نشریه معرفت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٧ - جنگ هاى ارتداد و بحران جانشينى پس از پيامبر(ص)
على غلامى دهقى
چكيده
اهميت پرداختن به تاريخ اسلام و زدودن ابهام ها و روشن نمودن واقعيت ها بر كسى پوشيده نيست. اين پژوهش درباره موضوعى است كه در تاريخ اسلام، به «واقعه ردّه» شهرت يافته و از جمله مسائل مورد اختلاف ميان انديشمندان، به ويژه عالمان شيعه و سنّى، مى باشد. اين پژوهش با بررسى دقيق منابع اسلام و به دور از هرگونه تعصّب به اين نتيجه رسيده است كه مسلّماً گروهى از شورشيان عليه خلافت ابوبكر در مدينه از دين برگشته و مرتد شده بودند، اما گروه زيادى داراى انگيزه هاى سياسى و اقتصادى بودند و اسلام و احكام آن را قبول داشتند، به خصوص آن كه عده اى با انديشه شيعى در پى يافتن جانشين واقعى رسول خدا(ص) بودند. ولى متأسفانه ابوبكر بين اين گروه ها هيچ فرقى نگذاشت و همه را به بهانه ارتداد سركوب نمود. اواين كار راجزبراى تثبيت حكومت خود وسوق دادن اذهان مسلمانان از بحرانى كه با آن مواجه بودند كه همان بحران جانشينى بود، نكرد.
مقدمه
موضوع اين پژوهش، حادثه اى است كه در تاريخ اسلام، به «ردّه» مشهور است. با اين كه اساسى ترين مسأله مورد اختلاف شيعه و سنّى جانشينى رسول خدا(ص) است، كه از همان لحظه هاى پايانى زندگى آن حضرت و در كنار بسترش آغاز شد،[١] مسائل اختلافى ديگرى نيز ميان پيروان اين دو مذهب اسلامى وجود داشته است; از جمله آن ها ماجراى شورش برخى قبايل عرب عليه حكومت مدينه وخلافت ابوبكر است. اين مسأله از موضوعات جنجال برانگيز در تاريخ اسلام است.
مقدسى مى نويسد: پس از مسأله امامت، نخستين اختلافى كه ميان مسلمانان رخ داد درباره جنگ با مانعان زكات بود. با آن كه نظر ابوبكر اين بود كه بايد با آن ها جنگيد، اما مسلمانان با او مخالفت كردند و پس از مدتى، رأى او را پذيرفتند.[٢]شهرستانى نيز ضمن برشمردن نخستين اختلاف ها ميان مسلمانان، هفتمين اختلاف را درباره ماجراى ردّه و كشتن مانعان زكات مى داند.[٣]
در اين كه در واپسين روزهاى زندگى پيامبر(ص) و كمى پس از رحلت آن حضرت، عده اى از دين اسلام برگشتند و مرتّد شدند و مدّعيان دروغين پيامبرى نيز از اين فرصت بهره برده، عدّه زيادى را به ارتداد از دين كشاندند، ترديدى نيست و به ناچار، ابوبكر و دستگاه خلافت بايستى با آن ها به مقابله برمى خاست و برخاست. اما آنچه بايد مورد توجه قرار گيرد آن است كه عدّه زيادى از شورشيان، كه توسط ابوبكر سركوب و كشته شدند، مسلمان بودند و نه مرتد، بلكه انگيزه هايى غيردينى باعث مخالفت آن ها با حكومت مركزى مدينه شده بود. اين نوشتار تلاش نموده است تا صف مرتدان را از مخالفان حكومت قريش و نيز معترضان به دستاورد سقيفه و برخى جويندگان جانشين واقعى پيامبر(ص) جدا نموده، آن ها را از اتّهام «ارتداد» تبرئه كند. اين كار با مطالعه دقيق منابع دسته اول تاريخ اسلام صورت گرفته و نگارنده با نفى تعميم و گستردگى مبالغه آميزى كه برخى مورخان در اين ماجرا به آن مبتلا شده اند و با تقسيم شورشيان به دسته هاى مختلف و پرداختن به انگيزه هاى هر كدام، به برخى شورشيانى كه داراى انديشه شيعى بوده اند دست يافته است. هرچنددستگاه خلافت وبه خصوص ابوبكر براى مواجهه با بحران خلافت به اين مسأله دامن زد و مخالفان سياسى خود را با برچسب «ارتداد» سركوب نمود، اما مخالفت برخى از صحابه با اين كار نشانگر واقعيتى است كه قابل انكارنمى باشدوبرخى مواضع حضرت على(ع) نيز مؤيّد آن است.
پيشينه ردّه نگارى
در ميان منابع تاريخ اسلام، كتاب هايى كه در موضوع «ردّه» نوشته شده از جايگاه ويژه اى برخوردار مى باشد. تاريخ نويسان مسلمان كتاب هاى مستقلّى در اين موضوع به يادگار گذاشته اند. فهرست اين كتاب ها عبارت است از:
١. كتاب الردّه، محمدبن اسحاق(م ١٥٠ هـ); نام اين كتاب را طبرى، بلاذرى و كلاعى بلنسى برده و مطالبى را از آن نقل كرده اند.[٤]
٢. كتاب الردّه و الفتوح، سيف بن عمر تميمى (م ١٩٣ هـ); ابن نديم از اين كتاب با نام كتاب الفتوح الكبير و الردّه ياد كرده است.[٥]طبرى،ياقوت حموى، ابن عساكر و ابن حجر از اين كتاب بهره برده اند.[٦]
٣. كتاب الردّه، محمد بن عمر واقدى (م ٢٠٧ هـ);[٧]
٤. كتاب الردّه، اسحاق بن بشر بن محمد هاشمى (م ٢٠٦ هـ);[٨]
٥. كتاب الردّه، ابوالحسن على بن محمد مدائنى (م ٢٣٤ هـ);[٩]
٦. كتاب الردّه، وثيمة بن موسى بن الفرات الوشّاء (م ٢٣٧ هـ);[١٠]
٧. كتاب الردّه، ابومخنف لوط بن يحيى الازدى;[١١]
٨. كتاب الردّه، ابواسحاق اسماعيل بن عيسى العطار;[١٢]
٩. كتاب الردّه، ابراهيم بن محمد بن سعيد ثقفى (م ٢٨٣ هـ)[١٣]
از ميان نُه كتاب ياد شده، تنها كتاب الردّه واقدى بر جاى مانده است.[١٤]
١٠. الاكتفاء فى مغازى المصطفى و الثلاثة الخلفاء، ابوالربيع سليمان بن موسى الكلاعى (م ٦٣٤ هـ); بخش ردّه از اين كتاب را، خورشيد احمد فارق به نام «تاريخ الردّه» منتشر كرده و دكتر احمد غنيم نيز همين بخش را به اسم «الخلافة الراشدة و البطولة الخالدة فى حروب الردّه» چاپ و منتشر كرده است.[١٥]
١١. كتاب مُسَيْلَمَة الكذّاب، هشام بن محمد بن سائب كلبى (م ٢٠٤ هـ);[١٦]
١٢. كتاب المبتدا و المغازى و الوفاة و الردّة، ابان بن عثمان بن الاحمر، (م بعد از ١٤٠ هـ);[١٧]
پژوهش گران معاصر نيز در موضوع ردّه كتاب هاى ذيل را نگاشته اند:
١٣. نصوص الردّه فى تاريخ الطبرى، محمد حسن آل ياسين; وى از منظر انتقادى به گزارش هاى طبرى در موضوع ردّه پرداخته است.[١٨]
١٤. تاريخ الردّه، خورشيد احمد فارق;[١٩]اين كتاب اقتباس و تهذيب كتاب كلاعى بلنسى است كه قبلاً بدان اشاره شد.
١٥. حروب الردّه و بناء الدّولة الاسلامية، احمد سعيد بن سلم;[٢٠]
١٦. حروب الردّه، محمد احمد باشميل;
١٧. حروب الردّه، زاهية الدّجانى;
١٨. يوم اليمامة (حرب الردّه)، حلمى على شعبان;
١٩. حركة الردّه، على العتوم;
٢٠. الردّه فى ضوء مفهوم جديد، رجب عبدالحليم;
٢١. ظاهرة الردّه فى المجتمع الاسلامى الاوّل;
٢٢. حروب الردّه، الياس شوفانى.
گستره مكانىانسانى ارتداد
بيش تر مورخان در گستره ارتداد در جزيرة العرب دچار مبالغه شده و با به كار بردن جمله «اِرْتَدّتْ العَرَبُ»[٢١]، اين گونه وانمود كرده اند كه به جز سه شهر مكّه، مدينه و طائف همه شهرها از دين اسلام برگشتند، در حالى كه بسيارى از قبايل به اسلام وفادار ماندند و حتى در سركوب مرتدان با مدينه هم كارى كردند. آنچه از مطالعه دقيق منابع به دست مى آيد اين است كه منطقه جغرافيايى ارتداد گسترده بود، اما اين گونه نبود كه تمام قبايل ساكن در آن مناطق مرتد شده باشند. در اين باره، يكى از محققان معاصر پژوهشى انجام داده و كتابى به نام الثابتون على الاسلام ايام فتنة الردّه منتشر نموده است.[٢٢]
جنگ هاى ارتداد و بحران جانشينى
در واپسين ماه هاى حيات رسول خدا(ص) و پس از بازگشت از حجة الوداع و آشكار شدن بيمارى آن حضرت، چند نفر ادّعاى پيامبرى نمودند.[٢٣] ابن هشام تنها نام دو تن از آنان را (مسيلمه و اسود) برده، اما طبرى نام طليحه را نيز آورده است.[٢٤] مسيلمه در نامه اى به پيامبر خدا(ص)، خود را صاحب نيمى از زمين و شريك در پيامبرى معرّفى كرد.[٢٥] طليحه نيز پسر برادرش را نزد پيامبر(ص) فرستاده و او را به صلح دعوت نمود.[٢٦]پيامبر(ص)درنخستين اقدام براى مبارزه با مدّعيان نبوّت، نماينده اى به يمن فرستادند و در نامه اى از يمنى ها خواستند تا با اسود به مبارزه برخيزند. يكى دو روز پيش از رحلت پيامبر(ص) اسود كشته شد. اما مسيلمه و طليحه به شورش خود ادامه دادند.
با رحلت پيامبر(ص)، اين شورش ها فزونى يافت; به گونه اى كه مردم مدينه را نگران نمود. منافقان نيز، كه تا آن زمان خود را پنهان ساخته بودند، نفاق خود را آشكار ساختند و يهود و نصارا هم به سرزنش مسلمانان پرداختند.[٢٧] قبايلى مانند اسد، غطفان، عبس و ذبيان در شمال، شمال شرقى و شرق مدينه نيز با اعزام نمايندگانى به مدينه، از خليفه تقاضاى معافيت از پرداخت زكات نمودند و وقتى با مخالفت ابوبكر و جواب ردّ او روبه رو شدند، آماده حمله به مدينه گرديدند.[٢٨] عامل جرأت يافتن شورشيان عليه مدينه، علاوه بر فقدان پيامبر اكرم(ص)، بحرانى بود كه در شهر مدينه و ميان صفوف مسلمانان وجود داشت. شورشيان با آگاهى از اختلاف بر سر جانشينى حضرت محمد(ص)، فرصت را غنيمت شمردند و آماده حمله به مدينه شدند. اگر سران سقيفه اختلاف نمى كردند و بر اساس فرمان رسول خدا(ص) سپاه اسامه را بدون تأخير اعزام مى كردند و خلافت را به كسى كه سزاوار آن بود وا مى گذاردند، شورشيان به خود جرأت اين همه عصيان و سرپيچى از دولت مركزى را نمى دادند. حضرت زهرا(س)، دخت نبى گرامى(ص)، در سخنانى به اين واقعيت اشاره كرده است، آن جا كه مى فرمايد:
«به خدا سوگند، اگر همگى از كسى كه پيامبر(ص) زمام مركبِ خلافت را به او سپرده بود پيروى مى كردند، آنان را به سوى سعادت رهنمون مى ساخت و اين مركب را آن چنان هدايت مى كرد كه كوچك ترين آسيبى به كسى نرسد.»[٢٩]
به طور قطع، اگر سران سقيفه خودسرانه عمل نمى كردند، شورشيان اين همه جرى نمى شدند; زيرا يك بار در زمان پيامبر(ص)، با اعزام ضرار بن ازور به عنوان فرمانده بنى اسد و دستور سركوب مرتدان، تمام نيروهاى طليحه درهم كوبيده شد و اسود عنسى در همان زمان به دستور پيامبر(ص) به قتل رسيد.[٣٠]
اقدام شورشيان عليه دستگاه خلافت، فرصت خوبى براى ابوبكر ايجاد نمود كه ديدگان را از بحران به وجود آمده در مدينه درباره جانشينى حضرت محمد(ص) به مشكل ديگرى معطوف كند; زيرا وى در حالى به خلافت رسيد كه دو گروه با او مخالف بودند: يكى طرف داران حضرت على(ع) و ديگرى طرف داران سعد بن عباده. ابوبكر مى دانست اين مسأله هر آن، براى او ايجاد مشكل خواهد كرد. بنابراين، فوراً با آن برخوردى جدّى و قاطع نمود. قاطعيتى كه ابوبكر در برابر مرتدان نشان داد، قطعاً بى ارتباط با بحران داخلى مدينه نبود. با اين كه از سيره او اين گونه برمى آيد كه مردى صلح طلب و با عاطفه است، ولى دوسال خلافت وى از او چهره ديگرى نشان مى دهد; از يك سو، با شورشيان و متهمان به ارتداد، با قساوت تمام برخوردمى كند و ازسوى ديگر، جرايم خالد بن وليد عليه بنى يربوع ومالك بن نويره راتأييدمى نمايد.[٣١]
يكى از محققان معاصر مى نويسد: ماجراى ردّه به طور مستقيم، در حلّ بحران خلافت، كه در اواخر عمر پيامبر(ص) در حال شكل گيرى بود، نقش مهمى داشت; چرا كه بيش تر گرايش هاى سياسى را به يك خطر مشترك جلب نمود. اين حركت دو نتيجه مثبت به همراه داشت: يكى سياسى و ديگرى نظامى; نتيجه سياسى آن تسهيل بحران حكومت بود و نتيجه نظامى آن تجربه اى بود در جنگى با آن وسعت كه منطقه حجاز تا آن روز به خود نديده بود.[٣٢]
پژوهش گر ديگرى نوشته است: هدف ابوبكر از جنگ هاى ردّه تنها بازگرداندن قبايل عرب به دين اسلام نبود، بلكه علاوه بر آن، هدفش تثبيت حكومت خود و بازگرداندن اطاعت آن ها از حكومت مركزى مدينه بود.[٣٣] ويلفرد مادلونگ در تحليلى از اين ماجرا مى نويسد:
ابوبكر تقاضاى فورى خود را مبنى بر اين كه تمامى قبايل عرب، كه از محمد(ص) پيروى مى كردند، بايد زكات را به او بپردازند به عنوان يك وظيفه جانشين محمد(ص) توجيه كرد. ابوبكر با وجود موقعيت متزلزل خويش، بلافاصله در اين باره، موضع سرسختانه اى اختيار كرد. عمر، ابوعبيده و سالم مولى ابوخديفه از او تقاضا كردند كه زكات آن سال را لغو كند و با قبايل وفادار به اسلام با مدارا رفتار نمايد تا از حمايت آنان براى مبارزه با كسانى كه اسلام را ترك كرده اند برخوردار بشود، ولى ابوبكر هرگونه مصالحه درباره زكات را ردّ كرد و آن را ميزان وفادارى قبايل به اسلام قرار داد. او حتى پا را از حدّى كه محمد(ص) تعيين كرده بود، فراتر گذاشت و تأكيد كرد كسانى كه زكات پرداخت نكنند بايد آنان را مرتد شمرد و مانند كسانى كه از دين برگشته اند يا هرگز دين را نپذيرفته اند با آنان جنگيد ... بنابراين، ابوبكر به بهانه وظيفه اش در مقام خلافت، تغييراتى اساسى در خط مشى اسلام به وجود آورد... به همين دليل، مسلمانان صلح جو، كه به خليفه زكات پرداخت نمى كردند، مرتدان واقعى و ديگر اعراب، كه هنوز اسلام نياورده بودند، همه در زمره مرتدان قرار گرفتند و مى بايست با آن ها جنگيد تا همه در برابر اسلام و حكومت خليفه قريش تسليم گردند.[٣٤]
اختلاف ابوبكر با صحابه
همان گونه كه ذكر شد، قبايل اطراف مدينه با اعزام نمايندگانى نزد ابوبكر، از او درخواست معاف شدن از پرداخت زكات نمودند،[٣٥] اما خليفه در همان برخورد نخست، به شورشيان اعلان جنگ نمود، با اين كه بيش تر صحابه پيامبر(ص) با نظر او مخالف بودند. آنان عمر را، كه از مشاوران نزديك خليفه بود واسطه قرار دادند تا با اوصبحت كند و قبايلى را كه به اعتراف خود نماز مى گزاردند و فقط خواهان عدم پرداخت زكات بودند معاف دارد، چرا كه آن ها قريب العهد به اسلام بودند و هنوز با فرهنگ اسلامى خو نگرفته بودند.[٣٦]
طبرى مى نويسد: برخى از اصحاب از ابوبكر خواستند كه از جنگ بااين قبايل تازه مسلمان خوددارى كند و آن ها را از پرداخت زكات معاف دارد تا ايمان در دل هاى آن ها محكم گردد و در آينده، به اختيار خود، زكات بپردازند.[٣٧] عمر و ديگر صحابه پيامبر(ص) در مخالفت با جنگ با مانعان زكات به اين روايت پيامبر(ص) استدلال مى كردند:
«اُمِرْتُ اَنْ اُقاتِلَ النّاسَ حَتى يَقُولُوا لا اِلهَ اِلّا اللَّه، فَاِذا قالُوها عَصَمُوا مِنّي دِماءَهُمْ وَ اَمْوالَهُمْ»;[٣٨] من فقط در دعوت به توحيد مأمور به جنگ هستم. وقتى مردم توحيد را به زبان قبول كردند، جان و مالشان مصون است. اما ابوبكر به روايت ديگرى استدلال مى كرد; او مى گفت: من خود از پيامبر(ص) شنيدم كه فرمود: «اُمِرْتُ اَنْ اُقاتِلَ النّاسَ عَلى ثَلاثِ: شَهادَةُ اَنْ لااِلهَ اِلّا اللّه وَ اِقامُ الصَّلاةِ وَ ايتاءُ الزَكاةِ»;[٣٩] من در سه چيز مأمور به جنگ هستم: توحيد، نماز و زكات. خليفه اول با اصرار فراوان مى گفت: به خدا قسم، اگر عقالى[٤٠]را كه به پيامبر(ص) مى پرداختند از من دريغ دارند، با آن ها خواهم جنگيد. و معتقد بود فرقى بين نماز و زكات نيست.[٤١]
نخستين رويارويى با شورشيان
پس از مخالفت خليفه با درخواست معاف شدن قبايل از پرداخت زكات، نمايندگان آنان برگشتند و با بيان اين كه مردم مدينه اندكند، آن ها را براى حمله به آن شهر تشويق كردند.[٤٢] گويا پيش از آمدن فرستادگان اين قبايل به مدينه، افرادى همچون عيينه بن حصن و اقرع بن حابس به همراه عده ديگرى از اشراف به مدينه آمده بودند و با اعلان خبر شورش اعراب و تصميم آن ها در خوددارى از پرداخت زكات، از خليفه خواسته بودند كه مبلغى را به آن ها بدهد تا از ارتداد اعراب و حمله آنان به مدينه جلوگيرى كنند. مهاجران و انصار هم با پذيرش خواسته آن ها، از ابوبكر خواستند تا هنگام بازگشت سپاه اسامه، آن ها را با دادن مبلغى، به اين كار راضى كند. اما ابوبكر گفت: ما در اسلام، به احدى رشوه نمى دهيم و با آنان خواهيم جنگيد.[٤٣]ابوبكردستورآمادگى مسلمانان مدينه براى جنگ با شورشيان را صادر نمود و تنى چند از مهاجران قريش را به نگهبانى در اطراف مدينه گماشت. مرتدان پس از سه روز به مدينه حمله كردند، ولى با استقامت مردم مدينه مواجه شدند و با شكست مجبور به فرار گرديدند.[٤٤] شكست خوردگان در مسير بازگشت، به مسلمانان قبايل خود حمله كردند و به طرز فجيعى آنان را كشتند. آنان بيش تر از دو قبيله عبس و ذبيان بودند. ابوبكر قسم ياد كرد كه بيش از مقدار كشته شدگان مسلمان از شورشيان خواهد كشت.[٤٥]
با بازگشت سپاه اسامه، ابوبكر او را در شهر نهاد و خود با اين كه صحابه با رفتنش مخالف بودند، به طرف ذى القصه حركت كرد و با چهار قبيله بنى مرّه، ثعلبه، عبس و ذبيان روبه رو گرديد. با اين كه طليحه عده اى از جمله برادرزاده اش، حبال، را به يارى شورشيان اعزام كرده بود. اما شورشيان شكست خوردند و حبال كشته شد و قبايل عبس و ذبيان به طليحه پيوستند. اين نخستين فتح مسلمانان در جنگ هاى ردّه بود كه به «يوم ذى القصه» معروف است.[٤٦]
پس از اين ماجرا، ابوبكر يازده نفر را به عنوان فرماندهان جنگ هاى ردّه تعيين كرد كه در رأس آن ها خالد بن وليد و عكرمة بن ابى جهل از قبيله بنى مخزوم بودند.[٤٧] او همچنين به پيشنهاد برخى از اصحاب، به چند تن از كارگزاران خود و شهرهاى ديگر نامه نوشت و از آنان يارى طلبيد.[٤٨]
ارتداد بحرينيان
منطقه بحرين با مسلمان شدن منذر بن ساوى، فرمان رواى آن ديار، اسلام را پذيرفت و پيامبر(ص) علاء بن حضرمى را به ولايت آن جا منصوب كردند.[٤٩] پس از رحلت پيامبر(ص) و مرگ منذر، بحرينيان از دين برگشتند، به جز طايفه «عبدالقيس» كه دين خود را حفظ كردند. بكر بن وائل نيز بعداً با تحريك حطيم بن ضبيعه مرتد شدند.[٥٠] برخى مورّخان بدون تفكيك «عبدالقيس» از «بكر بن وائل» همه قبيله ربيعه را مرتد معرفى كرده اند.[٥١] اين دو طايفه با هم دشمنى ديرينه داشتند.
با رحلت پيامبر(ص) و درگذشت منذر، بكر بن وائل درصدد برآمدند كه حكومت را به خاندان نعمان بن منذر، آخرين پادشاه حيره، برگردانند; زيرا آنان را از ابوبكر شايسته تر مى دانستند.[٥٢] با كمكى كه شاه ايران به آنان نمود، جنگ ميان «عبدالقيس»كه به اسلام وفادار بودندو «بكر بن وائل» مرتد درگرفت و «عبدالقيس» در قلعه جواثا محاصره گرديدند.[٥٣] با اعزام نيرويى دو هزار نفره به فرمان دهى علاء بن حضرمى از مدينه به بحرين، اين محاصره شكسته شد و نعمان بن منذر فرار كرد و دوباره اسلام در بحرين حاكم گرديد.[٥٤]
انديشه شيعه در ميان حضرموتيان
يكى از قبايل بزرگ حضرموت يمن «كنده» بود. اينان در سال دهم هجرى به رياست اشعث بن قيس به مدينه آمدند و اسلام را پذيرفتند. پيامبر(ص) زياد بن لبيد را براى دريافت زكات بر آن ها گماردند.[٥٥] با شورش اسود غسى، برخى عشاير كنده از پرداخت زكات خوددارى كردند.[٥٦] پس از رحلت پيامبر(ص)، زياد در حال فراخوانى مردم براى بيعت با ابوبكر، از سوى اشعث اين گونه مورد خطاب قرار گرفت: «در صورتى ما دعوت تو را مى پذيريم كه تمام مردم با ابوبكر بيعت كرده باشند».
از اين سخنان چنين برمى آيد كه عده اى با حاكميّت ابوبكر مخالف بودند. به هر روى، برخى با نظر اشعث مخالفت كردند و همين موجب شد كه حضرموتيان به دو گروه تقسيم شوند و برخى تصميم به امتناع از پرداخت زكات گرفتند.[٥٧] با اعلام دريافت زكات از سوى زياد، مردم برخى با خشنودى و برخى با ناخشنودى، زكات اموال خود را تحويل مى دادند. روزى جوانى يكى از شتران مورد علاقه خود را به عنوان «زكات» تحويل داد، اما چندى بعد با توسّل به يكى از بزرگان كنده، به نام حارثه بن سراقه، از زياد خواست كه آن را پس دهد و شتر ديگرى بگيرد.[٥٨] حارثه تقاضاى جوان را به زياد رساند، اما زياد با ردّ درخواست وى، او را متّهم به كفر نمود.[٥٩] او وقتى سرسختى زياد را ديد، خود شتر را گرفت و به جوان برگرداند و به او گفت: اگر كسى با تو سخنى گفت، بينى او را با شمشير بزن.
حارثه انگيزه خود را از مخالفت آشكار كرد و با صراحت گفت: ما در زمان حيات پيامبر(ص)، فرمانبر او بوديم. امروز نيز اگر مردى از اهل بيت او جانشينش گردد، از او فرمان خواهيم برد. اما ابن ابى قحافه (ابوبكر) بر عهده ما هيچ بيعت و طاعتى ندارد. او با سرودن اشعارى، نافرمانى خود و قبيله اش را به ابوبكر اعلام كرد:
اَطَعْنا رسولَ اللّهِ اذ كانَ وسطَنا فيا عجباً ممّن يُطيع ابابكر
و ما لبنى تيم بن مُرّة اِمرَةٌ علينا و لاتلكَ القبائلُ من الأسر
لِانَّ رسولَ اللّهِ اَوْجَبَ طاعةً و اولى بمااستولى عليهِم من الأمر[٦٠]
حارثه بردوچيزتأكيدداشت:يكى شايسته نبودن بنى تيم براى فرمان روايى و ديگر اين كه خود پيامبر(ص) فرمان برى از فرد معيّن را واجب كرده است. زياد با شنيدن اين اشعار، با متهم نمودن آن ها به كفر و ارتداد، آنان را به جنگ دعوت كرد. تهديد زيادموجب خشم طوائف كنده گرديد. تمام مخالفت كنده به دليل دو چيز بود: يكى باج و رشوه انگاشتن زكات، و ديگرى كنارزدن اهل بيت(ص) و خلافت ابوبكر.
اشعث نيز با دعوت قبيله خود به وحدت كلمه، گفت: از دادن زكات خوددارى كنيد; زيرا من مى دانم عرب از قبيله «بنى تيم» (ابوبكر) پيروى نخواهد كرد و بنى هاشم را رها نمى كند او در اشعارى گفت: اگر قريش آل محمد(ص) را كنار بگذارد و فرمان روايى را به ابوبكر بدهد، ما قبيله كنده از او به فرمان روايى شايسته تريم.[٦١] زياد با مشاهده اين وضعيت، نزد قبيله بنى ذهل بن معاويه از قبايل كنده رفت و آن ها را به پيروى از ابوبكر دعوت نمود. يكى از بزرگان آن ها به نام حارث بن معاويه در جواب او گفت: تو ما را به سوى مردى (ابوبكر) دعوت مى كنى كه هيچ عهدى بر ما يا شما ندارد. چرا شما اهل بيت پيامبر(ص) را كنار گذاشتيد، درحالى كه به خلافت سزاوارترند، در حالى كه قرآن مى فرمايد: «وَ اُولوا الْاَرحامِ بَعضُهم اولى ببعض في كتابِ اللهِّ»[٦٢]شماخلافت راازاهل بيت پيامبر(ص) دور نكرديد، مگر به خاطر حسادتى كه به آن ها داشتيد. من نمى توانم باور كنم كه پيامبر(ص) از دنيا برود و كسى را براى پيروى منصوب نكرده باشد. از پيش ما برو; زيرا تو به چيزى دعوت مى كنى كه رضاى خدا در آن نيست. او در اشعارى، اعتقادات خود را به صراحت بيان كرد.
علاوه بر حارث، عرفجه بن عبدالله نيز سخنانى مشابه او بيان كرد و گفت: زياد را بيرون كنيد; زيرا صاحب او (ابوبكر) شايسته خلافت نيست و مهاجران و انصار به امور امّت از خود پيامبر(ص) آگاه تر نيستند. ابوبكر خلافت را به ستم تصاحب كرده; چون از نزديكان پيامبر(ص) نيست و بايد آن را رها كند.[٦٣]
كنديان با مواضع روشن خود، زياد را بيرون كردند و او به هر قبيله اى از قبايل كنده مى رسيد، آنان را به پيروى از خليفه دعوت مى كرد، اما همگان دعوت او را ردّ مى كردند. زياد به مدينه آمد و به دستور ابوبكر، چهارهزار نفر براى جنگ اعزام شدند.[٦٤] برخى از شورشيان با شنيدن خبر اعزام نيرو از مدينه، پشيمان شدند و حاضر به پرداخت زكات گرديدند. امّا گروه ديگرى آماده جنگ شدند. اشعث در ميان پشيمان شدگان و حارثه بن سراقه در ميان مخالفان بود. گويا دشمنى ديرينه «كنده» يا «مذحج» چنين اقتضا مى كرد كه آن ها با زياد كنار بيايند; چون نمى توانستند در آنِ واحد در دو جبهه بجنگند.[٦٥] سپاه مدينه بسيارى از قبايل كنده را سركوب كرد، به گونه اى كه باعث خشم اشعث گرديد و او وارد جنگ با زياد نمود. در اين جنگ، ٣٠٠ نفر از سپاه مدينه كشته و بقيه محاصره شدند. با اين كه ابوبكر سعى كرد از اشعث دل جويى كند، اما مسأله پيچيده تر شد.[٦٦] برخى صحابه پيشنهاد كردند كه يك سال آن ها را از پرداخت زكات معاف دارد، اما ابوبكر مخالفت كرد و گفت: مى خواهد على(ع) را به جنگ با آنان اعزام كند. اين مسأله با مخالفت عمر روبه رو شد و در نهايت، عكرمه به همراه دو هزار نفر به كمك زياد شتافت.[٦٧] با رسيدن سپاه عكرمه، جنگ سختى درگرفت و سرانجام، با امان خواستن اشعث و كشته شدن عدّه زيادى، جنگ پايان يافت. به دستور ابوبكر، اشعث را با احترام به مدينه آوردند و با اين كه عمر با استدلال به حديث «من بدّل دينه فاقتلوه»[٦٨] معتقد به قتل او بود، ابوبكر او را بخشيد و به او احسان نمود.[٦٩]
در جستوجوى جانشين پيامبر(ص)
يكى از جنجالى ترين مباحث در ماجراى ردّه، خوددارى مالك بن نويره از پرداخت زكات و كشته شدنش به وسيله خالد بن وليد و هم بستر شدن وى با همسر اوست. او از طايفه «بنى يربوع» از قبيله «بنى تميم» بود، در زمان پيامبر(ص) اسلام را پذيرفت و از سوى آن حضرت، مأمور دريافت زكات در قبيله خود شد.[٧٠] پس از شنيدن خبر رحلت پيامبر(ص)، او ضمن جلوگيرى از پرداخت زكات، مخالفت خود را با خلافت ابوبكر اعلام نمود.[٧١] خالد با شنيدن خبر امتناع مالك از پرداخت زكات، قسم ياد كرد كه او را خواهد كشت و سرش را در يك ديگ خواهد نهاد.[٧٢]
خالد در سرزمين بطاح
پس از فراغت خالد از جنگ با طليحه، به دستور ابوبكر به سوى بطاح سرزمين «بنى تميم» حركت كرد. با اين كه انصار حاضر در سپاه وى با اين كار مخالف بودند، اما در نهايت، به خالد پيوستند و سپاه مدينه در سرزمين بطاح اردو زد.[٧٣] مالك بن نويره پس از تقسيم زكات ميان قبيله خود، آن ها را از هرگونه اجتماع نهى نمود.[٧٤] به دستور خالد، منطقه شناسايى شد و مالك به هم راه همسر زيبايشام تميمو گروهى از ياران دستگير شدند و آنان را نزد خالد آوردند.[٧٥] فرمانده منصوب ابوبكر دستور داد گردن همه ياران مالك را زدند، در حالى كه آن ها يك صدا مى گفتند: ما مسلمانيم و خليفه از كشتن نمازگزاران نهى كرده است. خالد با تأييد سخن ابوبكر، نمازگزار بودن آن ها را انكار نمود. اين عمل خالد اعتراض گروهى از جمله ابوقتاده انصارى را به همراه داشت. او گواهى داد كه هنگام دست گيرى، آنان سلاح خود را به زمين نهاده بودند و به هم راه ما نماز گزاردند.[٧٦] وقتى خالد با گواهى ابوقتاده بر نمازگزار بودن آن ها روبه رو شد، بهانه خود را عوض كرد و گفت: اگرچه آن ها با شما نمازگزاردند، اما از دادن زكات خوددارى كرده و كشتن آن ها واجب بود. در اين حال، يكى از اسيران در شعرى گفت:
حَرُمَتْ عليه دِماءُنا بِصَلاتِنا واللّهُ يَعْلَمُ اَنَّنا لم نكفر
با اين وجود، خالد به اين سخنان و اعتراض ها اعتنايى نكرد و دستور داد او را گردن زدند و به همين دليل، ابوقتاده عهد كرد كه در هيچ جنگى به همراه خالد شركت نكند.[٧٧] برخى اين عهد را پس از كشته شدن مالك مى دانند.[٧٨] خود مالك هم وقتى ديد خالد تصميم دارد او را به قتل برساند، گفت: آيا مى خواهى مرا به قتل برسانى، در حالى كه مسلمانم و به سوى قبله نماز مى خوانم؟ اما خالد باز قسم ياد كرد كه او را خواهد كشت.[٧٩] گفت وگوى مالك با خالد در حالى صورت مى گرفت كه همسر او نيز حضور داشت و وقتى اصرار زياد خالد را در كشتن او ديد، به انگيزه اصلى خالد اشاره كرد و گفت:
«يا خالدُ، بِهذا تَقْتُلُنى؟»[٨٠]
ابوزهير سعدى به اين واقعيت كه خالد از قبل، دل بسته همسر زيباى مالك بود، اشاره دارد:
عدا خالدٌ بغياً عليه لِعرسه و كانَ له فيها هوى قبلَ ذلكَ[٨١]
مالك در آخرين تلاش براى رهايى از چنگ خالد، پيشنهاد كرد كه او را نزد ابوبكر بفرستد تا خود خليفه درباره وى حكم كند. با اين كه عبدالله بن عمر و ابوقتاده نيز از خالد خواستند كه با پيشنهاد مالك موافقت كند، اما او دستور قتل وى را صادركرد وبلافاصله با همسرش هم بستر شد. اين در حالى بود كه خالد افرادى همچون عيينه بن حصن و قرَّة بن سلمه را كه در سپاه طليحه بودند و عدّه زيادى از مسلمانان را كشته بودند، نزد ابوبكر فرستاد و او نيز آن ها را عفو نمود.[٨٢]
بازتاب قتل مالك
قتل مالك اعتراض و تقبيح بسيارى از صحابه را در پى داشت. علاوه بر ابوقتاده و عبدالله بن عمر، كه در محل حادثه اعتراض كردند و سپس در نامه اى به ابوبكر از خالد شكايت نمودند، ميان ابوبكر و عمر نيز در اين موضوع اختلاف نظر بود. در حالى كه ابوبكر از خالد دفاع مى كرد، عمر مى گفت:
او دو جنايت مرتكب شد و مستحق رجم و قصاص است: مسلمانى را كشته و با همسرش هم بستر شده است.[٨٣] اين كار خالد بازتابى منفى در ميان بيش تر صحابه داشت و تنها ابوبكر كار او را بااجتهاد وخطاتوجيه مى كرد و گاهى مى گفت:
خالد شمشير خداست و شمشيرى كه عليه مشركان از غلاف بيرون كشيده شده، من در غلاف نمى كنم.[٨٤] اماحكم اين مسأله در ميان مسلمانان روشن بود و نيازى به اجتهاد نداشت تا در آن اشتباهرخ دهد.
دلايل مسلمان بودن مالك
با اين كه برخى نويسندگان متعصب اهل سنّت سعى در مرتد معرفى كردن مالك دارند،[٨٥]اما قراين و شواهد تاريخى نشان مى دهد كه مالك مسلمان بود و از اسلام برنگشت. اين شواهد بدين قرار است:
١) اقرار مالك و يارانش بر اسلام و گزاردن نماز;[٨٦]
٢) گواهى جمعى از صحابه بر مسلمان بودن مالك;[٨٧]
٣)پرداخت ديه مالك ازسوى ابوبكر;[٨٨] اگر مالك به جرم ارتداد كشته شده بود، پرداخت ديه مرتد چه معنايى دارد؟
٤)تقاضاى قصاص خالدازسوى عمر;[٨٩] ابن اثير نيز به سه دليل از دلايل نامبرده اعتقاد دارد كه مالك مرتد نبوده است.[٩٠]
٥) دستور ابوبكر به جدايى خالد از همسر مالك;[٩١] اگر مالك مرتدّ بود و ازدواج خالد صحيح، چرا خليفه دستور جدا شدن آن ها را صادر مى كند. اين در حالى است كه عمر نيز اين ازدواج را زنا مى دانست وخواهان سنگسارشدن خالدبود.[٩٢]
٦) توجيه واهى اجتهاد و خطا;[٩٣] اگر مالك مرتد بود و سزاوار كشتن، ديگر خطاى در اجتهاد معنا نداشت.
٧) در هيچ روايت تاريخى نداريم كه مورّخان به رفتار ايمانى مالك طعنى، حتى از باب تشكيك، وارد كرده باشند.[٩٤] ذهبى به نقل از ابن اثير مى نويسد: هيچ گونه ارتدادى از مالك ظاهر نگرديد.[٩٥]
ابن عبدالبرّ هم مى نويسد: در كشته شدن مالك در حال اسلام يا ارتداد، اختلاف نظر است و به نظر من، خالد او را اشتباهاً كشته است.[٩٦]
٨) مالك با سلاح در برابر سپاه مدينه نايستاد و يارانش را نيز از اجتماع نهى نمود.[٩٧]
همه اين شواهد حاكى از آن است كه مالك در پرداخت زكات به ابوبكر دو دل و متحيّر بود، نه اين كه از اسلام برگشته و منكر اصل زكات باشد.[٩٨]
بنابراين، هيچ دليلى بر ارتداد ابن نويره وجود ندارد و خليفه جز براى از ميان بردن مخالفان و تثبيت حكومت متزلزل خود، هدف ديگرى از كشتن مخالفان نداشت. عمل تناقض آميز ابوبكر در عفو افرادى كه در ريختن خون صدها مسلمان شريك بودند مانند اشعث بن قيس، عيينه بن حصن و قرّة بن هبيره با كشتن بى رحمانه مالك بن نويره، كه هيچ جرمى جز مخالفت در پرداخت زكات به خليفه نداشت، قابل توجيه نيست. تنها جرم مالك اين بود كه خلافت ابوبكر را مشروع نمى دانست.[٩٩]
گونه هاى ارتداد
از بررسى دقيق متون و منابع تاريخى، كه درباره ماجراى «ردّه» سخن گفته اند، چنين برمى آيد كه شورشيان عليه خلافت مدينه داراى فكر و انگيزه واحدى نبودند و از اين نظر، ناهم گونند. هر چند نقاط اشتراكى نيز در آن ها وجود دارد، اما اين ناهم گونى نشان دهنده اين مطلب است كه شورشيان همه مرتد نبودند، بلكه اين دستگاه خلافت بود كه براى تحكيم پايه حكومت خود، بر همه برچسب «ارتداد» زد و اين را بهانه كشتار آنان قرار داد. نخستين شاهد بر چندگونه بودن متهمان به ارتداد، گفتار خود ابوبكر است كه مى گويد: «فَمِنْهُمْ مَنْ اِرْتَدَّ و ادّعى النبوّةَ و مِنْهُمْ مَنْ اِرْتَدَّ و مَنَعَ الزَكاةَ.» همو در سخنان ديگرى خطاب به عمر مى گويد: «وَ اَمَّا مَنْ اِرْتَدَّتْ مِنْ هؤلاء الْعَرَبِ، فَمِنْهُمْ مَنْ لايُصَلّى وَ قَدْ كَفَرَ بالصَّلاةِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يُصَلّي وَ قَدْ مَنَعَ الزّكاةَ.»[١٠٠]
يعقوبى نيز آنان را به دو گروه كلّى تقسيم كرده، مى گويد: «وَ تَجَرَّدَ ابوبكر لِقتالِ مَنْ اِرْتَدَّ ... ثُمَّ وَجَّهَ لِقِتالِ مَنْ مَنَعَ الزَّكاة.»[١٠١] مقدسى نيز مرتدان را به سه دسته تقسيم كرده است: اول. دسته اى كه از دادن زكات خوددارى كردند; دوم. آنان كه منكرزكات بودند;سوم. گروهى كه كفر خود را پنهان داشتند و با مسلمانان دشمن ورزيدند.[١٠٢]
ابن كثير مى نويسد: برخى به نماز اعتراف نمودند و از پرداخت زكات خوددارى مى كردند و برخى ديگر از پرداخت زكات به شخص خليفه ابا داشتند و گروهى با استدلال به آيه «خُذْ مِنْ اَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ و تُزَكّيهِمْ بِها وَصَلِّ عَلَيْهِمْ اِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ»[١٠٣]مى گفتند: ما زكات را جز به كسى كه نماز او براى ما سَكَن باشد، نمى دهيم.[١٠٤]
نَوَوى در شرح صحيح مسلم با تقسيم شورشيان به دو گروه مرتد و غيرمرتّد، مى نويسد: گروه دوم كسانى بودند كه بين نماز و زكات فرق قايل شدند و از پرداخت زكات خوددارى كردند. اينان اهل بغى هستند.[١٠٥]
مورّخان معاصر هم به اين چندگونگى اعتراف دارند. يكى از آنان مى نويسد: منابع تاريخى مى گويند: عرب پس از پيامبر(ص) مرتد شدند و بيش تر آن ها اين گونه برداشت كرده اند كه عرب از اسلام به بت پرستى بازگشتند، در حالى كه از بررسى منابع اين چنين به دست مى آيد كه اين ارتداد در درجه اول، قيام عليه حكومت مركزى مدينه و نظام اقتصادى آن بوده است. هيچ نصّى نمى گويد قبيله اى به خدا كافر شد يا نماز و زكات را ترك كرد.
وى سپس با پرداختن به انگيزه هاى ردّه، شورشيان رابه چهارگروه تقسيم كرده است.[١٠٦]
نويسنده ديگرى با تقسيم آنان به دو گروه، مى گويد: دسته دوم قبايلى از مسلمانان بودند كه از بيعت با ابوبكر براى خلافت خشنود نبودند و به همين دليل، از پرداخت زكات امتناع مى كردند.[١٠٧]
متشرق ايتاليايى، ليون كاتيانى در تاريخ الاسلام، قبايل عرب را در رابطه با ارتداد به پنج دسته تقسيم كرده است.[١٠٨] عده زيادى از نويسندگان معاصر عرب معتقدند: در ماجراى ردّه، گروهى مسلمان ماندند و فقط از پرداخت زكات امتناع كردند. در جنگ با اين گروه، برخى از صحابه با ابوبكر اختلاف نظر داشتند.[١٠٩]
خورشيد احمد فارق نيز با تقسيم مرتدان به چهارگروه مى نويسد: گروه چهارم كسانى بودند كه مى گفتند: ما به خدا و پيامبر(ص) ايمان داريم و نماز مى گزاريم، ولى زكات نمى دهيم. ابوبكر با همه اين چهارگروه يكسان عمل كرد، در حالى كه عمر، ابوعبيده و سالم مولى ابوحذيفه با جنگ باآنان مخالف بودند.[١١٠]احمدبن ذينى ذحلان نيز همين تقسيم بندى چهارگانه راذكر كرده است.[١١١]
دكتر حسن ابراهيم حسن مى نويسد: حقيقت اين است كه عرب هايى كه ابوبكر با آن ها جنگيد و عنوان «ارتداد» به آنان داد، به اسلام كافر نشده و آن را انكار نكرده بودند، بلكه آنان دو گروه بودند: گروه اول كسانى بودند كه از دادن زكات سرباز زده بودند و گمان داشتند آن باجى است كه به پيغمبر(ص) مى داده اند و پس از وفات آن حضرت، مى توانند از پرداخت آن به خليفه دريغ كنند. درباره جنگ با اين گروه عمر با ابوبكر معارضه كرد.[١١٢]نتيجه اين كه مسلّماً عدّه اى مرتّد شده و با انگيزه هاى خطرناكى، مدينه را تهديد مى كردند و چاره اى جز سركوب آن ها نبود. اما گروه زيادى از آن ها مرتد نبودند و انگيزه هاى سياسىو اقتصادى داشتند. متأسفانه خليفه اول با همه به خشونت رفتار كرد و همه را متهم به ارتدادنمود.او مى توانست با دورانديشى با دسته دوم برخورد كند و ماجرا را به شكل ديگرى حل كند تا جان و مال و ناموس مسلمانان از تعرّض مصون بماند.
عوامل و انگيزه هاى ارتداد
با پرداختن به گونه هاى ارتداد، تا حدى انگيزه هاى شورشيان روشن گرديد. در مجموع عوامل و انگيزه هاى ارتداد را مى توان در موارد ذيل خلاصه كرد:
١) وفات پيامبر(ص)و خلأ رهبرى مقتدر;
٢) تعصّب هاى قبيله اى;
٣) انگيزه هاى اقتصادى و باج انگاشتن زكات;
٤) انگيزه هاى سياسى در اعتراض به دستاورد سقيفه و حاكميت قريش;
٥) تحريكات داخلى و خارجى دشمنان اسلام.
-
پى نوشت ها
[١]ـ محمد بن سعد، الطبقات الكبرى، تحقيق محمد عبدالقادر عطا، بيروت، دارالكتب العليمه، ١٤١٠ ق.، ص ١٨٧١٨٨
[٢]ـ مطهر بن على المقدسى، البدء و التاريخ، مكتبة الثقافة الدينية، جزء ٥، ج ٢، ص ١٢٣
[٣]ـ محمد بن عبدالكريم شهرستانى، الملل و النحل، تحقيق امير على مهنّا، چاپ چهارم، بيروت، دارالمعرفة، ١٤١٥ ق.، ج ١، ص ٣٣
[٤]ـ محمد بن عمر الواقدى، كتاب الردّه، تحقيق دكتر يحيى الجبورى، بيروت دارالغرب الاسلامى، ١٤١٠ ق.، ص ١٨
[٥]ـ ابن النديم (اسحاق بن محمد)، الفهرست، بيروت، دارالمعرفة، ص ١٣٧
[٦] و [٧]ـ فؤاد سزگين، تاريخ التّراث العربى، معرّب فهمى حجازى، چاپ دوم، قم، مكتبة آية الله المرعشى، ج ١، جزء دوم، ١٤١٢ ق.، ص ١٣٤ / ص ١٠٢ / آقابزرگ تهرانى، الذريعه، چاپ دوم، بيروت، دارالاضواء، ١٤٠٣ ق.، ج ١٠، ص ٢٣٨
[٨] و [٩]-ابن نديم، پيشين، ص ١٣٧ / ص ١٤٩
[١٠]ـ فؤاد سزگين، پيشين، ص ١٤٣
[١١] و [١٢]ـ ابن نديم، پيشين، ص ١٣٦ آقا بزرگ، پيشين، ج ١٠، ص ٢٣٧٢٣٨ / ص ١٥٩
[١٣]ـ آقابزرگ، پيشين، ص ٢٣٧
[١٤]ـ واقدى، پيشين، ص ١٨
[١٥]ـ فؤاد سزگين، پيشين، ص ٧٤ و ٩٧ و ١٥٢
[١٦]ـ ابن نديم، پيشين، ص ١٤٢ / آقابزرگ، پيشين، ج ١، ص ٣٥٠ و ج ١٠، ص ٢٣٨
[١٧]ـ آقا بزرگ، پيشين، ج ١٩، ص ٤٧
[١٨]ـ محمدحسن آل ياسين، نصوص الردّه فى تاريخ الطبرى، الطبقه الثالثه، بيروت، دارمكتبة الحياة، ١٣٩٧ ق.
[١٩]ـ ر. ك. به: خورشيد احمد فارق، تاريخ الردّه، الطبقه الثانية، قاهره، دارالكتاب الاسلامى
[٢٠]ـ سعيد بن سلم احمد، حروب الردّه، دارالمنار، ١٤١٥ ق.
[٢١]ـ واقدى، پيشين، ص ٤٨ / اسماعيل ابن كثير، البداية و النهايه، بيروت، دارالفكر، ١٣٩٨ ق.، ج ٦، ص ٣١٢ / محمد بن جرير الطبرى، تاريخ الرسل و الملوك، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، الطبعة الثانية، بيروت، داراحياء التراث العربى، ١٣٧٨ ق.، ج ٣، ص ٢٤٢
[٢٢]ـ مهدى رزق الله احمد، الثابتون على الاسلام ايّام فتنة الردّه، رياض، دارطيبة، ١٤١٧ ق.، ص ٣٢
[٢٣]ـ طبرى، پيشين، ج ٣، ص ١٤٦
[٢٤]ـ عبدالملك ابن هشام، السيرة النبوية، تحقيق مصطفى السّقا و غيره، بيروت، دارالمعرفة، ج ٣ و ٤، ص ٥٧٧٦٠٠ / طبرى، پيشين، ج ٣، ص ١٤٦١٤٧ و ١٨٤١٨٥
[٢٥]ـ ابن هشام، پيشين، ص ٦٠٠
[٢٦]ـ طبرى، پيشين، ج ٣، ص ١٨٦
[٢٧]ـ واقدى، پيشين، ص ٢٨٢٩
[٢٨]ـ خورشيد احمد فارق، پيشين، ص ٥
[٢٩]ـ ابن طيفور (احمد بن ابى طاهر)، بلاغات النساء،قم، منشورات الشريف الرضى، ص ٣٢ ٣٣
[٣٠]ـ ابن اثير (عزالدين)، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارصادر، ١٣٥٨ ق.، ج ٢، ص ١٨ ٢٢
[٣١]ـ هادى العلوى، فصول من تاريخ الاسلام السياسى،نيقوسيا،قبرص،مركزالابحاث و الدراسات الاشتراكيه فى العالم العربى،١٩٩٥م،ص٦٢
[٣٢]ـ ابراهيم بيضون، الحجاز و الدولة الاسلامية، بيروت، دارالنهضة العربية، ١٤١٦ ق.، ص ١٤٤
[٣٣]ـ ابراهيم لبيد، عصر النبوة و الخلافة الراشده، بغداد، وزارة التعليم العالى و البحث العلمى، جامعة بغداد، ص ٢٦٥
[٣٤]ـ ويلفرد مادلونگ، جانشينى حضرت محمّد٩، ترجمه احمد نمايى و ديگران، مشهد، آستان قدس رضوى، بنياد پژوهش هاى اسلامى، ١٣٧٧، ص ٧١٧٤
[٣٥]ـ واقدى، پيشين، ص ٢٨٢٩
[٣٦]ـ ابن قتيبه الدينورى (عبدالله بن مسلم)، الامامة و السياسة، تحقيق على شيرى، قم، منشورات الشريف الرضى، ١٤١٣ ق. ج ١، ص ٣٤
[٣٧]ـ طبرى، پيشين، ج ٣، ص ٢٢٥
[٣٨]ـ واقدى، پيشين، ص ٥١ / ابن قتيبه دينورى، پيشين، ج ١، ص ٣٤
[٣٩]ـ ابن قتيبه، پيشين، ص ٣٥
[٤٠]ـ «عقال» به زكات سالانه گويند و نيز ريسمانى كه شتر را هنگام دادن زكات، به آن بندند. گاهى نيز به معناى مبلغ اندكى است كه يك «عقال» (پاى بند شتر) مى ارزد. بعضى مى گويند: اگر عين شتران زكات را بستانند «عقال» و اگر بهاى آن را بستانند «نقد» گويند. گاهى هم «عقال» براى بيان حداقل به كار مى رود. ر. ك. به: احمد العلى، حجاز در صدراسلام،ترجمه عبدالمحمدآيتى،ص ٢٨٠
[٤١]ـ واقدى، پيشين، ص ٤٥
[٤٢]ـ خورشيد احمد فارق، پيشين، ص ٥ / ابن كثير، پيشين، ج ٦، ص ٣١١
[٤٣] و [٤٤]ـ واقدى، پيشين، ابن كثير، پيشين
[٤٥]ـ خورشيد احمد، پيشين، ص ٦
[٤٦]ـ محمدابوالفضل ابراهيم،ايّام العرب فى الاسلام، الطبقه الثالثة،بيروت،دارالجيل، ١٤٠٨ ق.، ص ١٤١
[٤٧]ـ طبرى، پيشين، ص ٢٤٨٢٤٩ / ابن اثير، پيشين، ج ٢، ص ٢٤ / ابن خلدون (عبدالرحمن بن محمد)، تاريخ ابن خلدون، الطبقه الثانية، بيروت، دارالكفر، ١٤٠٨ ق.، ج ٢، ص ٤٩٤ ـ ٤٩٥
[٤٨]ـ واقدى، پيشين، ص ٥٤٦٣
[٤٩]ـ بلاذرى، فتوح البلدان، بيروت، دارمكتبة الهلالى، ص ٨٥٨٨
[٥٠]ـ طبرى، پيشين، ج ٣، ص ٣٠١٣٠٢ / احمد بن اعثم الكوفى، الفتوح، تحقيق على شيرى، الطبقه الاولى،بيروت،دارالاضواء، ١٤١١ ق.، ج ١، ص ٣٧
[٥١]ـ ابن سعد، پيشين، ج ٤، ص ٢٦٧
[٥٢]ـ واقدى، پيشين / ابن اعثم، پيشين / ابن اثير، پيشين
[٥٣]ـ واقدى، پيشين، ص ١٤٧١٥٣ / ابن اعثم، پيشين،ج١، ص ٣٨٣٩ / بلاذرى، پيشين، ص ٩٠
[٥٤]ـ طبرى، پيشين، ج ٣، ص ٣٠٢ و ٣١١
[٥٥]ـ ابن سعد، پيشين، ج ١، ص ٢٤٨ و ج ٦، ص ٩٩ / ابن اثير، پيشين، ج ٢، ص ٢٩٨ / احمد بن يحيى البلاذرى، انساب الاشراف، تحقيق محمد حميدالله،مصر،دارالمعارف،ج ١، ص ٢٤٥ و ٥٢٩
[٥٦]ـ ابن اثير، پيشين، ج ٢، ص ٣٧٩
[٥٧]ـ واقدى، پيشين، ص ١٦٧١٦٩ / ابن اعثم، پيشين، ص ٤٥ / بلاذرى،فتوح البلدان، ص ١٠٦
[٥٨]ـ واقدى، پيشين، ص ١٦٩١٧٠
[٥٩]ـ طبرى، پيشين، ج ٣، ص ٣٣٢
[٦٠]ـ واقدى، پيشين، ص ١٧٠ / ابن اعثم، ص ٤٦ / فتوح البلدان، ص ١٠٧
[٦١]ـ واقدى، پيشين، ص ١٧١١٧٦ / ابن اعثم، پيشين، ج ١، ص ٤٧٤٨
[٦٢]ـ انفال: ٧٥
[٦٣]ـ واقدى، پيشين
[٦٤]ـ واقدى، پيشين، ص ١٧٨١٧٩ / ابن اعثم، پيشين، ص ٤٩
[٦٥]ـ واقدى، پيشين، ص ١٧٩١٨٢ / ابن اعثم، پيشين، ص ٥٠٥١
[٦٦]ـ واقدى، پيشين، ص١٨٤ـ١٩١ / ابن اعثم، پيشين، ص ٥١٥٣
[٦٧]ـ واقدى، پيشين، ص ١٩٦١٩٨ / ابن اعثم، پيشين، ص ٥٦٥٧
[٦٨]ـ محمد بن اسماعيل البخارى، صحيح البخارى، بيروت، دارالفكر، ١٤١٤ ق.، ج ٤، حديث ٣٠١٧، ص ٢٧ / احمد بن شعيب النسائى، سنن النسائى، بشرح السيّوطى، بيروت، دارالكتب العلمية، ١٤١٦ ق.، ج ٧، ص ٧٢٧٣
[٦٩]ـ واقدى، پيشين، ص ٢٠١٢١٣ / ابن اعثم، پيشين، ج ١، ص ٦٠٦٨
[٧٠]ـ ابن اثير (عزالدين)، اسد الغابة فى معرفة الصحابه، بيروت، دارالفكر، ١٤٠٩ ق.، ج ٥، ص ٥٢ / ابن حجر العسقلانى، الاصابة فى تمييز الصحابة، تحقيق على محمد البجاوى، بيروت، دارالجيل، ١٤١٢ ق.، ج ٥، ص ٧٥٥ / اسماعيل بن على ابوالفداء، المختصر فى اخبار البشر، تحقيق محمود ايّوب، بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٧ ق.،ج١، ص١٥٧ / بلاذرى،فتوح البلدان،ص١٠٣
[٧١]ـ واقدى، پيشين، ص ١٠٤١٠٥ / ابن عثم، پيشين، ج ١، ص ١٩
[٧٢]ـ واقدى، پيشين / خورشيد احمد فارق، پيشين، ص ٥٣
[٧٣]ـ واقدى، پيشين، ص ١٠٣١٠٤ / ابن اعثم، پيشين، ج١،ص١٩/ابن كثير، پيشين، ج ٦، ص ٣٢٢
[٧٤] و [٧٥]ـ طبرى، پيشين، ج ٣، ص ٢٧٧
[٧٦]ـ واقدى، پيشين، ص ١٠٦ / ابن اعثم، پيشين، ج ١، ص ١٩٢٠ / خليفه ابن خياط، تاريخ خليفه بن خياط، تحقيق مصطفى نجيب فواز و غيره، بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٥ ق.، ص ٥٣
[٧٧]ـ واقدى، پيشين / ابن اعثم، پيشين
[٧٨]ـ طبرى، پيشين، ص ٢٨٠
[٧٩]ـ احمد بن ابى يعقوب يعقوبى، التاريخ يعقوبى، قم،منشورات الشريف الرحمن،١٤١٤ق.،ج٢،ص١٣١
[٨٠]ـ ابوالفداء، پيشين، ج ١، ص ٢٢١ / واقدى، پيشين / ابن اعثم، پيشين
[٨١]ـ واقدى، پيشين، ص ١٠٧ / ابوالفداء، پيشين، عبدالحسين احمد الامينى، الغدير، تهران، دارالكتب الاسلامية، ج ٧، ص ١٦٠
[٨٢]ـ واقدى، پيشين، ص ٩٤٩٦ / اين اعثم، پيشين، ج ١، ص ١٥١٨ / فتوح البلدان، ص ١٠١
[٨٣]ـ طبرى، پيشين، ج ٣، ص ٢٨٠ / خليفه بن خياط، پيشين، ص ٥٣ / ابن كثير، پيشين، ج ٦، ص ٣٢٢ / ابوالفداء، پيشين، ج ١، ص ٢٢٢ / اسدالغابه، ج ٤، ص ٢٧٧
[٨٤]ـ ابن عماد الحنبلى، شذرات الذهب، تحقيق عبدالقادر الارناؤوط و غيره، بيروت، دار ابن كثير، ١٤١٠ ق.، ج ١، ص ١٣٥
[٨٥]ـ جون باجوت جلوب، الفتوحات العربية الكبرى، تعريب و تعليق خيرى حمّاد، قاهره، دارالقومية، ص ١٧١ / عبدالحميد حسين السّامرائى، القائد الخالد خالد بن الوليد، بغداد، دارالمعرفة، ١٣٧٤ ق.، ص ١١٤
[٨٦]ـ واقدى، پيشين، ص ١٠٧ / طبرى، پيشين، ج ٣،ص٢٧٩/خورشيد احمد فارق، پيشين، ص ٥١
[٨٧]ـ طبرى، پيشين، ص ٢٧٨٢٨٠ / يعقوبى، پيشين، ج ٢، ص ١٣١١٣٢
[٨٨]ـ خليفه بن خياط، پيشين، ص ٥٣،
[٨٩]ـ طبرى،پيشين/ابوالفداء، پيشين، ج ١، ص ١٥٨
[٩٠]ـ اسدالغابه، پيشين، ج ٤، ص ٢٧٧
[٩١]ـ ابن حجر،الاصابه، ج٢، ص٢١٨وج٥،ص ٥٦٠
[٩٢]ـ ابوالفداء، پيشين، ج ١، ص ١٥٨
[٩٣]ـ طبرى، پيشين، ج ٣، ص ٢٧٨
[٩٤]ـ ابراهيم، بيضون، ملامح التيارات السياسية فى القرن الاوّل، دارالنهضة، ١٩٧٩ م.، ص ٢٨٢٩
[٩٥]ـ شمس الدين الذهبى، تاريخ اسلام، تحقيق عبدالسّلام ترمزى، بيروت، دارالكتاب العربى، ١٤٠٧ ق.، ج ٣، ص ٣٦
[٩٦]ـ ابن عبدالبر، الاستيعاب فى اسماء الاصحاب، تحقيق على محمد البجاوى، بيروت، دارالجيل، ١٤١٢ ق.، ج ٣، ص ١٣٦٢
[٩٧]ـ واقدى، پيشين، ص ١٠٦
[٩٨]ـ طبرى، پيشين، ج ٣، ص ٢٧٦
[٩٩]ـ مادولونگ، پيشين، ص ٧٥٧٦
[١٠٠]ـ واقدى، پيشين، ص ٤٨ و ٥١
[١٠١]ـ يعقوبى، پيشين، ج ٢، ص ١٣١١٣٢
[١٠٢]ـ مقدسى، پيشين، ج ٥، ص ١٥١
[١٠٣]ـ توبه: ١٠٣
[١٠٤]ـ ابن كثير، پيشين، ج ٦، ص ٣٤٣
[١٠٥]ـ مسلم بن الحجاج النيشابورى القشيرى،صحيح مسلم، بشرح النووى، بيروت، داراافكر، ص ٢٠٠
[١٠٦]ـ عمر فرّوخ، تاريخ صدر الاسلام و الدولة الاموية، الطبعة الثالثه، بيروت، دارالعلم للملايين، ١٩٧٦ م.، ص ٩٤٩٥
[١٠٧]ـ صائب عبدالحميد، تاريخ الاسلام الثقافى و السياسى،بيروت،الغدير، ١٤١٧ ق.، ص ٣٣٧
[١٠٨]ـ عمر ابوالنصر، مع الجيش العربى فى صدر الاسلام، بيروت، مكتب عمر ابوالنصر، ١٩٦٩ م.، ص٣٠ـ٣١/ابوغزاله محمدعبدالحليم، الانتصارات العربية العظمى فى صدر الاسلام، مطبوعات الشعب، ١٤٠٣ ق.، ص ١١٣ به نقل از: كايتانى
[١٠٩]ـ محمد نصر مهنّا، الفتوحات الاسلامية و العلاقات السياسية فى آسيا، الاسكندريه، منشأة المعارف، ١٩٩٠ م.، ص ٢٨٢٩
[١١٠]ـ خورشيد احمد فارق، پيشين، ص ٣
[١١١]ـ احمذ ذينى دحلان، الفتوحات الاسلاميه بعد مضى الفتوحات النبوية، قاهره، مؤسسه الجلى، ١٣٧٨ ق.، ج ١، ص ٥
[١١٢]ـ حسن ابراهيم حسن، تاريخ سياسى اسلام، ترجمه ابوالقاسم پاينده، چاپ نهم، تهران، جاويدان، ١٣٧٦، ج ١، ص ٢٣٦٢٣٧