نشریه معرفت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ١٠ - اشعث و ابوموسى، كارگزاران منافق در حكومت على (ع)
نبى الله فضلعلى
چكيده
اميرالمؤمنين(عليه السلام) آن گاه كه با مردم بيعت كردند و حكومت را به عهده گرفتند، در اولين گام به اصلاح ادارى دستگاه حكومت پرداخته و كارگزاران فاسق و نالايق عثمان را بركنار و افرادى شايسته و كارامد را به خدمت گماردند. كارگزاران آن حضرت از لحاظ عملكرد، دو دسته بودند:
الف. گروهى كه تا آخر، هم پاى رهنمودها و دستورالعمل هاى اميرالمؤمنين(عليه السلام) پيش رفته، مشكلات و گرفتارى ها را برطرف و وظايف خود را به بهترين وجه انجام دادند ونقش بسزايى در پيشبرد اهداف آن حضرت ـ گسترش عدالت، احقاق حقوق مردم، برچيدن فساد و آبادانى جهان اسلام ـ داشتند.
ب. گروهى كه با ظاهرسازى يا به دليل شرافت خانوادگى و يا به صلاح ديد مشاوران و نزديكان امام(عليه السلام)روى كار آمدند و پس از مدتى از مقام و موقعيت خود سوءاستفاده كردند و با خيانت و كارشكنى، نقش مؤثرى در تضعيف حكومت امام(عليه السلام)داشتند. به محض اطلاع آن حضرت از اوضاع ايشان، برخى مورد غضب و نفرت امام قرار گرفته و از كار بركنار. و برخى ديگر از ترس بازخواست و عزل شدن، از حكومت عادلانه اميرالمؤمنين(عليه السلام)فرار كردند و به معاويه ملحق شدند.
دراين مقال، زندگى دو تن از كارگزاران حكومت علوى، كه بيش ترين نقش را در تضعيف حكومت امام(عليه السلام)ايفا نمودند، مورد بررسى قرار گرفته است.
الف ـ اشعث بن قيس
١ـ خلاصه زندگى اشعث
نام اصلى وى معدى كرب و پسر قيس از قبيله «كنده» از قبايل بزرگ يمن بود. اشعث در سال دهم هجرت به همراه گروهى از قبيله كنده، كه او رياست آن ها را به عده داشت، به حضور پيامبر(صلى الله عليه وآله)رسيد و مسلمان گرديد، ولى در زمان ابوبكر مرتد شد و مسلمانان او را اسير كردند، ابوبكر او را بخشيد و به درخواست وى، خواهر خود، امّ فروه، را به تزويجش درآورد. اشعث در جنگ هاى قادسيه، مدائن، جلولاء،و نهاوند حضور داشت و در كوفه ساكن گرديد.[١]
ابن قتيبه مى نويسد: «اشعث بن قيس كسى بود كه در حالى كه مردان ديگر پياده بودند، او سوار بر مركب خود حركت مى كرد.»[٢] اين جمله نشانگر تكبّر و رياست طلبى او است.
مؤيد ديگر اين موضوع ماجرايى است كه ابن ابى الحديد به طور مفصّل آن را نقل كرده است. او مى نويسد: چون پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)رحلت كردند، قبيله «بنى وليعة»، كه داراى اسلام ضعيفى بودند، مرتد شدند و از طرف مسلمانان، زياد بن لبيدبياضى براى جنگ با آن ها مأمور شد.
بنى وليعه از اشعث كمك خواستند. او گفت تا مرا حاكم قبيله خود نسازيد، كمك نخواهم كرد. آن ها اشعث را حاكم خود قرار دادند و تاجى همچون تاج پادشاهان قحطان بر سرش گذاشتند. اشعث مرتد شد و با مسلمانان جنگيد و توسط آنان اسير گرديد. اما ابوبكر او را بخشيد و خواهرش را به همسرى او درآورد.[٣]
يعقوبى مى نويسد: «ابوبكر در اواخر عمر، بر چند چيز حسرت مى خورد; از جمله مى گفت: اى كاش اشعث را پيش مى داشتم و گردن او را مى زدم; چه گمانم چنان است كه او شرى را نمى بيند، جز اين كه آن را يارى مى كند.»[٤]
شيخ طوسى او را جزء ياران على(عليه السلام)ذكر كرده است، سپس مى فرمايد: «او خارجى و ملعون گرديد.»[٥]
ازامام صادق(عليه السلام) درباره اشعث و خاندان او روايت شده است كه اشعث بن قيس در ريختن خون اميرالمؤمنين(عليه السلام)شركت داشت و دخترش، جعده، امام حسن(عليه السلام) را مسموم كرد و محمد، فرزندش در ريختن خون امام حسين(عليه السلام)شريك بود.[٦]
اشعث، كه براى مدتى از جانب امام(عليه السلام) در سمت خود ـ يعنى حكومت بر آذربايجان و حلوان ـ ابقا شد، پس از آن كه از جانب حضرت به كوفه احضار گرديد با مكر و حيله و نفاق، خود را در لشكر اميرمؤمنان در جنگ صفين و نهروان داخل نمود و نقشى بسيار منفى در عرصه نظامى و سياسى ايفا كرد كه هر كدام در جاى خود، قابل بحث است. سرانجام، اشعث پس ازعمرى كارشكنى،خيانت،مقامـ پرستى، تظاهر، تكبّر و دنياطلبى چهل روز پس از شهادت اميرالمؤمنين(عليه السلام)از دنيارفت.[٧]
٢ـ كارگزارى آذربايجان و حلوان
اشعث بن قيس كارگزار عثمان بر آذربايجان بود و عثمان هر سال، صدهزار درهم از خراج آذربايجان را به او مى بخشيد. بدين روى، او در مصرف اموال مسلمانان، براى خود محدوديتى قايل نبود. او زمانى بر چيزى قسم خورد و بر خلاف آن عمل كرد، پانزده هزار درهم كفاره داد.[٨] طبق نقل انساب الأشراف، حضرت امير(عليه السلام)براى مدت كوتاهى او را در منصبش ابقا كردند، ولى سپس او را بركنار نمودند.[٩]
اميرالمؤمنين(عليه السلام) براى اشعث نامه اى نوشتند و در قسمتى از نامه خود به او فرمودند: «اگر سستى هايى در تو رخ نمى داد، پيش از ديگران در اين امر (همكارى با حكومت جديد) اقدام مى كردى و شايد آخر كارت موجب ستايش و جبران اول آن بگردد و بعضى از آن بعضى ديگر را جبران كند، اگر از خدا پروا داشته باشى.»
امام در قسمت ديگرى از اين نامه نوشتند: «فرمان دارى براى تو وسيله آب و نان نيست، بلكه امانتى است در گردنت. تو نيز بايد مطيع مافوق باشى و درباره مردم حق ندارى استبداد به خرج دهى! در مورد بيت المال، به هيچ كارى جز با احتياط و اطمينان اقدام مكن! اموال خدا در اختيار توست و تو يكى از خزانه داران او هستى كه بايد آن را به دست من بسپارى و اميد است من رئيس بدى براى تو نباشم.»[١٠]هنگامى كه نامه امام به اشعث رسيد، ياران خود را فراخواند و گفت نامه على مرا بيمناك كرده است. او مى خواهد اموال آذربايجان را از من بستاند و من مى خواهم به معاويه بپيوندم. يارانش گفتند: مرگ براى تو زيبنده تر از رفتن به سوى معاويه است. آيا شهر و عشيره ات را رها مى كنى و طفيلى مردم شام مى شوى؟! اشعث از شنيدن اين سخنان شرمگين شد[١١] و از پيوستن به معاويه منصرف گرديد.
وقتى اين خبر به گوش امام رسيد، نامه اى نگاشتند و او را سرزنش نمودند و به كوفه احضار كردند و بيت المالى را كه در اختيار او بود، از وى گرفتند.
بلاذرى مى نويسد: حضرت على(عليه السلام)اشعث را پس از بركنارى از كارگزارى آذربايجان، به حلوان و اطراف آن فرستادند و بعداًازاو خواستند به كوفه برود. حضرت نسبت به اموالى كه از حلوان و آذربايجان آورده بود، سؤال كردند و درباره آن ها تحقيق وبازجويى نمودند.امااشعث ناراحت شد و بدين روى،با معاويه مكاتبه مى كرد.[١٢]
از اين جمله آخر، استفاده مى شود كه اشعث شخص منافقى بود و با نفاقش بزرگ ترين ضربه را به حكومت اميرالمؤمنين(عليه السلام)وارد كرد.
ابن ابى الحديد در اين باره مى نويسد: اشعث در زمان خلافت اميرالمؤمنين(عليه السلام)، جزو منافقان بود و نقش او در ميان اصحاب آن حضرت مانند نقش عبدالله بن ابّى در ميان اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بود. هر يك از آن ها در زمان خود، در رأس گروه منافقان بودند. در زمان خلافت حضرت امير(عليه السلام)، هر توطئه و تشنج و خيانتى كه به وجود مى آمد، منشأ آن اشعث بود.[١٣]
٣ـ در جستوجوى مقام
اشعث گرچه از مقام كارگزارى آذربايجان و حلوان توسط اميرالمؤمنين(عليه السلام) عزل شد، ولى براى كسب مقام، مكرّر به نزد حضرت مى رفت. روزى امام با تندى با او سخن گفتند و او بازگشت و امام را تهديد به مرگ كرد. حضرت به او فرمودند: «آيا مرا به مرگ مى ترسانى يا تهديد مى كنى؟ قسم به خدا، باكى ندارم كه مرگ مرا فراگيرد يا من او را فراگيرم.»[١٤] وقتى اشعث اين كار را بى نتيجه ديد باز هم نااميد نشد و از در مكر و حيله وارد شد: امام(عليه السلام) نقل مى كنند كه در نيمه شبى، اشعث ظرفى سرپوشيده، پر از حلواى خوش طعم و لذيذ به خانه ما آورد، ولى اين حلوا معجونى بود كه من از آن متنفر شدم; گويا آن را با آب دهان مار يا استفراغش خمير كرده بودند. به او گفتم: «اين هديه است يا زكات يا صدقه؟ زكات و صدقه بر ما اهل بيت حرام است.»
گفت: صدقه و زكات نيست، هديه است.
به او گفتم: «آيا آمده اى از راه دين خدا ما را بفريبى؟ آيا درك ندارى، نمى فهمى و يا ديوانه و جن زده اى و يا بيهوده سخن مى گويى؟» آن گاه امام قسم ياد كرد كه «اگر هفت اقليم را با هر چه در زير آسمان آن هاست به من بدهند كه خداوند را با گرفتن پوست جوى از دهان مورچه اى نافرمانى كنم، هرگز نخواهم كرد.»[١٥]
از اين جملات، مى توان پى به حماقت و خودباختگى اشعث برد كه براى رسيدن به پست و مقام، امام(عليه السلام) را نيز مورد خدعه و حيله قرار مى دهد، اما نمى داند كه فاصله بين اميرالمؤمنين(عليه السلام) با خلفاى سابق (كه گول او را مى خوردند) از زمين تا آسمان است و او را از راه هاى دينى و دنيوى نمى توان فريفت.
اشعث به دليل خودخواهى و تكبرى كه داشت، به هر چه از آن خبرى نداشت، اعتراض مى كرد. بعد از ماجراى حكميّت، يك بار اميرالمؤمنين(عليه السلام)براى مردم سخنرانى كردند و جمله اى فرمودند كه اشعث مقصود آن حضرت را نفهميد. به همين دليل، اعتراض كرد و گفت: «اين جمله به ضرر تو تمام شد، نه به سودت.» امام(عليه السلام) نگاه تندى به او كردند و فرمودند: «تو چه مى دانى كه چه چيز ضرر و چه چيز به نفع من است؟ نفرين خدا و نفرين كنندگان بر تو باد، اى متكبر متكبرزاده و اى منافق كافرزاده...!»[١٦]
٤ـ مسجد اشعث
اشعث از جمله افرادى بود كه هم گام با هم فكرانش هم چون جرير بن عبدالله، در كوفه مسجدى ساخت و مردم را با حيله هاى مختلف تشويق به حضور در آن مى نمود.
شريك بن عبدالله مى گويد: روزى نماز صبح را در مسجد اشعث به جاى آوردم. پيش از اين كه امام جماعت سلام نماز را بگويد، در مقابل من و ساير نمازگزاران كيسه اى پول و يك جفت كفش گذاشتند. وقتى سؤال كردم، گفتند: ديشب اشعث از مسافرت برگشته و دستور داده است در جلوى هر كسى كه صبح در مسجد ما نماز مى خواند، يك جفت كفش و يك كيسه پول بگذارند.[١٧]
مسجد اشعث جزو مساجد ملعون است.[١٨] بنابراين، ساختن مسجد از سوى اشعث نشانگر اين مطلب است كه او پايگاهى براى مقابله با على(عليه السلام)ايجاد نموده بود.
از امام صادق(عليه السلام) نقل شده است كه اشعث بن قيس در خانه خود مأذنه اى ساخته بود و در هنگام نماز، كه در مسجد كوفه اذان مى گفتند، بالاى آن مى رفت و با صداى بلند مى گفت: «اى مرد، تو دروغگوى ساحر هستى.»[١٩]
به هر روى، اشعث در صحنه سياسى و نظامى، بزرگ ترين ضربه را بر پيكر حكومت عادلانه امام(عليه السلام) وارد كرد و شكست ظاهرى آن حضرت تا حد زيادى مرهون خوش خدمتى هاى او به معاويه، بود.
آنچه براى اشعث پيش آمده بود، به اطلاع معاويه رسيد. او فرصت را غنيمت شمرد، و از شاعر خود، مالك بن هبيره، خواست با سرودن اشعارى، اشعث را بر ضد على(عليه السلام) برانگيزد.
از جمله سروده هاى او اين مضامين است: «رياست اشعث كندى را از او گرفتند و حسّان بن مخدوج فرمان دهى را به دست گرفت. هان اى مردان! اين چنان ننگى است كه آب فرات توان شستن آن را ندارد و عقده اندوهى است كه هرگز نتوان آن را گشود. اين ننگى است كه مردم عراق منكر فضيحت آن نيستند و عارى است آشكار. بنى ربيعه به حقى كه بى ترديد از آن كنديان است و اينك از آنان سلب گرديده و به ايشان بخشيده شده، سزاوار نيستند.»
چون اين شعر به آگاهى يمنيان رسيد، شخصى به نام شريح بن هانى گفت: اى مردم يمن، رفيق شما (گوينده اين شعر) جز آن نمى خواهد كه ميان شما و بنى ربيعه جدايى افكند.[٢٠]
حسّان بن مخدوج، كه متوجه نقشه دشمن شد، با پرچم خود نزد اشعث رفت تا آن را در قرارگاه او نصب و فرمان دهى كل را به او تسليم كند. اشعث گفت: «اين پرچمى است كه به نظر على بزرگ و با اهميت مى آيد، در حالى كه به خدا سوگند، در نظر من از پرِ نرم شترمرغى سبك تر است و پناه بر خدا اگر اين جريان مرا نسبت به شما تغيير بدهد و خشمناك گرداند!»[٢١]
اميرالمؤمنين(عليه السلام) براى جلوگيرى از ادامه اين معضل، كه بر اثر كوته فكرى و خودخواهى اشعث ايجاد شده بود، دست از تصميم سابق برداشتند و به او پيشنهاد كردند كه همان مأموريت پيشين خود (فرمان دهى كل هر دو قبيله) را بازگيرد. ولى او خوددارى كرد و گفت: اى اميرمؤمنان، اگر در واگذارى و آغاز آن مأموريت به من، شرافت و فضيلتى بود، در معزولى و پايان آن ننگ و عارى نيست.
آن گاه على(عليه السلام) به او گفتند: «من تو را در اين كار (يعنى فرمان دهى كل سپاه) شركت مى دهم.» اشعث گفت: اين در اختيار توست. سپس امام(عليه السلام)، او را به سردارى ميمنه خود، كه جناح راست كل سپاه عراق بود، گماشتند.[٢٢]
اين ماجرا نشان مى دهد كه اشعث از ديدگاه امام، لياقت كافى براى فرمان دهى گروه هاى كوچك و بزرگ لشكر را نداشته، ولى جوّ حاكم اجازه نمى داد امام او را طرد نمايد. بدين دليل اميرالمؤمنين(عليه السلام) براى حفظ اتحاد بين نيروهاى رزمنده و جلوگيرى از بروز تعصّبات قبيلگى و ممانعت از سوء استفاده دشمن با اين مهره نالايق، كه شهرت كاذبى در بين نيروهاى يمنى يافته بود، مدارا نمودند و او را در فرمان دهى سپاه شركت دادند.
٥ـ پيروزى از راه حميّت
در جنگ صفين، سپاهيان معاويه زودتر از لشكريان امام خود را به رودخانه فرات رساندند و آن جا را اردوگاه خود قرار دادند. آنها با تصرف گذرگاه فرات، مانع استفاده ياران امام از آب شدند و بدين دليل، بسيار شادمان بودند. معاويه مى گفت: «به خدا قسم، اين اولِ پيروزى است. خداوند من و پدرم را سيراب نكند، اگر بگذارم اين جماعت آب بنوشند! بايد تمام آنان با لب تشنه بميرند.»[٢٣]
در اثر ممانعت سپاه معاويه، لشكر اميرالمؤمنين(عليه السلام) يك شبانه روز بدون آب ماندند. شبانگاه امام(عليه السلام) از ميان لشكريان عبور مى كردند و اوضاع و احوال آنان را از نزديك مراقبت مى نمودند. هنگامى كه از جلوى پرچمدار طايفه كنده مى گذشتند، نداى گوينده اشعارى، توجه امام را به خود جلب كرد; روى سخن اين شاعر متوجه اشعث بود كه او را براى باز پس گيرى گذرگاه آب تشويق مى كرد.
اشعث نيز صداى اين مرد را شنيد كه مى گويد: «اشعث امروز اين غم و اندوه مرگ آور را به وسيله ما از دل مسلمانان برندارد، بايد ما را مانند مردگان سابق انگارد. اگر او امروز اين مذلّت و خوارى را از ما رفع نكند، چه كسى براى اين كار خواهد بود و مردم به چه كسى متوجه گردند؟ آيا پس از يك شبانه روز تشنگى، مى توان همچنان صبر كرد، با اين كه عربده دشمن بلند است؟ تو مردى نيرومند از مردان يمن هستى و هر شخصى از شاخه تو روييده است.»
اشعار مزبور در روحيه اشعث تأثير زيادى گذارد. به همين دليل خدمت امام(عليه السلام) آمد و گفت: اى اميرمؤمنان، آيا اين گروه ما را از آب فرات باز دارند، با اين كه شما در بين ما هستيد و شمشيرهاى ما بر روى شانه هاى ماست. اجازه دهيد تا حمله كنيم! به خدا سوگند، باز نخواهيم گشت، مگر آن كه آب را تصرف كنيم و يا كشته شويم، به مالك اشتر نيز دستور دهيد كه با سپاهيان خود در هر جا كه صلاح مى دانيد،بايستد و دراين راه كوشش نمايد!
اميرمؤمنان(عليه السلام) فرمودند: «اختيار با شماست.»[٢٤] و به اين وسيله، درخواست سپاه را اجابت كرد و به مالك اشتر و اشعث اجازه دادند كه براى به دست آوردن آب و شكستن محاصره، قسمتى از سپاه را بسيج كنند.
هنگامى كه اشعث موفق به گرفتن اجازه شد به جانب نيروهاى خود بازگشت وگفت: هركه طالب آب يا مرگ است، صبح دم آمادگى خود را اعلام نمايد. من براى اين كار قيام خواهم نمود. سپاهيان پس از شنيدن اين پيشنهاد، شبانه دوازده هزار نفر نزد وى آمدند وآمادگى خود را اعلام كردند.
مالك اشتر و اشعث صبح دم تكبيرگويان همانند باز شكارى به جانب دشمن حركت كردند. اشعث سر خود را برهنه كرده بود و فرياد مى زد: من اشعث بن قيسم. از جانب آب كنار رويد![٢٥]
پرچم دارى فوج اشعث با معاويه بن حارث بود. اشعث به او گفت: تو را به خدا بشتاب كه نخعيان بهتر از كنديان نيستند.
اشعث خوش نداشت كه اشتر در گشودن آب با او مشاركت داشته باشد. از اين رو، مى گفت: اى مردم، افتخار فتح نصيب آن كسى است كه پيشى گيرد.[٢٦] در اثر حملات آن ها، هفت نفر از مردان نامى شام به دست مالك و پنج نفر به دست اشعث كشته شدند و سرانجام، سپاه شام نتوانستند دوام بياورند و ناچار، پا به فرار گذاشتند و شريعه فرات به دست سپاه اميرمؤمنان(عليه السلام)افتاد.[٢٧]
امام(عليه السلام) در آن روز فرمودند: «امروز، روزى است كه اشعث مارابه واسطه حميّت پيروز كرد.» اشاره به اين كه جنگيدن او از روى بصيرت و اعتقاد دينى نبود و تنها به دليل حميت و غيرت يمنيان بود.»[٢٨]
٦ـ خيانت هاى اشعث
اشعث بن قيس فردى صاحب شهرت و شجاعت بود. او در دوره جاهليت، رياست قبيله «كنده» يمن را به عهده داشت و مورد احترام ساير قبايل يمنى نيز بود. وى با استفاده از تعصّبات قبيلگى، كه از زمان جاهليت به ارث رسيده بود و با شعارهاى عوام فريب، توجه عده زيادى از ياران اميرالمؤمنين(عليه السلام)را، كه از اعتقاد محكمى برخوردار نبودند، به خود جلب نمود و با استفاده از اين ها، مشكلات و موانعى بر سر راه اميرالمؤمنين(عليه السلام) به وجود آورد كه به بعضى از آن ها اشاره مى شود:
الف. از دست دادن شريعه فرات: در جنگ صفين معاويه حيله اى به خرج داد تا در دل لشكريان على(عليه السلام) رعب و وحشت ايجاد كند و آن ها را از موضع خود در كنار فرات حركت دهد و سپاهيان خود را جايگزين آن ها نمايد. براى اين كار، او نامه اى را به نام «بنده خدايى كه دوست دار شماست» بر تيرى بسته و به سوى ياران على(عليه السلام)رها كرد. نامه در ميان ياران امام، دست به دست شد و بسيارى از آن ها يقين كردند كه اين نامه از شخص نيك خواهى فرستاده شده است. مضمون نامه اين بود كه معاويه مى خواهد بند فرات را بشكند، آب را به سوى شماجارى و اردوى شما را غرق كند. هر چه زودتر حركت كنيد تا غرق نشويد.
امام فرمود: «اين نامه را معاويه نوشته است و مى خواهد شما را از اين جا حركت دهد و خود جاى شما را بگيرد. گول او را نخوريد!»
اشعث از جمله افرادى بود كه با امام مخالفت كرد و آن مكان را ترك كرد و ديگران را نيز به دنبال خود كشاند. در نهايت،اميرالمؤمنين(عليه السلام)مجبورشدند آن جا را ترك كنند. آن گاه كه معاويه لشكرش را حركت داد و با سرعت، جاى آن ها را اشغال كرد اشعث مفتضح و رسوا گرديد.[٢٩]
ب. نجات دشمن از شكست قطعى: خيانت اشعث در ماجراى قرآن بر نيزه كردن معاويه در جنگ صفين معروف است. پس از اين كه معاويه متوجه شد على(عليه السلام) به زودى پيروز خواهد شد، به فكر چاره افتاد تا به گونه اى از اين مخمصه نجات پيدا كند; چرا كه در «ليلة الهرير»[٣٠]ضربه بسيار مهلكى بر لشكريان معاويه وارد شد. در اين شب، اميرالمؤمنين(عليه السلام) به سپاه خود فرمودند: فردا كار را يكسره مى كنم. اين خبر به معاويه رسيد. او عمروعاص را فرا خواند و گفت: همين امشب باقى مانده، فردا كار جنگ تمام مى شود. تو چه نظرى دارى؟
عمروعاص گفت: لشكريان تو در برابر سپاهيان على(عليه السلام)نمى توانند مقاومت كنند. تو هم نظير او نيستى; تو براى دنيا مى جنگى و او براى خدا... . تو بايد پيشنهاد بدهى كه كتاب خدا ميان ما حَكَم باشد. در اين صورت، تو به مقصودت خواهى رسيد، چون بين اهل عراق اختلاف خواهد افتاد. معاويه گفته عمروعاص را پسنديد.[٣١]
در همان شب، اشعث بن قيس سخن رانى كرد و طى آن، جملاتى به زبان آورد كه بذر اختلاف و دودستگى را در سپاه امام كاشت. معاويه نيز همان را محور سخن و اساس كار خود قرار داد. اشعث در سخن رانى خود، گفت: ديديد در اين جنگ بر سر شما چه آمد و عرب نابود شد. من تا اين مدت كه از عمرم گذشته است، چنين جنگى نديده ام. حاضران به غايبان اين مطلب را برسانند كه اگر فردا چنين پيشامدى بشود، تمام عرب نابود مى شود وزنان وفرزندان بى سرپرست مى گردند.[٣٢]
جاسوسان معاويه اين سخن را براى او نقل كردند. معاويه گفت: به خداى كعبه، راست مى گويد. اگر فردا چنين جنگى پيش بيايد، كفار روم بر اهل شام و كفار فارس بر خانواده هاى عراق حمله مى كنند. اشعث مرد خردمند و انديشمندى است. قرآن ها را بالاى نيزه كنيد![٣٣]
مكاتباتى نيز بين اشعث بن قيس و معاويه در خلال نبرد صفين گزارش شده كه ضمن آن مكاتبات، همواره معاويه سعى در جذب او داشته است و سرانجام، مجموع اين سوابق درلحظات حساس وپايانى نبرد صفين، به نفع معاويه جلوه كرد.[٣٤]
قسمتى از سپاه امام(عليه السلام) در برابر اين نيرنگ و خدعه، سخت فريب خوردند و بعضى از سران قوم مانند اشعث، كه تا حدى به معاويه متمايل بودند و جزو منافقان سپاه امام(عليه السلام) بودند، مردم را براى اين كار به شدت تحريك كردند تا جايى كه از سپاه امام فرياد برآمد: دعوت شما را درباره كتاب خداى عزّوجل اجابت مى كنيم و به سوى خدا باز مى گرديم.[٣٥] امام(عليه السلام) به ياران خود هشدار دادند كه «معاويه و يارانش هيچ وقت قرآن را بزرگ نشمرده و نخواهند شمرد و به آن عمل نخواهند كرد. آنان قرآن را جز براى خدعه و نيرنگ بالاى نيزه ها نبرده اند.»
بعضى از ياران مخلص امام همچون مالك اشتر، عدى بن حاتم و عمرو بن حَمِق با جملاتى، اطاعت خود را از امام اعلام نمودند و بر ادامه جنگ و پيروزى بر دشمن اصرار ورزيدند. اما در برابر اين گروه، اشعث بن قيس، كه منويات معاويه را اجرا مى كرد، با خشم و غضب ايستاد و گفت: «اى اميرمؤمنان، ما امروز مثل ديروز با تو هستيم، ولى امروزِ ما مثل ديروز نيست. هيچ كس مانند من دوستدار اهل عراق و دشمن اهل شام نيست. تو خواسته اهل شام را قبول كن! كتاب خدا را حاكم قرار بده! تو به قبول آن از هر كس سزاوارترى. مردم خواستار زندگى هستند و از جنگ سير شده اند.[٣٦] اينان تو را به كتاب خدا خواندند; قبول كن، وگرنه تو را مانند عثمان به قتل مى رسانيم و به خدا سوگند كه اين كار را خواهيم كرد!»[٣٧]
گروه طغيانگر و سرپيچ به اميرالمؤمنين(عليه السلام) گفتند: «شخصى را بفرست تا مالك اشتر را بازگرداند و از جنگ دست بردارد.» در اين وقت، مالك اشتر لشكر معاويه را درهم شكسته بود و چيزى نمانده بود كه به مقرّ فرماندهى اردوگاه لشكر وارد شود. معاويه نيز اسب بلند قدى تهيه ديده بود تا فرار كند، ولى خبراختلاف لشكرِامام را شنيد و خوشحال شد و از فرار كردن منصرف گرديد.[٣٨]
به هر روى، با اصرار و تهديد شورشيان به سرپرستى اشعث، امام مجبور شدند مالك اشتر را از جنگ برگردانند و دشمن از شكست قطعى نجات يافت.
ج. تحميل حكميت ابوموسى اشعرى بر امام(عليه السلام): اشعث بن قيس، رهبر مخالفان و صلح طلبان سپاه امام، وقتى ديد امام ناچار بايد براى حفظ نيروى خود با سپاه هماهنگى كند، نزد اميرمؤمنان(عليه السلام)آمد و گفت: «مردم از موافقت با اهل شام خشنودند و حكم خدا را قبول مى كنند. اگر اجازه دهى، نزد معاويه بروم و از او بپرسم چه مى خواهى. آن گاه در خواسته او بينديشم.»[٣٩]
حضرت فرمودند:اگرخودت مى خواهى، برو. اشعث نزد معاويه رفت و گفت: براى چه قرآن ها را بلند كرديد؟ معاويه گفت: تا ما و شما به حق برگرديم. يك نفرى را كه مى پسنديد، روانه كنيد. ما هم يك نفر را روانه مى كنيم و از آن دو تعهد مى گيريم كه به كتاب خدا عمل كنند و از آن تجاوز ننمايند. از هر چه اين دو نفر حُكم كردند ما پيروى مى كنيم.
اشعث گفت: حق همين است و نزد امام برگشت. قرّاء قرآن از سپاه عراق و شام در ميان دو لشكر جمع شدند و اتفاق كردند تا حكم قرآن را زنده بدارند.
اهل شام گفتند: ما عمرو عاص را مى پسنديم و او را اختيار مى كنيم. اشعث و خروج كنندگان بر امام گفتند: ما ابوموسى اشعرى را مى پسنديم; چون از اول، ما را از اين كار منع مى كرد.
اميرالمؤمنان فرمود: «من ابوموسى را نمى پسندم و او را اختيار نمى كنم.»
طرف داران حكميّت گفتند: ما غير او را نمى خواهيم.
على فرمود: «ابوموسى به من خيانت كرد، مردم را از يارى من منع نمود و فرار كرد، تا وقتى كه به او امان دادم. آن گاه به وطن خويش بازگشت. من براى اين كار ابن عباس را معيّن مى كنم.»
آنان گفتند: به خدا قسم، ابن عباس با تو فرقى نمى كند و نظر او همان نظر توست. ما براى اين كار كسى را انتخاب مى كنيم كه بى طرف باشد و نسبت به تو و معاويه يكسان باشد.»
امام(عليه السلام) فرمود: «پس، من مالك اشتر را تعيين مى كنم.»
اشعث گفت: تمام اين بلوا را مالك به پا داشته و اوست كه زمين را به آتش كشيده است.
امام(عليه السلام) فرمود: «آخر، عمرو عاص ابوموسى را فريب مى دهد.»
آنان گفتند: ما به حكميّت ابوموسى رضايت داديم.
امام(عليه السلام) فرمود: كسى جز ابوموسى را نمى پذيريد؟
گفتند: نه!
امام(عليه السلام) فرمود: «پس، هر چه را مى پسنديد انجام دهيد.»[٤٠]
نصر بن مزاحم در اين باره از امام باقر(عليه السلام) نقل مى كند: «چون مردم از اميرمؤمنان خواستند كه او حَكَم تعيين كند، امام(عليه السلام)فرمود: «معاويه به عمرو عاص اطمينان دارد و او را معيّن مى كند و در برابر قريشى شايسته نيست شخصى از غيرقريش تعيين شود. چون عمرو عاص از قريش است، من نيز ابن عباس را تعيين مى كنم. اشعث گفت: نمى شود دو نفر از طايفه مصر بر ما حكومت كنند. يكى از اهل يمن را در برابر عمرو عاص انتخاب كن. حضرت فرمود: مى ترسم عمرو عاص گولتان بزند. اشعث گفت: اگر نماينده شما از اهل يمن باشد و برخلاف ميل ما حكم كند، بهتر از آن است كه از طايفه مضر باشد و موافق ميل ما حكم كند. حضرت فرمود: حتماً جز ابوموسى را نمى خواهيد؟ گفتند: آرى، فرمود: خودتان هر كارى مى خواهيد بكنيد.»[٤١]
به هر حال، اشعث منافق با پشتوانه گروهى احمق، ابوموسى اشعرى را بر امام تحميل كرد و مقدمات تسلط بنى اميّه را بر جهان اسلام فراهم آورد و زمانى كه در حال تنظيم متن پيمان موقتِ آتش بس بر سر اثبات يا امحاى لقب «اميرالمؤمنين» براى على(عليه السلام) اختلاف درگرفت، اشعث امام(عليه السلام)را به حذف آن تشويق و مقدمات اميرالمؤمنين شدن معاويه را فراهم كرد.[٤٢]
د. بزرگ جلوه دادن مسأله خوارج: دستگاه تبليغاتى معاويه از بزرگ نمايى مشكل خوارج، كه به وسيله اشعث در ميان عراقيان و به نفع اهل شام انجام گرفت، بهره مند شد و زمانى كه پس از پايان داستان حكميّت، على(عليه السلام)سپاهى تازه نفس را از عراقيان براى برخورد مجدّد با معاويه در صفين فراهم آورد و آماده حركتِ دوباره به سوى صفين شد، اشعث با بزرگ جلوه دادن خطرى كه از ناحيه خوارج، عراق را تهديد مى كرد، عراقيانى را كه بى اعتنا به خطر خوارج به سوى معاويه در حركت بودند، به وحشت انداخت، از مسيرشان بازداشت و بدين سان، فرصت بيش ترى براى معاويه فراهم كردند تا خود را تجهيز كند. او در عمل، آخرين فرصت رويارويى نظامى با معاويه را از على(عليه السلام)گرفت; چرا كه پس از نبرد نهروان امام(عليه السلام)هرگز نتوانست سپاهى تجهيز كند.
طبرى مى نويسد: على(عليه السلام) خبر يافت كه كسانى مى گويند: بهتر بود على(عليه السلام) ما را به مقابله حروريان مى برد و از آن ها آغاز مى كرديم و چون از كارشان فراغت مى يافتيم، از آن جا به سوى منحرفان مى رفتيم. بدين روى، در ميان افراد به سخن ايستادند و پس از حمد و ثناى الهى گفتند: «اما بعد، شنيده ام كه گفته اند بهتر بود اميرمؤمنان ما را به سوى اين خوارج مى برد كه بر ضد وى قيام كرده اند و از آن ها آغاز مى كرديم و چون از كارشان فراغت مى يافتيم، به سوى منحرفان مى رفتيم. اما به نظر ما، گروه ديگر مهم تر است. گفتوگوى اينان را بگذاريد و سوى جمعى رويد كه با شما مى جنگند تا ملوكى جبار شوند و بندگان خدا را بندگان خويش كنند.»[٤٣]
در اين ميان، خبر چند آشوب خوارج به كوفه رسيد و اشعث بن قيس برخاست و گفت: اى اميرمؤمنان، چرا اين كسان را پشت سر ما مى گذارى كه بر اموال و عيال ما مسلط شوند؟ ما را به طرف اين قوم ببر و چون از كار آن ها فراغت يافتيم، سوى دشمنان شام مى رويم.[٤٤]
او به اين نحو، سپاه عراق را از دشمن اصلى منحرف كرد و به سوى خوارج كشانيد و نبرد نهروان شكل گرفت.
هـ. شيطنت اشعث: امام با خوارج مجادله كرد. آن ها گفتند: آنچه مى گويى، همه حق و بجاست. ولى چه مى توان كرد كه ما گناه بزرگى مرتكب شده ايم و از آن توبه كرده ايم و تو نيز بايد توبه كنى! امام(عليه السلام) بدون اين كه به گناه خاصى اشاره كنند، به طور كلى گفتند: «استغفراللّهَ مِن كلِ ذنب.» در اين موقع، شش هزار نفر از اردوگاه خوارج، به عنوان انصار امام، خارج شدند و به وى پيوستند.
ابن ابى الحديد مى نويسد: توبه امام يك نوع توريه و از مصاديق «الحَربُ خُدعَةٌ» بود. او سخن مجملى گفت كه تمام پيامبران آن را مى گويند و دشمن نيز به آن راضى شد، بدون اين كه امام(عليه السلام) به گناهى اقرار كرده باشد.
پس از بازگشت خوارج از اردوگاه به كوفه، در ميان مردم شايع كردند كه امام از پذيرش حكميت بازگشته و آن را گم راهى دانسته است و درصدد تهيه وسايل است كه مردم را براى نبرد با معاويه، پيش از اعلام رأى حكمين، حركت دهد.
در اين ميان، اشعث بن قيس، كه زندگى و نحوه پيوستن او به امام كاملاً مرموز بوده است، در ظاهرى دوستانه، اما در باطن به نفع معاويه، وارد كار شد و گفت: مردم مى گويند: اميرمؤمنان از پيمان خود برگشته و مسأله حكميّت را كفر و گم راهى انگاشته است و انتظار بر انقضاى مدت را خلاف مى داند. سخنان اشعث آن چنان امام را در محذور قرار داد كه ناچار، به بيان حقيقت پرداختند و گفتند: «هر كه مى انديشد من از پيمان تحكيم برگشته ام، دروغ گفته و هر كه آن را گم راهى مى پندارد، خود گم راه شده است.»
بيان حقيقت چنان بر خوارج سنگين آمد كه با دادن شعار «لا حكم الاللّه» مسجد را ترك كردند و مجدداً به اردوگاه خود بازگشتند.[٤٥]
در اين حال، جنگ نهروان آغاز شد و با كشته شدن چند هزار خارجى به پايان رسيد، در حالى كه از ياران على(عليه السلام) جز هفت نفر كشته نشدند.[٤٦]
سپس اميرالمؤمنين(عليه السلام) حمد و ثناى الهى به جاى آوردند و گفتند: «خدا با شما نيكويى كرد و ظفرِ نمايان داد. بى تأخير سوى دشمن روان شويد!»
اما بار ديگر اشعث سخن گفت و خواستار بازگشت سپاه به كوفه شد تا امام جاى هفت كشته را پر كند! او گفت: «اى اميرمؤمنان، تيرهايمان تمام شده و شمشيرهايمان كند شده و سرنيزه ها افتاده است. ما را به سوى شهرمان بازگردان تا لوازم بهترى آماده كنيم. شايد اميرمؤمنان جاى كشتگان ما را پر كند و بهتر بتوانيم به كار دشمن بپردازيم.»[٤٧]
حضرت على(عليه السلام) با اكراه، سپاه را به نُخَيله در نزديكى كوفه باز آوردند تا مجدداً تجهيز شوند و به ايشان فرمان دادند كه از اردوگاه خارج نشده و وارد كوفه نشوند، ولى پس از چند روز، جز تعدادى از سران قوم نماندند و از آن پس، هر قدر كه امام(عليه السلام) آنان را به قتال تحريض كردند، كارگر نيفتاد.[٤٨]
در نتيجه، امام(عليه السلام) موفق به حركت به سوى معاويه نشدند تا آن كه به شهادت رسيدند و بدين گونه، فرصت حركت مجدد به سوى معاويه از امام(عليه السلام)گرفته شد.
نكته جالب توجه اين كه در همين ايام، كه امام(عليه السلام) پس از بازگشت از نهروان سرگرم تشجيع سپاه عراق براى نبردِ دوباره با معاويه بودند اشعث آخرين كوشش خود را در يارى رساندن به معاويه انجام داد و به على(عليه السلام) پيشنهاد كرد كه همچون عثمان، معاويه را در شام ابقا كند![٤٩]
ب ـ ابوموسى اشعرى
ابوموسى اشعرى عبدالله بن قيس، صحابى پيامبر(صلى الله عليه وآله)، اصلش از يمن بود و به طايفه اشعر، از قبايل يمانى، نسب مى برد كه خود بخشى از قبيله قحطان به شمارمى رفت.[٥٠]مادرش،ظيبه،عدنانى بود، بعدها اسلام آورد و در مدينه وفات يافت.[٥١]
در تاريخ مسلمانى ابوموسى، اختلافات زيادى در منابع وجود دارد. بر اساس برخى روايات، او به مكه رفت و اسلام آورد و در هجرت دوم مسلمانان به حبشه، با آنان كوچ كرد.[٥٢] اما بيش تر مورخان هجرت او به حبشه را رد مى كنند.[٥٣]
احمد بن حنبل از قول نوه ابوموسى آورده است كه او و قومش سه روز پس از فتح خيبر، به حضور پيامبر(صلى الله عليه وآله) رسيدند و با آن كه در جنگ شركت نداشتند، از غنايم آن جنگ بهره يافتند.[٥٤]
ابوموسى در زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) و خلفا، داراى مناصبى بود. او براى مدت كوتاهى، از جانب اميرالمؤمنين(عليه السلام) در كارگزارى كوفه ابقا شد و در همين مدت، ضربات سختى بر حكومت آن حضرت وارد ساخت. (بيان خواهد شد.) همچنين او در جريان حكميّت، دخالت نمود و بزرگ ترين ضربه را به حكومت بر حق اميرالمؤمنين(عليه السلام) وارد ساخت و مورد لعن ابدى آن حضرت قرار گرفت.[٥٥]
آخرين گزارش از زندگى ابوموسى به سال چهلم هجرى باز مى گردد كه بسر بن ارطاة از جانب معاويه مأمور بيعت گرفتن از كسانى شد كه نتيجه حكميّت را نپذيرفته بودند. ابوموسى در مكه به سبب حكمى كه به عزل معاويه داده بود، هراسان شد. اما بسر به وى امان داد.[٥٦]
او بعدها با معاويه بر خلافت بيعت كرد و در شام نزد او رفت و آمد مى كرد، اما معاويه چندان اعتنايى به او نداشت.[٥٧]
ابوموسى از جمله منافقانى بود كه در بازگشت از جنگ تبوك، در عقبه هرشى، شبانه قصد ترور پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را داشت. از اين رو، زمانى كه ابوموسى با اميرالمؤمنين على(عليه السلام) مخالفت كرد و از بسيج نيروهاى كوفه به سوى آن حضرت جلوگيرى نمود، عمار ياسر نسبت به او با تندى برخورد كرد و گفت: «من شنيدم كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله)تورادر شب عقبه لعن كرد.»
ابوموسى گفت: پيامبر براى من استغفار كرد.
عمار گفت: «من لعن پيامبر را شنيدم، اما استغفار او را نشنيدم.»[٥٨]
ابوموسى در سال ٤٢، يا ٥٣ از دنيا رفت.[٥٩] و در مكه يا كوفه به خاك سپرده شد.[٦٠]
١ـ سوابق مديريتى ابوموسى
ابوموسى يك بار جانشين فرمانده سپاهى شد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در شوال سال هشتم هجرى براى سركوب دوباره قبايل هوازن فرستاد و پس از شهادت فرمانده، ابوموسى نبرد را تا پيروزى رهبرى كرد.[٦١] در همين سال، او و معاذ بن جَبَل از سوى پيامبر(صلى الله عليه وآله)مأمور تعليم قرآن و احكام به مكيّان شدند.[٦٢]
ابوموسى در سال دهم هجرى، پيش از حجة الوداع از سوى پيامبر(صلى الله عليه وآله) بر بخشى از يمن امارت يافت[٦٣] و تا دوران خلافت ابوبكر نيز در اين سمت باقى ماند و با فتنه مرتدان آن نواحى درگير شد.[٦٤]
اما او بيش تر در دوران خلافت عمر در صحنه سياست ظاهر شد. پس از آن كه عمر در سال هفده هجرى، مغيرة بن شعبه را از بصره فراخواند، ابوموسى را به حكم رانى آن جا گماشت. وى، كه چهارمين عامل عمر در بصره بود، بجز وقفه اى كوتاه، افزون بر دوازده سال، در آن جا حكم راند.[٦٥] وى از جانب عمر، قضاى بصره را نيز بر عهده داشت.[٦٦]
اشعرى در سال هاى نخست خلافت عثمان هم بر استاندارى بصره باقى ماند، امرى كه عمر در وصيت خويش به مدت چهار سال[٦٧] يا به روايتى[٦٨] يك سال براى او خواستار شده بود. اين نكته حاكى از اعتماد بسيار خليفه دوم به اوست.
استمرار امارت او بر بصره تا شش سال پس از مرگ عمر و به روايتى سه سال بوده است.[٦٩] قول «شش سال» به درستى نزديك تر مى نمايد; چه همگان عزل او را به سبب شكايت مردم بصره در سال ٢٩ هجرى مى دانند.[٧٠] توضيح آن كه عمر در سال ٢٣ هجرى كشته شد.
به هر حال، ابوموسى پس از معزول شدن، در كوفه سكنا گزيد. پنج سال از پس اين حادثه، كوفيان در سال ٣٤ هجرى به رهبرى يزيد بن قيس و مالك اشتر نخعى بر ضد سعيد بن عاص، حاكم وقت كوفه، شوريدند، او را از كوفه اخراج نمودند و ابوموسى را بر امارت برگزيدند. وى تا قتل عثمان در اين سمت باقى ماند.[٧١]
٢ـ ابقاى ابوموسى از جانب اميرالمؤمنين(عليه السلام)
هنگامى كه حضرت على(عليه السلام) به خلافت برگزيده شدند، اولين گروه از استانداران خود را به شهرها اعزام نمودند; از جمله عمارة بن شهاب را كارگزار كوفه گرداندند. عماره به سوى كوفه حركت كرد. در نيمه راه، عده اى جلوى او را گرفته و به او گفتند: ما امير خود را با تو عوض نمى كنيم و او را مجبور به بازگشت نمودند.[٧٢]
در همين زمان، ابوموسى طى نامه اى به اميرالمؤمنين(عليه السلام)، بيعت مردم كوفه را اعلام كرد.[٧٣] على(عليه السلام)به درخواست مالك اشتر و بر خلاف ميل درونى، او را بر امارت ابقا كردند[٧٤] تا بعد او را عزل نمايند;[٧٥] چرا كه هنوز چهره واقعى او براى مردم روشن نشده بود و او با تعليم قرآن و تلاوت آن با صداى خوش، در بين مردم محبوبيت نسبى داشت. هم چنين ابوموسى برخلاف بيش تر كارگزاران عثمان، از بيت المال سوءاستفاده نكرده بود.
با اين همه، حوادث بعدى نشان داد كه بيعت ابوموسى چندان هم از روى رغبت صورت نگرفته بود. هنگامى كه حضرت على(عليه السلام) به قصد مقابله با فتنه طلحه و زبير رهسپار بصره شدند، در توقفگاه «ذى قار»، در نزديكى كوفه، محمد بن جعفر بن ابى طالب و محمد بن ابى بكر را به كوفه فرستادند تا مردم را براى ختم غائله طلحه و زبير، تجهيز و ترغيب كنند. ابوموسى در كار بسيج نيرو با اين گفته، كه «راه آخرت در گرو خانه نشينى است و جنگ، دنياخواهى است و هنوز بيعت عثمان بر گردن ماست و تا كشندگان او مجازات نشد اند، با كسى نخواهيم جنگيد» طفره رفت و حتى پيك على(عليه السلام)را به زندان و قتل تهديد كرد.[٧٦] و آن گاه كه اميرالمؤمنين(عليه السلام)دومين بار، عبدالله بن عباس و مالك اشتر را به كوفه فرستادند، ابوموسى با استناد به حديثى كه خود از پيامبر(صلى الله عليه وآله)روايت مى كرد، اوضاع را به فتنه اى تشبيه كرد كه مردمان بايد تا روشن شدن حقيقت، چون پيكره هايى بى جان بر جاى بمانند.[٧٧]
٣ـ عزل ابوموسى
امام(عليه السلام) فرزند خود، حسن بن على و عمّار ياسر را به جانب كوفه روانه كردند و توسط آنان، نامه اى كه حاوى عزل ابوموسى از حكومت كوفه و نصب قرطة بن كعب به جاى وى بود، فرستادند، مضمون نامه چنين بود: «اما بعد، من صلاح ديدم كه تو از اين مقام كنار بروى; مقامى كه خدا براى تو در آن نصيبى قرار نداده است; چون نافرمانى مى كنى. و حسن بن على و عمار ياسر را فرستادم تا مردم را بسيج كنند و قرطة بن كعب را فرماندار كوفه نمودم. پس، از كار ما كناره گيرى كن، در حالى كه مورد نكوهش و طرد ما قرار گرفته اى.»[٧٨]
مضمون نامه در شهر منتشر شد و چيزى نگذشت كه مالك اشتر،كه به درخواست خودش از امام(عليه السلام) به كوفه اعزام شده بود، دارالاماره را تحويل گرفت و در اختيار استاندار جديد قرار داد و ابوموسى پس از يك شب اقامت، كوفه را ترك گفت.[٧٩]
ابوموسى اين چنين نقش منفى خود را در اين جريان ايفا كرد و مشكلى بر مشكلات امام(عليه السلام) افزود تا اين كه حضرت با ارسال پيك هاى متعدد، توانستند مردم كوفه را به نحو جالب توجهى بسيج نموده، ابوموسى را نيز از كار بركنار كنند.
تلاش سياسى ابوموسى به همين جا خاتمه نيافت; او بزرگ ترين نقش منفى خود را در ماجراى حكميت، پس از جنگ صفين ايفا كرد.
٤ـ ماجراى حكميّت
علت شهرت خاص ابوموسى در منابع تاريخى، نقش سياسى مهمى است كه او در امر حكميّت پس از جنگ صفين ايفا كرد و خواه ناخواه از عوامل مؤثر انتقال عملى خلافت به بنى اميّه شد.
هنگامى كه قضيه «تحكيم» تثبيت شد و با پيشنهاد اشعث بن قيس و قرّاء جاهل، قرار شد كه ابوموسى اشعرى از جانب لشكر عراق به عنوان حَكَم منصوب گردد و هشدار مخالفت اميرالمؤمنين(عليه السلام) و اشتر و ابن عباس و ديگران مؤثر واقع نشد، ابوموسى از يكى از روستاهاى شام به نام «عُرض»، كه پس از عزل او از حكم رانى كوفه، به عنوان بى طرف در آن جا سكونت داشت، احضار گرديد و آماده رفتن به «دومة الجندل» شد.[٨٠]
سرانجام، سندى را كه دستور عملى براى دو حَكَم مشتمل بر روش كار، محل و مدت اعلام حُكم بود، تنظيم كردند. بر اساس اين سند، كه به امضاى بزرگان دو طرف رسيد، ابوموسى و عمروعاص مى بايست در «دومة الجندل»، در نزديكى دمشق، گرد آيند و تا آخر ماه رمضان، بر وفق آنچه مقتضاى كتاب خدا و سنّت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) است، اعلام نظر كنند. ابوموسى و عمروعاص روزهاى متوالى به گفتوگو پرداختند. در اين ميان، بسيارى از صحابه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) چون ابن عباس، ابوموسى را از خدعه عمروعاص بر حذر داشتند.
ابوموسى سرانجام، پيشنهاد خلع على(عليه السلام) و معاويه را مطرح كرد و تعيين خليفه را منوط به رأى مردم دانست كه با موافقت عمروعاص روبه رو شد. ولى وقتى هنگام اعلام رأى رسيد، عمروعاص با اين حيله، كه ابوموسى داراى سبقت در اسلام است، وى را فريفت و او را در سخن گفتن، مقدّم داشت. ابوموسى بنابر قرار قبلى، سخن گفت. ولى عمروعاص خلع على(عليه السلام) را تثبيت كرد و معاويه را به خلافت برگزيد. ابوموسى، كه خود را فريب خورده يافت، عمرو را دشنام داد و او نيز ابوموسى را ناسزا گفت و سرانجام، ابوموسى،كه به شدت توسط ياران على(عليه السلام)مورد نكوهش و انتقاد قرار گرفته بود، راه مكّه را در پيش گرفت وبه آن شهر پناه برد.[٨١]
اميرمؤمنان(عليه السلام) در خطبه اى معروف، رفتار ابوموسى و عمروعاص را در حكميّت سخت نكوهش كردند و حُكم ايشان را حكمى خواندند كه خدا و رسول(صلى الله عليه وآله) و مؤمنان صالح از آن ناخشنودند.[٨٢]
به هر حال، مسير اصلى تاريخ اسلام توسط دو تن از مهره هايى كه با حالت نفاق در ميان مسلمانان و حكومت امام نفوذ كرده بودند، عوض گرديد و بنى اميّه نابكار بر سر كار آمدند.
-
پى نوشت ها
[١]ـ يوسف بن عبداللّه ابن عبدالبر، الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، تحقيق على محمد البجاوى، بيروت، دارالجيل، ١٤١٢ ق.، ج ١، ص ١٣٣
[٢]ـ ابومحمد عبداللّه بن مسلم ابن قتيبه، المعارف، تحقيق ثروة عكاشه، قم، منشورات الشريف الرضى، ١٤١٥ ق.، ص ٥٥١
[٣]ـ عزالدين عبدالحميد ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، تحقيق محمدابوالفضل ابراهيم، الطبعة الثانيه، بيروت، داراحيا، تراث العربى، ج ١، ص ٢٣٩
[٤]ـ يعقوبى،تاريخ يعقوبى،قم، مؤسسه و نشر فرهنگ اهل بيت، ج ٢، ص ١٣٧
[٥]ـ ابوجعفر محمد بن الحسن الطوسى، رجال الطوسى، تحقيق جواد القيومى، قم، مؤسسه النشر الاسلامى التابعة لجماعة المدرسين،١٤١٥ق.،ص٥٧
[٦]ـ ابن عبدالبر، همان، ج ١، ص ١٣٣
[٧]ـ محمد بن حيان، تاريخ الصّحابه، ص ٣٥
[٨]ـ شمس الدين الذهبى، سيراعلام النبلا، تحقيق شعيب الاُريووط، الطبعة العاشرة، بيروت، مؤسسة الرساله، ١٤١٤ ق.، ج ٢، ص ٢٧
[٩]ـ بلاذرى، انساب الاشراف، ج ٢، ص ١٥٩
[١٠]ـ نصر بن مزاحم، وقعة صفين، ص ٢٠ / ابن قتيبه الدينورى، الامامة و السياسة، تحقيق على شيرى، قم، انتشارات الشريف الرضى، ١٣٧١ ش.، ج ١، ص ١١١
[١١]ـ نصر بن مزاحم، پيشين، ص ٢١ / ابن قتيبه، پيشين، ص ١١٢
[١٢]ـ بلاذرى، پيشين، ص ٢٩٧
[١٣]ـ ابن ابى الحديد، پيشين، ج ١، ص ٢٩٧ / قمى، ص٤٤٤/ميرزاحبيب الله الهاشمى الخويى، منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغه، الطبعة الرابعة، طهران،مكتبة الاسلامية،١٣٦٤ش.، ج ١٧، ص ١٨٤
[١٤]ـ «أبِا الموْتِ تُخَوِفُني أو تُهَدِّدُنى ما أبالي وَقَعْتُ عَلىَ المَوْتِ أوْ وَقَعَ المَوْتُ عَلىَّ.» قمى، پيشين، ج ٤، ص ٤٤٥
[١٥]ـ صبحى صالح، نهج البلاغه، قم، مركز البحوث الاسلامية، ١٣٩٥، خطبه ٢٢٤، ص ٣٤٦
[١٦]ـ «ما يُدريكَ ما عَلىَّ و مالي، عَلَيْكَ لَعْنَةُ اللّهِ وَ لَعْنَةُ اللاعِنينَ! حائِكُ بن حائك! منافقُ بنُ كافر!» صبحى صالح، پيشين، خطبه ١٩، ص ٦١ / محمدجعفر امامى و محمدرضا آشتيانى، ترجمه گويا و شرح فشرده اى بر نهج البلاغة، چاپ پنجم، قم، مطبوعاتى هدف، ج ١، ص ٩٠
[١٧]ـ جمال الدين يوسف المزى، تهذيب الكمال و اسماء الرجال، تحقيق بشار عواد معروف، الطبعة الرابعة، بيروت، مؤسسة الرسالة، ١٤١٣ ق.، ج ٣، ص ٢٨٩
[١٨]ـ شيخ الصدوق، الخصال، ج ١، ص ٣٠١
[١٩]ـ قمى، پيشين، ج ٤، ص ٤٤٥
[٢٠]و[٢١]ـ نصربن مزاحم،پيشين،ص ١٣٩ / ص ١٤٠
[٢٢]ـ اتابكى، پيكار صفين، (ترجمه وقعه صفين)، ص ١٩٥ ـ ١٩٤ / ابن ابى الحديد،پيشين، ج ٤،ص ٢٧/احمدبن داود الدينورى،الاخبار الطوال، ص١٧١
[٢٣]ـ ابن ابى الحديد، پيشين، ج ٣، ص ٣٢٠
[٢٤]ـ نصر بن مزاحم، پيشين، ص ١٦٦ / ابن ابى الحديد، پيشين، ج ٣، ص ٣٢٣ / احمد بن داود الدينورى، پيشين، ص ١٦٩ ـ ١٦٨
[٢٥]ـ ابن ابى الحديد، پيشين، ج ٣، ص ٣٢٣
[٢٦]و[٢٧]ـ نصربن مزاحم،پيشين،ص ١٨٠ / ص ١٧٤
[٢٨]ـ ابن ابى الحديد، پيشين، ج ٣، ص ٣٢٤ / محسن امين، اعيان الشيعة، ج ٣، ص ٤٦٣
[٢٩]ـ نصر بن مزاحم، پيشين، ص ١٩٠ ـ ١٩١ / ابن ابى الحديد، پيشين، ص ١٨ ـ ١٩
[٣٠]ـ شبى كه دو جناح بيش ترين كشته را دادند و صداى مجروحان و به هم خوردن سلاح ها تا صبح به گوش مى رسيد.
[٣١]ـ نصر بن مزاحم، پيشين، ص ٤٧٦
[٣٢] و ٣٣ـ نصر بن مزاحم، همان، ص ٤٨١
[٣٤]ـ همان، ص ٣٠٢ و ٤٠٨ / يعقوبى، پيشين، ترجمه دكتر ابراهيم آيتى، ج ٢، ص ٩٠
[٣٥]ـ طبرى، همان، ج ٥، ص ٤٨ / مسعودى، مروج الذهب، ج ٢، ص ٤٠٠
[٣٦]و[٣٧]ـ نصربن مزاحم، پيشين، ص ٤٨٢ / ص ٨٩
[٣٨]ـ ابن ابى الحديد، پيشين، ج ٢، ص ٢٥
[٣٩]ـ ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج ٣، ص ٩٤
[٤٠]ـ طبرى، همان، ج ٥، ص ٥١ / ابن اثير، پيشين، ج ٣، ص ١٩٤ / دينورى، پيشين، ص ١٩٢ ـ ١٩٣
[٤١]ـ نصر بن مزاحم، پيشين، ص ٥٠٠
[٤٢]ـ ابن قتيبه، پيشين، ج ١، ص ٣٢
[٤٣]ـ طبرى، پيشين، ج ٥، ص ٨٠ / ابن اثير، پيشين، ج ٣، ص ٣٤٠ ـ ٣٤١
[٤٤]ـ طبرى، پيشين، ج ٥، ص ٨٢
[٤٥]ـ ابن ابى الحديد، پيشين، ج ٢، ص ٢٨٠
[٤٦]ـ طبرى، پيشين، ج ٥، ص ٨٩
[٤٧] و[٤٨]ـ ابن اثير، پيشين، ج ٣، ص ٣٤٩
[٤٩]ـ ابن قتيبه، پيشين، ج ١، ص ١٥٢
[٥٠]و[٥١]ـ ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٥، ص ١٠٥
[٥٢]ـ ابن هشام، سيره، ج ١، ص ٣٤٧ / بلاذرى، پيشين، ج ١، ص ٢٠١
[٥٣]ـ بلاذرى، پيشين
[٥٤]ـ احمدبن حنبل، المسند، القاهره، دارالحديث، ١٤١٦ ق.، ج ١٤، ص ٥٣٤
[٥٥]ـ ابن ابى الحديد، پيشين، ج ١٣، ص ٣١٥ / عبدالله المامقانى، تنقيح المقال فى علم الرجال، الطبعة الثانيه، نجف، المطبعة المرتضويه، ١٣٥٢ ق.، ج ٣، ص ٢٠٣
[٥٦]ـ طبرى، پيشين، ج ٥، ص ٣٩
[٥٧]ـ بلاذرى، پيشين، ج ٤، ص ٤٣ و ٤٧ / طبرى، پيشين، ج ٥، ص ٣٣٢
[٥٨]ـ شيخ عباس قمى، پيشين، ج ٨، ص ٤٧٥
[٥٩]ـ ابن سعد، پيشين، ج ٤، ص ١١٦
[٦٠]ـ ابن عبدالبر، پيشين، ج ٤، ص ١٧٤٦
[٦١]ـ محمد بن عمر الواقدى، المغازى، تحقيق مارسدن جونس، ايران، نشر دانش، ١٤٠٥ ق.، ج ٢، ص ٩١٦
[٦٢]ـ محمدبن اسماعيل البخارى، صحيح البخارى، استانبول،المكتبة الاسلاميه،١٣٨٥ق.، ج٨، ص ٥٠
[٦٣]ـ محمد بن حبيب، المحبر، تصحيح ايلزه ليختن شتيتر، بيروت، دارالآفاق الجديدة، ص ١٢٦ / طبرى، پيشين، ج ٣، ص ٢٢٨
[٦٤]ـ طبرى، پيشين، ج ٣، ص ٣١٨
[٦٥]ـ خليفة بن خياط، تاريخ، بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٥ ق.، ص ٨٨
[٦٦]ـ ابوعثمان عمرو بن بحر الجاحظ، البيان و التبيين، تحقيق فورى عطوى، بيروت، دارصعب، ج ١، ص ٢٣٧
[٦٧]ـ ابن سعد، ج٥، ص٤٥/ ذهبى، پيشين، ج ٢، ص٣٩١
[٦٨]ـ ابن سعد، پيشين، ج ٤، ص ١٠٩
[٦٩] و[٧٠]ـ طبرى، پيشين، ج ٤، ص ٢٦٤
[٧١]ـ ابن سعد، پيشين، ج ٥، ص ٣٣ / بلاذرى، پيشين، ج ٤، ص ٥٣٥
[٧٢]ـ طبرى، پيشين، ج ٤، ص ٤٤٢ / ابن اثير، پيشين، ج ٣، ص ٢٠١
[٧٣]ـ طبرى، پيشين، ج ٤، ص ٤٤٣
[٧٤]ـ يعقوبى، پيشين، ج ٢، ص ١٧٩ / طبرى، پيشين، ج ٤، ص ٤٩٩
[٧٥]ـ شيخ مفيد، الأمامى، ص ٢٩٥
[٧٦]ـ طبرى،پيشين،ج٤، ص٤٨١/شيخ مفيد،الجمل، ص ٢٤٢ / ابن ابى الحديد، پيشين، ج ١٤، ص ٨
[٧٧]ـ طبرى، پيشين / دينورى، پيشين، ص ١٤٥
[٧٨]ـ بلاذرى، پيشين، ج ٢، ص ٢٣٠ / ابوحنيفه احمد بن داود الدينورى، الأخبار الطوال، تحقيق عبدالمنعم عامر، قاهره، داراحياء الكتب العربيه، ١٩٦٠ م.، ص ١٤٥; بايد توجه داشت كه در آن زمان گروهى «بى تفاوت» بودند كه در اختلاف ميان على(عليه السلام) و معاويه بى طرفى اختيار كرده بودند و با زاهدنمايى و مقدس مأبى، روش خود را درست وانمود مى كردند. اين گروه با اين حركت خود، خيانت بزرگى به حكومت على(عليه السلام) مرتكب شدند. از اين عده، علاوه بر ابوموسى مى توان از سعد بن ابى وقاص، كعب بن مالك و عبدالله بن عمر نام برد.
[٧٩]ـ طبرى،پيشين،ج ٤،ص ٤٨٦ـ٤٨٧ / جعفر سبحانى،فروغ ولايت،ص ٤٢٩
[٨٠]ـ نصر بن مزاحم، پيشين، ص ٥٠٠ / دينورى، پيشين، ص ١٩٣
[٨١]ـ نصر بن مزاحم، پيشين، ص ٤٩٩ ـ ٥٠٧ و ٥٣٣ به بعد / بلاذرى، پيشين، ج ٢، ص ٣٣٤ ـ ٣٣٦ و ٣٤٣ ـ ٣٥١ / طبرى، پيشين، ج ٥، ص ٥٤ ـ ٥٥ و ٦٧ به بعد / يعقوبى، پيشين، ج ٢، ص ١٨٩ / دينورى، پيشين، ص ١٩٢ ـ ١٩٣ و ١٩٩ ـ ٢٠٧
[٨٢]ـ بلاذرى، پيشين، ج ٢، ص ٣٦٥ / طبرى، پيشين، ج ٥، ص ٧٧