نشریه معرفت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٨ - خردگرايى دينى نگاهى نو به ديدگاه معتزله

خردگرايى دينى; نگاهى نو به ديدگاه معتزله

حسن يوسفيان
احمدحسين شريفى

چكيده

ديدگاه هاى گوناگون در باب «نسبت ميان عقل و وحى» را به يك اعتبار مى توان به سه دسته كلىِ «خردگرايى افراطى» و «خردگرايى معتدل» تقسيم كرد. بسيارى از تاريخ نويسان مسلمان و خاورشناسان، معتزله را به عنوان الگوى خردگرايى افراطى در جهان اسلام به حساب آورده اند. در اين مقاله، ضمن بيان برخى از عوامل مؤثر در خردگرايى معتزله، به بررسى اين ديدگاه پرداخته و نشان داده شده است كه هر چند افراط كارى هايى در ميان برخى از معتزليان به چشم مى خورد، اما در حقيقت، آنان را نمى توان خردگراى افراطى ـ به معناى مصطلح ـ به حساب آورد; زيرا معتزله بر خلاف بسيارى از خردگرايان افراطى در غرب و جهان اسلام پذيرش آموزه هاى خردگريز و فوق عقلى را شرط خردمندى و خردورزى مى دانستند. در اين ميان، هر چند «افراط در عقل گرايى و تأويل متون دينى» از ناحيه برخى از معتزليان، به عنوان يكى از عوامل انحطاط معتزله مطرح است، تأثير مسائلى همانند «انتقاد از صحابه» و «عوام پسندى انديشه هاى مخالف» را نيز در اين زمينه، نبايد از نظر دور داشت.

مقدمه

تاريخ نويسان مسلمان و خاورشناسان غيرمسلمان، هنگام گفتوگو درباره جريان عقل گرايى در دنياى اسلام، غالباً خردگرايى افراطى را در ميان پيروان مكتب اعتزال جستوجو كرده، معتزليان را نمونه تمام عيار عقل گرايان افراطى دين باور تلقى مى كنند[١]; يعنى كسانى كه درصدد بودند «حوزه عقل را تا جايى گسترش دهند كه همواره در حريم وحى و ايمان شناخته شده است.»[٢]

بررسى روش تفكر اعتزال و داورى درباره آن، به دليل انقراض اين مكتب و نابودى بسيارى از آثار و نوشته هاى سردمداران آن كار چندان ساده اى نيست. در عين حال، مسائلى همچون چگونگى پيدايش اين مكتب، جايگاه عقل از ديدگاه معتزليان و عوامل انحطاط اين فرقه، در خور تأمّل است; چرا كه بى ترديد، معتزله، يكى از درس آموزترين و عبرت انگيزترين جريان هاى اعتقادى در جهان اسلام است كه روزگارى در كمال اقتدار و عزّت، بخش وسيعى از فضاى فكرى و فرهنگى جهان اسلام را به خود اختصاص داده بود و امروزه اگرچه اين مكتب عقيدتى از رونق افتاده و از اين ناحيه خسارت جبران ناپذيرى بر جامعه اهل سنّت وارد شده است،٣ اما آثار فراوانى از خود بر جاى نهاده، به گونه اى كه روشنفكران معاصر اهل سنّت زبان به تحسين آن مى گشايند[٤] و عملاً در ريشه اى ترين مسائل كلامى از روش معتزله پيروى مى كنند.[٥] بايد اعتراف كرد كه خدمات معتزليان به حيات تعقلى جامعه اسلامى كم نبوده است. اينان به پشتوانه عظيم معارف اسلامى و با تكيه بر عقل و انديشه خداداد، در يكى از حساس ترين مراحل تاريخ اسلام، توانستند در تقويت معارف دينى و دفاع از تعاليم اسلامى نقش بسزايى ايفا نمايند.

عوامل مؤثر در عقل گرايى معتزله

هر چند برخى از نويسندگان معتزلى، خلفاى چهارگانه را در طبقه اول معتزله و امام حسن و امام حسين(عليه السلام) را در طبقه دوم آن جاى مى دهند،[٦] اما عموماً واصل بن عطا (٨٠ ـ ١٣١ هـ. ق) را مؤسس اين مكتب به شمار مى آورند. وى كه شاگرد حسن بصرى (٢١ ـ ١١٠ هـ. ق)بود، در اين مسأله معروف، كه «آيا گناه كبيره موجب كفر مى گردد و يا ضررى به ايمان نمى زند»، با استاد خود و همچنين ديدگاه هاى رايج در آن زمان مخالفت كرد و نظريه «منزلة بين المنزلتين» را مطرح نمود. بر اساس اين نظريه، مسلمانانى كه به گناه كبيره آلوده مى گردند، نه مؤمنند و نه كافر، بلكه در جايگاهى بين ايمان و كفر قرار دارند.[٧]

اين نظريه بعدها جزو اصول پنج گانه معتزله گرديد. اما آنچه از آغاز، ويژگى بارز آنان به شمار مى رفت، جايگاه رفيعى بود كه براى عقل در شريعت قايل بودند، به گونه اى كه مخالفان معتزله همواره آنان را پيروان شريعت عقل مى خوانند.

درباره منشأ عقل گرايى معتزله، سخنان فراوانى گفته شده است. در اين جا به برخى از اين عوامل اشاره مى شود:

١. اديان و آيين هاى غيراسلامى

يكى از عوامل پيدايش انديشه اعتزالى، تأثيرپذيرى از اديان و آيين هاى غيراسلامى دانسته شده است; به اين بيان كه هنگام پيدايش معتزله، جامعه اسلامى اديان و مذاهب بسيارى را در گوشه و كنار خود جاى داده بود، به گونه اى كه در شام و مصر، مسيحيت و يهوديت و در عراق و فارس، فرقه هاى گوناگون مجوسيت حضور چشمگيرى داشتند. به دليل اختلاط مسلمان و غيرمسلمان، وقوع مناظرات و مباحثات عقيدتى، امرى اجتناب ناپذير بود. در اين ميان، معتزله به لحاظ روش كلامى و عقلى خود، در صف اول مبارزه قرار داشتند و به شبهات مخالفان پاسخ مى گفتند. روشن است كه گاه خود آنان نيز به جاى اثرگذارى بر انديشه هاى مخالف از آن ها تأثيرپذيرفتند و به برخى از عقايد غيراسلامى گرايش پيدا نمودند.[٨]

براى نمونه، مسأله «مخلوق بودن قرآن و ـ به طور كلى ـ كلام الهى»، كه يكى از مهم ترين و جنجالى ترين موارد اختلاف ميان معتزله و اهل حديث به شمار مى رود، از تراوشات فكرى يهوديان است.[٩] همچنين پذيرش آزادى و اختيار كامل انسان نسبت به اعمال خويش و نفى قضا و قدر الهى، كه معتزله آن را از معبد جهنى (متوفاى ٨٠ هـ. ق) به ارث برده اند، ريشه در انديشه هاى مسيحى دارد;[١٠] چرا كه معبد اين عقيده را از يكى از نصرانيان به نام ابويونس اسوارى دريافت داشته است.[١١]

به عقيده برخى از خاورشناسان، نه تنها موارد خاصى همچون مسأله قدر، بلكه بنياد خردگرايى اعتزالى بر لاهوت مسيحى استوار است.

«معتزله اعتقاد به بزرگداشت عقل بشر را از ثابت بن قره فراگرفتند و معتقد شدند كه انسان به نيروى عقل خود قادر به شناخت خداوند است. به همين منظور است كه او را عاقل آفريده اند. نيز آدمى به نيروى عقل خود، مى تواند ميان نيك و بد كارها فرق نهد. نيز در اثبات صحت دين اسلام، روش او را ـ در اقامه برهان عقلى به جاى دلايل نقلى براى اثبات صحت دين مسيح ـ به كار بردند و همين امر منجر به وضع اين قاعده معروفشان شد كه «الفكر قبل ورود السمع». بدين طريق، معتزله تحت تأثير لاهوت مسيحى، رشد يافتند و خود را به ادلّه عقلى مسلّح ساختند.»[١٢]

برخى از نويسندگان پا را فراتر نهاده، حتى علت نام گذارى اين گروه به «معتزله» را وجود مشابهت بين عقايد آنان و فرقه اى از يهود به نام «فَروشيم» (فريسيان)، كه همچون واژه «معتزله» به معناى كناره گيران است،[١٣] دانسته اند.[١٤]

نقد و بررسى:

الف. ارتباط معتزله با پيروان اديان و مذاهب ديگر و آگاهى آنان از محتواى كتاب مقدس يهوديان و مسيحيان قابل انكار نيست; چنان كه نظّام معتزلى (متوفاى ٢٣١ هـ. ق) را حافظ قرآن، تورات، انجيل، زبور و آشنا به تفاسير آن ها به شمار آورده اند.[١٥] رساله جاحظ (متوفاى ٢٥٥ هـ. ق) در ردّ نصارا[١٦] نيز از تسلط وى بر عهدين حكايت دارد. اما مراجعه معتزله به كتب غيراسلامى نه براى بهره گيرى از آن ها در تفسير معارف اسلامى، بلكه به انگيزه نقد آن ها و پاسخ گويى به شبهات صورت گرفته است.

ب. وجود شباهت بين انديشه هاى دو مكتب فكرى دليل بر اقتباس يكى از ديگرى نيست. تاريخ انديشه هاى بشرى سرشار از هماهنگى ها و همنوايى هايى است كه بدون اثرپذيرى از يكديگر پديد آمده اند.

ج. در تاريخ انديشه هاى كلامى، يكى از شيوه هاى رايج براى نقد آراء مخالفان، متهم ساختن آنان به پيروى از اديان و مذاهب ديگر بوده است. در اين زمينه، گاه شخصيت هايى را واسطه انتقال معارف غيراسلامى مى شمارند كه وجود تاريخى آن ها مورد ترديد است. متأسفانه برخى از خاورشناسان نيز با تكيه بر اين پايه هاى سست و لرزان، تلاش مى كنند تا ريشه تمامى معارف اسلامى را، از تعاليم عرفانى گرفته تا اصول اعتقادات و فروع عملى دين، در آيين هاى مسيحيت و يهوديت بيابند. به هر حال، نمى توان چنين نسبت هايى را مبناى داورى منصفانه و علمى قرار داد. در مسأله مخلوق و حادث بودن قرآن نيز هر چند معتزله به اثرپذيرى از يهوديان متهم گشته اند، اما خود آنان يكى از دلايل طرح اين انديشه را جلوگيرى از سوء استفاده هاى مسيحيان دانسته اند; زيرا آن جا كه خود قرآن حضرت عيسى(عليه السلام)را «كلمة الله» خوانده است، به گمان آنان با قديم دانستن كلام الهى، ناخواسته بر ادعاى مسيحيان در مورد قديم انگاشتن حضرت مسيح(عليه السلام)مهر تأييد زده مى شود.[١٧]

د. مسأله قضا و قدر الهى و رابطه آن با اختيار انسان، سابقه اى به قدمت انديشه بشرى دارد. در تاريخ اسلام نيز تأكيد قرآن كريم بر قضا و قدر الهى از همان آغاز، پرسش هايى را درباره آزادى و اختيار انسان پيش روى خردمندان مى نهاد و اولياى دين با بيانات گوناگون به پاسخ گويى مى پرداختند; چنان كه اميرالمؤمنين، على(عليه السلام)، در ردّ قضا و قدر جبرى مى فرمايند: «لو كانَ كذلكَ لبطلَ الثّوابُ و العقابُ»;[١٨] اگر چنين بود، ثواب و عقاب بى معنا مى نمود.

عجيب اين است كه برخى از خاورشناسان همين نكته (منافات قضا و قدر جبرى با ثواب و عقاب الهى) را، كه سال ها پيش از پيدايش معتزله در كلام حضرت على(عليه السلام)آمده است، يكى از انديشه هاى مسيحى مؤثر بر تفكر اعتزالى دانسته، مى گويند: «در حالى كه اهل سنّت ... معتقد بودند كه مقصود از «قدر» در قرآن كريم، همان «قضا» و تقدير از پيش تعيين شده الهى است، برخى از متكلمان نخستين، تحت تأثير غيرمستقيم الهيات مسيحى در شرق، به تدريج، به پژوهش و تأمّل در اين باره پرداختند و كوشيدند اين مسأله را به معنايى تفسير كنند كه با آزادى و اختيار انسان در افعالش سازگارى داشته باشدتابتوان (از اين طريق) وجود ثواب وعتاب رادرآخرت كاملاًتوجيه كرد.»[١٩]

بر خلاف تصور اين نويسنده، بيش تر مسلمانان صدر اسلام قضا و قدر قرآنى را برابر با جبر نمى دانستند و از آزادى و اختيار انسان جانب دارى مى نمودند; چنان كه خليفه دوم در واكنش به سخنان سارقى كه دزدى خود را ناشى از قضاى الهى مى پنداشت، فرمان داد افزون بر قطع دست، وى را با تازيانه تأديب كنند; زيرا با اين سخن، بر خداوند دروغ بسته است.[٢٠]

هـ. با توجه به تأكيد فراوان آيات و روايات بر تفكر و تعقل، اين ادعا كه «معتزله اعتقاد به بزرگداشت عقل را از ثابت بن قره فرا گرفتند»، بسيار سست و واهى مى نمايد، به ويژه آن كه اين شخص، كه در سال ٢٢١ هجرى به دنيا آمده است، چگونه مى تواند بر عقل گرايى اعتزالى كه بيش از يك قرن پيش از تولد وى آغاز شده، مؤثر باشد؟[٢١] گواه اين كه معتزله از آغاز، معرفت عقلانى را ارج مى نهاده اند، بحث هاى معرفت شناسانه اى است كه بين واصل بن عطا (٨٠ ـ ١٣١ هـ. ق) ـ مؤسس مكتب اعتزال ـ و پيروان برخى از مكاتب هندى صورت پذيرفته است. در اين گفتوگوها، واصل ديدگاه حس گرايانه فرقه «سُمينه» را انكار كرده، بر اين نكته تأكيد مىورزد كه برخى از آگاهى هاى ما همچون شناخت خداوند، از راه عقل به دست مى آيد.[٢٢]

و. هر چند ظاهر سخنان برخى از مورّخان نشانگر وجود شباهت هايى بين عقايد معتزله و افكار فرقه فريسيان است،[٢٣] اما تحقيقات بيش تر ثابت مى كند كه خط مشى فكرى معتزليان به فرقه مقابل «فريسيان» ـ يعنى «صدوقيان» ـ نزديك تر است. در واقع، اگر معتزله ريشه يهودى داشت، سزاوارتر آن بود كه مخالفان معتزله به اين نام (فريسيان) ناميده شوند. اينك شواهدى بر اين ادعا:

يكى از ويژگى هاى انديشه معتزلى تلاش براى هماهنگ سازى دين و فلسفه است. در بين مكاتب يهودى، فرقه اى كه در اين نكته با معتزله هم رأى است، «صدوقيان» مى باشد، اما «فريسيان» به شدت ظاهرگرا بوده و بر وفادارى به تورات، بدون هرگونه تفسير و تأويلى، تأكيد مىورزيده اند.

«صدوقيان ... مابين اصول افكار منطقى و حكيمانه پدران و آباى قديم خود ـ كه در متون كتاب مقدس مسطور و محفوظ است ـ با تعاليم و افكار يونانيان ارتباط و تلفيقى به وجود آوردند ... اما ... فريسيان ... مى گفتند: قبل از آن كه دنيا به آخر برسد ... وظيفه و تكليف خلايق آن است كه به كتاب تورات ـ يعنى شرع موسى ـ صميمانه ثابت و وفادار مانده، صورت و معناى دين را بدون هيچ تفسير و تأويل محافظت كنند.»[٢٤]

همچنين اين صدوقيان بودند كه بر خلاف فريسيان، كه عمر خود را به گفت و گو درباره مسائلى همچون روا بودن خوردن تخم مرغى كه مرغ در روز شنبه گذارده است، سپرى كردند،[٢٥] به بحث هاى عقلى در موضوعات دينى گرايش داشتند و همانند معتزله بر آزادى و اختيار مطلق انسان تأكيد مى نمودند.[٢٦]

٢. فلسفه يونانى

بى ترديد، معتزله به مقتضاى آزادانديشى و خردورزى خود، ورود فلسفه يونان را به جهان اسلام خوشامد گفتند و بلكه خود به پيشواز آن شتافتند; زيرا هنگام بحث و گفت و گو با مخالفان، به اين نتيجه رسيدند كه براى غلبه بر حريفان، راهى جز مجهزشدن به سلاح آنان نيست. اساساً كدام مكتب فكرى را مى توان سراغ گرفت كه با بى اعتنايى كامل به دستاورد فرهنگى پيشينيان، سيرى تكاملى آغاز كرده و قافله انديشه بشرى را اندكى به جلو رانده باشد؟ به هر حال، ضرورت داد و ستد فرهنگى بين مكتب هاى فكرى گوناگون و نيز اثرپذيرى معتزله از فرهنگ يونان انكارناپذير است، اما آنچه معتزله را به سوى فلسفه كشاند «خردگرايى» آنان بود، نه آن كه خردگرايى فراورده گرايش ايشان به فلسفه يونان باشد.

ما اينك در پى آن نيستيم كه مقدار نفوذ فلسفه يونان در انديشه اعتزالى را مورد كند و كاو قرار دهيم و موارد و مواضع اين اثرپذيرى را برشماريم، تنها اين نكته قابل ذكر است كه متهم ساختن آنان به پيروى كوركورانه از فلسفه يونان و يا همرتبه قلمداد كردن فيلسوفان و پيامبران،[٢٧] دور از انصاف است. شواهد تاريخى نشان مى دهد كه معتزله گاه با معيار عقل خويش، سخن يك عرب جاهلى را بر نظر ارسطو ترجيح مى دادند[٢٨] و گاه انگيزه آنان از مطالعه كتب يونانيان چيزى جز نقد آن ها نبود; چنان كه روزى جعفر برمكى، در مجلسى كه نظّام معتزلى نيز حضور داشت، سخن از ارسطو به ميان آورد. نظّام گفت: «كتابى در ردّ او نگاشته ام». جعفر پرسيد: «چگونه چنين چيزى ممكن است، در حالى كه تو توانايى خواندن كتاب هاى او را ندارى؟» نظّام براى آن كه شدت تسلط خود را بر كتاب ارسطو نشان دهد، چنين پاسخ داد: «چگونه برايت بخوانم; از اول به آخر يا از آخر به اول؟» سپس جمله به جمله سخنان ارسطو را خواند و به نقد آن پرداخت.[٢٩]

٣. تعاليم اصيل اسلامى

در ميان عوامل گوناگونى كه در پيدايش و گسترش خردگرايى معتزله مؤثر بوده اند، مهم ترين عامل تعاليم اصيل اسلامى است. علاوه بر اين كه قرآن كريم و سنّت نبوى به تفكر عقلانى بهاى فراوان داده اند، آنچه سنگ بناى انديشه اعتزالى به شمار مى آيد، خطبه هاى حضرت على(عليه السلام) درباره عدل و توحيد است. تفسير دقيق «توحيد» به گونه اى كه حتى صفات زايد بر ذات را برنتابد، پذيرش حسن و قبح ذاتى افعال، دفاع از اختيار و آزادى انسان در كردار خويش و ده ها مسأله از اين دست، كه عقل گرايان معتزلى را از ظاهرگرايان و نص گرايان ممتاز مى سازد، ريشه در سخنان اميرالمؤمنين(عليه السلام) دارد. پيشواى معتزله، واصل بن عطا، از شاگردان باواسطه آن حضرت است و بزرگان معتزله، خود، به تغذيه فكرى از اين منبع سرشار علوم الهى اعتراف دارند. ابن ابى الحديد معتزلى در اين زمينه مى گويد:

«معتزله، كه اهل توحيد و عدل و صاحبان انديشه اند و مردمان ديگر، علم ]كلام[ الهى را از ايشان فراگرفته اند، از شاگردان و ياران على ـ عليه السلام ـ به شمار مى آيند; زيرا پيشواى آنان، واصل بن عطا، نزد ابوهاشم، فرزند محمد بن حنفيه، شاگردى كرده است و ابوهاشم نيز شاگرد پدرش بوده و پدرش دست پرورده على(عليه السلام)است.»[٣٠]

گفتنى است كه معتزله به سبب دورى از معادن حكمت الهى و محروميت از نور ولايت اهل بيت(عليهم السلام)چنان كه شايسته است از منبع سرشار علوى بهره نبردند. آثار و تبعات اين محروميت را در مسائل فراوانى مى توان مشاهده كرد. براى مثال، در مسأله جبر و اختيار، به حقيقت امر بين الامرين دست نيافتند و براى رهايى از پيامدهاى ناگوار «جبر» به ورطه زيان بار «تفويض» درغلتيدند. آنان با انكار جبر، به گونه شايسته اى از عدل الهى جانب دارى نمودند، اما با گرايش به تفويض،دست خداوندراازآفرينش اعمال آدمى كوتاه پنداشتند و قدرت و سلطنت او را محدود ساختند.[٣١]

با اين وجود، نمى توان از خدمات فراوان و قابل تقدير معتزله به جامعه اسلامى چشم پوشيد; زيرا اين جنبش زمانى پديد آمد كه جامعه نوپاى اسلامى بيش از هر زمان ديگرى نيازمند دفاع عقلانى بود. ترجمه كتاب هاى فيلسوفان يونان و هند و ايران از يك سو و راه يابى بسيارى از غيرمسلمانان به دربار خلفاى اسلامى و آزادى يهوديان و مسيحيان و مجوسيان در ترويج افكار انحرافى خويش از سوى ديگر، همچنين فتوحات اسلامى و ارتباط تنگاتنگ مسلمانان با فرهنگ هاى گوناگون و از همه مهم تر، محروم ماندن جامعه اسلامى از علوم اهل بيت(عليهم السلام) و جلوگيرى حاكمان اموى و عباسى از نشر معارف اصيل اسلامى توسط امامان و وارثان راستين پيامبر(صلى الله عليه وآله)، همگى از نياز شديد جامعه اسلامى به گروهى همچون معتزله حكايت داشت. و به راستى كه تفكر اعتزالى «خوش درخشيد، ولى دولت مستعجل بود.»

معتزله; خردگرايان افراطى يا معتدل؟

اصل اساسى مكتب اعتزال، كه مورّخان و محققان پس از آنان هيچ گاه از نقل آن احساس خستگى نكردند، در اين جمله معروف آمده است: «المعارفُ كلّها معقولة بالعقلِ، واجبة بنظر العقل; و شكر المنعم واجب قبل ورود السمع; والحُسن و القُبح صفتانِ ذاتيّتان للَحسنِ و القبيحِ»;[٣٢] تمامى معارف در حيطه درك عقل قرار دارند و وجوب خود را از عقل مى گيرند. از اين رو، شكر منعم پيش از آن كه فرمانى از شرع وارد شود، واجب است و نيكى و بدى در ذات اشياى نيك و بد ريشه دارد.

نگرش منصفانه به ديدگاه معتزله نسبت به عقل و جايگاه آن در معارف اسلامى، ما را به حقايق ذيل رهنمون مى گردد:

١. تأكيد آنان بر عقل، به حوزه اعتقادات منحصر بوده و در زمينه احكام و فروع دين، هر چند عقل را يكى از منابع استنباط به حساب مى آوردند، اما چنان نبود كه هر امر دور از دسترس عقل را نپذيرفته، به منابع ديگر استنباط (كتاب و سنّت و اجماع) بى اعتنا باشند.[٣٣] براى مثال، شيوه وضو و غسل، تعداد ركعات نماز، اوقات ويژه عبادت و صدها مورد ديگر، كه امورى فوق عقلند، بى شك مورد پذيرش معتزليان بود و آنان همانند ساير مسلمانان، اين احكام را در زندگى عملى خويش پياده مى كردند; چنان كه ابوهاشم جبّائى (١٧٧ ـ ٣٢١ هـ.ق)، يكى از پيشوايان معتزله، پس از آن كه گفتوگويى طولانى بر سر مسأله «نماز در مكان غصبى» بين او و ابوالحسن كرخى واقع شد، نقش عقل در استنباط احكام فقهى را با اين سخن خويش نشان داد: «]با توجه به اين كه در اين مسأله، دليلى از كتاب و سنّت نداريم[ اگر ادعاى اجماع نمايى،سكوت كرده ]چون وچرانخواهم نمود[; در غيراين صورت،بحث عقلى حكم مسأله راروشن خواهدساخت.»[٣٤]

آنچه گذشت نشان مى دهد اين گفته اقبال لاهورى، كه «معتزليان به دين تنها همچون مجموعه اى از معتقدات مى نگريستند ... و دين را تنها دستگاهى از تصورات منطقى مى دانستند»[٣٥]، نمى تواند سخن تام و كاملى باشد.

در امور اعتقادى نيز معتزله همچون ديگر فرقه هاى مسلمان، بسيارى از باورهاى دينى را از راه نقل صحيح و معتبر به دست مى آوردند و ناتوانى عقل از راه يابى به قلمرو آن ها را دليل بر انكار قرار نمى دانند; چنان كه قاضى عبدالجبار معتزلى (متوفاى ٤١٥ هـ. ق) درباره چگونگى پرسش و عذاب قبر مى گويد: «فاِنّ ذلكَ مِمّا لايهتدى اليه مِن جهة العقلِ، و اِنّما الطريقُ اليه السَّمع»;[٣٦]

تنها راه دست يابى به اين امور نقل است و عقل راهى به آن ها ندارد.

٢. معتزله با اصالت دادن به عقل، در پى آن نبودند كه ساير منابع دينى را از اعتبار و حجّيت بيندازند. از نظر آنان، خيمه دين داراى چهار پايه اساسى است: كتاب، سنّت، اجماع و عقل. اهميّت عقل در اين است كه نه تنها خود از منابع دين به شمار مى رود، بلكه براى فهم ساير منابع نيز به آن نيازمنديم; يعنى براى دست يابى به معارف دين از آيات و روايات، چاره اى جز به كارگيرى نيروى انديشه نيست. بنابراين، از ديدگاه معتزله، عقل به لحاظ رتبه بر شرع تقدّم دارد، نه از حيث شرافت; براى فهم كتاب و سنّت، بيش از هر چيز، به عقل نيازمنديم، اما چنان نيست كه ارزش و منزلت عقل والاتر از جايگاه قرآن و روايات باشد.

٣. در بسيارى از امورى كه گواه عقل گرايى معتزله به شمار آمده است، نشانه اى از افراط به چشم نمى خورد. براى نمونه، معتزله رواياتى را كه بر «ديده شدن خداوند در روز قيامت» دلالت دارند، بى اساس مى دانند.[٣٧] انكار اين گونه روايات بر ظاهرگرايان و اهل حديث گران آمده و از اين رو، معتزله را به مقدّم داشتن عقل بر شرع متهم نمودند. اما انصاف اين است كه علاوه بر عقل سليم، خود قرآن كريم بر درستى ديدگاه معتزله در اين زمينه گواهى مى دهد; آن جا كه مى فرمايد: «لاتدرك الابصاروهويدرك الابصار». (انعام: ١٠٣)

همچنين به عقيده معتزله، انسان ها توان ديدن جنيان را ندارند.[٣٨] اين نكته نيز نمونه اى از عقل گرايى معتزله قلمداد شده است، در حالى كه اين مطلب ـ درست يا نادرست ـ حاصل برداشت آنان از آيه ٢٧ سوره اعراف است.

از همه مهم تر، مسأله حسن و قبح عقلى است. به اعتقاد ما، كسانى كه معتزله را به دليل جانب دارى از حسن و قبح ذاتى افعال، عقل گرايان افراطى مى خوانند، خود، به دام تفريط غلتيده اند; زيرا با انكار اين مسأله، نه تنها عقل، بلكه شرع نيز اعتبار و منزلت خويش را از دست خواهد داد.

افزون بر اين، بسيارى از آراءو ديدگاه هايى كه به معتزله نسبت داده شده دور از انصاف بوده، افترايى بيش نيست. براى مثال، برخى ازخاورشناسان برآنند كه معتزله دين را تنها براى توده مردم الزامى دانسته، فرهيختگان و خردمندان را بى نياز از آن مى شمردند.[٣٩] چنين سخنانى حكايت از عمق ستم هايى دارد كه بر اين گروه رفته است.

علل انحطاط معتزله

در تحليل دلايل و علل انحطاط و سقوط تفكر اعتزالى، در سخنان فراوانى گفته شده است. به نظر مى رسد كه عوامل چندى در انقراض اين فرقه، كه روزگارى در كمال عزت، بخش وسيعى از فضاى فكرى جامعه اسلامى را به خود اختصاص داده بود، نقش داشته اند كه بيش تر آن ها به گونه اى با عقل گرايى معتزله در ارتباط است. در اين جا به برخى از اين عوامل اشاره مى شود.

١. انتقاد از صحابه

يكى از پيامدهاى خردگرايى معتزله رد و انكار رواياتى بود كه به هيچ روى تاب توجيه عقلانى نداشتند. براى مثال، احاديثى كه بر جسم بودن خداوند مهر تأييد مى زدند، به همراه راويان آن ها، كه گاه از صحابه و تابعان بودند، مورد انتقاد قرار مى گرفتند. معتزله در اين داورى ها كار را بدان جا رساندند كه حتى از برملاكردن تناقضات سخنان خليفه اول نيز خوددارى نمىورزيدند.[٤٠] روشن است كه اين گونه نقّادى ها درباره صحابه پيامبر نمى توانست مورد پذيرش اهل سنّت قرار گيرد.[٤١]

٢. افراط در عقل گرايى و تأويل متون دينى

مخالفان معتزله همواره آنان را «پيروان شريعت عقل» مى خواندند،[٤٢] هر چند بسيارى از شواهدى كه در اين باره اقامه مى كنند، از اثبات مقصودشان ناتوان است. با وجود اين، مى توان گفت: به تدريج، برخى از معتزليان راه افراط در پيش گرفته، از مسير صحيح عقلانى منحرف شدند. از اين رو، نه تنها گزاره هاى خردستيز، بلكه بسيارى از آموزه هاى خردگريز را نيز انكار نمودند[٤٣] و يا براى هماهنگ كردن آن ها با عقل، به تأويل هايى دور از ذهن دست زدند. اين گونه افراط ها بزرگ ترين حربه را براى سركوبى آنان به دست مخالفان داد. دشمنان تفكر عقل معتزله با دستاويز قرار دادن اين سخنان، معتزليان را مخالف كتاب و سنّت معرفى كرده، چهره مخدوشى از آنان در جامعه ترسيم كردند. عامه مردم نيز براى حفظ دين و اعتقادات دينى خويش، اندك اندك از آنان فاصله گرفته، به مخالفان تفكر عقلى گرويدند.

٣. عوام پسندى انديشه هاى مخالف

جنبش اعتزال در واقع يك جريان روشن فكرى و مربوط به خواص جامعه اهل سنّت به شمار مى آيد. از اين رو، معتزليان نتوانستند نفوذ چندانى در توده مردم داشته باشند. در جامعه اى كه افراد آن از رشد عقلى كافى برخوردار نباشند، پذيرش اين نكته كه «آنچه آن خسرو كند شيرين بود» بسيار آسان تر است از اين كه زشتى و زيبايى و شيرينى و تلخى كارها را ذاتى آن ها بدانند و خداوند را ملتزم به انجام كارهاى نيك بشمارند.[٤٤]

افزون بر اين، برخى از ديدگاه هاى اهل حديث با عواطف و اميال مردم سازگارى بيش ترى داشت. معتزله شفاعت را ويژه صالحان و وسيله اى براى ترفيع درجه آنان مى پنداشتند، اما اهل حديث آن را دربرگيرنده تمامى گناه كاران مسلمان مى شمردند. همچنين اهل حديث جاودانگى در دوزخ را مخصوص كافران مى دانستند، در حالى كه معتزله مسلمانى را كه گناه كبيره انجام دهد و بدون توبه بميرد نيز در اين حكم شريك مى شمردند. مقايسه اين آراء عامه پسندى ديدگاه هاى اهل حديث را نمايان مى سازد.[٤٥]

٤. تفتيش عقايد

يكى ديگر از اسباب سقوط معتزله را ناديده گرفتن اصول عقلانى خويش دانسته اند. آنان كه بر اراده و اختيار آدمى تأكيد داشتند و از آزادى انديشه حمايت مى كردند آن گاه كه در جلب حمايت برخى از حاكمان عباسى توفيق يافتند، تعاليم بنيادى خود را ناديده گرفته،[٤٦] با زور و زندان در تحميل آراء خويش بر مخالفان كوشيدند.[٤٧] آنان در مسأله «مخلوق بودن قرآن» با برپاداشتن دادگاه هاى تفتيش عقايد و نواختن تازيانه بر دگرانديشان، در واقع، بزرگ ترين ضربه را بر پيكر خويش وارد آوردند. از سوى ديگر، مقاومت سرسختانه احمد بن حنبل در برابر فشارهاى معتزليان از او چهره قهرمانى شكست ناپذير در عرصه دين و اعتقاد ترسيم نمود و راه را براى رواج افكار وى در جامعه هموار ساخت. بدين سان، معتزله نظامى را كه در طول بيش از يك قرن تلاش فكرى، پايه گذارى كرده بودند، در خلال چند سال، به دست خود ويران نمودند و از آن پس، هر چند كه گاه شخصيت هاى بزرگى همچون قاضى عبدالجبار، (متوفاى ٤١٥ هـ. ق) در تجديد بناى اين مكتب همت گماشتند، اما هيچ گاه آن مجد و عظمت اوليه به دست نيامد.

پيامد زوال تفكر اعتزالى

با انحطاط انديشه معتزلى، جمود و نص گرايى در دنياى اهل تسنّن بيش از پيش فراگير شد و علاوه بر اهل حديث و حنابله، گروه هايى همچون «كراميه» ـ پيروان محمد بن كرام سجستانى (متوفاى ٢٥٦ هـ. ق) ـ و «ظاهريه» ـ طرفداران داود بن على اصفهانى (متوفاى ٢٧٠ هـ. ق) ـ در برابر عقل گرايى معتزله موضع گرفتند و به ترويج ظاهرگرايى پرداختند.[٤٨]

با ظهور اشعرى (متوفاى ٣٣٠ ق)، هر چند راه ميانه اى ايجاد شد و انديشه عقلانى اندكى از مجد و عظمت گذشته خويش را باز يافت، اما بسيارى از انديشمندان معاصر پيوسته در آرزوى تجديد حيات انديشه معتزلى، كه به گمان آنان از بلاد اهل سنّت رخت بر بسته و در جوامع شيعى سكنا گزيده است،[٤٩] به سر برده، از زوال اين مكتب فكرى تأسف مى خورند. احمد امين، نويسنده و محقق مشهور مصرى، اندوه و تأسف شديد خود را از افول انديشه معتزلى اين گونه ابراز مى دارد: «اِنّ مِن اكبرِ مصائبِ المسلمينَ موتَ المعتزلةِ و على انفسهِم جَنوا»;[٥٠] زوال معتزله يكى از بزرگ ترين مصيبت هاى مسلمانان است و با اين كار، خود بر خويش ستم نمودند.


  • پى نوشت ها

    [١]ـ ر. ك. به: م. م. شريف، تاريخ فلسفه در جهان اسلام، ترجمه: زير نظر نصرالله پور جوادى، تهران، نشر دانشگاهى، ١٣٦٢، ج ١، ص ٣١٥ ـ ٣١٦ / هانرى كربن، تاريخ فلسفه اسلامى، ترجمه اسدالله مبشّرى، چاپ سوم، تهران، اميركبير، ١٣٦١، ص ١٦٩ ـ ١٧٠ / جان ناس، تاريخ جامع اديان، ترجمه على اصغر حكمت، چ نهم،تهران،شركت انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٧٧، ص ٧٥٠

    [٢]ـ غلامحسين ابراهيمى دنيانى، ماجراى فكر فلسفى در جهان اسلام، تهران، طرح نو، ١٣٧٦، ص ٧٥ ـ ٧٦

    [٣]ـ احمد امين مصرى در اين باره مى گويد: «فى رأيى أن من اكبر مصائب المسلمينَ موتُ المعتزلة» (احمد امين، ضحى الاسلام، بيروت، دارالكتاب العربى، بى تا، ج ٣، ص ٢٠٧)

    [٤]ـ ر. ك. به: همان، ج ٣

    [٥]ـ ر.ك.به: محمدرشيدرضا،تفسيرالمنار، چ دوم، مصر، دارالمنار، ١٣٧٦ ق.،ج ٩، ص٢٢٧ (ذيل تفسير آيه ١٥٦ از سوره اعراف).

    [٦]ـ ر.ك.به: احمدبن يحيى بن المرتضى، طبقات المعتزله، ص ٥ ـ ١٥

    [٧]ـ محمد بن عبدالكريم شهرستانى، الملل و النحل، چاپ سوم، قم، منشورات الشريف الرضى، ١٣٦٧ ش.، ج ١، ص ٥٢

    [٨] و[٩]و[١٠]ـ عوّاد بن عبدالله المعتق، المعتزلة و اصولهم الخمسة و موقف اهل السنة منها،چاپ سوم،رياض،مكتبة الرشد، ١٤١٧ق.، ص ٣٥/ ص ٣٥ / ص ٣٧

    [١١]ـ جعفر سبحانى، الالهيات، چاپ چهارم، قم، المركز العالمى للدراسات الاسلامية، ١٤١٣ ق.، ج ٣، ص ١٠٢ به نقل از: احمد بن على المقريزى، الخطط المقريزية، لبنان، دارالعرفان، ١٩٩٥ م.

    [١٢]ـ تاريخ فلسفه در جهان اسلام، ص ١١٧

    [١٣]ـ ر. ك. به: الخطط المقريزية، ج ٣، ص ٣٧١ / انطونيوس نجيب (المشرف على الترجمه)، معجم اللاهوت الكتابى، چاپ سوم، بيروت، دارالمشرق، ١٩٩١ م. / قاموس كتاب مقدس، ص ٦٥١ / موسوعة الكتاب المقدس، ص ؟

    [١٤]ـ ر. ك. به: احمد امين، فجرالاسلام، چاپ يازدهم، بيروت، دارالكتاب العربى، ١٩٧٥ م. ص ٢٨٩ / محمد ابوزهره، تاريخ المذاهب الاسلامية، قاهره، دارالفكر العربى، بى تا، ص ١١٩. گفتنى است نويسنده كتاب فجرالاسلام پس از چاپ اول كتاب، از اين نظريه عدول كرده است.

    [١٥]ـ طبقات المعتزلة، ص ٥٠

    [١٦]ـ ر. ك. به: رسائل الجاحظ، ج ٣، صص ٣٠٣ ـ ٣٥١

    [١٧]ـ تاريخ المذاهب الاسلامية، ص ١٤٩

    [١٨]ـ محمد بن يعقوب كلينى، الكافى، بيروت، دارالتعاريف للمطبوعات، ١٤١١.، ج ١، ص ١٥٥ (كتاب «التوحيد»، باب الجبر و القدر، حديث ١)

    [١٩]ـ عبدالرحمن بدوى، تاريخ انديشه هاى كلامى در اسلام، ترجمه حسين صابرى، مشهد، بنياد پژوهش هاى اسلامى، ١٣٧٤، ج ١، ص ١٣١ ـ ١٣٢

    [٢٠]ـ طبقات المعتزلة، ص ١١; در همين كتاب، از خليفه اول و سوم، عبدالله بن مسعود، عبدالله بن عمر، ابن عباس و ابىّ بن كعب نيز سخنانى نقل گرديده كه در آن ها، به صراحت از آزادى و اختيار انسان دفاع شده است.

    [٢١]ـ تاريخ فلسفه در جهان اسلام، قسمت توضيحات، ص ٧٧

    [٢٢]ـ طبقات المعتزلة، ص ٣٤

    [٢٣]ـ ر. ك. به: الخطط المقريزية، ج ٣، ص ٣٧١

    [٢٤]ـ تاريج جامع اديان، ص ٥٤٩ ـ ٥٥٠

    [٢٥]ـ[٢٦]ـ قاموس كتاب مقدس، ص ٦٥٣/ص ٥٥٢

    [٢٧]ـ المعتزله و اصولهم الخمسةوموقف اهل السّنة منها،ص٥٠

    [٢٨]ـ جعفر سبحانى، بحوث فى الملل و النحل، چاپ سوم، قم، لجنة ادارة الحوزة العلمية، ١٤١٠ ق.، ج ٣، ص ١٥٢

    [٢٩]ـ طبقات المعتزله، ص ٥٠

    [٣٠]ـ نهج البلاغه، شرح ابن ابى الحديد، قم، مكتبة آية الله المرعشى النجفى، ١٤٠٤ ق.، ج ١، ص ١٧

    [٣١]ـ امام رضا(عليه السلام) در اين باره مى فرمايند: «ارادوا أن يصفوا اللّه عزوجل بعدله فأخرجوه مِن قدرته و سلطانه.» (محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، چاپ سوم، بيروت، دارالحياء التراث العربى، ١٤٠٣ ق.، ج ٥، ص ٥٤)

    [٣٢]ـ الملل و النحل، ج ١، ص ٤٨

    [٣٣]ـ ر. ك. به: قاضى عبدالجبار الاسدآبادى، شرح الاصول الخمسة، چاپ دوم، قاهره، مكتبة وهبة، ١٤٠٨ ق.، ص ٨٨ / فلسفة الشريعه، ص ٢٧٥ ـ ٢٧٧ / فاطمه اسماعيل محمداسماعيل / القرآن و النظر العقلى، امريكا، المعهد العالمى للفكر الاسلامى، ١٩٩٣ م. ص ٢٥٧

    [٣٤]ـ طبقات المعتزله، ص ٩٤ ـ ٩٥

    [٣٥]ـ[٣٦]ـ محمد اقبال لاهورى، احياى فكر دينى در اسلام، ترجمه احمد آرام، تهران، كانون پژوهش هاى اسلامى، بى تا، مقاله «معرفت و تجربه دينى»، ص ٧ ـ ٨

    [٣٧]ـ شرح الاصول الخمسة، ص ٢٦٨ ـ ٢٧٠ و نيز ر. ك. به: ضحى الاسلام، ج ٣، ص ٨٦

    [٣٨]ـ محمدبن عمر زمخشرى. الكشاف، چاپ دوم، بيروت، دارالكتاب العربى، ١٤٠٧ ق،ج٢،ص ٩٨(درتفسيرآيه٢٧سوره اعراف)

    [٣٩]ـ تاريخ فلسفه اسلامى، ص ١٦٩ ـ ١٧٠

    [٤٠]ـ ضحى الاسلام، ج ٢، ص ٨٨ ـ ٨٩

    [٤١]ـ بحوث فى الملل و النحل، ج ٣، ص ٤٠٢ ـ ٤٠٣

    [٤٢]ـ ر. ك. به: الملل و النحل، ج ١، ص ٧٤. برخى از نص گرايان معاصر پا را فراتر نهاده، به طور كلى، هرگونه عقل گرايى در دين را برابر با روى گردانى از عبادت خدا و سجده در پيشگاه عقل دانسته اند. (ر. ك. به: عبدالحكيم محمود، الاسلام و العقل، چاپ سوم، قاهره، دارالمعارف، بى تا، ص ٥٤٠.)

    [٤٣]ـ ر. ك. به: مرتضى مطهرى، تعليم و تربيت در اسلام، چاپ شانزدهم، تهران، صدرا، ١٣٦٨، ص ٣١٢ ـ ٣١٣ و بديع الزمان فروزانفر، شرح مثنوى شريف، چاپ پنجم، تهران، زوّار، ١٣٧١، ج ٣، ص ٨٦٥

    [٤٤]ـ برداشت هاى نادرستى كه از تعبير «وجوب على الله» شده است، از اين تلقّى عاميانه حكايت دارد كه گويا لازمه پذيرش حسن و قبح ذاتى افعال حكم رانى عقل بر خداوند است.

    [٤٥]ـ بحوث فى الملل و النحل، ج ٣، ص ٤٠٤

    [٤٦]ـ گفتنى است كه دراين جامغالطه اى صورت گرفته است;زيراميان اختيار وآزادى تكوينى انسان، با آزادى تشريعى ملازمه اى نيست.

    [٤٧]ـ فجرالاسلام، ص ٣٠١ / زهدى جارالله، المعتزلة، چاپ ششم، بيروت، المؤوسسة العربية للدراسات و النشر، ١٤١٠ ق.، ص ٢٦٠

    [٤٨]ـ المعتزلة، ص ٢٦١ ـ ٢٦٢

    [٤٩]ـ همان، ص ٢٧٢. گفتنى است ـ چنان كه گذشت ـ معتزله خود را وامدار انديشه علوى مى دانند. از اين رو، بر خلاف تصور اين نويسنده، چنين نيست كه شيعه وارث تفكر اعتزالى باشد، بلكه خود مستقيماً و پيش تروبيش ترازمعتزله ازاين منبع فكرى بهره مند بوده است.

    [٥٠]ـ ضحى الاسلام، ج ٣، ص ٢٠٧