نشریه معرفت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٥ - ميزگرد فلسفه دين
در گفتوگو با حجج اسلام والمسلمين آقايان:
دكتر على مصباح، دكتر ابوالفضل ساجدى و دكتر محمد فنايى اشكورى
معرفت: لطفاً به عنوان اولين سؤال بفرماييد در عصر حاضر مهم ترين و برجسته ترين مباحث مطرح شده در فلسفه دين كدامند؟
دكتر فنايى اشكورى: بسم الله الرحمن الرحيم. پيش از اين كه به مباحث مهم فلسفه دين اشاره نمايم، لازم مى دانم توضيح كوتاهى درباره معناى فلسفه دين و جايگاه آن بدهم. فلسفه دين، همان طور كه از نامش پيداست، تفكر فلسفى است درباره دين; يعنى موضوع اين حوزه از تفكر، دين است و نحوه تفكر و مطالعه، فلسفى و عقلى است. فلسفه دين، در حقيقت يك نوع مطالعه برون دينى در دين است كه با مطالعه كلامى دين متمايز است. به طور كلى، سه نوع بحث در مباحث فلسفه دين مطرح مى شود: يك دسته از مباحث، تحليل مفاهيم دينى است كه در حقيقت بحثى تصورى است; مثلاً، بحث از معناى خدا در اديان گوناگون و اين كه آيا خدا يك موجود شخصى است يا موجودى است كه فرديت و تشخّص ندارد و يا داراى يك شكل عامّ است ـ آن طور كه در پنتئيسم (Pantheism) بحث مى شود ـ و مباحثى مانند آن. دسته ديگر از مباحث، تبيين باورهاى دينى است; يعنى بحث از اين كه آيا باورهاى دينى پشتوانه استدلالى دارند يا خير؟ در حقيقت، بحث از صدق و كذب و ميزان اعتبار باورهاى دينى است; مانند بحث از ادلّه وجود خدا كه حجم وسيعى از فلسفه دين را به خود اختصاص داده است. دسته سوم از مباحث فلسفه دين، بحث هاى طبقه دوم است; براى مثال، بحث هاى معرفت شناسى درباره دين، در اين دسته جاى مى گيرند. اين گونه مباحث، نه تحليل مفاهيم دينى است و نه اثبات و نفى معتقدات دينى، بلكه خودِ معرفت دينى را به عنوان يك معرفت مورد مطالعه قرار مى دهد، مانند مباحث مربوط به زبان دين، رابطه عقل و وحى يا علم و دين و تجربه دينى. همه اين مباحث، اجزاى فلسفه دين هستند و معمولاً متون فلسفه دين تمام اين سه بخش را در برمى گيرد. البته بسته به ذوق و علاقه نويسنده، ممكن است روى يك قسمت تأكيد بيش ترى گردد. برخى از مباحث ممكن است در يك دوره اى نسبت به دوره اى ديگر رايج تر باشند، ولى همه آن ها از اهميت برخوردارند.
معرفت: جناب آقاى دكتر ساجدى! اگر شما تكمله اى بر اين بحث داريد بفرماييد.
دكتر ساجدى: بسم الله الرحمن الرحيم. در واقع، از آن جا كه فلسفه دين بنابر تعريف مشهور آن، عبارت است از تفكر فلسفى درباره دين و مسائل و مبانى دين و در نتيجه ممكن است به تبع و تغييراتى كه در روند مباحث فلسفى در جامعه علمى حاكم مى گردد، ما شاهد تأثيراتى در روند مباحث فلسفه دين باشيم. به عنوان مثال، پوزيتويسم در اوايل قرن بيستم، تأثير عمده اى بر پاره اى از مباحث فلسفه دين و امكان سخن گفتن از خدا و معنادارى قضاياى دينى گذاشت. پوزيتويست هاى منطقى خود را ادامه دهنده راه يك سنت اصالت تجربه قرن نوزده وينى، كه خود ارتباط نزديكى با اصالت تجربه بريتانيايى داشته و اوج آن را در ديدگاه هاى علم گرايانه و ضد متافيزيكى ارنست ماخ مى توان مشاهده كرد، مى دانستند. آن قدر نقش پوزيتويسم در مباحث فلسفه دين اهميت پيدا مى كند كه اسمارت (Smart)، يكى از برجسته ترين دين شناسان دوران حاضر است، به اين نكته اشاره مى كند و وى مى گويد: شايد بتوان گفت مهم ترين كتاب پس از جنگ جهانى دوم كتاب (Essays in philosophical Theology) (مقالات جديد در كلام فلسفى) در حوزه فلسفه دين مى باشد. اين كتاب با طرح مسأله معنادارىِ گزاره هاى دينى و امكان اثبات كردن آن ها و ارائه معيارى خاص، مباحث فلسفه دين را تحت تأثير شديد خود قرار داد. پس از ردّ نظريه پوزيتويسم، ويتگنشتاين و پيروان او تغييراتى در اين ديدگاه انجام دادند ولى هنوز كماكان اين موضوع از مباحث مهم در فلسفه دين به شمار مى رود. امروزه يكى از مباحثى كه در فلسفه دين رونق زيادى پيدا كرده است، مسأله توجيه پذيرى عقلانى باورهاى دينى است.
معرفت: آيا در بين كشورهاى اسلامى هم اين بحث مطرح است؟
دكتر ساجدى: با توجه به ارتباطات وسيع و آسان شده فرهنگى ميان كشورها و فرهنگ هاى مختلف و كثرت ترجمه ها، اين مباحث به كشورهاى اسلامى نيز سرايت نموده است.
معرفت: جناب آقاى دكتر مصباح! نظر شما در مورد مهم ترين مباحث مطرح در فلسفه دين چيست؟
دكتر مصباح: بسم الله الرحمن الرحيم. آن گونه كه مورخان فلسفه مى گويند، فلسفه دين يك اصطلاح عام دارد و يك اصطلاح خاص. فلسفه دين در اصطلاح عامّ، معادل كلام فلسفى است; يعنى تلاش عقلانى براى تبيين، توجيه، اثبات و دفاع از مفاهيم و آموزه هاى دينى. اين مسأله به خصوص در مسيحيت و در درجه بعد، در ساير اديان ابراهيمى، يعنى اسلام و يهوديت مطرح است. دليل آن هم اين است كه بسيارى از اديان شرقى مانند بوديسم و هندوئيسم ادعاى تبييين جهان را ندارند و بيش تر دربردارنده يك سرى دستورالعمل هاى اخلاقى و آداب و رسوم مذهبى مى باشند. اما اصطلاح خاص فلسفه دين، اصطلاح جديدى است در مقابل كلام طبيعى يا (Natural Theology) كه تقريباً از اواخر قرن هجده ميلادى مطرح شده است. در كلام طبيعى سعى بر اين بود كه عقايد دينى به وسيله روش ها و اطلاعاتى كه از طريق حسّ و عقل در اختيار همه است اثبات شود. از اين رو، آن ها مسائلى را كه نياز بود از راه وحى يا شهود اثبات شود نمى پذيرفتند و عمدتاً محور اثبات وجود خدا و مسأله شرور متمركز شده بودند. پس از اين كه هيوم كتاب (Dialogues Concerning Natural Religion) را نوشت و به نقد استدلالات و مباحث كلام طبيعى پرداخت و نيز هگل (١٧٧٠ـ ١٨٣١) فلسفه هاى مضاف مانند فلسفه هنر، فلسفه تاريخ، فلسفه ذهن و فلسفه دين را مطرح كرد، الگوى جديدى براى مباحث فلسفى مربوط به دين شكل گرفت.
در فلسفه دين به اصطلاح خاص آن، كه در كنار فلسفه هاى مضاف ديگر قرار مى گيرد، به مباحث و اصول كلّى مربوط به همه اديان و آنچه كه جوهر دين را تشكيل مى دهد پرداخته مى شود. يكى از اين اصول كلى، مفهوم خداست كه وجود و عدم اديان ابراهيمى وابسته به اين مفهوم است. يك سرى مباحث ديگرى پيرامون اين مسأله مطرح شد. از جمله اين كه آيا صحبت كردن درباره وجود و عدم خدا اصلاً معنا دارد يا نه؟ آيا توجيه پذير است يا نيست؟ پس از اين كه اثبات شد، مى توان درباره آن صحبت كرد، بحث بر سر اين بود كه آيا دليلى هم مى توان بر وجود خدا اقامه كرد يا خير؟ بحث بعدى پس از اثبات خدا اين بود كه خدا داراى چه صفاتى است؟ آنچه در اديان ابراهيمى مطرح بود، اين بود كه خداوند قادر مطلق، عالِم مطلق و خير مطلق است. بعضاً چنين به نظر مى آمد كه صفات خدا با مسأله شرور در جهان تناقض دارد. از اين رو، اين مسأله به يكى از مسائل مهم كلامى و فلسفه دين تبديل شد كه چگونه مى توان مسأله شرور را با صفات خداوند جمع كرد؟
دسته ديگر از مباحث فلسفه دين مربوط مى شود به روش دين شناسى كه مثلاً همان طور كه در فلسفه اقتصاد از روش تحقيق در اقتصاد بحث مى شود، در فلسفه دين هم از روش دين شناسى و تحقيق درباره دين سخن به ميان مى آيد.
دسته ديگر از مباحثى كه در فلسفه دينى مطرح است، به رابطه انسان با دين برمى گردد. شايد با توجه به اين كه پس از عصر نوزايى، انسان محورى و اومانيسم مطرح شد، دين را هم از همين زاويه مورد بررسى قرار دادند كه چون ما اصل و محور جهان هستيم، دين، قلمرو و فهم آن نيز از اين ديدگاه بايد مورد تحليل قرار گيرد. از اين رو، مباحثى همچون نياز بشر به دين، علّت و منشأ ديندارى مردم، و اين كه ما دين را چگونه بايد بفهميم، چه مسائلى در فهم ما از دين تأثير دارد و رابطه دين شناسى با ساير علوم و اطلاعات بشرى چيست، مطرح شد. شايد از اين زاويه بتوانيم مباحث فلسفه دين را به سه دسته تقسيم نماييم: دسته اول، مباحث مربوط به خداست كه محور اديان ابراهيمى است. دسته دوم، شامل مباحث مربوط به رابطه انسان با دين مى شود. دسته سوم، مباحث مربوط به خود دين شناسى مانند رابطه دين با اخلاق، علم، و عقل و نيز منشأ پيدايش دين، قلمرو دين و پلوراليسم دينى را در برمى گيرد.
معرفت: به نظر شما از بين اين مباحث، كدام يك بيش تر مورد توجه فيلسوفان دين است؟
دكتر مصباح: شايد در اين زمينه نتوان به طور مطلق سخن گفت; چون فلسفه دين رشته اى نيست كه فقط يك تفكر خاصى بر آن حاكم باشد، هر كسى بنا به مقتضيات فكرى و اجتماعى و علايق خود مباحثى را مطرح مى كند. ممكن است در يك جامعه اى، يا براى يك فيلسوف دين، يك سرى مباحث مهم تر باشد، حال آن كه در جامعه اى ديگر مباحث ديگرى اهميت بيش ترى داشته باشد. براى مثال، در جامعه خود ما مباحث مربوط به رابطه انسان با دين، مانند مسأله نياز بشر به دين، انتظار بشر از دين و كاركردهاى دين در رابطه با فرد و اجتماع فعلاً برجسته تر است، ولى لزوماً به اين معنا نيست كه در هر جا كه فلسفه دين مطرح است، همين مسائل مهم تر و برجسته تر باشد.
دكتر فنايى اشكورى: من مى خواهم در اين جا يك نكته اضافه كنم و آن اين كه در شناخت جايگاه فلسفه دين بسيار مهم است كه بدانيم خاستگاه فلسفه دين چيست. من فكر مى كنم فلسفه دينِ موجود حاصل برخورد مسيحيت و فلسفه سكولار غربى است; يعنى هر چند در مقام ادّعا و تعريف، مى گوييم فلسفه دين يك امر كلّى است و بايد نسبت آن به همه اديان يكسان باشد، ولى در واقع، وقتى به مباحث فلسفه دين و تاريخ آن مراجعه مى كنيم، مى بينيم كه فلسفه دينِ موجود نسبت مساوى با همه اديان ندارد. در حقيقت، فلسفه دين زمانى به وجود آمد كه باورهاى دينى مسيحيت از سوى برخى متفكران غربى مورد اشكال، سؤال و انتقاد قرار گرفت. از اين رو، بسيارى از مباحث آن قابل اطلاق بر ساير اديان نيست; يعنى ممكن است فلسفه دين در شكل موجودش براى مسيحيت اهميت بسيارى داشته باشد، ولى براى ما آن اهميت را نداشته باشد. براى مثال، مباحثى كه امروزه پيرامون مسأله ايمان در غرب مطرح است، لزوماً در اديان ديگر قابل طرح نيست; زيرا براساس ديدگاه مسيحيت، راه ايمان از راه تعقل جداست; يعنى برخلاف تصور و انتظار همگان كه ايمان بايد حاصل معرفت باشد، خود به مثابه روش معرفت است. يا دامنه وسيعى كه بحث «رابطه علم و دين» در غرب پيدا كرده است، دقيقاً به ديدگاه مسيحيت درباره علم و به تاريخ غرب درباره دين و علم برمى گردد. يا مثلاً قضيه پلوراليسم كه جزو مباحث جديد فلسفه دين است، خاستگاه اجتماعى اش مغرب زمين است; چون در جوامع غربى، تنوع فرهنگى و نژادى فراوان ممكن بود موجب برخورد و تعارض گردد، از اين رو، خردمندان آن جامعه به فكر راه حل افتادند و اين مباحث را طرح كردند. به طور طبيعى، شكل وارداتى مباحث هميشه شكل اصيل و ريشه اى آن مباحث نيست; يعنى بسيارى از مباحث ممكن است وارد جامعه اى بشود، ولى نياز آن جامعه نباشد. طرح اين گونه مباحث در آن جامعه، موجب دامن زدن به بحث هايى مى شود كه براى آن جامعه اولويت ندارد. صرف نظر از وجود نداشتن زمينه طرح اين گونه مباحث در جامعه، نبايد به فلسفه دين به شكل يك معرفت عينى كه نسبتش با همه اديان نسبت مساوى است نگريست.
دكتر ساجدى: تكمله اى كه به نظر مى رسد اين است كه جريانات فكرى حاكم بر جامعه، تأثير جدّى بر مباحث فلسفه دين مى گذارد. البته، بنده نيز بسان ساير دوستان كه اشاره فرمودند، با وجود پاره اى از مباحث و عناوين مشترك در كتاب هاى مختلفى كه تحت عنوان فلسفه دين در غرب به نگارش در آمده اند موافقم. لكن بر اين گمانم كه نمى توان امكان تأثير جريانات فكرى حاكم بر جامعه، بر پاره اى از مباحث دين و پيوستگى ميان اين دو را نيز ناديده گرفت، همان گونه كه در مورد جريان پوزيتويسم اشاره نمودم. بنابراين، فلسفه دين در تعريف غالبى آن، عبارت است از تفكر فلسفى درباره اصل دين و مسائل دينى، گرچه برخى از تعاريف ارائه شده در باب فلسفه دين، آن را به منزله دفاع عقلانى از اعتقادات دينى تلقى نموده است كه در اين صورت، فلسفه دين عهده دارنقش الهيات طبيعى (Natural Theology) خواهد بود. من در اين جا، تعريف اول را محور سخن قرار مى دهم. بر اين اساس، اگر وضعيت فكرى جامعه به سمتى حركت كند كه مثلاً بين داده هاى دينى و داده هاى علمى تعارض ديده شود. پاره اى از مباحث فلسفه دين تحت تأثير اين مسائل قرار مى گيرد و براى رفع تعارض نظرياتى ارائه مى شود. از سوى ديگر، امروزه بر خلاف گذشته ما زياد نمى توانيم در مقام تفكيك ميان منطقه هاى مختلف دنيا برآييم; امروزه به دليل پيوند و ارتباط بسيار نزديك بين كشورها، قطعاً شكل گيرى يك تفكر علمى در گوشه اى از جهان، جوامع ديگر را نيز تحت تأثير قرار خواهد داد.
دكتر فنايى اشكورى: در اين كه بسيارى از مباحث فلسفه دين بين اديان مختلف، مشترك است، ترديدى نيست، منتها يك وقت صحبت از اولويت مباحث است و يك وقت ـ به اصطلاح ـ فربهى و لاغرى مباحث; در يك جا ممكن است زمينه خوبى براى طرح و پرداختن به قضيه اى فراهم باشد و در جايى ديگر چنين نباشد. اگر به طور تاريخى به مسأله نگاه كنيم متوجه مى شويم كه بسيارى مباحث جارى فلسفه دين خاستگاه غربى دارند. البته اين سخن به معناى ناديده گرفتن اهميت اين گونه مباحث نيست، بلكه صحبت بر سر اين است كه بايد از بين اين مباحث، مسائلى را كه براى جامعه ما اولويت دارند انتخاب كنيم. از سوى ديگر، هيچ كتاب فلسفه دين نيست كه به همه مباحث فلسفه دين يك جا بپردازد; نظر به اولويت و اهميتى كه به مباحث مى دهند، آن ها را گزينش و تنظيم مى كنند.
چنان كه اشاره كردم نحوه برخورد فلسفه غرب با دين مسيحيت، در طرح اين مباحث دخالت دارد. براى مثال، در همين بحث معنادارى گزاره هاى دينى، پوزيتيويسم، كه خاستگاه آن غرب است، مى گويد قضيه اى معنادار است كه قابل آزمايش تجربى باشد، از اين رو، وقتى به مباحث دينى و كلامى مى پردازد، آن ها را معنادار نمى داند. ولى در نظام هاى فلسفى ديگر، از جمله در نظام فلسفى اسلام، كه معنادارى را اين گونه تفسير نمى كنند، زمينه اى براى طرح اين بحث نيست. بنابراين، توجه به خاستگاه هاى مختلف اين گونه مباحث به ما كمك مى كند تا ببينيم آيا آن ها كه مربوط به افكار و فرهنگ خاصى بوده اند، براى ما نيز مفيد و در اولويت مى باشند يا خير.
معرفت: تفاوت فلسفه دين با كلام و نيز نسبت آن ها با يكديگر چيست؟ در ضمن بفرماييد آيا كلام جديد ماهيت جداگانه اى از كلام قديم دارد يا خير؟
دكتر ساجدى: عنوان فلسفه دين، كه خاستگاه آن مغرب زمين است، عنوان نسبتاً جديدى است، گرچه موضوعات و عناوين مورد بحث در اين زمينه سابقه اى طولانى به قدمت ظهور فلسفه و دين دارد. از جمله تفاوت هايى كه بين فلسفه دين و كلام وجود دارد، همان تفاوت ميان فلسفه و كلام است. فيلسوف در مباحث هستى شناسى و يا انسان شناسى در مقام اثبات نظريه خاصى نيست بلكه درصدد كشف حقيقت است. حداقل بنا و ادعاى وى چنين است، اما متكلم درصدد اثبات عقايد خاص دينى است. در نتيجه، هيچ پيش فرضى را در نظر نمى گيرد و هيچ حداقل دينى را باور قطعى نمى انگارد; فيلسوف دين بدون در نظر گرفتن صحت عقايد دينى، به كنكاش خود مى پردازد. در حالى كه متكلم، در مقام تثبيت باورهاى دينى برمى آيد. تفاوت ديگر در ابزار مورد استفاده آن هاست. فيلسوف دين، از ابزار عقل بهره مى جويد، اما متكلم از داده هاى وحيانى نيز استفاده مى كند. فلسفه دين را نيز مى توان با مقايسه آن با ساير فلسفه هاى مضاف مانند فلسفه علم، فلسفه هنر، فلسفه سياست و فلسفه اخلاق شناخت. هر كدام در واقع، يكى از زيرمجموعه هاى مباحث فلسفى هستند و معمولاً دايرة المعارف ها و كتاب هاى مختلفى كه در باب فلسفه نوشته مى شود، يك بخش آن را به فلسفه دين اختصاص مى دهند. البته مباحثى كه در فلسفه دين مطرح مى شود تا حدّى با مباحثى كه در كلام مطرح مى شود مشترك است. اما درباره كلام جديد و كلام قديم، بايد گفت كه معناى كلام جديد در كشور ما با آن چيزى كه در غرب رايج است، تفاوت دارد; آنچه كه در غرب مطرح است، غالباً تحت عنوان فلسفه دين مى باشد، ولى در جامعه ما كلام جديد در واقع تكامل يافته كلام قديم است. به طور كلى، تفاوت كلام جديد و كلام قديم، به موضوع هاى مورد بحث هر كدام، راه حل هايى كه هر يك ارائه مى دهند، روش هاى بحث و نيز نحوه ترتيب و چينش مباحث آن ها برمى گردد. اما به لحاظ ماهوى تفاوتى بين آن ها وجود ندارد و اين طور نيست كه موضوع آن ها با يكديگر متفاوت باشد. حتى با توجه به وجوه اشتراك فراوانى كه در بعضى از موارد با يكديگر دارند مى توانيم آن ها را يك علم واحد بدانيم، منتها كلام جديد علم تكامل يافته كلام قديم است; مثل فلسفه جديد كه تكامل يافته فلسفه قديم است. تكامل در مباحث، وابسته به تحولات علمى است كه در روند رشد فكرى بشر حاصل مى شود. اين تكامل در رشته هاى مختلف، از جمله رشته هاى علوم تجربى، نيز به وضوح قابل مشاهده است.
دكتر فنايى اشكورى: كلام در حقيقت، تبيين و دفاع از باورهاى دينى و پاسخ به پرسش ها و شبهاتى است كه درباره دين مطرح مى شود. كلام جديد به پرسش ها و شبهاتى پاسخ مى دهد كه پيش از اين مطرح نبوده اند. به عنوان مثال، متكلم موظف است مشكل پيش آمده در خصوص تعارض بين دين و نظريه تحول انواع را به شكلى حل و فصل نمايد. theology(علم اعتقادات دينى) ـ و به يك معنا، كلام ـ در هر دينى، مختّص همان دين است. هرچند مسائل مشترك هم وجود دارد. ما به لحاظ تاريخى، كلام به معناى عام نداريم; چرا كه كلام اسلامى، كلام مسيحى، كلام يهودى و... هر كدام از اعتقادات خاصى دفاع مى كنند. هرچند افرادى همچون C.W. Smithاز كلام جهانى سخن به ميان آورده اند، اما هنوز در مرحله طرح است.
امّا فلسفه، دست كم در مقام تعريف، عام است; يعنى به دين خاصى وابستگى و پيوستگى ندارد و در فلسفه دين هم، غرض اثبات و يا نفى دعاوى دينى هم نيست; يعنى فيلسوف، تنها در مقام بررسى آن هاست و پايبند به نتيجه نيست. البته همه اين ها در مقام ادّعا و تعريف است و ممكن است در واقع دقيقاً اين گونه نباشد. روش فلسفه دين فقط عقلانى است، در حالى كه كلام براى تبيين معارف دينى از روش هاى مختلف و عمدتاً از منابع دينى و كتب مقدس استفاده مى كند. به هر حال، مى توان گفت: فلسفه دين، نگاهى بيرونى به دين است، ولى عمده مباحث كلامى نگاه درونى به دين است، هر چند در كلام هم مباحثى هست كه مى توان آن ها را مباحث برون دينى قلمداد كرد، ولى از آن جايى كه بيش تر مباحث آن، شرح و دفاع از عقايد دينى است، كلام عمدتاً معرفت درون دينى مى باشد.
معرفت: آيا تئولوژى (Theology) در غرب اعم از علم اعتقادات نيست؟ يعنى علاوه بر مسائلى كه ما در كلام مطرح مى كنيم چيزهاى ديگرى را در بر نمى گيرد؟
دكتر مصباح: (Theology) عمدتاً به معناى خداشناسى است و معادل كلام مى باشد. البته، اين را هم به دو نوع تقسيم كرده اند: يكى، ( NaturalTheology) كه با صرف نظر از وحى به بحث مى پردازد و ديگرى، (Revealed Theology)، كه از منابع دينى استفاده مى كند. اما فلسفه مطلقاً متكى به عقل است; آن هم عقل مستقل و غير مستمدّ از وحى. فلسفه دين هم يكى از شُعَب فلسفه است و بايد طبق تعريف، مشخصات تفكر فلسفى را داشته باشد.
تفاوت كلام با فلسفه دين در چند بُعد مى تواند مطرح باشد: يكى در هدف و يكى هم در روشى كه به كار مى گيرند. هدفِ كلام، اثبات يا توجيه عقايد دينى است، در حالى كه، در فلسفه دين چنين هدفى وجود ندارد; هدف فلسفه دين بررسى نقادانه اعتقادات دينى است نه توجيه و تبيين و اثبات آن. از اين رو، هدف فلاسفه دين ـ چه آن هايى كه از يك خاستگاه مذهبى به مسائل نگاه مى كنند، مانند كانت و هگل و چه آن هايى كه ضدّ مذهب يا دست كم غيرمذهبى هستند، مانند ماركس، نيچه و شوپنهاور ـ هدفى نقّادانه است. بنابراين، يكى از تفاوت هاى عمده فلسفه دين با كلام، هدفى است كه براى اين تلاش عقلانى در نظر گرفته مى شود. تفاوت ديگر در روش آن هاست; روش فلسفه دين صرفاً عقل است، امّا در كلام، روش منحصر در روش عقلانى نيست، هر چند كه روش عقلانى هم به كار گرفته مى شود. در امّهات مسائل مانند اثبات وجود خدا يا نياز به نبوت، كه در كلام اسلامى مطرح مى شود، بحث عقلانى صرف است، امّا در جزئيات، مانند نبوت خاصّه، جزئيات مربوط به معاد، رجعت و ويژگى هاى بهشت و جهنم و... بيش تر از منابع دينى استفاده مى شود. البته يكى از تفاوت هاى (Theology) با كلام اين است كه (Theology) عمدتاً به مباحث خداشناسى مى پردازد. بحث معاد و نبوت به آن شكلى كه در كلام اسلامى مطرح است در كلام مسيحيت به آن پرداخته نمى شود; چون آن ها حضرت مسيح(عليه السلام)را پيامبر ـ به آن معنايى كه ما معتقديم ـ نمى دانند، بلكه آن حضرت را وجهى از خود خدا مى دانند، از اين رو، بحث آن ها از حضرت مسيح(عليه السلام) مانند تثليث و تجسّم خدا در حضرت مسيح(عليه السلام) به بحث خداشناسى برمى گردد.
اما در نسبت با فلسفه دين و كلام جديد بايد گفت: آنچه كه دست كم در جامعه ما به عنوان كلام جديد رايج شده، آميزه اى است از مباحثى كه در فلسفه دين در غرب مطرح است و يك سرى مسائل مربوط به دين كه در علوم ديگر مطرح مى باشد. براى مثال، مباحثى مانند بحث منشأ ديندارى، نياز انسان به دين، انتظار بشر از دين، كاركرد دين در جامعه و... بخشى از آن ها در جامعه شناسى دين، بخشى در روان شناسى دين و يا بخشى در مردم شناسى دين مطرح مى شود. ولى در غرب اين مباحث تحت همان عناوين مطرح مى شود و از اين رو، روش بحث و روش اثبات اين مسائل ديگر صرفاً عقلى نيست، بلكه از روش آن علوم خاص تبعيت مى كند; مثلاً در جامعه شناسى و روان شناسى دين، بيش تر از روش هاى جامعه شناختى و روان شناختى استفاده مى كنند تا روش هاى فلسفى و عقلانى.
معرفت: يكى از شاخه هاى فلسفه دين، مباحث مربوط به معرفت شناسى است. شما رابطه بين اين دو حوزه را چگونه ارزيابى مى فرماييد؟
دكتر ساجدى: معرفت شناسى يكى از مباحثى است كه تأثير مهمى در مباحث متعدد فلسفه دين دارد. به طور كلى، معرفت شناسى از امكان معرفت بشرى، ابزارهاى آن و چالش هايى كه در اين زمينه وجود دارد بحث مى كند. البته گرايش هاى متعددى هم بر آن حاكم است. بيش تر مباحثى كه در فلسفه دين مطرح مى شود مرتبط و مبتنى بر مبانى خاص در حوزه معرفت شناسى است. مثلاً، در بحث رابطه عقل و دين، گرايش هاى متعددى وجود دارد; يكى از اين گرايش ها، ايمان گرايى يا فيدئيسم است. در اين زمينه مى توان به عقايد و نظرات كيركگارد و ويتگنشتاين اشاره كرد كه از فلاسفه و متكلمان قرن حاضر هستند. بر اساس رويكردى كه آن ها ارائه مى دهند، عقايد دينى قابل توجيه و ارزيابى عقلانى نيستند. آن ها به طور كلى در مورد صدق گزاره هاى دينى، كه پيوند نزديكى با مباحث معيارهاى صدق، كه در معرفت شناسى بحث مى شود، دارد معيار خاصى ارائه مى دهند. آنان در حوزه معيارهاى صدق، ميان حوزه گزاره هاى دينى و ساير حوزه هاى علوم بشرى تفكيك قايل مى شوند. ويتگنشتاين در اين زمينه بحث هاى متعددى را مطرح مى كند كه نهايتاً بر نظريه خاصى در حوزه معرفت شناسى مبتنى است. پال تيليش هم در بحث رابطه عقل و دين رويكرد ايمان گرايى را دنبال مى كند; يعنى به تفكيك ميان معيار صدق گزاره هاى دينى و ساير گزاره ها اصرار مىورزد. همچنين پلانتينجا در بحث معرفت شناسى اصلاح شده (رفورمد اپيستمولوژى Reformed Epistemology) نظريه اى كه در حوزه عقل و دين مطرح مى كند، متأثر از اين رويكرد معرفت شناسانه مى باشد. وى مى گويد: همان طور كه عقايد مبتنى بر تجارب حسى باورهاى پايه براى ما تلقى مى شوند، عقايدى هم كه بر تجربه دينى متكى اند، باورهاى پايه هستند، در نتيجه، اعتقاد به خدا هم يك اعتقاد پايه خواهد بود. در ميان نظريات مختلفى كه در مورد رابطه عقل و دين ارائه شده، نظريه مقبول ما نيز بر معرفت شناسى خاصى متكى است. ما هم در زمينه صدق و هم در زمينه توجيه، مبناى خاصى را مى پذيريم و نتيجه گيرى خود را بر آن استوار مى سازيم. براى مثال، ما از ميان نظريه هاى متعدد صدق همچون مطابقت با واقع، انسجام گرايى، پراگماتيسم، نسبيت گرايى، كاهش گرا و حشو اظهارى آن ها، مبناى نظريه عقل و دين خود را بر نظريه مطابقت متكى مى كنيم; يعنى معيار حق و صدق را به معناى مطابقت با واقع و نفس الامر تلقى كرده و بر اين اساس، ميان گزاره هاى عقلى و دينى و رابطه بين اين دو حكم مى كنيم.
همچنين از ميان نظريات متعددى كه در حوزه توجيه مطرح است، مانند مبناگرايى تعقلى، مبناگرايى تجربى، انسجام گرايى، نسبيت گرايى، عمل گرايى و... نظريه مبناگرايى تعقلى را پايه نظريات عقل و دين خود قرار مى دهيم.
در حوزه علم و دين نيز همين مطلب صادق است; يعنى نظريه هاى مختلف كه در دين ارائه مى شود، بر مبانى مختلفى معرفت شناسى متكى مى باشند. براى مثال، اگر ما معرفت شناسى فلاسفه قرن ١٨، مانند نظريه هيوم و كانت، را بپذيريم، در مباحث «رابطه علم و دين» و «خداشناسى» ما تأثير جدى خواهد گذاشت; اگر اصالت تجربه علمى هيوم را بپذيريم، ديگر نخواهيم توانست خدا را اثبات كنيم.
از ديگر عناوين مورد بحث در فلسفه دين كه مرتبط به مباحث معرفت شناختى است، بحث زبان دين است. مباحثى كه در حوزه زبان دين مطرح مى باشد، دقيقاً بر ديدگاه هاى معرفت شناسى مبتنى است. اگر كسانى همچون ويتگنشتاين به تفكيك زبان دين قايلند به اين دليل است كه معيار صدق در نظريه هاى حوزه معرفت دينى را متفاوت از معيار صدق در ساير حوزه ها مى دانند.
در بحث پلوراليسم هم دقيقاً اين مطلب مشاهده مى شود. برخى از طرفداران پلوراليسم، در حوزه معرفت شناسى معيار صدق گزاره هاى دينى را انطباق آن ها با واقع نمى دانند، بلكه معيار آن را تأثيرگذارى بر حيات بشر مى دانند; يعنى مى گويند: هر دينى كه بر حيات بشر تأثير بگذارد، صادق و بر حق است. در نتيجه، اگر عقيده اى خرافى و غيرقابل انطباق با واقع باشد، حق تلقى مى شود، در صورتى كه تأثير عملى بر انسان بر جاى نهد.
دكتر فنايى اشكورى: مباحث معرفت شناسى در فلسفه غرب سؤالات معرفت شناسى فراوانى را در باب دين ايجاد كرده است: آيا اصلاً گزاره هاى دينى معنا دارند؟ آيا آن ها باورهاى دينى موجّه هستند؟ آيا معقول هستند؟ آيا مستدل و مضمون الحقّانيه هستند؟ و... . از اين رو، هم بحث هاى مقدماتى در باب معنا و موجّه بودن و صدق اهميت پيدا كرده و هم وقتى كه بحث از مستدل بودن معارف دينى مى شود، مباحث ادلّه وجود خدا محوريّت پيدا مى كنند. اما چرا اين قدر بحث هاى معرفت شناسى اهميت پيدا كرده و اين سؤالات طرح شده است؟ شايد به جهت ديدگاه هايى است كه درباره معتقدات دينى وجود دارد. بعضى منبع معتقدات دينى را تجربه باطنى مى دانند كه امرى سرّى، درونى و كاملاً شخصى است. برخى، عقايد دينى را با استدلال ها و براهين فنّى فلسفى و كلامى طرح مى كنند. از آن طرف، در بين بسيارى از متكلّمان غربى، از آغاز مسيحيت تا امروز، ادّعا و تأكيد بر اين بوده كه ما معارف دينى را از راه ايمان به دست مى آوريم. مجموع اين راه ها كه همگى با ذهن عرفى و عادى نامأنوس هستند، موجب طرح اين سؤال مى شود كه ما موجّه و مستدل بودن اين عقايد را بايد از كجا به دست بياوريم؟ از آن جايى كه بسيارى انديشمندان غربى، بر شناخت حسّى تأكيد مىورزند و محك و پارادايم معرفت را نيز تجربه حسى مى دانند و معارف دينى با اين روش ها قابل حصول نيست، از اين رو، مباحث معرفت شناسى دينى بسيار مناقشه آميز مى باشد.
معرفت: در بحث علم و دين، رابطه مباحث فلسفه علوم اجتماعى با فلسفه دين چگونه است؟
دكتر مصباح: از آن جايى كه مذهبِ فلاسفه دين و نيز زمينه بحث آن ها متفاوت است، به مقوله رابطه علم و دين نيز از زواياى گوناگون مى توان نگاه كرد. براى مثال، فلاسفه اى كه در چارچوب مسيحيت بحث فلسفه دين، به خصوص بحث رابطه علم و دين، را پيگيرى مى كنند به دليل خصوصيت آموزه هاى مسيحى و درگيرى هايى كه بين ادعاهاى مسيحى با يافته هاى علمى وجود داشته، عمدتاً بر تعارض آموزه هاى مسيحى با علوم طبيعى متمركزند.
امروزه مؤسسات علمى گسترده اى براى اثبات عدم منافات يافته هاى جديد علوم با آموزه هاى مسيحى فعاليت مى كنند. بنياد تمپلتون در امريكا هر ساله جوايز ارزنده اى به برجسته ترين محققانى كه در زمينه آشتى دادن بين مسيحيت و علوم طبيعى تحقيق مى كنند پرداخت مى نمايد. اين جايزه، كه در سال ١٩٧٢ برقرار شد به ميزانى بيش از جايزه نوبل ارزش دارد. به عنوان مثال، اين جايزه در سال ٢٠٠٠ به فريمن دايسون (فيزيكدان) به مبلغ ششصد هزار پوند (معادل ٩٤٨٠٠٠ دلار)، در سال ١٩٩٩ به ايان باربور (فيزيكدان و متكلم مسيحى)، در ١٩٩٥ به پاول ديويس (متخصص فيزيك فضايى)، در ١٩٩٣ به چارلز كولسون، در ١٩٨٩ به كارل فريدريك فون وايتساخر (فيزيكدان)، در ١٩٨٧ به استنلى جكى (متخصص فيزيك فضايى) در ١٩٨٣ به الكساندر سولژنيستين، و در ١٩٨٢ به بيلى گراهام اعطا شده است. اين موضوع نشانگر اهميتى است كه بحث رابطه دين با علوم طبيعى براى مسيحيت دارد. چنين زمينه اى در مورد اسلام، نه در گذشته و نه در حال حاضر، وجود ندارد. ما در چارچوب احكام و عقايد اسلامى با چنين مشكلى مواجه نيستيم; نه در تاريخ بحث هاى فلسفى در اسلام، چنين مسأله اى به عنوان يك مشكل مطرح بوده و نه در كلام اسلامى. امروز هم كه مسائل فلسفه دين وارد حوزه مسائل اسلامى شده، اين مسأله به عنوان يك مشكل حادّ مطرح است و اگر هم گاهى مطرح مى شود تقليدى است از مباحثى كه در مسيحيت مطرح مى باشد و شبهاتى كه از اين رهگذر پديد مى آيد. مسأله اساسى كه در رابطه علم و دين در حوزه مسائل اسلامى مى تواند مطرح باشد، رابطه دين با علوم اجتماعى يا علوم انسانى است. منظور من از مقايسه رابطه علم و دين در مسيحيت با اسلام، اين نيست كه در اسلام چنين تعارضى بين علوم اسلامى با علوم انسانى وجود دارد، بلكه منظور اين است كه تأثيرات آموزه هاى دينى در تحقيقات علوم اجتماعى و نيز مسائل و نتيجه گيرى هاى آن ها به شدت نيازمند تبيين است. كارهايى كه در غرب در رابطه با مسائل اجتماعى و دين انجام شده عموماً به بررسى دين از زاويه علوم اجتماعى مربوط مى شود; يعنى دين به عنوان يك پديده يا يك سنّت اجتماعى مى تواند موضوع پژوهش يك محقق قرار بگيرد. اين در حالى است كه آنچه براى يك فيلسوف دين مهم است اين است كه مسائل علوم اجتماعى را از زاويه دين مورد بررسى قرار داده و ديدگاه دين را درباره مسائل علوم اجتماعى به دست آورد. با توجه به اين مسأله، نگاه كردن به علوم اجتماعى از زاويه دين، مى تواند تأثيراتى را از جنبه هاى مختلف داشته باشد. يكى از اين تأثيرات، انتخاب روش علوم اجتماعى است; به اين معنا كه كسى كه با ابزار آموزه هاى دينى وارد مسائل و تحقيقات علوم اجتماعى مى شود، بجز روش هاى تجربى و استدلال هاى عقلى كه در دست دارد، مى تواند از پيش فرض ها و آموزه هايى كه دين از راه هاى ديگر در اختيارش قرار مى دهد براى تفسير نتايجى كه در علوم اجتماعى به دست مى آورد استفاده كند. همچنين در انتخاب موضوع تحقيق مى تواند تأثير داشته باشد. يكى از مباحثى كه در فلسفه علوم اجتماعى مطرح مى باشد اين است كه آيا روش علوم اجتماعى همان روش علوم طبيعى است يا با آن تفاوت دارد؟ محققان علوم اجتماعى، بجز پوزيتويست ها، بر اين باورند كه روش هاى علوم اجتماعى منحصر در تجربه نيست. بر اين اساس، كسى كه با يك ديد دينى و با مجموعه اى از اطلاعات دينى وارد تحقيق علوم اجتماعى مى شود، مى تواند نظريه اش را بر اساس مبانى دينى و آموزه هاى آن استوار سازد.
همين طور در كاربرد نتايجى كه از تحقيقات اجتماعى به دست مى آيد، ديدگاه ها و پيش فرض هاى محقق تأثيرگذار است; مثلاً كسى كه به خدا و ارزش هاى دينى اعتقاد دارد و آموزه هاى دينى در مورد احترام به انسان ها، حرمت ضرر زدن به انسان ها، مقدّم داشتن حقّ جامعه بر حقّ فرد و حتى مقدم داشتن برادر مؤمن بر خود را پذيرفته، وقتى كه به يك نتيجه اى در تحقيق مى رسد، طبيعتاً در نحوه كاربرد آن نتيجه در جامعه، اين مسائل را در نظر مى گيرد. به عكس، كسى كه به اين ارزش ها پايبند نيست، در حين تحقيق به خود اجازه مى دهد كه ـ مثلاً ـ يك مسأله اى را ابتدا بر روى مردم افريقا آزمايش كند، در نهايت، اگر نتيجه اش براى جامعه مضر بود، از آن دست بكشد. نتايج علوم، به مثابه شمشير دو دَم است; يعنى هم مى تواند در راه مقاصد مفيد به كار برده شود و هم در راه مقاصد شيطانى. به علاوه برخى از مسائل، دو بعدى هستند; يعنى از يك جنبه به علوم اجتماعى مربوط مى شوند و از جنبه ديگرى به دين. براى اظهار نظر كردن درباره اين مسائل ما بايد هم از دين كمك بگيريم و هم از يافته هاى علوم اجتماعى استفاده كنيم. من فقط به برخى از اين سؤالات اشاره مى كنم تا مطلب قدرى محسوس تر شود. مثلاً، يكى از مسائلى كه در فلسفه علوم اجتماعى مطرح مى باشد اين است كه آيا جوامع تحت سيطره يك سرى قوانين علّى و معلول عينى است يا اين كه اين قوانين ساخته و پرداخته ذهن و خواسته بشر هستند؟ البته شبيه اين مسأله راجع به علوم تجربى در فلسفه علم هم مطرح است كه آيا قوانينى كه ما در علوم طبيعى كشف مى كنيم واقعاً در خارج وجود دارند يا فقط ساخته ذهن افراد است؟ ولى اين مسأله در علوم اجتماعى به دليل اين كه از علوم طبيعى انتزاعى تر است، با شدّت و جديّت بيش ترى مطرح مى باشد. مسأله ديگر اين است كه جوامع بشرى نهايتاً به كجا خواهند رسيد؟ آيا با در نظر گرفتن حوادثى كه در جوامع پديد مى آيد مى توان آينده جوامع بشرى را پيش بينى كرد؟ آيا اين آينده، آينده اى تاريك و مبهم است يا نويدبخش و خواستنى؟ آيا ما مى توانيم درباره صحت و سقم ارزش هاى جوامع و فرهنگ هاى گوناگون بحث نماييم و يا اين كه ارزش ها نسبى هستند و هر جامعه اى براى خود ارزش هاى خاصى دارد و لذا قابل قضاوت كردن نيستند؟ آيا در يك جامعه، فرد تحت تأثير جبر تاريخى و جبر اجتماعى است يا در عين اين كه، از جامعه تأثير مى پذيرد مى تواند اراده آزاد و اختيار خود را حفظ كند و حتى تأثيرگذار هم باشد؟ آيا يكسان سازى قوانين در همه جوامع بشر امر مطلوبى است؟ آيا اصلاً چنين كارى امكان پذير است؟ آيا سختى ها و آسايش ها و جنگ ها و صلح ها تأثيرى بر ديندارى مردم ندارد؟ آيا در جنگ مردم ديندارترند يا در صلح؟ آيا دين و عمل كردن به احكام دينى تأثيرى در ميزان بزهكارى در جامعه دارد؟ آيا التزام عملى به احكام، تأثيرى در آسيب پذيرى مردم در مقابل ركود اقتصادى و بحران هاى اقتصادى دارد؟ آيا اعتقادات دينى نقشى بر سلامت روانى افراد دارد؟ آيا احكام دينى كه مربوط به صدها و هزاران سال گذشته است، مى تواند مشكلات جوامع پيچيده امروزى را حل كند؟، بالاخره، در صورت تعارض نتايج يك تحقيق اجتماعى با آموزه هاى دينى چه بايد كرد؟ براى حلّ اين مسائل، ناچار هستيم از يك سو، از آموزه ها و ارزش هاى دينى و از سوى ديگر، از برخى روش ها و يافته هاى علوم اجتماعى براى رسيدن به حقيقت استفاده كنيم.
معرفت: جناب دكتر فنايى اشكورى! نظر حضرت عالى در اين باره چيست؟ در ضمن چه پيشنهادى براى تحقيق و ارائه ديدگاه هاى اسلامى در فلسفه دين، خصوصاً براى طلبه هايى كه اين مباحث را دنبال مى كنند، داريد؟
دكتر فنايى اشكورى: مباحث علوم اجتماعى در حقيقت مى خواهند به زندگى بشر سامان دهند; يعنى شاخه هاى مختلف علوم اجتماعى براى زندگى فردى و اجتماعى و حتى روابط اقتصادى بشر برنامه هايى را دارند. از آن طرف، مدّعاى دين هم در حقيقت سامان دادن به زندگى بشر است. پذيرش يا اعتقاد به يك دين، پذيرش يك نوع زندگى است، يك نوع روابط است، يك نوع ساختار اجتماعى و حتى يك نوع علايق درونى است. از اين رو، دين در نحوه زندگى انسان مى تواند بسيار تأثير داشته باشد. آرمان هاى زندگى بر اساس اعتقادات و تعاليم دينى شكل خاصى مى گيرند كه بدون در نظر گرفتن آن ها، شيوه زندگى و علايق درونى انسان ها متفاوت خواهد بود. دنياى امروز در بررسى پديده ها، اعم از طبيعى و انسانى، از روشِ طبيعى استفاده مى كند; يعنى امور ماوراء طبيعى در بررسى پديده ها دخالت داده نمى شوند; انواع روش ها نظير تعقّل، تجربه و كاوش هاى درونى را در علوم به كار مى گيرند، اما از روش مراجعه به اعتقادات دينى و وحى امتناع مىورزند. از اين رو، نتايج تحقيقات يك عالِم اجتماعى ديندار بسيار متفاوت خواهد بود با بررسى هايى كه يك دانشمند سكولار انجام مى دهد; به كارگيرى اين دو نوع رويكرد ممكن است به تعارض علوم اجتماعى با تعاليم و آموزه هاى دينى بيانجامد. بنابراين، بر جوامع دينى لازم است كه با در نظر گرفتن اين حقايق و البته با حفظ جنبه هاى علمى، مسائل مربوط به علوم اجتماعى را به طور معقول و مستدل مورد بازبينى و نگاه مجدد قرار دهند.
اما در پاسخ به سؤال دوم بايد بگويم كه متأسفانه در برخى از موارد «فلسفه دين» با «دين شناسى» يكسان تلقى مى شود. اين خطاى آشكار است; فلسفه دين، نه تنها مساوى با دين شناسى نيست، بلكه قسمت مهمى هم از دين شناسى محسوب نمى شود. دين شناسى اركان و اجزاء بسيار مختلفى دارد، فلسفه دين هم نگاه جديدى است از يك زاويه عقلى به دين. بسيارى از حقايق دينى نظير تعبّد، تسليم، خوف و رجا، كشف و شهود باطنى و... به چنگ استدلال و مطالعه عقلى درنمى آيند. از اين رو، درست نيست كه دين شناسى را مساوى با فلسفه دين بدانيم و يا به فلسفه دين اهميتى بيش از آنچه كه دارد بدهيم. گاهى ديده مى شود كه پرداختن به يك دسته از مباحث از روى اولويت و اهميت نيست، بلكه گاهى مُد و موج است. متأسفانه در نشريات جامعه خودمان چنين حالتى مشاهده مى شود; به بسيارى از مباحث كليدى و اساسى كه جزء اركان دين شناسى است، چندان توجه جدى نمى شود، اما به يك سرى از مباحث كه اولويت چندانى براى جامعه ما ندارند، پرداخته مى شود. اين را من يك پديده مثبتى نمى دانم، ضمن اين كه اصل پرداختن به فلسفه دين در حدّ خودش و در كنار بقيه مباحث را لازم مى دانم.
در مورد اسلام اصل بر اين است كه به مطالعه اجزاء آن بپردازيم; يعنى با مطالعه درون دينى به مطالعه قرآن، سنت، سيره، فرهنگ اسلامى و تاريخ اسلام بپردازيم و سپس با مطالعات بيرون دينى، فِرَق اسلامى، نحله هاى فكرى اسلامى و همچنين اديان ديگر را مورد مطالعه قرار دهيم. ما بيش از آن كه با خود اديان آشنا باشيم، بحث فلسفه اديان را مطرح كرده ايم، اين يك بحث ثانوى است; يعنى شناخت خود اديان مهم تر از فلسفه اديان است.
كسانى كه براى آموزش مسائل و تحقيقات دينى سياست گذارى مى كنند نبايد تحت تأثير موج ها قرار بگيرند، حتى طرح شبهه هم نبايد مسير تحقيقات حوزه را به طور كلى عوض كند. اين آن چيزى نيست كه يك نهاد دينى، علمى و تحقيقى، بايد دنبال آن باشد شبهه را بايد پاسخ داد و جدى گرفت، اما نبايد موجب شود راه خود را گم كنيم. نكته اى كه در اين جا اهميت دارد، مطالعه زبان هاست; يعنى در حوزه بايد كسانى باشند كه با زبان هاى رايج دنيا آشنا باشند. براى اين كار، به يك آكادمى زبان احتياج داريم كه در آن همه زبان هاى زنده دنيا آموزش داده شود و هر كسى يك يا دو زبان را فرا بگيرد. امروزه تا بحث زبان به ميان مى آيد، همه اذهان متوجه انگليسى مى شود; درست است كه انگليسى زبان بين المللى است، اما تنها زبان دنيا نيست و بيش تر مردم دنيا انگليسى نمى دانند. مطالعه زبان، هم در تحقيق و هم در تبليغ اهميت زيادى دارد. همين طور شناخت علوم و فرهنگ زمانه براى عرضه دين ضرورت دارد.
معرفت: آيا منظور حضرت عالى اين است كه در حال حاضر مطالعه بعضى از مباحث فلسفه دين ضرورت ندارد؟ شما اولويت را در چه مسائلى مى دانيد؟
دكتر فنايى اشكورى: البته من معتقدم كه فلسفه دين را بايد خواند، امّا اين كه همه استعدادها به اين سمت سوق داده شوند و حجم عمده مجلات دين شناسى به اين مباحث اختصاص يابد، درست نيست. مخاطبان آن بسيار محدودند. شبهات فلسفى درباره الهيات براى دين دارى عموم خطرنيست. اين هم يكى از مباحث است; يكى از مباحثى كه من نمى توانم بگويم، نسبت به طرح مباحث ديگر اولويت دارد. به عنوان مثال، اگر اين بحث را با بحث تعليم و تربيت دينى مقايسه كنيم، بحث تعليم و تربيت در اولويت است، اما چه مقدار به آن پرداخته مى شود؟ يك خانواده مسلمان چگونه بايد فرزندش را تعليم و تربيت اسلامى كند؟ اين اولين سؤالى است كه براى همه مطرح است، امّا اين كه گزاره هاى دينى معنا دارند يا معنا ندارند، براى چند درصد از مردم مطرح است؟ غرض، بى اهميت جلوه دادن اين مباحث نيست، فقط فراموش نكردن بقيه وظايف و تكاليف است. نبايد موج و زمانه مسير تحقيقات ما را تغيير دهد، هر چند ما نبايد نسبت به زمانه بى تفاوت باشيم.
دكتر ساجدى: در پاسخ به اين سؤال نكات زير قابل ذكر است:
١. با اين كه غرب، خاستگاه فلسفه دين است، اما از آنجا كه موضوعات طرح شده در فلسفه دين، در غالب اديان ديگر و از جمله اسلام نيز وجود دارد، اين مباحث جنبه عام و مشتركى در ميان اديان متعدد و از جمله اسلام پيدا كرده است.
در نتيجه، به گسترش مباحثى تحت عنوان فلسفه دين در جامعه ما منجر شده است. اين امر به تدريج زمينه ساز نوعى تمايل به تعميم اين مباحث به نظريات اسلام شده است. در اين شرايط، لازم است اسلام شناسان در كنار تبيين مباحث فلسفه دين، به بيان وجوه تمايز اسلام و ساير اديان، به ويژه مسيحيت، كه خاستگاه رشد اين مباحث هستند، بپردازند تا روشن سازند كه ديدگاه هايى كه در مورد ساير اديان و جوامع در حال گسترش است، تا چه اندازه مى تواند در مورد اسلام قابل تطبيق و تعميم باشد.
٢. براى بيان نكته دوم لازم است ابتدا به مطلبى اشاره كنم كه به سؤال قبل، (رابطه علوم انسانى و فلسفه دين) مربوط مى شود.
پال ريكور مى گويد: فلسفه دين مطالعه انسان عينى خارجى است در ارتباط با آنچه خود انسان آن را مبنا و معناى نهايى خود مى داند. وى با توجه به تحليلى كه از فلسفه دين دارد اين مطلب را بيان مى كند. بنابراين، چنين فلسفه دينى نمى تواند با تحقيقاتى كه علوم انسانى درباره شيوه هستى، خودشناسى و اظهار مافى الضمير انسان انجام داده اند تماس پيدا نكند. اين تحليلى كه پال ريكور از فلسفه دين ارائه مى دهد، دقيقاً متضمن ارتباط فلسفه دين با علوم انسانى است و ما نمى توانيم اين ارتباط را ناديده بگيريم. وى معتقد است كه امروزه ظهور علوم انسانى سبب دين زدايى در جهان شده است; چرا كه مقتضاى علوم انسانى اين است كه انسان جديد از دين به عنوان ابزارى براى شناخت جهان چشم بپوشد و ديگر از آن استفاده نكند. به عقيده وى، اين دين زدايى لازمه معيار و مرجع قرار دادن انسان براى همه امور است و همين مسأله منشأ تحولات بسيارى در فلسفه دين شده است، مشاغل زيادى را در فلسفه دين ايجاد كرده و فلاسفه دين را وادار به تفكر كرده است. اصل اين پيوند كه وى بين فلسفه دين و علوم انسانى مطرح مى كند درست است، اما قطعاً تحليلى كه ايشان از فلسفه دين ارائه مى دهد با تحليلى كه ما ارائه داده ايم متفاوت است. وى در تعريف فلسفه دين، به مطالعه انسان عينى خارجى در ارتباط با آنچه انسان آن را مبنا و معناى نهايى خود مى داند، اشاره مى كند. اصل اين مطلب مورد قبول است و ما بين فلسفه دين و علوم انسانى، هم در اهداف و هم در ابزار مورد استفاده آن ها، اشتراكاتى مى بينيم. ابزارى كه در علوم انسانى به كار گرفته مى شود عقل و تجربه است; يعنى عقل و تجربه ابزارى است براى شناسايى ابعاد مختلف رفتار انسان و يافتن راه هاى ايجاد تغيير در رفتار وى، فلسفه دين چالش هاى عقلانى و حتّى تأثيراتى را كه ممكن است علوم تجربى بر مباحث دينى بگذارند مَدّ نظر قرار مى دهد; يعنى در واقع مى خواهد ببيند كه عقل و تجربه بشر امروزى چه تأثيرى بر مباحث دينى دارد. از اين رو، فلسفه دين عمدتاً از عقل و گاهى از تجربه براى تحليل عقايد دينى بهره مى گيرد. از طرفى، دين ديدگاه هاى خاصى در باب هستى شناسى و انسان شناسى و همچنين راه كارهايى براى تغيير رفتار بشر مطرح مى سازد. در نتيجه، موارد تلاقى بسيار زيادى بين علوم انسانى و فلسفه دين وجود دارد. اگر آنچه در غرب در برخورد ميان مسيحيت و علوم انسانى اتفاق افتاد، طبق نظريه پال ريكور، به دين زدايى منجر شد، لكن به نظر مى رسد اين امر ناشى از ضعفى است كه در مسيحيت وجود دارد. براى جلوگيرى از تكرار چنين وضعيتى در جامعه خود، بايد چالش هاى بين دين و علوم انسانى تبيين گردد. در اين زمينه ما دست كم سه كار بايد انجام دهيم: اولاً، جايگاه علوم مختلف انسانى در اسلام روشن گردد. ثانياً، مبانى عقلانى در مورد دين و باورهاى دينى خود را روشن كنيم; يعنى بيش از اين كه به بيان ديدگاه هاى ساير اديان و ترجمه آنچه كه بقيه گفته اند بپردازيم، به تحليل وضعيت فرهنگى جامعه خود و تبيين مبانى عقلانى باورهاى اسلامى همت گماريم. ثالثاً، كاركردهاى فردى و اجتماعى را كه اسلام دارد، در مقايسه با ساير اديان روشن كنيم. بيان اين كاركردها، به مثابه بيان جزيى راه كارهايى است كه اسلام ارائه داده است و در راستاى سامان دادن به رفتار بشر مورد استفاده قرار گيرد. چنين دينى تماس بيش ترى با علوم انسانى پيدا خواهد كرد. از اين رو، متفكران حوزه علميه بايد به ارائه تحليل هاى اسلام شناسانه در اين زمينه بپردازند. رابعاً، بايد مرز دقيق و مشخصى در ابعاد مختلف ميان اسلام و ساير اديان كشيده شود; اسلام چه تفاوت هايى با ساير اديان دارد و اين تفاوت ها تا چه اندازه مى تواند متأثر از اين مباحث باشد؟ من فكر مى كنم در هر سه زمينه مزبور سؤالات بسيارى وجود دارد و خصوصاً در ارائه راه حل سرمايه گذارى لازم صورت نگرفته است. از اين رو، شايسته است كسانى كه به ترجمه مى پردازند، ترجمه را مقدمه تحليل قرار بدهند تا ما بتوانيم به اين اهداف نزديك تر شويم.
دكتر مصباح: بحث هايى كه در فلسفه دين مطرح مى شود از آن جهت كه زيربناى ساير مسائل مربوط به دين است، اهميت مضاعفى دارد. در همه زمينه هاى دينى، به بخصوص در زمينه هاى اجتماعى كه در پيش از انقلاب بسيار كم به آن ها پرداخته ايم، مانند مسأله تعليم و تربيت، اقتصاد اسلامى، حقوق اسلامى و...، جاى كار بسيارى وجود دارد. امّا آنچه كه ويژگى و برجستگى مسائل مربوط به فلسفه دين مى باشد، اين است كه اصل دين را مدّ نظر قرار مى دهد; يعنى وقتى شبهه اى اصل دين را هدف قرار دهد، ديگر جايى براى بحث تعليم و تربيت دينى باقى نمى ماند; چون اگر پايه هاى دين سست شود، همه چيز زير سؤال خواهد رفت. درست است كه ما در همه زمينه ها كار زيادى نكرده ايم و زمينه براى تحقيقات و پژوهش بسيار زياد است، امّا نظر به زيربنايى بودن اين مباحث لازم است كه توجه خاصى به آن ها شود.
كسانى كه مى خواهند در اين زمينه ها كار كنند حتماً بايد از نظر اعتقادات و مبانى اسلامى در يك حدّ قابل قبولى باشند; وارد شدن به درياى شبهات كه عمدتاً از سوى افرادى كه اعتقاد قلبى به آموزه هاى دينى ندارند مطرح مى شود، موجب مى گردد تا درصد زيادى از نيروهايى كه وارد اين مباحث مى شوند، از دست بروند; يعنى به جاى اين كه بتوانند براى ديگران مفيد باشند، اعتقادات صحيح خودشان را هم از دست خواهند داد. از اين رو، مقدمه پرداختن به اين مسائل، استحكام در مبانى اعتقادى و دينى است.
آخرين نكته اين كه، لازم است ما در مباحثى كه در اين زمينه ها مى خواهيم مطرح نماييم و نيرو و وقت و امكاناتى را به آن اختصاص بدهيم، مسائل آن را خودمان طرح كنيم; يعنى مسائلش ديگر وارداتى نباشد. روى اين مسأله كار كنيم كه چه مشكلات فكرى يا عملى در جامعه ما وجود دارد كه بايد به آن ها جواب بدهيم. البته ممكن است براى پاسخ دادن به آن مسائل، نظر ديگران را هم در اين باره جويا شويم، ببينيم ديگران چگونه اين مشكلات را حل كرده اند و سپس با توجه به نظرات ديگران و نقد آن ها و نيز در نظر گرفتن نقاط قوت و ضعف آن ها، تحليل خودمان را ارائه دهيم. اين كار بسيار اشتباهى است كه ما حتّى مسأله را هم از ديگران بگيريم; چيزى كه براى خودمان مطرح نيست، چون در غرب مطرح شده، آن را مطرح كنيم. در پاسخ دادن به مسائل، بايد اصل را بر آموزه هاى دينى خودمان قرار دهيم; مراجعه به متفكران غربى از اين جهت است كه ما مى خواهيم از تجربيات آن ها استفاده كنيم. طرح ديدگاه هاى غربى هم ضرورتاً بايد همراه با نقد و تحليل آن ها باشد، اين كه ما ديدگاه هاى غربى را در جامعه نشر بدهيم به اين هدف كه يك عده اى هم بيايند آن را نقد كنند، كار صحيحى نيست; زيرا ممكن است همين امر موجب شود كسانى كه هنوز در اين مسائل به درجه اجتهاد نرسيده اند و صاحب نظر نيستند و نمى توانند آن ها را تحليل كنند، به انحراف كشيده شوند.
معرفت:از شما بزرگواران كه در اين گفت و گو شركت فرموديد تشكر مى نماييم.