آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤
نگاهى متن محور به سندباد نامه ظهيرى سمرقندى
ملکوتى سيد على
يادداشت هاى سندباد نامه, على محمد هنر, بنياد موقوفات دكتر محمود افشار, تهران, ١٣٨٦, ٣٤٨ ص.
بهاءالدين (ظهيرالدين) محمد بن على بن محمد بن الحسن الظهيرى الكاتب السمرقندى, كتابى معتبر از امهات كتب فارسى در نيمه دوم قرن ششم (در حدود ٥٦٠ هجرى) تأليف كرده است كه داراى نثرى متكلف, در عين حال شيرين و پركشش با چاشنى طنز است. هر خواننده كه آهنگ خواندن كند, تا پايان از آن دست نمى شويد. محتواى كتاب داراى داستان هاى عبرت آميز است كه خواننده را در حال و هوايى ديگر با خود مى برد و سير مى دهد. در عين فراگيرى اندوخته هاى ادبى پردامنه, تجربه اندوزى نيز بابى است كه پيوسته در مقابل چشمان خواننده گشوده است.
يادداشت هاى سندباد نامه
يادداشت هاى سندبادنامه حاصلِ سال ها, بلكه دهه ها پژوهش نويسنده بى هيچ نظر و انتظار است. جالب است معلم باشى و بعد از (قيل و قال مدرسه), در روز, در گوشه اى بنشينى و (سنگ بى نيازى) و استغناى طبع بر شكم ببندى, تنها عشق به خواندن و دانستن, ديگر امانت ندهد, كتابى سنگين و بس مغلق در دست بگيرى كه در حقيقت مؤلف آن با الفاظ و كلمات بازى كرده و سراسر آن مشحون از صنايع ادبى است; براى فهميدن و فهماندن زانوى رياضت و شكيبايى در بغل بفشارى.
نويسنده فاضل و سختكوش به شوق تفحّص و شناخت به دور از هر چشمداشت ماوى پاى در عرصه كندوكاو سندبادنامه گذاشت و به ذوق دست يافتن به معضلات و مشكلات كه سراسر اين كتاب آكنده از آرايه هاى ادبى و صنايع لفظى و معنوى است و واژه هاى شاذ عربى كه بعضاً در فرهنگ هاى يك زبانه و دوزبانه نيز يافته نمى شود, به جد كوشيد. نويسنده خود بى ادعا مى گويد: (يادداشت هاى سندبادنامه در اين دفتر جزئى بسيار كوچك است از كارهاى بزرگ كه بايد با همتى مورچه وار در بابِ آن صورت گيرد) (ص سيزده). كتاب سندبادنامه را نخستين بار احمد آتش, اديب و محقق تركيه تصحيح و چاپ كرد كه فضل تقدم اين پژوهنده ترك زبان محفوظ است و مأجور, ولى آنان كه اين كتاب را به تورق نشسته اند, مى دانند كه از (هفت شهر عشق اين كتاب, هنوز خم كوچه اى) نمايان است; چه مشكلات فراوان آن, فحص و بحث و يادداشت هاى فراوانى مى طلبد. (يادداشت ها غالباً متعلق است به چند دهه بيش از اين روزگار كه در نظر بود با استفاده از نسخه هاى شناخته شده و تازه ياب سندبادنامه و برخوردارى از اطلاعات عميق و وسيع دانشى مرد بزرگِ آن روزگار مرحوم استاد مجتبى مينوى, متنى با اعتبار و قابل اعتنا از اين كتاب با شرح و توضيح كامل طبع و نشر شود. وقتى موضوع را با آن بزرگوار در ميان گذاشتم و از اشكالات سندبادنامه چاپ احمد آتش سخن به ميان آمد, چنان كه شيوه عالمان بزرگ است, با وعده راهنمايى و يارى در حلِ مشكلاتِ بى شمار متنِ كتاب, به وجود ناتوانم نيرو بخشيد, ولى اين كار از شوربختى من عملى نشد و سرگردانى در وادى ديگر مرا از آن اقدام بازداشت) (ص سيزده و چهارده).
هر پژوهشى كه نتيجه عمرى تلاش و كوشش است زمانى سودمند است كه در نهايت تدوين و تنظيم يابد و در دسترس كسانى قرار گيرد كه خواهان و مشتاق چنين تحقيقاتى هستند. مؤلف يادداشت هاى سندبادنامه را در اين مورد مى نويسد: (انديشه تدوين يادداشت هاى خاك فرسود سندبادنامه هنگامى در ذهن قوت گرفت كه پس از چاپ چند صفحه اى از آنها در مجله آينده (سال دهم, ١٣٦٣, ش ٤ و ٥, ص ٣٦٥ و مابعد) و نيز قسمتى ديگر در مجله (آينه پژوهش) (سال هشتم, ١٣٦٧, ش ٤٨, ص ٥٦٥, ٥٧٨) تنى چند از اهل قلم و تحقيق به ظن ّ نيكو در آن اوراق نگريستند و لازم ديدند كه مجموع يادداشت هاى موجود با همه نقص و ناتوانى يك جا طبع گردد) (ص چهارده).
(مأخذ اين يادداشت ها, سندبادنامه به اهتمام و تصحيح و حواشى احمد آتش (استانبول, ١٩٤٨ م) است. آن شادروان منتهاى كوشش و دقت خود را به كار برده بود تا متنى منقح از سندبادنامه طبع كند, اما از آن جا كه ذوق تشخيص محاسن لفظى و جدا كردن سره از ناسره از جمله ملكاتى است كه هيچ كس نمى تواند در باب زبان بيگانه به دست آورد, به ناگزير دچار اشتباهاتى شده كه البته از ارزش كار ارجمند او و خدمت عاشقانه اش به ادبيات فارسى نمى كاهد) (ص چهارده).
چون سخن از نخستين چاپِ سندبادنامه به تصحيح و همت مرحوم احمد آتش١ به ميان آمد, يادآور مى شود كه زنده ياد مرحوم مجتبى مينوى نسخه مذكور را مطالعه كرده, حاشيه مدقن و معتبر و خواندنى بر اين چاپ دارد; اما با تأسّف اين يادداشت ها در اختيار نويسنده قرار نگرفته است: (مايل بودم كليه حواشى و يادداشت هاى مرحوم استاد مينوى را كه بر نسخه چاپى سندبادنامه مرحوم آتش نوشته است, در اين يادداشتها عيناً نقل كنم تا خطاهايى كه خود به سبب غفلت يا نادانستن مرتكب گرديده ام و نيز اشتباهاتِ ناگزير شادروان آتش تصحيح شود, اما مقررات خاص كتابخانه آن مرحوم مرا فعلاً از اين كار بازداشت) (ص پانزده).
نويسنده يادداشت هاى سندبادنامه در پايان پيشگفتار به چند مطلب اشاره مى كند: نخست اينكه (از ميان لغات دور از تداول و دشوار كه به فراوانى در متن كتاب به كار رفته است… تنها جزئي٢ از آن ها معنى و شرح شده و براى توضيح لغات و تعبيرات يا آوردن مثال, از كتاب هاى لغت عربى و فارسى يك زبانى و دوزبانى و نيز از متون مصحح و معتبر استفاده شده است كه غالب آنها در حوزه هاى ادبى ماوراءالنهر و خراسان نوشته شده است. دو ديگر, در برگرداندن اشعار عربى سعى بر آن بوده است كه ترجمه ها حتى المقدور نزديك به تحت اللفظ باشد… ; جز در مواردى كه از آوردن مفهوم گريزى نبوده است. سه ديگر, درباره مسئله (زن ستيزى) در متن سندبادنامه است كه به احتمال مؤلف آن از مكتب هاى فكرى پيش از اسلام تأثير پذيرفته بوده است) (ص پانزده).مواد و مطالب يادداشت هاى سندبادنامه
همان طور كه عنوان شد, كتاب يادداشت هاى سندبادنامه شامل سه بخش است: بخش اول مقدمات و توضيحات (معرفى اصل و منشأ متن و فوايد آن).
مسعودى در مروج الذّهب٣ كه در نيمه اول قرن چهارم هجرى تأليف شده است, مى نويسد: (در زمان فرمانروايى كوروش, حكيمى در آن عصر مى زيست به نام (سندباد) و كتابى نوشته بود به اسم وزيران هفتگانه و معلم و غلام و زن پادشاه و اين همان كتاب سندباد است) (يادداشت هاى سندبادنامه, ص ٣).
ابن النديم در كتاب الفهرست٤ خود كه در سال ٣٧٧ هجرى تأليف شده و در سنه ١٨٧٢ م به همت خاورشناس معروف آلمانى فلوگل (Flugel) به طبع رسيده است, مى نويسد: (كتاب سندباد حكيم دو نسخه بزرگ و كوچك است و درباره تصنيف كننده آن اختلاف نظر وجود دارد… , ولى به حق نزديكتر اين است كه هنديان آن را تصنيف كرده باشند) (همان, ص ٤).
بنا به حدس دكتر عبدالحسين زرين كوب٥: (… اين گونه قصه ها مثل بسيارى كالاهاى نفيس وارداتى از هند آمده, ظاهراً بيشتر در انحصار طبقات ممتاز و مايه تفرج و التذاذ آنها بوده است) (همان, ص ٤).
نويسنده يادداشت هاى سندبادنامه مى نويسد: (داستان كليله و دمنه به نحو يقين و قصه سندباد و داستان بوذاسُف به احتمال قوى هر سه بايد در عهد رنسانس خسرو انوشروان از هندى به پهلوى نقل شده باشد) (همان, ص ٤ ـ ٥); آن گاه نظر استاد مينوى را مى آورد كه: (البته نمى توان منكر وجود بعضى عناصر هندى در سندبادنامه شد و از اين جهت است كه برخى از محققان قديم و پژوهشگران جديد, اصل و منشأ اين داستان را از هندوستان دانسته اند; ولى تقريباً ثابت شده است كه اين كتاب مانند كتاب بَلوهَر و بوذاسف در ايران تأليف و تحرير شده است… ). بنابر حدس صائب استاد مينوى شايد مؤلف آن همان مطلب برزويه طبيب مروزي٦ بوده است (همان, ص ٥).ترجمه سندباد نامه از پهلوى به فارسى
يك نسخه از سندبادنامه به زبان پهلوى تا زمان حكومت سامانيان موجود بوده است و در عصر اميرنوح بن منصور سامانى به فرمان وى خواجه عميد ابوالفوارس قناوزى آن را از زبان پهلوى به زبان فارسى درى ترجمه كرد. ظهيري٧ در اين باره نوشته است: (امير عادل نوح بن منصور فرمان داد خواجه ابوالفوارس قناوزى را تا [سندبادنامه را] به زبان فارسى ترجمت كند و تفاوت و اختلالى كه بدو راه يافته بود, بردارد و درست و راست كند. به تاريخ سنه تسع و ثلثين و ثلثمائه [٣٣٩ق] خواجه عميد ابوالفوارس رنج برگرفت و خاطر در كار آورد و اين كتاب را به عبارت درى پرداخت… ) (همان, ص ٦). اين ترجمه ده سال پس از مرگ رودكى سمرقندى (٣٢٩ ق) بوده است. امروز از اين ترجمه نشانى در دست نيست.
نظم سندباد نامه
رودكى نخستين شاعر نام آور فارسى, ده سال قبل از اينكه خواجه عميد ابوالفوارس سندبادنامه را به فارسى ترجمه كند, آن را به نظم درآورده بود. در فرهنگهاى فارسى مثل لغت فرس اسدى طوسى ابياتى به بحر رمل از رودكى به عنوان شاهد مثال بعضى از لغات آمده است كه مربوط به قصه هاى سندبادنامه است; همچنين شادروان سعيد نفيسي٨ شمارى از اشعار رودكى سمرقندى را گرد آورده است كه بعضى از ابيات متعلق به مثنوى هاى رودكى است; از جمله ابياتى در بحر رمل مسدّس كه از منظومه سندبادنامه است. آقاى محمددبير سياقى در مقاله اى با عنوان (رودكى و سندبادنامه)٩ آورده است: (ابيات بازمانده از مثنوى هاى رودكى به بحر رمل مسدّس است و غالباً متعلق به كليله و دمنه و شمارى اندك از آنِ سندبادنامه است و مواضع ابيات را در كليله و دمنه و سندبادنامه نشان داده است) (همان, ص ٦).
بيش از يك قرن پس از وفات رودكى, شاعرى كه ظاهراً روايتگر سندبادنامه است و جا به جا در پاره اى از اشعار خود سندبادنامه را وصف مى كند, ابوبكر جعفر بن اسمعيل ازرقى هورى از شاعرانِ معروف قرن پنجم هجرى است كه حدوداً در سال ٤٦٥ ق فوت كرده است (همان, ص ٨ ـ ٩).سندباد نامه ظهيرى سمرقندى
ظهيرى سمرقندى در حدود سال ٥٦٠ ق به ترجمه و نگارش جديدى از سندبادنامه پرداخته است; و معروف بودن سندبادنامه در گوشه و كنار جهان, مرهون زحمات او در گزاردن كتاب به فارسى است (همان, ص ١١).
نثر ظهيرى
سندبادنامه از جمله كتاب هايى است كه به تقليد از نثر نوآيين نصراللّه منشى نوشته شده است. ناگفته پيداست كه نثر هيچ يك از مقلدان كوس برابرى با نثر ابوالمعالى را نمى تواند بزند; علاقه وافر ظهير در آوردن انواع مترادفات و صنايع لفظى مثل سجع و جناس و… و صنايع معنوى چون طباق و تناسب و صور خيال چون تشبيه و استعاره نثر كتاب را سنگين و ملالت آور مى كند; بنابراين آرايه هاى بيش از حد ادبى, نثر را فنى و متكلف ساخته است; با وجود اين نثر اين نويسنده از نثرهاى خوب فنّى ماوراءالنهرى در قرن ششم است و عده اى از نويسندگان, استادى او را در امر نوشتن پسنديده اند (همان, ص ١٧).
تأثيرپذيرى از كليله و دمنه
رابطه تنگاتنگ سندبادنامه تأثيرپذيرى و مشى شيوه كليله و دمنه است; چه بسا اگر كليله و دمنه عبداللّه بن مقفع را گزارنده با آرايه هاى ادبى و نثر فنى, اما فاخر و زيبا به فارسى درنمى آورد و الگويى براى پيروى از شيوه نثر اين كتاب ماندنى نمى شد, ظهيرى سمرقندى و ديگر نثرنويسان قرن ششم و مابعد, چنين موقعيتى در عرصه نثر فنى نمى يافتند; بنابراين فتح باب, ترجمه كليله و دمنه به فارسى است و يكى از پيروان موفق آن ظهيرى سمرقندى و كتاب ماندگارش سندبادنامه است; و به ياد داشته باشيم سخن نصراللّه منشى مترجم تواناى كليله و دمنه را كه گفت: (اين مجموع تا زبان پارسى ميان مردم متداول است, به هيچ تأويل مهجور نگردد) (كليله و دمنه, تصحيح مينوى, ص ٤٢٠); همچنين سخن ظهيرى سمرقندى را كه گفت: (تا لغت پارسى متداول افواه عالميان باشد, آثار انوار او, از حواشى ايام منطمس و مندرس نگردد) (سندبادنامه, طبع احمد آتش, ص ٢٧).
(از زمانى كه ابوالمعالى نصراللّه بن محمد بن عبدالحميد شيرازى ميان سال هاى ٥٣٨ ـ ٥٤٠ كليله و دمنه ابن مقفع را جامه نو پوشانيد و ترجمه و نگارش آزاد خود را با آيات شريف قرآنى و جمله هاى مأثوره و ادبيات عربى و فارسى آراست و شيوه اى نوآيين در نثر فارسى به وجود آورد, لااقل تا ظهور سعدى كمتر كتابى منثور را مى توان در مطالعه گرفت كه نويسنده آن از شيوه انشاى ابوالمعالى تأثير نپذيرفته باشد; از جمله نخستينِ اين كسان يكى هم ظهيرى سمرقندى است كه در نيمه دوم قرن ششم به نگارش جديدى از سندبادنامه دست يازيد) (همان, ص ١٠).
بخش دوم كتاب به تعليقات, ترجمه ابيات و امثال تازى همراه مآخذ و گويندگان اشعار فارسى و عربى اختصاص دارد. يافتن مآخذ و نام شاعران اشعار عربى در متن سندبادنامه كارى درخور نويسنده سختكوش, پرحوصله و فاضل يادداشت هاى سندبادنامه است كه به قول ايشان مورچه وار انجام يافته است. گفتنى است: هنگامى كه پاى شعر و ادبيات عرب كه رابطه نزديك و بى چون و چرا با ادبيات فارسى دارد به ميان مى آيد, با تأسف گروهى از متوليان زبان و ادب فارسى از آن تن مى زنند و از اين چشمه فياض كما اُحقّه نمى نوشند, اما حقيقت اين است كه اين امر در گذشته على الاطلاق نبوده است; فاضلانى ژرف انديش فراوان بودند كه به دو زبان فارسى و عربى آگاهى و تسلط داشتند. آنان تحصيلات آكادميك (شيوه دانشگاهى) نداشتند. دانش شان بيشتر حوزه اى بود. به عشق فراگيرى در مدرس ها زانو مى زدند و درس استاد را فروتنانه با شوقمندى مى گرفتند و خارج از مدرس عاشقانه پى جوى بودند. براى همين است كه هريك از آن بزرگواران سر در بستر خاك نهادند و به افلاك راه يافتند كمتر جانشين اهل يافتند.
بخش دوم شامل مواد و موضوعاتى است كه محتواى كتاب را دربر مى گيرد: اعم از حديث و خبر, جمله هاى مأثوره اشعار فارسى و عربى و ضرب المثل هاى فارسى و عربى. نويسنده, مآخذ و منابع شمار بسيارى از آنها را يافته و اشعار عربى را ترجمه كرده است: (در برگرداندن اشعار عربى سعى بر آن بوده است كه ترجمه ها حتى المقدور نزديك به تحت اللفظ باشد, جز آن جا كه براى تفهيم غرض شاعر, از آوردن مفهوم شعر گريزى نبوده است) (پيش گفتار, ص پانزده).
نگارنده اين مقاله, شمارى از محتويات را ـ كه عنوان آنها در بالا ذكر شد ـ به ترتيب انتخاب و يادداشت كرده است:
الف) حديث
در صفحه ١٤٠ آمده است: (رُبَّ شَهوَةِ ساعةٍ اَورَثَت حُزناً طويلا). پيشتر نيز در همين كتاب در صفحه ٣٤ به صورت (وَلَرُبَّ… ) آمده بود; جز در سندبادنامه كه مؤلف آن را به عنوان (خبر) آورده است; (در ترك الاطناب فى شرح الشهاب) (مختصر فصل الخطاب) به تصحيح و تحشيه محمد شيرواني١٠, به صورت (الا… ) حديث دانسته شده است. در ديوان ابوالعتاهِيَة١١ به شكل زير نقل شده است كه ظاهراً اين انتساب درست باشد:
(وَ لَرُبَّ شَهوَةِ ساعةٍ قَداَورَثَت حُزناً طويلاً). در صفحه ١٥٢ آمده است: (الوَلدُ منجلة مَجبنة مَحزنة: فرزند [سبب] بخيلى است و بددلى و اندوه). براى آگاهى بيشتر به ترك الأطناب, تصحيح محمد شيروانى, ترجمه شهاب الاخبار, تصحيح محمدتقى دانش پژوه١٢ و ترجمه جاويدان خرد, به تصحيح محمدتقى دانش پژوه١٣ نگريسته شود.
در صفحه ١٥٤ و ٢٦٤ كتاب آمده است: (التأنّى من اللّهِ والعجلةُ مِن الشيطان). ظاهراً حديث است و به صورت هاى گوناگون نقل شده است. براى مطالعه به جواهر الاسمار١٤ و جوامع الحكايات و لوامع الروايات١٥ و ترجمه جاويدان خرد به تصحيح دانش پژوه رجوع شود.
در صفحه ١٦٥ آمده است: (وَكادَ الفَقر أن يكون كُفراً): نزديك بود درويشى به كفر تبديل شود; يعنى در حقِ آن بنده اى كه با درويشى صابر نبود, نزديك بود كه كافر باشد; يعنى زودا كه فقر به كفر منجر شود١٦. حديث نبوى است كه از (انس بن مالك) روايت شده است.
در صفحه ١٨١ آمده است: (لاتُتبِع النظرةَ النظرةَ فالنظرةُ الاولى لَك والثانيةُ عليك): دوبار [به نامحرم] نگاه مكن! زيرا نخستين نگاه از آنِ توست و نگاه كردن بار دوم بر تو. براى مطالعه بيشتر به لمعة السراج (بختيارنامه)١٧ رجوع شود.
ب) مآخذ و گويندگان شعر فارسى
در صفحه هاى ٦ و ٧ مى خوانيم:
اى يمين تو مشرب حاجات
واى يسار تو مكتب آمال
در بيانت يتيمه فضلا
در بنانت وليمه افضال
اين دو بيت از قصيده اى است در مدح ثقة الملك طاهر بن على با مطلع: (ميل كرد آفتاب سوى شمال/روز فرسوده را قوى شد حال) كه در ديوان يفرج رونى, ١٨ آمده است; اما در ديوان عثمان مختارى از آنِ اين شاعر١٩ به شمار رفته است و در لباب الالباب٢٠ به اسم ظهيرى سمرقندى, مؤلف كتاب ضبط گرديده است.
در صفحه ٧ آمده است:
درم از كف او به نزع اندرست
شهادت از آنستش اندر دهان
اين بيت از منصور منطقى رازى است و بيت ماقبل٢١ آن چنين است:
مگر رسم سكه چرا كرده اند
ندانستمى من همى آن زمان
براى آگاهى بيشتر به مجله دانشكده ادبيات دانشگاه تهران٢٢ نيز رجوع شود. امير معزّى نيشابوري٢٣ در قصيده اى در مدح صدرالدين محمدبن فخر الملك با مطلع (يك امشب از بهر من اى ساربان/ز دروازه بيرون مبر كاروان) اين بيت را تضمين كرده و گفته است:
به نام تو يك بيت, تضمين كنم
كه منصور گفته است در باستان
درم از كف تو به نزع آمده است
شهادت نهندش همى در دهان
در صفحه هاى ٢٩ و ٣٠ مى خوانيم:
آن خسروان كه نام نكو كسب كرده اند
رفتند و يادگار از ايشان جز آن نماند
نوشيروان اگرچه فراوانش گنج بود
جز نام نيك از پس نوشيروان نماند
اين دو بيت از رشيد وطواط از قصيده اى است در مدح اَتسز با مطلع: (اى آن كه در جهان, ز تو سرى نهان نماند/با عدل تو, نشان ستم در جهان نماند).
ديوان رشيد وطواط,٢٤ يادداشتهاى قزوينى,٢٥ تجارب السّلف,٢٦ جوار الاسمار,٢٧ تاريخ بناكتى,٢٨ اغراض السياسه٢٩ رجوع كنيد. گفتنى است بيت دوم اين شعر (نوشيروان اگرچه… ) در لباب الالباب به نام رشيد وطواط آمده است; اما در ديوان لامعى گرگانى و كتاب سبك خراسانى در شعر فارسى دكتر محمدجعفر محجوب٣٠, از آن لامعى گرگانى دانسته شده است.
در صفحه ٣٣ آمده است:
ايمن مشو اى حكم تو از حكم سدوم
از تير سحرگاه و دعاى مظلوم
در باب اين بيت و صورت صحيح آن و لفظ (سدوم) به پانزده گفتار مجتبى مينوى رجوع كنيد; همچنين در بختيارنامه چاپ دكتر صفا٣١ نيز اين بيت نقل شده است.
در صفحه ٥٣ مى خوانيم:
آن را كه غمى بود كه بتواند گفت
غم از دل خود به گفت, بتواند رفت
اين بيت با بيتى ديگر در بختيارنامه٣٢ نقل شده است. در گنجينه گنجوي٣٣ نيز از نظامى دانسته شده است كه نارواست. در امثال و حكم٣٤ دهخدا به عين القضات همدانى نسبت داده شده است; اين بيت در تفسير سوره يوسف٣٥ با بيتى ديگر, بدون نام بردن از گوينده آمده است. در كليات شمس به تصحيح بديع الزمان فروزانفر٣٦ به نام مولوى ضبط شده است كه نمى تواند درست باشد. در مكتوبات٣٧ مولوى هم, در نامه پنجاهم نقل شده است.
در صفحه ٥٧ مى خوانيم:
هايل هيونى تيز دَو اندك خور بسيار رو
از آهوان برده گرو در پويه و در تاختن
لطفاً اين شعر بسيار معروف امير معزي٣٨ را با بيست مقاله قزويني٣٩ و ابيات پس از آن كه در بعضى از متنهاى قديم, از جمله كليله و دمنه,٤٠ و مابعد, نقل شده است, مقايسه كنيد. اين شعر با مطلع زير است:
اى ساربان منزل مكن جز در ديار يار من
تا يك زمان زارى كنم بر ربع و اطلال و دمن
اين شعر, در مدح شرف الدين ابوطاهر, سعد بن على بن عيسى القمى از وزيران سنجر ـ كه به تقليد از شاعران تازى سروده شده است ـ مى باشد.
در صفحه ٨٢ آمده است:
هرچه در آينه جوان بيند
پير در خشت پخته آن بيند
نام گوينده بيت را نيافتم; اما در بعضى از متون قديم به كار رفته است. به اين منطور به كتاب هاى جهانگشاى جويني٤١ و امثال و حكم دهخدا,٤٢ به نقل از تاريخ سلاجقه كرمان و جواهر الاسمار٤٣ و جوامع الحكايات٤٤ رجوع شود.
در صفحه ١٢٦ كتاب آمده است:
شتابندگى كار آهرمن است
پشيمانى جان و رنج تن است
پرستنده آز و جوياى كين
به گيتى ز كس نشنود آفرين
براى مطالعه بيشتر شاهنامه فردوسي٤٥ و كتاب تحليل اشعار ناصر خسرو از دكتر محقق٤٦, ديده شود.
ج) مآخذ و گويندگان شعر عربى
در صفحه ١٢٨ كتاب مى خوانيم:
عَجِبتُ لِصَبرى بعده وهو ميّتُ
وكنتُ أمرءً ابكى دماً وهو غائبُ
على انّها الايامُ قد صِرنَ كُلُّها
عجائب حتى ليس فيها عجائبُ
از شكيبايى خود در شگفت شدم كه چگونه پس از مرگ او در نبودن او, زنده بودم و تنها خون گريستم. گردش روزگار, همه چيز را به طرزى شگفتى آور تغيير مى دهد تا آن جا كه عادى و طبيعى جلوه مى كنند.
اين شعر در بختيارنامه, چاپ دكتر صفا٤٧ نيز نقل شده است.
ابن خلكان در كتاب معروف خود وَفَيات الاعَيان واَنباءالزمان در ترجمه احوال امام محمد غزالى مى نويسد: (وَتَمثَلَ الامام اسمعيل الحاكمى بَعدَ وفاتِهِ بقَول اَبِى تمام من جُملِه قصيده مشهورة (عَجبتُ لِصَبرى). ).
در صفحه ١٣٤ آمده است:
ييا اعدل الناسِ إلا فى معاملتى
فيك الخِصامُ وانت الخصمُ والحَكَمُ
اى دادگرترين مردم زمانه در رفتار با من! داورى را به تو وا مى گذارم كه هم دشمن هستى و هم داور.
اين بيت به جز در كليله و دمنه٤٨ در جواهر الاسمار٤٩ نيز به كار رفته است. سعدي٥٠ فرموده است:
پيش كه برآورم ز دستت فرياد
هم پيش تو, از دست تو گر خواهم داد
*
زين اميرانِ ملاحت كه تو بينى, بَرِ كس
به شكايت نتوان رفت كه خصم و حَكَمند
*
هرچه كنى تو برحقى, حاكم و دست مطلقى
پيش كه داورى برند از تو, كه خصم و داورى
در تاريخ بيهقي٥١ آمده است:
وز همه نادرتر است اين خود كه اندر يك زمان هم كنى خصمى و هم اندر زمان داور شوى
ناصرخسرو قبادياني٥٢ گويد:
چرا پس كه ندهيم خود داد خويش
از آن پس كه خود خصم و خود داوريم
منوچهرى دامغاني٥٣ مفهوم كلى بيت متنبى را چنين منظوم ساخته است:
كسى كو هدهد از تن خويش داد
نبايَدش رفتن بر داوران
در صفحه ١٥٣ آمده است:
الظّلمُ نار فلا تحقِره صَغيرَتَه
فرُبَّ جذوةٍ نارٍ أحرقت بلدا
ستم هم مانند آتش است; پس مقدار كمى را هم از آن كوچك و خوار مشمار! چه بسا پاره اى از آتش كه شهرى را بسوزاند.
سعدي٥٤ نيز گويد:
چراغى كه بيوه زنى برفروخت
بسى ديده باشى كه شهرى بسوخت
براى مطالعه اين مطلب رجوع كنيد به كتاب هاى ذيل:
تاريخ وصاف٥٥, شرح المضنون به على غير اهله,٥٦ روض الاخبار٥٧ امثال و حكم دهخدا.
در صفحه ١٥٥ كتاب مى خوانيم: خَلالَكِ الجَوّ فَبِضى وَاصفِرى. اين مصرع, مصراع دوم بيتى است از طَرَفَة بن العبد٥٨ كه به صورت مثل سائر در آمده است بيت چنين است:
(يالَكِ مِن قُبرَةٍ بِمَعمَرِ
خَلالَكِ الجَوّ فَبِيضى وَاصفِرى)
ببين چقدر چكاوك در سبزه زار است! فضا براى تو فراخ گرديد, پس تخم بگذار و نغمه خوانى كن. مرحوم علامه محمد قزوينى درباره اين مثل سائر به مناسبت ذكر آن در جهانگشاى جويني٥٩ نوشته اند: (من جملة ابيات لطَرَفَة بن العبد او الكليب بن ربيعة التغلبى, انظر مجمع الامثال فى باب الخاء(طبع مصر, ج ١, ص ١٦١) و لسان العرب فى مادة ق ب/٥).
همام تبريزي٦٠ گفته است:
مطار مرغ فكرت در هوائى است
كه سيمرغش همى گويد: خَلالَك
در صفحه ١٥٩ آمده است:
لقد طَوَّفتُ فى الافاقِ حتى
رضيتُ من الغنيمة بالاياب
به تحقيق, جهان را گشتم تا اينكه از غنيمت ها به آن راضى شدم كه برگردم.
اين بيت در صفحه ٢٧٠ نيز به استشهاد آمده است. نويسنده اى كه نام خود و كتابش را فراموش كرده ام كه بنويسم, نوشته است: (نظام الملك… از نشاور متوجه خوارزم گشت, راضى از غنيمت به اياب). در صفحه ١٦٧ نيز آمده است: (وَلِلاَرضِ من كأسِ الكِرام نصيبُ). مصراع نخست آن چنين است: (شَرَبنا واَهَرقنا على الارضِ جرعة): نوشيديم و جرعه اى بر خاك افشانديم, چه از جام مردمان بخشنده و بزرگوار, زمين را نيز بهره اى است.
براى مطالعه بيشتر رجوع كنيد به اين منابع: كشف الاسرار٦١, طبع على اصغر حكمت; تعليقات حديقه سناسى محمدتقى مدرس رضوي٦٢; التوسّل الى التوسّل محمد بن مؤيّد بغدادى, با تصحيح احمد بهمنيار٦٣; شرح مثنوى شريف بديع الزمان فروزانفر٦٤; معارف بهاءولد, چاپ فروزانفر٦٥; فيه ما فيه به كوشش فروزانفر٦٦; امثال و حكم دهخدا٦٧, مرصاد العباد با تصحيح محمدامين رياحي٦٨; فرائد السلوك٦٩, طوطى نامه نخشبي٧٠ و مجله يادگار.٧١
حافظ٧٢ نيز گفته است:
خاكيان بى بهره اند از جرعه كأس الكرام
اين تطاول بين كه با عشاق مسكين كرده اند
كه جرعه كأس الكرام در مصراع, تلميح است به مصراع معروف: (وَلِلاَرضِ مَن كأس الكرام نصيبُ). و تفتازانى نيز در مقدمه مختصر, ٧٣ اين مصراع را… به عنوان تمثّل بدون نام تسميه قائل ذكر كرده.
در صفحه ١٧٧ مى خوانيم:
قَد قُلِصَت٧٤ شفتاه من حفيظته
فَخِيلَ مِن شدّة التعبيسِ مُبتسما
دو لب او از خشم فراهم آمد; پس گمان برده شد كه از شدت ترشرويى لبخند مى زند. شعر فوق از ابى تمّام است. براى مطالعه بيشتر نيز به ديوان ٧٥متنبّى, اغراض السياسه٧٦ و درّه نادره٧٧ رجوع شود.
در صفحه ١٩٣ كتاب حاضر آمده است: (كَم نِعمَةٍ لاتستقُّل بشكرها/للّه فى طَيِّ المكارمِ كامَنة): چه بسا نعمت هاى خداوندى كه در سختى هاى زمانه پنهان است و تو براى شكرگزارى از نعمت هاى بزرگ توانمند نيستى.
اين بيت كه در تفسير ابوالفتوح رازي٧٨ به همراه بيتى ديگر به نام عبداللّه بن المعتز است, در كتاب الصناعتين٧٩ با اختلاف در الفاظ, از آنِ ابى العتاهيه دانسته شده است; با اين ضبط: (كم مِنّةٍ لاتُستَقلُّ بِشُكرِها/للّه فى طَيِّ المكارِهِ كامِنَه): چه بسا نعمت پروردگار كه با سپاس اندك نگردد, اندرون ناخوشايندى ها نهفته باشد.
در صفحه ٢٥٢ نيز مى خوانيم: (مِكَرٍ مِفَرٍ مُقبِلٍ مُدبِرٍ/ كجَلمودِ صخرٍ حطّه السيل مَن علِ): [اسب من در يك آن] به پيش مى تاخت, سپس مى گريخت [آن گاه] روى آورد, سپس پشت مى كرد; در اين حال هم مانند تخته سنگى سترگ بود كه سيلى [دراز آهنگ و پيچان] آن را از بلندى به نشيب پرتاب مى كند.
اين بيت از قصيده لاميّه بسيار معروف امرؤ القيس با مطلع (قفانَبكِ… ) است كه خود بى شك مهم ترين معلقه از معلّقات سبع است. بعضى از ابيات آن نيز جزو مَثل هاى سائر درآمده است. دكتر مهدى حميدى, استاد شعر و شاعرى ما, به حق معتقد است كه اين قصيده (بزرگ ترين قصيده عالم شعر است). براى نمودن تأثير قصيده در كار قصيده سرايان بزرگ ما ـ خصوصاً بيت ما نحن فيه ـ به نمونه هاى ذيل توجه فرماييد.
عنصرى بلخي٨٠ گفته است:
چنان بود كه ز افراز در نشيب آيد
چو سنگ, كان به نهيبش برانى از كهسار
منوچهرى دامغاني٨١ مى گويد:
همچنان سنگى كه سيل آن را در اندازد در كوه
گاه زان سو, گاه زين سو, گه فراز و گاه باز
امير معزّى نيشابورى نيز حركت اسب را ظاهراً با تأثيرپذيرى از اِمرؤالقيس٨٢ چنين وصف كرده است: (فرى سمند تو, كاندر نبرد گردش اوست/چو گاه سيل ز كهسار گردش جلمود).
براى اطلاع بيشتر به آثار ذيل رجوع كنيد: معارف, طبع فروزانفر٨٣, جهانگشاى جويني٨٤, مجله دانشكده ادبيات دانشگاه تهران٨٥, اغراض السياسه٨٦ مجله صرف٨٧ و معلقات سبع.٨٨
ج) امثال فارسى و مآخذ آن
در صفحه ٣٤ آمده است: (هرچه كارى بَرَش همان دروى/و آن چه گويى جواب آن شنوى).
براى مطالعه اين (مثل) رجوع كنيد به: يادداشت هاى قزويني٨٩ و جواهر الاسمار.٩٠
در صفحه ٧٥ نيز آمده است: (شب رفت و حديث ما به پايان نرسيد/شب را چه گنه قصه ما بود دراز).
براى مطالعه بيشتر رجوع كنيد به منابع ذيل: نفثة المصدور زيدري٩١, فيه ما فيه فروزانفر, ص ٣٣٧, رباعيات مولانا٩٢, امثال و حكم دهخدا ج ٢, ص ١٠١٥; مجموعه آثار فارسى احمد غزالى,٩٣ سخنان منظوم ابوسعيد ابوالخير٩٤, اغراض السياسة ص ٢٤٤, كليات شمس, ج ٨, ص ١٦٠ (رباعى شماره ٩٤٨).
مضمون شعر هم مانند اين بيت تازى است:
الَيلُ مَضَى وَمَا انقضت قَصتنا
لاذنبَ له حديثنا طالَ وطال
اما ضبط شدن اين بيت فارسى (شب رفت… ) در كليات شمس و آن را از اشعار مولوى به حساب آوردن, تأمل برانگيز است و خواننده دقيق را به چون و چرا وادار مى كند.
در صفحه ١١١ مى خوانيم: (عقلا را به حبايل گفتار چون كفتار, در جوال محال خود كنند).
همچنين در صفحه ١٥٤ آمده است: (اين است هميشه عادت چرخ كبود/چون بى غميى ديد زوال آرد زود).
اين بيت در جهانگشاى جويني٩٥, چاپ محمد قزوينى به عنوان تمثل آمده است; آن هم بدون ذكر نام گوينده. در صفحه ٢١٠ كتاب مى خوانيم: (تو خربزه خور, تو را به جاليز چه كار؟) براى آگاهى بيشتر مى توانيد به مجمع الأمثال محمدعلى حبله رودي٩٦ رجوع كنيد.
نظير اين مثل شعر عربى در سندبادنامه همين صفحه چنين است:
(كُلِ البَقلَ من حيثُ تؤنى به
هيئاً ولاتسأل المبقله)
سبزى را از هركجا كه رسد, به گوارايى بخور! ولى از سبزه زار مپرس.
در صفحه ٣٢٧ نيز مى خوانيم: (هزيمت بهنگام, غنيمتى تمام است). اين مطلب را با امثال و حكم٩٧ شاعري٩٨ كه گفته است: (گريز بهنگام را كارساز/گريز بهنگام پيروزى است) مقايسه كنيد.
د) امثال عربى و مآخذ آن
(مَن يَزرعِ الشَوكَ لم يحصُد بَهِ العِنَبا): هركه خار كارد, انگور ندرود. اين سخن از گفته هاى صالح بن عبدالقدوس است كه در بيتى به صورت مثل سائر درآمده است:
اذا وترت امرءً فاحذر عداوته
من يزرع الشوك لم يحصد به عنبا
در انجيل متي٩٩ آمده است: (آيا انگور را از خار و انجير را از خس مى چينند؟). اين عبارت را مقايسه كنيد با (من يَزرَع الثومَ لايجنيه رَيحانا) (كسى كه سير كشت, ريحان نچيند) و: (مَتى جَنَى الناسُ مِن الشوكِ الغيب) (مردم, كى از [كشتِ] خار, انگور چيده اند؟) همچنين رجوع شود به: كليله و دمنه بهرامشاهي١٠٠, نفثة المصدور زيدري١٠١, مجمع الامثال١٠٢, امثال قرآن كريم١٠٣, ترجمه تاريخ يميني١٠٤, وصاف١٠٥, فرائد اللآل.١٠٦
در صفحه ٣٤ نيز آمده است: (مَثَلُ المَلِكِ الذّى يَعمُرُ خزانَتهُ مِن اموال رعيتهِ كمَثَلِ مَن لُطينُ سَطحَ بيته بما يقتِلعُ مِن اساس بُنيانِه): مَثَل پادشاهى كه اموال رعيت غصب كند و خزينه بدان معمور گرداند, مانند مردى بود كه از بن ديوار بركَنَند و بدان بام خانه اندايد.١٠٧
در المضاف والمنسوب (ص ١٤١) نيز به نقل يادداشت هاى قزويني١٠٨ مى خوانيم: (ان ّ المَلِك اذا كثرت امواله مما يأخذ من رعيته كان كمن يَعمُرُ سطح بيته بِما يَقتلع من قواعد بنيانه. منسوبة الى انوشروان).
در اغراض السياسة١٠٩, نيز اين جمله به انوشروان ابن قباد نسبت داده شده است.
در صفحه ٥٥ مى خوانيم: (وَلَرُبَمافاتَ المرادُ ومابِهِ/فوتُ ولكن ذاكَ بَختُ الطالِب): چه بسا كه شخصى بزرگوار و بخشنده [خواهنده را] محروم مى سازد, با آن كه در بخل نيست, ولى [سبب اين كار] بد بودن بخت خواهنده است.
در الشَّوارَد, ١١٠ اين بيت به صورت ذيل ضبط شده است كه با متن در الفاظ اختلاف بسيار دارد: (وَلَرُبَّما مَنَعَ الكَريمُ وَما بِهِ/بُخل ولكنِ سوءُ حَظَ الطالبِ).
بنا به نوشته استاد مينوي١١١: (از جمله امثال منظوم كه جعفر ابن شمس الخلافه در كتاب الآداب خود آورده است (ص ١٤٢) اين بيت است: (ولَرُبَّما مَنَعَ… ). نام گوينده بيت بر من معلوم نشد).
در صفحه ٧٤ نيز مى خوانيم: (والحُبُّ ما مَنَعَ الكلام الاَلسُنا): [دوستى عشق راستين] آن است كه زبان عاشقان را از سخن گفتن باز دارد. اين مصرع, مصرعى از بيت متنبّى است كه حكم مثل سائر پيدا كرده است و مصراع بعد از آن١١٢ چنين است: (وَاَلَذُّ شَكوى عاشقٍ ما أعلنا).
در صفحه هاى ١٠٤ و ٢٠١ آمده است: (اَصبتَ فَاَلزَم, ووجدتَ فَاغنَم): تير انديشه را به هدف صواب زدى (حقيقت را يافتى آن را از دست مده). در بعضى كتب از جمله مرزبان نامه١١٣, تاريخ وصاف١١٤, مصباح الهداية و مفتاح الكفاية از عزّالدين محمود كاشاني١١٥ و سوانح١١٦ اين مطلب پى جويى شود. در صفحه ٢٠١ سندبادنامه هم به اين عبارت تمثّل جسته شده است. شاعري١١٧ گفته است:
با دل گفتم اَصَبتَ فَالزَم
كاسوده شدى ز بخت فَاغنَم
ظهير فاريابي١١٨ گويد:
در صفحه ١٣٢ نيز آمده است: (بر درگه تو اميد را فال/تا آمده جز اَصَبتَ فَالزَم) البَحرِ مَغتَرِف: دريا آب به مشت برگيرنده است (به آب نيازمند است).
در صفحه ١٥٦ نيز مى خوانيم: (الجوعُ يُرضى الاُسودَ بالجَيفِ). اين مصراع كه در صفحه ٢٢٠ سندبادنامه نيز تكرار شده است, از اشعار و بسيار معروف متنبّى است كه به صورت (مَثَلِ ساير) درآمده است و مصراع ماقبل آن چنين است: (غَيرَ اختيارٍ قَبِلتُ بِرَّكِ بى) كه بر روى هم چنين معنى مى دهد: [به ناگزير تو را, در حق خود پذيرفتم] همان طور كه گرسنگى, شيران را به خوردنِ مردار, راضى مى كند. براى درك بهتر عبارت فوق به شرح ديوان المتنبّي١١٩ نيز رجوع شود.
بيت عربى زير, مندرج در مقامات حميدي١٢٠ بيانگر مفهوم شعر (متنبى) است:
فالحُرُ يشرب مِن جضنيه فى الظمأ
وَرُبِّما يرتضى العطشان بَالحمأ
در صفحه ٣٠٩ آمده است: (وما يَنهَضُ البازى بِغَيرِ جَناحِه): آيا باز مى تواند بى بال پرواز كند؟
در بيشتر مراجع, شعر با (وَهَل… ) شروع مى شود. اين مصراع كه حكم مَثَل سائر پيدا كرده است, با مصراع پيش از آن, به صورت بيتى كامل, از آنِ مسكين دارمي١٢١ است:
واِنَّ ابنَ عَمَ المَرءِ فَاعلَم جَناحَهُ
وَهَل ينَهَضُ البازيُّ بِغَيرِ جِناحِ
در صفحه ٣٣٤ نيز مى خوانيم: (اذا حَلَّتِ التقادير بَطَلت التدابير): آن گاه كه قضا [و قدرها] نازل گردد, تدبير[ها] باطل مى شود; يعنى (تدبير با تقدبر برنيايد). على اكبر دهخدا١٢٢ امثال و حكم اين عبارت را از گفته هاى على عليه السلام دانسته است. صورت كامل آن بدين شكل ضبط شده است: (اِذا حَلَّت المَقاديرِ, بَطَلَت التدابير… ).
در مجمع الامثال١٢٣, از ابن عباس منقول است كه: (اذا جاءالقدر, غشى البصر, مأئه كلمه من كلام اميرالمؤمنين١٢٤ على(ع)… ). اين عبارت را با صفحه ٢٧٥ كتاب سندبادنامه (جَف القَلَم) و كليله و دمنه١٢٥ مينوى مقايسه كنيد.
بخش پايانى كتاب, درباره معانى لغات عربى در سندبادنامه و واژه هاى دشوارياب فارسى است; حتى الامكان تا آن جا كه يافت شده است. يافتن معانى لغات مشكل و صعب الوصول از فرهنگ هاى يك زبانى و دو زبانى و متون چاپ شده معتبر فارسى و پژوهشى (صفحات ١٨٧ ـ ٣٣٦ كتاب يادداشت هاى سندبادنامه) كارى بس پرزحمت, اما ارزشمند و چشمگير است. غلطهاى چاپى كه از سر شتاب زدگى حروفچين ها و دست اندر كارانِ چاپ است, عموم كتاب هاى چاپى را دربر مى گيرد و ظاهراً از دست كسى كارى براى جلوگيرى ساخته نيست; اما خوشبختانه دست كم در اين كتاب تعدادشان چندان نيست.
آنچه در اين كتاب تحقيقى پژوهشى جاى آن بسيار خالى است, در مجموع (فهرست عام) است. انگيزه اين كمبود مشخص نيست. مؤلّف فاضل به اين مسئله مهم واقف است و علت را خود بهتر مى داند.١. سرنوشت چاپ و نشر سندباد نامه, تحرير بهاءالدين (ظهيرالدين) محمد بن على بن محمد بن عمر ظهيرى الكاتب سمرقندى, بدين گونه رقم خورد كه ابتدا احمد آتش (١٩١٧ ـ ١٩٦٦ م) آن را در سال ١٩٤٨ م با مقدمه اى مفصل به زبان تركى عثمانى و خط لاتين (١ـ١٠٩) به چاپ رساند. همين چاپ بود كه با حذف مقدمه احمد آتش در سال ١٣٦٢ و با همت نشر كتاب فرزان, با گفتارى از استاد مجتبى مينوى, منتشر شد. از طرفى شادروان ع. قويم سندباد نامه را در تهران, در سال ١٣٣٣ براساس نسخه اى متأخّر مربوط به قرن يازدهم متعلق به كتابخانه موزه بريتانيا به طبع رساند. در اين سالها بار ديگر سندباد نامه را آقاى دكتر محمدباقر كمال الدينى با مقدمه خود تصحيح كرد و مركز نشر مكتوب در سال ١٣٨١ آن را به چاپ رساند (ر. ك به: آينه پژوهش, ش ١٠٥ و ١٠٦, ص ٦٢).
٢. تواضع علمى نويسنده كه نشانه بارز فضلاى حقيقى است, كلمه (جزئى) را درباره شرح و معنى واژه هاى دور از تداول آورده است; در حالى كه بخش سوم از يادداشت ها مربوط به مقدار معتنابهى از لغات مشكل عربى و واژه هاى دشوارياب فارسى است (ن. ك به: ص ١٨٧ ـ ٣٣٦).
٣. مروج الذّهب, چ مصر, ص ٦٧.
٤. الفهرست; چ فلوگل, ص ٣٠٤ ـ ٣٠٥.
٥. عبدالحسين زرين كوب; گذشته هاى ادبى ايران; ص ٨٠ ـ ٨١.
٦. پانزده گفتار, ص ١٦٩.
٧. سندباد نامه; چ احمد آتش, ص ٢٥.
٨. احوال و اشعار رودكى; ج ٣, ص ١٠٧٦ ـ ١١١٢.
٩. مجله يغما, سال هشتم (١٣٣٤), ص ٢١٨ ـ ٢٢٣ و نيز سال نهم, ص ١٥٧ ـ ١٥٨.
١٠. انتشارات دانشگاه تهران, ١٣٤٣, ص ٧٥٥ و ٩١٤.
١١. بيروت, ١٨٨٨ م, ص ٢١٨.
١٢. فقره ١٧, ص ٨.
١٣. انتشارات دانشگاه تهران, ص ١١٤.
١٤. طهران, ١٣٥٢, ص ٩١.
١٥. بنياد فرهنگ, قسم سوم, جزءدوم, ص ٥٨١.
١٦. شرح شهاب الاخبار, ص ٦٩, فقره ٤٠١.
١٧. بنياد فرهنگ, ص ١٩.
١٨. چاپ چايكنى, ص ٧٦.
١٩. طبع جلال الدين همايى, بخش قصايد, ص ٣٠٩ و مابعد.
٢٠. چاپ اروپا, ج ١, ص ٩٢.
٢١. مجمع الفصحا, ج ٣, ص ١١٨١.
٢٢. شماره پى در پى ٧٨, ص ٧٧ (سال چهاردهم).
٢٣. ديوان به تصحيح عباس اقبال; ص ٦٦٦. ٢٤. چاپ سعيد نفيسى, ص ١٤٠.
٢٥. ايرج افشار, ج ٥, ص ٢٨٤.
٢٦. طبع عباس اقبال, ص ٣٥٩.
٢٧. طوطى نامه, به تصحيح شمس آل احمد, بنياد فرهنگ.
٢٨. تصحيح دكتر جعفر شعار, انجمن آثار ملى, ١٣٤٨, ص ٧٢. ٢٩. چاپ جعفر شعار, طهران, ١٣٤٩.
٣٠. ص ٦٣٦.
٣١. چاپ ١٣٤٥, ص ١٦.
٣٢. چاپ دكتر صفا, ص ١٨٢.
٣٣. طبع وحيد دستگردى, ص ٢٢٦.
٣٤. ج ٢, ص ٧٥٩.
٣٥. طبع محمد روشن, ص ١٣٥ و ٤٨٢.
٣٦. ج ٨, ص ٧١.
ج ٨, ص ٧١
٣٧. چاپ دكتر توفيق سبحانى, ص ١٢٥.
٣٨. ديوان به كوشش عباس اقبال; طهران, ص ٥٩٨.
٣٩. ج ١, طهران, ١٣٣٢, ص ٧٩ ـ ٨٠.
٤٠. طبع مينوى, ص ٣٦٠.
٤١. طبع قزوينى, ج ٢, ص ٨٠.
٤٢. ج ١, ص ٤٩ و ج ٤, ص ١٩٢٠.
٤٣. طوسى نامه, به تصحيح شمس آل احمد, بنياد فرهنگ, ص ٨٢.
٤٤. جزءدوم, از قسم سوم, بنياد فرهنگ, ص ٢٥١.
٤٥. ج ٢, ص ٥٨٠.
٤٦. ص ٥٦.
٤٧. ص ٨٠.
٤٨. ص ١٣٦.
٤٩. ص ١٠٣.
٥٠. گلستان, چاپ قريب, ص ٤٤ و چاپ فروغى, ص ٣٩. نيز: غزليات طبع فروغى, ص ١٣١ و ٣٠٦.
٥١. چاپ احمد بهمنيار, ص ٢٥٩.
٥٢. ديوان به تصحيح مينوى, محقق, چاپ دانشگاه تهران, ص ٥٠٤.
٥٣. ديوان, دكتر دبير سياقى, ص ٦٢.
٥٤. چاپ فروغى, ص ١٥.
٥٥. چاپ هند, ١٣٣٣ ق, ص ٢٩٧.
٥٦. ص ٥٧.
٥٧. ص ٢٥٥, به نقل دكتر محفوظ در متنبى و سعدى, ص ١٩١.
٥٨. ديوان, تحقيق كرم البستانى, بيروت, ١٣٨٠ ق, ١٩٦١ م, ص ٤٦.
٥٩. ج ٣, ص ٣٢ و ٢٠٣.
٦٠. چاپ رشيد عيوضى; تبريز, ١٣٥١ ش, ص ٤٢.
٦١. ج ٥, ص ٥٠٢.
٦٢. ص ٥٥.
٦٣. تهران, ١٣١٥, ص ٢٥٦.
٦٤. جزءدوم, ص ٦١٧.
٦٥. ص ٩٤.
٦٦. ص ٢٧٠ و ٢٨٧.
٦٧. ج ٤, ص ١٨٥٩.
٦٨. تهران, ١٣٥٢, ٣٥٦, ٦٤٤.
٦٩. چاپ تهران, ص ٤٥٤.
٧٠. طبع تهران, ص ٦.
٧١. سال اول, ش ٦ و ٨.
٧٢. حافظ قزوينى, چاپ جزيره دار, ١٣٦٧, ص ٣٩٢, مقطّعات و ص ٤٤٣ تعليقات قزوينى.
٧٣. مختصر المعانى, چاپ مصطفوى, قم, ص ٢.
٧٤. (قُلِصَت) در كتاب سندبادنامه, ص ١٧٧ به ضم ّ (ق) آمده و نيز تمثل به شعر مبتنى است (ر. ك به: على محمد هنر, آينه پژوهش, ش ١٠٤, ص ٣٨); بنابراين در يادداشت هاى سندبادنامه صفحه ١١٨ كه به كسر (ق) آمده, اشتباه چاپى رخ داده است.
٧٥. ج ٤, ص ٨٥.
٧٦. ص ٨٢.
٧٧. ص ٦٠٥.
٧٨. چاپ ١٣٥٢, ج ٢, ص ١٧٤.
٧٩. ابى الهلال عسكرى; تحقيق على محمد بجاوى و محمدابوالفضل ابراهيم; ١٣٧١ ق, ص ٢٢٦.
٨٠. ديوان, دبير سياقى; ١٣٤٢, ص ١٣٣.
٨١. همان, ص ٤١.
٨٢. ديوان, چاپ عباس اقبال, ١٣١٨ ش, ص ١٣٥.
٨٣. ص ٥٧.
٨٤. ج ٢, ص ١٧٣.
٨٥. سال هجدهم, ش اول, (شماره پى در پى ٧٥), ص ٤٤ و مابعد.
٨٦. طبع جعفر شعار, ص ٤٠٧ (فقط مصرع دوم آمده است).
٨٧. ش ٦, ص ٤٣١.
٨٨. ترجمه عبدالمحمد آيتى, طهران, ١٣٥٧, ص ١٧ ـ ١٨.
٨٩. چاپ دانشگاه طهران, ج ٥, ص ١٢٤.
٩٠. طوطى نامه; طبع شمس آل احمد, ص ١٦٢.
٩١. طبع دكتر يزدگردى, ص ١١١.
٩٢. طبع استانبول, ص ١٧٠.
٩٣. چ مجاهد, ص ٢٣٧.
٩٤. سعيد نفيسى, ١٣٣٦, ص ٤٩.
٩٥. ج ١, ص ١٥٨ و ج ٣, ص ٤.
٩٦. ج ١, ص ٢٦٤.
٩٧. ج ١, ص ٢٦٤. ٩٨. فرائد السلوك, ص ٢٤٦.
٩٩. ٧/١٦.
١٠٠. طبع مينوى, ص ١٢٥.
١٠١. چاپ دكتر يزدگردى, ص ٢٨ و تعليقات مربوط به آن.
١٠٢. طهران, ١٢٩٠ ق, صص ٥٤٤ و ٦٤٥.
١٠٣. على اصغر حكمت, ص ٥٩.
١٠٤. دكتر شعار, ص ١٠٠.
١٠٥. چاپ هند, ص ٢٧١.
١٠٦. ج ١, ص ٤٣.
١٠٧. اغراض السياسه, ص ١٩٤.
١٠٨. ج ٥, ص ١٢٤.
١٠٩. ص ١٩٤.
١١٠. ج ١, ص ٩٨.
١١١. پانزده گفتار, چ دوم, ص ٢٢٩.
١١٢. ديوان چاپ عصر, ١٩٣٨ م, جزء٤, ص ٢٣٧.
١١٣. چاپ بنياد فرهنگ, ج ١, ص ١٦٩.
١١٤. چاپ هند, ١٣٣٣ ق, ص ٦٥ و ٣٠.
١١٥. تصحيح جلال الدين همايى, طهران, ١٣٢٣, ص ٣٨.
١١٦. چاپ احمد مجاهد, ص ٢٥٤.
١١٧. مقامات حميدى, اصفهان, ١٣٤٤, ص ١٨.
١١٨. ديوان, به كوشش دكتر يزدگردى, ص ١٣٣.
١١٩. عبدالرحمن البرقوقى, ١٩٣٨ م, المجلد الثانى, ص ٢٣.
١٢٠. تبريز, ١٣١٢, ص ١٩٨.
١٢١. عبداللّه محمد بن خميس, الشوارد, ١٣٩٤ ق, ج ١, ص ١٣٨.
١٢٢. ج ١, ص ٩٢. متنبى و سعدى, ص ١١٧. ر. ك به: سيدمحمدمهدى جعفرى, نهج البلاغه, الدكتور صبحى صالح, بيروت, ١٣٨٧, ص ٤٧١, فقره ١٦ و نيز پژوهشى در اسناد و مدارك نهج البلاغه; ١٣٥٦, ص ١١١.
١٢٣. ميدانى, طهران, ١٢٩٠ ق, ص ٢٦.
١٢٤. صيدا, ١٣٤١ ق, ص ٦.
١٢٥. ص ١٠٠.