آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - ترجمه ،كوششى است براى پذيرش ديگرى - کاميابى مسک احمد

ترجمه ،كوششى است براى پذيرش ديگرى
کاميابى مسک احمد


چهار كس را داد مردى يك درم
هر يكى از شهرى افتاده به هم
فارسى و ترك و رومى و عرب
جمله با هم در نزاع و در غضب
فارسى گفتا از اين چون وارهيم
هم بيا كين را به انگورى دهيم
آن عرب گفتا معاذ الله لا
من عنب خواهم نه انگور اى دغا
آن يكى كس ترك بد گفت اى گوزوم
من نمى خواهم عنب خواهم اوزوم
آن كه رومى بود گفت اين قيل را
ترك كن خواهم من استافيل را
در تنازع مشت بر هم مى زدند
كه ز سرّ نام ها غافل بدند١

چهار مرد در گوشه اى نشسته بودند; يك پارسى, يك ترك, يك عرب و يك رومى. رهگذرى يك درهم به آنها عطا كرد. هر يك از چهار نفر پيشنهاد خريد چيزى براى خوردن كردند. پارسى انگور خواست, مرد ترك اوزوم, مرد عرب عنب و مرد رومى استافيل. اما چون چهار نفر به يك زبان سخن نمى گفتند نمى توانستند منظور يكديگر را بفهمند و بين آنها مشاجره در گرفت. عاقل مردى با فرهنگ كه بر اسرار چيزها آگاهى داشت از آن جا عبور كرد. مشاجره آنها را شنيد. به آنها نزديك شد. پيشنهاد كرد كه با پولشان چيزى بخرد كه مورد رضايت هر چهار نفرشان باشد. به نزديك ترين بازار رفت و انگور خريد. وقتى مردان خوشه انگور را ديدند از خوشحالى از جا پريدند و اعتراف كردند كه اين همان چيزى است كه آنها مى خواستند. هر چهار نفر به يك چيز تمايل داشتند, ولى هيچ كدام آنها زبان ديگران را نمى دانست و بر سر هيچ با هم مشاجره مى كردند. مولانا نتيجه مى گيرد جنگ ملت ها از آن جا ناشى مى شود كه با زبان مشترك سخن نمى گويند و ترجمه كردن نمى دانند.
اين كه ترجمه به گفتگوى فرهنگ ها كمك مى كند چيزى است كه همگى ما به قدر كافى به آن معتقديم, حتى مى خواهم بگويم كه علماى واژه شناس و دانشگاهيان و روشنفكران در اين باب توافق دارند يا بايستى داشته باشند.
اما مسائل قبيله محورى, فرانسه محورى در بين ديگر مسائل, آن قدر براى ما شناخته شده اند كه بتوانيم با انجام دادن آنها به رضايت خاطر برسيم. مسأله اين است كه انديشيدن, كار روشنفكر, هنوز هم با ابزار زبان و كارهايى كه در زبان بدون اين كه به آثار خارجى مراجعه كند انجام مى گيرد.
همچنين بايد بگويم مترجم لزوماً آنچه را كه دوست دارد ترجمه نمى كند. او مى تواند, گاهى هم مجبور است براى مبارزه ترجمه كند كه هيچ ربطى به گفتگو ندارد. مترجمان يا مفسران زمان جنگ اين مسأله را خوب مى دانند. ترجمه هميشه يك فعاليت انسان گرايانه نيست. ترجمه مشاجره قلمى هم به راه مى اندازد و در خدمت جنگ قرار مى گيرد. تنها يك ايراد بر آن وارد است: جنگ اغلب باعث بهترين هماهنگى و همسانى انسان ها مى شود. انسان ها ياد مى گيرند يكديگر را بشناسند و دوست بدارند در حالى كه با هم جنگ مى كنند. از اين گذشته, آيا گفتگو نمى تواند دافع مشاجره قلمى باشد؟ تسخير جنوب اروپا به دست مسلمانان به اروپاييان آموخت كه كتاب مقدس را در زبان هاى محلى شان ترجمه كنند و متون يونانى را كه قبلاً مسلمانان آنها را ترجمه كرده بودند دوباره به زبان مادرى شان برگرداندند. شايد اين ترجمه ها يكى از علل نوزادگى يا تجديد حيات ادبى و فرهنگى رنسانس باشد. باز هم در فضاى مشاجره قلمى, شايسته است فراموش نكنيم كه مترجم ها در كشورهاى ديكتاتورى ـ كه در آن جا سانسور دولتى بيداد مى كند و آثار خارجى مى توانند بر اثر عدم آگاهى حكام ارزش مخربى داشته باشند ـ جاى نويسندگان را مى گيرند.
اين مسأله خيلى شناخته شده است, اما پيشنهاد اوليه درست است; در ميان ما اين توافق در باب كاربرد ترجمه در گفتگوى فرهنگ ها وجود دارد.
موضوع از اهميت كمترى برخوردار است, همچنان كه صحبت از گفتگو در ميان مردم و ملت هاست, زيرا در واقع, هدف آن است. در افق گفتگوى بين فرهنگ ها, پيشنهاد و برنامه كانت در جهت صلح دائمى مدّ نظر است و ترجمه كه در مبارزه بسيار قديمى و تاريخى عليه اسطوره بابل است, نقش جايگزين پذيرى اش را كه اسطوره (سيزيف) نيز هست بازى مى كند. در چارچوب ترجمه به عنوان حامل گفتگو قصد دارم انديشه هايى را بيان كنم كه نتيجه تجربه ام در ترجمه متون از زبان فرانسه به زبان پارسى و از پارسى به فرانسه است.
ترجمه به طور اجتناب ناپذيرى سؤال هايى درباره خويشتن و ديگرى مطرح مى كند; هايدگر گفته است: (انديشه ها با ترجمه به قالب زبان ديگر منتقل مى شوند و به اين ترتيب استحاله اى حتمى را متحمل مى گردند. اما اين استحاله مى تواند آفريننده شود, زيرا موقعيت اساسى مسأله را با روشنايى جديدى نمايان مى كند… ترجمه براى درك متقابل در جهتى متعالى به كار مى رود و هر قدمى در اين راه موهبتى است براى ملت ها).٢
ترجمه كوششى است براى پذيرفتن ديگرى. ما نمى توانيم زبان ديگر را بپذيريم مگر اين كه اين زبان ما را وسوسه كند و به شوق آورد. در آن صورت كار ترجمه عبارت خواهد بود از به زير سؤال بردن خود خويشتن كه مى كوشد جايى را به ديگرى واگذارد. همچنين بپذيريم كه ترجمه پاسخ به سؤال است و به سؤالى كه ديگرى مى تواند براى ما مطرح كند به شرط اين كه ما آن را دريافت كنيم. مسأله شخصيت ديگرى هنگامى مطرح مى شود كه مترجم را دچار مشكل مى كند يا او را وامى دارد به خواننده (مخاطب) بفهماند كه با يك واقعيت خارجى تغيير نيافتنى سر و كار دارد. در پذيرش ديگرى حرفى نيست, اما به شرط اين كه او را درست و كامل و دست نخورده ارائه دهد.
آفرينش تأثيرى كه يك چنين زبان بيگانه بر روى مخاطب اصلى اش دارد و به وجود آوردن چنين تأثيرى بر مخاطب زبان وارداتى (مبدا), مشكلاتى است كه بسيار شناخته شده اند. اين مشكلات از كار بى نهايت گفتگوى بين فرهنگ ها ناشى مى شود كه در بطن فعاليت مترجم, وجود دارد. مترجم نمى آفريند, بلكه بازآفرينى مى كند. او زبان بيگانه را در قالب زبان مادرى اش درمى آورد. او كه از اين زبان بيگانه و ارتباطى كه با فرهنگ بيگانه دارد تأثير پذيرفته است مى تواند به روشن كردن واقعيت بيگانه نايل آيد و آن را براى مخاطب ملى اش, در جايى كه مترجمى ديگر آن را نامفهوم رها كرده است, خودمانى گرداند. البته اين موضوع مسأله نقش مترجم به عنوان رابط را مطرح مى كند. در اين صورت لازم است بگويم نقش ترجمه در گفتگو عبارت است از خودمانى كردن فرهنگ ديگرى و مطابقت دادن خصوصيات فرهنگ هاى ديگر با فرهنگ خود, كه فعاليتى است اخلاقى و علمى و پژوهشى.
ترجمه زمينه تبادل انديشه و بن مايه گفتگو را فراهم مى آورد و به همين نيز بسنده مى كند. اين به آن معنا نيست كه مترجم به طريق خودش اين ادامه و تبادل كار را آماده نمى كند. مترجم در ميان اين دو قرار گرفته است. او عامل زنده نقل و انتقال واژه ها و انديشه ها در بين دو زبان و دو فرهنگ است. اگر اغراق نباشد شايد بتوانيم بگوييم او گفتگو را در بطن خود دارد. در واقع او تكنسينى است كه از خود مى پرسد چگونه زبانى را به زبان ديگر منتقل كند و زبان ديگرى را در زبان خودش بياورد و دغدغه روزمرگى گفتگوى بين فرهنگ ها را ندارد. از لحظه اى كه به ترجمه مى پردازد نكاتى را كه خودش از آنها به ادراك و هوشمندى فرهنگ ديگرى رسيده است, همچنين امكان درك كردن و شنيدن را براى ما فراهم مى آورد. گفتگو بدون شك به تك گويى منحرف خواهد شد, اما انتخاب هاى مترجم, فعاليت ناب انتقادى اش در كل, دقيقاً در وراى فوريت هاى حرفه اى اش اين گفتگوى بين فرهنگى را به همراه دارد.
مترجم مى كوشد آنچه را كه دوست دارد به زبان مادرى اش برگرداند, اما نه هميشه, گاهى هم ممكن است آنچه را كه مورد تنفر اوست ترجمه كند. ترجمه لزوماً فعاليتى انسانگرايانه نيست, بلكه تبادل پيامى بين دو قوم يا دو ملت است كه با هم تفاهم ندارند يا همديگر را درك نمى كنند.
از جانب ديگر, مترجم در قلمرو تخيّل و احساس, اين سؤال را مطرح مى كند تا بداند در جهت حساس كردن و برانگيختن مخاطب به واقعيت خارجى و به شخصيت ديگر دنياى خارجى كه حاملش مى باشد تا چه حد مى تواند پيش رود, تا چه حد مى تواند اين مخاطب را در موقعيتى پيچيده قرار دهد تا بتواند او را از لذت خواندن محروم كند. دقيقاً آن جاست كه گفتگو, گفتگوى متعهد, بدون توافق طرفين كه خود را چنان كه هستند نشان مى دهند به وجود مى آيد: من آنچه را كه او مى خواهد بگويد درك نمى كنم, اين واقعيت را درنمى يابم, اين واقعيت مرا به خصوصيت فرهنگى من باز مى گرداند و مرا از من خويش خارج مى كند. اين موقعيت مى تواند درهاى ذهن مرا در جهت طريق ديگر بگشايد همچنان كه مى تواند درهاى ارتباط با ديگرى را ببندد.
همه چيز در سطح واژه كه واقعيت بيگانه را مشخص مى كند آغاز مى شود. هنگامى كه واقعيت, قابليت ساده شدن به واقعيت زبان ورودى را ندارد بايد واژه را همان طور كه هست رها كنيم. اين روش دو جنبه دارد و مى تواند دو كاربرد داشته باشد: مى تواند توى ذوق بزند, نااميد كند و منجر به طرد كتاب شود, همچنين مى تواند حس كنجكاوى را برانگيزد و ميل به اكتشاف را ازدياد بخشد. بعضى از نويسندگان كه اصلشان خارجى است و به زبانى كه زبان مادرى شان نيست مى نويسند در اين كه واژه هاى بيگانه فرهنگشان را در ترجمه بگذارند ترديد نمى كنند و به خود زحمت ترجمه كردن يا حتى روشن كردن به وسيله محتواى متن را نمى دهند. با اين كار با دو مخاطب سر و كار دارند, مخاطب جامعه پذيرنده و مخاطب جامعه واردكننده (مبدا).
مترجم, بين ترجمه ساده و جمله هاى توضيحى يا تفسيرى روشن كننده و يادداشت هاى پايين صفحه كه مهارت و دانش او را نشان مى دهند و نيز واژه بيگانه, حق انتخاب دارد. به نظر ما مترجم نبايد شخصيت ديگرى را قربانى كند هنگامى كه اين شخصيت از واقعيتى مطلقاً ساده نشدنى به نشانه گذارى شباهت ها و تفاوت هاى بين فرهنگ ها ناشى مى شود. اما او نبايد از عمل خودمانى كردن امتناع ورزد, اگر عواملى كه بايد ترجمه شوند اشياى ساده اى باشند كه اخلاق تجارى به ما آموخته است كه آنها را آن چنان بشناسيم كه گويى اين عوامل متعلق به ما هستند.
گفته مى شود مشكل وقتى به وجود مى آيد كه با طرق انديشيدن و ذهنيات فرهنگى و برداشت هايى از مفاهيم جهان كه مورد توجه نمايندگان ما نيستند, سر و كار داشته باشيم, نه تنها هنگامى كه آنها از فضا ـ زمان ما هستند, بلكه هنگامى كه از گذشته بسيار دور مى آيند كه حتى گاهى خود بوميان نيز به آن توجه ندارند. بعضى از متخصصان ترجمه ها را ناقص مى بينند و اين اشكال ترجمه ها نيست, بلكه اشكال از مرجع است كه خيلى دور و بيگانه است. بدون شك, گفتگوى فرهنگ ها درباره گذشته نيست, بلكه درباره زمان حال است, اما سنت آن قدر بر معرف هاى كنونى سنگينى مى كند كه ديگر بودن آن از نظر پنهان نخواهد ماند. مسأله در اين جا به همان اندازه شامل ديدها و برداشت ها از جهان مى شود كه شامل زبان هايى كه اين ديدگاه ها را تا ساختارهايشان به ثبت مى رسانند.
چگونه مى توان لحظه زودگذر را ـ هرچند كه پيامش كوتاه باشد ـ به زبانى منتقل كرد كه تجزيه و تحليل آن, زمان مى برد. چگونه مى توان موسيقى غزل هاى حافظ را كه آوازخوانان ايرانى در چندين دستگاه موسيقى ايرانى خوانده اند يا واژه هاى عارفانه اش را با طيف وسيعى از معانى, ترجمه كرد. اما به هر صورت ترجمه معانى و محتواى غزل هاى حافظ كه جهان شمولند مى تواند همواره در جهت شناخت فرهنگ ايرانى مفيد باشد.
به اين ترتيب فرهنگ هايى اند كه بدون ايجاد زمينه نمى توان ترجمه كرد. ترجمه مى تواند هنگامى كه خواننده آمادگى ندارد شوك آور باشد. همچنين به گفته پل والرى٣ (مترجم چاره ندارد جز اين كه از نزديك به تأثير علت بپردازد. او مى تواند متن اصلى را در زبان ورودى دوباره بينديشد, سپس ساختار جمله اصلى را در ترجمه نهايى اش, در بهترين صورتش دريابد, وگرنه وظيفه او نيست كه بفهماند). در اين صورت بيش از ترجمه چه برانگيزاننده باشد يا زننده آنچه كه در گفتگوى فرهنگ ها مهم است نقش مترجم مى باشد. او نه تنها با انتخاب اثر, اگر از او خواسته شود, بلكه با توضيحات و يادداشت هايى كه مى تواند در آن به خصوص در يك مقدمه آورد مى تواند گفتگوى فرهنگ ها را ارتقا دهد. اين كوشش بيش از بيش در اين عصر جهانى كردن و يكنواخت كردن, لازم به نظر مى رسد. مترجم مى كوشد جهان يكسان شده اى را كه به خواننده منتقل مى كند براى او معقول و مفهوم گرداند; داستان هاى روايى معاصر وى را بيش از بيش به سوى اين روش مى كشاند, در حالى كه هنوز در يك متن, چيزهايى براى گفتن هست, چيزهايى كه خاص يك فرهنگ و يك زبان است.
من خيلى زياد بر اين جنبه كار مترجم تأكيد ندارم. ترجمه بنابر واژه شناسى لاتين كه بيهوده به ما مى آموزد Traducer به معناى منتقل كردن است, به گفته پير گراول٤, فعاليتى است كه (بنا به فرض) اصولاً غيرممكن است: (ترجمه در واقع گذر يا انتقال از زبانى ديگر نيست. در كدام زبان اين گذر يا انتقال خواهد توانست به انجام برسد؟ ترجمه به طور دقيق, جهيدن از قاره اى به قاره ديگر است با همه مشكلات درك و فهم, كه اين جهش لزوماً و به طور ناگهانى به همراه مى آورد). بالاخره, مترجم موظف نيست خواندن را براى مخاطبان آسان كند يا براى پذيرش اثر, گاهى حتى زيباتر و قوى تر از آنچه كه شايد در متن اصلى است نقش انتقال دهنده را بازى كند. با اين حال, قلمروى وجود دارد كه مترجم, گفتگوى فرهنگ ها را سريع الادراك مى گرداند و آن وقتى است كه كيفيت زبان چنان است كه در وراى شايستگى مترجم, سخن از عظمت و درخشندگى يا زيبايى ها يا مشكلات فرهنگى كه زبان حامل آن است مى باشد. مترجم در اين جا مى تواند نقشى داشته باشد, اگر زبان مادرى اش زيباست شايد زبان اصلى (مبدأ) هم زيبا باشد و شايد بالاخره شايسته باشد كه فرهنگ ديگرى نيز كشف شود.
ترجمه تئاترى بيش از ديگر ترجمه ها اهميت خاصى دارد, زيرا بلافاصله از طريق بدن هاى زنده در فضاى محله ها براى مردم گفته مى شود. اين ترجمه, تجزيه و تحليل انتقادى و ادبى را تحمل نمى كند و مى دانيم چقدر متخصصان بعضى از فرهنگ ها آنها را به سادگى با ترجمه دقيق اما خشك قربانى كرده اند. تعداد بى شمارى از ترجمه هاى لاتين و يونانى دوباره ترجمه شده اند تا براى مردم درخور پذيرش و لذت بخش باشند, چيزى كه هميشه در مورد آنها براى تماشاگران بسيار زيادى مصداق داشته است. ترجمه تئاترى به زبانى زنده نياز دارد كه با كادر و قالب آن مطابقت داشته باشد. اين ترجمه با همه زيبايى ها و جذابيت ها و زائده هايش, بيش از ديگر انواع حامل فرهنگ, تجربه و زندگى شده است. باز هم يك بار ديگر بايد بگويم, دغدغه زبان بايد بر همه چيز فايق آيد و برترى داشته باشد و چنين برترى با صحت و درستى و با راحت خواندن آن مطابقت دارد.
اگر زبان دوست داشتنى است, ترجمه اساس و بن مايه يك گفتگو را مطرح مى كند هرچند كه اين گفتگو, مشاجره قلمى باشد. اضافه كنيم كه كيفيت زبان وقتى كه با زبان مبدأ (اصلى) مهيج شده باشد مى تواند در خدمت غناى زبان مقصد درآيد و مى دانيم چقدر گوته ـ شاعر و فيلسوف بزرگ آلمانى ـ در ديوان شرقى٥اش با واژه ها و ضرب آهنگ هاى برگرفته از غزل هاى حافظ در غناى زبان آلمانى كوشيده است.
من سعى كرده ام اشعارى را به زبان فرانسه و همچنين به زبان پارسى برگردانم. شعر از جايگاهى بسيار با اهميت در ايران برخوردار است و تعداد نسخه هاى چاپ شده, از مجموعه هاى شاعرانه خيلى بيشتر از ديگر انواع ادبى است. من معتقدم كه مترجم نه تنها به غناى زبانش بلكه به بارور كردن انديشه ملتش نيز كمك مى كند.
به نظر من به عنوان كارگردان و استاد تئاتر, بهترين طريق پذيرش ديگرى, از طريق تئاتر, كه هنرى زنده است, مى باشد. تئاتر مكانى است كه يك ملت مى آيد زبان مادرى اش را بشنود.
به اين دليل و همچنين به سبب تعلق من به دو فرهنگ متفاوت است كه طبيعى تر دانسته ام تصميم بگيرم متون نمايشى را به پارسى ادبى برگردانم. البته همانطور كه آنتوان وى تر گفته است: (يك ترجمه عالى از يك متن نمايشى بايد طريقه اجراى آن را نيز تعيين كند و نه عكس آن را٦) (يعنى طريقه اجرا به روشن كردن متن كمك نمايد). متنى كه به پارسى ترجمه شد بايد به طور طبيعى طريقه اجرايش را نيز تبيين نمايد. اما معمولاً در ايران, متون نمايشى را بيشتر به جاى آن كه اجرا كنند و ببينند مى خوانند. اين چنين است كه معتقدم, يك متن نمايشى را بايد در زبان ادبى ترجمه كرد, زيرا بيشتر به شرايط محلى خوانش تئاتر كمك خواهد كرد. يك نويسنده به خصوص در ميان ديگر نويسندگان نظر مرا به خود جلب كرده است و او اوژن يونسكو است. او نيز مسأله تعلق داشتن به دو فرهنگ متفاوت را شناخته است. همچنين درباره جهان هستى انديشه هايى داشته است كه من نظريات خود را در آنها باز مى يابم.
براى ترجمه نمايشنامه هاى يونسكو پژوهش ها و تحقيقات زيادى را به انجام رسانده ام تا بتوانم همان زبان و سبك نويسنده را در زبان پارسى بيابم و به متن اصلى وفادار بمانم و در عين حال انديشه ها و مقاصد او را حفظ كنم. آنچه كه در آثار نمايشى يونسكو ساده به نظر مى رسد اين است كه جمله هايش كوتاهند و عبارت طولانى به ندرت ديده مى شود و از آن جاست كه اين خطر به وجود مى آيد كه فكر كنيم مشكلات ترجمه كمتر خواهد بود, بدون توجه به اين كه گاهى يافتن معادل يك جمله كوتاه يا يك واژه كه مى تواند در تئاتر به تنهايى معادل يك جمله طولانى باشد, بسيار مشكل تر است. براى من پيش آمده است كه مجبور شوم وقتى معادل خوبى در زبان پارسى نيافته ام به يادداشت هاى پايين صفحه يا حتى به پيشنهاد چندين معادل ممكن پناه برم تا خواننده و كارگردان بتوانند معناى آنها را دريابند و آنچه كه ساده تر بر روى صحنه ادا مى شود انتخاب كنند. در زمانى كه هدف, ترجمه يك جمله كوتاه است ترجمه به اين معنا مى تواند نوعى فعاليت دو جانبه گفتگويى باشد.
جلسات روخوانى يا نمايش عمومى به توجه دادن و حساس كردن يك فرهنگ به فرهنگ ديگر كمك مى كند و در آن صورت است كه امكان گفتگو كردن به وجود مى آيد, اما اين نوع جلسات محدود به چند مجمع تقريباً انحصارى و متشكل از افراد برتر جامعه باقى مى ماند. بايد اميدوار بود كه دستگاه هاى ارتباط جمعى جايى گسترده تر به اقتباس از آثار خارجى اختصاص دهند, آثارى كه كاملاً ترجمه نشده اند اما به دريافت روح يك فرهنگ كمك مى كنند و پهنه ارتباط را مى گسترند.
از اين طريق سعى كرده ام آنچه كه مورد علاقه من است بفهمم و به ديگران بفهمانم و ارتباطى بين دو ملت ايران و فرانسه برقرار كنم.
آخرين سخن, باز هم از عشق خواهد بود. اتى يمبل (Eti emble) متخصص ادبيات تطبيقى كه اخيراً وفات يافته است چهار نوع ترجمه را از يكديگر متمايز كرده است: ترجمه وفادار زيبا, زيباى وفادار, وفادار زشت, زشت وفادار. براى من در واقع, اهميت ندارد كدام يك را ترجيح دهم, حتى اگر به دو نوع اول بيشتر تمايل داشته باشم, آنچه مهم است اين است كه ترجمه وجود دارد چون اساس و پايه صرف نظر نكردنى براى گفتگوست. هرچه ترجمه آثار در يك فرهنگ نادر باشد آن فرهنگ بيشتر بازيچه نمايش هاى تيپ گرايى و كليشه ها و تقليدها خواهد بود.
هرچه تعداد ترجمه ها بيشتر باشد يك فرهنگ به بهترين وجه در تمامى تنوعش ظاهر خواهد شد. ما بيشتر تمايل داريم آثار برجسته را ترجمه كنيم در صورتى كه بايد آثار معمولى را نيز به زبانمان برگردانيم. مسئوليت ناشر و مترجم كه به تنظيم ترجمه بايد كمك كنند به تنهايى گفتگوى بين فرهنگ ها را ارتقا خواهند داد.
اما چه چيز افتخارآميزتر از انتقال انديشه ها و فرهنگ يك ملت به ملتى ديگر و به اين طريق نزديك كردن ملت ها با نشان دادن تفاوت هايشان و همچنين به وجود آوردن امكان درك انسانى, خواهد بود.
در پايان با يك سؤال به سخنانم خاتمه مى دهم: آيا سوءتفاهم فرهنگى كه گاهى از ترجمه استنباط مى شود خود گاهى سازنده نخواهد بود؟* مقاله حاضر به صورت سخنرانى در دانشگاه استراسبورگ (فرانسه) (فروردين ١٣٨٣, برابر ٢٤ تا ٢٦ مارس ٢٠٠٤) ايراد شده است. ** عضو هيأت علمى دانشكده هنرهاى زيبا دانشگاه تهران. ١. مثنوى, دفتر دوم, ص٣٩٥ (انتشارات علمى, تهران). ٢. مارتن هايدگر, پيش درآمدى بر ماوراءالطبيعه چيست؟ در پرسش هاى١, ص١٣ (چاپ گاليمار, ١٩٦٨). Martin Heidegger, Prologue a 'Qu est-ce la metaphysique', in Questions I, Gallimard, ١٩٦٨, p.١٣. ٣. Paul Valery شاعر سوررئاليست قرن بيستم فرانسوى. ٤. دفترهاى تئاتر, بازى, ترجمه تئاترى, شماره٥٦, منترآل, كه بك, كانادا. Les cahiers de theatre, Jeu. 'Traduction theatrale', N.٥٦, Montreal (Quebec), ١٩٩٠. ٥. Divan oriental. ٦. تئاتر تماشاگران, شماره٤٤, مارس ـ آوريل ١٩٨٢, وظيفه ترجمه كردن. Antoine Vitez, 'Le devoir de traduire', in 'Theatre public', n.٤٤, mars, avril ١٩٨٢.