آیینه پژوهش
آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦
كلامِ اهل اشارت در تفسير روض الجنان
جهانبخش جويان
آن كس است اهل بشارت كه اشارت داند
نكته ها هست بسى محرم اسرار كجاست؟
(حافظ)
١
امت اسلامى ـ به دلايل گونه گون قرآنى و حديثى و… ـ جملگى همداستانند كه در آيات قرآن كريم معانى ژرفى, فراتر از آنچه عموم دريابندگان زبان عربى درمى توانند يافت, هست.
نخبگان و دانشوران و انديشه گران مسلمان از ديرباز در پى جستن و شناختن اين معانى ژرف بوده اند و به نام ها و مصطلحات لونالون از اين معانى ـ و احياناً اقسام و انواع آنها ـ تعبير نموده اند, يكى از اين نام ها و مصطلحات (اشارت) (و جمع آن: اشارات) است كه احتمالاً ريشه در لسان خاندان وحى(ع) نيز دارد; از امام جعفر صادق(ع) منقول است:
كتاب الله ـ عزّوجلّ ـ على اربعة أشياء: على العبارة والإشارة و اللَّطائف والحقائق; فالعبارةُ للعَوامّ والإشارةُ للخواصّ و اللَّطائفُ للأولياء والحقائقُ للأنبياء.١
گروهى از كسانى كه در صدد دريافت (اشارات) برآمدند صوفيان و عرفان گرايان بودند و در پيگيريِ اين مطلب تا بدان جا پيش رفتند كه مكتب و منهج تفسيرى مشخصى تحت عنوان (تفسير اشارى) پديد آمد٢ و مؤلفاتى با تكيه بر همين منهج به عنوان تفسير قرآن كريم در تراث اسلامى خودنمايى كرد.٣
پيگيرندگان اين روش صوفيانه تفسير, هرچند حمل نصوص قرآنى را بر ظواهر آن رد نمى كردند اعتقاد داشتند در نصوص قرآنى اشاراتى نهان هست كه بر سالكان و رهروان طريقت منكَشف مى گردد و امكان تطبيق ميان اين اشارات و ظواهر مراد از نصوص, وجود دارد.٤
از ديرباز منهج تفسير اشارى مورد انتقادات جدّى علماى شريعت واقع گرديده است و با اين همه محققان ميان تفسير اشارى مقبول و نامقبول فرق نهاده اند و در واقع آنچه نكوهيده اند ولنگارى ها و خيال پردازى هاى صوفيانه اى است كه تحت عنوان تفسير اشارى به مكتوبات اسلامى اقحام گرديده.٥
٢
حضور و نفوذ تفسير اشارى در تفسيرنامه هاى مسلمانان مراتب و درجات مختلف داشته است. برخى از عالمان مانند بيضاوى و زمخشرى تفسير ظاهر آيات كريمه را وجهه همت خويش ساخته بودند و در تفسير نامه هايشان به تفسير اشارى نمى پرداختند. برخى مانند نيشابورى (صاحب غرائب القرآن و رغائب الفرقان) و آلوسى غالب همّشان مصروف تفسير ظاهر بود, ليك قدرى هم به تفسير اشارى مى پرداختند. بر بعضى چون سهل تستَرى تفسير اشارى غلبه داشت, ليك گاه به تفسير ظاهر نيز اهتمام مى كردند. بعضى چون ابوعبدالرحمن سُلَمى حول معانى ظاهرنمى گشتند و يكسره به تفسير اشارى روى آورده بودند.٦
در جايى كه اكثر عالمان متقدم شيعه (تا سده هفتم ق) به تصوّف خوشبين نبودند و تصوف را امرى غير شيعى و پديده اى در حوزه جمهور اهل تسنن مى ديدند٧ طبيعى است كه تفسير اشارى ـ با صبغه هويداى صوفيانه اش ـ در مؤلفات قديم عالمان شيعى نفوذ و رسوخ چندانى نداشته باشد.٨
مكتوبات پراكنده تفسيرى شيخ مفيد٩ و تفسيرنامه هاى شيخ طوسى و شيخ طبرسى از اين گونه تفسير تهى به نظرمى رسد. شايد تفسيرنامه شيخ ابوالفتوح رازى موسوم به روض الجنان و روح الجنان, قديم ترين تفسيرنامه مدرَسى و رسمى شيعى باشد كه از (تفسير اشارى) تهى نيست و به صراحت آن را مجال طرح داده است.
شيخ ابوالفتوح رازى (ح٤٨٠ـ ح٥٥٤ق) از حيث نوع رويارويى اش با صوفيه با بسيارى از علماى پيش از خود و حتى همروزگارانش تفاوت آشكار دارد. وى برخلاف كثيرى از شيعيان متقدم به معارف صوفيانه و شمارى از مشاهير تصوف تا حدودى روى خوش نشان مى دهد و رد پاى دلبستگى هايى از اين جنس در نوشتارش هويداست. به تعبير علامه شعرانى ـ طاب ثراه ـ شيخ ابوالفتوح از اخبار و آثار و سخنان مشايخ صوفيه… بسيار آورده است.١٠
اين انبوهى تا بدان جاست كه يكى از پژوهشگران معاصر مى گويد: (در اين تفسير گرانبها, غير از مطالب مرسوم تفسيرى, نكات عرفانى نيز بسيار آمده است و اگر كسى آنها را جمع آورى بكند خود يك كتاب نسبتاً كلانى مى شود).١١
آيت الله استادى ضمن يادكرد گرايش شيخ ابوالفتوح به (نقل مطالبى كه در كتب عرفا و… [؟] ديده مى شود) تصريح مى نمايد كه (اين موارد اصلاً در مجمع [البيان] و تبيان ديده نمى شود).١٢
آن سان كه جاى ديگر نوشته ام (شيخ ابوالفتوح واعظ و مذكّر بوده است و شايد سنت هاى واعظانه و مذكّرانه آن روزگار كه با مجلس گويى هاى صوفيان مشتركاتى داشت ذهن و زبان وى را لختى با فرهنگ تصوف خوگر كرده باشد).١٣
شايد هم وى همان انديشه مرحوم شعرانى را داشته كه مرقوم فرموده اند: (مؤلف [= شيخ ابوالفتوح] از نقل كلام مشايخ صوفيه احترازنمى جست, چون بسيارى از آنها متشرّع و شيعى بودند و سخنان عالى گفتند و تنفّر از آن صوفى رواست كه از حدود شرع پاى فراتر نهد و به اصول آن مقيّد نباشد).١٤
هر چه باشد گفتارها و گفتآوردهاى صوفى مآبانه در روض الجنان كم نيست و پاره اى از اين شمار سخنان (اهل اشارت) است كه به عنوان (تفسير اشارى آيات قرآن) يا تبيين اشارى برخى از آنچه در تفسير آيات گفته شده است مجال طرح يافته.
شيخ ابوالفتوح با تصريح به لفظ (اشارت) در اين گونه موارد, گويى خواسته است اين مطالب را از مطالب تفسيرى مرسوم خود متمايز سازد. توجه به اين تمايز, نكته اى است كه برخى از اشارت جوى ترين صوفيان ـ مانند محيى الدين ابن عربى١٥ ـ نيز ملحوظ داشته اند.
كلمات منقول از اهل اشارت در روض الجنان كه احياناً با تقرير خود شيخ ابوالفتوح نيز آميخته مى نمايد در مواردى واجد غايت هماهنگى با نصوص فارسى صوفيان آن روزگار است. گاه لحن اين بيانات به گرمى و شورمندى و برانگيزندگى پر حرارت ترين اندرزهاى صوفيان مجلس گوى تصوف خراسانى مى رسد. در پاره اى از اين گفتارها ـ چه پارسى و چه عربى ـ سجع گويى و شيوه اى ملحوظ است كه امثال خواجه عبدالله انصارى و برخى متصوفان ديگر داشتند. از اين مى توان حدس زد نه فقط زبان, كه انديشه اهل اشارت نيز سخت گروگان آرايه هاى زبانى چون سجع بوده است.١٦
٣
در اين جا آنچه از كلام (اهل اشارت) و تفسيرها و تبيين هاى اشارى در روض الجنان ديده و بيرون نويس كرده ام, بنابر ترتيب متن, پيش روى شمامى گذارم:
* س٢, ى١: الم
اهل اشارت گفتند: (الف) أنَا, (لام) لي, (ميم) مِنّي; به الف اشارت به آن كرد كه همه منم, به لام اشارت به آن كرد كه همه مراست, به (ميم) اشارت به آن كرد كه همه از من است (ج١, ص٩٧).
* س٢, ى٤٩: وَ إذ نَجَّيناكُم مِن ال فِرعَونَ…
پس از آوردن داستانى از اين قرار كه (… خبر متواتر گشت كه زن عمران به پسرى بار بنهاد. خبر به سمع فرعون رسيد. گُماشتگان و خواص خود را فرستاد تا بدانند كه اين حال چگونه است. كسى آمد و خبر به مادر موسى آورد كه كسان فرعون مى آيند به تفحّص اين حال. او كودك را برگرفت و در تنور نهاد و سر تنور برنهاد و خود بگريخت و خانه رها كرد. خواهر او ـ كه خاله موسى بود ـ درآمد. از آن حال بى خبر بود. آتش بياورد و در تنور نهاد تا پاره اى نان بپزد. تنور را آتش زبانه در هوامى زد. كسان فرعون درآمدند و همه سراى زير و زبر كردند و مادر موسى را با دست آوردند. هيچ نديدند. به سر تنور نرفتند كه آتش عظيم در اومى بشَخيد;١٧ وَهمِ ايشان از آن دور بود. برفتند و خبر دادند فرعون را. چو ايشان برفتند مادر موسى خواهر را گفت: كودك را چه كردى؟ گفت: من كودك را نديدم. گفت: كودك در تنور بود, همانا آتش در تنور نهادى و كودك را بسوختى و جَزَع كردن گرفت. آن گه به سر تنور آمد و فرو نگريد. موسى(ع) در ميان تنور نشسته بود و آتش گرد اومى گرديد و او را گزَند نمى كرد. مادر موسى١٨ شادمانه شد و بدانست كه خداى تعالى را در زير آن كار سرّى هست… (ج١, ص٢٧٢ و٢٧٣). نوشته است: اهل اشارت گفتند خداى تعالى براى آن اين حال به مادر موسى نمود تا چون فرمايد او را به وحى الهام كه موسى را به آب افگن او ايمن باشد و واثق [نسخه بدل: و اوثق و] داند كه آن خداى كه او را در آتش نگاه داشت در آبش نگاه دارد (ج١, ص٢٧٣).
* س٢, س١١٧: … و إذا قضى أمراً فإنّما يَقول له كن فيَكون
اهل اشارت گفتند چنانستى كه گفت: كار من به خلاف كار تو است, چنان كه من به خلاف توام, [نسخه بدل: «تو] چون خواهى كه [نسخه بدل: «تا] كارى كنى تو را آلت بايد و ساز و عدّت و وقت و مهلت بايد, [نسخه بدل: «من] چون چيزى خواهم بيش از آن وقت نروَد كه گوينده گويد كن; كاف به نون نارسيده هژده هزار عالم آفريده باشم (ج٢, ص١٣٠ و١٣١).
* س٢, ى١٥٨: إنّ الصفا والمروة مِن شَعائر الله…
اهل اشارت گفتند: اشارت در سعى به آن است كه سائل محتاج چون به در خانه مخدوم و مقصود رسد نيارَد هجوم كردن و به يك بار فراز شدن, متردّدمى باشد و آمد شُدمى كند انتظار دستور را. حاج همچونين كنَد پيش از آن كه در خانه شود تا تشبّه كرده باشد به سائل محتاج كه گِرد در سراى پادشاه مى گردد و طواف مى كند تا كه باشد كه بارش دهد [نسخه بدل: دهند] (ج٢, ص٢٥٦).
* س٢, ى١٩٧: الحجُّ أشهر معلومات فَمَن فَرَضَ فيهِنَّ الحجَّ فلا رَفَثَ ولا فُسُوقَ ولا جِدالَ فى الحجّ و ما تَفعلوا مِن خير يَعلَمهُ الله و تَزَوّدوا فإنَّ خيرَ الزّاد التقوى و اتّقون يا أولى الألباب
… و اهل اشارت گفتند خداى چون ذكر سفر حج كرد مكلّفان را سفر قيامت ياد آورد و گفت: براى اين راه زادى ساختى كه به يك دو ماه بروى و بازآيى, براى سفرى كه چون بروى آن جا بمانى و نيز باز نيايى; اگر اين را زاد بايَد, اولى و أحرى كه آن را زاد بايَد. زاد اين راه گرانبارى بوَد و زاد آن راه سبكبارى بوَد. اين جا هرچه گرانبارتر باشى تو را آسان تر بوَد و آن جا هر چه سبكبارتر باشى تو را بِه بوَد,٢٠ براى آن كه اين جا بار بر پشت شتر باشد و آن جا بر گردن تو باشد, اين جا زاد بر راحله باشد و آن جا زاد خود راحله باشد; اين جا اگر راحله ات نبود و زادت نبود از تقوا زادى ساز و از پاى خود راحله اى ساز, اگرت رحلى نبود به نعلى قناعت كن, چنان كه گفت:
و حُبِيتُ من خوص الركاب بِأسوَد
من دارش فَعَدَوتُ أمشى راكبا٢١
و اگر هيچ دانى كه از توكل زادى سازى و از هواى نفس راحله و آن زاد توكل بر گردن اصطبار نهى و پاى قهر به پشت هواى نفس در آرى, چو او را پست كرده باشى انگار كه راه برّيدى; هر چه راحله ات در زير تو ضعيف تر باشد تو راه حق به سپَرى به عكس راحله حاجّ كه هر چه او قوى تر باشد ايشان ايمن تر باشند و چون سستى كنَد ايشان بترسند و خائف شوند. خطر ايشان در ضعف راحله باشد و خطر تو در قوّت راحله تو, و َأنتَ بِراحِلَتِك أحجى مِن الحَاجّ بِرَواحلِِهِم, أنتَ أحجى لو استَعمَلتَ الحِجى. اگر عقل دارى تو را اين بِه است. آن كه راه حج سپرد زاد او حاضر بايد و تو چون راه حق سپرى از زاد اين راه به نيستى قناعت كن:
تو را گر همى راه حق جويى اوّل
طلب كرد بايد سبيل الرشادى
پس از نيستى زاد آن راه سازى
كجا بهتر از نيستى نيست زادى
بيش از آن نبود كه چون از نيستى زاد سازى نيست شوى و همه هستى در تحت آن نيستى هست و همه وجود در ضمن آن عدم و همه اثبات در ميان آن انتفا, لاجرم چون چنين كنى هم حاجى باشى, هم غازى. پايه جهاد بيش از پايه حج است; اگر دشمنى را نمى يابى كه با او جهاد كنى تا كشته او شوى با خود گرد و با خود جهاد كن [نسخه بدل: جهادى كن] و در آن جهاد اجتهاد كن كه از تو دشمن تر تو را دشمن نيست (أعدى عَدُوِّك بين جَنبيك) تا كشته خود شوى به دست خود, تا قاتل و مقتول تو باشى. به قاتلى درجه مجاهدان يابى, به مقتول پايه شهيدان:
صلاح تو در كشتن تست و آن گه
صلاحيت اين مضمَر اندر فسادى
نبينى كه پروانه شمع هرگَه
كه بر باطنش چيره گردد و دادى
برى گردد از خويش و بر صدق دعوى
كند خويشى خويش را چون رَمادى
ولكن تو از آن پست همّت ترى و دون منزلت تر كه اختيار چنين چيزها كنى. تو خود كشته هوايى, چگونه كسى را كشى, تو خود اسير مرادى, كسى را چگون اسير كنى! گفتم [نسخه بدل: گفتيم] تو هوا را كشى, هوا تو را كشت. گفتم [نسخه بدل: گفتيم] تو مراد را قهر كنى, مراد تو را قهر كرد. گفتم [نسخه بدل: گفتيم] قهرمانى قاهر باشى, قهرمانده اى مقهور شدى. همه عمر در بند آرزو مانده تا باشد كه برآيد صد هزار جان عزيز برآيد و آن برنيايد; صد هزار عمر چو [نسخه بدل: چون] عمر تو برسد و آن بنرسد, عمر تو به سر آيد و جز آن كه نوشته تو است به سر تو نيايد (قل لَن يُصيبَنا إلاّ ما كَتَبَ الله لنا هوَ مولانا…٢٢). تو را يك نفس از اين هوس پرواى دگر چيز نيست:
ايا مانده بر موجب هر مرادى
شب و روز در محنت اجتهادى
نه در حق خود مر تو را انزعاجى
نه در حق حق مر تو را انقيادى
تومى بايد تا بى هوس باشى, مصحَّف بى هوسى,٢٣ اعنى بى هوش, بى هوش مدهوش٢٤ مانده اى, از عقل ديوانه و از شرع بيگانه:
چو ديوانگان دايم اندر تفكّر
كه گويى مرا چون برآيد مرادى
اين همه رنج بر منزل سپنج؟ گنج ابد رها كرده و رنج ابد اختيار كرده:
ز بهر دو روزه مقام مجازى
به هر گوشه اى كرده ذات العمادى
همانا به خواب اندرى يا (نسخه بدل: تا) ندانى (نسخه بدل: بدانى)
كه ما را جز اين نيست ديگر معادى
اين نه جاى معاد است, جاى معاد وقت ميعاد است (فَيومُ القيامة ميعادُهُ). امروز روز عهد است, فردا روز وعد است:
اليوم عهدُكُم فأينَ المَوعِدُ
هيهات ليس ليوم عهدِكم غدُ٢٥
تو را ميعاد به معادى است. پس تو را اعداد و استعدادمى بايد براى آن معاد. تا آن روز كه معاد شوى آن براى تو معد باشد. آن چيست؟ زاد تقواست (و تزَوَّدوا فإنَّ خَيرَ الزّاد التَّقوى).
اى خواجه, تو بر جناح سفرى و مسافر را از زاد چاره نيست. از آن ملخ بياموز ـ اگرچه اين حديث از مُلَح [نسخه بدل: مَلَخ] است از فوايد ملخ [نسخه بدل: مُلَح] است:
مَرَّ الجَرادُ على زَرعى فَقُلتُ لَهُ
اُسلُك سَبِيلَكَ لا تُولِع بِإفسادِ
فَقامَ مِنهُم خَطيب فوقَ سُنبُلَة
إنّا على سَفَر لابُدَّ مِن زاد٢٦
زاد [نسخه بدل: « تو] تقوى مى بايد. تو به زاد ازدياد معاصى آورده اى, به اين زاد راه نتوان بريدن; اين زاد برسد و تو را به منزل نرسانَد:
و زادى قليل ما أراه مُبَلّغى
أ للزّاد أبكى أم لطول مَسافتى؟٢٧
تو را زاد يا در معاصى ازدياد است يا دوستى آل زياد است, اينت بترك سازى [نسخه بدل: مرگ سازى/ برگ سازى/ برگ و سازى] كه تو را زاد است. حقيقت دان كه تو را از دوستى يزيد و زياد بس زياده جاه نباشد و اگرت از اين زيادتى بود, آن زيادت همه نقصان است و اگر اين ربح مى شناسى, عين خسران است:
زيادةُ المَرء فى دنياهُ نقصان
و ربحُهُ غَيرَ مَحض الحقّ خسران٢٨
زاد عقبى تقوا بايد كه آن راهى پر آفت است, به پرخيز [نسخه بدل: پرهيز] بايد بدان راه رفتن; راهى است پر خار و خاشاك (ج٣, ص١١٢ـ١١٦).
* س٢, ى٢٤٥: مَن ذَا الّذى يُقرضُ اللهَ قَرضاً حَسَناً فَيُضاعِفَهُ له أضعافاً كثيرة و اللهُ يَقبِضُ و يَبسطُ و إليه تُرجعون
ييكى را از اهل اشارت پرسيدند كه چرا خداى تعالى با استغنايش از ما محتاجان قرض خواست. گفت: تا باز نمايد كه دوستى ثابت هست از ميان ما, براى آن كه قرض از دوستان خواهند (ج٣, ص٣٤٢).
* س٢, ى٢٥٦: … فَمَن يَكفر بالطاغوت و يُؤمن بالله فقد استَمسَك بالعروة الوثقي…
اهل اشارت گفتند: طاغوت هر كسى نفس اوست; بيانه قوله تعالى: إنَّ النَّفس لأمّارة بِالسّوء٢٩ (ج٣, ص٤١٥).
* س٢ ى٢٦٩: يُؤتِى الحِكمَةَ مَن يَشآءُ…
… مراد به حكمت… اهل اشارت گفتند: علم لدنّى است. بعضى دگر گفتند: خداى را گواه كردن است بر جميع احوال. ابوعثمان النَّهدى گفت: نور الهى است كه فرق كند ميان وسواس و الهام. و گفته اند: مراد تجريد سرّ است از خَلق براى حق. بعضى دگر گفتند: هى سُرعَةُ الجواب مَعَ إصابة الصواب٣٠ (ج٤, ص٧٣).
* س٢, ى٢٧٣: … تَعرفُهُم بسيماهُم…
… و سيما… علامت باشد… ثورى گفت: شادمانى ايشان به درويشى. بهرى دگر گفتند از اهل اشارت: غيرت ايشان بود بر درويشى. ابوعثمان گفت: ايثار آنچه دارند با مساس حاجت. بهرى دگر گفتند: طيبت قلب و بشاشت روى و اظهار تجمّل (ج٤, ص٨٩ و٩٠).
* س٣, ى٢٧: … و تُخرج الحَيَّ مِن المَيّت…
اهل اشارت گفتند: حكمت از دل كافر به در آرَد تا در او قرار نگيرد و سقطَت و هفوَت از زبان عارف (ج٤, ص٢٦٣).
* س٣, ى٧٣: … و لاتؤمنوا إلاّ لِمَن تَبِعَ دينَكم…
اهل اشارت گفتند: معناى آيت آن است كه لاتعاشروا إلاّ مَن يُوافقُكُم فإنّ مَن لايوافقكُم لايُرافِقُكُم; مخالطت به آن كن كه بر طريق تو باشد و اگر بر طريق تو نباشد رفيق تو نباشد (ج٤, ص٣٨٧).
* س٥, ى٥٥: إنّما وليُّكُم اللهُ و رسولُهُ و الذينَ يُقيمون الصلوة ويؤتون الزّكوة و هم راكعون
و اهل اشارت گفتند: چون حق تعالى ولايت خود و رسول خود(ع) بر مكلّفان واجب كرد [نسخه بدل: «و] آن گه به واو عطف بر سبيل اجمال مؤمنان را بر آن معطوف كرد به لفظ (آمَنوا), همه مؤمنان در ولايت طمع كردند. چون گفت (الذين يقيمون الصلوة), گروهى كه به نماز كسلان بودند طمع ببريدند و نمازكنان طمع دربستند. چون گفت (ويؤتون الزّكوة), آنان كه زكات دِه نبودند طمع برداشتند و زكات دهندگان طمع دربستند. چون گفت (وهم راكعون) همه جهان طمع ببريدند, مگر اميرالمؤمنين(ع) كه اين اوصاف را جامع بود (ج٧, ص٢٧).
* س٦, ى٥٤: … كتب ربّكم على نفسه الرحمة…
اهل اشارت گفتند: خداى تعالى چيزى بر خويشتن نوشت و چيزى بر تو. آنچه از باب تكاليف و مشاق بود بر تو نوشت فى قوله (كُتبَ عليكم الصيام)٣١ و (كُتب عليكم القتال)٣٢ و (كتب عليكم القصاص)٣٣ و مانند اين و رحمت بر خود نوشت براى تو. اگر تو با عجز و ضعف و مشقت اين افعال بر تو به نوشته او وفا مى كنى, او اولى تر كه با كرم و فضل و استغناى او از آن كه بر خود نوشت و نفى مشقّت به نوشته خود وفا كند. با تو آنچه بر تو نوشت چون رَنجَكى به او تعلق داشت از روزه و قتال و قصاص, اگرچه فعل او بود حوالت به خود نكرد و نگفت كه من نوشتم, بل [نسخه بدل: بلكه] به لفظ مجهول گفت: كُتِبَ, نوشتند بر شما. چون به رحمت رسيد گفت: من نوشتم, حوالت به خود كرد (كَتَب رَبُّكُم على نفسه الرَّحمة). نظيرش در شراب قطيعه فرمود: و سُقوا ماءً حَميماً فقَطَّعَ أمعاءَهُم٣٤ گفت: در دوزخ ايشان را شراب حَميم دهند تا امعاى ايشان مقطّع كنَد. چون به شراب وصلت رسيد گفت: من دهم و تولاّ من كنم, با هيچ پيغامبر رسل٣٥ و فرشته مقرّب نگذارم (و سَقيهُم رَبُّهُم شراباً طَهوراً٣٦). نظير ديگرش حكايت از ابراهيم(ع): (و إذا مَرِضتُ فَهُوَ يَشفين;٣٧ چون من بيمار شوم او مرا شفا دهد). چون در بيمارى رنجى و كراهيتى بود ادب نگاه داشت و اگرچه فعل او بود به او حواله نكرد و چون در شفا راحت بود, حوالت به او كرد. ابراهيم روا نداشت كه به لفظ آنچه در او ادنى مايه رنجى است به او حواله كنَد, عجب از مُجَبِّر كه هرچه در جهان ـ ناشايست و نابايست ـ است به او حوالت مى كند.
نويسندگان چهارند: كرام الكاتبين كه اعمال تو نويسند و حفظه اند كه احوال تو نويسند و قلم است كه اعمار و آجال تو نويسد و خداى است كه رحمت براى تو بر خود نوشت, چنان است كه گفت: بنده آنچه قلم نوشت بسترم كه (يَمحُوا اللهُ ما يشآءُ و يُثبِتُ)٣٨ و آنچه كرام الكاتبين و حفظه نوشتند بدل كنم كه (فأولئك يُبَدّلُ الله سَيّئاتِهِم حسنات)٣٩, آنچه من نوشتم كس محو نكند و تغيير و تبديل به آن راه نيابد (ما يُبَدَّلُ القولُ لَدَيَّ و ما أنا بِظَلاّم للعَبيد);٤٠ آنچه خداى نوشت لامحال بباشد و آن را تغيير نبود, گفت: و لولا أن كَتَبَ اللهُ عليهم الجَلاء.٤١ بر بنى النضير نوشت كه نشيمن رها كنند و بروند; برفتند اگر خواستند اگر نه, بر خود نوشت كه رسولان او غالب آيند. كافران را فى قوله (كَتَبَ الله لَأغلِبَنَّ أنا و رُسُلى)٤٢ همچنان آمد كه نوشت و سراى سراى تكليف با ممانعت و منازعت; آنچه او نوشت به منع مانعى ممنوع نشد و به منازعه منازعى فرو نماند. فردا كه حكم او را باشد و همه پادشاهان از ولايت ممالك معزول باشند حكم همه حاكمان باطل شود, حكم جز او را نبود, در آن جا رحمت او كه بر خود نوشت به تو نرسد يا به دفع دافعى از تو مدفوع شود, حاشا كه چنين باشد.
سليمان آصِف را گفت: نامه نويس به بلقيس. بنوشت: إنَّه مِن سليمان و إنَّه بسم الله الرحمن الرحيم.٤٣ به هدهد داد و ببرد و بينداخت. او برداشت و برخواند و پيش تخت سليمان آمد و اسلام آورد و گردن نهاد. آن جا كه املاكننده سليمان بود و نويسنده آصف و برنده هدهد و خواننده بلقيس [نسخه بدل: «بود] چندان [نسخه بدل: چندانى] كرامت پديد آمد كه هفتاد ساله كفر بلقيس ناچيز شد, به عجب آن جا كه قلم قلم عنايت باشد و لوح لوح رعايت باشد و مداد از خزانه هدايت رحمت باشد, املاكننده مولى باشد, آرنده جبريل, خواننده محمّد مصطفى(ص) كه چندانى كرامت پديد آيد كه هفتاد ساله وسوسه ابليس باطل شود. نوشته من سه است: يكى كتاب من [نسخه بدل: «است به تو], يكى تكليف من است بر تو و يكى رحمت من است براى تو. آنچه كتاب من است در دست گرفتى و آنچه تكليف من است بر دست گرفتى, لاجَرَم آنچه رحمت من است مُزد تو كنم از آنچه در دست گرفتى و دستگاه تو كنم از آنچه بر دست گرفتى تا تكليف من اين جا شعارت باشد و نامه من اين جا نهنده وقارت باشد و رحمت [نسخه بدل: «من] اين جا و آن جا نثارت باشد (ج٧, ص٣٠٥ـ٣٠٧).
* س٩, ى١١١: إنّ الله اشترى مِن المؤمنين أنفُسَهم و أموالهم بأنّ لهم الجنّة…
اهل اشارت گفتند: قيمت متاع به سه چيز پيدا شود; به مشترى و دلاّل و بها. چون مشترى جليل [نسخه بدل: خليل] بود و دلاّل نبيل بود و بها جزيل بود, لاجرم متاع نفيس شد پس از آن كه خسيس بود, جليل شد پس از آن كه ذليل بود, كثير شد پس از آن كه يسير بود, كبير شد پس از آن كه صغير بود, رفيع شد پس از آن كه وضيع بود, مالك شد پس از آن كه هالك بود, شريف شد پس از آن كه ضعيف بود, كامل شد پس از آن كه خامل بود, عظيم شد پس از آن كه ذميم [نسخه بدل: دميم] بود, على شد پس از آن كه دَنى بود, ثمين شد پس از آن كه مَهين بود; اين اوصاف نفس مؤمن است و مالش.
إنّ الله اشترى, خداى خريدار است و دلاّل محمد مختار است و بها بهشت دارالقرار است. به آن [نسخه بدل: اين] مشترى و دلاّل و بها, متاع قيمتى شد.
بعضى اهل اشارت گفتند: نِعمَ المشترى المَولى و نعم الدلاّل المصطفى و نِعم الثَّمنُ جَنّة المأوى; نِعم المشترى ربُّ البَريّة و نعم الدلاّل خير البَريّة و نعم الثمن عِيشة رضيّة; نعم المشترى المَلِكُ الجبّار و نعم الدلاّل سيدُ الأبرار و نعم الثمن دار القرار; نعم المشترى الرَّبُّ الرَّحيم و نعم الدلاّل الرسول الكريم و نعم الثمن جنّة النّعيم.
سؤال كردند كه چرا نگفت كه بهشتمى فروشم, گفت بنده مى خرم؟ گفتند: براى آن كه آن كس كه چيزى فروشد يا از حاجت فروشد يا براى سود و اين دو هيچ بر خداى روا نيست. گفت: مرا بهشت بهاى نيست, ولكن بنده درخور است. پس او بنده خر است از آن كش بنده درخور است. دگر آن كه اگر گفتى من بهشت مى فروشم كه زهره داشتى كه گفتى من بهشت مى خرم يا من بهايِ بهشت دارم؟ بهشت ناخريده ماندى و بنده از اين خير بُريده; پس يأس پديد آمدى و افلاس پيدا شدى. قوله (مِن المؤمنين) گفت: مرا اين مبايعت و مشارات با مؤمنان است كه كافر مرا نشاسد و آن كه كسى را نشناسد چيزى قيمتى از او به بهاى اندك بخرد, دگر آن كه كافر را آن منزلت ننهم كه با او مبايعت كنم. تا از تو متابعت نباشد از او مبايعت نباشد. چون تو از متابعت فرمان او استنكاف كنى او از مبايعت مال و جان تو رغبت نمايد.٤٤
دگر آن كه اين مبايعت در سراى شرع مى رود و شارع در اين ميانه دلاّل است. آن كه به اين سراى حاضر نيايد و به اين دلالت [نسخه بدل: دلاّل] معرفت ندارد اين دلاّل او را كى رسد كه مبايع ما باشد; نه مبايع ما نبود تا متابع ما نبود (فَاتَّبِعُونى يُحبِبكُم اللهُ…٤٥). دعوى دوستى اومى كنى, كمر خدمت ما بر ميان بند تا از او به جزا محبت يابى (قُل إن كنتم تُحِبّون اللهَ فَاتّبعُونى يُحبِبكُم الله).٤٦ آن كه خواهد كه چيزى خرد اول به دلاّل شود تا دلاّلش دلالت كند و آن كه چيزى بهايى دارد به دلاّل تسليم كند تا دلاّل عرض كند تا كه را رغبت ثابت باشد.
كافر را جان و مال بهاى [نسخه بدل: بهايى] نيست, لاجرم بر اين درگاهش [نسخه بدل: دكانش] رواى [نسخه بدل: روايى] نيست. و آن جان و مال كه به اين بها بهاى نيست در خود بس بهاى نيست. هر كه چيزى بابها دارد در اين درگاه پُر بها دارد. پس اول از تو معرفت بايد تا از دلاّلت شَفَقَت بود كه (وَكانَ بالمؤمنين رحيماً)٤٧ تا از مشترى ات صفقه بود كه (إنّ اللهَ اشترى مِن المؤمنين).
تا تو بيگانه باشى او را چه كرا كند كه با تو شرا كند و چون آشنا شدى او را چه منع كند از آن كه با تو بيع كند. پس اول قدم در نِه, دست بيعت [نسخه بدل: دست به بيعت] بده تا به نوبت دوم به صفقه بيع دست بر دست زنند. پاى در نِه و دست بده و جان و مال از دست بده تا چو مالت نباشد, مآلت باشد و چون جانت نباشد, جنانت باشد.
تا تو مالكِ خودى تو را جز مالك مالكى نباشد و آن كه را مالك, مالك بُوَد, به غايت هالِك بوَد. چو [نسخه بدل: چون] از ملك خود بيزار شدى, به ملك من درآمدى لاجرم فردا مالك را با مِلك و مُلك من كار نبوَد و بر مملوكان راه نبود كه (… ما على المحسنين مِن سبيل).٤٨
قوله: أنفسَهم, تن ها و جان هاى ايشان. نفس مؤمن با مدينه اى مانَد يا شهرستانى است و جوارح او سواد و رُستاق آن است و عروقش مَجارى مياه و جوى هاى آن است و حواسّى [نسخه بدل: حواشى] كه بر روى اوست, بُروج آن است و آن شهرستانى است خوش و آبادان, نَزِه و جامع, قال اللهُ تعالى (والبَلَدُ الطّيّب يخرُجُ نَباتُهُ بإذن ربّه٤٩).
آن گه اين مدينه را چهار حدّ است: يكى با آدم [نسخه بدل: «كه] ابوالبشر است (خَلَقَكُم مِن نفس واحدة٥٠…) و يكى با ابراهيم (ملّة أبيكم إبراهيم),٥١ يكى با محمد مصطفى (لقد جائكم رسول مِن أنفسِكم٥٢…), يكى با پدرت (اُدعوهُم لابائهِم هو أقسَط عند الله).٥٣
و اين مدينه را چهار در است: يكى بر توحيد و شهادت گشاده و ديگر به راه صدق و زهادت نهاده و يكى با اخلاص و طاعت و يكى با جمعه و جماعت. اى عجب, اگر مدينه خربه تو را چهار درمى بايد مدينه٥٤ علم رسول را يكى [نسخه بدل: يك در] نبايد؟٥٥
نيز مالت را چهار حدّ است: يكى با زكات, يكى [نسخه بدل: ديگر] با صدقات, يكى [نسخه بدل: ديگر] با نَفَقات, چهارم با صلات.
بعضى اهل علم گفتند: (اشترى) به معناى اختار است, چنان كه گفت (اولئك الذين اشتَرَوا الضّلالة بالهُدى٥٦…, أى اِختاروا الضّلالة على الهُدى). گفت: نفس مؤمن اختيار كردم كه او مرا اختيار كرد و او را خواستم كه او مرا خواست, منافق مرا نخواست, نخواستمش (ولكن كَرِهَ اللهُ انبِعاثَهُم فَثَبَّطَهم٥٧…). چو مالش مرا نشايست گفتمش (قُل أنفِقوا طوعاً أو كَرهاً لن يُتَقَبَّلَ مِنكُم٥٨…). مؤمن چون مرا اختيار كرد مَنَش اختيار كردم (هو اجتَباكُم٥٩…) و مال براى چون من دارد [نسخه بدل: چون براى من داد], من بستدم از او (و يأخُذُ الصدقات٦٠…); نه هر درختى بُستان را شايد, نه هر نباتى ريحان باشد و نه هر تَنى و مالى درگاهِ ما را شايد.
اشارة أخرى: عزيز مصر يوسف را بخريد و خواصّ اهلش را به خدمت او مشغول كرد و اهلش را گفت: (أكرمِى مَثواهُ٦١…). همچنين حق تعالى چون تو را بخريد ملائكه ملكوت را به خدمت تو مشغول كرد تا بهرى حافظان تو اند و بهرى دبيران تو اند و بهرى خازنان تو اند و بهرى پايمردان و وكيل دران و عذرخواهان تو اند (…ويَستغفرونَ للّذين ءامنوا).٦٢
اشارة اخرى: زليخا يوسف را بخريد و به خانه برد و همه دل بدو داد و او را به منزل كرامت و لطافت فرود آورد و آن گه محبوسش كرد, آن گه مملكت بدو افتاد بعد الحَبس. حق تعالى همچنين تو را بخريد, به انواع اكرام و اعزاز بنواخت (و لقد كرَّمنا بنى ادم٦٣…), در دنيات باز داشت كه (الدّنيا سِجن المؤمن), آن گه در زندان با تو به راز درآمد, از سر ناز با تو راز كرد كه:
مَن دَعاني أَجَبتُهُ, و َ مَن سَألَني أعطَيتُهُ وَ مَن أطَاعَني شَكَرتُهُ و مَن عَصاني سَتَرتُهُ و مَن قَصَدَني أبقَيتُهُ و مَن عَرَفَني حَيَّرتُهُ و مَن أحَبَّني ابتَلَيتُهُ وَ مَن أحبَبتُهُ قَتَلتُهُ و مَن قَتَلتُهُ فَعَلَيَّ دِيَتُهُ و مَن عَلَيَّ دِيَتُهُ فَأنَا دِيَتُهُ;
گفت هر كه مرا بخوانَد اجابت [نسخه بدل: اجابتش] كنم و هر كه از من بخواهد بدهمش و هر كه طاعت من دارد شكرش كنم و هر كه در من عاصى شود بپوشم [نسخه بدل: باز پوشم] او را و هر كه قصد من كند [نسخه بدل: هر كه به من آيد] مقصودش در كنار [نسخه بدل: كنارش] نهم و هر كه مرا شناسد متحيّرش [نسخه بدل: والهش] كنم و هر كه مرا دوست دارد به بلاش [نسخه بدل: بلايش] ابتلا كنم و هر كه را دوست دارم او را بكشم هر كه را [نسخه بدل: آن را كه/ آن كه را] من كُشم ديَت من دهم و آن را كه ديَت من دهم, ديتِ او من باشم.
قال الشاعرُ:
و لقد هَمَمتُ بِقَتلِها مِن حُبِّها
كَيما تَكونَ خَصيمَتى فى المَحشَرِ
طَمَعاً يَطولُ عَلَى الصّراط وُقوفُنا
فَتَلَذّ عَينى مِن فُنون المَنظَرِ
فَنَكون أوّل عاشِقَين تَحاكَمَا
ييَومَ القيامَة والخلائقُ حُضّرى٦٤
آن گه پس از حبس و قتل, پادشاهى به دست تو دهد كه (و إذا رأيتَ ثَمّ رَأيتَ نَعيماً و مُلكاً كَبيراً).٦٥
اشارة اخرى: تو را بخريد تا ابليس طمَع بردارَد و بدانَد كه تو ملكِ اويى, گِردِ تو نگردد. پس اگر ابلهى از جمله شما با او بيعى كنَد [نسخه بدل: «آن] بيع او باطل باشد كه بيع بر [نسخه بدل: «سر] بيع باطل باشد.
[نسخه بدل: « اشارة أخرى:] چنانستى كه حق تعالى گفت: تو را نفسى هست و مالى و هر دو محنت و آفت تو است; نَفس دشمن تو است و مال فتنه تو. و مرا بهشتى است كه مرا از آن بِه چيزى نيست, ولكن مرا به كار نيست, آن آفت بيار و به اين نعمت بَدَل كن, جان بده و جِنان بستان و مال بده و رضاى خداى رحمان بستان.
اشارة أخرى: آن رفوگر جامه خَلَق بخرد و آن رايض اسبِ توسَن بخرد و آن صاحب بصيرت متاع بد بخرد. چه گويند ايشان را چه خواهى كردن [نسخه بدل: «اين/ اين را]. گويند: اصلاح [نسخه بدل: صلاح] اين به دست ما راست شود. آن گه آن را به رياضت و اصلاح به حدّ صلاح برَند. همچنين حق تعالى بنده بر عيب بخريد و او را بپسنديد و عيب ها بر او بپوشيد و گناهش [نسخه بدل: گناهانش] بيامرزيد.
اشارة أخرى: پادشاه چون ضَيعَتى ويران [نسخه بدل: بيران] بخرد, چون به دست او افتد معماران برگمارَد و آن را تيمار بدارَد و به حال عمارت باز آرَد تا هر كه ببيند باز نشناسد. همچنين حق تعالى بنده اى بر عيب بخريد و او را به توفيق موفّق كرد و به تأييد مؤيّد و به تسديد مسدّد كرد و بر جمله [نسخه بدل: به رحمت] مُكَرَّم كرد تا آثار رحمت و حسن نظر او بر آن پيدا شد.
إشارة أخرى: در خبر است كه جابر روايت كرد كه در بعضى سفرها با رسول(ع) بوديم [نسخه بدل: بودم]. مردى شترى داشت ضعيف بد. مرد بازو [=با او] درمانده بود. نمى رفت و تكليف٦٦ مرد شده بود و كس نمى خريد و كارى نمى كرد. برِ رسول آمد و بازو [=به او] شكايت كرد. رسول(ع) گفت: مرا فروش. گفت: يا رسول الله, چه خواهى كردن آن را, آن به هيچ كار نيايد. گفت: رواست. رسول(ع) آن را [نسخه بدل: او را] بخريد. در خبر است كه چون از مِلك آن مرد با ملك رسول افتاد قوّت گرفت و به نشاط شد و در لشكر از پيش همه اُشتران بودى. اگر حسن ملكتِ رسول بر شترى پيدا شد, حُسن ملكتِ مالك الملوك بر بنده عاصى پيدا شد چه عجب.
جابر بن عبدالله الانصارى مى گويد: اين شتر پيش من [نسخه بدل: برِ من] بود و رسول آن را به من سپرد. به بدر حاضر آمد و به احد حاضر آمد و به حديبيّه حاضر آمد. رسول(ع) او را به من بخشيد. من داشتم او را تا پير شد… در عهد عمر بن خطاب. آن گه در پيش عمَر شدم, گفتم: چه گويى شيخى را كه به بدر و احد و حديبيّه با ما حاضر بود و امروز از او كارى نمى آيد؟ گفت: آن كيست؟ گفتم: اين شتر رسول است. آن را از من به بهاى گران بخريد و آزاد كرد و… تامى چريد و كس را بر او سبيل [نسخه بدل: سبيلى] نبود. اگر خريده رسول و آزاد كرده عمر, كس را بر او راه نَبُوَد, تو خريده خدايى و اميد است كه آزاد كرده او باشى, همانا در دنيا شيطان را بر تو راه نبود و در قيامت نيران را.
إشارة أخرى: كسى چيزى خَرَد معيوب [نسخه بدل: معيب] و او عيب آن ندانَد. در شرع او را بود كه به عيب او را رد كند. چون عالم باشد به عيب آن پيش از عقد بيع, او را نرسد كه به عيب رد كند. حق تعالى تو را بخريد و عالم بود به عيوب تو (اشتراك علاّم الغيوب بسائر العيوب). اميد آن است كه چون تو را با همه عيب قبول كرد به گناهت رد نكند تا در بندگى او بمانى كه تو را بندگى او به از آزادى ديگران.
آزاد مكن ز بندگى هيچ مرا
كاين بندگى از هزار آزادى بِه
إشارة أخرى: مردى بنده اى خرد و آن گه او را به نام آزاد بخواند, به نزديك بعضى فقها آن است كه آن عتق است, به آن آزاد شود. حق تعالى تو را بخريد و به نام خودت برخواند; او را نام مؤمن است, تو را مؤمن خواند; اميد آن است كه همنامِ خود را از آتش دوزخ آزاد كند.
إشارة أخرى: بوبكر ورّاق [نسخه بدل: ابوبكر ورّاق]گفت: بنده را هيچ نباشد كه بدان تقرّب كند به خداى جز مال و جان. حق تعالى گفت: هر دو به من فروش تا آن طاعت كه بدان هر دو كنى بدو مُعجب نشوى كه تصرف در ملك غيرى كرده باشى; عُجبَت نرسد تا عُجبِ تو طاعت تو را حقير نكند (لو لم تَذنَبُوا فَخَشيتُ عليكم ما هو أشَدُّ مِن ذلك: العُجب, العُجب).
إشارة أخرى: نفس و مال از تو بخريد تا بدان با مردم خصومت نكنى, نگويى مالى و حالى و احوالى و جمالى و فى ارتقاء المنازل جلالى و افراسى و جمالى و شائى و غنمي و ماشيَتي و مالي و نِعَمى و جودى بِها و كَرَمى, براى آن كه كس براى كس با مردمان [نسخه بدل: براى آن كه كس براى مال ديگران با مردمان/…] خصومت نكند, تا از اين دردِ سر مسلّم باشى و بر مردمان عزيز و مكرّم باشى.
اشارة اخرى: تن و مال از تو بخريد تا از هر دو به در آيى, تو مانى و دل. به دل تا بر او ناز كنى و به دل بازو [=با او] راز كنى, از دل بر او ذل كنى, دلت بدو متطلّع باشد و او بر دلت مطّلع باشد.
اشارة اخرى: هر كه او بنده اى خرَد و بنده را مالى باشد, مال و بنده سيّد را باشد, جز كه سيّد مال بر حال خود رها كند تا بنده آزاد شود, مال او را باشد. حق تعالى گفت: مرا به مال تو حاجت نيست (وَ ما تُنفِقُوا مِن خَير فَلأنفسِكم و ما تُنفقوا مِن خَير يُوَفَّ إليكم٦٧…; إن أحسَنتم أحسنتم لأنفسكم٦٨…), گفت: مال مبتذل دار كه تو راست و من با تو رد كرده ام و نفس عزيز دار كه مراست.
اشارة اخرى: اين كرم نگر, بنده بنده او و مال مالِ او و بهشت بهشتِ او و مالك او و ملكِ او و بها از نزديك او, بنده خود و مال خود از بنده خود به بهشت خود بخريد; هم او صاحب, هم او مالك, هم او مشترى (فيك الخِصام و أنتَ الخَصمُ و الحَكَمُ).٦٩
اشارة اخرى: مردى بنده اى خَرَد به بهايِ اندك يا بسيار و او را كارى فرمايد يا خوار يا دشخوار و او را اجرت نبايد دادن براى آن كه او بها بداد يك بار. كَرَم او نگر كه بنده خود به مال خود بخريد, آن گه او را كارى فرمود كه به مصلحت او باز گردد, آن گه مى گويد: بنده من مزدت بر من است رنجت ضايع نيست (إنّا لانُضيعُ أجرَ المصلحين;٧٠ إنّا لانضيع أجرَ مَن أحسن عملاً٧١).
اشارة اخرى: هر [نسخه بدل: هركس] كه بنده اى خَرَد براى كارى از دو كار خَرَد: يا باز فروشد يا آزاد كنَد. اگر مرد محتاج بود بفروشد و اگر كريم باشد با احتياج هم بنفروشد. پس حاجت بر من روا نيست و من اكرم الاكرمينم, چه منع است از آن كه تو را آزاد كنم.
اشارة اخرى: مخلوقان, بنده براى آن خَرَند تا ايشان را نگاه دارد. بنده من, تو را بخريدم تا تو را نگاه دارم.
كُلّ يُريدُ رجالَه لحَيوتِهِ
ييا مَن يُريدُ حَيوتَهُ لِرجاله٧٢
در ساير٧٣ احوالت نگاه مى دارد, در خواب و بيدارى و تنهايى و سفر و حضر.
[نسخه بدل: «شعر]
ييا نائماً و الخليلُ يَحرُسُهُ
مِن كلّ سُوء يَدبُّ فى الظّلَم
كيفَ تَنامُ العُيُون عَن مَلِك
ييأتِيكَ مِنه فوائدُ النِّعَم٧٤
قُل مَن يَكلَؤكُم بِاللّيل والنّهار مِن الرّحمن.٧٥
اشارة اخرى: عادت چنان رفته است كه آن كس كه بنده خَرَد و فرزند ندارد و خويشى و وارثى, چيزى كه دارد به نام او بكنَد. حق تعالى گفت: صورت حال من با تو اين [نسخه بدل: آن] است; تو بنده منى و مرا خويش و پيوند نيست و زن و فرزند نيست, هر چه مراست به حكم تو است (الّذين يَرثون الفِردوس هم فيها خالدون).٧٦
اشارة اخرى: بنده [نسخه بدل: «و] هر چه آفريدم با فنا برم از دنيا, آن گه به آخرت [نسخه بدل: «تو را] باز آرم و بهشت باز آفرينم كه تو از آنِ منى و بهشت از آنِ تو و دوزخ باز آفرينم كه به نام دشمنان تو است تا چندان كه تو اين جا منَعَّم باشى, ايشان آن جا معذَّب باشند تا تو به مراد من باشى و ايشان به كامِ تو.
اشارة اخرى: در شرع كسى [نسخه بدل: «كه] كنيزكى خَرَد, چون از او بار برگرفت فروخت [نسخه بدل: فروختن] از او برخاست براى حرمتِ حمل. بنده من, تو از من بار امانت دارى, بارى كه آسمان و زمين برنگرفت و كوه قوّت آن نداشت (وحَمَلَها الإنسان٧٧…); تا امانت حليت تو است بيع بر تو حرام است, آمِن [نسخه بدل: ايمن] باش كه از مُلك خودت بيرون نكنم.
اشارة اخرى: آن كه بار دارد تا بار نبينند [نسخه بدل: ننهد/بنهد] و ندانند كه حملى حقيقى بوده است او را مادر فرزند نخوانند. تو نيز آن گه بدين مثابت باشى كه بر اين بمانى, امانت كه دارى نگاه دارى, در امانت خيانت نكنى, چه اگر نه چنين كنى هر چه كرده باشى كه صورت فرمانبردارى دارد و به معناى بى فرمانى باشد, يك ره باد عدل بر او فرستم تا چون خرمن خاك بروبَد, باد جايى كه آب نباشد در آتش ريزد (و قَدِمنا إلى ما عَمِلُوا مِن عَمَل فَجَعَلناهُ هَباءً مَنثوراً٧٨) (ج١٠, ص٤٣ـ٥٣).
* س١٠, ى٢٥: والله يَدعُوا إلى دار السّلام…
ذيل اين توضيح كه (براى آنَش سراى اسلام خواند كه اهلش به آن جا كه رسيدند به سلام رسيدند… و چون در شوند به سلام درشوند… و فريشتگان در ايشان به سلام درشوند… و تحيت ايشان در آن جا سلام بود… و طيب عيش ايشان به سلام بود… و از خداى تعالى بر ايشان سلام بود: (سلام قَولاً مِن رَبّ رَحيم)٧٩ (ج١٠, ص١٣١). آورده است:
اهل اشارت گفتند: سلام براى آن كنَد خداى بر ايشان كه ايشان از حقارت گناهكارى خود به عظمت بزرگوارى او نگرند نيارند انبساط كردن, حق تعالى بر ايشان سلام كند تا مستأنس شوند (ج١٠, ص١٣١).
* س١٠, ى٢٥: …ويَهدى مَن يشآء إلى صراط مستقيم
اهل اشارت گفتند: دعوت [نسخه بدل: دعوتى] عام كرد براى اظهار حجّت و هدايت خاص كرد براى استغناى او از خَلقَش; دعوت عام كرد كه طريق است به نعمت و هدايت خاص كرد كه طريق است به منعِم (ج١٠, ص١٣٢).
* س١١, ى٦٩ و ٧٠: و لقد جاءَت رُسُلُنا إبراهيمَ بِالبُشرى قالوا سلاماً قالَ سلام فما لَبِثَ أن جاء بِعِجل حَنيذ* فَلَمّا رَءا أيديهُم لا تَصِلُ إليه نَكِرَهُم و أوجَسَ مِنهم خِيفةً قالوا لاتَخَف إنّا أرسِلنا إلى قومِ لوط.
ذيل اين توضيح كه (اگر گويند ابراهيم(ع) چگونه باور داشت ايشان را بدان كه ايشان فريشته اند, گوييم لابد است از آن كه علمى [نسخه بدل: عملى] به مُعجِز مقرون باشد بدين كه او عِندِ آن بداند كه ايشان در آن دعوى صادقند. و گفتند: معجز اين بود كه ايشان دعا كردند تا خداى تعالى آن عِجل را زنده كرد, به رفتن و چَره كردن درآمد) (ج١٠, ص٣٠٣). آورده است:
اهل اشارت گفتند: اشارتى ديگر در اين آن بود تا ساره يقين داند كه آن خداى كه قادر است كه مرده زنده كند قادر است كه او را با پيرى و عقيمى فرزند دهد.
دگر اشارت آن بود كه چون او عِجلى كه محبوب او بود بكُشت, براى رضاى ابراهيم حق تعالى گفت: تو اين به هوس فرزندمى كردى و آن را به جاى فرزندمى داشتى, چون ايثار كردى من تو را عوضى به از آن بدهم و نيز آن را زنده گردانَم تا اينت عاجل باشد و آن آجِل (ج١٠, ص٣٠٣ و٣٠٤).
* س١٢, ى١٦: و جاؤُوا أباهُم عشاءً يَبكون و اهل اشارت گفتند: براى آن, نماز شام آمدند تا وقت تاريك باشد, ايشان را از آن دروغ گفتن شرم نيايد, در سخن فرو نمانند و از اين كار [نسخه بدل: و از اين جا] گفته اند: چون از كسى حاجتى خواهى به شب مخواه كه حيا در چشم است و چون تاريك بوَد چشم نگيرد و چون عذرخواهى به روز مخواه كه فرومانى در عذر خواستن (ج١١, ص٢٧).
* س١٢, ى١٠٠: … و قد أحسَنَ بِى إذ أخرَجَنى مِن السّجن…
اهل اشارت گفتند: يوسف(ع) گفت (إذ أخرَجَنى مِن السّجن) و لم يَقُل مِن الجُبّ مِن كرَمه. از كرم گفت مرا از زندان به در آورد و نگفت مرا از چاه برآورد تا تذكير گناه برادران نباشد و تعيير ايشان, پس از آن كه ايشان را عفو كرده بود, بقوله (لا تَثريبَ عليكم اليومً) (ج١١, ص١٥٩).
* س١٣, ى٤١: أو لَم يَرَا أنّا نَأتِى الأرضَ نَنقُصُها مِن أطرافِها…
در بحث از (روايتي… از عبدالله عباس و عطا كه گفتند خراب و نقصان زمين به مرگ علما و فقها باشد) (ج١١, ص٢٤٠) سخنى از اهل اشارت آورده است:
اهل اشارت گفتند: مَوتُ الأنبياء يُقرَحُ بِهِ العين و مَوت الاباء مصيبَة للبَنين و موت الأبناء يَقطَعُ الوَتين و موت الأكفاء يَعرَقُ مِنه الجَبين و موت العلماء ثُلمة فى الدّين٨٠ و قيل: موت النّسوان خللُ الأوطان و موت الولدان حرقَة الجَان و موت السلطان تَشويشُ البُلدان و موت الإخوان مُهَيِّجُ الأحزان و موت الأقران هَدُّ الأركان و موت العالِم ثُلمة فى الإيمان (ج١١, ص٢٤١).
* س١٤, ى٢٤: ألَم تَرَ كَيفَ ضَرَبَ الله مَثَلاً كلمةً طيّبَة كَشَجَرَة طيّبة أصلُها ثابت و فَرعُها فى السّماء
اهل اشارت گفتند: وجه حكمت در تشبيه اسلام و ايمان به درخت از آن جاست كه درخت تمام نباشد الاّ به سه چيز: عِرقى ثابت و اصلى قايم و فرعى عالى; همچونين ايمان و اسلام به سه چيز تمام شود: تصديق بالقلب و إقرار باللّسان و عمل بالأركان (ج١١, ص٢٧١ و٢٧٢).٨١
* س١٩, ى٢٥: و هُزّى إليك بِجِذعِ النَّخلةِ تُساقط عليكِ رُطَباً جَنِيّاً
و اهل اشارت گفتند چون مريم را گفت٨٢ (و هُزّى إليكِ بِجِذع النّخلة) گفت: بار خدايا, پيش از اين كه تندرست بودم و رنجور نبودم و رنج نِفاس نبود بر من, روزى من [همه نسخه بدل ها: به من]مى رسانيدى بى آن كه مرا سعى بايست كردن, اكنون مى فرمايى كه درخت بجنبان تا خرما بيوفتد. گفت: بلى, آن وقت مجرّد٨٣ بودى [همه نسخه بدل ها: آن گه كه به خود بودى] دلت به كلّى به من بود, اكنون گوشه دلت به عيسى متعلق است; چون [همه نسخه بدل ها: «تو] بعضى از دل در فرزند بستى ما روزى تو به گوشه درخت باز بستيم, سعى كن تا به تو رسد (ج١٣, ص٧٠).
* س١٩, ى٣٠: قالَ إنّى عبدُالله…
اهل اشارت گفتند: اوّل سخن كه بر زبان عيسى رفت اقرار به عبوديّت بود تا رد باشد بر ترسايان كه به الهيّت او گفتند و گفتند: او پسر خداست تعالى عُلوّاً كبيراً. همچنين اميرالمؤمنين على چون دانست كه جماعتى غُلات ـ عليهم لعائنُ الله ـ در حق او آن گويند كه به او لايق نباشد مادام مى گفتى (أنا عبدُالله و أخو رسول الله; من بنده خدايم و برادر رسول او) تا رد باشد بر ايشان و نقش نگين اين ساخت (سبحان مَن فخرى بأنِّي عبدُهُ; سبحان آن خدايى كه همه فخر على آن است كه بنده اوست) و در كلام اوست (كَفى لي فَخراً أن أكونَ لكَ عبداً و كَفى لِي عِزًّا أن تكونَ لِي رَبًّا; مرا فخر آن بس كه بنده توام و مرا عِز آن بس كه تو خداوند منى). در آن كه گفت (أنا عبدُالله و أخو رسولِهِ لا يَقولُها بعدى إلاّ كذّاب) جواب دو گروه داد: غال مُفرِط و ناصِب مفرط. گفت: من بنده خدايم تا رد باشد بر غاليان مفرط كه افراط كنند و از حدّ خود ببرند او را و در آن كه گفت (أخو رسوله) برادر رسولم رد كرد بر ناصبيانِ مقصّر كه او را به پايه خود نگفتند; گفت من برادرم و پايه برادرى از پايه خلافت برتر باشد. براى آن گفت (أنا عبدُالله) كه تا او بود جز خداى را بندگى نكرد و روى جز پيش خداى بر زمين ننهاد و بت نپرستيد و شرك نياورد; ايمان آورد لا عن كفر و هر كه جز او بود ايمان از پس كفر آورد; چنان كه عيسى را پيش بلوغ… كمال عقل دادند تا اقرار داد كه (إنّى عبدالله) و كمال فضل دادند تا بار نبوّت با صِغَر سن تحمّل كرد كه (و جعلَنى نَبيّاً) و او را دستورى دادند تا تزكيه خود كرد كه (وجعلنى مباركاً أينَ ما كُنتُ; مرا مبارك كرد هر كجا باشمَ) و شرح حال خود داد كه (و أوصانى بالصّلوة و الزّكوة ما دُمتُ حَيّاً; مرا به نماز و زكات وصيّت كرد تا زنده باشم). او را پيش از اوان بلوغ, نه به حسب عادت, بل به خرق عادت, كمال عقل داد تا رسول او را دعوت كرد و محلّ او قابل دعوت رسول آمد. پيش از وقت [نسخه بدل: «بلوغ] به اسلام درآمد و ديگران را به وقت و پس از وقت به زخم تيغ به اسلام درآورد و آن كه قدم اختيار به طوع به اسلام درنيامد به تيغ دمار از سر او برآورد, بازش دستورى دادند تا تزكيه خود بكرد كه:
سَبَقتُكُم إلى الإسلام طُرّاً
غُلاماً ما بَلَغتُ أوانَ حُلمِى٨٤
پيش از آن كه به حلم رسيد به حِلم رسانيدند او را أعنى عقل. قدم او بر اهل اسلام چنان مبارك بود كه [پس از] او همه قدم در نهادند. او سابق بود و ديگران لاحق بودند. باز كه٨٥ به وصايت نماز و زكات رسيد, اين وصايت او را كردند و جز او را كردند, بعضى هيچ دو نكردند و بعضى يكى كردند و يكى نكردند و بعضى كه هر دو كردند به دو وقت كردند و از دور دولت آدم تا به [نسخه بدل: «وقت] مُنقَرَض عمر عالَم, جز او نبود كه ميان اين هر دو جمع كرد در يك جاى و در يك حال كه (… و يؤتون الزّكوة و هم راكعون).٨٦
آن پي نوشت ها: ١. علامه مجلسى اين حديث را در بحارالانوار (ج٨٩, ص١٠٣) از الدرة الباهرة نقل فرموده است. مولانا محسن فيض كاشانى اين روايت را با اندك تفاوتى و با تعبير (رووا عن الصادق), در تفسير شريف الصافى (تحقيق السيد محسن الحسينى الأمينيّ, ج١, ص٦٧, طبع اول) آورده است.از براى شرحى ـ هرچند كوتاه ـ روايت, ر.ك: سلطان محمد الجنابذى الملقّب بسلطانعليشاه, بيان للسعادة فى مقامت العبادة, ج١, ص١٣و١٤ (طبع دوم, انتشارات حقيقت, ١٣٨١ش).٢. در اين باب تكنگارى مستقلى به زبان فارسى درآمده است با اين مشخصات:سليمان آتش, مكتب تفسير اشارى, ترجمه توفيق هـ. سبحانى, چاپ اول, مركز نشر دانشگاهى, تهران, ١٣٨١ش.٣. تعيين مصداق تفسيرهاى مشهور اشارى خالص شايد بر كنار از اختلاف نظر نباشد ر.ك:محمد عبدالعظيم زرقانى, مناهل العرفان فى علوم القرآن, اعتنى بتصحيحه الشيخ امين سليم الكردى, ص٣٨٩ (طبع دوم, دار احياء التراث العربى, بيروت, بى تا); محمدحسين ذهبى, التفسير والمفسرون, ج٢, ص٣٧٩ (بى نا, بى تا).٤. ر.ك: جعفر سبحانى, المناهج التفسيرية فى علوم القرآن, ص١٣٠ و١٣١ (طبع دوم, مؤسسة الإمام الصادق(ع), قم ١٤٢٢ق).٥. جعفر سبحانى, المناهج التفسيريه, ص١٣١ـ ١٣٥; محمدعلى الصابونى, التبيان فى علوم القرآن, ص١٧٢ـ١٨١ (طبع دوم: دار احسان للنشر والتوزيع, تهران, ١٤٢٤ق/ ١٣٨٢ش); ذهبى, التفسير والمفسرون, ج٢, ص٣٥٢ـ ٣٧٨; ملا عبدالله احمديان, قرآن شناسى, ج٢, ص٣٧٩ (چاپ دوم, نشر احسان, تهران, ١٣٨٢ش).٦. نگر: ذهبى, التفسير والمفسرون, ج٢, ص٣٧٩.٧. براى نمونه, صاحب تبصرة العوام فى معرفة مقالات الأنام در آغاز باب شانزدهم تأليف خويش كه به (مقالات صوفيان) اختصاص داده است پيش از هر سخنى مى نويسد: (و ايشان از اهل سنت باشند) (به تصحيح عباس اقبال آشتيانى, ص١٢٢ ـ چاپ دوم, شركت انتشارات اساطير, تهران, ١٣٦٤ش).پسان تر ـ و پس از آميزش تشيّع با تصوّف در سده هفتم هجرى ـ اندك اندك برخى اين مدّعا را باژگونه ساختند و به اتحاد معناى تشيّع و تصوّف قائل شدند.٨. اين با صرف نظر از نگارش هايى چون تفسير منسوب به امام جعفر صادق(ع) (چاپ شده در مجموعه آثار ابوعبدالرحمن سلَمى) است كه در صحّت انتساب آنها جاى ليت و لعلّ بسيار هست. إن شاء اللهُ الرّحمن در گفتارى جداگانه به اين تفسير منسوب خواهيم پرداخت.٩. مكتوبات تفسيرى شيخ مفيد را كه در نگارش هاى مختلف كلامى و فقهى و… او پراكنده است, آقاى سيد محمد على ايازى در يك دفتر گردآورى كرده از سوى (بوستان كتاب قم) منتشر شده است.١٠. رضا استادى, آشنايى با تفاسير (به ضميمه مسأله عدم تحريف قرآن و چند بحث قرآنى), ص١٨٩ (چاپ دوم, قدس, قم, ١٣٨٣ش).١١. على اصغر حلبى, آشنايى با علوم قرآنى (يا مقدماتى براى فهم قرآن مجيد), ص٦٠ (چاپ اول ـ ويراست دوم, اساطير, تهران, ١٣٨٣ش).١٢. رضا استادى, آشنايى با تفاسير, ص١٨٧.١٣. جويا جهانبخش, در حضرت وحى و ولاء (تلخيص و بازنويسى منتخباتى از تفسير شيخ ابوالفتوح رازى), ص١٠و١١ (چاپ اول, اهل قلم, تهران, ١٣٨٤ش).١٤. رضا استادى, آشنايى با تفاسير, ص١٩٠.١٥. براى نمونه ر.ك: گرايش هاى تفسيرى در ميان مسلمانان, ص٢٢١ (چاپ اول).١٦. استاد دكتر محمدرضا شفيعى كدكنى در مقالتى خواندنى از اثرپذيرى ذهن برخى صوفيان از تناسبات جادو وش واژگان بشرح سخن رانده و نشان داده اند كه پاره اى از گزاره هاى تصوّف نظرى در سايه مناسبات صورى الفاظ تكوّن يافته است.(متأسفانه مشخصات دقيق آن مقاله را هم اكنون در ياد ندارم. گمان مى كنم در يكى از آغازين شماره هاى مجله بخارا به طبع رسيده بود).١٧. طابعان تفسير روض الجنان (شَخيدن) را در اين عبارت به معناى (لغزيدن) گرفته اند ر.ك: روض الجنان, ج١, ص٣٤٧ ـ واژه نامه; ليك به زعم اين كمترين (شَخيدن) صورتى از مصدر آشناى (چَخيدن) است و معناى آن (برجوشيدن و سر بركشيدن و زبانه كشيدن).١٨. (مادر موسى) از نسخه بدل ها به متن آورده شد.١٩. درباره (هژده هزار عالَم), خواهندگان به يادنامه علامه امينى (به كوشش شهيدى و حكيمى) مقاله محمد پروين گنابادى رجوع فرمايند.٢٠. ضبط دو جمله اخير با استمداد از نسخه بدل ها صورت گرفت.٢١. يعنى به جاى ركاب زين سوارى پاى در كفش سياهى از چرم كردم و روان شدم, خودم راه مى روم اما همچون سواره (روض الجنان,ج٣, ص٥٠٦).٢٢. توبه(٩) آيه٥١.٢٣. بنابر نسخه بدل ها ضبط شد.٢٤. ايضاً بنابر نسخه بدل ها ضبط شد.٢٥. يعنى امروز روز عهد و پيمان شماست; پس كجاست وعده گاه و ميعاد؟ هيهات كه روز عهد شما را فردايى نيست (روض الجنان, ج٣, ص٥١٦).٢٦. يعنى ملخ ها بر كشتزار من گذشتند. ايشان را گفتم راه خويش گيريد و بر تباه نمودن حريص نباشيد. پس از ميان ايشان يكى بر خوشه اى به خطابه ايستاد و گفت: ما در سفريم و به ناگزير بايد توشه برگيريم (در حضرت وحى و ولاء, ص٥٠).٢٧. يعنى توشه من اندك است و خيال نمى كنم مرا به مقصد برساند. آيا به خاطر توشه گريه كنم يا بر درازناى مسافت (در حضرت وحى و ولاء, ص٥٠).٢٨. يعنى فزونى دارايى مرد در اين جهان عين كاهش است و سود آن, اگر نه محض حقيقت باشد, عين زيان (در حضرت وحى و ولاء, ص٥١).اين بيت, بيت آغازين چكامه اندرزى بلند آوازه اى است از ابوالفتح على بن محمد بُستى ر.ك: الكُنى والألقاب, ج٢, ص٨٢, طبع مكتبة الصدر.٢٩. يوسف(١٢) آيه٥٣.٣٠. به درستى دانسته نيست آيا اين باقى اقوال هم در زمره كلام اهل اشارت محسوب شده يا نه … به هر روى, دور نيست.٣١. بقره(٢) آيه١٨٣.٣٢. همان, آيه٢١٦.٣٣. همان, آيه١٧٨.٣٤. محمد(٤٧) آيه١٥.٣٥. كذا فى المطبوع.٣٦. دهر(٧٦) آيه٢١.٣٧. شعرا(٢٦) آيه٨٠.٣٨. رعد(١٣) آيه٣٩.٣٩. فرقان(٢٥) آيه٧٠.٤٠. ق(٥٠) آيه٢٩.٤١. حشر(٥٩) آيه٣.٤٢. مجادله(٥٨) آيه٢١.٤٣. نمل(٢٧) آيه٣٠.٤٤. (رغبت نمودن از…) كه در اين عبارت به كار رفته, گرده بردارى شده است از (رَغِبَ عَن…) در عربى.٤٥. آل عمران(٣) آيه٣١.٤٦. همان, آيه٣١.٤٧. احزاب(٣٣) آيه٤٣.٤٨. توبه(٩) آيه٩١.٤٩.اعراف(٧) آيه٥٨.٥٠. نساء(٤) آيه١.٥١. حج(٢٢) آيه٧٨.٥٢. توبه(٩) آيه١٢٨.٥٣. احزاب(٣٢) آيه٥.٥٤. (مدينه) از نسخه بدل ها افزوده شد.٥٥. اشارت است به حديث شريف (أنا مدينة العلم و عليّ بابها…).٥٦. بقره(٢) آيه١٦ و١٧٥.٥٧. توبه(٩) آيه٤٥.٥٨. همان, آيه٥٣.٥٩. حج(٢٢) آيه٧٨.٦٠. توبه(٩) آيه١٠٤.٦١. يوسف(١٢) آيه٢١.٦٢. مؤمن(٤٠) آيه٧.٦٣. بنى اسرائيل(١٧) آيه٧٠.٦٤. يعنى از بس او را دوست داشتم, عزم كردم كه او را بكشم تا روز حشر رو در رو با من به جدال بپردازد, به طمع اين كه ايستادن ما بر صراط به درازا كشد و چشمم از ديدن او بهره مند شود; ما اولين دلدادگانى باشيم كه در روز رستاخيز با هم خصومت مى كنند و مردم گواه آنند (روض الجنان, ج١٠, ص٤١٥ و٤١٩).٦٥. انسان(٧٦) آيه٢٠.٦٦. تكليف:مايه زحمت.٦٧. بقره(٢) آيه٢٧٢.٦٨. بنى اسرائيل(١٧) آيه٧.٦٩. نزاع بر سر تو است و خصم و داور هم توئى.٧٠. اعراف(٧) آيه١٧٠.٧١. كهف(١٨) آيه٣٠.٧٢. هركس ديگران را براى زندگى اش مى خواهد. اى كسى كه زندگى ات را براى ديگران مى خواهى (روض الجنان, ج١٠, ص٤١٩).٧٣. ساير: همه, جميع.٧٤. يعنى اى خفته اى كه دوست تو را از هر چه كه در تاريكى بخزد نگهبانى مى كند. چگونه ديدگان از اميرى فرو بسته آيد كه از او به تو فوايد بسيارمى رسد (روض الجنان, ج١٠, ص٤١٧ ـ با تغيير و تصرف).٧٥. انبياء(٢١) آيه٤٢.٧٦. مؤمنون(٢٣) آيه١١.٧٧. احزاب(٣٣) آيه٧٢.٧٨. فرقان(٢٥) آيه٢٣.٧٩. يس(٣٦) آيه٥٨.٨٠. آيا تا همين جا كلام اهل اشارت بود؟٨١. در ادامه مى نويسد: بيانش, حديث رضا(ع) از پدرش, از پدرانش(ع) از اميرالمؤمنين از رسول(ع) كه گفت: الإيمان معرفة بالقلب و إقرار باللّسان و عمل بالأركان (روض الجنان, ج١١, ص٢٧٢).٨٢. در متن مطبوع (گفتند) است, ولى همه نسخه بدل ها (گفت) دارند.٨٣. يعنى بر كنار از دغدغه و دلبستگى غير.٨٤. يعنى در آستانه بلوغ, آن گاه كه پسرى نارسيده بودم در مسلمان شدن بر همه تان پيشى جستم.٨٥. در متن مطبوع: به آن كه. همه نسخه بدل ها: بازكه.٨٦مائده(٥) آيه٥٥.. ٨٧. همان, آيه٣٠.٨٨. نمل(٢٧) آيه١٠.٨٩. بعض نسخ روض الجنان: (نِعمةً) ـ كه موافق قرائت بعض قرّاء است (نگر: روض الجنان, ج١٥, ص٢٩٦).٩٠. مائده(٥) آيه١٧٦.٩١. حجرات(٤٩) آيه٧.٩٢. در مطبوع به صورت (لايَحتسب) مشكول گرديده است; ليك خوانش ما با سجع عبارت سازگارتر و از ديدگاه معنا نيز استوارترمى نمايد.٩٣. فاتحه(١) آيه٧.٩٤. بقره(٢) آيه١٥١.٩٥. يونس(١٠) آيه٢٥.٩٦. همان.٩٧. توبه(٩) آيه١١٢.٩٨. احزاب(٣٣) آيه٣٥.٩٩. مؤمنون(٢٣) آيه١.١٠٠. نور(٢٤) آيه٣١.١٠١. آل عمران(٣) آيه١٣٩.١٠٢. واقعه(٥٦) آيه١١.١٠٣. در مطبوع (دل ها) بنا بر برخى نسخه بدل ها ضبط شد.