدايى است كه تا حدّ انسان و صفات انسانى, تنزّل كرده است. رسوبات اين انديشه بمانند ميراثى ناسره از يهود به نصارا مى رسد. قائل شدن به اقانيم سه گانه, پدر و پسر خواندن خداوند و پيامبرش مسيح(ع) ادامه همان انديشه است. خوارق عاداتى كه به حضرت موسى(ع) انتساب داده شده در رواياتى كه بر مسيح ساخته اند, برجسته تر نمايانده مى شود. هرچند كه علماى آگاه و مفسّران بزرگ و باريك انديش رغبتى به تكرار اين حكايات و اخبار كذب از خود نشان ندادند با اين حال عده اى پيدا شدند كه نه تنها در صدد ردّ و نقض آنها برنيامدند, بلكه به ميل و از سر ذوق به نشر اين عقايد و وقايع پرداختند. همين اقبال و رويكرد غير عقلانى و ساده انديشانه موجب گرديد عرفاى با ذوق و اديب در مكتوبات و رسالات و اشعار و دواوين خود از اين اخبار و افكار سود جويند.
كرامات و خوارق عاداتى كه به مشايخ و كِبار اين قوم نسبت داده مى شود در ارتباطى تنگاتنگ با همان اعتقادات يهود و نصارا يا داستان هاى آنهاست. تا آن جا كه گاه اين قصه سازى ها ما را به دوران چند خدايى٤ مى برد, خدايانى كه نه كاملاً خدايند و نه انسان و انسان هايى كه نه كاملاً انسانند و نه خدا; آنچه از صفات انسانى دارند نيازهاى مادى و اخلاق و كنش آنهاست و آنچه از صفات خدايى دارند قدرت مافوق بشرى آنان است.
فلسفه عرفان گنوستيك٥ نيز از همين باور سرچشمه مى گيرد. در آيين گنوستيسيسم٦ جوهر و روح انسان جنبه خدايى دارد و در آغاز از جوهر و حقيقت كلى خدايى جدا شده و در قوس نزولى افتاده و گرفتار جسم و ماده و تن شده است. سعادت و پيروزى انسان هنگامى محقق مى شود كه دوباره علائق جسمانى را ترك كند و در قوس صعودى با رياضت و تزكيه روح به اصل روحانى و معنوى خود نزديك گردد و با خدا متحد و يكى شود. مراحل استكمال قوس صعودى, اين سه زينه است:٧ تصفيه يا تخليه نفس; تجليه يا تزكيه نفس; تحليه يا حلول نفس.
اين كه برخى عرفا اِباى شيطان از سجده بردن به آدم را به يكتاپرستى ابليس تعبير مى كنند و دليل آن را شايسته نبودن مخلوق براى سجود مى دانند ريشه در اعتقادات يهود و روايات تورات دارد. با نگاهى اجمالى به مندرجات كتاب ايّوب, باب دوم, آيات ١تا٩, شيطان را از مقرّبان درگاه حق تعالى خواهيم يافت. ابليس كه در آيين هاى زرتشتى, مسيحيت و اسلام مظهر تباهى و پليدى و لغزش است ـ و از اين جهت لعين و رجيم ـ در عقيده يهود همانند فرشتگان مقرب, آزادوار به پيشگاه بارى تعالى شد و آمد دارد و با درخواست از خداوند و اجازه حضرت حق به آزار و اغواى انسان ها و از جمله انبيا ـ به ويژه ايّوب نبى(ع) ـ دست مى يازيده است.
برداشت ها و استنباط هاى شخصى عرفا در آثار صوفيانه اگرچه زيبا و هنرى است, اما صرف اخلاقى و تعليمى بودن اين آثار ـ و البته در نظر داشتن جايگاه والاى ادبى و فرهنگى آنها ـ نمى تواند ما را از تنقيد و تحقيق در اصالت اخبار و روايات منقول رويگردان سازد, زيرا استنباط و احتجاج شخصى درباره مضامين و قصص قرآنى را بايد تفسير به رأى دانست و از همين رو صواب و ناصواب هر دو در تفسير به رأى موجود و در هم سرشته شده است; از اين روى براى بررسى و سنجش راستى ها و كژى ها و درستى ها و نادرستى هايى كه در تفسير قصه ها وجود دارد, علاوه بر نص قرآنى از احاديث معتبر نبوى و اهل بيت او يارى مى توان گرفت. در كنار اين منابع ارزشمند و قدسى, نيروى خرد نيز مى تواند پاسخگوى پرسش هاى ما باشد.
مدد گرفتن از قدرت تفكر فعال و آزاد و پيراسته از شوائب, ضامن درستى استنباط و يادآورى ما خواهد بود, به شرط آن كه توفيق قدسى نيز ياريگر عقل پاك گردد. برخى از اين توفيق يا امداد آسمانى به (الهام خداوندى) يا (امداد غيبى) ياد كرده اند. اين امداد يا الهام از الطاف و عطاياى حق تعالى است كه موجب گشايش بستگى ها يا كشف حجاب ها از برابر ديدگاه خاصّان و اولياى الهى مى گردد.
قصه و قصه گويى
ـ پيشينه قصه گويى در ميان اعرابسابقه قُصّاص عرب به پيش از اسلام باز مى گردد به آن زمان كه اعراب در شب نشينى هاى ديرپاى خود سَهَر را به نقل سَمَر, آن چنان شيرين مى ساختند كه تن خسته شان حلاوت نوم نمى طلبيد و گوش سپردن به داستان هاى ملوك يمن و حكايات مربوط به اقوام افسانه اى را ـ كه نخستين اربابان عربستان پنداشته مى شدند ـ از فرو رفتن در حرير نرم خواب و خلوت رخوت انگيز منام, خوش تر مى داشتند. آنان در اين شب زنده دارى ها به بازگويى روايت هاى قهرمانان حماسه هاى قبايل خود مى پرداختند و ضرب شست ها و قهر و غلبه جنگاوران قبيله خود را بر دشمن توصيف مى كردند تا افتخاراتى را باز گويند كه مردان قبيله ها كسب كرده بودند. گاه جز (ايام العرب) به داستان هاى اندرزآميز نيز اقبال مى كردند و قصه هايشان از حلو پند و سَمَر قند شيرينى مى گرفت و گاه رواياتى را برمى خواندند كه كم و بيش با امانت دارى از انجيل وام گرفته بودند.٨
در عهد اسلامى نيز طبقه قصه گويان ـ به ويژه پس از رسول گرامى اسلام(ص) ـ پديد آمدند. آنان به نقل قصص انبيا مى پرداختند و بر اين قصه ها منقولاتى از اخبار يهوديان و نصرانيان برمى افزودند. نضر بن حارث, قصه هاى غير عرب را نقالى مى كرد, وى داستان رستم و اسفنديار و (اساطير الأولين) ايرانيان را در مقابل قصص قرآنى و به گونه معارضه با قرآن بر اعراب مى خواند. قصه گويى در ميان اعراب نه فقط يك هنر, بلكه يك پيشه و منبع درآمد هم به شمار مى آمده است.
برخى تاريخ پيدايى قصه گويى در اسلام را مربوط به عهد خليفه دوم, عمر بن خطاب و با مجوز وى مى دانند. بر اين اساس (تميم الدّارى) نصرانى مسلمان شده و از صحابه, نخستين قصه گوست. همچنين اين عده تبديل هنر قصه گويى به پيشه نقّالى را به زمان خلافت معاويه و پس از وى نسبت مى دهند (كيهان انديشه, ش٣٠, خرداد و تير ١٣٦٩, ص١٢١ـ١٢٤, مقاله نقش قصه پردازان در تاريخ اسلام, نوشته رسول جعفريان). ـ مفهوم قصه
واژه (قصه) (القصَّه) به معناى حكايت و سرگذشت است. مؤلف فروق اللغات اين كلمه را از اسماى مثلثه شمرده و جمع آن را (القصص) به كسر (ق) دانسته است.٩ وى (القَصَص) به فتح (ق) را به معناى بيان حكايت يا حكايت كردن به كار برده است (ر.ك: الحسينى الموسوى الجزائرى, ص٢٦١ـ چاپ چهارم, دفتر نشر فرهنگ اسلامى, تهران, ١٣٧٥).
قَصَّ يَقُصُّ در اصل به معناى دنبال كردن چيزى (تَتَبُّعُ الشَّيىء). در همين معنا فى قوله تعالى: و قالت لأخته قُصّيه, مادر موسى به خواهر موسى گفت كه به دنبال او (برادرت موسى) برو (قصص, آيه١١). قصه گو را از آن روى (قاصّ) مى گويند كه به دنبال آثار گذشتگان بوده است (يُتبِعُ الآثارَ و يُخبِرُ بها). پس (قَصَّ يَقُصُّ) در مفهوم دنبال كردن و پيگيرى ردّ يا اثر چيزى است كه اكنون آن چيز ناپيداست و از آن صرفاً خبرى و سرگذشتى و تنها حكايتى باقى مانده است. قصه در حقيقت بيان حال چيزى است كه اكنون نيست. مؤلفان لسان العرب نيز فعل (نَقُصُّ) را در معناى (نُبَيِّنُ) دانسته است (لسان العرب, ج٧, ص٧٣). با اين تعريف لغوى كه به دست آمد قِصَص (جمع قصه) به اخبار و رويدادهاى تاريخى گفته مى شود كه در پى هم و به گونه مجموعه و سلسله اى از وقايع پديد مى آيند. قصد ما قصص قرآنى است كه غالباً داستان زندگى و سرگذشت انبيا و اقوام آنهاست. ما در اين قصه ها با اخبار واقعى اى كه از سوى خداوند بر رسول او فرو فرستاده شده است سر و كار داريم, نه قصه به معناى امروزين آن يعنى اسطوره و افسانه. قرآن وصف و بيان حال پيامبران و اُمم آنان است و بنياد استوار اين قصص از منبع وحيانى ايشان ناشى مى شود. قصه در قرآن و تفاسير آن
ـ كاربرد واژه (قَصَّ) و مشتقات آن در قرآن كريم
از ريشه (قَصَّ) مشتقاتى چند در قرآن كريم ديده مى شود:
١. قَصَّ: حكايت كرد, قصص(٢٨) آيه٢٥
٢. قَصَصنا: بيان كرديم, حكايت نموديم ـ نحل(١٦) آيه١١٨.
٣. قَصَصنا: بيان كرديم, حكايت نموديم ـ غافر(٤٠)آيه٧٨.
٤. قَصَصناهم: ما احوال آنان را حكايت كرديم ـ نسا(٤)آيه ١٦٤.
٥. لاتَقصُص: حكايت مكن, باز مگو ـ يوسف(١٢)آيه٥.
٦. نَقُصُّ: حكايت مى كنيم, باز مى گوييم ـ يوسف(١٢)آيه٣.
٧. نَقُصُّ: حكايت مى كنيم, باز مى گوييم ـ اعراف(٧) آيه١٠١.
٨. نَقُصُّ: حكايت مى كنيم, باز مى گوييم ـ هود(١١) آيه١٢٠.
٩. نَقُصُّ: حكايت مى كنيم, باز مى گوييم ـ كهف(١٨) آيه١٣.
١٠. نَقُصُّ: حكايت مى كنيم, باز مى گوييم ـ طه(٢٠) آيه٩٩.
١١. لم نَقصُص: حكايت نكرديم ـ غافر(٤٠) آيه٧٨.
١٢. لم نَقصُصهُم: آنهايى كه حكايت ننموديم ـ نسا(٤) آيه١٦٤.
١٣. فَلَنَقُصَّنَّ: پس يقيناً حكايت آن ها را بيان كنيم ـ اعراف(٧) آيه ٧.
١٤. نَقُصُّهُ: ما آن را حكايت كرديم ـ هود(١١) آيه١٠٠.
١٥. يَقُصُّ: او (پروردگار) به حق دستور دهد ـ انعام(٦) آيه٥٧.
١٦. يَقُصُّ: بيان مى كند ـ نمل(٢٧) آيه٧٦.
١٧. يَقُصُّونَ: بيان كنند, بخوانند ـ انعام(٦) آيه١٣٠.
١٨. يَقُصُّونَ: بيان كنند, بخوانند ـاعراف(٧) آيه٣٥.
١٩. فَاقصُصِ (القَصَصَ): پس اين حكايات را برگو ـ اعراف(٧) آيه١٧٦.
٢٠. قُصّيهِ: از پى او رو, او را دنبال كن ـ قصص(٢٨) آيه١١.
٢١. ألقَصَصَ: حكايت, داستان, سرگذشت ـ آل عمران(٣) آيه٦٢.
٢٢. ألقَصَصَ: حكايت, داستان, سرگذشت ـ اعراف(٧) آيه ١٧٦.
٢٣. ألقَصَصَ: حكايت, داستان, سرگذشت ـ قصص(٢٨) آيه ٢٥.
٢٤. ألقَصَصِ: جمع قصّه, حكايات و سرگذشت ها ـ يوسف(١٢)آيه٣.
٢٥. قَصَصاً: به دنبال رد يا اثر پا رفتن ـ كَهف(١٨) آيه٦٤.
٢٦. فى قَصَصِهِم: در حكايات آنان, در سرگذشت آن ها ـ يوسف(١٢) آيه١١١. ـ تاريخچه تفسير قصه هاى قرآن و كاربرد آنها
يكى از راه هاى شناخت اعجاز قرآن مجيد و اعتبار و تنبُّه, توجه به قصه ها و پرداختن به تاريخ پيامبران, اقوام, ملل و امم سالفه است. تاريخ پيدايى دانش تفسير و بررسى قصص قرآنى را بايد به همان تاريخ پيدايش دانش تفسير و ديگر علوم قرآنى پيوند زد, از همان زمانى كه توجه به قصه هاى قرآنى و استوار ساختن گزارش آنها به احاديث و اخبار و روايات منقول از نبى اكرم(ص), صحابه و ائمه اطهار(ع) پيدا آمد و به تدريج فزونى گرفت. در ادبيات فارسى نيز اهتمام به قصص قرآن با پيدايش نخستين ترجمه و تفسير فارسى قرآن كريم مقارن است. در حقيقت از قرن چهارم ق است كه تحقيق و تحليل قصه هاى قرآن به دست مفسران پارسى نويس بنيان نهاده مى شود.
اين اهتمام پس از ترجمه تفسير طبرى در تفاسير ديگرى از جمله تفسير اسفراينى يا تفسير تاج التراجم فى تفسير القرآن للأعاجم از شاهپور عمادالدين ابوالمظفر طاهر بن محمد الاسفراينى متوفى به سال ٤٧١ق و تفسير زاهد يا لطائف التفسير از ابونصر احمد بن الحسن بن احمد الدارانى به سال ٥١٩ق و تفسير سورآبادى از ابوبكر عتيق بن محمد نيشابورى چشم نوازتر است تا آن كه در سده ششم و به فاصله اندكى دو تفسير كشف الاسرار و عدةالابرار ميبدى و روض الجنان و روح الجنان ابوالفتوح رازى با پر مايه كردن و مستند ساختن اين قصص به احاديث و اخبار و روايات و داستان هاى عارفانه, رونق و جلوه اى تازه بدانها مى بخشند. اين تلاش ارزشمند تا دوره ما و تفاسير عصر حاضر نيز مى پايد و دوام مى آورد. يكى از ويژگى هاى عمده تفسير روض الجنان آن است كه مؤلف شيعى اين تفسير ارزشمند, ضمن بيان سرگذشت عبرت انگيز اقوام پيشين و انبياى الهى از آدم(ع) تا خاتم(ص) در خلال تفسير آيات قرآنى به ترجمه احوال و شرح قصص و تاريخ رسل نيز عنايت داشته است. وى صرفاً نقّال قصص نيست, بلكه نظريات منتقدانه وى درباره مسائل تاريخى و تمييز مرز ميان صحيح و سقيم و تمايز بين ظن و يقين و قاطعيت وى در اين راه, كار او را ارزشمندتر ساخته است. ابوالفتوح با صداقت و امانتى ذاتى و اطلاعات و مهارتى كافى در اين شيوه قلم زده است. خامه روان و نثر ساده او توانا و هنرى و از اطناب و صنعتگرى برى است. ـ هدف خداوند از بيان قصص
بيان سرگذشت ها و حكايات و احوالات انبيا و اقوام آنان از زبان خداوند براى رسول خويش بر مردم از دو نظر حائز اهميت است:
١. مفاهيم و مضامين مندرج در قصه ها براى الگوگيرى و اسوه پذيرى انسان هاست;
٢. در هر قصه علاوه بر اندرزها و اسوه ها و الگوها مسائل اخلاقى و انسان ساز بسيارى به چشم مى آيد, مثلاً داستان حضرت لوط(ع) الگوى مبارزه با فساد اخلاقى است يا داستان حضرت ايوب(ع) الگوى صبر و پايدارى و داستان پيامبر اسلام(ص) اسوه رحمت و رأفت است; به همين ترتيب هر داستان نماد و الگويى عالى را مى نماياند.
قصص و داستان هاى منقول در كتب دينى صرفاً جنبه آموزشى و عبرت پذيرى دارد و براى بيان مسائل اخلاقى و عالى انسانى است تا از اين راه انسان عبرت آموز به خودسازى و معرفت دينى نائل گردد. مرحوم خزائلى نيز در اين باب نوشته اند:
مقصود از ايراد قصص در قرآن كريم, بيان عبرت و موعظه است. به حكم نصّ تنزيل عزيز براى دعوت به راه پروردگار, سه طريق تعيين شده و آن سه عبارت است از: حكمت, موعظه حسنه و مجادله به وجه احسن (خزائلى, اعلام قرآن, ص١٣).
بنابراين قصه ها و داستان هاى قرآن را مى توان به اين موضوعات تقسيم كرد:
ـ اثبات وحى و رسالت , داستان نوح, ابراهيم, يوسف, موسى و عيسى(ع).
ـ بيان و اثبات وحدت اديان و اشتراك آنها در اصول اعتقادى (توحيد, نبوت, معاد و سه اصل رسالت: اندرز, تبشير و اتمام حجت) , داستان نوح, هود, صالح و شعيب(ع).
ـ تأكيد بر قدرت خداوند و اثبات پيروزى نهايى انبياى الهى بر طاغوتيان١٠ , قصه طوفان نوح, طوفان شن براى نابودى قوم عاد, صاعقه براى نابودى قوم صالح, غرقه كردن فرعون و اعوانش در نيل و….
قصد پروردگار عالم از بيان اين قصه ها مبارزه با تحريف حقايق, اسطوره سازى و افسانه پردازى است. در واقع, قرآن مجيد با نقل درست رويدادها و سرگذشت هاى پيشينيان از طريق قصه خلقت آدم, طوفان نوح, سرگذشت ابراهيم, موسى, يعقوب, يوسف, ذكريا, يحيى و عيسى(ع) به اثبات حقايق و تصحيح تحريف هاى موجود در عهدين پرداخته است.١١ قصه پرداز عالم هستى در كلام آسمانى, هدف از بيان داستان ها را براى پيامبر(ص) چنين بازگو كرده است: (وكُلاّ نَقُصُّ عليك مِن أنبآء الرُّسل ما نُثَبِّتُ به فُؤادَك و جاءك فى هذه الحقُّ و موعظة و ذكرى للمؤمنين) (هود, آيه١٢٠).
بنابراين بيان استوار و آشكار, سه هدف براى اين كار منظور شده است: قوّت قلب بخشيدن به نبى كريم(ص); آشكار ساختن راه درست و طريق حق و حقيقت; پند و موعظه و يادكرد سرگذشت ها و عواقب اعمال پيشينيان براى مؤمنان.
اين تعبير را با استناد به آيات الهى مى توان به گونه اى گسترش داد كه به چهار انگيزه براى ايراد حكايت ها و قصه هاى قرآن اشارت نمود. اين تعبير تازه مى تواند در حكم تعريفى مناسب براى قصص قرآنى به كار رود. بر اين اساس, قصه در قرآن چهار مشخصه دارد:
ـ نحن نَقصُّ عليك نبأهم بالحق١٢; خبر و سرگذشت حق, واقع است.
ـ فَلَنَقُصَّنَّ عليهم بِعِلم و ما كنّا غائبين;١٣ مبتنى بر دانش الهى است.
ـ فَاقصُص القصص لعلّهم يتفكرون;١٤ براى بسط تفكر و گسترش انديشه بشر.
ـ عبرة لأولى الألباب;١٥ عبرت و اندرز صاحبان خرد.
به هر حال, آنچه بر ما مسلّم است اين حقيقت نورانى و انگيزه آسمانى است كه تمامى قصه ها براى تهذيب نفوس و تأديب انسان ها آمده است و غرض قصه ساز خلقت, خلق افسانه و دستان نبوده, بلكه خلق را به شنيدن حكايات راستين و نيوشيدن اندرزها و در گوش گرفتن مواعظ و نگريستن در عِبَر فراخوانده و با شيرينى قصه, انديشه هاى جستجوگر را به دنبال كشانده است. حلاوت پاداش ها و گوارايى وعده ها به ايمان آورندگان و تندى و تلخى عقوبت و عذاب ناسپاسان و نافرمانان را در خلال قصه ها به نيكى و استادى تمام ـ كه تنها ويژه خالق و معلم آدمى است ـ تعبيه نموده است. شايد به همين انگيزه تعليم و تذكير است كه حدود ١١٦ قصه در متن سوره ها گنجانده شده و به جاى پرداختن به جزئيات امور و تفصيل رويدادها به شيوه داستان پردازان و افسانه سازان به مغز و لُبّ و غايت مقصود عنايت شده است.١٦ برداشت هاى صوفيانه از اخبار و روايات
بخشى از قصه هاى استشهادى مندرج در تفاسير يا مستقيماً تجارب روحانى است كه از زبان عرفا و متصوفه نقل مى شود ـ مانند غالب قصه هاى كوتاه در تفسير ميبدى و برخى حكايات تفسير ابوالفتوح ـ يا تجربه صرف عرفانى نيست, بلكه راويان يا اهل اخبار و حديث با يك يا چند واسطه آن را به پيامبر(ص) يا يكى از ائمه نسبت مى دهند. اين احاديث و اخبار گاه از نظر عقلى ضعيف و ناروايند و گاه با اندكى مسامحه به سبب عدم وقوف بر صحيح و سقيم بودن آن, قابل پذيرش و البته اندرزآموز. بيشتر اين حكايات كوتاه, نكات اخلاقى و دينى است, هم اخلاق دينى را شامل مى شوند, هم اخلاق فردى و اجتماعى را. ممكن است اين پرسش به ذهن خواننده اين سطور خطور كند كه در اين بخش از گفتار كه به اسرائيليات پرداخته شده و بدان ويژه گشته است چه جاى طرح اين گونه مباحث است. در پاسخ بايد گفت كه اين روايات و اخبار نه از نوع اسرائيليات به شمار آمده اند و نه از نوع مسلّمات و مصدّقات, بلكه در ميانه اين دو واقع مى شوند و بايد طبق توصيه رسول اكرم(ص) بدون اظهارنظر درباره صحّت و سقم آنها و صرفاً به دليل عبرت ها و نكات اندرزآموزشان ـ و نه ضرورتاً بلكه به اقتضاى سخن و ايجاب مصالح ـ مورد مطالعه قرار گيرند. ـ تمايلات و تفكرات صوفيانه در تفسير روض الجنان
ابوالفتوح در روض الجنان از عرفا و طبقه صوفيه نقل سخن و حكايت كرده است. برخى به دليل همين تذكارها او را صوفى منش و عارف مسلك شمرده اند. در اين باره بايد بگوييم اگرچه وى از اقوال و كلمات علماى صوفيه و مشايخ متصوفه بسيار نقل كرده است, ولى پيرو صوفيه نبوده است. خود وى در برخى جاى ها در تفسير روض الجنان به اين مطلب اشاره مى كند كه حكايات منقول از متصوفه را چندان پايه و مايه اى نباشد, بلكه از قبيل مؤيّدات ذكر مى شود, مثلاً در جلد دوم در ضمن تفسير آيه (فَمَن اضطُرَّ غَيرَ باغ و لا عاد فلا إثمَ عليه) (بقره, آيه١٧٣) مى نويسد: (و اين حكايت اگرچه لايق نيست براى آن آوردم تا بدانى كه پرده بر احوال خود پوشيدن و عرض ناكردن اولى تر باشد كه ربّما مقصود از آن بهتر برآيد كه سؤال و تعرّض).
حكايت زير نمونه اى از منقولات عرفانى ابوالفتوح است:١٧
ابوالعباس قطّان گفت: پادشاهى بود و دخترى داشت و در جهان همانش بود. او را به غايت اعزاز و اكرام داشتى, پيوسته با كام دل و مطربان. شبى مطربان از پيش او آن ملاهى مى زدند. عابدى در همسايگى بود, آواز برداشت و اين آيت برخواند: يا ايّها الذين… ـ الآيه.١٨ او گفت: خاموش شويد. خاموش شدند. عابد دگر باره آيت برخواند. كنيزك بشنيد, دست بيازيد و جامه بدريد و جزع و زارى كردن گرفت. پدر را بگفتند. پدر آمد. گفت: به خداى بر تو, خداى را سرايى است كه در او آتشى است كه هيزم آن آدميانند و سنگ هاست؟ گفت: بلى. گفت: اى بى امانت, پس مرا خبر نكردى؟ به خداى كه طعام خوش نخورم و جامه نرم نپوشم تا بدانم كه من اهل بهشتم يا اهل دوزخ (ابوالفتوح رازى, روض الجنان, ج١,تصحيح ياحقى و ناصح, ص١٦٧, آستان قدس رضوى, مشهد, ١٣٧٦).
در تفسير روض الجنان رگه هاى زيادى از تأويلات و برداشت هاى عارفانه به چشم مى آيد كه به سبب نزديكى زمان تأليف آن به زمان نگارش تفسير عرفانى كشف الاسرار درخور توجه است. در اين جا به آوردن چند نمونه ديگر از ذكر اقوال و حالات مشايخ صوفيه در تفسير روض الجنان بسنده مى كنيم: ١. طبقات مختلف مردم
عبدالله مبارك گفت: در نزديك سفيان ثورى شدم به مكه. بيمار بود و داروى خورده بود و اندوهى مى بود او را. گفتم: چه بوده است تو را؟ گفت: بيمار و داروى خورده ام. گفتم: پيازى هست؟ بفرمود تا بياورند. بشكستم و گفتم: ببوى بازگيران. به بوى بازگرفت و عطسه چندش فراز آمد و گفت: الحمدلله رب العالمين, و ساكت شد. مرا گفت: يا ابن المبارك فقيه و طبيب! گفتم: دستورى باشد كه مسأله چند بپرسم؟ گفت: بپرس. گفتم: أخبرنى من الناس, مرا بگوى تا مردم كيست؟ گفت: فقيهان. گفتم: پادشاهان كيستند؟ گفت: زاهدان. گفتم: اشراف كيستند؟ گفت: پرهيزكاران. گفتم: غوغا كيستند؟ گفت: آنان كه گردند و احاديث نويسند براى آن كه مردمان خورند. گفتم: سفلگان كه اند؟ گفت: ظالمانند. آن گه وداعش كردم. مرا گفت: يا ابن المبارك, اين خبر و مانند اين نگاه دار كه امروز ارزان است, پيش از آن كه گران شود به بها نيابند (ج٢, ص٤٩١ـ٤٩٢). ٢. سلمان مِنّا
[مهاجرين و انصار] گفتند: يا رسول الله, إختَلَفنا فى سلمان, در سلمان خلاف افتاد ما را, ما مى گوييم از ماست و ايشان مى گويند از ماست. رسول ـ عليه السلام ـ گفت: اين چه دعوى است كه در سلمان مى كنى؟ سلمان نه از شماست نه از ايشان, سلمانُ منّا, سلمان از ماست, اهل البيت. اى عجب, اين حال با حال تو نيك مانَد, چون فرداى قيامت در عرصات آيى با بار گناه, آدم كه تو را بيند روى بگرداند, نوح كه تو را بيند تبرّا كند, ابراهيم كه تو را بيند تبرّا كند, رسول كه تو را بيند سر در پيش افكند. چون نظر رحمت درآيد و توقيع سعادت به نام آن بنده برآيد آدم گويد: فرزند من است, نوح مى گويد بر شريعت من است, ابراهيم مى گويد بر ملت من است, مصطفى(ص) مى گويد از امت من است. حق تعالى گويد: اين چه دعاوى مختلف است; بنده, بنده من است (همان, ص٤٨٧ و٤٨٨). ٣. ارزش صدقه نهانى
انس مالك روايت كند كه چون خداى تعالى كوه ها بيافريد, فريشتگان از سختى و عِظَم كوه ها تعجب نمودند, گفتند: بار خدايا, از اين سخت تر و عظيم تر هيچ آفريده اى؟ گفت: بلى, آهن كه غالب است سنگ را. گفتند: بار خدايا, از آهن سخت تر هيچ آفريده اى؟ گفت: بلى, آتش كه غالب است سنگ را. گفتند: بار خدايا از آتش عظيم تر هيچ آفريده اى؟ گفت: بلى, آب كه غالب است آتش را. گفتند: بار خدايا, از آب عظيم تر هيچ آفريده اى گفت: بلى, خاك كه غالب است آب را. گفتند: بار خدايا, از خاك هيچ عظيم تر آفريده اى؟ گفت: باد كه غالب است خاك را. گفتند: از آن عظيم تر هيچ نيست در خلق تو؟ گفت: بنده اى كه صدقه اى به دست راست بدهد از دست چپ پوشيده دارد (ج١, ص١٥٨). ٤. سايه ابر در ازاى عبادت سى ساله عابدان بنى اسرائيلى
ابوالاحوص گويد چنين خواندم در كتابى كه عابدى در بنى اسرائيل, سى سال عبادت كرد و در بنى اسرائيل چنان عادت بود كه چون عابدى سى سال عبادت كردى خالص و در آن ميانه گناه نكردى ابرى بيامدى و او را سايه كردى! اين عابد پس از سى سال عبادت از آن هيچ اثر نديد. مادر را گفت: يا مادر, اين چه حال است كه من عبادت كردم سى سال و اثر آن پيدا نشد؟ گفت: همانا گناهى كردى در ميانه. گفت: نكردم و همه عمر نيز نكردم. گفت: هيچ بار اتفاق افتاد كه بر آسمان نگريستى و انديشه ناكرده چشم از او برگرفتى؟ گفت: بسيار. گفت: تو را از اين جا آفت آمد (همان, تصحيح شعرانى, ج٢, ص٢٨٦ و٢٨٧, انتشارات كتابفروشى اسلاميه, تهران, ١٣٥٦). ٥. توكل
طاووس يمانى گفت: اعرابى اى را ديدم در مكه به راحله نشسته به ساز تمام. به در مسجدالحرام رسيد. فرود آمد و راحله بخوابانيد و سر سوى آسمان كرد و گفت: بار خدايا, اين راحله و آنچه در وى است در ضمان تو است تا من بيرون آيم با من سپارى. و در مسجد رفت. چون بيرون آمد, راحله او برده بودند. سر سوى آسمان كرد و گفت: بار خدايا, اين دزد چيزى از من ندزديد, از تو دزديد. گفت: نگاه كردم از سر كوه ابوقبيس مردى را ديدم كه مى آمد زمام ناقه اعرابى به دست چپ گرفته و دست راست بريده و در گردن افكنده. اعرابى را گفت: بستان راحله ات با هر چه بر او بود.
ما گفتيم: قصه تو چون بود؟ گفت: اين راحله بردم, چون بر سر كوه رسيدم, سوارى برآمد بر اسب اشهب برنشسته و مرا گفت اى دزد, دست راست بيرون كن. من دست بيرون كردم. دست من بر سنگى نهاد و به سنگى ديگر جدا كرد و در گردن من افكند و گفت برو, هم اين ساعت راحله به اعرابى بسپار. من بيامدم و راحله باز آوردم. من گفتم: سبحانَ مَن لايُضيع ودايِعَهُ و لا يُخيب سائلَه (همان, ج٣, ص٢٣١و٢٣٢).
چنان كه از همين چند نمونه برمى آيد فضاى داستان ها تركيبى از واقعيت ها و مسلّمات دينى بر مبناى اعتقاد به قدرت مطلق و لايزال خداوند است با شالوده اى از افسون افسانه, نوعى از شيوه قصه پردازى موسوم به رئاليسم جادوئى١٩ كه در آثار عرفاى داستان گوى ما اندك نيست. تنها كافى است چند برگ از اوراق كتاب تذكرة الأولياى عطار نيشابورى را ورق بزنيم تا در خلال شرح حالات هركدام از مشايخ, كرامات و اطوارى را به چشم ببينيم ـ و در دل بدانها باورمند شويم ـ كه خرد نقاد و ذهن پرسشگر در باب آنها چون و چرا بسيار دارد; اينها نيز كه در اين جا مى خوانيم بدانها در آن جا ماند.
رويدادهايى كه در اين قصه ها تصوير مى شوند, از آن رو كه غالباً به صورت مُعَنعَن از رسول خدا(ص) يا ديگر انبياى الهى و ائمه دين نقل شده و به آنها منسوب است ـ و گاه يادكردى از راويان روايات هم نيست ـ واقعى و رئاليستى مى نمايد, اما از سوى ديگر از آن روى كه اين روايات رخدادشان دور از ذهن و محال عقل مى نمايد به استناد (كلُّ ما حَكم به الشرعُ حَكَمَ به العقلُ و كُلُّ ما حَكَمَ به العقل حَكَمَ به الشرع) پذيرفتنشان به عنوان وقايع مسلّم و قطعى منتفى است. با اين حال ممكن است همانند برخى قصه هاى مثنوى مولوى يا حكايت هاى گلستان و بوستان سعدى و بيشتر كتب عرفانى و تعليمى, زاييده ذهن گويندگان و مفسّران باشد و براى مقاصد خيرخواهانه ـ و نه ايجاد انحراف و شايبه در حقايق دينى ـ به كار رفته باشند. صرف وجود اين قصه ها در تفاسير قرآن, موجد الزام پذيرش و تسليم در برابر آنها نيست و نبايد چنين پنداشت كه هرچه بطلانش اثبات نشده باشد حقّانيّتش به ثبت رسيده است. براى استفاده علاقه مندان, عناوين و نشانى چند قصه از اين دست را در تفسير ابوالفتوح رازى ياد مى كنيم:
ـ ديو در دل بت; هر بتى در بطن خود شيطانى دارد (همان, ج٤, ص١٦).
ـ حكايت درويشى صالح كه از فاقه مردار مى خورد و همسايه او خبر نداشت (همان, ج٤, ص١٠٩).
ـ معجزه عيسى در بركت دادن به طعام ها و… (همان, ص٣٧٤).
ـ شير خوردن طفل (ابراهيم عليه السلام) از انگشتان خود (همان, ص٤٦٥).
ـ پيامبر(ص) با ماليدن دست٢٠ بر روى شصت و اندى جراحت على(ع) كه از زخم تير و تيغ و نيزه برداشته, همه را مداوا مى كند (همان, ج٣, ص١٩٩).
ـ شياطين در هوا گردى مى پاشند تا مردم اجرام سماوى را نبينند و از سر اعجاب به خدا ايمان نياورند (همان, ص٢٨٦).
ـ ميان پوست و گوشت انسان كافر, كرم هايى حايلند كه… (همان, ص٤١٥).
ـ شيطان همه نوزادان را مس كند به هنگام ولادت مگر مريم و عيسى را (همان, ص٢١).
ـ شتر پيرى كه از ترس نحر مى گريزد و به رسول(ص) پناه مى برد و به او سجده مى كند (همان, ص٩٠و٩١).
ـ هيأت و صفات فرشتگانى كه پيامبر(ص) را در غزو يارى دادند (همان, ص١٧٦ـ١٧٧). بيان مسائل ماورايى (عالم ملكوت, بهشت, دوزخ و…)
يكى ديگر از جمله مسائلى كه اثبات يا انكار حقيقت و سلامت آنها دشوارست قصه هايى است كه در تفاسير فارسى در باب مسائل ماورايى و متافيزيكى مى بينيم. برخى از اين قصه ها را بايد از خويشاوندان و اخلاف اسرائيليات و ممزوج با آنها و به طور كلى (شبه اسرائيليات) شمرد. حقيقت عالم ماورا و مسائلى كه در علم بشر نيست و مربوط به علم و عالم غيب است تنها به آن مقدار كه در كلام پاك آسمانى و روايات و اخبار صحيح معصومين(ع) به ما رسيده است, مورد اعتقاد و اعتماد ماست. دستاويز كردن اين گونه اخبار و روايات و قصص از جمله شگردها و روش هاى مفسران در توجيه برخى مطالب, باورها يا آداب دينى, اخلاقى و اجتماعى و آيينى است. ما بى هيچ داورى به مصداق توصيه رسول(ص) در اين گونه موارد, سكوت پيشه مى كنيم و تنها نمونه هايى چند براى اطلاع و آشنايى خوانندگان اين رساله به دست خواهيم داد تا هركس با مشرب فكرى و منظر عقلى خود در آنها مداقّه و امعان نظر كند. ـ تحيت و سلام آدم خليفة الله به فرشتگان
…آن گه فريشتگان را فرمود تا منبر آدم برگرفتند و او را در هفت آسمان بگردانيد تا عجايب هفت آسمان بديد به مقدار صد سال, آن گه اسپى از مشك اذفر بيافريد و او را دو پر داد از دو مرجان و فرمود آدم را تا بر آن جا نشست و در آسمان ها مى گرديد و بر افواج فريشتگان سلام مى كرد و مى گفت: السلام عليكم و رحمةالله يا ملائكه الله. ايشان در جواب مى گفتند: و عليك السلام و رحمةالله و بركاته يا خليفةالله. خداى تعالى گفت آدم را: من اين سلام, تحيّت تو و فرزندان تو كردم تا به قيامت (ابوالفتوح, تفسير روض الجنان, تصحيح ياحقى و ناصح). ـ چرا وقت نماز صبح, پيش از طلوع آفتاب مقرر شده است؟
و اما نماز بامداد: آفتاب كه برآيد از ميان دو سُرُو شيطان برآيد و كافران او را سجده كنند. خداى تعالى خواست تا امت من او را سجده كنند پيش از آن كه كافران, شيطان را سجده كنند (همان, ج١, ص٢٤٧). ـ حديث الدّيك الابيض از شگفتى هاى معراج
[پيامبر] من در آسمان دنيا مى رفتم, خروسى را ديدم گردن او سبز و سر و تن او سپيد كه از آن نيكوتر سبزى و سفيدى نديده بودم. پاى هاى او در زير هفتم زمين بود و سر او در زير عرش بود. گردن دو تا كرده, دو بال داشت كه اگر بر افراشتى به مشرق و به مغرب برسيدى. چون شب به آخر رسد او پرها باز كند و به هم باز زند و خدا را تسبيح گويد و گويد: سبحان الله الملك القدوس الكبير المتعال, لا اله الاّ الله الحيّ القيوم. چون خروسان زمين آواز او شنوند جمله به آواز آيند و خداى را تسبيح كنند و بال بر هم زنند. چون او ساكن شود خروسان زمين ساكن شوند, چون دگرباره او بجنبد و آواز كند به تسبيح, خروسانِ زمين همچنين كنند به موافقت او و جواب او. رسول گفت: تا او را بديدم مرا آرزوى اوست كه دگرباره باز بينم او را (همان, ج٧, ص١٧٣).
اين داستان در ترجمه تفسير طبرى هم ـ با جزئيات بيشتر و تغييرات درخور توجه تر ـ آمده است. جايگاه اين خروس, آسمان چهارم است. در ترجمه تفسير طبرى شأن و اوج اين خروس از زبان پيامبر(ص) چنين نقل شده است: (و از دد و دام و چرنده و پرنده و جمندگان كه خداى عزوجلّ بيافريدست ـ به جز آدميان ـ هيچ چيز نيست بر خداى عزوجل گرامى تر از اين خروه. و چون پيغامبر ـ عليه السلام ـ آن خروه را بديده بود چون به زمين آمد همواره خروس سپيد داشتى و گفت: هر آن جا كه خروه سپيد باشد بر اهل آن خانه جادوى كار نكند و ديوان از آن جا پرهيز كنند. و از بهر اين است كه پيغامبر ـ عليه السلام ـ وصيت كرد اندر حديث خروه سپيد. گفت: دوست داريد خروه سپيد را كه او دوست من است و من دوست اويم و دشمن او دشمن من است و دشمن من, دشمن اوست٢١ و اگر مردمان بدانندى كه كرامت او بر خداى عزوجل چيست, هر پرى كزو بيو فتادى به زر سرخ باز خريدندى) (ترجمه تفسير طبرى, تصحيح حبيب يغمائى, ج١, ص١٩١ـ دانشگاه تهران, ١٣١٧).
به سبب آن كه تعداد شواهد بيشتر از اينهاست كه نوشته آمد ديگر نمونه ها را با عناوينى كوتاه ياد مى كنيم و با درج نشانى هركدام, خوانندگان و علاقه مندان را به آن جا حوالت مى دهيم:
ـ اگر زنى از زنان بهشت, يك بار سر به دنيا فرود آرد همه زمين پر از بوى مشك مى شود و نور از آفتاب و ماه بستاند (ابوالفتوح رازى, روض الجنان, ج١, ص١٧٧).
ـ اگر يكى از حورالعين خيو در هفت دريا فگند آب دريا جمله عذب شود (همان, ج١, ص١٧٣).
ـ و در آن كه در بهشت تمتّع وطى باشد خلاف نيست, در فرزند خلاف كردند. فى الجنة جِماعُ ما شِئتَ ولا وُلدَ (همان, ج١, ص١٧٤).
ـ چون مؤمن را در بهشت,٢٢ آرزوى فرزند شود حمل و وضع و رضاع به يك ساعت باشد بر حسب مراد (همان, ج١, ص١٧٤).
ـ از وراى فرشتگان و اعوانان, زمينى هست سپيد چون رخام, عرضش چندان كه آفتاب به چهل روز تواند بريدن (همان, ج١, ص٧٢).
ـ كيفيت خلقت آسمان ها (همان, ج١, ص١٩٢ـ١٩٦). داورى در باب شيوه رويكرد مفسران به اسرائيليات
در چند بهره اخير گفتار حاضر به بحث درباره چيستى اسرائيليات ـ هم در لغت و هم در اصطلاح ـ پرداختيم. در خلال گفته ها و در لابه لاى اين نوشته ها بر تأثير ناصواب مندرجات اسرائيلى بر عقايد و اصول اخلاقى و ايمانى مسلمانان و نفوذ در فرهنگ و ادب ايرانيان اشاراتى نموديم تا خود و خوانندگان اين رساله را به احتياط در پذيرش و نقل و استناد به اسرائيليات توصيه كرده باشيم.
ييافتن اين برساخته هاى ناشايست و استخراج آنها از دل تفاسير, كار چندان ساده اى نيست; دشوارتر از آن, ستردن اين افسانه ها و باورهاى سست عنصر از آينه اذهان و زدودن آنها از دامان انديشه است.
يكى از اقدامات سودمند در اين راه تشخيص احاديث موضوعه و جعلى است كه از آنها براى تأييد و نقل برخى اخبار و قصص اسرائيلى استفاده شده; واضعان اين احاديث نامقبول و مجعول, سهم عمده اى در نشر و جلب اعتماد و اعتقاد مؤمنان به افسانه هاى اسرآئيلى دارند. رويكرد انتقادى ابوالفتوح به كاربرد افسانه هاى اسرائيلى در تفسير قصص انبيا
از نظر شيوه كار, ابوالفتوح ادامه دهنده سنت تفسيرهاى قصصى است كه در تفسيرنويسى فارسى نمونه هاى برجسته و ممتازى مانند ترجمه تفسير طبرى و تفسير سورآبادى و حتى تفسير كشف الاسرار از آنها بر جاى مانده است. شيخ ابوالفتوح به اين تفاسير و سِيَر و تواريخ پيشين التفات داشته و از آنها بهره برده است. قضاوت در اين باره كه وى مستقيماً از چه منابعى براى تفسير قصص استفاده كرده امرى دشوار است, زيرا در آن دوران مرسوم نبوده است كه مأخذ مطالب منقول ياد كرده شود, بنابراين ما تنها مى توانيم به منابعى كه ندرتاً از آنها نام برده شده ـ به ويژه تفسير جرير طبرى ـ اشاره كنيم. جنبه خطايى تفسير ابوالفتوح كه از پيشه او يعنى وعظ و خطابه بر منابر و در مجالس برخاسته است تمايل حرفه اى و گرايش باطنى او را به ذكر قصص ـ مؤثرترين عنصر وعظ براى عام و خاص ـ مى نماياند.
اهميت تفسير او در واكنش معقولى است كه به روايات و اخبار برگرفته از تفاسير مقدّم ـ مثل تفسير طبرى ـ از خود نشان مى دهد. وى برخلاف مؤلفان دو تفسير ديگر به نقد و حتى ردّ اين اخبار مى پردازد و با شجاعت از پذيرش خرافه ها سر باز مى زند. شايد مهمترين حسن تفسير و عالى ترين نقطه عطف گزارش او به عنوان نخستين تفسير شيعى, همين باشد. بر اين اساس ابوالفتوح را نه مفسّرى عامى مشرب و قصه پرداز توان ناميد و نه عالم و عارفى احساساتى و توجيه گرا. او در شمار آن عده از مفسران نيست كه براى تحريك ذائقه باطل و اشتهاى قاتل خوانندگان و مخاطبان قصه خوان روزگار خويش يا به قصد فرو نشاندن عطش سيرى ناپذير افسانه خواهان, دست به مسامره بزند.
شيوه شيواى او بر مبناى تفسير قرآن به قرآن و استناد به احاديث نبوى و تصديق به گفتار صادق اهل بيت(ع) استوار و پايدار شده است. وى با روحيه اى منطقى و مستحكم و خالى از هيجانات قلبى و غليانات درونى, اخبار و حكايات رسيده را از صافى شرع ـ قرآن و سنت و روايت مستند اهل بيت(ع) ـ و عقل مى گذراند و با زدودن و پيراستن زوايد و اضافات خلاف اين دو به نقل و نقد آنها مى پردازد. اين شيوه ارزشى و نقادانه, تفسير وى را بر دو تفسير ديگر رجحان مى نهد.
نثر خاص ابوالفتوح در بيان و تحليل قصه ها گويى ويژه تر مى شود. سادگى, روانى, فصاحت, اصالت در نثر كهن پارسى, جزالت و اشارت به نكات تاريخى, صحت و دقت و امانت در نقل, نقد و نظر درباره اخبار, طرح آراى مختلف درباره قصص انبيا بيان بر افزوده ها بر اين داستان ها و طرح و طرد تحليل هاى نادرست ديگران و نهايتاً فوايد لغوى, نكات جالب توجه دستورى و زبان شناسى و لطايف و دقايق ادبى از جمله ويژگى هاى ارزشمند اين بخش از تفسير اوست.
طبرى, محمد بن جرير, را پدر تاريخ برناميده اند. او را پدر تفسير نيز مى توان گفت.٢٣ اين دو امتياز ـ مورخ و مفسّر بودن ـ مى تواند انگيزه مهمى براى اقبال شيخ ابوالفتوح به اين شخصيت نامدار باشد; از همين روست كه اخبارى مشابه در هر دو تفسير يافت مى شود كه مأخوذ از قصص و حكايات اسرائيلى است و غالباً از راويان اسرائيليات يعنى كعب الاحبار, وهب بن مُنَبّه, ابن جُرَيح و امثال آنها نقل شده است.
ابوالفتوح سه گونه از قصص را مورد توجه قرار داده و هركدام را به جايگاه و به اقتضاى آيه و سوره مورد بحث روايت كرده است. يك دسته از اين قصص ـ كه بخش عمده داستان ها را تشكيل مى دهد ـ مربوط به زندگانى و احوال امم پيشين و انبياى خدا تا پيش از اسلام است. دسته اى ديگر از اين قصص ويژه زندگانى پيامبر اسلام(ص) و دوران رسالت و شرح غزوات, نصرت هاى الهى و احكام نازل شده و… است. برخى از اين قصه ها نيز مربوط به داستان هاى اساطيرى و اخبار اسرائيلى است.
شيخ اين اخبار و روايات را از تفاسير و منابع مقدم بر خود گرفته و ضمن گزينش و دقت در نقل, همت بر آن تصور كرده كه در عين ملاحظات دينى و اعتقادى به داورى در باب آنها نيز بپردازد.
راويانى كه شيخ از آنها ياد مى كند البته به جز جرير طبرى كه بارها از او نام برده و روايت كرده است گاهى از قصّاص نامدار اسرائيلياتند, كسانى چون كعب الاحبار, وهب بن منبّه, عبدالله بن سلام و ابن جريح.٢٤ اين روايات به احتمال زياد از طريق تفسير كبير طبرى به شيخ رسيده, ولى به همان علت كه گفتيم نام و نشان منبع و مأخذ قول خود را در اين گونه مواقع ياد نمى كند.
سهم بيشترى از روايات اسرائيلى در تفسير طبرى از قول وهب بن منبه و ابن جريح است و از كعب الاحبار و عبدالله سلام به نسبت آن دو روايات كمترى نقل شده است. اين در حالى است كه كعب و وهب بيش از عبدالله و ابن جريح مورد ظن و طعن دانشمندان علوم قرآنى و بزرگان علم حديث بوده اند به طورى كه كعب الاحبار و وهب بن منبه را قهرمانان اسرائيليات و منابع خرافات معرفى كرده اند و ابوهريره را در جعل و وضع حديث متأثر و پيرو آن دو دانسته اند٢٥ (ذهبى, تفسير المفسرون, ج١, ص١٨٤, دار الكتب الحديثه, قاهره, ١٣٨١).
شيخ ابوالفتوح اگرچه با واسطه طبرى, اين اخبار را نقل مى كند, اما معمولاً بى توجه از كنار آن نمى گذرد و نظر خود را به عنوان عالمى شيعى و مفسّرى صاحب مشرب به صراحت بيان مى كند, مثلاً در داستان حضرت موسى(ع) در آن بخش كه سامرى از غيبت موسى(ع) و تساهل هارون سوءاستفاده مى كند و قوم بنى اسرائيل را به گوساله پرستى مى خواند تفسير و نظر ابوالفتوح چنين است:
و در يك روايت آن است كه پيش از آن سامرى, جبريل را ديده بود بر اسپى نشسته است كه آن را فَرَسُ الحَيوة گفتندى و او جبريل را بديد, براى آن كه از آن كودكان بود كه در عهد فرعون كه او كودكان را مى كشت و مردم كودكان را در كوه ها و غارها و شكاف سنگ ها پنهان مى كردند. جبريل ـ عليه السلام ـ بيامدى و ايشان را از گوشه پر خود شير دادى. پس آنان كه از پر جبريل شير خورده بودند جبريل را بديدندى ـ و اين روايت محمد بن جرير الطبرى است ـ و هر كجا آن اسپ پاى بر نهادى سبز شدى از زمين. او برفت و پاره اى خاك از جاى سنب آن اسپ برگرفت و گفت: اين اسپى است كه چون به وطى او جاى قدم او زمين مرده زنده مى شود, ممكن بود كه اين خاك بر جمادى زنند زنده شود. آن خاك نگاه مى داشت. چون بنى اسرايل آن حُلى ها در آتش انداختند او بيامد و آن پاره خاك نيز در آتش انداخت و گفت: كُن… عِجلاً جَسَداً له خُوار…; گوساله اى شو كه آن را آوازى بُوَد. فَصار كذلك, گوساله شد آن زر و آواز گوساله كردن گرفت.
ايشان گفتند: اين چيست؟ گفت: هذا إلهكم و إله موسى فَنَسِيَ. اين روايت ابن جرير است از ابن زيد و اين درست نيست. درست آن است كه سامرى, زرگرى استاد بود, آن حُلى ها بستد و از آن گوساله اى ساخت زريّن و بياورد آن را و بر گذرگاه باد بنهاد و چنان ساخت كه باد به زير او درشدى به گُلُو و دهن او به درآمدى, خُوار را ماندى و بانگ گوساله را… چون آواز از گوساله بيرون آمد, ايشان گفتند: اين چيست؟ آن ملعون گفت: هذا إلهكم و إله موسى فَنَسِيَ; اين خداى شما و خداى موسى است, موسى خداى را اين جا فراموش كرد و او آن جا رفت. و براى آن از حيوانات گوساله اختيار كرد كه او گوساله پرست بود (ابوالفتوح رازى, روض الجنان, ج١, ص٢٨٥ و٢٨٦).
در روايت خلق كائنات ـ برگرفته از تورات ـ آن جا كه اذعان مى شود خداوند شش روز به خلقت هستى پرداخت و روز هفتم را كه خسته شده بود به استراحت مى پردازد (عهد عتيق, كتاب آفرينش; ابوالفتوح رازى, روض الجنان, ج١, ص٢٨٥ـ٢٨٦) چنين آورده است:
و جهودان گفتند: لَمّا خَلَقَ الله الأشياءَ فى ستپي نوشت ها: ١. mythology.٢. Theomorphism.٣. God-man.٤. Polytheism.٥. Gnostic.٦. Gnosticism. ٧. براى توضيحات تفصيلى و تكميلى در اين باره ر.ك: تابنده گنابادى, فلسفه فلوطين, ص٤٤ (دانشگاه تهران, ١٣٢٧); يوسف فضايى, سير تحولى دين هاى يهود و مسيح, ص٤٨ (مؤسسه مطبوعاتى عطائى, تهران, ١٣٦١).٨. براى تفصيل اين مطلب ر.ك: تاريخ ادبيات عرب, ترجمه آذرنوش, ص٢٨ (اميركبير, تهران, ١٣٦٣).٩. القصه: اعوج; القِصَّه: حكايت; القصَّه: اثر يا نشانه اى بر بدن, همچنين به معناى حكايت.١٠. چنان كه در فرقان حق آمده است: كَتَبَ اللهُ لاَغلبَنَّ أنا و رُسُلى إنّ الله قويّ عزيز; خداوند نگاشته و حتم گردانيده كه البته من و رسولانم غالب شويم كه خدا قوى و مقتدر است (مجادله(٥٨) آيه٢١).١١. در آيه سوم سوره (قصص) و آيه سيزدهم سوره (كهف) بر حقانيت قصه ها از زبان حق تعالى تأكيد شده است.١٢. ما قصه آنان را بر تو به درستى حكايت خواهيم كرد (كهف(١٨) آيه١٣).١٣. پس بر آنان حكايت حال آنها را به علم و دانش بيان كنيم تا بدانند كه ما از كردار آنان غافل نيستيم (اعراف(٧) آيه٧).١٤. اين حكايات را بر خلق بازگو باشد كه به انديشه در آنها درآيند (همان, آيه١٧٦).١٥. عبرتى كامل خواهد بود در آنها (قصه ها) براى خردمندان (يوسف(١٢) آيه١).١٦. در باب تعداد قصص قرآن ر.ك: ابواسحاق نيشابورى, قصص الانبياء, ص١٠٢ (حبيب يغمايى, بنگاه ترجمه و نشر كتاب, تهران ١٣٥٢); محمدتقى ملبوبى, تحليلى نو از قصص قرآنى, ص١٣٤. در باب انگيزه ها و اهداف قصص قرآنى ر.ك: فيليپ حتى, تاريخ عرب, ترجمه ابوالقاسم پاينده, ج١, ص١٥٩ (حاج محمدباقر كتابچى حقيقت با همكارى فرانكلين, تبريز, ١٣٤٤); موسوى گرمارودى, داستان پيامبران, ص ١٣ .١٧. نمونه اين گونه تفسيرها يا بهتر بگوييم تأويلات صوفيانه در كشف الاسرار بسيار فراوان است. اين تأويل ها در حقيقت چيزى جز برداشت شخصى مفسر يا قرائت خاص او از جريانات و حوادث درون قصه ها نيست. تنها مراجعه به چند نمونه معدود از اين دست تأويل ها و برداشت ها ما را با مشرب فكرى مفسر و سبك او در تفسير قصص قرآنى آشنا مى سازد:الف) چهل هزار هارون نام در تشييع جنازه هارون:(…قول دوم آن است كه اين هارون مردى بود از نيك مردان و زاهدان بنى اسرائيل و مى گويند آن روز كه اين هارون از دنيا رفته بود با جنازه وى چهل هزار مرد بيرون شده بودند كه نام ايشان همه هارون بوده) (ج٦, ص٣٤).ب) مجازات مرگ براى زكريا كه به غير حق پناه برد (و مجازات ديگر انبيا):(زكريا چون بلا روى به وى نهاد, پناه وا درخت داد, چنان كه در قصه است. غيرت در گاه عزت در رسيد. ريشه طيلسان وى بيرون بماند, نشانى شد تا قوم وى بدانستند كه درخت پناهگاه وى شد. به سرّش ندا آمد: يا زكريا, اكنون كه پشت وا درخت دادى و پناه با وى بردى, نگر كه چه بلا بر تو گماريم. ارّه برنهادند و او را با درخت به دو نيم كردند تا عالميان بدانند كه هر آن كس كه پناه وا غير حق برد, اژدهاى غيرت حق, دمار از جان وى برآرد.اى مسلمانان در راه آييد تا حسرت آدم ببينيد, نوحه نوح شنويد, بى كاملى خليل بينيد, مصيبت يعقوب بينيد, چاه و زندان يوسف بينيد, ارّه بر فرق زكريا و تيغ بر گردن يحيى بينيد, جگر سوخته و دل كباب گشته محمد عربى(ص) بينيد. زخم هاى بدان سختى و عشق هاى بدان تيزى) (ج٦, ص٢١و٢٠); نيز: پاداش مجاهد در راه خدا (ج٣, ص٢٥٠و٢٥١); خط دوّارى كه پير عابد به دور خود و عيسى(ع) كشيد تا باران بدانان نرسد (ج٦, ص٤٤و٤٥).١٨. اى كسانى كه به خدا ايمان آورده ايد خود را با خانواده خود از آتش دوزخ نگاه داريد, چنان آتشى كه مردم و سنگ خارا آتش افروز اوست و بر آن دوزخ, فرشتگانى بسيار دلسخت مأمورند كه نافرمانى خدا را نخواهند كرد و آنچه به آنها حكم شود انجام دهند (معارج(٧٠) آيه١٦).١٩. Magic Realism (ر.ك: محسن سليمان, واژگان ادبيات داستانى, ص١٤٥ـ انتشارات آموزش انقلاب اسلامى, تهران, ١٣٧٢).٢٠. مقايسه شود با قصه (مداواى زخم حارث بن اوس با خيو پيامبر(ص)) (ابوالفتوح رازى, روض الجنان, ج٣, ص٢٠٨).٢١. از پيامبر اسلام(ص) در باب حرمت و نكوداشت خروس آمده است: لاتَسبُّوا الدّيك فانّه يوقظُ للصّلاة (فروزانفر, احاديث مثنوى, ص٩٣ـ چاپ پنجم, انتشارات اميركبير, تهران, ١٣٧٠).٢٢. توصيف بهشت در تفسير كشف الاسرار نيز درخور مطالعه است (ميبدى, كشف الاسرار, به اهتمام على اصغر حكمت, ج٨, ص٢٣٨ و٢٣٩ـ چاپ پنجم, اميركبير, تهران, ١٣٧١).٢٣. بنگريد به: ذهبى, ج١, ص٢٠٥.٢٤. دكتر عسكر حقوقى سال ها پيش ـ حدود چهار دهه قبل ـ برخى از قصه هاى قرآنى مندرج در تفسير ابوالفتوح رازى را بر اساس نسخه قديم و البته سودمند مرحوم ابوالحسن شعرانى بى هيچ نقد و داورى خاص در باب اين قصه ها به چاپ رسانيده است (عسكر حقوقى, تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازى, ج٣, انتشارات دانشگاه تهران, ١٣٤٦).اخيراً ـ در سال ١٣٨٠ ـ گزيده اى از قصه هاى تفسير مزبور با عنوان (گزينه روض الجنان و روح الجنان) به اهتمام شادروان احمد احمدى بيرجندى تهيه و به بازار نشر كتاب عرضه شده است. اين گزينه ويژه اخبار و روايات مربوط به اهل بيت(ع) است و با عنوان انتخابى آن چندان تناسبى ندارد (احمد احمدى بيرجندى, گزينه روض الجنان و روح الجنان, بنياد پژوهش هاى اسلامى آستان قدس رضوى, مشهد, ١٣٨٠).٢٥. براى تفصيل و جزئيات بيشتر در اين باره بنگريد به: ذهبى, ج١, ص١٩٨, ١٩٥, ١٨٤, ١٨٥, ٢٦٩و ٢٦٢.٢٦. براى مقايسه آراى ابوالفتوح رازى با نحوه برخورد محمد بن جرير طبرى و ميبدى در طرح و نظر در باب افسانه غرانيق ر.ك: ابوالفتوح رازى, تصحيح ياحقى و ناصح, ج٧, ص١٥٠; جرير طبرى, تفسير طبرى, ج١٧, ص١١٩ـ١٢١; ميبدى, كشف الاسرار, ج٦, ص٣٨٦و٣٨٧; طبرسى, مجمع البيان, ج٧, ص٩٠و٩١; حسينى طباطبايى, خيانت در گزارش تاريخ, ج٢, ص١١٠; كريم زمانى, شرح جامع مثنوى معنوى, ج٦, ص٤٣٣ (در شرح ابيات ١٥٢٨ـ١٥٣١).