آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩
در حاشيه نقد بر نقد
عابدى احمد
در شماره ٩٨ ـ ٩٩ مجله وزين آينه پژوهش, مقاله (دشوارتر از تدريس استادانه) به عنوان نقد تصحيح جلد هشتم اسفار چاپ بنياد حكمت اسلامى صدرا چاپ شد. جناب استاد دكتر مقصود محمدى كه خود مصحح چند جلد اسفار و نيز ويراستار جلد هشتم بوده, نقدى بر مقاله مزبور و با عنوان (نقد بر نقد) نوشتند. قبل از هر چيز بايد صميمانه از ايشان تشكر كنم و دستشان را به گرمى بفشارم كه اگر ـ خداى نخواسته ـ حقى ضايع شده باشد, با نگاشته عالمانه ايشان اعاده شود و اگر من مرتكب اشتباه يا خطايى شده ام, با راهنمايى ايشان از آن آگاه شوم و لااقل يكى از مجهولات بى شمارم كم شود.
از سردبير محترم مجله جناب حجت الاسلام و المسلمين استاد دكتر مهدوى راد نيز استدعا دارم ـ كه بر خلاف اصل مقاله كه حدود ده صفحه از آن حذف شده بود ـ دستور فرمايند تا مقاله (نقد بر نقد) جناب دكتر محمدى و نيز اين نوشته, بدون هيچ حذفى, عيناً چاپ شود.
* جناب دكتر محمدى در مقدمه (نقد بر نقد) در مورد نگارنده نوشته است: (تابع احساسات شده, سره و ناسره را ـ با هم ـ باطل اعلام كرده و خشك و تر را بى رحمانه ـ با هم ـ به آتش كشيده و شتاب زده و غير منصفانه به قضاوت نشسته اند).
در مقاله اينجانب بيش از پنجاه اشكال به تصحيح جلد هشتم اسفار ذكر شده بود و آن هم از باب نمونه بود, نه استقصاى آنها. اگر جناب دكتر حتى يك اشكال از آن اشكالات را پاسخ داده بودند, مى توانستند ادعا كنند كه خشك و تر بى رحمانه به آتش كشيده شده, ولى وقتى شما تنها تكثير اشكال كرده و پاسخ نداده ايد, بهتر است خوانندگان قضاوت كنند چه كسى شتاب زده و غيرمنصفانه به قضاوت نشسته است.
* در مورد انگيزه نقد, نگارنده ـ با كمال احترامى كه براى مصحح محترم جلد هشتم و همه محققان ساير مجلدات اسفار قائل است و در مقاله نيز تلاش كرده كه نهايت احترام ايشان را حفظ كند ـ ادعا مى كند كه بزرگنمايى هايى كه تنها در مقدمه اين جلد اسفار وجود دارد, هرگز با واقعيت هماهنگ نيست و اين تحقيق خلاف آن را اثبات مى كند. هر نوشته اى جز كتاب خدا اشتباه و كاستى دارد, اما كتابى كه اين قدر اشتباه در آن فراوان است, آيا بايد آن را صد چندان دشوارتر از تدريس استادانه دانست و نسخه چاپ مصطفوى را مغلوط ترين نسخه معرفى كرد; در حالى كه مصحح جلد ششم اسفار كاملاً خلاف اين را نوشته است. اين در حالى است كه در موارد زيادى همان نسخه بهتر از اين تصحيح است. خلاصه آنكه انگيزه نقد اين بود كه تمجيد و يا نقد هر اثرى بايد با واقعيت آن اثر هماهنگ باشد, نه افراط در مدح خوب است و نه در نقد, و آنچه در مقدمه تصحيح اين جلد آمده است, از قسم اول است.
* جناب آقاى دكتر محمدى ذيل عنوان (از نقد تا تنقيد) فرموده اند: تنها بايد نقد نمود, نه تنقيد.
از جناب استاد مى خواهم يك بار ديگر عبارت خود را بخوانند. ايشان كه خود استاد منقول و معقول هستند, بايد خوب بدانند كه (تنقيد) در عربى اصلاً به كار نرفته و غلط فاحش است و در فارسى نيز طبق تصريح مرحوم دهخدا غلط است, و بنده نيز واقعاًً نمى دانم ايشان اين كلمه را در فرهنگ خودشان به چه معنايى به كار مى برد. آرى, اگر كسى چيزى را نوشت و ادعايى و بزرگنمايى نداشت, در نقد آن نيز تنها به بيان اشكال بايد بسنده كرد, ولي….
* آقاى دكتر فرموده اند: (من درباره قسمتى از موارد مانند گزارش نسخه بدل ها, مستندسازى و مقدمه مصحح محترم, بحثى ندارم). وى سپس به اين مسئله پرداخته است كه چرا در مقدمه كتاب, شرح حال مؤلف, نوآورى ها, معرفى نسخه ها, جايگاه اسفار و نام كتاب نيامده, و فرموده اند: همه اين مطالب جز معرفى نسخه هاى خطى در مقدمه المظاهر الالهيه, و كتاب ملاصدرا و حكمت متعاليه و ملاصدرا و… آمده است.
در پاسخ آقاى دكتر عرض مى كنم: اولاً, نام صحيح كتاب, ملاصدرا و حكمت متعاليه است, نه حكمت متعاليه و ملاصدرا; همچنان كه (القطب و المنطقه) صحيح است, نه القطب و المنطق.
ثانياً, در كجاى اين كتاب هايى كه شما معرفى فرموده ايد, بحثى درباره نام صحيح كتاب اسفار آمده است. مقصود نگارنده اين بود كه شما بر روى جلد اسفار چاپ بنياد آورده ايد: (الحكمة المتعالية…), و كلمه (العقلية) را نياورده ايد. در واقع آنچه آورده شده است, بايد آورده نمى شد و آنچه نياورده ايد, بايد آورده مى شد. روشن است كه كلمه (العقليه), جزء نام كتاب است; در حالى كه شما آن را حذف كرده ايد, و مرحوم استاد آشتيانى در آثار ارزشمند خود مفصل بحث كرده اند كه الحكمة المتعاليه نام اسفار يا نام فلسفه صدرالمتألهين نيست, بلكه ايشان كتاب خاصى به اين نام داشته است و مقصود نگارنده اين است كه مناسب بود كنگره در اين تحقيق, نام كتاب و صحت و سقم فرمايش مرحوم آشتيانى را روشن مى كردند.
و اما آنكه فرموده ايد: (لزومى نداشته دوباره در كتاب اسفار كه يك كتاب درسى است و نبايد زياد حجيم باشد, تكرار شود), پاسخش اين است كه چگونه يك كتاب درسى كه نبايد حجيم باشد, ٥٢٠ صفحه مقدمه ـ كه مطالب تكرارى در آن كم نيست ـ آن را حجيم نمى كند, اما يك مقدمه كوتاه پنجاه صفحه اى تنها در ابتداى جلد اول در معرفى اجمالى مؤلف و جايگاه كتاب و نوآورى هاى مؤلف ـ آن گونه كه مرحوم رفيعى قزوينى در دو صفحه نوشته اند ـ و معرفى نسخه ها و روش تصحيح آن را حجيم مى كند؟! و ساير مجلدات نيز اصلاً نيازى به مقدمه نداشت.
* در مورد تعليقات مرحوم سبزوارى, از آقاى دكتر محمدى استدعا مى كنم يك بار ديگر عبارت را بخوانند تا ببينند اشكال چه چيزى بوده است و چگونه از پاسخ طفره رفته اند, و شايد خواسته اند ثابت كنند برخلاف آنچه در فلسفه مى گويند طفره محال است, نه تنها طفره رفتن ممكن است, بلكه واقع نيز مى شود.
* در مورد انتخاب نسخه ها, آقاى دكتر گناه را به گردن بنياد انداخته و فرموده اند:
(مصححان دخالتى نداشته و معيار بنياد براى انتخاب نسخه ها خط مصنف, قدمت نسخه, معروفيت و … بوده است).
سؤال اين است كه از ميان ٢٤ نسخه خطى و بهتر بگويم از ميان ٢٣٠ نسخه خطى اسفار, با چه ملاكى دوازده نسخه براى تصحيح اين نه جلد اسفار انتخاب شد. در ميان نسخه هاى انتخاب شده, نه نسخه خط مؤلف وجود دارد و نه قدمت نسخه ملاك بوده; زيرا قديم تر از اين نسخه ها نيز وجود داشته و حتى اگر معروفيت و اعتبار علمى كاتب ملاك باشد, باز رعايت نشده است.
سؤال ديگر اين بود كه آيا وقتى يك نسخه مثل نسخه شماره ١٧٠٧ مجلس, در تمامى مجلدات مورد استفاده قرار گرفته و ساير نسخه ها هر كدام در تصحيح چهار يا شش يا تمام مجلدات به كار گرفته شده, آيا بهتر نبود كه تنها يك بار در مقدمه جلد اول اين دوازده نسخه معرفى شوند و تصوير صفحه اول و آخر هر كدام آورده شود و معرفى هر كدام چهار يا شش و بلكه نُه مرتبه تكرار نشود تا كتاب درسى اين قدر حجيم نگردد؟!
اما آقاى دكتر اشكال عدم وحدت روش در تصحيح را تأييد فرموده اند.
* در مورد اشكال پاورقى شماره ٨, ص ٨, آقاى دكتر سكوت كرده و در مورد اشكال ديگر مرقوم فرموده اند: (از بخت بد, خط دستور حذف, گوشه اى از (لا) را مى گيرد و حروف چين نيز آن را حذف مى كند, به همين سادگى).
اولاً, آيا نبايد مصحح محترم و ويراستار معظم حتى يك بار پس از انجام اصلاحات از سوى حروف چين آن را ملاحظه كنند؟ و يا آنكه ملاحظه كرده اند, اما به ذهن شريفشان نيامده كه عبارت غلط است؟! آيا با كلمه (به همين سادگى) اشكال برطرف مى شود؟ ثانياً, اگر حروف چين هاى بى چاره نبودند, در آن صورت اشكالات را بايد به گردن چه كسى مى انداختيم؟ متأسفانه در بسيارى از جلسات دفاعيه رساله ها و نقد و بررسى كتاب ها, گناه را به گردن حروف چين مى گذارند, و چه خوب است مقاله اى در دفاع از حقوق آنان نوشته شود. ضمناً جناب دكتر بهتر مى دانند كه فيلسوفان از كاربرد كلمه (بخت) پرهيز دارند و آن را نام يكى از بت هاى يونان باستان مى دانند.
* در مورد كلمه (فصول) آقاى دكتر فرموده اند: (به نظر بنده جمع منطقى يك توجيه خلاف قاعده است) .
اولاً, اگر كتاب فلسفى با اصطلاح منطق نوشته شود, خلاف قاعده نيست و اگر شما جمع منطقى را خلاف قاعده مى دانيد, معلوم نيست ملاصدرا پيرو نظر شما بوده باشد. ثانياً, در لغت حداقل جمع دو است, نه سه و احتمالاً لغت را قبول داشته باشيد.
* در مورد كلمه (مبادئ) فرموده اند: (گزارش اين نسخه بدل لزومى نداشته است).
جاى تعجب است كه چگونه گزارش نسخه بدل هايى كه غلط واضح هستند و بلكه نسخه بدل هاى مضحك, ضرورى و لازم است,ولى اينجا كه نسخه بدل صحيح است و متن كتاب غلط شده است, گزارش نسخه بدل لزومى نداشته است.نمونه نسخه بدل مضحك اين است كه در صفحه ٧٠ كتاب, صدرالمتألهين درباره فخررازى مى گويد: (سبحان الله! هل وجد آدمي فى العالم بلغ إلى حدّه في وفور البحث و التفتيش و كثرة التصانيف و الخوض فى الفكر ثم بعد عن الحق… ). مصحح محترم در پاورقى نسخه (مط) را گزارش كرده است كه: الخوض فى الفلك.
* در مورد گزارش ابتدايى نسخه (تو), سؤال اين بود كه چرا جناب آقاى رشاد آنچه را در ابتداى علم النفس اين نسخه آمده است, نه در پايان مقدمه خود گزارش كرده است و نه در ابتداى متن اسفار. بنابراين مشكل به جاى خود باقى است. ثانياً, آنچه جناب دكتر محمدى فرموده اند: (خط ناسخ نيست), اولاً بايد در معرفى نسخه تذكر داده شود. ثالثاً, تصويرى كه در ابتداى كتاب آمده است, نشان مى دهد كه خط همان ناسخ است.
* از مجموع سى اشكالى كه نگارنده ذيل عنوان (اشكالات تصحيح و چگونگى گزارش نسخه بدل ها) و در ٢٤ مدخل ذكر كرده بودم, آقاى دكتر محمدى تنها به همان پنج مورد گذشته پرداخته بود كه همان گونه كه بيان شد, در هيچ كدام توضيحات ايشان پاسخ اشكال نبود و در ٢٦ مورد ديگر نيز ايشان سكوت كرد و اگر جناب ايشان تنها به اين اشكال پاسخ مى دادند كه در آغاز كتاب و براعت استهلال آن آمده است: (على ترتيب الأشرف فالأشرف حتى بلغ إلى ادنى من ادنى البسائط و أخسها منزلة), معلوم مى شود تعبيراتى كه بنده نوشته ام, با رعايت انصاف و اعتدال بوده است و يا دفاع آقاى دكتر از چنين تصحيحى؟
* و اما حقير ذيل عنوان (نگاهى به ارجاعات و كيفيت مستندسازى كتاب) حدود پنجاه اشكال ذكر كرده است و جناب آقاى دكتر محمدى تنها به سه مورد آن پرداخته است.
١. در مقاله آمده بود كه چرا قرآن مجيد جزء فهرست منابع تحقيق نيست؟ آقاى دكتر فرمود: (قرآن مجيد در عرف محققان جزء منابع تحقيق محسوب نمى شود و شايد هم فراموش شده و از قلم افتاده است. به هر حال بهتر است فعل مؤمن را حمل بر صحت كنيم).
اولاً, حمل فعل مسلمان بر سهو و نسيان حمل بر صحت نيست, بلكه از باب حمل بر غلط است. حمل بر صحت اقتضا مى كند كه گفته شود سهو و خطا و نسيان نبوده است (رجوع شود به قواعد فقهى).
ثانياً, اين عرف كجا بوده و اين محققان چه كسانى هستند؟ بهتر است توضيح بفرماييد تا با آنان آشنا شويم.
ثالثاً, چرا در برخى از مجلدات همين كتاب اسفار تصحيح بنياد حكمت و نيز كتاب الشواهد الربوبيه چاپ بنياد, قرآن مجيد جزء منابع تحقيق شده است و كدام جلد اسفار و كدام كتاب بنياد حكمت اسلامى صدر طبق عرف محققان است و كدام يك نيست؟!
٢. آقاى دكتر محمدى طرفدار و مدافع سرسخت ذكر نسخه بدل آيات شريفه قرآن شده و با كمال تعجب از حقير خواسته اند كه: (بهتر است ذكر نسخه بدل آيات شريفه جزء محاسن اين تصحيح به شمار رود).
اين پاسخ نيازى به جواب ندارد. تنها به محضر انور ايشان عرض مى كنم كه اكنون در پاكستان شيعيان را سر مى برند, به جرم اينكه معتقد به تحريف قرآن هستيد و برخى از كتاب هاى علماى شيعه و اين گونه نسخه بدل ها را ـ كه كلماتى از قرآن مجيد را تغيير داده يا حذف كرده اند ـ شاهد مدعاى خود قرار مى دهند. حضرت استاد دكتر اعوانى (حفظه الله تعالى) فرمودند كه وقتى دو نفر بحث مى كردند كه (لعلهم يتفكرون) صحيح است يا (لعلهم يشكرون), مرحوم دهخدا به آنان فرمود: بنويسيد: (لعلهم يتفشكرون)!
٣. در مورد آيات شريفه سوره طه, بنده اين اشتباه را مرتكب شدم كه سه آيه را دو آيه نوشته ام, ولى بحث در اين نبود كه دو آيه است يا سه آيه; بحث در كم و زياد كردن آيات شريفه است, و نسبت دادن آن به صدرالمتألهين تنها مزيد اشكال مى شود, نه رافع آن. و اگر گاهى مرحوم صدرا در نقل آيات شريفه كلمه اى را جايگزين مى كند, از باب اقتباس يا نقل به مضمون است, نه نقل مستقيم آيات شريفه. در اين خصوص نيز لازم بود مصحح محترم اين گونه آيه شريفه را نقل كند كه هم رعايت كلام صدرا شده باشد و هم قرآن مجيد: (قال … لم حشرتنى اعمى قال … اتتك آياتنا).
* در مورد فهرست اصطلاحات كتاب, مناسب اين بود كه براى هر جلد از مجلدات نه گانه اسفار تنها يك فهرست مطالب آورده شود و پس از پايان جلد نهم, يك يا دو جلد به فهارس متعدد و گوناگون اختصاص يابد و مفردات فنى و اصطلاحات طبق (اصطلاحنامه) فلسفه, منطق, كلام, عرفان و … استخراج و تنظيم شوند و لازم نيست كل كتاب بازنويسى شود.
و اما آقاى دكتر درباره فهرست اشخاص فرموده اند: (اگر عابدى كتاب را با دقت مى خواند, اسامى ديگرى را نيز پيدا مى كرد كه در فهرست از قلم افتاده است. درباره ابوالبركات و ابى البركات نيز فهرست نويس ما در ارجاع به آنها فرق گذاشته , اما در عين حال, هم فهرست نويس و هم خواننده عاقل مى دانند كه آن دو, يك نفرند).
اشكال نگارنده اين بود كه مراجعه كننده به فهرست براى يافتن نام ابوالبركات بغدادى آيا بايد به (ابوالبركات) و (اباالبركات) و (ابى البركات) مراجعه كند يا آنكه بايد فهرست نويس همه آنها را ذيل يك مدخل جمع كند؟! و نيز فهرست نويس بايد يك مدخل براى خواجه نصير الدين طوسى قرار دهد و تمام صفحاتى را كه از وى ياد شده با هر عبارتى كه باشد, تنها با ذكر شماره صفحه مشخص كند و عناوين فرعى مثل (المحقق) , (محقق الاشارات), (شارح الاشارات) و… را به همان مدخل اصلى ارجاع دهد.
* آقاى دكتر محمدى فرموده اند: (شاه بيت هنر تحقيق, تصحيح درست و ارائه يك متن منقح قابل قبول و غير مغلوط است). سپس فرموده: خوشبختانه جناب عابدى نتوانسته اند از جهت محتوا ايراد اساسى پيدا كنند ; تنها پنج مورد اشكال پيدا مى كنند كه هيچ يك از آنها هم وارد نيست. ابتدا اين پنج مورد را بررسى مى كنم و سپس به قسمت اول فرمايش جناب دكتر مى پردازم.
نگارنده نوشته است: (شدة الالتحام به معناى جوش خوردن و اختلاط با يكديگر است و مطابق با عبارت المباحث المشرقيه نيز مى باشد). آقاى دكتر اگر دقت مى كردند, معلوم بود كه نگارنده (اختلاط) با يكديگر را مطابق با كلام فخررازى دانسته است, نه كلمه (التحام) را.نگارنده قبل از شما به عبارت المباحث المشرقيه مراجعه كرده و عبارت را ديده بود كه اختلاط را مى گويد.
مصحح محترم در متن اسفار عبارت را اين گونه آورده است: (شدة اللحاح), و نگارنده معتقد است كه بايد عبارت (شدة الالتحام) باشد. جناب دكتر محمدى در دفاع از مصحح نوشته اند: (به نظر مى رسد به معناى لحاح در لغت مراجعه نشده است. در لغت: لحّت العين: اى لصقت اجفانه بالرمص. معلوم مى شود ملاصدرا آگاهانه به جاى اختلاط از كلمه لحاح استفاده كرده).
به جناب آقاى دكتر عرض مى كنم: حقير به لغت مراجعه كرده است, ولى ظاهراً شما به لغت مراجعه نكرده ايد; زيرا كلمه (اللحاح) در لغت عربى به كار نرفته و غلط است و ثانياً, بر فرض كه اين كلمه ساختگى و من درآوردى شما در لغت به كار رفته باشد, ولى مصدر باب مفاعله چه ربطى به فعل ثلاثى مجرد (لحّت العين) دارد. لحّت العين صحيح است, ولى لحاح چه ربطى به آن دارد و اگر به لغت مراجعه مى شد, معلوم مى شد كه (التحام به معنى جوش خوردن و به هم برآمدن شكاف چيزى است), كاملاً مناسب با مطلب مورد بحث است.
دومين اشكال محتوايى اين است كه مصحح محترم در متن اسفار آورده است:( لأنها انّما تحدث عند حدوث المزاج الصالح و المتأخر لا يكون علة المتقدم). نگارنده معتقد است كه كلمه (عند) غلط است و بايد (بعد) آورده شود. آقاى دكتر محمدى فرموده اند: (بحث در اين است كه نفس كه حالّ در مزاج است, نمى تواند علت و مقوّم محل يعنى مزاج باشد; به دليل اينكه حالّ ـ يعنى نفس ـ هنگام حدوث محل ـ يعنى مزاج ـ حادث مى شود…).
در پاسخ آقاى دكتر عرض مى كنم:اين عبارت هم در بحث از اتحاد يا مغايرت نفس و مزاج و نيز در بحث جوهريت يا عرضيت نفس آمده است (اسفار, ج ٨, ص ٣٤ و ٤٩), ولى توجه به عبارت هاى صدرا و فخررازى مطلب را روشن مى كند:
در ص ٣٥ فرموده: (النفس حادثة بعد المزاج و تمام صور الاعضاء).
در ص ٣٤ فرموده: (المزاج من العلل المعدّة للنفس و العلة المعدّة ـ و ان كانت علة بالعرض ـ لكنّها متقدمة بالطبع).
در ص ٣٤ آمده است: (كيف يتقدم النفس على ما يجب تأخرها عنه).
فخررازى نيز در المباحث المشرقيه, ج ٢, ص ٢٣٣, مى گويد: (لكن النفس ليست كذلك لانها انما تحدث بعد حدوث المزاج الصالح و المتأخر لا يكون علة للمتقدم, فالنفس لا تكون علة لحصول ذلك المزاج).
بنابراين ديگر ترديدى نمى ماند كه صدرالمتألهين مى گويد نفس, پس از مزاج حاصل مى شود. بسيار جالب است كه آقاى دكتر محمدى فرموده اند: (منظور از تقدم و تأخر, تقدم و تأخر علّى است, معلول متأخر از علت است و نه بعد از علت. علت هم بر معلول تقدم دارد, اما قبل از معلول نيست) و سپس نتيجه گرفته اند كه كلمه (عند) در عبارت ياد شده, صحيح است و(بعد) غلط است.
با عذرخواهى فراوان, خدمت آقاى دكتر عرض مى كنم: آنچه شما در فلسفه شنيده ايد كه علت تقدم ذاتى بر معلول دارد نه تقدم زمانى و زماناً معيت با معلول دارد و معلول نيز تأخر ذاتى از علت دارد و زماناً بعد از آن نيست, سخنى صحيح است, ولى ربطى به اينجا ندارد. معيت علت و معلول زماناً مربوط به علت تامه و معلول آن است, اما مزاج علت معدّه براى نفس است و هيچ كس نمى گويد كه علت معدّه, تنها تقدم ذاتى بر معلول دارد و زماناً با آن معيت دارد.
قل للذى يدعى فى العلم فلسفة
حفظت شيئاً و غابت عنك اشياء
سومين اشكالى كه جناب دكتر محمدى به آن پرداخته اند, اين است كه مصحح محترم عبارت اسفار را اين گونه ضبط كرده اند: (منها ان القوة الباصرة لا يقصر ادراكها على نوع واحد) و نگارنده در نقد خود نوشته است: (روشن است كه لايقتصر صحيح است).
حضرت دكتر در پاسخ خود مرقوم داشته اند كه: (معلوم مى شود صحيح بودن يقتصر آن قدر روشن و بديهى بوده كه هيچ نيازى به دليل و شاهد نبوده است و اگر من حالا بگويم همان لايقصر صحيح است و نه لايقتصر, منكر بديهيات شده ام. با اين حال, من معتقدم لايقتصر درست نيست…. بنابراين عبارت بايد لايقصر, به صورت مجهول باشد).
در پاسخ ايشان عرض مى كنم كه نه تنها شما منكر بديهيات شده ايد, بلكه عجيب آن است كه بر آن اصرار نيز داشته ايد:
اولاً, آنچه صدرالمتألهين ذكر كرده, عين عبارت فخررازى است كه در المباحث المشرقيه, ج٢, ص ٢٥٣, آمده است: (الثالث انّ القوة الباصرة لا يقتصر ادراكها على نوع واحد).
بنابراين آنچه حقير نوشته است, مطابق با منبع و مصدر اسفار است.
ثانياً, آقاى دكتر كه طرفدار لغت هستند, بايد بدانند كه كلمه (اقتصر) با حرف جرّ (على) به كار مى رود, ولى فعل ثلاثى مجرد قصر و باب افعال آن ـ چه معلوم و چه مجهول ـ مفعول اول را بدون واسطه مى گيرند و مفعول دوم را با حروف جرّ (عن), نه (على). بنابراين حرف جرّ (على) شاهد بسيار خوبى است بر آنكه اقتصر صحيح است.
ثالثاً, حضرت عالى (اقتصر على) را درست معنا كرده و اشتباه نتيجه گرفته ايد; لذا منكر بديهيات شده ايد. معناى عبارت اين است كه ادراك قوه باصره منحصر بر يك نوع نيست. پاسخ جناب دكتر به دو اشكال ديگر نيز اين است كه: (اينها جزء شايع ترين اشتباهات تايپى است كه ما هم كم نداريم).
* در مورد كيفيت معرفى نسخه ها, جناب آقاى رشاد فرموده اند: نسخه شماره ١٧٠٧ مجلس شماره صفحات آن ٩١٤ است, و جناب آقاى اكبريان فرموده اند: تعداد برگ هاى آن ٥١ است, و جناب آقاى دكتر محمدى فرموده اند: جناب اكبريان تعداد صفحات جلد نهم را گزارش كرده اند و جناب رشاد تعداد مجموعه مجلدات نه گانه را.
به محضر ايشان عرض مى كنم كه جناب رشاد در مقدمه خود صفحه سى و هفت فرموده: اين نسخه جلد اول و چهارم اسفار است و در كتاب كتابشناسى جامع ملاصدرا, ص ١٤٩, نيز همين گونه معرفى شده است. نگارنده مى داند كه تقريباً در مقدمه تمامى نه جلد اسفار چاپ بنياد اين نسخه معرفى شده است و معلوم مى شود كه مشتمل بر كل اسفار است, ولى اشكال اين است كه كيفيت معرفى نسخه در اين تصحيح چگونه است؟ وقتى حضرت آقاى رشاد مى نويسند: (اين نسخه جلد اول و چهارم اسفار است), آيا معناى اين كلام آن است كه مشتمل بر كل اسفار است يا تنها جلد اول و چهارم آن است؟!
* چون جناب آقاى دكتر محمدى در پايان (نقد بر نقد) خود فرموده اند بيست صفحه از جلد هشتم دو چاپ اسفار (چاپ مصطفوى و چاپ بنياد) را مقايسه و نتيجه را ارئه كنم و در جاى ديگر نيز فرموده اند كه عابدى خوشبختانه غير از پنج اشكال محتوايى, نتوانسته اشكال ديگرى پيدا كند و در آنها نيز به خطا رفته, در اينجا برخى ديگر از اشكالات محتوايى اين تصحيح را تذكر مى دهم تا آقاى دكتر تصور نكنند اشكالات كتاب منحصر در موارد ذكر شده است, و اين در حالى است كه اولاً, هيچ كدام از پاسخ هاى جناب دكتر به پنج اشكال فوق صحيح نبود, و ثانياً, تمام آنچه در مقاله سابق و در اين مقاله ذكر شده, از باب مشت نمونه خروار است و ايشان فكر نكنند ديگر اشكالى نتوانسته ايم پيدا كنيم و ثالثاً, بنده هيچ نسخه خطى از كتاب در اختيار ندارم تا ميزان اشكالات و اشتباهات اين تصحيح را نشان دهم و تنها بر اساس دو صفحه اول كتا ب كه تصوير نسخه خطى موجود بوده, ده ها اشكال وجود داشت كه در مقاله قبلى ذكر شد. رابعاً, نمى دانم جناب دكتر چرا از اشكالات مربوط به مقدمه و نيز اشكالات مربوط به ناهماهنگى در كيفيت ارجاعات كتاب و نيز ثبت و ضبط كلمات كه مربوط به ويراستار محترم است, حتى نامى نبرده؟ آيا جواب آنها را نيز مانند اين جواب ها دانسته يا لااقل آنها را وارد مى داند و يا خود را به كوچه على چپ مى زند؟
اينك قسمتى ديگر از اشكالات محتوايى اين تصحيح; براى پرهيز از اطاله نوشتار, ابتدا عبارت جلد هشتم اسفار, چاپ بنياد حكمت و سپس با فلش صحيح آن ذكر مى شود.
١. ص ٣٢, س ١: (فهب انّ العنصرين الثقيلين اجتمعا لجامع من خارج بل لمجرد الاتفاق). اين عبارت فرياد مى زند كه بايد اينگونه باشد :, … اجتمعا لا من خارج…).
٢. ص ٣٢, س٨: (ثم لا يبقى ذلك القسر زماناً , ثم يبقى ذلك القسر زماناً).
آقاى دكتر تعجب كرده اند كه چرا بنده گفته ام فهم متن ملاك نبوده است! آيا همين دو مورد كافى نيست; در حالى كه در چاپ مصطفوى صحيح آمده است.
٣. ص ١٧, س٤: فهو لايلزمهم ان يردا , فهولاء لايلزمهم ان يردا.
٤. ص١٧, س١١: الهيو ليان , الهيو لانيان.
٥. ص ١٨, س ١٠: من حيث حساسيتها , من حيث انّ حساسيتها.
٦. ص ١٩, س ٢; إلاّ بشيء لا نعتدّ به , لا يعتدّ به.
٧. ص١٩: فان ذلك مما يحتاج الى الربان حتى به هذا الكون ,… الى الربان حتى يتحقق به هذا الكون.
٨. ص ٦٠, س ١٧: البطن الآخر من الدماغ , البطن الأخير من الدماغ.
٩. ص ٦٨, س ٧: بل العقل يدرك لجميع الأمور , بل العقل مدرك لجميع الأمور الكلية.
١٠. ص ١٠٢,س آخر: الأرواح المنفجرة , الأروام المنفجرة.
١١. س١٠٥, س ١: والثالث تشبيهاً بهما , و الثالث تشبيهما بهما.
١٢. ص ١٠٨, س ٥: ثم نذكر قاعدة كلية من العلم الالهى و الفلسفة الكلية ـ افادنا الله ـ و ينكشف بها هذا المطلب , … الكلية ـ التى افادنا الله ـ ينكشف.
١٣. ص ٤٣, س ٥: فلو كان المشكل مزاجه , فلو كان المشكل لذلك العضو هو مزاجه.
١٤. ص١٢٩, س ٨: لأن يصير جواهر الاعضاء , لأن يصيرمن جوهر الأعضاء.
١٥. ص ١٢٩, س ١٠: عشرة مرّة , عشرة مرات. و بلكه , خمسين مرّة.
١٦. ص ١٢٩, س ١١: فى جواهر الاعضاء الاصلية , فى جوهر الأعضاء الاصلية.
١٧. ص ١٢٩, س ١٤: متشابه المزاج , متشابه الأجزاء.
١٨. ص ٦٠, س ١٨: منهم من يجعل الحيوانية عبارة , منهم من يجعل النفس الحيوانية عبارة.
١٩. ص ٥٧, س ٩: كمال لجسم طبيعى , كمال اول لجسم طبيعى.
٢٠. ص ٥٥, س ٣: موجودة فيها , موجودة فيه.
٢١. ص ٥٨, س٥: كمالاً فى النشوء , كماله فى النشوء.
٢٢. ص ٥٨, س ١٥: قوة تنبعث على تحريك , قوة تبعث على تحريك.
٢٣. ص ٥٨, س ١٥: ضرورية و نافعة , ضرورية أو نافعة.
٢٤. ص٥٨, س ١٦: و هى التى تنبعث على , و هى التى تبعث على.
٢٥. ص ٥٨, س ١٧: على أنّها فاعل , على أنّها فاعلة.
٢٦. ص ٥٩, س ٨: تدرك بالحاسة , تدرك مايماسّه.
٢٧. ص ٦٠, س ١١: فتركّب انساناً , فتركب صورة انسان.
٢٨. ص ٦٠, س ١١: بصورة طير , بصورة طين.
٢٩. ص ٥٣, س ١٤: و العرض العامة الطبيعى , والعرض العام الطبيعى.
٣٠. ص ٥٤, س ١: انّ القوة النامية تفعل اولاً بدناً حيوانياً ثم تأتيها القوة الحيوانية , انّ القوة النامية تفعل اولاً بدناً نباتياً ثم تأتيها القوة الحيوانية.
٣١. ص ٥٤, س ٩: متشعبة منها , منشعبة منها.
٣٢. ص ٥٤, س ٩: معلولة لنا , معلولة لها.
٣٣. ص ٦٠, س ١٦: اما المتخيلة المتصرفة فمسكنها البطن الأوسط من الدماغ و اما الوهمية فمسكنها البطن الاوسط من الدماغ. غلط بودن اين عبارت تصور نمى كنم نياز به توضيح داشته باشد و صحيح آن اين گونه است: … و اما الوهمية فمسكنها نهاية البطن الاوسط من الدماغ. كه هم مطابق با المباحث المشرقية, ج ٢, ص ٢٥١ و نيز النفس من كتاب الشفاء, ص ٦٢است.
٣٤. ص ٦٩, س ٥: و حسن ترتب الوجود , و حسن ترتيب الوجود.
٣٥. ص ٧١, س ١٨: لعدم القوة الحساسة , لعدم القوة الحاسة.
٣٦. ص ٧٢, س ١: و كانت احد القوتين , و كان احدى القوتين.
٣٧. ص ٧٢, س ١٣: حصلت فيه الكيفية اللامسة مع , حصلت فيه القوة اللامسة مع.
٣٨. ص ٧٤, س ٤: إلى تنبّه النفس , إلى تلبس النفس.
٣٩. ص ٧٦, س ٢: ارفع قدماً , ارفع قدراً.
٤٠. ص ٧٧, س ٨: و جميع الاعضاء , و بجميع الاعضاء.
٤١. ص ٧٧, س ١٨: و ليس لقائل ان يقول ان … لا لما قيل … بل بما أقول , … بل لما اقول.
٤٢. ص ٨٣, س ٨: و هى التى تريد , و هى التى تزيد.
٤٣. ص ٨٤, س ٤: النقصان الذى على تناسب طبيعى , الذى يكون على تناسب طبيعى.
٤٤. ص ٨٤, س ٦: فان قلت: فالفاعل فى السمن و الهزال فى قوة من القوى , … فى السمن و الهزال أيّ قوة من القوى.
٤٥. ص ٨٦, س ١٤: غذاء رطباً و يابساً , رطباً أو يابساً.
٤٦. ص ٨٨, س ٦: كان التوجه اليه غاية المتحرك , كان المتوجه اليه ….
٤٧. ص ٨٨, س ٥: و الكبرى ظاهرة , [اما الصغرى فظاهرة لانه لامعنى للهضم الاّ التحريك عن الصورة الغذائية الى الصورة العضوية] و الكبرى ظاهرة.
٤٨. ص ٢١, س ٨: بعد انّه جوهر أو عرض , بعد انّها جوهر أو عرض.
٤٩. ص ٢٣, س ٥: ليس الجوهري , و ليس الجوهرى.
٥٠. ص ٢٣, س١٢: هل جوهر أو عر ض , هل هى جوهر أو عرض.
٥١. ص ٢٤, س ٧: بالمعنى الذى به مادة , بالمعنى الذى هى به مادة.
٥٢. ص ٣١, س ١٥: ما يتعلق بالحطب , كما يتعلق بالحطب.
٥٣. ص ٣٠, س ١٢: حيث يضعف , حيث تضعف.
٥٤. ص ٣٠, س ٨: و حلّه انّ المقسر , و حله أنّ المقسور.
٥٥. ص ٦٦, س ١٤: فليس لقائل ان يقول ان النفس , فليس لقائل ان يقول لم لا يجوز ان تكون النفس.
٥٦. ص ٦٧, س ٢: فان صادف , فان صادفت.
٥٧. ص ٦٧, س ١١: الى فعل آخر محتاج , الى فعل آخر محتاج اليه.
٥٨. ص ٦٧, س ١٧: الادراكات مختلفة فقد بطل اصل الحجة , الادراكات مختلفة فقد صدرت عن القوة الواحدة , و هى الحس المشترك ـ هذه الادراكات المختلفة و قد بطل اصل الحجة.
٥٩. ص ٦٧, س٥ : و أيضاً القوة الواحدة , و ايضاً القوة الباصرة الواحدة.
٦٠. ص ٥٢, س ١: لحوق ما , لحوقاً مّا.
٦١. ص ٥٢, س ٩: فان تلك الصورة لو كان من فعل النفس فيزول بزوالها و ان لم يكن من فعله فكانت المادة متحصلة بصورة اخرى غير النفس فلم يكن النفس …. در اين عبارت شش غلط وجود دارد و صحيح آن اين گونه است: فان تلك الصورة لو كانت من فعل النفس فتزول بزوالها و ان لم تكن من فعلها و كانت المادة متحصلة بصورة اخرى غير النفس فلم تكن النفس.
٦٢. ص ١٠٩, س ١٤: و لتحقق ما فى هذا الوجه , و لنحقق ما فى هذا الوجه .
٦٣. ص ١١٤ , س ٣: وقعت الحرارة الغريزية , وقفت الحرارة الغريزية.
٦٤. ص ١١٤, س ١٥: على مزاج المورد , على مزاج الوارد.
٦٥. ص ٤٩, س ١٧: فاما ماهية ذلك الشيء , و اما ماهية ذلك الشيء.
٦٦. ص ٥٠, س ٧: ان يبقى مجهولاً , ان تبقى مجهولة.
٦٧. ص ٥١, س ١٥: و هيئة , و هيئته.
٦٨. ص ٨٩, س ١٢: لابدّ فى كل فعل جسمانى فاعل مزاول , لابد فى كل فعل جسمانى من فاعل مزاول .
٦٩. ص ٩٧, س ٨: فالاجسام النباتيه و الحيوانية كل منهما , … كل منها.
٧٠. ص ١٠٧, س ٥: و هو باطل ـ كما وقعت الاشارة ـ, إليه , … ـ كما وقعت الاشارة اليه ـ.
٧١. ص ١٨, س ١٤: لانا نقول فى رفع ما ذكره , لانا نقول فى دفع ما ذكره.
٧٢. ص ٣٤, س ٢: منها ان النفس لا يحدث , … لاتحدث.
٧٣. ص ٣٤, س ١٥: فى بدن هو الحافظ لها , فى بدن الانسان هو الحافظ لها.
٧٤. ص ٣٤, س ١٧: فان الجامع لاجزاء بدن الجنين نفس الوالدين , فان الجامع لاجزاء بدن الجنين هو نفس الوالدين.
٧٥. ص ٣٧, س ١٢: الى ان يتم البدن الى آخر العمر , … و الى آخر العمر.
٧٦. ص ٣٦, س ٥: بارادة متجددة , بارادات متجددة.
آنچه ذكر شد, نمونه اى از اشكالات تصحيح جلد هشتم اسفار چاپ بنياد حكمت بود كه تنها با مقايسه و مطالعه اجمالى و تصحيح قياسى و بدون در دست داشتن نسخه خطى از كتاب به دست آمد و صرفاً براى اجابت درخواست جناب آقاى دكتر مقصود محمدى است تا ايشان بهتر با (تصحيحى كه چند چندان دشوارتر از تدريس استادانه) بوده, آشنا شوند و آيا هنوز خود را سپر بلا و شريك جرم مى دانند و از اين گونه تصحيح دفاع مى كنند؟! همان گونه كه ملاحظه مى شود, اين اشكالات تنها بخشى از اشكالات ـ نه همه اشكالات ـ و مربوط به ١٣٠ صفحه اولى كتاب است, و تا ثريا اين بنا اين گونه پيش رفته است.
آرى, اگر تصحيح و تحقيق كتاب به معناى جمع كردن شش نسخه خطى در يك نسخه چاپى باشد, بدون آنكه داورى بين نسخه بدل ها ملاك باشد, با توجه به آنكه ٢٣٠ نسخه خطى از اسفار وجود دارد, ٣٧ مرتبه ديگر بايد كتاب اسفار تصحيح شود.
و جناب دكتر مقصود!
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه اى برون آى اى كوكب هدايت
از هر طرف كه رفتم, جز وحشتم نيفزود
زنهار از اين بيابان وين راه بى نهايت