فاطمه حامى ولايت - حسینی شاهرودی، سید محمد - الصفحة ٢٢
كنم كه آن، پيران را فرسوده و جوانان را پژمرده و پير ساخته و مؤمن رنج مىكشد تا بميرد. ديدم صبر كردن خردمندى است؛ پس صبر كردم درحالى كه چشمانم را خاشاك و غبار، و گلويم را استخوان گرفته بود و ميراث خود را تاراج رفته مىديدم. «١» همچنين آن حضرت در مقابل احتجاج قريش كه به اصل و نسب خويش استدلال كرده، مىگفتند چون خويشاوند رسول خدا صلى الله عليه و آله هستيم به خلافت سزاوارتريم فرمود:
به درخت احتجاج كردند و ميوه را ضايع و تباه ساختند. «٢» حضرتعلى عليه السلام ضمن اينكه برحقانيت خويش تأكيد مىكند مىفرمايد:
اگر آنان به خويشى دورى كه با رسول خدا صلى الله عليه و آله دارند خود را به امر خلافت سزاوار مىدانند، من خود، ميوهى آن درخت هستم و پسر عمو و برادر آن حضرت مىباشم. از اين رو خلافت و امارت حق من است و ديگرى را شايستگى آن نيست. در زمان بيعت مردم با عثمان نيز بر حقانيت خود تأكيد كرد و فرمود:
شما مىدانيد كه من براى خلافت از هر كس شايسته و سزاوارترم و سوگند به خدا خلافت را به ديگرى واگذار مىنمايم مادامى كه امور مسلمانان منظم باشد و بر ديگرى بهجز من جور و ستمى وارد نشود. «٣» امير مؤمنان عليه السلام بارها به غصب خلافت اعتراض كرده و به دلايل