آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨
مقايسه تفسير ابوالفتوح رازى با تفسير فخر رازى
حقيقت خواه مهدى
تفسير روح الجنان و روض الجنان
تفسيرنويسى به زبان درى از دو قرن پيش از تفسير ابوالفتوح سابقه داشته, اما ابوالفتوح آن را از جهت كيفيت و كميت كمال بخشيده است.١ در كتاب رياض العلماء مى خوانيم: (و اما تفسير الفارسى فهو من اجل الكتب وافيدها و انفعها).٢
تفسير ابوالفتوح در بيست مجلد فراهم آمده و نخستين تفسيرى است كه به زبان فارسى بر مذاق شيعه تأليف شده است و يكى از جامع ترين تفاسير فارسى قرن ششم ق است كه از شهرت بسيارى برخوردار است. سبب شهرت اين تفسير در كتاب گزيده متون تفسيرى فارسى اين گونه بيان شده است:
ييكى آن كه تفسير ابوالفتوح از نادر تفاسير كهن فارسى است كه به طور كامل به جاى مانده است و ديگر آن كه شيعى بودن نويسنده تفسير, موجب رونق و رواج بيشتر اين تفسير در نزد ايرانيان شيعه مذهب شده است, به طورى كه بارها استنساخ شده و به چاپ رسيده است.٣
اين كتاب بيشتر جنبه وعظ و تنبيه دارد, ضمن اين كه از جهات مختلف جامع نكات بسيار مهم تفسيرى, ادبى, لغوى, فقهى, روايى و كلامى است و مشتمل بر اشعار عربى و فارسى مى باشد و در بيان معضلات آيات به تفصيل سخن گفته و شرحى وافى و موجز بر آنها آورده است.٤
مؤلف قبل از شروع تفسير, ضمن بيان انگيزه خود مقدمات هفت گانه اى را در زمينه علوم قرآنى به شرح زير مى آورد:
ـ اقسام معانى قرآن و بيان و تفسير آن;
ـ اقسام شش گانه آيات;
ـ نام هاى قرآن و معانى آن;
ـ معانى آيه و سوره و كلمه و حرف;
ـ ثواب خواننده قرآن;
ـ فضيلت علم قرآن و رغبت و توجه به آن;
ـ معناى تفسير و تأويل;٥
ـ شيوه و منهج ابوالفتوح در تفسير.
ابوالفتوح اصولاً در كل تفسير روش خاصى را دنبال نكرده, اما مى توان گفت كه در بيشتر موارد به شيوه زير عمل نموده است:
١. قبل از شروع تفسير در هر سوره ابتدا اطلاعاتى را درباره نام سوره, شماره آيات و حروف و كلمات آن ذكر و نيز در مورد مكى يا مدنى و ناسخ و منسوخ بودن آن بحث مى كند, همچنين رواياتى را كه راجع به ثواب قرائت سوره از پيامبر(ص) رسيده است, بيان و آن گاه تفسير سوره را شروع مى كند مثلاً در سوره اعراف مى نويسد:
قتاده گفت: اين سوره مكى است جمله و بعضى ديگر گفتند مكى است الاّ قوله (وَسئَلهم عن القَريَةِ الّتى كانَت حاضرة البَحر) تا به آخر سوره كه آن مدنى است و بعضى مفسران گفتند همه محكم است و در او هيچ منسوخ نيست و بعضى گفتند دو كلمه در او منسوخ است: يكى اين كلمه خذ العفو و اين به آيت (زكوة) منسوخ است و ديگر هم در اين آيه وأعرِض عن الجاهلين اين به آيه جهاد منسوخ است و اين سوره دويست وشش آيت است در عدد اهل كوفه و پنج در عدد اهل مدينه و بصره و سه هزار و سيصد و بيست و پنج كلمه است و چهارده هزار و سيصد و ده حرف است.
و روايت است از ابو امامه از ابى كعب كه گفت: رسول خداى گفت كه هر كه سوره اعراف بخواند خداى تعالى ميان او و ميان ابليس حجابى پديد آرد و آدم روز قيامت براى او شفاعت كند.
٢. در آغاز تعدادى از آيات را انتخاب مى كند و با ترجمه فارسى آن مى آورد. در اين قسمت او سعى در ترجمه لفظ به لفظ دارد و مى كوشد كه معادل فارسى كلمات را به كار بندد, هرچند از آوردن كلمات عربى نيز مصون نمانده است.
٣. آيات ياد شده را دوباره مجزا مى كند و با ذكر لفظ (قوله تعالى) به بيان تفسير آن مى پردازد.
٤. براى هر آيه كه سبب نزول قائل باشد, سبب نزول آيه را مى آورد و گاهى نيز با استفاده از سبب نزول, آيه را تفسير مى نمايد.
٥. در هر آيه, اگر كلمه يا كلماتى داراى اختلاف قرائت باشد اختلاف قرائت را ذكر و نظر قراى مختلف را درباره آن بيان مى نمايد.
٦. در تفسير آيات, يكايك كلمات را معنا مى كند و براى به دست آوردن معناى كلمات و جملات به لغت و مسائل صرفى و نحوى متوسل مى شود و در بسيارى موارد براى روشن شدن معنا و مفهوم كلمات به امثال و اشعار عربى استناد مى نمايد.
٧. براى تحكيم و تقويت گفتار خود در تفسير به روايات پيامبر(ص) و ائمه اطهار(ع) استناد مى نمايد.
نام كتاب
گروهى از جمله قزوينى, نام اوليه كتاب را روض الجنان و روح الجنان دانسته اند و معتقدند كه بدون شبهه كلمه (روح) كه در برخى نسخ در ابتداى نام كتاب آمده, تصحيف (روش) است و در اين قول به تعدادى از مآخذ استناد مى كنند كه در آنها نام كتاب به اين شكل نوشته شده است, از جمله كتاب مناقب ابن شهرآشوب كه شاگرد شيخ بوده است.٦
اما گروهى ديگر معتقدند كه اصل كتاب (روح الجنان) به معناى (نسيم خوش بهشت و جان دل ها) مى باشد, ليكن براى برخى از نسخه نويسان به دليل اين كه اولاً نام كتاب بدون اعراب نوشته شده است و ثانياً از لطف صنعت جناس در آن بى خبر بوده اند تصور تكرار پيش آمده است در آن تصرف نموده و آن را (روض الجنان) نوشته اند, غافل از اين كه خود جناسى شيرين است كه آن اديب ممتاز براى تفسير خود برگزيده است, نظير تأليف ديگرش به نام روح الاحباب و روح الالباب به معناى (خوشى و آسايش دوستان و جان خردها) كه در شرح شهاب الاحبار قاضى ابن عبدالله محمد بن سلامه نوشته است و مشتمل بر كلمات قصار حضرت رسول اكرم(ص) مى باشد. پس (روح) اول در هر دو كتاب به فتح است كه هم به معناى آسايش و هم به معناى باد نرم آمده و (روح) دوم به ضم راء به معناى جان مى باشد و (جنان) اول به كسر جيم و جمع جنة است و (جنان) دوم به فتح جيم به معناى دل مى باشد.٧
تأثير تفسير ابوالفتوح بر تفاسير ديگر
قطعاً تفسير ابوالفتوح سرمشق تفسيرنويسان شيعى مذهب قرار گرفته است, به طورى كه تفسير جلاء الاذهان و جلاء الاحزان شيخ ابوالمحاسن حسين بن حسن جرجانى مشهور به تفسير (گازر) كه در قرن نهم و دهم تأليف شده, تقليدى از مطالب و گاهى نقل عين عبارات ابوالفتوح است, همچنين مولا فتح الله كاشانى نيز در تفسير منهج الصادقين روش ابوالفتوح را در پيش گرفته است.٨ در كتاب التفسير والمفسرون نيز مى خوانيم:
و لهذا التفسير مكانه رفيعة فى كتب التفاسير, فكثير من كتب التفسير رست مبانيها على قواعده الرّكنيه و بنت مسائلها على مباحثها الحكمية;٩ و اين تفسير جايگاه بلند در كتب تفسير دارد و بسيارى از كتب تفسير, مبناى خود را براساس قواعد اساسى آن قرار داده و مسائل خود را براساس مباحث محكم و استوار آن بنا نهاده اند.
نكته مهمى كه در اين بحث شايان ذكر است مسأله اقتباس فخر رازى از ابوالفتوح مى باشد. حقوقى در كتاب تحقيق در تفسير ابوالفتوح به نقل از ميرزا محمد بن سليمان تنكابنى در كتاب قصص العلماء درباره استفاده كامل امام فخر رازى از تفسير شيخ ابوالفتوح چنين مى نويسد:
فخرالدين رازى نيشابورى مطالب او را دزديده و در تفسيرش نوشته است و همچنين مى نويسد كه برخى معتقدند كه فخر اساس تفسير كبير خود را از تفسير شيخ اقتباس نموده و براى آن كه نسبت انتحال و سرقت به وى ندهند بعضى تشكيكات بر آن افزوده است.
ايشان در ادامه اين اقوال, ضمن آوردن نمونه اى جهت تأييد اين مطالب مى نويسد: (به هر صورت با مطالعه دقيق مفاتيح الغيب و تفسير روض الجنان به خوبى صدق مطالب مزبور روشن و تأييد مى شود و معلوم مى شود كه امام فخر در تدوين و تأليف تفسير خود, تفسير شيخ را پيش روى خويش داشته و از آن استفاده هاى فراوانى كرده است).١٠
اما اين مطلب يعنى اقتباس فخر از ابوالفتوح نمى تواند صحت داشته باشد, گرچه شباهت هايى نيز در آنها يافت شود, زيرا اولاً وجود يك يا چند نمونه شباهت در دو كتاب دليل بر اين نيست كه يكى از ديگرى بهره كامل برده باشد, ثانياً با توجه به همعصر بودن دو مفسر و امكان استفاده هر يك از آن دو منابع موجود, ممكن است كه منابع و مآخذ آنها يكى بوده باشد. ابوالحسن شعرانى نيز در مقدمه تفسير ابوالفتوح اين مطلب را نپذيرفته و نوشته است:
تفسير فخر رازى هيچ گونه شباهت به تفسير ابوالفتوح ندارد. غرض تفسير بيان مفاد قرآن است و تحقيق آنچه فهم آيات الهى بر آن توقف دارد, اما در تفسير امام فخر اين غرض چنان كه بايد مراعات نشده, برخلاف تفسير ابوالفتوح . گرچه مطالب نيكو و دانستنى در تفسير رازى بسيار است, اما نه مربوط به تفسير است و هر يك در محل مناسب در كتابى كه براى آن تأليف كرده اند بهتر و مشروح تر آمده است… اما بايد گفت كه از خواندن تفاسير شيعه فايده كامل برده و از آن سخت متأثر شده است.١١
به علاوه در مقدمه تفسير كبير فخر رازى از قول على اصغر حلبى مى خوانيم: ميان تفسير ابوالفتوح و فخر رازى هيچ گونه شباهتى وجود ندارد; از اين گذشته, امام فخر در تفسير آيات گاهى چندان بسط قول داده است كه گاه پنج شش برابر نوشته ابوالفتوح در تفسير همان آيات است.١٢
ابوالفتوح و تفسير طبرى
در اين كه ترجمه تفسير طبرى در زمان ابوالفتوح بوده و شهرت داشته, شكى نيست و نسخه عربى آن نيز به علت اعتبار و اهميتش از جنبه روايتى, مورد استفاده علماى فرقه هاى مختلف بوده است, لذا بعيد نيست يكى از مآخذ ابوالفتوح , همين نسخه عربى بوده باشد و شيخ نيز در اثناى تفسير در پنج مورد از آن نام مى برد,١٣ اما به هيچ وجه دليلى وجود ندارد كه شيخ تحت تأثير ترجمه طبرى قرار گرفته باشد, زيرا سبك و خصوصيات و شيوه نثر ابوالفتوح با آن تفاوت دارد و نثر ترجمه تفسيرى طبرى كهنه تر و دست نخورده تر از نثر ابوالفتوح است.١٤
ويژگى هاى تفسير روح الجنان
اين تفسير را مى توان از جنبه هاى زير بررسى كرد:
١. جنبه ادبى
گرچه سبك و شيوه ابوالفتوح واعظانه است و درباره نكات ادبى غور بسيار نكرده و خيلى جدى وارد نشده و با اشاره اى از آن گذشته, ليكن در همين مقدارِ ذكر شده, با كمك شواهد و وجوه مختلف لغت و اشتقاق, غايت تلاش و منتهاى تحقيق خود را به عمل آورده است و آن اندازه شواهد از اشعار و امثال كه براى بيان لغات و قواعد عربيت آورده, در هيچ يك از تفاسير ديگر نيامده است. مؤلف تفسير كشاف با آن كه استاد بزرگ فن عربى است به اندازه ابوالفتوح تحقيق لغوى و ادبى ندارد, الاّ اين كه نكات معانى و بيان در آن بيش از همه تفاسير است,١٥ حال براى آشنايى دقيق تر چند نمونه مى آوريم:
الف) نكات صرفى و نحوى
ذيل تفسير آيه (إنّ الذين كفروا سواء عليهم أأنذَرتَهم أم لم تُنذرهم لا يُؤمنون)١٦ مى نويسد:
انّ حرفى است كه در كلام براى تاكيد آرند. الذين اسمى موصول باشد و ما بعد او صله او باشد و صله و موصول در محل نصب باشد به ان و سواء عليهم تا به آخر كلام در جاى خبر اوست. سواء عليهم مرفوع است به آن كه خبر مبتداست مقدم بر مبتدا.
أأنذَرتَهم أم لم تُنذِرهم در جاى مبتداست و تقدير كلام چنين است كه (الانذار و تركُه مستويان عليهم). و همزه اول همزه استفهام است و دوم همزه افعل است كه آن را همزه تعديه گويند.
ام حرف عطف است بر همزه استفهام چنان كه گويى (ازيد عندك ام عمرو) و لم حرف جزم است.١٧
ييا ذيل آيه (أكان للناس عَجَباً أن أوحَينا إلى رَجُل مِنهم أن أنذِر الناس و…)١٨ مى نويسد:
أن مع الفعل در تأويل مصدر است در محل رفع به اسم كان و عجباً نصب است به خبر كان و التقدير: اكان ايحاؤنا الى رجل منهم عجباً. قوله أن أنذِر الناسً ان مع الفعل در محل نصب است به آن كه مفعول اوحينا است و در جاى مصدر است, اى اوحينا اليه انذار الناس و تبشيرهم.١٩
ب) اشتقاق لغات
پيگيرى لغت از جهت ريشه و تطورات مختلف آن از مواردى است كه ابوالفتوح در مواضع مختلف به آن توجه داشته است كه ذيلاً به ذكر نمونه هايى از آن مى پردازيم. در جلد١ (ص٣٠) آمده است:
فاما (اسم) اصل اين كلمه سمو است على وزن فعل از آن كه جمعش اسماء كردند. لام الفعل از آخرش بيفكندند. پس حركت واو به ميم دادند و سكون ميم با سين دادند. ابتدا كردن به ساكن معتذر شد, همزه وصل درآوردند تا نطق ممكن بود, اسم گشت. و دليل ديگر بر آن چنين است كه در تصغيرش سُمَى گويى و اشتقاق او از سمو باشد و آن ارتفاع بود چنان كه امرؤالقيس گفت:
سَمَوتُ اليها بعد ما ناتم بعلُها
سُموَّ حباب الماء حالاً على حال
و قول آن كس كه گفت اشتقاق او از وسم باشد و وسم علامت بود درست نيست, براى آن كه اگر چنين بودى در جمعش اوسام بايستى و در تصغيرش وسيم و الف وصل حاجت نبودى آوردن.
و ذيل آيه (وَ إذ فَرَقنا بِكُم البَحرَ…)٢٠ مى نويسد:
و فلق بليغ تر باشد از فرق. پس فرق و فلق چنان كه متناسب الحروفند, متقارب المعنى اند و فرق آن پاره باشد كه از چيزى جدا كنند و نقيض فرق, جمع بود و فرق مفرق شعر الرأس باشد.٢١
همچنين ذيل آيه (الله لا إله الاّ هو الحَيُّ القيّوم)٢٢ مى نويسد:
قيّوم فيعول باشد من القيام و در او سه لغت است: قيّام و آن قرائت عبدالله مسعود است, قيّم و آن قرائت عمر است. و اصل قيّام (قيوام) و اصل قيّم (قيوم) بوده است, قلب كرده اند, پس ادغام كرده; كما يقال ديّار و ديور و ديّر و اين هر سه بنا مبالغت است.٢٣
ييا در سوره نساء (ذلك خَير و أحسنُ تأويلاً) مى نويسد:
تأويل, تفعيل باشد من آل اذا رجع و الاولُ الرجوعٌ والمالُ المرجعُ.٢٤
پ) ذكر وجوه مختلف كلمات قرآن
مثلاً در معناى دين مى نويسد: (اما دين در لغت بر وجوه مختلف آمد, دين به معناى جزا بود… و دين حساب باشد چنان كه خداى تعالى گفت: ذلك الدِّين القَيّم, أى الحساب المستقيم… و دين آمد به معناى قهر و غلبه… و دين به معناى طاعت بود. اما از اين معانى آنچه مفسران گفته اند و لايق است يكى حساب است و اين قول عبدالله عباس و سدى مقاتل است و قول ديگر جزا است و آن قول قتاده و ضحاك است, قول ديگر قهر و غلبه است و اين قول يمان بن رباب است…).٢٥
ذيل آيه وَ إذا قَضى أمراً فَإنَّما يَقولُ لَه كُن فَيَكونُ٢٦ مى نويسد: (قضى در قرآن بر وجوه است: به معناى خلق آمد و به معناى امر بود و به معناى حكم بود و به معناى اعلام بود و به معناى گزاردن بود لقضاء الدين و قضاء الصلوة و نيز به معناى ايجاب و الزام بوده).٢٧
و در مورد كلُّ نَفس ذائقَة المَوت…٢٨ مى نويسد: (نفس بر معانى مختلف آمده است: به معناى تن آمده و به معناى جان و حيات آمد و به معناى اعلام بود و به معناى گزاردن بود, كقضاء الدين و قضاء الصلوة و نيز به معناى ايجاب و الزام بوده).٢٩
و در كُلُّ نَفس ذائقة المَوت…٣٠ مى نويسد: (نفس بر معانى مختلف آمده است: به معناى تن آمد و به معناى جان و حيات آمد و به معناى ذات و شىء آمد و به معناى همت و عزم و ارادت آمد و به معناى حميّت آمد و به معناى مقدارى از داروى دباغ آمد و اين جا مراد تن است و حيات).٣١
ت) استفاده از اشعار و امثال عربى
ابوالفتوح براى بيان لغات و قواعد عربيت و صور محتمل اعراب تركيبات قرآن پيوسته به امثال و اشعار عرب استناد مى كند, به گونه اى كه مى توان گفت حتى صفحه اى از صفحات كتاب او از اين اشعار خالى نيست. البته بايد يادآور شد كه استشهاد به اين شعرها ابتدائاً از خود مؤلف نبوده است, بلكه اغلب آنها مأخوذ از مؤلفات مفسرين و نحات و لغويان قبل از او همچون ابوعبيده, كسايى, فرّا, اخفش, مبرد, ابن كيسان, زجاج, ثعلب و ابن قتيبه و… مى باشد و اكثر آنها در تفاسيرى چون طبرى, كشاف, مجمع البيان و تفسير ابوحيان موجود است.٣٢
ذيلاً به آمار اشعار هر جلد (كه به وسيله نگارنده احصا شده است) با ذكر چند نمونه اشاره مى شود:
جلد١:٢٩٨ مورد
جلد٢: ٣٣٠ مورد
جلد٣: ٢٧٠ مورد
جلد٤: ٢٤٠ مورد
جلد٥: ٢٥٣ مورد
جلد٦: ٢٢٢ مورد
جلد٧: ٢٠٣ مورد
جلد٨: ١٥٠ مورد
جلد٩: ١٧٥ مورد
جلد١٠: ١١٢ مورد
جلد١١: ١٧١ مورد
جلد١٢: ١٣١ مورد
نمونه هايى از اشعار:
لبيد إلى الحول ثمّ اسم السلام عليكما
و من يبك حولاً كاملاً فقد اعتذرا (١/٣٠)
ذكر الفتى عمره الثانى ولذته
ما فاته و خصول العيش اشتغال (١/٣٧٨)
الله طهّركم بفضل نبيّه
و أبان شيعتهم بطيب المولد (٢/١٥٤)
شفيعى إلى الله يوم القضاء
نبيّ الهدى و عليّ الرضا (٢/٣٢٥)
على حبّه جنّة قسيم النار و الجنة
وصيّ المصطفى حقاً إمام الإنس والجنّة (٣/٢١٧)
على الله فى كل الأمور توكلى
و بالخمس أصحاب العباء توسّلى (٤/١٩٤)
ث) استفاده از اشعار و امثال فارسى
علاوه بر امثال و اشعار عربى, مؤلف گاه گاه به پاره اى از اشعار و امثال فارسى نيز به مناسبت حال, استناد نموده است. گرچه شماره اين اشعار اندك و نسبت به حجم كتاب ناچيز است از جهاتى ارزشمند و درخور توجه است: اولاً ساده و روان و عارى از صنايع شعرى است, ثانياً تعدادى از اين اشعار تنها در همين تفسير آمده اند و مطلقاً در هيچ مأخذ ديگرى يافت نمى شوند و ثالثاً عصر مؤلف نسبتاً قديمى است به همان نسبت اشعار موجود نيز قدمت دارند و يادگار آن روزگار يا پيش ازآن به شمار مى روند.
بايد افزود كه مؤلف اين اشعار را همانند اشعار عربى از كتابى اقتباس نكرده است, بلكه آنها را از محفوظات و مسموعات شخصى خود نقل نموده است, اما موجب تأسف كه مؤلف نام شاعر را ذكر نكرده است و تنها در سه مورد از شاعر نام مى برد كه آنها عبارتند از: حكيم سنايى, عنصرى و يوسف عروضى.٣٣
در ج١, ص٦٣٦ آمده: (… و گفتند مراد كفر و ضلالت است كما قال الله تعالى: (وَدّوا لَو تَكفُرون كَما كَفَروا) و اين آن مثل است كه پارسيان گويند: خرمن سوخته, سوخته خواهد خرمن).
در ج٢, ص١٦٨ در مدح حضرت امير(ع) آمده:
تا لاجرم ز سدره همى گفت جبرئيل
بر دست زور و پنجه بازوش لافتى
در ج٤, ص١٨٤ اين بيت شعر حكيم سنايى را ذكر كرده:
اگر مرگ خود هيچ راحت ندارد
نه بازت رهاند همى جاودانى
در ج٤, ص٢٦٩ از يوسف عروضى آمده:
هفت كم كن تو از چهار هزار
پس بدان آن زمان كه كف امير
به كف اندر نگاه دار شمار
كس نبيند مگر بدين كردار
٢. جنبه روايى
الف) كيفيت استفاده از رواياتشيخ در اثناى تفسير مسائل فقهى, علاوه بر كتاب از سنت نبوى و احاديث و اخبار امامان و علماى شيعى مذهب و محدثين اين فرقه استفاده مى كند. وى علاوه بر منابع شيعه از مجموعه هاى حديثى اهل سنت نيز استفاده كرده است. ابوالفتوح در ذكر روايات, گاهى روايت را نقل مى كند و گاهى ضمن نقل آن, منشأ صدور حديث را نيز بيان مى دارد.٣٤
(اما لازم به ذكر است كه مراجعه ايشان به روايات اهل بيت(ع) مثل كتب مجمع و تبيان خيلى كم است يعنى آن طور كه مرحوم فيض و علامه طباطبايى در تفسير به روايات تمسك كرده اند آنها تمسك نداشته اند).٣٥
اكنون كه بحث از روايات پيش آمد لازم است كه به اين نكته اشاره شود كه گروهى اين شبهه را مطرح ساخته اند كه در اين تفسير, احاديث ضعيف و اسرائيليات بسيار است٣٦ و شخصيتى چون ابوالفتوح را شايسته نيست كه چنين روايات ضعيفى را نقل كند; مرحوم شعرانى در جواب اين شبهه مى نويسد:
گمراهى در اصول دين است, اگر كسى به خلاف معتقد باشد مانند جبر و تفويض و تجسم و عدل و امامت. و در اين تفسير سخن ضعيف در اين مسائل مطلقاً نيافتم, اما ساير قصص و حكايات مانند آن كه كشتى نوح چند ذرع بود و از چه چوب ساخته شد و سگ اصحاب كهف چه نام داشت و امثال آن, چيزى نيست كه از دانستن و ندانستن آن خللى در دين لازم آيد و كسى كه معتقد به خلاف واقع شود گمراه باشد يا حديث ضعيفى را صحيح پندارد و يا صحيح را ضعيف شمارد خداوند در قيامت از او مؤاخذه كند و….٣٧ ب) نقل اقوال پيشينيان و جرح و تعديل آنها
ابوالفتوح در تفسير آيات, اقوال تفسيرى مفسران معروف صدر اسلام از صحابه و تابعين (مانند عبدالله بن عباس, سعيد بن جبير, قتاده, مقاتل, حسن بصرى, سدى مجاهد, ضحاك, كلبى, عطيه و…) را ذكر مى نمايد, ولى هيچ قولى را بر قول ديگر ترجيح نمى دهد, مگر قولى كه با ظاهر آيه و سياق آيات موافق يا دال بر جمل آيه بر معناى عام باشد, آن هم به دليل عموم آيه, نه به دليل اين كه قول فلان صحابه است.٣٨
در تفسير آيه (وَ أُحضِرَتِ الأنفُسُ الشُّحَّ)٣٩ مى نويسد: (بعضى مفسران گفتند مراد نفس زن است كه بخيلى كند به حق و نوبت خود ايثار كردن به غيرى و بعضى ديگر گفتند مراد نفس مرد است كه چون خواهد كه زن رها كند حق او نبگذارد و بعضى گفتند مراد هر دو اند زن و شوهر كه يكى از ايشان بخل كنند به حق خود و اين اولى تر است, براى آن كه اين عام تر است و فايده را شامل تر).٤٠
و در تفسير (وَ عُلّمتُم ما لَم تَعلَموا أنتم و لا آباؤكُم)٤١ مى نويسد: (در اين دو قول گفتند: يكى آن كه خطاب با مسلمانان است بر سبيل منت يعنى كه آموخت شما را آنچه ندانستى شما و پدران شما و قول ديگر آن است كه هم خطاب به جهودان است تا محمول باشد بر آن سخن پيشين كه (مَن أنزَلَ الكتاب الذى جاء بِهِ موسى) و قول اول درست تر است و با آن قول, آيه بر ظاهر خود باشد براى آن اولى تر است).٤٢
و در تفسير (يُريدونَ أن يُطِفؤا نورَ اللهِ بِأفواهِهِم)٤٣ مى نويسد: (كلبى گفت مراد آن است كه قرآن تكذيب مى كنند به زبان و قبول نمى كنند. عبدالله عباس گفت مراد جهودان و ترسايانند كه مى خواهند كه نام الهيت و سمت عبادت بر احبار و رهبان نهند و نور خداى كه توحيد اوست بنشانند به اقوال باطل. ضحاك گفت تمناى مرگ رسول ما مى كنند و هلاك دين او. سدى گفت: نور خدا اسلام است. حسن گفت قرآن است و…).٤٤ پ) توجه به قرائات مختلف و بيان دليل هر يك از قرّا براى قرائت خويش
مثلاً در مورد( لما آتَيتُكُم…)٤٥ مى گويد: (حمزه خواند لَما آتَيتُكٌم به كسر لام, باقى قرّا به فتح لام خواندند و نافع خواند: آتيناكم على الجمع و باقى قرّا به تاء على اخبار المخاطب عن نفسه).٤٦
و در (إنّ الأمرَ كُلُّهُ لله…)٤٧ مى نويسد: (ابوعمرو يعقوب خواندند به رفع و باقى قرا خواندند به نصب. وجه قرائت ابوعمرو آن است كه امر مبتداى اول باشد و كله مبتداى دوم و لله در جاى خبر مبتداى دوم, آن كه جمله مبتدا و خبر دوم در جاى خبر مبتداى اول بود. و وجه قرائت ديگر ان است كه (كل) تأكيد است).٤٨
در ضمن تفسير (وَ لا تُسمِع الصُّمَّ الدُّعاءَ) مى نويسد: (ابن كثير خواند: يسمع الصم الدعاء به ياء مفتوح و ميم مفتوح و رفع صم بر فاعليت و باقى قرّا به تاء مضموم و كسر ميم و نصب صم خواندند و (تو نشنوانى كران را دعا); بر اين قرائت متعدى باشد به دو مفعول).٤٩ ت) ذكر اسباب نزول
ابوالفتوح براى هر آيه كه اسباب نزول قائل باشد قبل از پرداختن به ديگر مباحث تفسيرى, سبب آن را ياد مى كند. وى از اسباب نزول در موارد مختلف تفسيرى بهره مى برد و نيز گاهى آراى اعتقادى و فقهى خويش را در بعضى موارد براساس اسباب نزول انتخاب مى كند. منابع ابوالفتوح در اسباب نزول
ابوالفتوح در بيشتر موارد سبب نزول آيات را از اصحابى همچون ابن عباس, ابن مسعود, سعيد بن جبير, عبدالله بن عمر, جابر بن عبدالله انصارى, عايشه و… و از تابعين مانند مجاهد, قتاده, سدى, كلبى, عطا و شعبى نقل مى كند. در مواردى هم از مفسران بعد از تابعين نقل مى نمايد, ليكن از مفسران واقعى و آنان كه در مكتب وحى تربيت يافته اند همچون على بن ابى طالب(ع) و امام صادقين(ع), بسيار و اندك نقل كرده است. ملاك هاى نقد سبب نزول در تفسير ابوالفتوح
شيخ در بسيارى موارد صرفاً به نقل سبب نزول اكتفا نموده است و به جز مواردى نادر, به نقد و تحليل آن نپرداخته است. اما با بررسى همين اندك موارد, ملاك هاى زير به دست مى آيد:
ييك. عموم آيه: مثلاً در ج٢, ص٣ مى نويسد: (خطاب به ايها الناس, عام است و اولى تر حمل آيه باشد بر عموم).
دو. ظاهر آيه: مثلاً در سوره بقره در سبب آيه (مِن الناس مَن يَشري نَفسَهُ ابتغاءَ مرضات الله)٥٠ اقوال مختلف را ذكر مى كند و سپس مى نويسد: (اين قول خطاست, براى آن كه اگر چنين بودى خداى تعالى (يشترى) نگفتى كه بيع باشد و يشرى گفتى كه ابتياع باشد, براى آن كه او مال داد و نفس باز خريد و معناى آيه اين است كه نفس بفروشد و به بها و رضاى خدا ستاند).٥١
سه. سياق آيه: مثلاً در باب سبب نزول آيات ٢٥ و٢٦ سوره بقره مى نويسد: (سبب نزول آيات آن بود كه چون خداى تعالى مثل زد به چيزهاى اندك چون عنكبوت و ذباب, جهودان بخنديدند و گفتند خداى اين مثل زد چه خواست بدين چيزهاى خسيس؟ و اين قول قتاده است. عبدالله عباس و عبدالله مسعود گفتند چون خداى تعالى مثل زد منافقان را به آن دو چيزى كه در مقدم برفت از مستوفد آتش و از صيّب, منافقان گفتند خداى چگونه مثل زد به چيزها و او از آن بزرگ تر است كه مثل زند. خداى تعالى اين آيت فرستاد و اين قول اولى تر است از قول قتاده, براى آن كه در آيات مقدم ذكر آن مثل ها و منافقان رفته است, پس اين لايق تر باشد به سياقت آيات).٥٢ ٣. جنبه كلامى
مى دانيم كه اسلام خيلى زودتر از برخى اديان ديگر مواجه با تفرق و تشعب شد, زيرا هنوز از رحلت پيامبر(ص) مدت زمانى نگذشته بود كه فرقه هاى بزرگى در دين پديدار شدند كه مهمترين آنها آيين اهل سنت و مذاهب اهل تشيّع و خوارج بودند. كشمكش ها و درگيرى هاى فيمابين طرفداران اين فرق از همان آغاز شروع شد و در طى قرون و در نقاط مختلف ادامه يافت و شدت نيز گرفت تا اين كه در قرن ششم به اعلا درجه خود رسيد.
شهر (رى) نيز كه خاستگاه ابوالفتوح رازى است در اثناى دو قرن پنجم و ششم ق از نظر مناظرات و مجادلات فرق مذهبى و طوايف مختلف اسلامى امتياز خاصى داشت و فرقه هاى گوناگون از قبيل اشاعره, معتزله, اهل سنت و اهل تشيع و نيز زردشتيان و همچنين نژادهاى مختلف عرب, ايرانى و ترك را در خود جاى داده بود. در اين زمان هر فرقه براى تقويت خويش, يك دستگاه تبليغاتى عليه فرقه هاى ديگر محسوب مى شد. علما و وعاظ با تشكيل مجالس وعظ و بيان عقايد خويش به نشر و تقويت آراى خود مى پرداختند و عقايد فرق ديگر را مورد انتقاد قرار مى دادند و ردّ مى كردند. شهر رى همچون شهرهاى ديگر مركز وعظ بود و واعظان و دانشمندانى در آن جا پا به عرصه گذاشتند, از جمله آنان ابوالفتوح رازى است كه تفسير او اساساً يك رشته مجالس وعظ و مناظره و مجادله با فرقه هاى گوناگون است و بر پايه رد آرا و عقايد فرق ديگر اسلامى استوار گرديده است; بنابراين گرچه تفسير او تفسيرى به اسلوب و سبك واعظانه است, اما مؤلف بر اثر آشفتگى و نابسامانى اوضاع اجتماعى و تشتت آراى فرق اسلامى, خود را ناگزير ديد كه در اثناى آن به مجادلات مذهبى نيز بپردازد و نظر خويش را اظهار نمايد.٥٣
تفسير شيخ در مسائل كلامى, متأثر از كلام شيعيان همعصر خود است كه در مسائل توحيد و عدل الهى با معتزله هم عقيده بوده اند, ولى از جهت تعريف ايمان و مسأله شفاعت و امامت با آنها اختلاف داشته اند.٥٤
ابوالفتوح به دفعات در كتاب خود آراى مخالفان را رد نموده و در تأييد عقايد موافقان به استدلال پرداخته است. مهمترين مسائلى كه در تفسير او ازنظر كلامى مورد بحث قرار گرفته و شيخ در همه موارد جانب عقايد شيعه را داشته و به اثبات آن پرداخته مواردى از قبيل جبر و اختيار, معراج, توحيد, عدل, قضا و قدر, گناهان كبيره, توبه, خلقت انسان, شفاعت و امامت مى باشد مثلاً در ذيل آيه (سُبحان الذي أسرى بعبده لَيلاً مِن المسجد الحرام إلى المسجد الأقصي…)٥٥ در اثبات معراج جسمانى و روحانى مى نويسد:
بدان كه مسلمانان خلاف كردند در معراج. بعضى گفتند: نبود و نفى كردند. بعضى گفتند: رفتن رسول(ص) بيشتر تا بيت المقدس نبود كه ظاهر قرآن بيش از اين نيست و آن معتزله اند. و جماعتى دگر گفتند: رسول(ص) اين در خواب ديد و آن نجاريانند
و بعضى حشويان گفتند: روح او به معراج بردند و تن او در مكه بود. و آنچه درست است آن است كه رسول(ص) را به آسمان بردند به تن او و آسمان ها بر او عرض كردند و بهشت و دوزخ بر او عرض كردند و او معاينه بديد.٥٦
ييا در تفسير آيه (أفَحَسِبتم أنَّما خَلَقناكم عَبَثاً و أنَّكم إلينا لاتُرجعون)٥٧ مى نويسد:
اما اختلاف علما در آن كه غرض خداى تعالى در خلق عالم چه بود و آنچه روايت كردند كه عالم براى محمد و آل محمد(ص) آفريد و همه خلقان در وجود بر ايشان طفيلند و حديث آدم(ع) و آن كه خداى تعالى او را گفت (لمولاهم لما خلقتك), اين بر سبيل ابانت فضل و مبالغت منقبت ايشان است و درست آن است كه خداى تعالى خلقان را براى نعمت بر ايشان آفريد, چه غرض او در خلق جمادات نفع احياست و غرض او در خلق احياى نفع مكلفان است عاجلا و آجلا; در بهرى نظر كنند و به بهرى منتفع شوند و تحصيل معارف كنند و به آن مستحق ثواب شوند.٥٨
همچنين ذيل آيه (لو كان فيهما آلهة إلاّ الله لفسدتا)٥٩ در اثبات توحيد مى نويسد:
متكلمان دليل ممانعت از اين جا گرفته اند, گفتند دليل بر آن كه خداى تعالى يكى است آن است كه اگر دو بودى يا بيشتر, ميان ايشان ممانعت ممكن بودى و ممتنع نبودى پس مؤدى بودى به آن كه اگر يكى چيزى خواستى و يك ضد آن و خلاف آن, يا مراد هر دو برآمدى يا مراد هيچ دو برنيامدى يا مراد يكى برآمدى دون يكى. اگر مراد هر دو برآمدى, مؤدى بودى به اجتماع ضدين و اگر مراد هيچ دو برنيامدى مؤدى بودى به آن كه فعل ممتنع بودى از قادر بى منعى معقول و اين مؤدى بودى با نقص قادرى ايشان و اگر مراد يكى برآمدى دون يكى مؤدى بودى با نقص قادرى آن كه مراد او برنيامدى. چون همه قسم ها باطل است اين بماند كه نشايد كه با خداى, خداى بود و او را شريك و انبازى باشد در الهيت, تعالى علواً كبيراً.٦٠
موضوعات ديگر كلامى كه در تفسير شيخ آمده است به قرار زير است: الف) رد سخنان فرق ديگر و اثبات و تحكيم حقانيت مذهب شيعه
شيخ در اثناى تفسير هرجا كه فرصتى به دست مى آورد و مناسبى مى يابد جانب شيعه را با استدلال و استناد به روايات و آيات, تقويت و حقانيت اين مذهب را ثابت مى كند, اما به اين نكته نيز بايد توجه داشت كه او در اين زمينه تعصب شديد از خود نشان نمى دهد. آيت الله معرفت مى نويسد: (انّه لايترك موضعاً من التفسير يناسبُ ذكرَ مسائل الخلافِ الاّ بيَّنه بتفصيل و ذكرَ مواقف الشيعة فى ذلك).٦١
مثلاً ذيل آيه (الذين يؤمنون بالغيب و…)٦٢ به اختصار آرا و عقايد ديگران را غيب يادآور مى شود, اما در نقل رأى اهل بيت(ع) مبنى بر اين كه مراد از غيب امام مهدى(ع) است بحث را طولانى و با اضافه كردن آيات و اخبار در اين زمينه, جنبه تشيع را تقويت مى كند.٦٣
ييا در تفسير سوره مائده مى نويسد: (فقها در وجوب غسل مرفقين موافقت كرده اند, مگر مالك انس و شافعى گفت خلافى نمى دانم در وجوب غسل مرافق. اما ابتدا از مرافق, جمله فقها خلاف كردند ما را و به آيه تمسك كردند به لفظ الى و آن كه انتهاى غايت را باشد و جواب از او آن است كه اگرچه الى به معناى انتهاى غايت مستعمل است به معناى مع هم مستعمل است; چنان كه گفتيم ظاهر استعمال دليل حقيقت كند, بايد تا هر دو حقيقت باشد. دليل دگر بر صحت مذهب ما در اين باب طريقه احتياط است و آن كه اجماع است و بر آن كه هر كه آن كند كه ما گفتيم ذمه او برى باشد به يقين و آن كه خلاف آن كند دليلى نيست بر برائت ذمه او).٦٤ ب) پاسخ به برخى عقايد كلامى مذاهب غير تشيع
به عنوان مثال در تفسير آيه (هل يَنظرون إلا تأويله يوم يأتي تأويله… فهل لنا مِن شفعاء فيشفعوا لنا أو نُرَدّ فَنَعمَلَ غير الذي كنّا نعمَلُ…)٦٥ آمده است:
و در آيه دليل است بر فساد قول آنان كه نظر در سوره القيامة فى قوله تعالى (وجوه يَومئذ ناضرة*إلى ربِّها ناظرة)٦٦ بر رؤيت حمل كردند و حق تعالى اين جا (نظر) گفت به معناى انتظار و نيز در آيات ديگر, منها وَ إنّى مرسلة إليهم بهديَّة فناظرة بِمَ يَرجِعُ المرسلون٦٧ اى منتظره. دگر آيه دليل است بر فساد قول مجيره, آن جا كه گفتند بنده بر ايمان و طاعت قادر نيست. اگر قادر نبودى آن جا تمنا نكردى كه او را با دنيا آرند تا خيرى كند كه بر آن قادر نباشد, دگر دليل است بر آن كه در قيامت الجاء باشد و تكليف نبود و قبول توبه نبود.٦٨
و در مورد آيه (و جاء المُعَذِّرون مِن الأعراب لِيُؤذَنَ لهم…)٦٩ مى نويسد: (و قبول عذر, بعضى علما گفتند واجب باشد, چون صاحبش بر حق بود… و اين مذهب اصحاب وعيد٧٠ است كه گفتند قبول توبه بر خداى واجب است حملاً على وجوب قبول العذر. جواب گوييم كه تسليم كند كه قبول عذر واجب است و چه طريق است به وجوب آن و در عقل و شرع دليل نيست و چگونه واجب بود و المعاذير اكثرها اكاذيب. پس مذهب درست آن است كه خداى تعالى از ما قبول توبه و عذر متفضل است).٧١
و در آيه (و قَدِمنا إلى ما عَمِلوا مِن عَمَل فجعلناه هَباءً مَنثوراً)٧٢ مى نويسد: (و معتزله در باب احباط به اين آيه تمسك كردند و گفتند خداى مى گويد ما اعمال ايشان چون هباء منثور كرديم و اين را هيچ نباشد جز احباط. جواب گوييم اين آيه دليل است بر بطلان احباط, براى آن كه در قرآن هر كجا لفظ احباط يا معناى او آمد نفى وقوع فعل است اصلاً از آن كه به موقع قبول باشد; از آن جا كه اتفاق است كه كافران را عمل نبود واقع ثابت كه به آن مستحق ثواب باشند و حق تعالى تشبيه فرمود بر سبيل توسّع كه ايشان را عملى باشد حاصل به منزلت خاك, آن گه او را نيست كنند و متفرق به منزلت هباء منثور و اجماع است برخلاف اين. پس معلوم شد كه مراد به آيه نفى وقوع و قبول است).٧٣
پ) پاسخ به شبهاتى كه در اطراف آيات طرح مى شود
مثلاً در ذيل (… هو خير ثواباً)٧٤ مى نويسد: (اگر گويند اين آن گاه باشد كه ثواب دهنده دگر باشد, گوييم اين دو وجه بود: يكى آن كه ممتنع نبود كه ايشان اعتقاد كرده باشند كه جز خداى ثواب دهنده اى هست, دگر آن كه ثواب جزا باشد يعنى از هر جزادهنده اى خداى بهتر است).٧٥
و درباره (فَلَمّا أتاها نُودي يا موسى إنّي أنا ربُّك…)٧٦ مى نويسد: (اگر گويند موسى(ع) چون از درخت شنيد كه إنّي أنا الله از كجا دانست كه آن كلام خداست و از كجا ايمن بود كه آن نه كلام بعضى شياطين است؟ گوييم لابد باشد كه خداى تعالى علمى از اعلام معجزه با آن مقرون بكرده باشد تا به منزلت گواه باشد بر آن دعوي…).٧٧
در ضمن تفسير آيه (حتّى إذا جاء أحدَهُم الموتُ قال ربِّ ارجِعون)٧٨ مى آورد:
اگر گويند چگونه گفت: رَبِّ ارجِعونِ. خطاب با خداست و او يكى است و اين ضمير چرا جمع است؟ گوييم دو وجه گفتند در اين: يكى آن كه جمع بر سبيل تعظيم كرد; حملاً على قوله انّا اَنزَلنا… و وجهى ديگر آن كه دعا خداى راست و ارجعون خطاب با فرشتگان است, ايشان جمع باشند.٧٩ ٤. جنبه فقهى
ابوالفتوح در آيات مشتمل بر احكام فقهى به نقل فتاواى مذاهب پرداخته و آراى بيشتر فقها را مطرح ساخته است و به نقل فقيهان اهل سنت اصرار ورزيده, در صورت لزوم, ادله بعضى از فقها را نيز ياد كرده, گاهى نيز به نقد و تحليل آنها پرداخته و نظر خويش را با دليل و برهان بيان داشته است.٨٠ حقوقى مى نويسد:
شيخ در اثناى تفسير, مسائل فقهى را مورد بحث و تجزيه و تحليل قرار مى دهد و به شيوه فقهاى اهل تشيع, علاوه بر كتاب و سنت از احاديث و آراى امامان و علماى شيعى مذهب و محدثين همين فرقه استفاده و استناد مى كند و هيچ رأى را جز از خدا و رسول او و ائمه نمى پذيرد.٨١
مثلاً در تفسير سوره نساء در مورد نشانه هاى بلوغ مى گويد: (و ديگر سال است و علما در سال خلاف كردند. مذهب اهل البيت(ع) آن است كه چون پانزده سال شود بالغ باشد و اين مذهب شافعى است و ابويوسف و محمد. به نزديك ابوحنيفه بلوغ كنيزك به هفده سال باشد و بلوغ غلام به نوزده سال و به روايت لؤلوئى از او هجده سال و قول اول ظاهرتر است و مناظره اصحاب او بر آن است. و دليل بر آن كه به پانزده سال غلام را حكم بلوغ كند حديث عبدالله عمر است كه او گفت آن سال كه جنگ احد بود مرا بر رسول(ص) عرض كردند; رد كرد مرا و گفت كودك است, مرا ده سال بود; چون عام الخندق بود, مرا پانزده سال بود, مرا به رسول(ص) عرض كردند, اجازت كرد و نام من نوشت).٨٢
و ذيل آيه (والسارقُ والسارقة فاقطَعوا أيدِيَهُما)٨٣ مى نويسد: (و در مورد ميزان قطع يد, به نزديك ما چهار انگشت بايد بريدن از بن و كف دست رها بايد كردن و يك انگشت و آن مهين باشد و اين مذاهب اميرالمؤمنين على(ع) است و بيشتر فقها گفتند از بند دست بريدن و خوارج گفتند از دوش بايد بريدن از كتف چنان كه دوش نيز مقطوع باشد. اما قطع پاى هم چهار انگشت بايد بريدن و نيمه پا و پاشنه ها رها بايد كردن و انگشت مهين. و دليل بر صحت قول ما از اين اقوال آن است كه آنچه ما گفتيم اجماع است و آنچه ديگران گفتند خلاف است در آن و اگر به ظاهر حمل كنند از كتف بايد بريدن و اين منقرض است و نيز اجماع طايفه است و دگر آن كه خداى تعالى انگشتان را يد خواند فى قوله (فَوَيل للّذين يَكتُبٌون الكتاب بأيدِيهِم).٨٤ توجه به تناسب ميان آيات
مثلاً در جايى مى گويد: (وجه اتصال آيه به آيات مقدم آن است كه اين آيات كه رفت جمله در حق جهودان است و اقوال و احوال ايشان و آن كه گفتند ان الله فقير و نحن اغنياء حق تعالى به اين آيه رد كرد بر ايشان و گفت آن كه مالك آسمان و زمين باشد و هر چه در وجود هست ملك و ملك او باشد و او بر همه چيز قادر باشد).٨٥
و در تفسير آيه (والذين آمنوا و عملوا الصالحات…)٨٦ مى نويسد: (حق تعالى چون ذكر كافران و شيطان و ديو فرمانان بگفت و طرفى حكم ايشان و عقاب ايشان بگفت آنچه عكس و خلاف آن است بگفت و از ذكر مؤمنان و ثواب ايشان, گفت آنان كه ايمان آرند و عمل صالح كنند سَنُدخِلُهُم, ما ايشان را به بهشت ها بريم و…).٨٧
و در تفسير آيه والمؤمنون والمؤمنات بعضهم أولياء بعض…)٨٨ گفته است: (قديم تعالى بر عادت كريمش چون ذكر منافقان بكرد و اوصاف ايشان بگفت و سيرت و طريقه ايشان به خلقان نمود عقب آن ذكر مؤمنان كرد و صفت ايشان بگفت و حال خير ايشان و طريقه پسنديده ايشان گفت با خالقان).٨٩ ذكر نكات نغز و عارفانه
شيخ گاهى در تفسير آيات به مشرب عرفا و صوفيه توجه مى كند و بر آن طريق به توضيح مطالب مبادرت مى ورزد و مسائلى پندآميز را در حين تفسير آيات مى آورد كه براى خواننده مفيد است, مثلاً در اثناى تفسير به مسائلى از قبيل اخلاص, توكل, ذكر, صبر, صدق… اشاراتى دارد و سخنانى مى آورد كه خواننده را تحت تأثير قرار مى دهد, آيت الله معرفت در اين زمينه مى نويسد: (و مِمّا يمتازُ به هذا التفسيرُ اَنه لَم يَترُك موضعاً جاءت مناسبةُ الوعظ والارشادِ الاّ و قد استغَلَّ الفُرصَة و أخذَ فى الوعظ والزَّجر والترغيب والتَّرهيب;٩٠ چيزى كه اين تفسير به آن ممتاز مى گردد اين است كه مؤلف هرجا كه به مناسبتى در آيات وعظ و ارشاد آمده, آن را رها نكرده, بلكه فرصت را غنيمت شمرده و شروع به موعظه و اندرز و ترغيب و ترهيب نموده است).
حال به ذكر چند نمونه مى پردازيم:
در جلد اول با عنوان (فصل در اخلاص از كلام علما و مشايخ) مى نويسد: (حذيفه يمان گفت: از رسول(ص) پرسيدم كه اخلاص چه باشد؟ رسول(ص) گفت من از جبرئيل پرسيدم, گفت: من از خداى (عزوجل) پرسيدم مرا گفت الاخلاصُ سرّ مِن سرّى استَودَعتُه قلبَ مَن اَجَبتَه مِن عبادى; سرّى از سرّهاى من, در دل آن بنده نهم كش دوست دارم. سعيد جبير گفت: اخلاص آن باشد كه مرد دين و عمل خويش را خالص كند و در دين با خداى شريك نياورد و در عمل با خلقان ريا نكنند. ابويعقوب مكفوف گفت: اخلاص آن بود كه حسنات هم چنان پوشيده دارد كه سيئات را. ابوسليمان گفت: مرائى را سه علامت بود, در خلوت كسلان باشد و در ميان مردم به نشاط بود بر عمل, چون مدحش كنند بر عمل بيفزايد).٩١
همچنين در هنگام تفسير آيه (فَاَخلَع نَعلَيك)٩٢ مى نويسد: (اهل اشارت گفتند نعل كنايت است از اهل يعنى دل فارغ كن از شغل اهل و ولد, از اين جا گويند آن را كه زن را طلاق دهد القى نعله…).٩٣
وى بعد از ذكر قصه آدم و توبه اش مى نويسد: (گفتند خداى تعالى توبه آدم به سه چيز قبول كرد: به حيا و دعا و بكا. اما در حيا خبر آمد از شهر بن حوشب كه گفت چنين رسيد به من كه آدم از شرم آن كرده خود سيصد سال سر به آسمان برنداشت و دويست سال سر بر كنار مى گريست و چهل روز طعام و شراب نخورد و صد سال با حوا خلوت نكرد. عجب از تو اى غافل كه شنوى كه خداى تعالى به يك ترك مندوب به يك مخالفتِ فرمان آدم را و حوا كه پدر و مادر تو بودند با آن قدر و منزلت ايشان به نزديك خداى تعالى از بهشت بفرستاد و از ميان ايشان سال ها جدا كرد و ايشان را به سراى محنت و بليت افكند و تو در شبانه روز بسيار ترك واجبات و ارتكاب مقبحات كنى و اصرار كنى و توبه نكنى و آن گاه طمع دارى كه اين موجب آن بود كه در بهشت شوى و صحبت حورالعين يابى, اين است تمناى محال و كژ تقديرى; پس اگر در گناه پياپى به شيطان اقتدا كردى به توبه آدم اقتدا كن كه در خبر آمده است كه…).٩٤ تفسير مفاتيح الغيب
محمد بن عمر بن حسين بن على تيمى بكرى طبرى رازى ملقب به رازى و شيخ الاسلام و معروف به ابن خطيب, خطيب رى و امام المشككين بود و پدرش ضياءالدين عمر يكى از بزرگان علماى رى بود. تولد او را روز ٢٥ رمضان سال (٥٥٤ق) در شهر رى نوشته اند. در سلسله نسبش (تيمى بكرى) ياد شده و اين مى رساند كه خاندان او نسب خود را به ابوبكر خليفه اول مى رسانيده اند.
فخر رازى ابتدا نزد پدرش مشغول تحصيل شد. پس از مرگ وى در نزد علمايى چون محى السنة ابن محمد بغوى و كمال سمعانى تلمذ كرد و علم كلام و حكمت را از مجد الدين گيلانى, كه از شاگردان امام غزالى بود, آموخت و به همراه او به مراغه رفت. پس از چندى از آن جا به خراسان رفت و در آن جا به آثار ابوعلى سينا واقف شد. سپس به خوارزم رفت و در آن جا با معتزله درگير شد, لذا او را از آن جا اخراج كردند. پس به ماوراءالنهر رفت و در شهرهاى بخارا, سمرقند خجند با فقيهان و عالمان مباحثاتى كرد. در سال ٥٩٤ق با بهاءالدين سام دوم از سلاطين غور, رابطه دوستى برقرار نمود و كتاب البراهين البهائيه را به نام او نوشت. سلطان هم در هرات مدرسه اى برايش ساخت و او در آن جا به وعظ و تدريس مشغول شد و با كراميه, كه به تجسيم معتقد بوند, به مناظره پرداخت. فخر تا پايان عمر خويش در هرات ماند و در سال ٦٠٦ق در آن جا درگذشت.٩٥
گفته شده كه سبب وفات او اين بود كه وقتى ميان او و كراميه اختلاف و جدل شدت گرفت به گونه اى كه به هركدام ديگرى را سب و تكفير مى كرد او را مسموم نمودند.٩٦
او در زمانى زندگى مى كرد كه در زندگى مسلمانان از نظر سياسى و اجتماعى و علمى و عقيدتى توسعى حاصل شده بود و به علاوه اختلافات مذهبى و عقيدتى شديدى در ميان آنها وجود داشت, مثلاً تنها در شهر رى سه طايفه بزرگ شافعيه, حنفيه و شيعه وجود داشتند و در همين زمان فرقه هاى كلامى زياد شدند و جدل در ميان آنها رواج يافت; مشهورترين اين فرقه ها عبارت بودند از شيعه, معتزله, مرجئه و باطنيه.٩٧ مقام و شخصيت علمى و مؤلف
فخر رازى عالم اشعرى شافعى مذهب بود. او بسيارى از علوم را در خود جمع كرد و در آنها نابغه شد. فخر رازى را در تفسير و كلام و علوم عقلى و لغت امام مى دانند, البته شهرت او در علم كلام بيشتر از علوم ديگر بود. ابن خلكان درباره او مى نويسد: (الفقيه الشافعى, فريدُ عَصرِه, فاق اهلَ زمانِه فى علم الكلام والمعقولات…;٩٨ فقيه شافعى يگانه عصر خويش بر اهل زمانش در علم كلام و معقولات و… فائق آمد).
داوودى نيز در طبقات المفسرين مى نويسد: (المفسر المتكلم,امامُ وقتِه فى العلوم العقلية و أحد الائمة فى العلوم الشرعية… و كان اذا ركِبَ يمشى حولَه نحو ثلاثماة تلميذ فقهاء و غيرَهم;٩٩ مفسر متكلم, پيشواى زمان خويش در علوم عقلى و يكى از ائمه علوم شرعى است. او زمانى كه سواره مى رفت اطرافش در حدود سيصد شاگرد فقيه و غير فقيه حركت مى كردند).
فخر در تاريخ معارف اسلامى از جمله كسانى است كه در آسان نوشتن و عذوبت و تهذيب و پيرايش كتاب هاى مشكل و فنى مهارت خاصى داشته است. او در تمام عمرش مشغول به تصنيف و تأليف و تدريس بود و اين قول از اوست كه مى گفت: (من بر اين افسوس مى خورم كه هنگام صرف غذا از اشتغال به علم و كسب معرفت باز مى مانم). وى گذشته از علاقه بسيارى كه به كسب دانش داشته, داراى ذهنى بحاث و وقاد و فكرى نقاد بوده است.١٠٠
به هر حال, نبوغ علمى او به او شهرت بسيارى بخشيده بود, به گونه اى كه علما از شهرها و سرزمين هاى مختلف به سويش مى شتافتند و در محضر درسش حاضر مى شدند و اشكالات و سؤالات خود را از او مى پرسيدند و او همه را به بهترين صورت ممكن جواب مى گفت. وى علاوه بر شهرت علمى در وعظ نيز شهرت بسيارى داشت, به طورى كه گفته اند با زبان عربى و فارسى وعظ مى كرد و در حال وعظ حالت جدى به او دست مى داد و بسيار گريه مى كرد, نيز گفته اند كه به سبب وجود او و نفوذ مواعظ و سخنان جمعِ كثيرى از كراميان به مذهب تسنن برگشتند, همچنين او از جنبه ادبى نيز جايگاهى در عصر خود داشت و به سروردن شعر مشغول بود و اشعارى نيز به فارسى و عربى به او منسوب است.١٠١ تأليفات ديگر مؤلف
براى فخر رازى ٦٧ اثر و تصنيف ذكر نموده اند كه چهار اثر درباره قرآن است: تفسير كبير او با نام مفاتيح الغيب; تفسير صغير با نام اسرار التنزيل و انوار التأويل; كتاب مستقلى در تفسير سوره فاتحه و چهارم تأسيس التقديس كه از آثار معتبر او در تفسير آيات و احاديث متشابه است. بقيه آثار او در علوم ديگر اعم از كلام, فقه, اصول فقه, حكمت و فلسفه و… مى باشند كه مشهورترين آنها عبارتند از: المطالب العاليه; نهاية العقول; اربعين; المحصل; البيان والبرهان فى الرد على اهل الزيع والطغيان; الزبدة; المعالم; المحصول; المعالم; الملخص; شرح الاشارات لابن سينا; شرح عيون الحكمة; شرح كليات قانون (در طب); جامع العلوم, معروف به (ستينى) در تعريف و شرح شصت علم از علوم; تعجيز الفلاسفه (به زبان فارسى); تفسير اسمآءالله الحسنى; فضايل الصحابة الراشدين; عصمة الانبياء القضاء والقدر; الخمسين (در اصول دپي نوشت ها: ١. گزيده روح الجنان, پيشگفتار (چاپ اول, بنياد پژوهش هاى اسلامى, ١٣٨٠).٢. رياض العلما, ج٢, ص١٥٨.٣. گزيده متون تفسيرى فارسى, ص١٩٧ (چاپ اول, انتشارات دانشگاه علامه طباطبايى, تهران, ١٣٧٩).٤. التفسير والمفسرون, ج٢, ص٣٩٠.٥. التفسير والمفسرون, ج٢, ص ٣٩٠; روح الجنان, ج١, ص١٦; مفسران شيعه, ص٩٩ (چاپخانه بيست وپنجم شهريور, ١٣٤٩ش).٦. روح الجنان, ج١, ص٢٧; مقالات قزوينى.٧. روح الجنان, ج١, ص١٩; گزيده متون تفسيرى فارسى, ص١٧٧ (انتشارات اساطير, زمستان ١٣٦٨).٨. پژوهشى درباره تفسير شيعه و تفسيرنويسان آن مكتب, ص١٩٨ (چاپ اول, نشر آفاق, ١٤٠٤ق).٩. التفسير والمفسرون, ج٢, ص٣٩٠.١٠. تحقيق در تفسير ابوالفتوح, ج١, ص١٩٦; تفسير ابوالفتوح, ج١٢, خاتمة الطبع قزوينى; اعيان الشيعه, ج٦, ص١٢٤.١١. مقدمه روح الجنان, ج١, ص١١.١٢. مفاتيح الغيب, ترجمه على اصغر حلبى, مقدمه ج١, ص٣٦ (چاپ اول, انتشارات اساطير, ١٣٧١).١٣. اين موارد در صفحات ٣٠٠, ٣٢١, ٣٣٩ و٥٤٤ از جلد دوم و صفحه ٢٨ از جلد سوم آمده است.١٤. تحقيق در تفسير ابوالفتوح, ج١, ص٢٠٢.١٥. روح الجنان, با مقدمه شعرانى, ج١, ص١٤; گزيده متون تفسيرى فارسى, ص١٧٩.١٦. بقره(٢) آيه٦.١٧. روح الجنان, ج١, ص٦٩.١٨. يونس(١٠) آيه٢.١٩. روح الجنان, ج١, ص١٥٠.٢٠. بقره(٢) آيه٥٠.٢١. روح الجنان, ج١, ص١٨٣.٢٢. بقره(٢) آيه٥٠.٢٣. روح الجنان, ج٢, ص٣٢١.٢٤. همان, ج٣, ص٤٢٥.٢٥. همان, ج١, ص٤٧.٢٦. بقره(٢) آيه١١٧.٢٧. روح الجنان, ج١, ص٣٠٦.٢٨. آل عمران(٣) آيه١٨٥.٢٩. روح الجنان, ج١, ص٣٠٦.٣٠. آل عمران(٣) آيه١٨٥.٣١. روح الجنان, ج٣, ص٢٧٦.٣٢. روح الجنان, ج١٢, ص٢٥١; خاتمة الطبع قزوينى.٣٣. تحقيق در تفسير ابوالفتوح, ج١, ص١٧٨; روح الجنان, ج١٢, ص٢٥٢.٣٤. تحقيق در تفسير ابوالفتوح, ج٢, ص٢٥ و ج١, ص٦١.٣٥. آشنايى با تفاسير قرآن و مفسران, ص١٢٣.٣٦. اين شبهه بيشتر از اين جا به وجود آمده كه ايشان در بيان قصص انبياى گذشته از كتاب عرائس ثعلبى فراوان نقل كرده اند و اخبار ضعيف در اين كتاب بسيار است.٣٧. روح الجنان, ج٣, ص٢٩٦.٣٨. همان, ص٢٤.٣٩. نساء(٤) آيه١٢٨.٤٠. روح الجنان, ج٤, ص٢٨.٤١. انعام(٦) آيه٩١.٤٢. روح الجنان, ج٥, ص٥.٤٣. توبه(٩) آيه٣٢.٤٤. روح الجنان, ج٦, ص١٥.٤٥. آل عمران(٣) آيه٨١.٤٦. روح الجنان, ج٣, ص٩٣.٤٧. آل عمران(٣) آيه١٥٤.٤٨. روح الجنان, ج٣, ص٢٢٠.٤٩.همان, ج٩, ص٦١.٥٠. بقره(٢) آيه٢٠٧.٥١. روح الجنان, ج٢, ص١٥٠.٥٢. همان, ج١, ص١١٢.٥٣. تحقيق در تفسير ابوالفتوح, ج١, ص٢٢٣.٥٤. طبقات مفسران شيعه, ج٢, ص١٥٩.٥٥. اسراء(١٧)آيه١.٥٦. روح الجنان, ج٧, ص١٦٧.٥٧. مؤمنون(٢٣)آيه١١٥.٥٨. روح الجنان, ج٨, ص١٦٤.٥٩. انبياء(٢١)آيه٢٢.٦٠. روح الجنان, ج٨, ص١١.٦١. التفسير والمفسرون, ج٢, ص٣٩٣.٦٢. بقره(٢) آيه٣.٦٣. روح الجنان, ج١, ص٦٤; تحقيق در تفسير ابوالفتوح, ج١, ص٢٢٩.٦٤. روح الجنان, ج٦, ص١٢٤.٦٥. اعراف(٧) آيه٥٣.٦٦. قيامت(٧٥) آيه٢٣.٦٧. نمل(٢٧) آيه٣٥.٦٨. روح الجنان, ج٥, ص١٧٣.٦٩. توبه(٩) آيه٩٠.٧٠. اصحاب وعيد, مرتكب كبيره را كافر مى دانند و توبه او را در حكم مسلمان شدن و معتقدند كه همچنان كه مسلمان شدن كافر حتماً پذيرفته مى شود, توبه مرتكب كبيره هم حتماً پذيرفته مى شود.٧١. روح الجنان, ج٦, ص٩٠.٧٢. فرقان(٢٥) آيه٢٣.٧٣. روح الجنان, ج٨, ص٢٦٤.٧٤. كهف(١٨) آيه٤٤.٧٥. روح الجنان, ج٧, ص٣٣٩.٧٦. طه(٢٠) آيات١١و١٢.٧٧. روح الجنان, ج٧, ص٤٤٩.٧٨. مؤمنون(٢٣) آيه٩٩.٧٩. روح الجنان, ج٨, ص١٥٧.٨٠. گزينه روح الجنان, پيشگفتار.٨١. تحقيق در تفسير ابوالفتوح, ج١, ص٢٣٧.٨٢. روح الجنان, ج٦, ص٩٠.٨٣. مائده(٥) آيه٣٨.٨٤. بقره(٢) آيه٧٩; روح الجنان, ج٤, ص١٩٩.٨٥. روح الجنان, ج٣, ص٢٨٤.٨٦. نساء(٤) آيه١٢٢.٨٧. روح الجنان, ج٤, ص٢٠.٨٨. توبه(٩) آيه٧١.٨٩. روح الجنان, ج٦, ص٦٨.٩٠. التفسير والمفسرون, ج٢, ص٣٩٤.٩١. روح الجنان, ج١, ص٣٤٥.٩٢. طه(٢٠) آيه١٢.٩٣. روح الجنان, ج٧, ص٤٤٩.٩٤. همان, ج١, ص١٤٩.٩٥. مفاتيح الغيب, ج١, ص١١.٩٦. ذهبى, التفسير والمفسرون, ج١, ص٢٩٢ (دارالكتب الحديثه, ١٣٩٦ق); مفاتيح الغيب, ترجمه حلبى, ج١, ص١١.٩٧. مفاتيح الغيب, مقدمه ج١ (انتشارات دارالفكر, بيروت, ١٣٩٨ق).٩٨. وفيات الاعيان و انباء الزمان, تحقيق دكتر احسان عباس, ج٤, ص٢٤٨ (دارالثقافة, بيروت).٩٩. طبقات المفسرين, ج٢, ص٢١٤.١٠٠. مفاتيح الغيب, ترجمه حلبى, ج١, ص١٤.١٠١. ذهبى, التفسير والمفسرون, ج١, ص٢٩٠.١٠٢. وفيات الاعيان, ج٤, ص٢٤٨; ذهبى, التفسير والمفسرون, ج١, ص٢٩٠; مفاتيح الغيب, ترجمه حلبى, ج١, ص٢٢.١٠٣. التفسير والمفسرون, ج٢, ص٤٠٦.١٠٤. تقرير درس استاد, دانشكده الهيات دانشگاه فردوسى مشهد, مورخ ٧/٣/١٣٧٦.١٠٥. آشنايى با تفاسير قرآن و مفسران, ص٢٢٢; مفاتيح الغيب, ترجمه حلبى, ج١, ص٣٦.١٠٦. همان, ج١ (دار احياء التراث العربى, بيروت).١٠٧.مفاتيح الغيب, ترجمه حلبى, ج٢٩, ص١٥٦.١٠٨. آشنايى با تفاسير قرآن و مفسران, ص٢٢٢; مفاتيح الغيب, عربى; ذهبى, التفسير والمفسرون, ج١, ص٢٩٢.١٠٩. التفسير والمفسرون, ج١, ص٢٩٣.١١٠. آشنايى با تفاسير قرآن و مفسران, ص٢٢٣.١١١. مفاتيح الغيب, ترجمه حلبى, ج١, ص٣٦.١١٢. مفاتيح الغيب, ترجمه حلبى, مقدمه ج٥, ص٢٠٢٢ (انتشارات اساطير, ١٣٧٩).١١٣. انعام(٦) آيه١٢٥.١١٤.محمدهادى معرفت, التفسير والمفسرون, ج٢, ص٤٠٩.١١٥. مفاتيح الغيب, دارالفكر, مقدمه ج١.١١٦.محمدهادى معرفت, التفسير والمفسرون, ج٢, ص٤٠٦; مفاتيح الغيب, مقدمه ج١.١١٧. بقره(٢) آيه٣.١١٨. مفاتيح الغيب, ج٢, ص٢٨.١١٩. همان, ترجمه حلبى, ج٥, ص٢٠٧٥.١٢٠. مفاتيح الغيب, ج٦, ص١١ (مطبعة البهية المصريه).١٢١. همان, ص١٢٧.١٢٢. همان, ص٢١٢.١٢٣. همان, ج٧, ص٤١.١٢٤. همان, ج٦, ص١٣٦.١٢٥. همان, ص٦١.١٢٦. همان, ترجمه حلبى, ج٢, ص٥٩٥.١٢٧. طه(٢٠) آيه٥.١٢٨. مفاتيح الغيب, ج٨, ص١٨٦.١٢٩. نسا ء(٤) آيات١١٠ـ١١١.١٣٠. مفاتيح الغيب, ج١١, ص٥٣.١٣١. مفاتيح الغيب, مقدمه ج١ (دارالفكر, بيروت).١٣٢. آل عمران(٣) آيه١٦١.١٣٣. مفاتيح الغيب, ج٩, ص٦٩.١٣٤. بقره(٢) آيه٦.١٣٥. مفاتيح الغيب, ترجمه حلبى, ج٢, ص٦٨٠.١٣٦. بقره(٢) آيه٢٦٦.١٣٧. مفاتيح الغيب, ج٧, ص٦٣.١٣٨. آل عمران(٣) آيه٢٠.١٣٩. مفاتيح الغيب, ج٧, ص٢٢٨.١٤٠. آل عمران(٣) آيه٢١.١٤١. مفاتيح الغيب, ج٧, ص٢٣٠.١٤٢. مفاتيح الغيب, دارالفكر, مقدمه ج١.١٤٣. مفاتيح الغيب, ترجمه حلبى, ج٥, ص٢٠٥٦.١٤٤. بقره(٢) آيه١٧٨.١٤٥. مفاتيح الغيب, ج٥, ص٥٠.١٤٦. بقره(٢) آيه١٧٣.١٤٧. مفاتيح الغيب, ترجمه حلبى, ج٥, ص٢٠٢٩.١٤٨. آل عمران(٣) آيه١٥.١٤٩. مفاتيح الغيب, ج٧, ص٢١٣.١٥٠. بقره(٢) آيه٣١.١٥١. مفاتيح الغيب, ج١, ص٨٥.١٥٢. همان, ترجمه حلبى, ج٢, ص٩٤٨.١٥٣. التفسير والمفسرون, ج٢, ص٢٧٣ (مؤسسه فرهنگى التمهيد, تابستان ١٣٨٠).١٥٤. مائده(٥) آيه٦.١٥٥. مفاتيح الغيب, ج١١, ص١٥٠.١٥٦. محمدهادى معرفت, التفسير والمفسرون, ج٢, ص٤١٥.١٥٧. بقره(٢) آيه٢٥٩.١٥٨. مفاتيح الغيب, ج٧, ص٣٥.١٥٩. آل عمران(٣) آيه٥٩.١٦٠. مفاتيح الغيب, ج٨, ص٨٠.١٦١. ذهبى, التفسير والمفسرون, ج١, ص٢٩٢.١٦٢. محمدهادى معرفت, التفسير والمفسرون, ج٢, ص٤١٥.١٦٣. مفاتيح الغيب, ج٢, ص١٠٥.١٦٤. همان, ص١٠٦.١٦٥. بقره(٢) آيه٣١.١٦٦. مفاتيح الغيب, ترجمه حلبى, ج٢, ص١٠٠٣.١٦٧. بقره(٢) آيه٣٦.١٦٨. مفاتيح الغيب, ترجمه حلبى, ج٢, ص١٠٩٦.١٦٩. نساء(٤) آيه٢٧.١٧٠. مفاتيح الغيب, ج١٠, ص٦٧.١٧١. نساء(٤) آيه٣١.١٧٢. مفاتيح الغيب, ج١٠, ص٧٧.١٧٣. بقره(٢) آيه٩٨.١٧٤. مفاتيح الغيب, ترجمه حلبى, ج٣, ص٢٥٠٢.١٧٥.بقره(٢) آيه٦٠.١٧٦.مفاتيح الغيب, ج٧, ص٢٣٠.