آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١
نيم نگاهى به تفسير نور على نور تعليقات علامه شعرانى بر روض الجنان
قشلاقى ع
تفسير نور على نور: تعليقات علامه شعرانى بر روض الجنان, مجموعه آثار كنگره بزرگداشت شيخ ابوالفتح رازى, ج٩و١٠, قم, پاييز ٨٤ .
درآمد
سپاس خداى را كه بردارنده اين ايوان است و گسترنده اين شادروان است, آراينده آن به آفتاب و ماه و ستارگان است و دارنده اين پيغامبران و امامان است و درود بر رسول او كه سيد پيغمبران و ختم مرسلان است و بر اهل البيت او كه ستارگان زمين و پيشوايان دينند و بر ياران او بزرگان و اخيار از مهاجر و انصار. ١
شيخ ابوالفتوح رازى از مفسران بزرگ شيعه در سده ششم ق و تفسير او رَوضُ الجِنان و رَوح الجَنان نخستين تفسير فارسيِ شيعى و بلكه به حق مى توان گفت اين تفسير مهمترين تفسير كامل شيعى به زبان پارسى از آغاز تاكنون است.
شيخ ابوالفتوح رازى تقريباً معاصر امين الاسلام طَبْرِسى صاحب مجمع البيان بوده٢ و طبق يك تقسيم بندى از طبقه ششم مفسران شيعه محسوب مى شود. ٣ خاندان شيخ ابوالفتوح و پدران وى در نيشابور بودند و جدّ او ابو احمد بن حسين از نيشابور به رى آمد و چنان كه خود در تفسير آيه ٢٥ سوره فتح مى گويد, بديل بن ورقاء خزاعى و نافع بن بديل ورقاء خزاعى, دو تن از صحابه رسول خدا(ص) از اجداد ايشانند; بنابراين خاندان ابوالفتوح اصالتاً عرب بوده اند, اما در ايران نشو و نما كرده و فارسى زبان شده اند.
منابع شرح حال ابوالفتوح رازى
دو تن از شاگردان ابوالفتوح يعنى ابن شهرآشوب مازندرانى در معالم العلماء و منتجب الدين در فهرست شرح حال او را نوشته اند, همچنين قاضى نور الله شوشترى در مجالس المؤمنين به شرح حال ابوالفتوح پرداخته است و نيز مرحوم محدث نورى در خاتمه مستدرك شرح حال ابوالفتوح را آورده است, در ضمن محمد خان قزوينى در خاتمة الطبع چاپ اولِ تفسير شرح حالى دراز دامن پرداخته و جنبه هاى مختلف تفسير و مفسّر را باز نموده است.
همچنين علامه شعرانى در مقدمه چاپ دوازده جلدى تفسير به شرح حال نسبتاً مفصل از او پرداخته و مواردى از نظريات علامه قزوينى را به نقد كشيده است. آقاى دكتر عسكر حقوقى هم موضوع رساله دكترى خود را ابوالفتوح رازى و تفسير او قرار داده و علاوه بر آن در كتابى سه جلدى با عنوان تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازى به تفصيل به شرح حال ابوالفتوح و واكاوى تفسير او پرداخته است. تعليقات مرحوم محدث ارموى در تعليقات نقض نيز در باز نمودن ابهاماتى از شرح حال ابوالفتوح اهميت دارد. اما در اين ميان هنوز جاى يك پژوهش همه جانبه درباره شيخ ابوالفتوح رازى و تفسيرش خالى است.
در سال هاى اخير نيز چندين مقاله درباره شيخ ابوالفتوح رازى و تفسير او نگاشته شده كه بعضى از آنها حايز اهميتند, از جمله مقاله (طبرى و ابوالفتوح) نوشته دكتر محمد جعفر ياحقى كه در يادنامه طبرى (تهران, وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامى, ص ٣١٩ ـ ٣٣٣) چاپ شده و مقاله (ترجمه آيات تفسير طبرى و تفسير ابوالفتوح رازى) نوشته دكتر محمد مهدى ناصح كه آن هم در يادنامه طبرى (ص ٢٩٩ ـ ٣١٧) چاپ شده است. دكتر آذرتاش آذرنوش نيز در كتاب گران ارج خود تاريخ ترجمه از عربى به فارسى بخشى را به ترجمه ذيل آيات در تفسير شيخ ابوالفتوح اختصاص داده است. مقاله جناب حجت الاسلام محمد حسن خزاعى ويراستار چاپ بيست جلدى روض الجنان با عنوان (دقت ابوالفتوح رازى در معانى واژه ها و مقايسه آنها با تبيان شيخ طوسى و مجمع البيان طبرسى) كه در مجله مشكات (س ١٣٧٤, ش ٤٨, ص ٢٠٥ ـ ٢١٦) چاپ شده هم درخور دقت و تأمّل است.
تفسير روض الجنان
قبل از تفسير شيخ ابوالفتوح رازى چند تفسير ديگر به زبان فارسى نوشته شده بود. پس از ترجمه تفسير كبير طبرى, تفسير شاهپور, تفسير زاهدى و تفسير سورآبادى نوشته شد. از اين چند تفسير كه بگذريم تفسير روض الجنان و روح الجنان شيخ ابوالفتوح رازى كه در بيست مجلّد به زبان فارسى نوشته شده است بدون ترديد مهمترين تفسير فارسى تا به امروز و يكى از ذخاير بسيار نفيس و از گنجينه هاى ذى قيمت ادب زبان پارسى است.
شيخ ابوالفتوح رازى در عهدى كه نويسندگان براى اظهار فضل و نشان دادن اطلاعات خود در زبان و لغت عربى دست به كار تكلّفات صورى و به كار بردن صنايع لفظى و مانند آن بوده اند, در نهايت كلام بارى عزّ اسمه را به شيوايى و فصاحت و جزالت خاص خود تفسير كرد آن چنان كه از لغات كهنه پارسى و تركيبات و اصطلاحات پيشين و خصوصيات دستورى قرن سوم و چهارم بى بهره نماند, با اين كه مستقيماً قرآن را تفسير مى كرد و ظاهراً مى بايست بيشتر تحت تأثير ادبيات عرب قرار مى گرفت آن اندازه لغات و اصطلاحات عربى را چاشنى نثرش نساخته كه كليله و دمنه ابوالمعالى و چهارمقاله عروضى دستمايه نوشته خويش كرده اند. نثر ساده و بى تكلّف تفسير شيخ ابوالفتوح از بسيارى جهات لطافت و سادگى و شيوايى و فصاحت آثار منثور پارسى درى را شامل است. شيخ هرگز به لفّاظى نپرداخته و حقايق و معانى عالى را فداى لفظ نكرده و با اين كه كار بسيار خطير و دشوارى در پيش داشته و در تفسير آيات, آرا و عقايد مخالفان را مستدلاً و منطقاً بايست رد مى كرده, جز از طريق سادگى و بى پيرايگى قدم بر نداشته و حقاً و انصافاً حق امرى آن چنان خطير را به خوبى ادا كرده است.
اگر چهار مقاله نظامى و كليله و دمنه ابو المعالى و مقامات حميدى و… را بايد در زمره نثر فنّى قرن ششم به شمار آورد بدون هيچ گونه انديشه اى نثر تفسير كبير شيخ را مى بايست در رديف ساده ترين و شيواترين آثار منثور قرن ششم محسوب داشت كه از پيرايه هر نوع تكلّف و تصنّعى عارى است و در نهايت سادگى و زيبايى و رسايى است.
اصولاً بناى نثر تا اواخر قرن سوم هجرى بر سادگى نهاده شده و غالب نويسندگان همّت بر ايجاد نثرى مرسل و ساده و موجر و خالى از هر نوع صنايع لفظى صرف كرده اند; اين همه تكلّفات و صنايع از نثر عربى به نثر فارسى رسيده و سرايت كرده. نثر عرب نيز در قرن سوم ساده و بى پيرايه بوده و اگر اسجاعى در بدايت كار و آغاز كتب ديده مى شود يا تكرار و موازنه اى در اثناى كتاب هاى آن زمان به چشم مى خورد همه از براى بسط معنا و تأكيد مطلب است و نويسنده را در اين كار قصدى و عَمدى نبوده و بى اختيار و دور از هر نوع تكلّف و تصنّعى چنان عباراتى آورده و تنسيق كرده است. اما در قرن ششم و پس از آن تمام صنايع از مترادفات و موازنه و اسجاع و مطابقه و جز آنها براى خودنمايى و فضل فروشى و اظهار هنر و قدرت بوده است.
با اين وصف كتاب تفسير شيخ ابوالفتوح رازى كه در زمره آثار علمى اين زمان است از پيرايه صنايع و تكلّفات عارى است, چه در كتب علمى مؤلّف معانى بزرگى پيش رو دارد كه براى همه فهم كردن معانى جانب سادگى و روانى عبارات را بايد نگاه دارد و معنا را فداى لفظ نكند.٤ اين تفسير فوايد لغوى, تفسيرى, كلامى, فقهى, تاريخى و… دارد كه در نمونه اى از تعليقات بعضى از آنها نقل خواهد شد.
اصطلاحات خاص مؤلف در تفسير روض الجنان٥
مؤلّف (ره) اين كتاب اصطلاحات خاص دارد كه در عصر او ميان مردم متداول بوده و مردم عصر ما بدان انس ندارند و پيش از شروع در مطالعه تفسير بهتر است بدان توجّه كنند:
ـ استعمال صيغه مفرد مخاطب به جاى جمع و با فاعل جمع, به جاى گفتيد, گفتى و به جاى رفتيد, رفتى به كار مى برد, مثلاً (وأنتم تعملون; و شما مى دانى) و (وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ;٦ و اگر مى باشى در شك).
ـ فعل ماضى متكلم مع الغير در زبان فارسى مانند رفتيم و گفتيم و كرديم به صورت رفتمانى و گفتمانى و كردمانى آمده است.
ـ يكى از اصطلاحات خاص اين كتاب (انزله كردن) است به جاى نازل كردن و وحى و فرود آمدن كتاب آسمانى, چنان كه فرمايد خداى تعالى فلان آيه انزله كرد.
ـ (ب) و (با) براى صيرورت, مثلاً گويد (او را به حاكم كرد) و ما در مِثل اينْ حرف (با) را نياوريم.
ـ مؤلّف فعل مجهول عربى را بيشتر به صورت فعل منسوب به جماعت مجهول ترجمه مى كند, مثل ضُرِبَ (زده شد) مى گويد: زدند و قُتِلَ (كشتند) و قيلَ (گويند).
ـ نهاد به معناى وضع چنان كه گويد: اين جمله بر نهاد استفهام است يعنى به وضع استفهام و به معناى پرسش.
ـ ديگر از اصطلاحات قديم حذف (نون) مصدر است مانند كرد و خورد, يعنى كار كردن و خوردن و آمد و شد, يعنى آمدن و رفتن.
ـ استعمال چند در غير معناى استفهامى يعنى اندازه و مقدار مثلاً هم چند, يعنى هم اندازه.
ـ كلمه ابن را كه به معناى پسر است بسيار از ميان دو اسم مى افكنند, مثلاً مؤلّف به جاى محمد بن مسلم گويد: محمد مسلم و به جاى سعيد بن جبير, سعيد جبير.
ـ سواء يعنى مساوى است, (سواء اگر به نيّتش سوگند باشد و اگر نباشد) يعنى مساوى است حكم آن چه نيّت سوگند كند و چه نيّت نكند.
ـ عند به معناى نزد چنان كه گويد (عند آن موسى(ع) گفت) يعنى در آن وقت.
ـ أحسب يعنى گمان دارم و معتقدم (چ مشهد, ج ٢, ص ١٨٣) أحسب كه چنين است يعنى فرض كرديم كه چنين است شما را چه سود؟
ـ استعمال (باز) بر سر فعل, علامت تكرار و عود مثل (زنانتان شوهر باز كردند) يعنى شوهر تازه كردند و (باز جاى بنهند) يعنى بار ديگر در همان جاى بگذارند.
روش تفسير شيخ ابوالفتوح ٧
تفسير شيخ ابوالفتوح رازى ـ عليه الرحمه ـ از جهت فصاحت لفظ و لطف عبارت بر همه تفاسير فارسى شيعه رجحان دارد و اگر عبارت او براى مردم زمان ما اندكى غيرمأنوس باشد به اندك ممارست مأنوس مى گردد, چنان كه نثر و نظم آن عهد حتى اشعار فردوسى براى آنها كه ممارست ندارند چندان دلپذير نيست.
شيخ ابوالفتوح در ادب و بيان و صرف و نحو و لغت و امثال آن غايت جهد به كار برده و منتهاى تحقيق به عمل آورده است, آن اندازه شواهد از اشعار عرب و امثال كه براى بيان لغات و قواعد عربيّت آورده هيچ يك از تفاسير مانند كشّاف و تفسير طبرى نياورده اند.
تفسير كشّاف با آن كه مؤلّفش زمخشرى استاد بزرگ فن ّ است به اندازه تفسير شيخ ابوالفتوح تحقيق لغوى و ادبى ندارد و شواهد اين كتاب چند برابر شواهد كشّاف است و مؤلّف خود به استادى زمخشرى اقرار دارد و او را از مشايخ و اساتيد خود شمرده است, با اين حال در عربيّت از كشّاف درگذشته مگر آن كه نكات معانى و بيان در تفسير كشّاف بيش از همه تفاسير است و تفسير ابوالفتوح, بلكه مجمع البيان هم از جهت علم بلاغت به پاى كشّاف نمى رسد, چنان كه كشّاف در ساير نكات ادبى بدين دو نمى رسد.
مؤلّف در علم كلام روش قدما را برگزيده است. متكلمين در اصول دين به دليل عقلى اى تمسك مى كردند كه موجب يقين باشد يا به روايات متواتر و از ظن و خبر واحد و ظواهر ظنّى احتراز مى جستند و همين طريقه را شيخ ابوالفتوح و اكثر مفسران ما برگزيدند, مانند شيخ طوسى(ره) در تبيان و طبرسى در مجمع البيان.
شيخ ابوالفتوح در اخلاق و آداب از اخبار و آثار و سخنان مشايخ صوفى و اشعار و كلمات قصار بزرگان بسيار آورده است. در قصص انبياى گذشته از عرائس ثعلبى فراوان نقل كرده و چون اخبار ضعيف در عرائس بسيار است و اعتماد بر آن نيست خواننده اين تفسير را شگفت آيد كه مردى عالم مانند مؤلّف كه اعتماد بر روايت غير ائمه معصومين(ع) را مطلقاً جايز نمى داند حتى اگر از صحاح سته آنان باشد, چگونه از كتابى ضعيف از كتب اهل سنّت نقلِ روايت مى كند. امّا از چند جهت او را مصيب بايد شمرد: يكى آن كه غالب وقايع به وجه مختلف روايت شده و خواننده مى داند چون قضيه را به چند گونه روايت كنند هيچ يك را اعتبار نباشد و مراد نقل قدر مشترك است; دوم اين كه قصص و حكايات انبياى گذشته منشأ حكمى از احكام شرعى نيست و از آن حلال و حرام استنباط نمى شود و ناقل آن را براى شنيدن نقل مى كند نه براى اعتقاد به صحّت آن; سوم آن كه روايت قصص هر چند ضعيف, بلكه كاذب باشد چون متضمن پند و نصيحت و عبرت بود جايز است و از حكايات كليله و دمنه و صادح و باغم و مرزبان نامه كه براى تعلم و ادب آورده اند پست تر نيست الاّ آن كه خواننده بايد بداند آنچه در ضمن تفسير آيه قرآن آورند مانند خود قرآن صحيح و معتمد نيست و تفسير امام فخر رازى بر ساير تفاسير از اين جهت رجحان دارد كه از امثال اين قصص اندك آورده است.
مؤلّف اقوال مفسران معروف مانند ابن عباس و قَتاده و سُدّى و مجاهد و ديگران را نقل كرده و هيچ يك را غالباً ترجيح نداده است مگر آن كه يكى عام تر باشد و پيوسته گويد تعميم اولى است يعنى آيه را طورى تفسير كردن كه خاصِ يك تن و يك قوم يا واقعه نباشد.
آنچه در تفسير قرآن از اهل بيت(ع) وارد است نيز بيان كرده است و از اقوال مشايخ صوفيه و عرفا در اخلاق و زهد و تهذيب بسيار آورده و ما در جاى ديگر گفته ايم: علماى پيشين از اقوال صوفيه احتراز نمى جستند و علت آن را بيان كرديم كه چرا به اهل تصوف خوشبين بودند يعنى متصوفانى كه از حدود شرع تجاوز نمى كردند.
چاپ هاى تفسير روض الجنان
تاكنون اين تفسير چهار چاپ مختلف به خود ديده است:
١. پنج جلد, رحلى, ج ١ و ٢ به تصحيح محمد كاظم صبورى طباطبائى تبريزى معروف به ملك الشعرا (١٣٢٣ ق); ج ٣ تا ٥ به تصحيح سيد نصرالله تقوى با مقدمه (خاتمة الطبع) علامه قزوينى: ١٣١٣ ـ ١٣١٥ ش.
٢. ده جلد, به اهتمام استاد مهدى الهى قمشه اى (١٣٢٠ ـ ١٣٢٢ ش).
٣. دوازده جلد به همراه يك جلد فرهنگ قرآن با عنوان نثر طوبى با مقدمه و حواشى و تصحيح علامه ابوالحسن شعرانى با همكارى على اكبر غفارى (١٣٤٧ ش).
٤. بيست جلد به كوشش و تصحيح دكتر محمد جعفر ياحقّى و دكتر محمد مهدى ناصح, چاپ بنياد پژوهش هاى اسلامى آستان قدس رضوى.
بى شك بهترين چاپ اين كتاب, همان چاپ بيست جلدى بنياد پژوهش هاى آستان قدس است, چرا كه در تصحيح آن از نسخه هاى فراوانى استفاده كرده اند و چاپ نسبتاً مقبولى ارائه داده اند, گرچه هنوز تا رسيدن به يك متن نزديك به قلم مؤلف و يك تصحيح انتقادى از اين كتاب راه باقى است.
احوال و آثار علامه شعرانى
علامه ميرزا ابو الحسن شعرانى از عالمان وارسته و متقى و مخلص و پرتلاش, نويسنده اى توانا, مدرسى خستگى ناپذير, بى اعتنا به زخارف دنيا و عشق به خدا و دين سراسر وجودش را فراگرفته بود. در حكمت, رياضيات, نجوم و هيئت, ادبيات, تاريخ فقه و اصول و حديث و تفسير دستى توانا و سهمى وافر داشت و در همه يا بيشتر اين رشته ها تدريس كرد يا آثار قلمى بر جاى نهاد و نكاتى نو آورد. افزون بر اينها به زبان هاى فرانسه, عبرى و تركى مسلط بود و به زبان انگليسى نيز آشنايى داشت. صفاى باطن, طهارت روح, تواضع و بى آلايشى و بى ادعايى مزيد بر اينها شده و از او انسانى نمونه ساخته بود و از سوى ديگر منيع الطبع, قله سان, سخت كوش و بلند همت بود. امروزه در حوزه هاى علوم دينى كمتر كسى است كه به اندازه او در ادبيات عربى دست داشته باشد تا چه رسد به رياضيات و نجوم و… .
موجز نويس و داراى قلمى سنگين بود و از تكرار مكررات و (تسويد مبيّضات) بيزار بود, او خود در آغاز ترجمه و شرح تبصره المتعلمين علامه حلى گفته است:
چنين گويد ابوالحسن بن محمد المدعو بالشعرانى (عفى عنه) كه مدتى از عمر خويش كه در فنون علوم دينى از معقول و منقول مصروف مى گرديد هنگام مطالعه كتب از تفاسير و احاديث و اصول و فروع نكاتى لطيف به خاطر مى رسيد و در وقت ثبت مى شد تا آن كه به توفيق خدا بسيارى از آنها به رسم تعليق در حواشى بعضى كتب ضبط گرديد… و مناسب ديديم بعضى نكات فقهى نيز جايى فراهم گردد و تأليف مستقل را براى گنجانيدن آن مناسب نيافتم چون در تأليف بايد به استنساخ مطالب موجود و تكرار مكرر پرداخت. كتب موجود را نيز ديدم غالباً فروع بسيار دارد با مطالب غير محتاج اليه و جزئيات و تفاصيل ملال آور كه به كار خواص اهل فن مى آيد نه عامه مردم… اما ناچار حاشيه بايد بر متنى معلّق شود, ضمناً كتاب تبصره علامه را ديدم جامع همه ابواب فقه است و عمده احكام, بى زوايد و فروعى كه به كار نمى آيد, مناسب دانستم كه آن را به عبارت فصيح فارسى با حفظ اصطلاح فقها ترجمه كنم… و اگر قيدى لازم بود بر آن افزايم و نكات منظور در آن آميزم.
و بدين گونه از تكرار مكررات و تطويل بلا طائل پرهيز كرد و هم كتاب سودمندى مانند تبصره را به فارسى روان ترجمه كرد و هم نكات مورد نظر خويش را در آن گنجاند, او در پايان اين اثر گويد:
… اگر اختيار با من بود اذن نمى دادم كسى مطالب اين كتاب را براى نفع دنيا و تحصيل مال و جاه بخواند, چون دنيا اشرف از دين نيست و غايت هر عمل بايد اشرف از عمل باشد و خداى ناكرده كسى كه دين را براى دنيا آموزد دنيا را اشرف از دين مى داند.
در اين جا به اين تذكر تنبّه آفرين ايشان گوش جان مى سپاريم كه فرمود: (آخرين نصيحت آن كه علم بى تقوا و ورع را به چيزى نشمرند و سخن علماى دين را سست نگيرند و تعظيم آنان را چه مرده و چه زنده موجب مزيد توفيق دانند. … و من فرصت را اين جا غنيمت مى شمرم و طلاب علوم دينى را كه مانند خود من به كمال علم نرسيده اند بر حذر مى دارم كه هرگز سوءظن به بزرگان علماى دين نبرند كه كمترين كيفر اين عمل محروميت از فيض علوم آنهاست. زهى شقاوت كه كسى به بزرگان علماى دين بدبين باشد و سخنان آنان را به بى اعتنايى نگرد. اگر يكى از علما را بينى كه بر كلام ديگرى انگشتى نهد و خرده گيرد براى آن است كه حقيقت را بيش از همه چيز دوست دارند و اگر كسى سهوى يا خطايى كرده است ـ كه بايد بر كلامش نكته گرفت ـ براى آن است كه معصوم نبود و در مطلبى چنان كه بايد دقت نكرد و زود بگذشت و آن سهو در كلامش ماند كه اگر باز بار ديگر نظر مى كرد اصلاح مى فرمود).٨
در سال ١٣٧٢ مصادف با بيستمين سال خاموشى اين بزرگمرد, فاضل محترم آقاى محسن صادقى با همكارى و هميارى بعضى دوستانش از جمله حجج اسلام حاج سيد باقر خسروشاهى و حاج شيخ رضا مختارى يادنامه اى براى گراميداشت ايشان به عنوان ويژه نامه مجله نور علم (ش ٥٠ ـ ٥١) منتشر كرد.
البته در تجليل از اين عالم وارسته حق تقدم با جناب دكتر قوامى واعظ است كه در سال ١٣٤٨ به مناسبت چهلمين روز درگذشت ايشان جزوه اى با عنوان چهره درخشان منتشر كرد و اين نخستين شرح حال علامه شعرانى محسوب مى شود. اخيراً نيز يادنامه اى با عنوان فرزانه ناشناخته به همت مؤسسه بوستان كتاب قم منتشر شده كه ـ گذشته از ويرايش ناقص و مغلوط بودن بعضى مقالات آن ـ كارى بزرگ و درخور تقدير است.
درباره علامه شعرانى ناگفته ها بسيار است و مناسب است شرح حالى در خور و شامل همه ابعاد وجودى و آثار مكتوب ايشان سامان داده شود.
تأليفات علامه شعرانى
علامه شعرانى آثار بسيارى را به جامعه علم عرضه كرده است به طورى كه آيت الله حسن زاده آملى مى گويد: (آثار آيت الله شعرانى را بايد در عداد كرامت به حساب آورد). به اختصار چند نمونه از آثار او را بر مى شماريم:
ـ تأليف: اصطلاحات فلسفى (فلسفه اولى يا مابعد الطبيعة); تجويد قرآن مجيد;٩ راه سعادت (اثبات نبوت خاتم الانبيا و حقانيت دين اسلام); نثر طوبى يا دائرة المعارف لغات قرآن مجيد به ترتيب حروف تهجّى.
ـ ترجمه: ترجمه الامام على صوت العدالة الانسانيه; ترجمه رساله علوم و صناعات فارابى; ترجمه و شرح صحيفه كامله سجاديه; هيئت فلاماريون كه از فرانسه ترجمه كرده اند; ترجمه نَفَس المهموم مرحوم حاج شيخ عباس قمى ـ اعلى الله مقامه ـ به نام دمع السّجوم; در مقدمه اين كتاب مى نويسد: (من اين كتاب را براى ذخيره معادم نگاشتم).
وى زمانى كه در ترجمه نَفَس المهموم به اختلاف روايات در مورد روز واقعه عاشورا مبنى بر اين كه دوشنبه بوده يا جمعه بر مى خورد به حساب مى پردازد و با استفاده از زيج ها روز دوشنبه را برمى گزيند.١٠
ـ تحقيق و تصحيح: تصحيح تفسير صافى; تعليقات بر شرح اصول كافى ملا صالح مازندرانى; تعليقات بر وسائل الشيعه; تعليقات بر تفسير كبير منهج الصادقين اثر ملا فتح الله كاشانى; تعليقات بر وافى مرحوم فيض كاشانى; حاشيه بر مجمع البيان; تصحيح تفسير ابوالفتوح رازى. ١١
سرانجام آيت الله شعرانى درنيمه شب يكشنبه, هفتم شوال ١٣٩٣ (١٢/٨/٥٢) وفات كرد و در جوار حضرت عبدالعظيم حسنى(ع) به خاك سپرده شد(اعلى الله مقامه و رفع فى فراديس الجنان اعلامه).١٢
نور على نور: تعليقات علامه شعرانى بر روض الجنان
گفته شد يكى از چاپ هاى تفسير شيخ ابوالفتوح رازى, چاپ مرحوم علامه شعرانى و با عنوان روح الجنان و روح الجنان است. بعد از چاپ بيست جلدى بنياد پژوهش هاى اسلامى ـ به جهت چاپ خوب و استفاده از نسخه هاى فراوان ـ چاپ علامه شعرانى چون ديگر چاپ هاى اين تفسير به مهجوريت افتاد و بيم آن مى رفت كه تعليقات ارزشمند علامه شعرانى نيز از بين برود. در اين ميان به پيشنهاد كنگره ابوالفتوح رازى به احياى آن تعليقات مؤلّفان اين مجموعه, حدود سه هزار مورد از تعليقات علامه شعرانى را در دو جلد كتاب با عنوان تفسير نور على نور: تعليقات علامه شعرانى بر روض الجنان جمع آوردند تا تكمله اى باشد بر تفسير بيست جلدى بنياد پژوهش هاى اسلامى و به منزله جلد ٢١ و ٢٢ آن چاپ, چرا كه خواننده براى فهميدن بسيارى از دشوارى هاى تفسير روض الجنان به تعليقات علامه شعرانى نياز دارد.
ييكى از مزاياى اين تعليقات آن است كه آخرين اثر مرحوم علامه شعرانى است. او پس از چاپ تفسيرهايى چون تفسير منهج الصادقين, مجمع البيان و كتاب هاى روايى از جمله: وافى, شرح ملا صالح مازندرانى بر اصول كافى و… با كوله بارى از تجربه و علم اندوزى و جمع معلومات اقدام به نشر اين تفسير كرده است كه جاى جاى اين تعليقات بيانگر ژرف نگرى و دقت آن بزرگمرد است.
يكى از سختى هاى تصحيح تفسير كه بر علامه شعرانى رفته است در دسترس نبودن نسخه هاى گوناگون اين كتاب است. علامه شعرانى در تصحيح اين تفسير تنها دو نسخه داشته است كه يكى از آن دو هم ناقص بوده است. علامه شعرانى در مقدمه نثر طوبى ـ كه ابتدا در پايان تفسير ابوالفتوح رازى و سپس مستقلاً چاپ شد ـ در يك صفحه مطالبى آورده كه بخشى از آن مربوط به دشوارى هاى تصحيح كتاب و تعليقات ايشان است كه خواندن آن خالى از لطف نيست و هو هذا:
سپاس خداى را كه تصحيح و تحقيق اين تفسير به پايان آمد و آنچه در نيرو بود در اصلاح الفاظ و بيان معانى آن به كار برديم. تصحيح اشعار و شواهد اعراب آن كارى بس دشوار بود, بحمدالله آسان به سر آمد و لغات فارسى كه امروز غيرمأنوس است در ذيل صفحات تفسير شد و ترجمه اشعار نيز ذكر گرديد و آن همه تحريف و تصحيف كه هريك را به صورت عجيب نسخ كرده بود به هيأت اوّل بازگشت و گاه ابياتى كه در اين كتاب آمده است با آن كه در ساير دواوين و كتب ملاحظه كرديم مخالف بود اما هر دو معنا داشت همان كه در اين كتاب بود آورديم و اهل تتبع دانند اختلاف در روايت اشعار بسيار است.
شيوه كار در نور على نور
آنچه در تفسير نور على نور: تعليقات علامه شعرانى بر روض الجنان آمده است مجموع آن تعليقات ارزشمندى است كه علامه شعرانى در چاپ تفسير ابوالفتوح رازى نوشته است. شيوه جمع آورى و ترتيب بدين گونه بوده است: ابتدا تعليقات علامه شعرانى ويرايش شده و منابع آيات و احاديث و نقل قول هاى ايشان تخريج شده است, سپس بخشى از متن تفسير كه مرتبط با تعليقات بوده در بالاى هر تعليقه قرار گرفته است تا اين مجموعه خود مستقلاً و بدون مراجعه به اصل كتاب قابل استفاده باشد. همچنين دو مقدمه در آن آمده است: يكى مقدمه فاضل محترم جناب آقاى محسن صادقى و ديگرى مقدمه پر برگ و علامه شعرانى بر چاپ دوازده جلدى خود كه پس از ويرايش و تخريج اقوال در ابتداى كتاب قرار گرفته است.
چند نكته:
١. مجموعه نور على نور به ترتيب سوره هاى قرآن تنظيم شده و آيات مورد بحث در هر تعليقه آورده شده است.
٢. گاهى متن مورد نظر در روض الجنان طولانى بوده يا متنِ تقطيع شده ابهام داشته است, كه در اين صورت متن طولانى را تلخيص كرده و داخل قلاب آورده اند يا براى رفع ابهام و ارتباط متن با تعليقات شعرانى مطالبى داخل قلاب افزوده اند.
٣. به چند دليل عبارات متن تفسير را از چاپ مشهد انتخاب كرده اند نه از چاپ علامه شعرانى:
الف) چون در چاپ مشهد از نسخه هاى متعددى استفاده شده, متن پاكيزه تر و بى عيب ترى ارائه شده است.
ب) در نتيجه بسيارى از حواشى علامه شعرانى كه احياناً مربوط به نسخ مغلوطى بوده كه از آنها استفاده مى كرده, بى فايده و بى موضوع شده و اين گونه حواشى نيامده است.
پ) در بسيارى از موارد, مصححانِ محترم چاپ مشهد با توجه به چاپ علامه شعرانى و تعليقات ايشان متن خود را تصحيح كرده اند يا اين كه در پانوشت تذكر داده اند كه در چاپ علامه شعرانى چنين است. در اين گونه موارد نيز از آوردن تعليقات علامه شعرانى خوددارى شده است. البته گاهى در مواردى اندك در متن از چاپ شعرانى استفاده شده و در پاورقى تذكر داده شده كه چاپ مشهد نيز چنين است و اين در جايى بوده كه تعليقه مرحوم شعرانى كمكى به تصحيح متن مى كرده است.
٤. در مواردى لغتى بارها ذيل آيات مختلف معنا شده است كه در اين گونه موارد سعى كرده اند به جز بار اول, بقيه موارد را حذف كنند.
٥. تعليقات علامه شعرانى را شماره گذارى كرده اند تا اولاً ارجاع به آنها آسان باشد و ثانياً در (فهرست موضوعى) از آنها استفاده شود و به جاى شماره صفحه به شماره تعليقه اشاره شود.
٦. مبناى تجزيه اين مجموعه در دو جلد, چاپ بيست جلدى مشهد بوده است, بدين صورت كه تا پايان جلد دهم اين چاپ در جلد اوّلِ تفسير نور على نور و از آغاز جلد يازدهم تا پايان جلد بيستم در جلد دوم آورده شد. شايان ذكر است كه مؤلف نيز تفسير را در بيست جلد قرار داده است.
٧. در مورد شماره آيات قرآن نيز مبناى شماره گذارى, چاپ بيست جلدى روض الجنان است كه بر مبناى قرآن هاى رايج يعنى رسم عثمان طه مرتب شده كه البته در چاپ علامه شعرانى شماره آيات اندكى با چاپ مشهد متفاوت است.
٨. در پايان اين مجموعه چند فهرست تنظيم و گنجانده شده است:
الف) موضوعات: فهرست موضوعى شامل همه موضوعات تعليقه هاى علامه شعرانى به ترتيب الفبايى است و شماره تعليقه مقابل آن ذكر شده است, موضوعاتى از قبيل: تراجم, تاريخ, نقد حديث, نقد تفسير ابوالفتوح رازى, تصحيح متن تفسير ابوالفتوح, تفسير علمى, تفسير قرآن, توجيه عبارات ابوالفتوح, توحيد و….
ب) لغات و تركيبات: شامل لغات و تركيباتى است كه علامه شعرانى در تعليقات ترجمه و توضيح داده است بسيارى از اين لغات و تركيبات امروزه كاربرد ندارند, لغاتى از قبيل ادر, ادره, ادعياء, ازغ, اساكفه, اُسْتُره, افلاختن, اقابله, اقوا, اكتراث, بجاردن, بحمبانه, تاسه, تاغ, تامور, تپنچه, خلنج, خَلوق, فروختار و… .
پ) كتاب ها: شامل كتاب هايى است كه نامشان در متن نور على نور آمده است.
ت) معصومان و پيامبران.
ث) كسان.
ج) جاى ها.
چ) منابع و مآخذ.
محتواى تعليقات
آنچه را كه علامه شعرانى در تعليقات به آن پرداخته است مى توان در موارد زير خلاصه كرد:
١. ترجمه و توضيح كلمات: در تفسير ابوالفتوح لغات بسيارى به كار رفته كه امروزه فراموش گشته اند و كاربردى ندارند. اين لغات اعم از فارسى و عربى را علامه شعرانى ترجمه كرده است. فهرستى از اين لغات و تركيبات در جلد دوم تفسير نور على نور آمده است.
٢. ترجمه و توضيح اشعار عربى: تمام اشعار عربى ترجمه شده اند و افزون بر ترجمه فوايد تاريخى و نكته هاى ادبى در اين ترجمه ها آمده است كه نمونه هايى از آن را ملاحظه مى كنيد:
الف) ذيل شعر زير كه از عدى بن زيد است, گويد:
أبْلِغ النَّعْمانَ عَنّى مألُكاً
إنَّهُ قَد طالَ حَبْسي وانتِظاري١٣
نعمان را از من پيام رسانيد كه ماندن و نگرانى من دراز شده. واين شعر را عدى بن زيد در حبس نعمان بن منذر گفت واين عدى سرگذشت بسيار مطوّل جالب دارد كه در اغانى و كتب ديگر نوشته اند. در آغاز جوانى در دربار انوشيروان بود و زبان فارسى و عربى مى دانست و در عهد هرمز به سفارت روم رفت و چندى در شام بود و او ميان كسرى و ملوك حيره وساطت داشت تا وقتى در ملك پرويز كه نعمان بن منذر ملك حيره بود پيامى براى او برد و نعمان بن منذر از او رنجيد و مدت ها به زندان كرد و او را در زندان كشت. خسرو پرويز به سعايت فرزندش سعيد بن عدى نعمان را به مدائن خواست و چندى در خانقين حبس كرد آن گاه كشت و خاقانى بدان اشارت كرد در اين شعر (زير پى پيلش بين شه مات شده نعمان), چون در بعض روايات نعمان را زير پاى فيلان انداخت.
ب) ذيل شعر زير كه از فرزدق است گويد:
وَ إنَّكَ إنْ تَخْطِبْ إلَيْكَ بَناتِهِم
تُلاقِى الذى لاقى يَسارُ الكَواعِبِ١٤
ييَسار نام غلامى است چون عاشق پيشه بود او را يسار الكواعب ناميدند و كاعب دخترى است كه تازه پستان درآورده باشد و فرزدق در اين بيت هجو مخاطب مى كند به پستى نسب و گويد اگر دختران قبيله ما را خواستارى كنى چنان شوى كه يسار الكواعب شد و قصه او آن است كه يسار عاشق بى بى خود شد و از او كام خواست و بى بى به تعلل او را از سر خود باز مى كرد تا اصرار غلام به غايت رسيد و زن به ستوه آمد, شبى را به او وعده داد, غلام در آن شب به اميد كام گرفتن آمد. زن از بوى كريه او اظهار نفرت كرد و گفت ناچار بايد تو را بخور دهم. او را بر مجمر نشانيد و مجمر را زير جامه هاى او نهاد و خود پيش او نشست و دست دراز كرد و آلت غلام در مشت گرفت و تيغ آماده كرده بود. غلام را اول خوش آمد اما ناگهان احساس سوزشى كرد گفت: اين چيست؟ بى بى گفت هيچ و تا رفت بداند اصل قضيه چيست, قضيه از اصل منتفى شده بود.
پ) ذيل ابيات زير گويد:
لِكُل ّ أبى بِنت إذا هِيَ أدرَكَتْ
ثَلاثَةُ أصْهارٍ إذا ذُكِرَ الصِهرُ
فَزَوجٌ يُراعيها وَ بَيْتُ يَكِنُّها
وَ قَبْرُ يُواريها و خَيرُهم القَبرُ١٥
براى هر كه پدر دختر باشد وقتى دختر به سن بلوغ رسد سه داماد است چون سخن از داماد رود: اوّل شوهرى كه او را نگاهبانى كند, ديگر خانه اى كه او را بپوشد و گورى كه او را پنهان كند و بهترِ آنها گور است. چون پيش از زمان پيغمبر(ص) دختران و زنان آزاد بودند و زنا عيب نبود و مردان دختردار كه به مقتضاى فطرت بشرى غيرت داشتند از عمل دختران رنج مى بردند اما ناچار تابع حكم جامعه بودند به غريزه غيرت دختران را مى كشتند چون از وجود دختران آبروى خود را برباد رفته مى دانستند و خود دختران را در شقاوت. تا اسلام حجاب آورد و زنا را حرام كرد و معاشرت زن ومرد را منع فرمود. اكنون هم در امّت هاى متوحّش مركز آفريقا زنان آزاد و بر مردان حكومت دارند. بدتر از عرب جاهليت و در امم متمدن بالعكس, چنان كه فرمود (الرجال قوّامون على النساء).
ت) ذيل شعر زير گويد:
رُبَّ ما تُكْرَهُ النّفوسُ مِن الأمْـــ
ـــرِ لَهُ فَرْجَةٌ كَحَلَّ العِقالِ١٦
بسا مردمى كه كراهت دارند كارى را و در آن فرج و گشايش باشد آسان مانند باز كردن زانوبند شتر.
اين بيت از اميّة بن ابى الصلت كه اشعار او بيشتر دين و ادب است و اين بيت را پس از ذكر ابراهيم و فرزندش گفته است كه خواست به امر خدا او را ذبح كند و فدا براى او آمد و بعضى نسبت به عُبيدِ اَبَرص داده اند.
ث) ذيل اين بيت زيد بن عمرو گويد:
عُذْتُ بِما عاذَ بِهِ إبْراهِمْ
إذْ قالَ وَجْهي لَك عانٍ راغِم١٧
زيد بن عمرو بن نفيل از حنفا بود كه پيش از بعثت پيغمبر(ص) ترك بت پرستى كرد و او پسر عم ّ خطاب است. و ميان اين دو بيت او بيت ديگر روايت كرده اند: (مستقبل الكعبة وهو قائم) يعنى پناه برديم به آن كه پناه برد به او ابراهيم در حالتى كه روى به كعبه ايستاده بود وقتى گفت خدايا روى من توجه به تو دارد و آن را نزد تو به خاك سايم.
٣. نقد ترجمه آيات قرآن در تفسير روض الجنان: علامه شعرانى در مورد ترجمه ذيل آيات در تفسير ابوالفتوح مى گويد: (ترجمه هاى فارسى تحت اللفظ آيات البته از مؤلف نيست و آن صحت و جزالت كه در عبارت وى ديده مى شود در ترجمه ها نيست, گاه نيز غلط فاحش دارد نه از ناسخ و كاتب بلكه از خود مترجم هر كه بوده است, براى رعايت امانت تغيير نداديم و چون خوانندگان آن را با ترجمه هاى خود مؤلف در عبارت تفسير مقابله كنند اختلاف آنها از همه جهت ظاهر شود و نسخه قديمى از قسمتى از اين تفسير كه ترجمه داشت با نسخه مطبوع بسيار مخالف بود و از اين جهت خوانندگان بر مؤلف يا بر ما خرده نگيرند). ١٨
نيز ذيل ترجمه آيه ١٥٨ سوره آل عمران مى نويسد: (كاتبان فارسى زبان خويشتن را در هر گونه تصرف مجاز مى دانند و هر لفظ غير مأنوس را به كلمه ديگر مأنوس تبديل مى كنند با آن كه تصرف در سخن و كتاب ديگران مانند تصرف در مال و جان آنها جايز نيست. ترجمه هاى فارسى زير آيات كه در نسخ تفسير ابوالفتوح ـ عليه الرحمة ـ آمده همه مسخ شده است, چون خود عبارت قرآن را پيش نظر داشتند مى توانستند در ترجمه تغيير دهند. از جمله در ترجمه اين كلمه را (واخداى) نپسنديدند و به كلمه ديگر (سوى حكم خدا) تبديل كردند و نيز عبارت (درشت خوى سطبر دل) را در ترجمه (فَظّاً غَليظَ القلب) به (زشت خوى سخت دل) تغيير دادند و ما را دسترسى به عبارت اصلى شيخ ابوالفتوح نبود جز مقدارى از آن كه از روى نسخه قديمى دو جزءِ كتاب متعلق به جانب آقاى كى استوان (وفقه الله تعالى) تصحيح كرديم و اين نسخه چون قديمى است به ترجمه هاى آن اعتماد بيشتر بود). ١٩
درباره ترجمه آيات در تفسير روض الجنان, خوانندگان را به دو گفتار سودمند و عالمانه توجه مى دهيم: مقاله دكتر محمد مهدى ناصح در يادنامه طبرى با عنوان (ترجمه آيات تفسير طبرى و تفسير ابوالفتوح رازى); كتاب تاريخ ترجمه از عربى به فارسى, ص ١٩٥ ـ ٢١٢ كه آن هم درباره ترجمه آيات تفسير روض الجنان مطالبى دارد كه بخشى از آن ناظر به نظر علامه شعرانى درباره ترجمه آيات در اين تفسير است.
٤. نقد تفسير روض الجنان: علامه شعرانى بسيارى از روايات و اقوالى را كه شيخ ابوالفتوح نقل كرده شرح مى دهد و عبارات عربى آنها را ترجمه مى كند و در بسيارى موارد با نگاه عالمانه و نقادانه آنها را جرح و تعديل نموده است, به چند نمونه آن توجه كنيد:
الف) مؤلف ذيل آيه ٢٢ سوره بقره درباره آفرينش آسمان داستانى به اين شرح نقل مى كند: (راويان اخبار روايت كرده اند كه چون خداى (تعالى) خواست تا آسمان و زمين بيافريند, جوهرى سبز بيافريد چند هفتِ آسمان و هفتِ زمين, آن گه به نظر هيبت بدان جوهر نگريد, از ترس خداى (عزّوجل ّ) گداخته شد, آبى گشت لرزان.
آن گه فرمان داد تا از آن آب بخارى و دودى برآمد, از آن دود يك آسمان بيافريد و خداى تعالى از بهشت گاوى بفرستاد كه او را چهل هزار سُرُو بود و چهل هزار دست و پاى و آن فريشته قدم بر سَنام آن گاو نهاد, قدمش نيك قرار نگرفت…).
علامه شعرانى هم ذيل آن, البته با توجيه عمل ابوالفتوح در نقل اين داستان مى نويسد: (اين عبارت نقل عملِ كسى است كه در ضمن كار تجربه آموزد و از اول نداند چه بايد كرد و خداى تعالى چنين نيست و حديث البته ضعيف است و مطلق خبر واحد در اين ابواب قابل اعتماد نيست و مؤلّف براى تصوير عظمت خلق پروردگار نقل كرده است).٢٠
ب) همچنين هنگامى كه مؤلف در ذيل آيه ١٠٢ سوره بقره حكايتى نقل كرده است كه در آن نسبت گناه به فرشتگان داده شده است, مى نويسد: (اين حكايات ضعيف است ونسبت معصيت به فرشتگان جايز نيست و آمدن ملائكه به زمين و شهوت رانى كردن و امثال آن مشتمل بر پند و عبرت نيز نمى باشد. مؤلّف براى آن كه تفسيرش از قول مفسّران خالى نباشد آورده است ـ والله العالم). ٢١
٥. تصحيح انتقادى: بعضى ها تصور مى كنند هر آنچه كه در نسخه خطى آمده درست است و نمى توان به هيچ وجه آن را تغيير داد, غافل از آن كه نساخ يا كاتب نيز مى تواند دچار سهو شود و ناخواسته به تحريف دست زده باشد. در اين گونه موارد آنچه كه ما از شيوه مصححان برجسته سراغ داريم اين است كه غلط بين را در متن درست كرده و در پاورقى تذكر مى دهند كه متن چنين بوده است و صورت غلط را از متن در پاورقى مى آورند. مرحوم علامه شعرانى نيز چنين نموده است و بارها به غلط بودن نسخه اشارت كرده و صورت صحيح را نگاشته است و موارد تصحيفى را ذكر كرده است. به نمونه زير توجه كنيد:
در نسخه اى كه علامه شعرانى داشته است عبارتى بدين گونه آمده است: (… عبد الله عباس گفت كه رسول(ع) عام الفتح در ماه رمضان از مدينه بيرون آمد چون به پل رسيد آب خواست و باز خورد… ). ٢٢
علامه شعرانى در ذيل آن گويد: (ابن اسحاق گويد در سيره كه چون پيغمبر(ص) به كديد رسيد آب خواست و نوشيد و افطار كرد و كديد در معجم البلدان گويد در ٤٢ ميلى مكّه است بين عسفان و امج و در كتاب كافى و من لا يحضره الفقيه گويد: چون به كراع الغميم رسيد افطار كرد و كراع الغميم به قول معجم البلدان وادئى است در هشت ميلى عسفان و چنان مستفاد مى گردد كه به مكّه نزديك تر است از مدينه و چون مسافر از مدينه به مكه رود در روز اول به كديد يا كراع الغميم نمى رسد. پس پيغمبر(ص) پيش از آن كه به كراع الغميم رسد روزه بود و پس از آن افطار كرد و مستلزم آن است كه اول افطار براى مسافر رخصت بود پس از آن عزيمت شد يا آن كه آن حضرت از اول روزه نگرفت و چون ملاحظه فرمود مردم افطار نمى كنند در كراع الغميم آشكارا آب خواست و در حضور مردم افطار كرد و امر فرمود همه افطار كنند.
بارى, پل كه در كلام مصنف است در جايى نيافتيم. در سياق سفر پيغمبر(ص) بسيار بعيد مى نمايد در راه ميان مكه و مدينه كه آب جارى و شط نيست پل ساخته باشند اما شعبى و شريك در كوفه بودند و جسر و قنطره و باب الجسر در سياق ذكر سفر آنان و افطار آنها در نزديك پل و باب الجسر در روايات بسيار وارد شده است و بعيد نيست در عبارت كتاب تصحيفى واقع شده باشد). ٢٣
چند نمونه از تعليقات عالمانه علامه شعرانى
گفته شد كه تعليقات علامه شعرانى نمونه يك تصحيح انتقادى است و شما مى توانيد در مجموعه تعليقات نورُ على نور ـ كه حدود سه هزار تعليقه بر تفسير روض الجنان است ـ موضوعات متنوع علمى را, از جمله كلام, حكمت, فقه, اصول, تاريخ, حديث, لغت, ادبيات فارسى, ادبيات عربى, بلاغت و… بيابيد, براى نمونه چندين تعليقه را با ذكر موضوع آن نقل مى كنيم:
نقل مواعظ و اقوال صوفيه
شيخ ابوالفتوح رازى در ذيل بسيارى از آيات به موعظه پرداخته و در بسيارى از موارد از مشايخ صوفيه, گاهى با بردن نام آنها و گاهى بدون نام, مطالبى نقل كرده است. مرحوم شعرانى هم در توجيه اين كار ابوالفتوح برآمده و چند جا توضيحاتى داده است:
١. در ذيل آيه ١٣٩ سوره بقره مؤلّف (فصلى در اخلاص از كلام علما و مشايخ) ترتيب داده است و علامه شعرانى در حاشيه چنين مى گويد: (مؤلّف از نقل كلام مشايخ صوفيه احتراز نمى جست, چون بسيارى از آنان شيعى و متشرّع بودند و سخنان عالى گفتند و تنفّر از آن صوفى رواست كه از حدود شرع پاى فراتر نهد و بدان مقيّد نباشد). ٢٤
٢. مؤلف در ذيل آيه ١٥٩ سوره آل عمران مى گويد: (… بهلول مجنون را گفتند: بنده كى متوكّل باشد؟ گفت: آن گه كه از خلق غريب شود و به حق قريب و حاتِم أصم ّ را گفتند: حدّ توكّل تو كجاست؟ گفت: بناى آن بر چهار چيز است…).
علامه شعرانى در حاشيه بعد از معرفى بهلول و حاتم بن علوان اصم مى نويسد: (اگر گويى مؤلّف چرا از مشايخ صوفيه روايت كرده است گوييم: همه آن مردمى كه صوفيه از مشايخ خود مى شمارند بدعت گذار نبودند, بلكه آنان حضرت امام محمد باقر(ع) و امام جعفر صادق(ع) و ديگر ائمه رانيز از مشايخ خود شمرند, ديگر آن كه سخن حق را از هر كس بايد فرا گرفت كه (الحكمة ضالّة المؤمن), چنان كه اصوليان و محدثين و علماى عربيت و قرائت اصطلاحات از اهل سنت گرفته اند, مثل صحيح و موثق و ضعيف و اجازه و مسند و مرسل و مناوله و وجاده و مدابجه و غير ذلك. به هر حال, صوفيان در عهد مؤلّف چنان منفور نبودند كه در عهد ما چون بدعت در اين عهد بيشتر است). ٢٥
ناسخ و منسوخ
مؤلف در زمينه (نسخ آيات) نظر خاصى دارد و چندين جا در تعليقات نكاتى را متذكر شده است, در ذيل آيه ٢٤١ سوره بقره مى گويد:
سعيد بن الْمُسَيب گفت: اين آيت منسوخ است بِقَوْلِه تَعالى: (فنِصْفُ ما فَرَضْتُمْ) و به نزديك ما اعتبار كنند اگر هر دو آيت به يك جا آمده باشند مخصوص بود و منسوخ نبود و اگر آن آيت پيش از اين آمده باشد اين منسوخ بود….
علامه شعرانى در حاشيه مى نويسد: (بعض اهل حديث در ناسخ و منسوخ قرآن مبالغه كرده و چنان آن را بزرگ مى دارند و تهويل مى كنند كه قرآن را اعتبار نماند و حديث را ترويج كنند. گويند از بس در قرآن ناسخ و منسوخ است و محكم و متشابه و عام و خاص به ظاهر آن تمسّك نمى توان كرد و جواب آن را علما در كتب اصول گفته اند و ما در اين جا گوييم: ناسخ در قرآن هست و منسوخ در قرآن نيست و هر آيه كه در قرآن موجود باشد حكم آن منسوخ نشده غير همين آيه و دو آيه ديگر كه مشهور و متواتر است و موجب اشتباه كسى نخواهد شد. هر چه در شريعت, حكمِ منسوخ باشد پيش از نسخ در قرآن نبوده است, بلكه به سنت ثابت شده و به قرآن مرتفع گرديده است). ٢٦
جمع و تدوين قرآن
علامه شعرانى در مورد جمع و تدوين قرآن نظرش اين است كه سوره هاى قرآن را خودِ پيغمبر(ص) به دستور جبرئيل مرتب كرد و مؤيد آن, اين است كه پيغمبر اكرم (ص) به بعضى سوره ها با نام آنها اشاره مى كرد; مؤلف ذيل آيه ٢٨١ سوره بقره مى نويسد: (… ابوصالح روايت كند از عبداللهِ عبّاس كه گفت چون آيت فرود آمد, جبريل(ع) گفت خداى تَعالى مى فرمايد كه اين آيت بر سر دويست و هشتاد آيت از سورة البقرة بنه…).
علامه شعرانى در حاشيه چنين توضيح مى دهد: (تأييدِ آن مى كند كه سوره هاى قرآن را خود پيغمبر (ص) به دستور جبرئيل مرتب كرد و بقره همين اندازه آيه داشت كه هست و اين معنا در احاديث متواتر است كه پيغمبر(ص) نام سوره هاى قرآن را مى برد و اسامه را بر لشكرى امير ساخت چون سوره بقره از حفظ داشت و در قرآن كريم است (فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ)٢٧ يا (فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَياتٍ)٢٨ و اين كه بعضى اهل حديث گويند قرآن آيات متفرقه بود بعد از رحلت آن حضرت جمع كردند صحيح نيست, شايد سوره ها را در مصحف جمع كردند نه آيات را در سور). ٢٩
قرائت و رسم الخط قرآن
مؤلف در بسيارى موارد درباره وجوه قرائت آيات و رسم الخط قرآن بحث كرده است. علامه شعرانى هم حواشى بسيارى در اين مورد دارد كه يك مورد آن را در اين جا مى آوريم. مؤلف در ذيل آيه ٣٨ سوره مائده مى نويسد:
قَولُهُ (وَ السّارِقُ وَ السّارِقَةُ… ). سيبويه گفت نصب اين جا در عربيت بهتر باشد و كذلك و قوله: (الزّانِيَةُ وَ الزّانِي) و در شاذ عيسى بن عمر به نصب خواند و اين خلاف آن است كه قراء بر اويند و رفع او بر ابتداست و خبر او فأقْطَعُوا است… .
علامه شعرانى در حاشيه مى نويسد: (فقهاى اسلام گويند: اگر در قرآن وجهى در عربيت جايز باشد اما قرّاء نخوانده باشند و قرائت آن متواتر نباشد جايز نيست. بعض علماى متأخر كه آن را جايز شمرده اند قولشان معتمد نيست و به مخالفت آنان اعتنا نبايد كرد, چون قول كسى را كه در علمى بصيرت ندارد در هيچ مذهب و هيچ صناعت معتبر نشمرده اند و شايد كسى اهل لغت و نحو و طب و نجوم و غير آن نباشد و لغت غلطى را صحيح پندارد و استعمال كند يا ماضى را به جاى مستقبل يا دواى مفيدى را مضر داند يا زهره را نزديك تر از ماه شمارد, قول آنان را در اقوال نبايد شمرد. همچنين كسى كه از قاعده قرائت و علم قرآن بى بهره است اگر تجويز كند قرآن را مطابق علم نحو بدون تواتر از قرّاء و نقل آن مى توان خواند, قول او معتبر نيست).٣٠
پاسخ به شبهات روز
گاهى علامه شعرانى ذيل تفسير نكاتى را توضيح مى دهد كه ناظر به مسائل روز و در واقع پاسخ به برخى شبهات مطرح شده است. مؤلف در ذيل آيه چهل سوره مائده مى گويد:
(يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ) آن را كه خواهد عذاب كند و آن را كه خواهد بيامرزد. در اوّل اعني در باب عذاب استحقاق معتبر است به ادلّه عقل و اجماع امّت كه از روى حكمت جز آن را نخواهد كه عقاب كند كه مستحق ّ باشد و عقاب نامستحق نخواهد.
علامه شعرانى در حاشيه در حكمت حدّ سرقت گفته: (اين همه تأكيد براى دفع توهم ملاحده و منكران دين اسلام است كه بعيد مى شمارند براى اندكى مال دست مردى ناقص شود و به حكمت پروردگار در حدّ سرقت ايراد مى كنند. از اين جهت ملاحظه شود كه عطوفت كاذب و سستى ايمان در اكثر ممالك اسلامى و تقليد نصارا آنان را از اجراى حكم الهى باز مى دارد و به جاى آن چند حكم درباره دزد مجرى مى دارند كه مؤيّد فساد و مروّج دزدى است, از جمله آنان را حبس مى كنند و مردم بايد به دادن ماليات مصارف معيشت او را بر عهده گيرند, ديگر آن كه دزدان در زندان تبادل فكر مى كنند و نوآموزان از استادان فن دزدى ياد مى گيرند و كامل مى شوند, سيم آن كه زن و فرزند آنها كه غالباً فقير و بى سرپرست مى مانند در كوچه ها آواره و به فساد و دزدى مجبور مى شوند, چهارم آن كه دزدان را كه آزاد كرده اند و مدت زندان به سر آمد اجازه كسب و كار نمى دهند و چاره ديگر غيرِ دزدى ندارد). ٣١
دقت هاى تاريخى و نقد اقوال
علامه شعرانى در مواردى با توجه به روايت هاى تاريخى و گاهى با مقايسه نقل ها با تاريخ ولادت و وفات افراد, مطالب ابوالفتوح را نقد مى كند كه دو مورد آن را مى آوريم:
١. مؤلف در ذيل آيه ٢٧ سوره رحمن مى نويسد: (ذُو الْجَلالِ وَ الإِكْرامِ; خداوند بزرگوارى و گرامى كردن بندگان. محمّد بن كعب الْقُرَظيِّ گفت: يك پي نوشت ها:
١. روض الجنان, ج ١, ص ١.٢. رك: حسين كريمان, طبرسى و مجمع البيان, ج ٢, ص ٢٠٨ ـ ٢٢٩, (انتشارات دانشگاه تهران, ١٣٦١).٣. تاريخ تفسير قرآن كريم, حبيب الله جلاليان, ص ٢٠٦ (چاپ اول, اسوه, ١٣٧٢).٤. دكتر عسكر حقوقى, تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازى, ج ١, ص ٥٨ ـ٦١ با تلخيص و تصرف (چاپ اول, تهران, ١٣٤٦).٥. براى مطالعه تفصيلى اين موضوع رك: نورٌ على نور, ج ١, ص ٢٩ـ٣٣.٦. بقره (٢) ٢٣.٧. براى مطالعه تفصيلى اين موضوع رك: نورٌ على نور, ج ١, ص ٣٣ـ ٣٨.٨. برگرفته از نور علم, ش ٥٠ و ٥١, سرمقاله به قلم آقاى رضا مختارى.٩. رساله شماره يك و دو در شماره ٥٠ و ٥١ مجله نور علم و نيز در كتاب فرزانه ناشناخته باز چاپ شده است.١٠. رك: ترجمه نفس المهموم, ص ٢٠٢و ٢٠٣ (پانوشت).١١. براى آگاهى از تمام آثار علامه شعرانى رك: مجله نور علم, ش ٥٠و٥١ و نيز نورٌ على نور, ج ١, ٢٦ـ٣٠, پيشگفتار.١٢. چهره درخشان, ص ١٧, به تلخيص و اندكى تصرف.١٣. روح الجنان, ج ١, ص ١٢٦.١٤. همان, ص ١٧٠.١٥. همان, ص ١٨٢.١٦. همان, ص ٢٢٩.١٧. همان, ص ٣١٢.١٨. همان, ج ١٢, ص ٢٧٤ (صفحه اوّل از نثر طوبى).١٩. نورٌ على نور, ج ١, ص ٣٢٤, تعليقه شماره ٧٣٢.٢٠. همان, ص ٦٦ـ٦٧, تعليقه شماره ٥٠.٢١. همان, ص ١٠٣, تعليقه شماره ١٤٤.٢٢. روح الجنان, ج ٢, ص ٦٥. شايان ذكر است كه در چاپ مشهد صورت صحيح آن آمده است و در پاورقى اين گونه آمده است: آج: افتادگى دارد; لب, مب, مرء پل رسيد آب بخواست و باز خورد.٢٣. همان.٢٤. نورٌ على نور, ج ١, ص ١١٣, تعليقه شماره ١٦٩.٢٥. همان, ص ٣٢٧و٣٢٨, تعليقه شماره ٧٤١.٢٦. همان, ص ٢١١و٢١٢, تعليقه شماره ٤٢٩.٢٧. بقره (٢) ٢٣.٢٨. هود (١١) ١٣.٢٩. نورٌ على نور, ج ١, ص ٢٥٤, تعليقه شماره ٥٤٨.٣٠. همان, ص ٤٤٨, تعليقه شماره ١٠٦١.٣١. همان, ص ٤٥٠, تعليقه شماره ١٠٦٧.٣٢. همان, ج ٢, ص ١٢٣١, تعليقه شماره ٢٧٤٥.٣٣. همان, ج ١, ص ٢٢٣, تعليقه شماره ٤٦٥.٣٤. همان, ص ١٨٠, تعليقه شماره ٣٥٠.٣٥. همان, ص ٣٧٧, تعليقه شماره ٨٧٤.٣٦. كهف (١٨) ٢٢.٣٧. فصّلت (٤١) ٤٢.٣٨. نورٌ على نور, ج ٢, ص ٨٨١, تعليقه شماره ٢٠٤٩.٣٩. همان, ص ٨٩٧, تعليقه شماره ٢٠٨١.٤٠. لقمان (٣١) ١٦.٤١. نورٌ على نور, ج ٢, ص ٩٢٢و٩٢٣, تعليقه شماره ٢١٢٩.٤٢. همان, ص ١١٩٩و١٢٠٠, تعليقه شماره ٢٦٨٥.٤٣. همان, ج ١, ص ١٥٦, تعليقه شماره ٢٨٧.٤٤. همان, ج ٢, ص ١٠١٩, تعليقه شماره ٢٣٣٤.٤٥. همان, ص ١٠٥٥و١٠٥٦, تعليقه شماره ٢٤١٣.٤٦. همان, ج ١, ص ١٤١, تعليقه شماره ٢٣٨.٤٧. اسد الغابه, ج ٤, ص ٢٢٣.٤٨. نورٌ على نور, ج ١, ص ٢٤٥, تعليقه شماره ٥٢٣.٤٩. همان, ص ٢٩١, تعليقه شماره ٦٤٣.٥٠. قصص (٢٨) ٧٦.٥١. همان, آيه ٨٢.٥٢. شعراء (٢٦) ٨٨ و ٨٩.٥٣. اسراء (١٧) ٣٦.٥٤. نورٌ على نور, ج ١, ص ٣٧٣, تعليقه شماره ٨٦٥.٥٥. مجمع البيان, ج ٣, ص ٢٦٠.٥٦. همان, ص ٢٥٧.٥٧. نورٌ على نور, ج ١, ص ٤٨١و٤٨٢, تعليقه شماره ١١٥٨.٥٨. همان, ج ٢, ص ١٠٤٧, تعليقه شماره ٢٣٩٨.٥٩. كتاب من لا يحضره الفقيه, ج ٣, ص ٢٧٢, ح ٣٩٨٢.٦٠. نورٌ على نور, ج ٢, ص ٨٩٥ و٨٩٦, تعليقه شماره ٢٠٨٠.٦١. همان, ص ١٢٨٨و١٢٨٩, تعليقه شماره ٢٨٣٧.٦٢. همان, ص ٩٨٥, تعليقه شماره ٢٢٥٣.٦٣. همان, ص ١٠٧٢, تعليقه شماره ٢٤٤٦.٦٤. همان, ج ١, ص ٥٧٨, تعليقه شماره ١٣٨٢.٦٥. قلم (٦٨) ٥١.٦٦. نورٌ على نور, ج ٢, ص ٧٥٤, تعليقه شماره ١٧٦٦.٦٧. همان, ص ٨٧٢, تعليقه شماره ٢٠٣٠.٦٨. همان, ج ١, ص ١١٥ـ١١٦, تعليقه شماره ١٧٥.