معرفت فلسفی - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٦ - سيرى تطبيقى در معناى «برزخ» و «مثال» از ديدگاه فلاسفه، عرفا، و متكلّمان
سال نهم، شماره اول، پاييز ١٣٩٠، ١٣٣ـ١٦٢
مهدى غياثوند*
چكيده
فيزيكىانگارى پيشينى و پسينى، در فيزيكى انگاشتن جهان (و به طور خاص، ذهن يا نفس)، با يكديگر همرأى هستند و فيزيكىانگارى را در مقام رهيافتى مابعدالطبيعى در باب تعيين ماهيت ذهن، حالات ذهنى، و ويژگىهاى ذهنى تأييد مىكنند. محلّ نزاع و اختلاف ميان اين دو تلقّى در اين مسئله نهفته است كه: آيا صدق و كذب فيزيكىانگارى وابسته به شناختپذير بودن برخى حقايق خاص به طور پيشينى است يا نه؟ حاميان فيزيكىانگارى پيشينى بر لزوم اين وابستگى تأكيد مىكنند؛ ولى دسته مقابل منكر آن هستند.
مقاله حاضر صورتبندى نقدى است بر فيزيكىانگارى بر مبناى واكاوى اين اختلاف. نگارنده كه در اين مسئله، خود با فيزيكىانگاران پيشينى موافق است، استدلال خواهد كرد كه براى صدق فيزيكىانگارى، وجود رابطه استلزامى از هر دو نوع آن (استلزام دلالتشناختى و استلزامشناختى)، ميان امر فيزيكى و ذهنى، ضرورى است. با اين حال، نگارنده امكان چنين شناختى را منتفى مىداند و دستكم روابط استلزامى از نوع معرفتى آن را مورد انكار قرار مىدهد. او با پيمودن اين مسير، تلاش مىكند تا كذب فيزيكىانگارى را نشان دهد.
كليدواژهها: فيزيكىانگارى پيشينى، فيزيكىانگارى پسينى، آگاهى پديدارى، استلزام دلالتشناختى، استلزامشناختى.
مقدّمهدر يك تعريف ساده، فيزيكىانگارى[١] را مىتوان ايدهاى مابعدالطبيعى در نظر آوردكه تأكيد دارد همه چيز «فيزيكى»[٢] است و هيچ چيزى بيش و مافوق امور فيزيكىوجود ندارد.[٣] در ميانه بحثهاى انبوهى كه در باب اين ايده مطرح است، به طور كلّى مىتوان دو گروه را از هم تميز داد: نخست جريانى كه در مخالفت با اين جنس نگاه به آدمى و جهان دست به قلم مىبرند و اساسا در صدق آن مناقشه مىكنند؛ در مقابل، جريان دوم از درون مبادرت به طرح بحثهاى خود مىكنند و اختلافات ميان آنها مبتنى بر ملاحظات خاصّى است كه هريك در تعريف و صورتبندى اين ايده دارند. اختلاف ميان فيزيكىانگارى پيشينى و پسينى[٤] در جريان اخير مطرح مىشود، امّا با جرياننخست نيز مرتبط است؛ بدين معنا كه اختلاف ميان اين دو، ناظر به اين مسئله است كه: آيا صدق و كذب فيزيكىانگارى وابسته به شناختپذير بودن برخى حقايق خاص به طور پيشينى است يا نه؟ مقاله حاضر در پى آن است تا ضمن تصريح به وابستگى مذكور، نشان دهد كه شناختپذيرى مورد بحث ميسّر نيست. بدين طريق، نقدى بر فيزيكىانگارى وارد خواهد شد.
زمينههاى مشترك فيزيكىانگارى پيشينى و پسينى[٥]فيزيكىانگارى پيشينى و پسينى زمينههاى مشترك بسيارى دارند كه ما در اين مقاله، فقط به چند مورد از آنها اشاره مىكنيم.[٦] نخستين زمينه مشترك عبارت است از: فيزيكىانگارى ابتنايى[٧] (و تأكيد بر رابطه استلزامى ميان «فيزيكى» و «ذهنى» به عنوان نتيجه فيزيكىانگارى ابتنايى.) فيزيكىانگارى ابتنايى را كه به نظر مىرسد حدّاقل ادّعايى است كه براى قائل شدن و صحّه گذاشتن بر فيزيكىانگارى بايد بدان قائل شد و از اينرو بعضا «فيزيكىانگارى حداقلى» خوانده مىشود، مىتوان اينگونه صورتبندى كرد: (١) «فيزيكىانگارى در يك جهان ممكن مانند Wصادق است؛ اگر و فقط اگر هر جهانى كه كپى فيزيكى حداقلىاى از Wباشد، يك كپى "بىافزون و كاست"[٨] از آنباشد.»[٩] و يا در صورتبندى ديگرى: «هر جهان ممكنى كه يك كپى ميكروفيزيكىحدّاقلى از جهان واقع باشد، يك كپى كامل از آن است.»[١٠]
با در نظر گرفتن اين تعريف، بايد گفت: اگر بنا باشد فيزيكىانگارى در مورد جهان ما صدق كند، مىبايست جهان يك كپى فيزيكى حدّاقلى از خودش باشد. اين نكته به اين معناست كه اگر مبادرت به تهيه يك كپى به لحاظ فيزيكى حدّاقلى از جهان شود، اين كپى شامل مؤلّفهاى بيشتر يا كمتر از نمونه اصلى نخواهد بود: هر دو جهان اصلى و كپى، كه فقط حاوى بخشهاى فيزيكى جهان اصلى است، دقيقا يكسان خواهند بود. همين نكته كه از نتايج پذيرش فيزيكىانگارى در اين صورتبندى خود است، زمينه اختلاف ميان فيزيكىانگارى پيشينى و پسينى را فراهم مىآورد. اين نتيجه را مىتوان دقيقتر نيز صورتبندى كرد: با فرض اينكه از اصطلاح «حقايق فيزيكى»،[١١] براى مثال، حقايق صادق فيزيك يا فيزيك در حالت كاملشده آيندهاش را مراد كنيم، همچنين اتّصال يا عطف تمام آن حقايق فيزيكى را به صورتى شبكهوار در نظر گرفته و اين شبكه تورمانند را Pبناميم و همچنين فرض كنيم كه Qتبيينى است كه ماهيت تامّ و تمام جهان يا به تعبير ديگر هر حقيقتى را كه ممكن است وجود داشته باشد بيان مىكند، در اين صورت، نتيجه مذكور چنين خواهد بود: اگر فيزيكىانگارى صادق باشد، آنگاه اين صادق خواهد بود كه:
(٢) Pمستلزم Qاست (يا حقايق فيزيكى حدّاقلى جهان ما مستلزم تمامى حقايق جهان ما هستند.)
امّا راه ديگر بيان چنين نكتهاى آن است كه بگوييم: اگر فيزيكىانگارى صادق باشد، ضرورتا بايد عبارت شرطى زير صادق باشد:
(٣) اگر Pآنگاه Q(PQ).
بنابراين، اگر بخواهيم با در نظر گرفتن اين نتيجه حكم (٢) را به تفصيل بازنويسى كنيم، با چنين عبارتى مواجه خواهيم بود:
(٤) «تحقّق اين شرايط مستلزم تمامى حقايق ]در باب جهان [است: الف. در دست داشتن تبيين فيزيكى جهان واقع (با تمام جزئيات آن)؛ ب. پذيرش اين ادّعا كه تبيين فوق يك تبيين كامل و بىعيب و نقص از جهان واقع در همه جزئيات آن است؛ ج. پذيرش اين ادّعا كه اين جهان واقع، كپى فيزيكى حدّاقلى خودش است.»[١٢]
البته بايد تأكيد كرد كه اين استلزام يا ضرورتْ استلزام علّى نيست، بلكه منطقى است. به بيان ديگر، ما با استلزام منطقىِ چگونگى امر ذهنى توسط امر فيزيكى روبهرو هستيم؛ چراكه استلزام علّى، براى مثال، با دوگانهانگارى نيز سازگار است. پس، اينكه اين استلزام و تعيّن وجود دارد و به لحاظ منطقى هم وجود دارد، امرى است كه دو دسته بر سر آن اتفاقنظر دارند.[١٣]
امّا اشاره كرديم كه اختلاف ميان فيزيكىانگارى پيشينى و پسينى به طور كلّى ناظر به اين مسئله است كه: آيا تأييدپذيرى فيزيكىانگارى، وابسته به اين است كه برخى گونههاى خاص از حقايق، به طور پيشينى، شناختپذير باشند يا نه؟ ولى بايد دقّت كرد كه فيزيكىانگارى آموزهاى پسينى است و يكى از آن حقايق خاصّى نيست كه به آنها اشاره شد. به طور كلّى، برخى از فيلسوفان مانند دونالد ديويدسون قائل به اين هستند كه اساسا فيزيكىانگارى اگر صادق باشد، بايد حقيقتى مفهومى يا ضرورى قلمداد شود.[١٤] اين در حالى است كه اغلب فيلسوفان چنين ديدگاهى را نمىپذيرند و آن رادر صورت صدق، ممكنالصدق مىدانند.[١٥] بيانى از فيزيكىانگارى كه درصورتبندى شماره (١) به آن اشاره شد، چنين چيزى را امكانپذير مىكند. صورتبندى شماره (١) به ما مىگويد كه فيزيكىانگارى در صورتى در يك جهان صادق است كه منطبق با برخى شرايط خاص باشد، امّا در باب انطباق يا عدم انطباق جهان واقع با اين شرايط سكوت مىكند و راه را براى هر دوى اين حالات ـ كه انطباق يا عدم انطباق مىباشند ـ بازمىگذارد. شايد در باب جهان ما، اين مطلب صدق نكند كه «يك كپى فيزيكى از آن، مىبايست يك كپى روانشناختى از آن باشد.» امّا كاملاً روشن است كه در اين شرايط، و در صورت قائل شدن به چنين امكانى، فيزيكىانگارى در جهان ما صادق نخواهد بود. بنابراين، صورتبندى مذكور به وضوح فيزيكىانگارى را ايدهاى ممكنالصدق معرفى مىكند يا دستكم امكان چنين تفسيرى را ميسّر مىسازد. در واقع، بحث بر سر اين است كه: آيا صحت و سقم اصل ايده فيزيكىانگارى وابسته به شناختپذير بودن برخى از حقايق خاص به طور پيشينى است يا نه؟ پس، روشن است كه در واقع، اين فيزيكىانگارى نيست كه متّصف به صفات پيشينى يا پسينى مىشود؛ بلكه آنچه اين صفات را به خود مىگيرد، استلزام نهفته در حكم (٢) يا (٣) است. و اصطلاحات فيزيكىانگارى پيشينى و پسينى مىتوانند رهزن اين معنا باشند؛ بدين معنا كه بحث بر سر پيشينى يا پسينى بودن ضرورت مورد اشاره در (٢) و (٣) است و نه خود فيزيكىانگارى. براى مثال، مكلاگلين از حاميان اصلى فيزيكىانگارى پسينى در اينباره مىنويسد:
اختلاف ميان فيزيكىانگارى پيشينى و پسينى به طور كلّى بر سر اين مسئله است كه: آيا برخى حقايق خاص، به طور پيشينى، شناختپذير هستند يا نه؟ امّا خود فيزيكىانگارى يكى از آنها نيست. هم فيزيكىانگاران پيشينى و هم فيزيكىانگاران پسينى بر آن هستند كه فيزيكىانگارىصرفا به طور پسينى شناختپذير است.[١٦]
از سوى ديگر، فيزيكىانگاران پيشينى هم تأكيد مىكنند كه فيزيكىانگارى خود آموزهاى پسينى است. براى مثال، جكسون در اينباره مىنويسد: «فيزيكىانگاران پيشينى، در قائل شدن به اينكه فيزيكىانگارى آموزهاى پسينى و ممكنالصدق است، با ديگر فيزيكىانگاران موافق هستند.»[١٧] خلاصه آنكه بسيارى از استدلالهاى مشهوردر ردّ فيزيكىانگارى (نظير بحث كيفيات ذهنى غايب و معكوس و استدلال معرفت)، مبتنى بر اين هستند كه شكافى معرفتى ميان فيزيكى و ذهنى وجود دارد.[١٨] در حقيقت، هركدام از آنها در پى انكار وجود استلزامى معرفتشناختى از حقايق فيزيكى به حقايق ذهنى هستند. اگر صورتبندى شماره (٢) را كه با توجه به آن « Pمستلزم Q است» در نظر بگيريم، روشن خواهد بود كه هر سه استدلال، اين استلزام ادّعايى را انكار مىكنند. بنابراين، فيزيكىانگار بايد به نوعى با اين استدلالها مقابله، و استلزام ادّعايى را توجيه كند. فيزيكىانگارى پيشينى و پسينى هركدام به روش خود چنين هدفى را دنبال مىكنند. به هر حال، اقتضاى فيزيكىانگارى اين است كه بر مبناى آن، چگونگى يك حالت فيزيكى چگونگى حالت ذهنى متناظر آن را كه در ابتدا غيرفيزيكى به نظر مىرسد، متعيّن خواهد كرد.
اختلاف ميان فيزيكىانگارى پيشينى و پسينىپيشتر اشاره شد كه در بيان بسيار ساده، مبناى اختلاف ميان فيزيكىانگارى پيشينى و پسينى را وضعيت معرفتشناختى استلزام ادّعايى فيزيكىانگاران ميان حقايق ذهنى و فيزيكى تشكيل مىدهد. منشأ اختلاف آن است كه: آيا اين استلزام يا ضرورت را مىتوان به لحاظ معرفتشناختى پسينى در نظر گرفت يا نه؟ جكسون مىنويسد:
فيزيكىانگارى يعنى هر ويژگى غيرفيزيكىاى ممنوع!... اگر ماهيت ذهنى چيزى علاوه بر ماهيت فيزيكى نباشد، آنگاه مشخص كردن چگونگى حالت فيزيكى يك چيز چگونگى حالت ذهنى آن را لازم خواهد آورد. چگونگى حالت فيزيكى را مشخص كنيد؛ در اين صورت، تمام آنچه كه براى تعيّن بخشيدن به حالت ذهنى كافى است را انجام دادهايد و كار ديگرى نيست كه بكنيد... البته، اين تعين يك تعيّن علّى نيست... آنچه فيزيكىانگارى را به انواع پيشينى و پسينى تقسيم مىكند، ماهيت همين تعيّن يا رابطه استلزامى است؛ پيشينى است يا پسينى؟ تعيّنى شبيه تعيّن «الف ـ شكل» بودن توسط مكان نقاطى كه شكل «الف» را تشكيل مىدهند يا تعيّنى شبيه تعيّن محلّى كه آب در آنهست توسط محلّى كه H٢O در آن هست؟[١٩]
پس، در واقع اختلاف بر سر پيشينى يا پسينى بودن ماهيت يك رابطه استلزامى (XY) است. بحث معرفتشناختى است؛ بدين معنا، براى مثال، اين حقيقت كه در ظرف كنار دست من آب وجود دارد مستلزم اين حقيقت است كه در ظرف كنار دست من Oوجود داشته باشد. يعنى حقايق قرار داده شده در يكى از مؤلّفههاى اين رابطه استلزامى، مستلزم آن ديگرى است. حال، وضعيت معرفتى ما نسبت به اين رابطه استلزامى چگونه است؟ براى مثال، بعد از آزمايشهاى تجربى و به طور پسينى از يك طرف اين رابطه استلزامى ـ يعنى X ـ مىتوان طرف ديگر ـ يعنى Y ـ را استنتاج كرد يا استنتاج موردنظر، به فرض امكان، به طور پيشينى نيز ميسّر است؟ مىدانيم كه آب همان H٢Oمىباشد؛ همچنين، با در نظر گرفتن احتجاجات كريپكى، مىدانيم كه ضرورتا نيز چنين است (چراكه هم آب و هم H٢Oدالّ ثابت هستند.) بنابراين، ضرورى پسينى بودن چنين اينهمانىهاى نظرىاى امرى است مفروض و مورد اتّفاق.[٢٠] امّا بحث بر سر اين است كه: آيا مىشود با اطلاعات به قدر كافى تفصيلى از حقايق فيزيكى (مثلاً H٢O)، به طور پيشينى، تمام حقايق را در باب آب استنتاج كرد يا خير؟
براى اينكه بحث روشنتر شود، مثالى را كه در نقلقول فوق به كار برده شد، شرح خواهيم داد. با توجه به اين مثال، ما با دو حالت براى وجود يك رابطه استلزامى مواجه هستيم: ١) موضع فيزيكىانگاران پيشينى؛ ٢) موضع فيزيكىانگاران پسينى. اين هر دو موضع از طريق يك مشابهت مشخص مىشوند:
معناى نخست استلزام: مكان قرارگيرى نقاط به حالت محيطى x، مستلزم « -xشكل بودن» است (نحوه قرارگيرى نقاط به حالت محيطى x شكل بودن.)
معناى دوم استلزام: وجود H٢Oدر يك مكان، مستلزم وجود آب در آن مكان است (وجود H٢Oدر يك مكان وجود آب در آن مكان.)
حاميان فيزيكىانگارى پيشينى استلزام ادّعايى در حكم (٢) يا معادلهاى ديگر آن يعنى (٣) و (٤) را به معناى نخست در نظر مىگيرند[٢١] و حاميان فيزيكىانگارىپسينى معناى دوم را در نظر دارند.[٢٢] پس بر مبناى فيزيكىانگارى پيشينى، ميانحقايقى كه فيزيك در باب عالم در اختيار ما مىگذارد و ساير حقايق، شكاف معرفتىاى وجود ندارد كه بخواهد با تجربه پر شود. از سوى ديگر، اگر بخواهيم با دو تعريف پيشنهادى مكلاگلين نظر فيزيكىانگاران پسينى را بيان كنيم، مىتوانيم بگوييم كه با در نظر گرفتن اين دو تعريف:
١) استلزام معناشناختى: P به لحاظ معناشناختى مستلزم Qاست، اگر و فقط اگر غيرممكن باشد كه (ممتنع باشد كه) PوQ .
٢) استلزام معرفتى: P به لحاظ شناختى مستلزم Qاست، اگر و فقط اگر صدق شرطى تابع ارزشى، Q Pامرى پيشينى باشد.[٢٣]
بايد گفت كه فيزيكىانگاران استلزام نخست را مىپذيرند، ولى به انكار استلزام دوم مىپردازند و بيان مىكنند كه: صدق فيزيكىانگارى مستقل از استلزام دوم است. بنابراين، اختلاف بر «ايده استلزام پيشينى» مركزيت دارد.
اگر براى جلوگيرى از اطناب بخواهيم اين ايده را به طور خلاصه داشته باشيم، مىتوان آن را اينگونه در نظر گرفت:
(٥) «تحقّق شرايط زير، به طور پيشينى، مستلزم تمامى حقايق ]در باب جهان [است: (الف) در دست داشتن تبيين فيزيكى جهان واقع با تمام جزئيات آن، (ب) پذيرش اين ادّعا كه تبيين فوق يك تبيين كامل و بىعيب و نقص از جهان واقع در همه جزئيات آن است و (ج) پذيرش اين ادّعا كه اين جهان واقع، كپى فيزيكى حدّاقلى خودش است.»[٢٤]
در واقع، بحث بر سر شكاف شناختى است كه آيا وجود دارد يا نه؟ به عبارت ديگر، پرسش اين است كه: آيا اين شكاف تبيينى مستلزم يك شكاف وجودشناختى است يا نه؟ اگر بتوان از اطلاعات به قدر كافى تفصيلى از حقايق فيزيكى جهان به طور پيشينى تمام ماهيت جهان را شناخت و استنتاج كرد، آنگاه مىتوان قائل به اين مطلب شد كه نه تنها بين امور مادّى و امورى كه «در بادى امر غيرمادّى به نظر مىرسد»، به لحاظ وجودشناختى، شكافى وجود ندارد؛ بلكه شكافى به لحاظ معرفتى هم وجود ندارد. به طور كلّى مىتوان به دو پرسش در باب استلزام مذكور اشاره كرد كه پاسخ مثبت يا منفى به آن دو، شخص را به سوى يكى از دو گرايش فيزيكىانگارى پيشينى يا پسينى سوق خواهد داد:
(پ ١) آيا تأييدپذيرى فيزيكىانگارى، وابسته به اين است كه برخى گونههاى خاص از حقايق، علىالاصول[٢٥] به طور پيشينى شناختپذير باشند يا نه؟ به بيان ديگر، آيا صدق فيزيكىانگارى درگرو پاسخ مثبت به پرسش دوم است يا نه؟
(پ ٢) آيا هيچ ارتباط پيشينىاى از حقايق فيزيكى به حقايق ديگر وجود دارد؟
بسته به اينكه منظور از «حقايق ديگر» يا «برخى گونههاى خاص از حقايق» چه باشد و دايره اين حقايق چگونه مشخص شود، هركدام از اين دو پرسش به سه بخش تقسيم مىشوند. پس اگر حكم (٥) را در نظر بگيريم، مىتوان اينگونه پرسيد كه: آيا صدق فيزيكىانگارى با صدق (٥) همبسته است؟ و دوم اينكه: آيا هيچ مصداقى از اين حكم وجود دارد يا نه؟ اگر دايره حقايقى را كه در رابطه استلزامى P Qآنها را با Qنشان داديم، به سه قسمتِ (١) تمامى حقايق، (٢) حقايق محلى ـ فيزيكى،[٢٦] و (٣) حقايقپديدارى[٢٧] تقسيم كنيم،[٢٨] آنگاه با ضرب اين سه در دو پرسش فوق با ششپرسش مواجه خواهيم بود. بنابراين اگر محلّ اختلاف را به طور كلّى با «ايده استلزام پيشينى» معرفى كرده باشيم، اين سه ايده را مىتوان اينگونه مشخص كرد:
ايده استلزام عمومى پيشينى: P، به لحاظ شناختى، مستلزم تمام حقايق است. بنابر اين ايده، اگر مفاهيم لازمه وجود داشته باشد، بايد بتوان از Pبه طور پيشينى به استنتاج حقايقى پرداخت؛ نظير «آبْ H٢Oاست و در صد درجه به جوش مىآيد»، و اينكه در ذهن هر شخصى چه مىگذرد (و به طور كلّى، هر حقيقت قابل تصوّرى.)
ايده استلزام محلّى ـ فيزيكى پيشينى: P، به لحاظ شناختى، مستلزم همه حقايق محلّى ـ فيزيكى است. در اين ايده، دايره حقايق ادّعايى به حقايقى محدود مىشود كه در جهان ماست و عموما موضوع پژوهشهاى علمى يا فلسفى قرار مىگيرد؛ نظير: «آب در صفر درجه يخ مىبندد، منبع اصلى آب رودخانهها آبى است كه از كوهها جارى مىشود، و... .»
ايده استلزام پديدارى پيشينى: P، به لحاظ معرفتى، مستلزم تمام حقايق پديدارى است. مثالهاى آگاهى پديدارى از اين قرار است: حسّ ناشى از تماشاى غروب زيباى آفتاب براى ما، حسّ بوييدن يك سيب و... .[٢٩]
در تناظر با اين سه، با اين شش پرسش مواجه خواهيم بود:
(پ ١.١) آيا تأييدپذيرى فيزيكىانگارى، وابسته به صدق «ايده استلزام عمومى پيشينى» است يا نه؟
(پ ١.٢) آيا تأييدپذيرى فيزيكىانگارى، وابسته به صدق «ايده استلزام محلّى ـ فيزيكى پيشينى» است يا نه؟
(پ ١.٣) آيا تأييدپذيرى فيزيكىانگارى، وابسته به صدق «ايده استلزام پديدارى پيشينى» است يا نه؟
در هر سه مورد، فيزيكىانگاران پسينى قائل به اين هستند كه چنين وابستگىهايى وجود ندارد؛ در مقابل، فيزيكىانگاران پيشينى بر آن هستند كه چنين وابستگىهايى وجود دارد.[٣٠] البته، در اين باب، ملاحظاتى وجود دارد كه در بحثهاى آتى به آنخواهيم پرداخت.
(پ ٢.١) آيا ارتباط پيشينى از حقايق فيزيكى به تمامى حقايق وجود دارد؟
فيزيكىانگاران پسينى پاسخ اين پرسش را منفى، امّا فيزيكىانگاران پيشينى پاسخ آن را مثبت مىدانند.[٣١]
(پ ٢.٢) آيا ارتباط پيشينى از حقايق فيزيكى به حقايق محلّى ـ فيزيكى وجود دارد؟
در باب حقايق محلّى ـ فيزيكى، رأى فيزيكىانگاران پسينى آن است كه چه بسا، در برخى از موارد، چنين ارتباطى وجود داشته باشد. امّا فيزيكىانگاران پيشينى قائل به اين امر هستند كه قطعا چنين ارتباطى وجود دارد.[٣٢]
(پ ٢.٣) آيا ارتباط پيشينى از حقايق فيزيكى به حقايق پديدارى وجود دارد؟
فيزيكىانگاران پسينى پاسخ به اين پرسش را منفى مىدانند؛ در مقابل، فيزيكىانگاران پيشينى بر وجود چنين ارتباطى تأكيد مىكنند.[٣٣]
نقد و بررسى فيزيكىانگارى پيشينىفيزيكىانگاران پيشينى مدّعىاند كه هر سه دسته حقيقت مورد اشاره ـ يعنى پاسخ مثبت به پرسشهاى (٢.١)، (٢.٢)، و (٢.٣) ـ به طور پيشينى شناختپذيرند. در اينباره بايد گفت كه: به نظر مىرسد، در مورد (پ ٢.٢)، تا حدّى بتوان با آنها همراه شد؛ امّا در باب (پ ٢.١) و (پ ٢.٣)، همراهى با آنها دشوار، و به نظر نگارنده، غيرممكن است.
مبناى استنتاج پيشينى فيزيكىانگاران پيشينى را تلقّى خاصّ آنها از عمل واژهها و به طور كلّى زبان در برخورد ما با واقعيت تشكيل مىدهد. اولاً، آنها بازنمايانگرا[٣٤]هستند. به رأى آنها، واژهها مانند علائمِ نقشهها و پرچمها منابع اطلاعاتى به شمار مىروند در باب اينكه چيزها چگونه بايد باشند يا هستند. از طرف ديگر، آنها از نوعى مفهوم كاركردى از بازنمايى با عنوان «بازنمايى كاركردى»[٣٥] دفاع مىكنند. در واقع،آنها چنين فكر مىكنند كه اين منبع اطلاعات بودن واژگان زبان، خود وابسته به آن است كه اين واژهها كاركردى از امور فيزيكى يا چيزها، چنانكه هستند، باشند؛ يعنى يك نحو تابعيت از امور فيزيكى داشته باشند. بنابراين، اين نحو منبع بودنْ مشروط به دو شرط است: اوّلاً بايد رابطهاى كاركردى در ميان باشد؛ ثانيا بايد مشخص باشد كه اين كاركرد يا تابعيت چگونه كاركرد يا تابعيتى است. براى مثال، جكسون در اين باب مىنويسد:
واژهها را مىتوان درست به همان طريقى كه پرچمها و نقشهها را به كار مىبريم، به كار برد. آنها چگونگى چيزها را بازمىنمايانند؛ اطلاعات عرفى را حمل مىكنند. ما مىدانيم كه يك نقطه سرخرنگ بر روى يك نقشه يك مركز خريد، چگونگى ] برخى [چيزها را بازمىنماياند؛ در واقع، همان اطلاعى را حمل مىكند كه واژههاى «شما اينجا هستيد» حمل مىكنند. به همين نحو، يك پرچم قرمز خطرى را نشان مىدهد كه واژه «خطر» به طرز مناسبى نشان مىدهد. توانايى پرچمها، نقشهها، واژهها و جملات براى بازنمايى اوضاع جهان كه به آن اجازه مىدهد كه به عنوان منبع اطلاعات درباره جهان در نظر گرفته شوند، وابسته به رابطه كاركردىاى است كه ميان ساختارهاى فيزيكى (پرچمها، نقشهها، واژهها، جملات و از اين دست) و چگونگى اوضاعجهان به همراه اشراف ما بر ماهيتاين كاركرد است.[٣٦]
جكسون استدلالى هم بر اين نگاه خود به زبان ارائه مىدهد، آنهم با اين مثال: «در اين اتاق، چهار صندلى وجود دارد.» هركس كه فارسى بداند، آگاه است كه براى صادق بودن اين جمله، بايد چهار صندلى در اتاق وجود داشته باشد؛ ضرورتا هم بايد چنين باشد. يعنى به شرط صادق بودن اين جمله، به هنگام اداى آن، بودن چهار صندلى در اتاق امرى ضرورى است. در واقع، جكسون تأكيد مىكند كه اگر اوّلاً واژگان ما كاركردى از چگونگى چيزها نباشند و ثانيا چگونگى اين كاركرد مشخص نباشد، آنگاه ما بايد به هنگام شنيدن «در اين اتاق، چهار صندلى وجود دارد»، هيچ چيز نفهميم. به رأى او، تعبيرات روانشناسانه نيز همين وضع را دارند و پاسخ پرسش (٢.٣) هم مثبت است؛ يعنى اوّلاً تعبيرات روانشناسانه كاركردى از چگونگى چيزها در جهاناند و ثانيا چگونگى اين كاركرد براى ما مشخص است. در غير اين صورت، زمانى كه جمله «من درد مىكشم» را از كسى مىشنويم، بايد بگوييم: نمىفهميم كه او چه مىگويد؛ مانند اينكه وقتى كسى مىگويد: آب همان H٢Oاست، اوّلاً تأكيد دارد كه واژه «آب» كاركردى از چيزى است (وگرنه آب معنايى نمىداشت، چون دالّ بر چيزى نبود) و ثانيا واژه «آب» كاركردى از نحوه قرار گرفتن هيدروژن و اكسيژن است و اين نشان مىدهد كه مثلاً هيدروژن و اكسيژن بايد در يك تركيب H٢Oقرار بگيرند تا چيزى بشوند كه بتوان به آن «آب» گفت. در غير اين صورت، شما بايد بگوييد كه اصلاً معناى جمله «آب همان H٢Oاست» را نمىفهميد.
بنابراين، با فرض اينكه ما مىدانيم ـ براى مثال ـ واژه «درد» نشانه يك ويژگى است، حال هرچه مىخواهد باشد، نامش را Kمىگذاريم. گفتيم: هرچه مىخواهد باشد؛ يعنى نمىدانيم كه اين Kچه ويژگىاى است! امّا مىدانيم كه وقتى مىگوييم: چيزى دردمند است، يعنى ويژگى داشتن ويژگى Kرا دارد. حالا ديگر به اين طريق مىدانيم كه درد نشانه چيست: «درد» نشانه يك ويژگى است؛ ويژگى داشتن ويژگى K. البته، ممكن است، روزى «درد» نشانه خود ويژگى Kشود؛ امّا بحث ما فارغ از آن بود كه اين ويژگى چيست.
مثال ديگر مىتواند اين باشد: «او باور دارد كه برف سفيد است.» واژگان اين جمله و خود اين جمله كه باور داشتن را بر «او» حمل مىكند، چه نوع ويژگىهايى را توصيف مىكنند؟ فيزيكىانگار بر آن است كه اين جمله ويژگىهاى فيزيكى را توصيف مىكند؛ يعنى مدلول و مرجع اين باور بايد امرى فيزيكى باشد. امّا براى طىّ مسير از دال به مدلول (واژه به مرجع)، اوّل بايد بتوانيم يا، بهتر بگوييم، توانسته باشيم جمله را بفهميم. و اين يعنى اينكه ما به طور ماقبل تجربى (پيشينى)، در مقام معناشناسى، بودن و چگونگى اين كاركرد بين واژه و مرجع را مىدانيم. در واقع، استلزامى كه اينجا بين واژه و مرجعى كه به آن ارجاع مىدهد وجود دارد، استلزامى پيشينى است.
استدلال بر مبناى ناگزيرى از حذفگرايى[٣٧]لبّ استدلال اين است كه فيزيكىانگاران در صورت نپذيرفتن فيزيكىانگارى پيشينى، مجبور به اتّخاذ موضعى حذفگرايانهاند. در استدلال معناشناختى، فرض بر اين بود كه اتّصافات روانشناختى حقيقى و درست هستند. امّا بسيارى از فلاسفه قائل به چنين موضوعى نيستند؛ زيرا زبان ذهنى ما متضمّن درجهاى از خطاست. اين خطا به اين دليل اتّفاق مىافتد كه تصوّر عاميانهاى از حالات حسّى به اين حالات، ويژگى ذاتى كيفگونهاى[٣٨] يا نوع بخصوصى از ويژگىها كه با توجه به فيزيكىانگارى در هيچ جانمايان نمىشوند، حمل مىكند.
در اين حالت كه ويژگىهاى توصيفشده در زبان عامّه در هيچ جا نمايان نمىشوند، اگر بخواهيم با سختگيرانهترين استانداردها پيش برويم، تنها گزينه پيشروى ما حذفگرايى خواهد بود. بايد اين جملات يا واژهها و به طور كلّى تمام اتّصافات اينچنينى را حذف كنيم. در اين صورت، بحث ما «سالبه به انتفاى موضوع» مىشود. و ديگر نمىتوان گفت كه فهم ما از زبان روانشناسى عامّه، ويژگىهاى فيزيكى اتّصافى آن زبان را آشكار خواهد كرد. به عبارت ديگر، وقتى ما عوام درباره «ذهن» مطلبى مىنويسيم يا مىخوانيم، درباره «هيچ» مىنويسيم يا مىخوانيم؛ چون اين واژگان و جملات و اتّصافات منشأ هيچگونه ويژگى فيزيكى نيستند.
امّا مطابق با فيزيكىانگارى پيشينى، راه ديگرى هم هست و آن اينكه زبان را طورى پالايش كنيم يا فهمى از زبان داشته باشيم كه به زبان عامّه نزديك باشد؛ در عين حال، ويژگىهاى اتّصافى ـ همگى ـ ويژگىهاى فيزيكى باشند تا مجبور به حذف نباشيم. در واقع، نظر فيزيكىانگارى پيشينى بر آن است كه در يك زبان پالايششده، و با يك چنين فهمى از زبان عامّه كه تمام اتّصافاتش حاكى از ويژگىهاى فيزيكى باشد، از يك ارتباط مناسب ويژگىهاى فيزيكى، ما به طور پيشينى اين جملات يا اتّصافات يا واژگان روانشناسى عامّه را استنتاج كنيم. بنابراين، با حذف زبان روانشناختى مخالفت، و از پالايشى در زبان حمايت مىشود كه اوّلاً بر مبناى آن، فهم آن زبان منجر به كسب ويژگىهاى اتّصافى فيزيكى آن شود و ثانيا اجازه دهد كه ببينيم چطور ويژگىهايى كه آن زبان براى نماياندن انتخاب مىكند، به طور پيشينى، از امور فيزيكى تبعيت مىنمايد؛ يعنى هم وجود كاركرد و هم چگونگى آن را فهم ما از زبان ممكن سازد (در غير صورت، بايد حذفگرا بود.)[٣٩]
به طور كلّى، اصول ناظر به فيزيكىانگارى پيشينى را مىتوان اينگونه جمعبندى كرد:
١) فهم ما از توصيفات يا محمولات ذهنى، ويژگىهاى ذهنى وصفشده يا حملشده توسط آن حملها يا توصيفات را به ما عرضه مىدارد.
٢) فهم ما از توصيفات يا محمولات ذهنى، انگارههاى ذهنى مربوطه در امور فيزيكى (يا منطوى در امور فيزيكى) را به ما عرضه مىدارد.
٣) كاركردها انگارههايى در (يا منطوى در) امور فيزيكى هستند.
٤) حالات ذهنى تحقّق چندگانه دارند و ما فقط كاركردها را مىدانيم.
از اين اصول، نتيجه خواهد شد كه ما همهچيز را از فهم خود از اسنادات ذهنى مىتوانيم بدانيم. به عبارت ديگر، شما در صورت پذيرش چهار شرط بالا يك فيزيكىانگار پيشينى خواهيد بود. رأى فيزيكىانگارى پيشينى اين است كه همانطور كه همه فيزيكىانگاران فارغ از پيشينى يا پسينى بودن در مورد (١) اشتراكنظر دارند، اگر دومى را هم علاوه بر اوّلى قبول كنند، فيزيكىانگار پيشينى خواهند شد.[٤٠]
امّا اين ادّعا قدرى عجيب به نظر مىرسد. آيا فهم ما از محمولات ذهنى مىتواند اينقدر زياد به ما بگويد؟ چطور چنين چيزى ممكن است؟ براى نمونه، جكسون فكر مىكند كه توانايى ما در تشخيص اَشكال از يكديگر و نام بردن آنها مىتواند به اين سؤالات پاسخ بگويد. براى اين منظور، علاوه بر مثالِ شكل (مثلث)، او مثال تورّم را هم مىآورد[٤١] و مىخواهد بگويد كه هر دوى اين انگارهها ـ يعنى مثلّثىشكل بودن وتورّمى بودن يك اقتصاد ـ كاركردىاند؛ از طرف ديگر، حالات ذهنى هم كاركردى، و از اين لحاظ، مانند هم هستند. يعنى در همه اين موارد مانند هم، تشخيص كاركرد كافى است: در اوّلى، نياز نيست كه فرمول نحوه قرارگيرى نقاط مثّلث را داشته باشيم تا تشخيص دهيم كه مثّلثىشكل است؛ در دومى، لازم نيست بدانيم كه در دو اقتصاد متفاوت دقيقا چه كالاهايى گران شده و قدرت خريد در كجاها پايين آمده است تا بفهميم كه اقتصاد تورّمى است؛ در سومى هم لازم نيست دقيقا اتّفاقات فيزيكى را بدانيم. و از سوى ديگر، همگى هم داراى قابليت تحقّق چندگانهاند و فقط نقش كاركردى يكسانى را بازى مىكنند. مثّلث چه قائمالزاويه باشد و چه متساوىالساقين (و چه در هر شرايط ديگر)، باز هم نقش كاركردى مثّلث بودن را ايفا مىكند و ما عوام، فارغ از فرمول دقيق قرارگيرى نقاط، مىدانيم كه مثلّثىشكل بودن، صرفا انگارهاى در امور فيزيكى است. در واقع، ما تلقّى كاركردى از مثلّثى بودن داريم و همين بس است. حال، ادّعاى جكسون اين است كه در باب حالات ذهنى و اتّصافات روانشناختى هم بايد همين تلقّى كاركردگرايانه را به حالات ذهنى داشته باشيم.
نهايتا مىتوان بحث را اينگونه صورتبندى كرد كه: اوّلاً چون حالات ذهنى نقشهاى علّى بازى مىكنند، تفاوت در حالات ذهنى مستلزم تفاوت در حالات كاركردى و علّى خواهد شد (بنابراين، يكسانى در نقشهاى كاركردى هم مستلزم يكسانى در حالات ذهنى خواهد بود)؛ ثانيا اگر زبان روانشناختى، زبانى براى نشان دادن انگارههاى كاركردى باشد؛ از اينها نتيجه مىشود كه: «دانش به قدر كافى تفصيلى از جهان برحسب تعبيرات فيزيكى، به دليل اينكه به طور پيشينى همه اطلاعات كاركردى را به ما ارائه خواهد داد، به طور پيشينى، برداشتى از جهان را بر مبناى تعبيرات ذهنى به ما ارائه خواهد كرد.»
در همه مثالهايى كه آورده شد (مثلّثىشكل بودن و...)، ما با تسلّطى كه زبان بر اين انگارهها دارد مواجهيم: در مورد مثلّثىشكل بودن از نحوه قرارگيرى نقاط، و در مورد حالات ذهنى، نقش كاركردى ـ تسلّطى كه شامل توانايى تشخيص بدون دانستن فرمولهاى مربوطه مىشود. در واقع، در همه اينها، شرطىهاى صادق خاصّى بايد وجود داشته باشند: در يكى از محلّ قرارگيرى به شكل، و در ديگرى از فيزيكى به نقش كاركردى و از نقش كاركردى به حالت ذهنى.
برخى از معضلات فيزيكىانگارى پيشينىقبل از طرح ايرادات فيزيكىانگارى پيشينى، بايد اشاره كنيم كه همه اين ايرادات ناظر به (پ ٢.١) و (پ ٢.٣) هستند و ما صحبتى از (پ ٢.٢) نخواهيم كرد؛ چراكه موضوع اصلى ما رابطه ذهن و بدن، و بنابراين، حقايق آگاهى پديدارى است. از سوى ديگر، در باب اين حقايق، ميان اين دو جريان اتّفاقنظر وجود دارد.[٤٢]
١) ايرادات وارد بر (پ ٢.١):
١.١) بسته بودن به لحاظ معرفتى: برخى از حقايق به لحاظ شناختى براى هر موجودى بستهاند. جذر ٩ حتى براى شامپانزهها و دلفينها هم ٣ است و آنها در باب اين حقيقت، به لحاظ شناختى، بستهاند. حال اگر فرض بر اين باشد كه پيشينى بودن، پيشينى بودن براى ما باشد، آنگاه تز استلزام عمومى پيشينى باطل است.[٤٣]
١.٢) فرض جملات دوارزشى: جملات دوارزشى، در سنّت نوشتارى اين حوزه، جزء مفروضاتاند. حال، مىگوييم: اين دوارزشى بودن موجب آن خواهد شد كه تز استلزام عمومى پيشينى، به حقايق به لحاظ معناشناختى معيّنى محدود شود. به اين طريق، «سعيد» يا طاس، يا غير طاس و يا نيمهطاس است كه به معناى داشتن موهاى كمپشت مىباشد. در اين حالت، ما با منطق سه ارزشى مواجهيم؛ امّا چون حالت سوم بر مبناى منطق دوارزشى مفروض متعيّن نيست، به لحاظ معناشناختى، متعيّن شمرده نمىشود. از طرفى، فقط حقايقِ به لحاظ معناشناختى متعيّن شناختپذيرند. بنابراين، حتى بر اساس تمام اطلاعات فيزيكى، اينكه «سعيد» طاس است يا نه شناختپذير نيست. نهايتا اينكه: «شما براى حفظ تز استلزام عمومى پيشينى، يا بايد دوارزشى بودن را رد كنيد يا اينكه ايده را بايد به حقايق به لحاظ معناشناختى معيّنى محدود كنيد.»[٤٤]
١.٣) تنگناى ايده در برابر دعاوى غيرتحليلى و در عين حال غيرامكانى: اين ادّعاى غيرتحليلى و غيرامكانى را در نظر بگيريد: «يك خداى واجبالوجود وجود دارد.» حال، اين ادّعا اگر در عين حالى كه غيرتحليلى است، پيشينى نباشد، صدق و كذبش حتى توسط كاملترين تبيينهاى فيزيكى از عالم هم ثابت نمىشود. از طرفى، ميان فيزيكىانگاران، توافقى هست مبنى بر اينكه براى توضيح اتّفاقات جهان، نيازى به فرض خدايى واجبالوجود نيست. بنابراين، اگر كذب اين ادّعا امرى پيشينى نباشد و به عبارتى، به طور پيشينى از تبيينهاى فيزيكى لازم نيايد، آنگاه چون هر موجود غيرامكانىاى در يك كپى فيزيكى حدّاقلى وجود دارد، ايده بايد غلط باشد. پس، حتما بايد كذبش به طور پيشينى از تبيينهاى فيزيكى لازم بيايد.
امّا آيا صدق يا پذيرفتنى بودن فيزيكىانگارى روشن مىكند كه اين ادّعا به طور پيشينى كذب است؟ فيزيكىانگاران پيشينى به راحتى نمىتوانند به اين پرسش پاسخ منفى دهند و از زير ادّعاى بزرگ خود مبنى بر اينكه «هيچ خداى واجبالوجودى در كار نيست»، شانه خالى كنند؛ زيرا با فرض دوارزشى بودن، اين ادّعا يا كاذب و ضرورتا كاذب است يا صادق و ضرورتا صادق مىباشد. امّا اين ادّعا نه به طور تحليلى كاذب، و نه به طور تحليلى صادق است. پس، چگونه مىتوان گفت كه اين ادّعا به طور پيشينى كاذب است؟![٤٥]
مثالهاى زيادى از اين دست دعاوى موجود است. غير از كلّيات افلاطونى، خداى واجبالوجود، و به طور كلّى، بسيارى از دعاوى مابعدالطبيعى؛ برخى دعاوى علمى نيز چنين شرايطى دارند. مثلاً در شيمى (يا شيمى ـ فيزيك)، معادله «شرودينگر» براى اتم هيدروژن پاسخى تحليلى دارد، امّا در موارد ديگر، با معضل معروف چند جسم مواجه است. در هنگام برخورد با اين موارد، معادله براى پاسخ از روشهاى تخمينى استفاده مىكند؛ ما با احتمال روبهرو هستيم و دعاوى به هيچ وجه تحليلى نيستند. البته، شواهدى در دست است مبنى بر اينكه پاسخهاى يگانهاى براى تمام عناصر وجود دارد؛ امّا اين امر شايد فقط بيانگر آن باشد كه حقايق اين عناصر، به لحاظ معناشناختى، توسط حقايق فيزيكى لازم آمدهاند و نه اينكه تحليلاً و به طور پيشينى از آنها استنتاج شده باشند يا حتى استنتاجپذير به شمار آيند.
١) ايرادات ناظر به (پ ٢.٣):
اوّلاً مشكل اساسى فيزيكىانگارى پيشينى در باب استنتاجِ به طور پيشينى حقايق پديدارى همان مسئله وجود شكاف معرفتشناختى است كه پيش از اين به آن اشاره شد. در واقع، براى مثال، به طور منسجم تصوّرپذير به نظر مىرسد كه دو فرد كه كپى فيزيكى يكديگر هستند، بتوانند چنان باشند كه يكى به طور پديدارى آگاه، و ديگرى تماما عارى از آگاهى پديدارى باشد ـ يك زامبى[٤٦]. زامبىها به طور پيشينى ناممكنبه نظر نمىرسند. در واقع، ايده زامبىها هيچ تناقضى را كه فقط به وسيله استدلال پيشينى بشود كشف كرد، دربر ندارد. چنانكه اشاره كرديم، هر سه استدلال ناظر به كذب كاركردىسازى مفاهيم آگاهى پديدارى هستند.
فيزيكىانگارى پيشينى بر همين نكته انگشت مىگذارد. اساسا تأكيد جكسون در استدلال معرفتشناختى بر نقش بازنمايانگر واژهها و مفهوم بازنمايى هم به همين دليل بود. امّا به رأى نگارنده، توسّل به بازنمايى در باب حقايق محلّى ـ فيزيكى كاملاً پاسخگوست. به بيان ديگر، به نظر مىرسد كه بسيارى از تعبيرات محلّى ـ فيزيكى، تحليلهاى مفهومى «تثبيت ـ مرجع»[٤٧] و «معنا ـ دادن»[٤٨] پيشينى داشته باشند؛ ولوآنكه اين دو نوع تحليل مفهومى در عين پيشينى بودن ممكنالصدق باشند و يا آنكه صرفا يكى از اين دو نوع تحليل وجود داشته باشد.[٤٩] امّا در باب تعبيرات آگاهى پديدارى، به هيچروى، اين سخن درست به نظر نمىرسد. در واقع، تعبيرات آگاهى پديدارى فاقد هر دو گونه تحليل مفهومى هستند.
البته، كاملاً ممكن است كه فيزيكىانگاران پيشينى بپذيرند كه چنين تحليلهايى وجود نداشته باشد؛ در عوض، ما را دعوت به پذيرش آن چيزى كنند كه در مثالهايى مانند «مثلّثىشكل بودن» از ديد آنها روى مىدهد، و بر مبناى آن، ما با تسلّطى كه زبان بر اين انگارهها دارد مواجهيم: در مورد مثلّثىشكل بودن از نحوه قرارگيرى نقاط، و در مورد حالات ذهنى، نقش كاركردى ـ تسلّطى كه شامل توانايى تشخيص بدون دانستن فرمولهاى مربوطه مىشود. و از اين امر نتيجه مىگيرند كه در همه اينها، شرطىهاى صادق خاصّى بايد وجود داشته باشند: در يكى از محلّ قرارگيرى به شكل، و در ديگرى از فيزيكى به نقش كاركردى و از نقش كاركردى به حالت ذهنى.
به رأى نگارنده، در مورد آگاهى پديدارى، نمىتوان چنين موضعى را اتّخاذ كرد؛ چراكه حالات آگاهى پديدارى اساسا سوبژكتيو و وابسته به چشمانداز هستند و متعلّق به فردى خاص. درست است كه وقتى كسى مىگويد: «من درد مىكشم»، ما فهمى از اين گفته او داريم؛ امّا بايد دقت كرد كه اين فهم به هيچ روى نشاندهنده تسلّط ما بر موضوع نيست. ما صرفا بر اساس مشابهت اين شرايط با تجربيات پديدارى خود، به فهم اين جمله نائل مىآييم؛ آنهم به طور ناقص. در حقيقت، ادا كردن جملاتى نظير اينكه «تو نمىدونى تماشاى غروب آفتاب در دل كوير چه جور حسّى داره!» در ادبيات روزمرّه و غيررسمى، درست به همين دليل است كه شما حتى فارغ از تسلّط ادّعايى جكسون، با در دست داشتن تمام اطلاعات ممكن فيزيكى عالم هم قادر نخواهيد بود چنين حسّى را تبيين كنيد.
براى روشنتر شدن بحث، مىتوان به استدلال چامرز اشاره كرد كه از راه ديگرى در پى اثبات اين موضوع است. بر مبناى استدلال او، به طور كلّى مىتوان دو معنا براى «بازنمايى» در نظر گرفت:
١) بازنمايى كاركردى: در اين نوع بازنمايى، «الف» بازنمايى شده است؛ صرفا اگر يك سيستم به «الف» پاسخى بدهد و يا يك سيستم رفتار مناسب را در قبال «الف» از خود نشان دهد.
٢) بازنمايى پديدارى: در اين نوع بازنمايى، «الف» بازنمايى شده است؛ صرفا اگر يك سيستم صاحب تجربهاى آگاهانه چون «الف» باشد.
از سوى ديگر، كلّ جريان كار جكسون براى پر كردن شكاف تبيينى را مىتوان به عنوان تلاشى در نظر گرفت براى يافتن يك ميانجى چون X؛ به طورى كه (١) توضيح كاركردها براى توضيح Xكافى باشد و (٢) توضيح X براى توضيح آگاهى پديدارى كافى باشد. بازنمايى مورد اشاره جكسون قرار است نقش اين ميانجى را بازى كند. در واقع، به رأى او حالات ذهنى ما بازنمايانگر اشيا هستند و ما مىتوانيم اين بازنمايىها را بر مبناى كاركرد آنها توضيح دهيم. بنابراين، مىتوانيم حالات ذهنى را بر مبناى كاركرد آنها شرح كنيم.
نقد چامرز بر اين مبناست كه بازنمايى، در هيچيك از دو معنا، نمىتواند چنين نقشى را در باب حقايق آگاهى پديدارى ايفا كند؛ به اين ترتيب كه در معناى اوّل از بازنمايى (بازنمايى كاركردى)، تبيين كاركردْ بازنمايى را تبيين خواهد كرد، امّا تبيين بازنمايىْ آگاهى را تبيين نخواهد كرد. در معناى دوم از بازنمايى نيز تبيين بازنمايىْ آگاهى را تبيين خواهد كرد، امّا تبيين كاركردْ بازنمايى را تبيين نخواهد كرد. در هر دو مورد، شكاف تبيينى ميان كاركردى و پديدارى باقى مىماند.[٥٠]
نكته آخر هم اينكه استدلال دوم جكسون به هيچ وجه مهم نيست. البته، استدلال مذكور ممكن است براى فيزيكىانگار بااهميت باشد، امّا براى مخالفان فيزيكىانگارى داراى اهميت نيست.
نقد و بررسى فيزيكىانگارى پسينىدر مورد ادّعاى فيزيكىانگاران پسينى مبنى بر صدق يا كذب فيزيكىانگارى مستقل از به طور پيشينى شناختپذير بودن هر سه دسته حقيقت مورد اشاره ـ يعنى پاسخ منفى به پرسشهاى (١.١)، (١.٢)، و (١.٣) ـ بايد گفت كه فارغ از هر نظرى در باب دو پرسش نخست، به نظر مىرسد در مورد (پ ١.٣) به سختى مىتوان با آنها همراهى نشان داد. بايد تأكيد كرد كه برخلاف رأى آنها چنين وابستگىاى وجود دارد.
نخستين معضل پيشروى فيزيكىانگارى پسينى را مىتوان اينگونه تقرير كرد كه: صادق بودن اينكه آب H٢Oاست، صدقى ضرورى شمرده مىشود؛ يعنى ضرورتا صادق است كه آب H٢Oمىباشد. امّا در مقام شناخت، امكان ديگرى هم وجود دارد و آن، اين امكان معرفتى يا شناختى است كه آب H٢Oنباشد. كما اينكه اين اينهمانى، كشفى جديد است. در واقع، در مواجهه با يك حكم اينهمانى ضرورى پسينى، شما در مقام شناخت (يا به لحاظ شناختى) با دو امكان روبهرو هستيد: ١) اينكه پس از تجربه، اينهمانى مورد بحث برقرار باشد (براى مثال، آب همان H٢Oبه شمار آيد)؛ ٢) آنكه برقرار نباشد (در مثال آب، تركيبى ديگر در كار باشد.) و اين مطلب پاشنه آشيلى براى فيزيكىانگارى پسينى است: شايد كپى فيزيكى هم بودن دو چيز، و در عين حال، متفاوت بودن آنها به لحاظ حالات ذهنىشناختى (مثل باورها و خواستها) غيرممكن باشد. امّا در مورد حالات پديدارى آگاهى، امر بدين منوال نيست. در شرايطى كه براى همين حالات ذهنى ويژگى «حسّى شبيه...» وجود دارد، در مورد آب و H٢Oچنين ويژگىاى وجود ندارد و آنها كاملاً متفاوتاند.
بنابراين ممكن است حتى اگر نقشهاى كاركردى يكسانى را من و كپى ايدهآل من ـ زامبى دوقلوى من ـ داشته باشيم، باز هم فقط من به ضميمه آن مثلاً حالت به خود پيچيدن و فرياد زدن (درد واقعى) را داشته باشم. و او هيچ چيز را احساس نكند. از اينرو، آگاهى من، چيزى اضافه بر ماهيت فيزيكى من خواهد بود. پس، فيزيكىانگارى كذب است؛ چون بحث از ويژگىاى به ميان آمد كه فيزيكى نيست. امّا اين استدلال زامبى پاسخى دارد و آن اينكه زامبىهاى دوقلو ممكن نيستند، ولى ممكن به نظر مىرسند؛ زيرا عدم امكان آن امرى پسينى است. شرطيهاى كه مقدّم آن ماهيت فيزيكى من، و تالى آن ماهيت آگاهانه است، ضرورى پسينى قلمداد مىشود. امّا همين پذيرش امكان شناختى كپى ايدهآل فاقد آگاهى، مشكلات جدّى براى فيزيكىانگارى پسينى ايجاد خواهد كرد. به اين ترتيب كه دو امكان در برابر ما قرار مىگيرند:
١. من و زامبى من، از لحاظ فيزيكى، واقعا يكسان هستيم و فقط من آگاهى پديدارى دارم.
٢. من و زامبى من، از لحاظ فيزيكى، واقعا يكسان هستيم و در فقدان آگاهى پديدارى هم يكسانيم.
امّا چگونه اثبات كنيم كه شناخت يا دليلى براى باورداشت به اينكه حالت دوم تحقّق دارد، در دست داريم؟ ادّعاى فيزيكىانگار پسينى اين است كه مىداند يا دليلى دارد مبنى بر اينكه اين دومى برقرار است؛ ولى او چگونه اين ادّعا را مستدل مىكند؟
در پاسخ به اين پرسش، مىتوان به برهان معروفى اشاره كرد كه مورد وفاق همه فيزيكىانگاران است. اين برهان در برابر دوگانهانگاران اقامه مىشود: اگر زامبى از هر لحاظ كپى من است و فاقد آگاهى مىباشد، بايد بتواند تمام آنچه را من توليد مىكنم توليد كند و همه رفتارهاى فيزيكى من را نظير به نظير انجام دهد؛ در واقع، بايد تمام حالات شناختى من را داشته باشد. او بايد بتواند جملات را كپى من بسازد؛ مثلاً همچون من، اين جمله از دهانش خارج شود كه: به طور بىواسطه و دروننگرانه، براى من واضح است كه آگاهم و اين آگاهى در وراى آرايش فيزيكىام است. اين جمله، يعنى: زامبى مىگويد كه زامبى نيست و آگاه است. در اين حالت، ما در مقام شناخت نمىتوانيم استدلال كنيم يا بدانيم كه واقعا زامبى است يا نه! امّا همين مشكل دامن فيزيكىانگاران پسينى را هم مىگيرد. آنها هم نمىتوانند اثبات يا استدلال كنند كه زامبى نيستند و تجربيات آگاهانه دارند. در واقع، فيزيكىانگارى پسينى قادر نيست كه بين امكان معرفتى اينكه خود اين فلاسفه زامبى باشند و اين امكان معرفتى كه زامبى نباشد، تميز بگذارد:
اكنون مىتوانيم مشكل را براى فيزيكىانگارى به طور مستقيمترى مطرح كنيم. فيزيكىانگاران پسينى (و نه فيزيكىانگاران پيشينى)، بايد بپذيرند كه دو امكان شناختى وجود دارد ]يا بايد اجازه وجود دو امكان شناختى را بدهند]: (١) اينكه اشيا به لحاظ فيزيكى دقيقا همانگونه هستند كه در واقع هستند و هيچ توانايىاى نسبت به تجربه احساسهاى گوناگون [يا همان آگاهى پديدارى ]وجود ندارد و (٢) اينكه اشيا به لحاظ فيزيكى دقيقا همانگونه هستند كه در واقع هستند و قابليت تجربه احساسهاى گوناگون [يا همان آگاهى پديدارى ]وجود دارد. به نظر مىرسد، هيچ دليلى مبنى بر متمايل شدن به اوّلى و نه دومى وجود ندارد. اوّلى هيچ فايده تبيينى و هيچ فايدهاى برحسب سادگى بر دومى ندارد.[٥١]
دليل ديگرى كه با توجه به بحث زامبىها برعليه فيزيكىانگارى پسينى مىتوان به آن اشاره كرد اين است كه پذيرفتن دومى ـ يعنى شماره (٢) يا امكان منطقى دوم ـ هيچگونه مزيّت تبيينى بر اوّلى ندارد. در واقع، به هيچ چيز نمىتوان اشاره كرد كه با دومى به تبيينى بهتر از اوّلى برسد. از ميان دو امكان منطقى: «آب H٢Oباشد» و «آب H٢Oنباشد»، امكان منطقى اوّل ـ در تبيين ـ بر دومى مزيّت دارد. و تجربيات ما را بهتر توضيح مىدهد؛ امّا هيچيك از دو امكان منطقى زامبىها چنين مزيّتى بر ديگرى ندارند. دليل سوم و چهارم هم عدم همين مزيّت در سادگى و راحتى بحث وجودشناختى است.[٥٢]
نتيجهگيرى١. فيزيكىانگاران پسينى مدّعى اين نكته هستند كه: «علىرغم فقدان چنان ارتباطات پيشينىاى بين مفاهيم مورد بحث، در عين حال، مفاهيم پديدارى ويژگىهاى فيزيكى يا كاركردى را مشخص مىكنند.»[٥٣] از اينرو، در فيزيكىانگارى پسينى، اصل براستقلال كذب و صدق فيزيكىانگارى از هر پاسخى است كه به پرسشهاى (٢.١)، (٢.٢)، و (٢.٣) داده شود. به همين سبب، در مقاله حاضر، تلاش كرديم تا اين اصل را نقد كنيم و نشان دهيم كه براى صدق فيزيكىانگارى، وجود ارتباطات پيشينى يا به تعبير ديگر پيشينى بودن استلزام ضرورى است. بنابراين، پاسخ فيزيكىانگاران پسينى به پرسشهاى (١.١)، (١.٢)، و (١.٣) بايد مثبت باشد، نه منفى. البته، در اين مطلب كه پرسشهاى (٢.١) و (٢.٣) بايد پاسخ منفى داشته باشند، نگارنده با فيزيكىانگاران پسينى همرأى است.
٢. از نظر فيزيكىانگاران پيشينى، صدق فيزيكىانگارى وابسته به شناختپذير بودن حقايق پديدارى به طور پيشينى است؛ بنابراين، بايد به پرسشهاى (١.١)، (١.٢)، و (١.٣) پاسخ مثبت داد. ما در اين زمينه، با فيزيكىانگاران پيشينى موافقيم؛ امّا چون فيزيكىانگارى پيشينى بر پاسخ مثبت به همه پرسشهاى (٢.١)، (٢.٢)، و (٢.٣) استوار است، تلاش ما در بخش انتقادى اختصاصيافته به فيزيكىانگارى پيشينى نشان دادن كذب اين پاسخ مىباشد.
٣. استدلال ما برضدّ فيزيكىانگارى، به طور كلّى، اينگونه صورتبندى مىشود:
الف) فيزيكىانگارى پسينى باطل است؛
ب) فيزيكىانگارى پيشينى باطل است؛
ج) پس، فيزيكىانگارى باطل است.
ما با اشاره به دو استدلال برضدّ اصل اساسى فيزيكىانگارى پسينى، سعى كرديم نشان دهيم كه مسئله صدق يا كذب فيزيكىانگارى را نمىتوان مستقل از به طور پيشينى شناختپذير بودن حقايق آگاهى پديدارى بررسى كرد: بند (الف) استدلال؛ همچنين، با توسّل به استدلالهايى كه در نقد استنتاج به طور پيشينى حقايق پديدارى و به طور كلّى تمامى حقايق آورديم، سعى كرديم نشان دهيم كه استنتاج به طور پيشينى و مستقل از تجربه حقايق آگاهى پديدارى ممكن نيست: بند (ب) استدلال. بنابراين، چون وابستگى مذكور وجود دارد (و امرى كه صدق فيزيكىانگارى وابسته به ميسّر بودن آن است، ناميسّر مىباشد)، فيزيكىانگارى كاذب است.
منابعـ چرچلند، پاول، مادّه و آگاهى، ترجمه امير غلامى، تهران، مركز، ١٣٨٢.
ـ كريپكى، سول، نامگذارى و ضرورت، ترجمه كاوه لاجوردى، تهران، هرمس، ١٣٨١.
- Chalmers, D, Consciousness and its Place in Nature, In S. Stich & T. Warfield (eds.), The Blackwell Guide to Philosophy of Mind, Oxford, Blackwell, ٢٠٠٣.
- _____ , The Conscious Mind: In Search of a Fundamental Theory, Oxford, Oxford University Press, ١٩٩٦.
- _____ , & F. Jackson, "Conceptual Analysis and Reductive Explanation", The Philosophical Review, v. ١١٠, ٢٠٠١, p. ٣١٥-٣٦٠.
- Davidson, D, Mental Events, In: J. David. Chalmers (ed.) Philosophy of Mind: Classical and Contemporary Readings, New York, Oxford University Press, ١٩٧٠.
- Dowell, J. L, "Formulating the Thesis of Physicalism: An Introduction", Philosophical Studies, V. ١٣١, ٢٠٠٦, p. ١-٢٣.
- Hawthorne, J. P, "Blocking Definitions of Materialism", Philosophical Studies, v. ١١٠, ٢٠٠٢, p. ١٠٣-١١٣.
- Jackson, F, From Metaphysics to Ethics: A Defense of Conceptual Analysis, Oxford University Press, ١٩٩٨.
- _____ , Another Case for A Priori Physicalism, in: Brian McLaughlin and Jonathan Cohen (eds.), Contemporary Debates in Philosophy of Mind, Oxford, Blackwell, ٢٠٠٧.
- _____ , Epiphenomenal Qualia, in: J. David Chalmers (ed.), Philosophy of Mind: Classical and Contemporary Readings, New York, Oxford University Press, ١٩٨٢.
- LaPorte, J, Rigid Designators, Stanford On-line Encyclopedia of Philosophy, ٢٠٠٦.
- Levine, J, "Materialism and Qualia: the Explanatory Gap", Pacific Philosophical Quarterly, v. ٦٤, p. ٣٥٤-٣٦١, in: J. David Chalmers (ed.), Philosophy of Mind: Classical and Contemporary Readings, New York, Oxford University Press, ١٩٨٣.
- _____ , Anti-Materialist Arguments and Influential Replies, in: M. Velmans & S. Schneider, (eds), The Blackwell Companion to Consciousness, Blackwell Publishing Ltd, ٢٠٠٧.
- McLaughlin, B, A Priori versus A Posteriori Physicalism, Paderborn, Mentis, ٢٠٠٥a.
- _____ , On the Limits of A Priori Physicalism, in: Brian McLaughlin and Jonathan Cohen (eds.), Contemporary Debates in Philosophy of Mind, Oxford, Blackwell, ٢٠٠٧a.
- _____ , Supervenience, Stanford On-line Encyclopedia of Philosophy, ٢٠٠٥b.
- _____ , Type Materialism for Phenomenal Consciousness, in: M. Velmans & S. Schneider, (eds), The Blackwell Companion to Consciousness, Blackwell Publishing Ltd, ٢٠٠٧b.
- Nagel, T, "What is it like to be a bat?", Philosophical Review, v. ٨٣, p. ٤٣٥-٤٥٠, in: J. David Chalmers (ed.), Philosophy of Mind: Classical and Contemporary Readings, New York, Oxford University Press, ١٩٧٤.
- Rakova, M, Philosophy of Mind A-Z, Edinburgh University Press, ٢٠٠٦.
- Stoljar, D, Physicalism, Stanford On-line Encyclopedia of Philosophy, ٢٠٠١.
- Tye, M, Consciousness Revisited: Materialism Without Phenomenal Concepts, MIT Press, ٢٠٠٩.
* دانشجوى دكترى فلسفه، دانشگاه تهران. دريافت: ١٠/٢/٩٠ ـ پذيرش: ١٩/٧/٩٠.
[١]. Physicalism.
[٢]. Physical.
[٣]ـ اين تعريف اوّليهوساده از فيزيكىانگارى را مىتوان به عنوان تعريفى كه مورد وفاق است، در نظر گرفت. رك:
J. L. Dowell, "Formulating the Thesis of Physicalism: An Introduction", Philosohphical Studies, v. ١٣١, p. ١.
[٤]. A Priori and A posteriori physicalism.
[٥]ـ بناى ما از ورود به بحث اشتراكات، به هيچروى، فهرست كردن اين مشتركات فلسفى نيست و نمىتواند باشد؛ چراكه اساسا پرداختن به امور مشتركى چون عينيتگرايى، ايده يگانگى علوم و عموميت علم فيزيك، نامانگارى در باب كلّيات و تحويلگرايى، و ساير مشتركات فلسفى از اين دست، از حوصله اين مقاله بيرون است. مقصود از اين بحث طرح دقايقى است تا محلّ اختلاف روشنتر شود.
[٦]ـ رويه كار در اين مقاله از اين قرار خواهد بود كه براى بررسى فيزيكىانگارى پيشينى و پسينى عمدتا كار خود را بر روى دو نماينده از هر دو طيف، يعنى جكسون به عنوان حامى اصلى فيزيكىانگارى پيشينى و مكلاگلين به عنوان كسى كه از پركارترينها در دفاع از فيزيكىانگارى پسينى است، متمركز خواهيم كرد؛ چراكه از اين طريق، امكان طرح بحث به طور نظاممندترى ميسّر خواهد بود.
[٧]ـ براى بحثهاى بيشتر در باب تاريخچه اين واژه و مفهوم فلسفى آن، ر.ك:
B. McLaughlin, Supervenience, p. ٢٨-٣١.
[٨]. Simpliciter.
[٩]. F. Jackson, From Metaphysics to Ethics: A Defense of Conceptual Analysis, p. ١٢.
[١٠]. M. Tye, op.cit, p. ٢٦.
[١١]ـ منظور ما در اين رساله از يك حقيقت فيزيكى (Physical Truth)، عبارت از يك گزاره در باب امور فيزيكى است كه صادق باشد. به طور مثال، «آب در ١٠٠ درجه سانتيگراد مىجوشد» يك حقيقت فيزيكى است.
[١٢]. B. McLaughlin, A Priori Versus A Posteriori Physicalism, p. ٢٦٩.
[١٣]. F. Jackson, A Case for A Priori Physicalism, p. ٢٥١; B. McLaughlin, On the Limits of A Priori Physicalism, p. ٢٠١.
[١٤]. C.f. D. Davidson, Mental Events, p. ١١٦-١٢٥.
[١٥]. C.f. D. Stoljar, Physicalism.
[١٦]. B. McLaughlin, A Priori versus A Posteriori Physicalism, p. ٢٦٧.
[١٧]. F. Jackson, A Case for A Priori Physicalism, p. ٢٥١.
[١٨]ـ براى آشنايى با اين استدلالها و برخى بحثهاى پيرامونى، رجوع به منابع زير كمككننده خواهد بود:
J. Levine, "Materialism and Qualia: the Explanatory Gap", Pacific Philosophical Quarterly, v. ٦٤, p. ١١٦-١٢٥; J. Levine, Anti-Materialist Arguments and Influential Replies, p. ٣٧١-٣٨٠; F. Jackson, Epiphenomenal Qualia, p. ٢٧٣-٢٨٠; D. Chalmers, The Conscious Mind, Chapter ١٧.
[١٩]. F. Jackson, Another Case for A Priori Physicalism, p. ١٨٦.
[٢٠]ـ براى آشنايى با آراء كريپكى در باب معنا و به ويژه مفهوم دالّ ثابت و اينهمانى نظرى، مىتوان علاوه بر كتاب نامگذارى و ضرورت به مقاله خوبى با اين مشخصات اشاره كرد كه به اين مفهوم اختصاص داده شده است:
J. LaPorte, Rigid Designators;
و براى آشنايى با تحليل كريپكى از اين همانىهاى نظرى، نگاه كنيد به: سول كريپكى، نامگذارى و ضرورت، ترجمه كاوه لاجوردى، ص ١٥٠ـ١٦٦.
[٢١]. F. Jackson, A Case for A Priori Physicalism, p. ٢٥٦.
[٢٢]. B. McLaughlin, A Priori versus A Posteriori Physicalism, p. ٢٧٠.
[٢٣]. B. McLaughlin, On the Limits of A Priori Physicalism, p. ٢٠١.
[٢٤]. B. McLaughlin, A Priori versus A Posteriori Physicalism, p. ٢٧٣.
[٢٥]ـ مقصود از به كارگيرى اين تعبير علىالاصول اين است كه در اين بحثها، نظر به تحقّق عملى نيست، بلكه همين كه امكان منطقى يك چنين استنتاجى علىالاصول و نه عملاً ميسّر باشد، براى پيشبرد بحث ما كافى خواهد بود.
[٢٦]. Vernacular-Physical.
[٢٧]. Phenomenal truth.
[٢٨]ـ اصل اين تقسيمبندى از يكى از مقالات مك لاگلين گرفته شده است:
B. McLaughlin, On the Limits of A Priori Physicalism, p. ٢٠٣-٢١٥.
[٢٩]. C.f. M. Rakova, Philosophy of Mind A-Z, p. ٣٦; T. Nagel, "What is it like to be a bat?" Philosophical Review, v. ٨٣, p. ٤٣٥-٤٥٠, in: J. David Chalmers (ed.), Philosophy of Mind: Classical and Contemporary Readings, p. ٢١٩; M. Tye, op. cit, p. ٢٣.
[٣٠]. D. Chalmers & F. Jackson, "Conceptual Analysis and Reductive Explanation", The Philosophical Review, v. ١١٠, p. ٣١٥; B. McLaughlin, On the Limits of A Priori Physicalism, p. ٢٠٠.
[٣١]. B. McLaughlin, On the Limits of A Priori Physicalism, p. ٢٠٣; D. Chalmers & F. Jackson, "Conceptual Analysis and Reductive Explanation", The Philosophical Review, v. ١١٠, p. ٣١٥.
[٣٢]. B. McLaughlin, On the Limits of A Priori Physicalism, p. ٢١٢; F. Jackson, A Case for A Priori Physicalism, p. ٢٥٢.
[٣٣]. B. McLaughlin, A Priori versus A Posteriori Physicalism, p. ٢٧٧; F. Jackson, Another Case for A Priori Physicalism, p. ١٨٦.
[٣٤]. Representationalist.
[٣٥]. Functional Representation.
[٣٦]. F. Jackson, Another Case for A Priori Physicalism, p. ١٨٩-١٩٠.
[٣٧]ـ براى آشنايى با حذفگرايى، مىتوان به كتاب ماده و آگاهى، اثر چرچلند، رجوع كرد كه خود از ابداعكنندگان اين رهيافت بوده است.
[٣٨]. Qualia-Type Property.
[٣٩]. F. Jackson, Another Case for A Priori Physicalism, p. ١٩٠-١٩٤.
[٤٠]. F. Jackson, A Case for A Priori Physicalism, p. ٢٥٨-٢٦٠.
[٤١]. F. Jackson, Another Case for A Priori Physicalism, p. ١٩٤-١٩٦.
[٤٢]. B. McLaughlin, On the Limits of A Priori Physicalism, p. ٢١٢; F. Jackson, A Case for A Priori Physicalism, p. ٢٥٢.
[٤٣]. B. McLaughlin, On the Limits of A Priori Physicalism, p. ٤٠٢.
[٤٤]. Ibid.
[٤٥]. C.f. J. P. Hawthorne, Blocking Definitions of Materialism, p. ١١٠-١١١.
[٤٦]. Zombie.
[٤٧]. Reference-fixing.
[٤٨]. Meaning-giving.
[٤٩]ـ براى آشنايى با اين دو نوع تحليل مفهومى، ر.ك: سول كريپكى، همان، ص ١٦٠ـ١٦٣.
[٥٠]. D. Chalmers, Consciousness and its place in nature, p. ١١١.
[٥١]. F. Jackson, Another Case for A Priori Physicalism, p. ١٨٩.
[٥٢]. D. Chalmers, Consciousness and its place in nature, p. ١١٤ & ١١٢-١١٩.
[٥٣]. B. McLaughlin, On the Limits of A Priori Physicalism, p. ٢١٥.