نشریه معرفت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ١ - سرمقاله
«وَ مَا اَرْسَلْنَا مِنْ رَسُول اِلاَّ بِلِسَانِ قَومِهِ»
ما در متون دينى با انحاى گوناگونى از بيانات روبه رو هستيم; مثلاً، در اين متون، نقل قول هاى تاريخى، بيانات موعظه اى و پندآميز، گزاره هاى كلامى (درباره خدا، اوصاف و افعال او)، دعا، تمجيد، اوامر، نواهى شرعى و قانونى، داستان فلاح و رستگارى، عذاب و چون آنها به چشم مى خورند. خود ما نيز كم و بيش درباره مقولات دينى (خدا، وحى، ملائكه و جز آنها) سخن مى گوييم و محمولاتى را به اين مقولات نسبت مى دهيم يا از آنها سلب مى كنيم. در ميان متديّنان نيز به راحتى در اين باب سخن گفته مى شود و محاورات دينى مانند ساير انحاى محاورات قلمداد مى شود. ولى اگر اندكى درنگ كنيم و در باب آنچه در جامعه دينى اتفاق مى افتد و يا آنچه در متون دينى آمده است، نگاهى فيلسوفانه و از سر تأمل بنماييم سؤالات بسيارى نمايان مى شوند. مجموعه اين سؤالات يكى از اساسى ترين بحث هاى جديد كلامى (بحث زبان دين) را به وجود آورده است.
هرچند كه در بحث زبان دين از زبان متون دينى گفت وگو مى شود، ولى آنچه بيشتر نظر فيلسوفان دينى را به خود جلب نموده و محل نزاع و جنجال گرديده سخن گفتن درباره وجود، ماهيت، صفات و اعمال موجودى شخصى (Personal) و فوق طبيعى است. (گزاره هاى كلامى) اين گزاره ها را چگونه مى توان تحليل نمود و زبان آنها چه زبانى است؟ آيا علم، قدرت، تكلّم، سمع، رؤيت، غضب، رحمت و مانند آن در نسبت با خدا همان معنايى را دارند كه در نسبت با انسان و در زبان روزمره دارا مى باشند؟
اين محمولات هنگام اطلاق بر انسان داراى لوازم امكانى و ناسوتى خاصى هستند كه به هيچ وجه با همان لوازم و آثار بر خداوند قابل اطلاق نمى باشند؟ پس چاره چيست؟ آيا از فهم معناى اين اوصاف و محمولات صرف نظر نماييم و راه صبر و سكوت را در پيش گيريم؟ يا اينكه همه جنبه هاى سلبى، حدّى و امكانى را حذف كنيم و باقى مانده معنى را به خداوند نسبت دهيم؟ و يا راه سلب را به طور كامل انتخاب كنيم و تمام اين محمولات را به طور سلبى تحليل نماييم; مثلاً، «خدا عالم است» را به «خدا جاهل نيست» و «خدا قادر است» را به «خدا عاجز نيست» تأويل كنيم؟ يا براى اين الفاظ (علم، قدرت، تكلّم و مانند آن) معانى كاركردى قايل شويم و از اين طريق مشكل را حل كنيم؟ و يا حتى راه تمثيل، تشبيه، استعاره و مجاز را در پيش گيريم و براى هر يك از اين الفاظ، معانى مجازى ديگرى در نظر بگيريم؟
هر يك از اين شقوق، اشاره به تلاش هاى فيلسوفانه و همراه با تأمّل و تفكر متفكران بزرگى چون توماس آكويناس، موسى بن ميمون، ملاّصدرا، پال تيليش، ويليام آلستون، علاّمه طباطبائى و بسيارى از متكلّمان شيعى، اشعرى و معتزلى دارد.
بايد توجه داشت كه اين سؤالات و ديدگاه ها تنها ناظر به بخشى از بحث «زبان دين» است و نبايد تصور كرد كه تمام اين بحث در همين مباحث، كه ريشه در سنّتى ديرينه دارد، خلاصه مى شود. پيدايش اثبات گرايى (پوزيتويسم) منطقى و از آن مهم تر، ظهور فلسفه هاى تحليلى زبان (پس از ويتگنشتاين دوم) و سپس فلسفه هرمنوتيك، زمينه هاى تازه اى فراهم آورد كه به هيچ وجه، نوع سؤالات آن در سنّت هاى پيشين سابقه نداشته و برخاسته از همين تلاش هاى فلسفى دوسه قرن اخيراست.
سؤال از معنادارى يا بى معنايى زبان دين، مقايسه بازى هاى زبانى در علم، دين و هنر، كاركردهاى متفاوت و متنوّع زبان دين در مقايسه با زبان علم، فلسفه و هنر و دهها سؤال ديگر مربوط به اين دوره و برخاسته از اين بستر فرهنگى و فلسفى خاص دنياى جديد است. در اين زمينه مى توان به سؤالات ذيل اشاره نمود:
آيا زبان دين قابل اثبات، ابطال يا تأييد تجربى است؟
آيا زبان دين اساساً ناظر به واقع است يا صرفاً بيانگر احساسات و عواطف شخصى مى باشد؟
آيا زبان دين علاوه بر مضمون معرفتى، مشتمل بر عناصر تحريكى، تخيلى و چون آن مى باشد؟
زبان دين چه وجوه اشتراك يا افتراقى با زبان علم، فلسفه و هنر دارد؟
آيا ما براى سخن گفتن درباره امور نامتناهى چاره اى جز استفاده از زبان نمادها نداريم؟ نقش نمادها در زبان دين چيست؟
آيا مى توان تمام زبان دين را سمبليك يا عرفى و يا علمى شمرد؟ اگر دين داراى زبان خاص و منحصر به فردى مى باشد ويژگى هاى اين زبان كدام است و انسان چگونه مى تواند به معناى واقعى اين زبان دست پيدا كند؟
اين سؤالات و دهها سؤال ديگر از جمله سؤالات بى شمارى هستند كه پيش روى متكلّمان معاصر قرار دارند. ما مدعى نيستيم كه در اين شماره از مجله، كه به اين بحث حسّاس اختصاص دارد، به تمام اين سؤالات پاسخ گفته ايم و همه مشكلات بحث زبان دين را حل نموده ايم، بلكه سعى كرده ايم تصوير روشنى از چهارچوب اين بحث و مشكلات سؤالات اصلى آن و پاسخ اجمالى به برخى از اين سؤالات ارائه دهيم و اميدواريم كه در فرصت هاى مناسب ديگر بتوانيم اين راه را ادامه دهيم و به سر منزل مقصود برسيم.
من به سرچشمه خورشيد نه خود بردم راه من خسى بودم و مهر تو مرا بالا برد
والسلام