آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥
برگ هايى از تاريخ ادبى عرب
معتمدى مسعود
تاريخ ادبى عرب (العصر الجاهلى), دكتر شوقى ضيف, ترجمه عليرضا ذكاوتى قراگزلو, مؤسسه انتشارات اميركبير, ١٣٧٧, ٤٠٧ص, وزيرى.
در بين كتاب هايى كه به موضوع تاريخ ادبيات عرب پرداخته اند, و به فارسى نيز ترجمه شده اند, شايد كتاب تاريخ ادبى عرب (العصر الجاهلى) اثر دكتر شوقى ضيف, به دليل خصوصيات منحصر به فرد آن, جايگاه ويژه اى داشته باشد. چرا كه نويسنده با محدود كردن موضوع تحقيق خود به عصر جاهلى و كاويدن اين برهه بسيار حساس در ادبيات عرب, علاوه بر وسعت بخشيدن به دايره نقد, با آوردن نكات بديع و تصحيح بسيارى شبهات رايج در مورد اين روزگار, آنچه را كه بسيارى از اهل تحقيق در اين خصوص پذيرفته بودند, به نوعى درخور تجديدنظر مى كند و با آوردن دلايل مستند و كافى آراى خود را بايسته پذيرش مى نمايد; مانند محدوده زمانى جاهليت و اصطلاح معلقات, كه جداً قابل توجه و دلنشين است. اما تقارن و تناسب كلام نويسنده با خامه سحار مترجم قوى دستِ خوش ذوق ـ استاد ذكاوتى ـ تحسين خواننده را دوچندان مى كند.
بارى كتاب با بحث مبسوطى در باب تطور واژه ادب از عصر جاهلى تا زمان حاضر شروع مى شود و با نگاهى به تاريخ ادب و تقسيم بندى هاى دوره هاى تاريخ ادب عربى به پنج بخش ادامه مى يابد. در فصل اول, جزيرة العرب و تاريخ قديم آن با توصيف ويژگى هاى جغرافيايى و تاريخى به همراه بحثى در باب ساميان و زبان ايشان مجال بيان مى يابد. اعراب جنوبى و شمالى جزيرةالعرب نيز با بررسى خاستگاه و روابط اجتماعى سياسى و اقتصادى آنها معرفى مى گردند و به اين صورت فصل اوّل با تحليل كتيبه ها و پيدايش خط عربى و آوردن نمونه هايى از آنها پايان مى پذيرد.
در فصل دوم با توجه به تكامل زبان عربى, محدوده زمانى عصر جاهليت به يك قرن و نيم قبل از بعثت پيغمبر اكرم(ص) تقليل مى يابد و از دوران پيش از آن به (جاهلية الاولى) تعبير مى شود و نويسنده در ادامه به بررسى و معرفى امارات عربستان شمالى يعنى (غسانى, منذرى و كندى) مى پردازد كه در ضمن آن تبار هرسه قوم به يمن و اعراب جنوب برمى گردد.
در دنباله بحث كه راجع به شهرهاى حجاز است, مكه به دليل اولويت هاى مختلف سياسى, اجتماعى, دينى, و يثرب به علت وجود يهوديان و تسلط آنها بر شهر, مهم ترين شهرهاى حجاز شناخته مى شوند. قبايل بدوى نيز كه باز برخاسته از جنوب حجازند, به دو تيره عدنانيان و قحطانيان تقسيم مى شوند كه بعدها در ميان اعراب شمالى روزگار مى گذرانده اند و در طى زندگانى بدوى خود به سلسله اى از قوانين مربوط به صحرا پابند بوده اند كه از مهم ترين آنها (حلف) يا پيمان بود كه هرچند كه بارها و بارها رشته هاى آن گسسته مى شد, اما در ميان قبايل باديه نشين اهميت ويژه اى داشت. همچنين بنا به اقتضاى زندگى بدوى, اصلى ترين مشخصه زندگانى اعراب, جنگ و خونريزى بود و به دنبال انتقام جويى هاى متعدد دم به دم حادث مى شد و پذيرفتن خون بها نيز كه در تلقى ايشان چيزى جز خوارى و ذلت نبود, البته مقبول نمى افتاد.
فصل سوم شامل نقل و نقد اوضاع اجتماعى, معيشتى, فرهنگ و عقايد دينى اعراب, و يهوديگرى و مسيحيگرى در عربستان جاهلى است. اينكه قبيله از سه قشر تشكيل مى گرديد: اول اعضاى اصلى, دوم بندگان و سوم موالى و بردگان آزاد شده كه خلعاء (راندگان ديگر قبايل) را نيز در برمى گرفت. زندگانى عرب جاهلى كه در صحارى سوزان مى گذشت با تمام توحشى كه داشت, مبتنى بر بعضى خلقيات گونه گون نيز بود, چرا كه بى وجود آنها گذران عمر البته غيرممكن مى نمود منش هايى چون كرم, وفا, عزت و كرامت, پناه دادن به مصيبت زدگان و ضعيف نوازى در كنار خصلت هايى مانند ميخوارگى, جنگاورى, زنبارگى و قمار… زندگى بيابان گردان را آكنده از شور و حالى كرده بود كه زمينه سرودن اشعارى را فراهم مى آورد كه سراسر آن حاكى از بى قيدى و آزادانديشى اين احرار صحراوى بود. زمينه موضوعاتى اينگونه, اين فصل از كتاب را در نهايت زيبايى و دلنشين نمايانده است و خواننده با خواندن اين اشعار و ترجمه روان و نسبتاً مقيد به واژه هاى پارسى, در ذهن خود مجال پرواز خيال را در فضاى وحشى صحرا فراهم مى بيند. كه چنين خصوصيتى بدون تطابق و تجانس زبان شاعر و قلم تواناى مترجم البته ميسور نمى شد.
ولولا ثلاث هن من عيشة الفتى
وجدك لم احفل متى قام عودى
فمنهن سبق العاذلات بشربة
كميت متى ماتعل بالماء تزيد
وكرى اذا نادى المضاف مجنباً
كسيد الغضا نبهته المتورد
وتقصير يوم الدجن والدجن معجب
ببهكنة تحت الخباء المعمد
به جان تو سوگند كه اگر سه خصلت نبود كه عيش جوانمرد بدانهاست/اهميت نمى دادم كه كجا تابوتم را راست كنند
يكى دست پيش گرفتن از نكوهشگران/ در گساردن باده اى كه چون به آبش درآميزند كف جوشان برآرد
دو ديگر, يكرانى گرگسان و دمان و دوان و به زير ران كشيدن/ و به داد فرياد خوان رسيدن
سه ديگر, روزى ابرگين و نيك را با خوبرويى خوشخوى/در خيمه اى بلند, كوتاه كردن
نويسنده در مورد يهوديان و مسيحيان و سابقه تاريخى آنها در عربستان اينگونه احتمال مى دهد كه يهوديان در سال ٧٠ ميلادى از فلسطين به دنبال خراب شدن معبدشان به دست قيصر تيتوس به عربستان گريختند و مسيحيان نيز در قرن چهارم در يمن به نشر و بسط عقايد خود پرداختند.
فصل چهارم تحليلى از زبان عربى به دست مى دهد, و اينكه زبان قرآن برخلاف نظريه ولرز چندان فرقى با زبان بدويان عرب نداشته است. در واقع ويژگى زبان عربى با خصوصيات لهجه هاى قبايل بدوى منافاتى ندارد و خصوصيت معرب بودن زبان سامى را در خود نهفته دارد. مؤيد اين نكته كشف كتيبه هايى مربوط به پانزده قرن پيش از ميلاد است; معروف به زبان اوگاريتى كه در طى آن ثابت شد كه لهجه عربى باستان به زبان هاى سامى بسيار نزديك است.
نويسنده در اين فصل به تطبيق و نقد اشتراكات لفظى و معنوى اين دو زبان مى پردازد و با نقل نمونه هايى جالب و خواندنى سعى در اثبات ديدگاه خود از ريشه هاى زبان عربى دارد. باز در اين فصل لهجه هاى عربى قديم با عنايت به كتيبه هاى مختلفى از صفايى و نبطي… مجال بررسى مى يابد. همچنين در پيدايش زبان عربى فصحى يا زبان عربى جاهلى و تطور آن به اين نكته استناد مى كند كه كتيبه سنگ قبر امرءالقيس ـ معروف به كتيبه نماره مربوط به سال ٣٢٨م ـ مى تواند سرآغاز پيدايش عربى فصحى باشد و صورت تكميل شده آن را در قرن ششم به شهادت نصوص شعر جاهلى در اواخر قرن پنجم مى داند.
در باب لهجه هاى عرب جاهلى نيز با ذكر نمونه هايى گونه گون از ابدال حروف و جرح و تعديل هايى كه در تلفظ كلمات روى مى داد, اين لهجه ها را در قبايل مختلف بررسى مى كند و با جستجو در وجوه اختلاف اين لهجه ها به اين نتيجه مى رسد كه عرب جاهلى لهجه هاى گوناگونى داشته اند, كه لغت نويسان تنها قسمت هايى از آن را ثبت و ضبط نموده اند. اما در بين اين قبايل, زبان قبيله قريش به دلايل مختلف از جمله دورى از غيرعرب و مركزيت مادى و معنوى, فصيح تر از ديگران بوده است.
فصل پنجم با عنوان (روايت و تدوين شعر جاهلى) به شعر جاهلى و روايت و تدوين آن اختصاص دارد كه در ضمن آن با ذكر نمونه هايى از تشبيهات مختلف و رد باور و عقايد معمول در باب مكتوب بودن معلقات و تأكيد بر شفاهى بودن آنها و اشعار جاهلى ـ و حتى قرآن و احاديث ـ و رواج قصه گويى در بين اعراب, به اين نكته اشاره مى كند كه روات عرب, اشعار و اخبار و قصه ها را به صورت شفاهى از نسلى به نسل ديگر, مانند مرده ريگى مقدس منتقل مى كردند كه تا پيش از عصر عباسى و بعد از آن نيز در دو مكتب كوفى و بصرى عده اى از راويان حرفه اى مانند ابوعمرو بن علاء و ديگران به روايت اشعار مى پرداختند. به اين ترتيب اعراب در جاهليت به تدوين شعرهاى خود همت نگماشتند و تنها قطعات پراكنده اى را بر جهاز شترها يا سنگ ها و پوست ها مى نوشتند. اما براى اولين بار انديشه تدوين از طريق ثبت غزوات و احاديث پيغمبر و ضبط بعضى وقايع تاريخى راه خود را گشود و تنها بعد از هجرت, تدوين كل احاديث آغاز گرديد. همچنين تدوين و گردآورى شعرهاى جاهليت در ديوان ها به شيوه منظم و مبتنى بر جرح و تعديل روايات, نخستين بار به اصمعى برمى گردد. اما مشكل عمده اى كه بعدها در اينگونه گردآورى ها پيش مى آمد اين بود كه بعضى از شعرسازان سعى در جعل اشعار جاهلى به نام خود داشتند و يا بعضى از سيره نويسان و اصحاب اخبار ندانسته بسيارى از اشعار و احاديث را در سيره هاى خود نقل مى كردند كه به اين ترتيب قضيه انتحال نيز خواه ناخواه دامنگير ادب عرب مى گرديد. در اين قسمت نويسنده با آوردن آراى محققان عرب و مستشرقان, اين نكته را به خوبى بررسى و نقد مى كند. و خواننده درمى يابد كه ادب جاهلى در مسير پرفراز و نشيب خود تا چه حد دستخوش سرقات رنود ادبى بوده است. بارى مبحث مآخذ مهم شعر جاهلى به معرفى و بررسى مجموعه هايى اختصاص دارد كه اشعار جاهلى در آنها گرد آمده است. از جمله معلقات, مفضليات, اصمعيات, جمهرة اشعار العرب و غيره.
فصل ششم كه مبتنى بر ويژگى هاى شعر جاهلى است, با پيدايش شعر جاهلى و تفاوت آن در قبايل آغاز مى گردد و به ديدگاه هاى محققان در باب شعر جاهلى از نظر بحور عروضى و عوامل متفاوت ديگر اختصاص دارد و اينكه شعر جاهلى برخلاف اشعار اسطوره اى ـ تعليمى و تمثيلى, شعرى غنايى است و از احساسات و عواطف و غم و شادى هاى شاعر نشأت مى گيرد, كه موضوعات اين اشعار غالباً با تقسيمات گوناگون به گونه اى مورد نقد واقع مى گردد كه صورت متحول شده دعاها و راز و نيازهاى متداول جاهليت به درگاه خدايان را فراياد مى آورد. همچنين هجو و انتقام جويى, مرثيه, مدح و تغزل و وصف كه از موضوعات مهم شعر آن دوره است, با نقل شواهدى زيبا مجال بيان مى يابد.
در مبحث ويژگى هاى معنوى شعر جاهلى, نويسنده با ذكر اين نكته كه شعر جاهلى با گزافه و مبالغه آشنا نيست و از حدود اعتدال بيرون نمى رود, خصوصياتى چون واقعيت گرايى و پويايى را در آن مى كاود و از ويژگى هاى لفظى نيز به مواردى چون تكرار مضامين گذشتگان تشبيهات و استعارات و ديگر صنايع شعرى مى پردازد.
در فصول بعدى تا فصل يازدهم به معرفى و بررسى زندگانى و اشعار چهار شاعر معروف جاهليت يعنى امرءالقيس, نابغه ذبيانى, زهير بن ابى سلمى واعشى پرداخته شده است, كه در طى آنها ترجمه هاى منظوم و مقيد به زبان پارسى مترجم خوش ذوق كه با رعايت فضاى هركدام از اشعار, به رشته تحرير درآمده اند, خواننده را به چيزى جز تحسين و تمجيد وانمى دارد. به عنوان نمونه بنگريد:
وقد أغتدى والطير فى وكناتها
بمنجرد قيد الا وابد هيكل
مكر مفر مقبل مدبر معاً
كجلمود صخر حطه السيل من عل
كميت يزل اللبد عن حال متنه
كما زلت الصفواء بالمتنزل
مسح اذا ما السابحات على الونى
أثرن غباراً بالكديد المركل
يطير الغلام الخف عن صهوانه
ويلوى بأثواب العنيف المثقل
درير كخذروف الوليد أمره
تقلب كفيه بخيط موصل
له أيطلا ظبى وساقا نعامة
وارخاء سرحان وتقريب تتفل
كأن على الكتفين منه اذا انتحى
مداك عروس أو صراية حنظل
(امرءالقيس)
پگه مرغ برنامده ز آشيان
كشيدم يكى بور در زير ران
قوى يال و شيراوژن و خردموى
رم و رام و جنگاور و نرمخوى
همش غرش و اهتراز و شكوه
چو سنگى كه با سيل غلتد ز كوه
نمد زينْش لغزان به پشت و كمر
چو مرمر كه نتوانى از آن گذر
يكى باد پوى شناور به پاى
كه از خويش گردى نماند به جاى
از او باز مانند اسبان به ريگ
جهد سينه جوشان به كردار ديگ
سوار گرانجان كشاند به پست
نه كودك تواند بر او بر نشست
هميدون چو باد فره كودكان
برآورده دو دست زى آسمان
بچرخد به روى دوپا اينچنين
شترمرغ ساق است و آهوسرين
همو گرگ پويه ست و آهو تكى
[به صد اسب چون اونيابى يكى]
برو دوش [رخشانتر از آبنوس]
چو حنظل و يا سرمه ساى عروس
*
سقى الغيث قبراً بين بصرى و جاسم
بغيث من الوسمى قطرو وابل
ولازال ريحان ومسك و عنبر
على منتهاه ديمة ثم هاطل
وينبت حوذاناً وعوفاً منوراً
سأتبعه من خير ماقال قائل
(نابغه ذبيانى)
شاداب باد قبر تو از ابر بهار
ريحان و مشك و عنبر بادا بر آن نثار
پرسنبل و شكوفه سيراب تربتت
اين ذكر خير هم زمنت باد يادگار
*
ـ لو نال حى من الدنيا بمكرمة
افق السماء لنالت كفه الافقا
ـ لوكنت من شىء سوى بشر
كنت المنور ليلة البدر
(زهير بن ابى سلمى)
ـ ر به نيكى بر فلك كس برشدى
دست او از آسمان برتر شدى
ـ گرنه به زمين ز مردمانستى تو
چون ماه چراغ آسمانستى تو
*
لو أسندت ميتاً الى نحرها
عاش ولم ينقل الى قابر
حتى يقول الناس ممارأوا
يا عجباً للميت الناشر
(اعشى)
گر نعش فسرده را در آغوش آيد
برخيزد و مردنش فراموش آيد
ديگر نرود به قبر و مردم گويند
وه مرده نگر زنده و باهوش آيد
در فصل يازدهم به شعراى ديگرى مانند مهلهل تغلبى, عامر بن طفيل, عنترة بن شداد برمى خوريم و به دنبال آن به صعلوكان مى رسيم كه شامل نقل و نقد شعر شاعران مطرودى مانند تأبط شراً,, شنفرى, عروة بن ورد عبسى است; شاعرانى كه هر كدام به نحوى طاغى و ياغى شده اند و حتى شعراى يهودى, مسيحى و مشرك مانند سموأل, عدى بن زيد, امية بن ابى الصلت ثقفى نيز مجال بررسى يافته است.
در فصل دوازدهم با ذكر داستان هايى از ادبيات شفاهى بر اين نكته تصريح مى گردد كه در عصر جاهلى كتابت به جز براى اهداف تجارى و سياسى به كار نمى رفت و امثال و حكم نيز در واقع صور قابل توجهى از نشر جاهلى است كه به حكم كثرت تداول و نيز ايجاز, مدت ها به صورت اصلى باقى مى ماند. نويسنده با ذكر تتبعات محققان در اين باب و آوردن امثالى چند بحث قابل توجهى فراروى خواننده مطرح مى كند.
در بخش هاى خطابه و سجع كاهنان به كاويدن عوامل شكوفايى خطابه و خطيبان عصر جاهلى مى پردازد و با نام بردن تنى چند از آنها نحوه ايراد خطابه را نيز بيان مى دارد. بعد از آن به منزلت و جايگاه كاهنان مرد و زن در بين اعراب اشاره مى كند و اين كه چرا ايشان كلام خود را به سجع مى آراستند و رموز مسجع گويى آنها در چه چيز بوده است.
بارى كتاب با خلاصه اى از آن و يادداشت پايانى مؤلف تمام مى شود و آنچه را كه خواننده با مطالعه كتاب در خود حس مى كند حقيقتاً چيزى جز آموخته هاى بكر و بديع از ادبيات جاهلى نيست; اطلاعاتى كه در كمتر كتابى با اين همه وسعت و دقت يافت مى شود. مضاف بر اين كه مترجم نيز با اشراف بر ادبيات عرب و شيوه نگارش نويسنده, شيوايى و رسايى مطالب را براى خواننده فارسى زبان بيشتر كرده است.