آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥
پارسى را اين گونه پاس نداريد!
قيامى ميرحسينى سيدجلال
نقدى بر كتاب فارسى دوم راهنمايى*
امروز ديگر براى هر اهل معنا و صاحب نظرى, اهميتِ حس مسئوليت نسبت به آن چه مربوط به زبان يك ملّت مى شود, روشن است. با اين همه, معلوم نيست چرا هنوز اين مهم از ديد وزارت آموزش و پرورش و سازمان پژوهش و برنامه ريزى آموزشى پنهان مانده است. نيز روشن نيست كه فرهنگستان با اين امكانات گسترده و پژوهش هاى پر سر و صدا و دل سوزيِ به حق در راستاى معادل يابى براى واژگان بيگانه در زبان فارسى, چرا نيم نگاهى به وضعيت كتاب هاى فارسى درسى كه ميليون ها دانش آموز نوجوان و جوان ايرانى موظف به يادگيرى مطالب آن هستند, نمى افكند.
بارى, پيشتر صاحب اين قلم با همين سواد اندك خود, كتاب فارسى اول راهنمايى را بررسى كرده بود كه با نام (ستم برزبان فارسى) در ماهنامه جهان كتاب (سال نهم, ش ٥, ش پى در پى ١٨٥, شهريور ماه ١٣٨٣) به چاپ رسيد. اكنون, در فرصتى كه هست, با هم فارسى دوم راهنمايى را مرورى كوتاه مى كنيم.
در ابتداى كتاب, نام مؤلفان آن به اين شرح آمده است: احمد سميعى گيلانى, غلامعلى حداد عادل, محمدجواد شريعت, سيما وزيرنيا, حسن احمدى گيوى و حسن انورى. معلوم نيست چرا نام مؤلفان بر خلاف معمول, به ترتيب الفبايى تنظيم نشده است, شايد به ترتيب بخش هايى كه كار كرده اند, آمده باشد.
كتاب به هفت فصل تقسيم شده است: اسلام و انقلاب اسلامى, زيبايى هاى طبيعت, جلوه هاى زندگى, مردم شناسى, اخلاق, هنر, علم.از عنوان هاى اين هفت فصل, دريغ از يكى كه با ادبيات فارسى در ارتباطى زنده و مستقيم باشد! به راستى, هر چه مى انديشم, به حكمت اين نام گذارى ها نمى توانم پى ببرم. يادمان باشد كه اگر ذوق را از شعر و ادب فارسى بگيريم, تنها با جسم بى جان رو به رو مى شويم كه به فوريت بايد آن را به خاك سپرد. حال, پرسش اين است كه اين همه بى ذوقى و كج سليقگى از كجا آب مى خورد و چرا؟ به كجا مى رسد و چه به بار مى آورد؟ و ما با اين بى سليقگى در همان ابتداى كار به دانش آموزان چه مى خواهيم بگوييم. آيا به جاى درس ذوق و سليقه در ادب فارسى, بايد درس بى ذوقى وكج سليقگى به آن ها بدهيم؟! آيا ادب فارسى را متوليان با ذوق ترى نبوده است؟! آيا اسلام چيزى جدا از انديشيدن به زيبايى هاى طبيعت و جلوه هاى زندگى و مردم شناسى و اخلاق و هنر و علم است كه آن را جدا كر ده ايم؟! آيا با نگاه به زيبايى هاى طبيعت و جلوه هاى زندگى كه باز مردم شناسى و هنر و علم مى تواند جزء آن ها باشد, نمى توان به وجود خداوندى پى برد كه پايه ى اصلى نه تنها دين اسلام, بلكه همه اديان است. و مگر نه اين است كه پيامبر فرمود: (بعثت لأتمّم المكارم الاخلاق). به راستى, مؤلفان محترم به چند ميليون دانش آموز چه مى خواهند بگويند؟ مى خواهند بگويند مثلاً اخلاق در اسلام جايى ندارد و اسلام چيزى غير از اخلاق است؟
در ص ٦ از فصل اول كه شامل تمرين است, اين جمله ديده مى شود: (خلق را به راستى پند دادند). آن ها كه با روان شناسى نوجوان آشنايى داشته باشند, مى دانند كه در اين دوره, تنهاچيزى كه اثر ندارد, همان پند و اندرز است. انتخاب اين گونه جمله ها در كتاب فارسى درسى سنين نوجوانى, نشان آشكار ديگرى از كج سليقگى است. طبيعى است وقتى محتوا و شكل كتاب درسى جذابيت نداشته باشد, نمى تواند براى دانش آموزان مفيد باشد.
در همان صفحه كه ادامه (دستور زبان ١ـ مرورى بر درس هاى سال اول) است, مى خوانيم: (نسيم كتاب را آورد, زهرا كتاب را مى بَرد). كسى كه ذوق سليمى داشته باشد, مى تواند درك كند كه نسيم و زهرا تناسب لفظى ندارند. بهتر بود اين گونه مى آورد: زهرا كتاب را آورد, زينب كتاب را مى بَرد.
گاهى برخى معلمان, ذهن دانش آموز را كه پيشاپيش ذهنى كُند و خودش را خنگ تصور كرده, به گونه اى تدريس يا برخورد مى كنند كه دانش آموز, احساس تحقير و ناراحتى مى كند و اين رنجش مى تواند نتيجه بدى بدهد. اين نكته در برخى كتاب هاى ويژه نوجوانان ـ چه درسى و چه غير درسى ـ نيز ديده مى شود; بخوانيد: (١. براى هر يك از جمله هاى خبرى, پرسشى, امرى و عاطفى يك مثال بنويسيد) (ص٦). درست تر بود اين گونه مى آمد: براى هر يك از انواع جمله ها مثالى بزنيد.
درس دوم به نام (فرزند كعبه) فاقد نام نويسنده است. به راستى, معلوم نيست چرا نام منبع يا نويسنده ٌ آن نيامده است؟ اگر دانش آموزى از دبير ادبياتش پرسيد كه اين متن درخشان! را چه كسى نوشته, او چه بگويد؟ اما درس ياد شده صرف نظر از محتواى آن, به هيچ وجه يك متن ادبى نيست و معلوم نيست چرا در كتاب فارسى آمده است. اگر قرار است درباره حضرت على(ع) متنى ادبى بياوريم, چرا نبايد از كتاب هاى (مرانيد كه نوحه گرند) يا ترجمه (على صوت العدالة الانسانيه) يا (على, مرد نامتناهى) يا (جاذبه و دافعه على) يا (على, حقيقتى بر گونه اساطير) بهره ببريم تا متن ضعيفى را به دانش آموز تحميل نكنيم.
در دومين جمله از همان درس (ص٧) آمده است: (اشراف قريش درالنّدوه را ترك كرده و…) ,اما هيچ توضيحى درباره (دارالندوه) در بخش توضيحات يا واژه نامه به چشم نمى خورد.
(اشراف قريش دارالندوه را ترك كرده و درتاريكى گرداگرد خانه رسول خدا(ص) حلقه زده اند. با شمشيرهاى برهنه انتظار مى كشيدند تا…). جمله دوم , فاعل ندارد و بايد چنين مى بود: آن ها ببا شمشيرهاى برهنه انتظا مى كشيدند… مى توانست نويسنده محترم كه نامش را همى نمى دانيم, به جاى نقطه, نا واو سر و ته قضيه را هم بياورد:… حلقه زدند و با شمشيرهاى برهنه….
در ص ٨ چنين مى خوانيم: (رشادت هاى على(ع) در اين نبرد او را در سراسر شبه جزيره عربستان به قهرمانى زبانزد خاص و عام ساخت). نمى دانمى از كجاى اين جمله بوى ادبيّت و زيبايى مى آيد. آن چه در فرهنگ ما به درستى هميشه ستايش شده, پهلوانى بوده است و نه قهرمانى, به ويژه كه در همين كتاب در ص ٦٦, درس ٩, چنين نام دارد: (پهلوان, نه قهرمان). اين تضاد را دانش آموز نگون بخت اين ديار چگونه در روح و روان خويش حل كند؟! در ضمن در جمله نقل شده نياز به علامت معترضه و ويرگول داريم كه چون در كتاب نبود, ما هم نياورديم.
در ص ١٢ كه ادامه بخش توضيحات است, مى خوانيم كه: ( ٢. آن دم صبح قيامت تأثير: صبح روز نوزدهم ماه مبارك رمضان, كه على(ع) براى نماز به مسجد مى رفت; چون حادثه ٌ ضربت خوردن آن حضرت در پيش بود, گويى نشانى از قيامت داشت). اين توضيح براى اينبيت آمده است: آن دم صبح قيامت تأثير/ حلقه در شد از او دامن گير). اگر اندكى دقت كنيد, در مى يابيد كه توضيح بالا, به تفهيم معناى بيت, كمك چندانى نمى كند. در ضمن در ص ١١ درمصرع (حلقه در شد از او دامن گير) بايد (از او) به صورت (ازو) نوشته مى شد; براى اين كه اگر به صورت (از او) خوانده شود, وزن مصرع خراب مى شود.
باز در همان ص ١٢ مى خوانيم كه: (٣. حلقه در شد از او دامن گير: ساعاتى قبل از شهادت وقتى على(ع) قصد خروج از خانه داشت, حلقه در به شال كمر آن حضرت آويخت). اين نكه را شاعر به زيبايى چنان بيان كرده است كه گويى حلقه در شخصيت انسانى يافته و مى خواهد حضرت على را از رفتن بازدارد. ديگر با نثرى بدتر از اين ممكن نبود مصراع مورد نظر توضيح داده شود! از نظر كاربرد علائم سجاوندى نيز بايد بيفزايم كه (عليه السلام) نياز به نشانه معترضه دارد و نيز بعد از (داشت) و (حلقه ى در) ويرگول مى خواهد. عدم يكدستى در طرز ويرايش كتاب در جاى جاى آن به چشم مى خورد; از جمله درهمين ص ١٢, يك جا بعد از (على),(ع) گذاشته اند, دو سطر بعد از (على) , (عليه السلام) آورده اند و چند سطر بعدتر, بعد از (على) ,نه(ع) داريم و نه (عليه السلام)!
در همان ص ١٢, در توضيح معناى شبروان, شايسته بود نويسنده به مفهوم منفى اين واژه نيز توجه كند و هم به دانش آموز و ياد آور شود كه (شبرو) به معناى راهزن و دزد نيز آمده است; چرا كه در همين گونه جاهاست كه دانش آموز مى تواند معناهاى متضاد يك واژه را بياموزد.
در ص ١٣, سطر آخر و در سطر اول ص ١٤ به فاصله چند كلمه, واژه (غالباً) تكرار شده است كه صرف نظر از قاعده كلى پرهيز از به كار بردن كلمه هاى تنوين دار در نثر فارسى , تكرار آن هم به شكل ياد شده, خوش سليقگى مؤلفان كتاب را مى رساند!
در ص ١٣, به عنوان اثرى ادبى و ارزشمند از (شرح زندگانى من) نوشته عبدالله مستوفى ياد شده است. كسانى كه اين كتاب را به طور كامل مطالعه كرده باشند, در مى يابند كه مناسب دانش آموز دوم راهنمايى نيست و براى او سنگين به نظر مى رسد. خوب بود كتابى مناسب سن و سال دانش آموز مثال زده مى شد.
در ص ١٥ به اشاره, كتاب ديگرى معرفى شده است: (كودكى نيكيتا) اثر آلكسى تولستوى, اما از ذكر نام مترجم فارسى آن غفلت شده است!
در همان صفحه, سطر نهم, در جمله (عجب نمى دانستم…), مؤلفان فراموش كرده اند علامت عاطفى(!) را بعد از (عجب) بگذارند!
در ص ١٦, جمله اى آمده است كه از مهارت نويسنده آن در نويسندگى هر خواننده صاحب دلى به شگفتى مى افتد: (يك دفتر تهيه كنيد و شرح روى دادهاى روزانه خود را در آن بنويسيد و جلسه بعد كه درس نگارش داريد, بعضى از صفحات ن را در كلاس بخوانيد)!
در ص , درس ٣, متنى ديده مى شود به نام (فرزند ملّت) كه زندگى نامه مرحوم محمدعلى رجايى است. نام نويسنده آن نيامده, اما سستى متن مى رساند كه قلم زن ضعيفى داشته است. اما نكته مهم اين كه محتواى درس ياد شده, به هيچ وجه ربطى به ادب پارسى ندارد, بلكه با آموزش سياسى كه نه, به طور دقيق با تبليغ سياسى در ارتباط است, آن هم تبليغى نارسا با متن از نظر نثر, بى مايه! دست كم بايد طورى نوشته مى شد كه روح آن نخست وزير كه بعداً رئيس جمهور هم شد, خشنود مى گشت; زيرا چه كسى دوست ندارد هنگام تجليل از او, متنى معقول و زيبا نوشته شود.
در ص ١٨ سطر چهارم از بند سوم مى خوانيد: (در عين حال از تحصيل علم دست نمى كشد تا… ) به اندازه كافى سستى جمله دادمى كشد, پس نيازى به توضيح نيست.
ص ١٩, سطر چهارم از بند دوم: (چه چيز جز قدرت ايمان و تقوا و ايمان به خدا و…). تكرار بى تناسب و ناجور (ايمان) را ببينيد و بر نويسنده آن, آفرين بگوييد!
در ص ٢٠, بخشى به نام پرسش هاى شفاهى باز شده است. اكنون چند پرسش را با هم مى خوانيم:
(١.شهيد رجايى در مدتى كه دربازار شاگردى و دست فروشى مى كرد, به چه فعاليت ديگرى مى پرداخت؟ ٢. شهيد رجايى درسازمان ملل متحد درباره انقلاب اسلامى چه گفت؟ متن درسى را به دقت بخوانيد و سه صفت براى شهيد رجايى بيان كنيد). به نظر مى رسد اين پرسش ها مناسب گزينش هاى اول انقلاب باشد, تا مناسب دانش آموزان ده ٨٠! در ضمن واژه (بازار) در پرسش نخست, محتواى سياسى ـ جناحى خاصى دارد كه جايش به هيچ وجه در كتاب درسى فارسى نيست.
(درس ٤) به نام اسوه مقاومت و ايثار, زندگى نامه شهيد محمدجواد تندگويان, وزير نفت, است كه در جريان جنگ به شهادت رسيد. اما حرفى اگر هست, اين است كه متن هاى بسيار ادبى اى درباره جنگ وجود دارد كه در كتاب درسى, تا به اين متن ضعيف برسد, روز, شب خواهد شد. در ضمن نام نويسنده متن هم نيامده كه افتخار اين متن ضعيف را نصيبش سازيم!
ييكى دو نكته را از درس ياد شده مى آورم: (… لحظه اى از خدمت به مردم محروم و مستضعف غافل نشد). شعار دادن, در خيابان است, نه در متن درسى!
ص ٢٣: (تندگويان مرتباً در كنار كارگران…) .به جاى مرتباً كه قيد تنوين دار است, آيا (به طور مرتب) يا (هميشه) مناسب تر نبود؟!
ص ٢٤, بند دوم: (… تلاش فراوان كرد), آيا بهتر نبود بنويسد: (بسيار كوشيد)! در ص ٢٥ در (تمرين و پرسش) آمده است: (٥. شهيد تندگويان در زندان هاى بغداد چه رفتارى از خود نشان داد!) لحن پرسشى, زيبنده مقاومت شهيد تندگويان نيست!
(فرمانده من) درسى است كه صفحه هاى ٢٦ تا ٣٠ كتاب را اشغال كرده است; متنى ضعيف, از نويسنده اى گمنام به نام (سيد صمد آقاميرى).
اين درسى كه به ادبيات جنگ مربوط مى شود, نثرى دارد به غايت عيب ناك و پر از ايراد و اشكال. نمونه را يك جمله ذكر مى كنمك: (… نمى فهمم, چه طور امكان دارد با دو پاى قطع, و با اين همه خونى كه از بدنش خارج شده, هنوز زنده باشد؟) (ص ٢٨, سطر ٥). همين جمله را با ويرايش من بخوانيد: نمى فهمم; چه طور امكان دارد با دو پاى بريده شده و با اين همه خونى كه از بدنش ريخته است, هنوز زنده باشد؟
در ص ٢٦, سطردوم (چكار) و در همان صفحه, سطر نهم, (چه كار) آمده است!
در ص ٢٦, سطر يازدهم آمده است: (وانگهى, حداقل ما امشب بايد اين طور عمل كنيم).
صرف نظر از بى بهره بودن جمله از حالتى ادبى, دست كم مى بايست به جاى (حداقل) از (دست كم) استفاده مى شد!
در ص ٢٧, سطر ١٥ مى خوانيم: (خداى من, داره نفس مى كشه!) مى دانيم كه (خداى من) گرته بردارى از زبان بيگانه است. استاد ابوالحسن نجفى در اين باره مى نويسد: (امروزه كم و بيش رسم شده است كه هنگام ابراز تعجب يا تحسين بگويند: خداى من! اين تعبير در فارسى معمول نبوده و در سال هاى اخير بر اثر گرته بردارى از mon Dieuفرانسوى و my Cod انگليسى نخست در فيلم هاى دوبله و نمايشنامه هاى راديو و تلويزيون رايج شده و از آن جا به زبان گفتار نفوذ كرده است. به جاى آن در فارسى متداول (خدايا) و در زبان عاميانه (خداجان) يا (خداجانم) مى گويند). (ر. ك: غلط ننويسيم: فرهنگ دشوارى هاى زبان فارسى, ابوالحسن نجفى, تهران, مركز نشر دانشگاهى, چاپ هشتم, ١٣٧٦, ص ١٧٢).
در ص ٢٩, سطر ششم مى خوانيم: (بله؟ چى شده؟) و در همان صفحه, سطر دوازدهم: ( ـ مگه چى شده؟ ), براى محاوره اى شدن بايد اين گونه مى شد: مگه چى شده; يا اگر ادبى مى خواستيم بنويسيم: مگر چه شده. در هر صورت, اين دوگانگى كاربرد (در يك جا (چى) و در چند سطر بعد (چه)) عدم تسلط نويسنده را به مسائل ادبى مى رساند!
در ص ٣٠, سطر آخر مى خوانيم: ([…] حالا ديگر جزئى از وجودم و ايمانم شده بود), به جاى: حالا ديگر جزئى از وجود و ايمانم شده بود! يعنى يكى از دو ضمير متصل (م) بايد حذف شود.
در توضيحات همان درس, ص ٣٠ جمله اى بدون هيچ نشانه اى پا در هوا رها شده است: (٢. عند ربهم يرزقون; نزد خداوند روزى مى خورند. قسمتى از آيه ١٦٩ سوره بقره), يعنى نقطه پايانى ندارد.
در ص ٣٠ , در مربع سبز رنگى با عنوان (بياموزيم) چنين مى خوانيم: (احتمالاً شما قبلاً نيز اين تعبيرها را شنيده ايد, […]) . مى دانيم كه تا سر حد امكان بايد از به كار بردن واژه هاى تنوين دار بپرهيزيم, آن هم به فاصله تنها يك كلمه! در صورتى كه به جاى (احتمالاً) مى توانست از (شايد) و به جاى (قبلاً) از (بيشتر) استفاده كند.
در ص ٣١, تمرين ٤, با توجه به طولانى بودنِ جمله, بهتر بود به جاى (پيدا كنيد), از (بيابيد) استفاده مى شد. و باز در همان صفحه, تمرين ٦, مى خوانيم: (با استفاده از درس ٢ يك بند درباره حضرت على عليه السلام به زبان خود بنويسيد[…]). خب, جمله اى را كه آوردم, تأسف هر صاحب ذوق ادبى را بر مى انگيزاند. ما پرسش ها و تمرين ها را بايد با نثرى از دانش آموز بخواهيم كه پيش از هر چيز, خواسته مان برايش مفهوم باشد! كه در اين جا چنين نيست.
اول اينكه (يك بند) مى تواند قيد به حساب بيايد و در فهم دانش آموز ايجاد اختلال كند, پس بهتر بود مى نوشتيم: بندى درباره …
دوم آنكه قبل و بعد از (عليه السلام) علامت معترضه لازم دارد كه در كتاب فراموش شده است. سوم اين كه بعد از فعل (بنويسيد) به ويرگول نياز است كه باز هم فراموش شده است.
حال, ببينيم در فصل دوم (زيبايى هاى طبيعت) چه چيزهايى براى دانش آموز مظلوم اين ديار تدارك ديده شده است. در ص ٣٥ سطر هفتم و هشتم فعل (چيست؟) تكرار شده كه البته تكرار فعل به خودى خود, عيب نيست و از مشخّصه هاى سبك خراسانى هم هست, اما….
در همان صفحه, سطر سيزدهم درست تر آن بود كه به جاى (نجوم) از (ستاره شناسى) و در سطر شانزدهم به جاى (منجّمان) از (ستاره شناسان) استفاده مى شد.
در ص ٣٦, سطر اول چنين مى خوانيم: ([…] تعيين كنند و كاروان ها و كشتى هارا در راه يابى يارى نمايند). خب, روشن است كه جمله نياز به ويرايش دارد.
در همان صفحه, يك اشكال چاپى ديده مى شود و آن, اين است كه نقطه پايانى سطر دوم در جاى خود قرار نگرفته, بلكه در زيركلمه آخر خورده است.
در بالاى ص ٣٨, در توضيحى درباره آنتوان دوسَنت اگزوپرى آمده است: ([…] وى در جوانى به هوانوردى پرداخت. در جنگ دوم جهانى به خدمت ارتش درآمد و در جنگ مفقود الاثر شد). اول اينكه در واژه نامه آخر كتاب, معناى (هوانوردى) نيامده است, و نمى دانم چرا! در صورتى كه حتى براى بزرگ سالان نيز اين واژه, مفهوم روشنى ندارد. در ضمن اين واژه در زبان فارسى, زياد به كار نمى رود. اما در فرهنگ بزرگ سخن دكتر حسن انورى, چنين آمده است: (هوانوردى […] هدايت كننده وسيله نقليه هوايى […], هوانوردى […] ١. عمل يا شغل هوانورد[…], ٢. نوعى هواپيمارانى كه هف آن اجراى حركات نمايشى, پيمودن فاصله ها در شرايط سخت, يا شكستن ركورد سرعت است). در كتاب فرهنگ ادبيات جهانى, اثر دكتر زهرا خانلرى كه بهترين مرجع در زبان فارسى براى دست يافتن به شرح زندگى نويسندگان و شاعران خارجى ست, در زندگى نامه اگزوپرى آمده است كه: ([…] به نيروى هوايى ارتش پيوست و شغل خلبانى را براى آينده خويش برگزيد).
اگر آن چه را درباره اين نويسنده فرانسوى كه در فرهنگ ادبيات جهانى قلمى شده, بخوانيد و با آن چه در كتاب فارسى دوم راهنمايى آمده است, مقايسه كنيد, پى مى بريد كه چه شرح ناقص و كم فايده اى در كتاب مورد نقد در همان موضوع ديده مى شود.
اما به كار بردن تركيب عربى (مفقودالاثر) براى آنتوان دوسنت اگزوپرى, از آن حرف هاست! گويا نويسندگان كتاب هنگام تدوين آن, سخت تحت تأثير فضاى جنگ ايران و عراق بوده اند كه تركيب ياد شده را اين چنين نابه جا در اين جا به كار برده اند! به ويژه اينكه (مفقودالاثر) در زبان فارسى معاصر براى گم شدگان جنگ اخير به كار مى رود و بار معنايى خاصى دارد. اما درهمان كتاب مرجع, نويسنده چنين آورده است: (سنت اگزوپرى در ١٩٤٤ در جريان مأموريتى كه برفراز خاك فرانسه انجام مى داد, ناپديد گشت [ص ٦٩٤ و ٦٩٥]).
در ص ٤١, تمرين شماره ٤ چنين مى خوانيم: (بن هاى فعل ها را در كلمه هاى زير مشخص كنيد: ) مى بينيد كسى كه اين تمرين ها را مى نوشته, از نوشتن يك جمله ساده به زبان فارسى چه قدر ناتوان بوده است; در صورتى كه با اندكى ويرايش مى توانست بنويسد: (در هر كدام از فعل هاى داده شده, بن را مشخص كنيد).
در درس ٦ كه (قلمرو شگفتى ها) نام گرفته است(ص ٤٢), به جمله هايى برمى خوريم كه باز ناتوانى نويسنده را از نوشتن يك متن ساده به روشنى نشان مى دهد. دقت كنيد : (آيا ساكنان زمين نمى دانند مقدار زياد از اكسيژنى را كه حياتشان بدان وابسته است, من توليد مى كنم؟) (ص ٤٢, سطر ٧) و يا: (من معدن ماده خامى به نام چوب هستم كه انسان ها بسيارى از وسايل ضرورى زندگى خود را از آن تهيه مى كنند. از يك مداد كوچك گرفته تا ميز و صندلى و قسمت هاى مهمى از بدنه كشتى ها و ساير وسايل). آخر, چگونه جنگل خودش را به جاى (منبع), (معدن) مى نامد؟! بعد هم, نقطه پايانى چرا بعد از فعل (تهيه مى كنند) گذاشته شده است!
در ص ٤٣, سطر ٢, چنين مى خوانيم: (سنجاب پرنده و پرندگان ميوه خوار شما را به انبار توشه خود كه پر از ميوه هاى تازه و خشك و جوانه و دانه است, هدايت مى كنند). سستى و روان نبودن جمله نقل شده, ديگر نياز به استدلال ندارد. در ضمن, بعد از (ميوه خوار), نيازمند به ويرگول هستيم كه فراموش شده است!
در ص ٤٣, سطرچهارم: (هرجا كه من باشم, انبوهى از درختان افرا, بلوط, كاج, خيزران, نارون و گردو و درختان عجيبى كه شما هرگز نامشان را نشنيده ايد, دور هم جمع شده اند). آيا هر جا جنگل باشد, اين درختان هم هستند يا هر جا اين درختان باشند, جنگل هم هست! و اصلاً خب, حالا منظور؟! در ضمن, آفت فراموش شدن ويرگول را بعد از (باشم) مى توانيد ببيند!
ص ٤٣, سطر ٦: (ميليون ها سال است كه سحرگاه روشنى خورشيد از لابه لاى شاخه هاى انبوه هم تيغ مى زند و تلاش مى كند دستى به زمين برساند). تأمل كنيد در (تيغ مى زند) كه به جاى (تيغ مى كشد) به كار رفته است. نيز خوب بود به جاى (تلاش مى كند) از (مى كوشد) استفاده مى شد. باز هم بعد از (سحرگاه) به ويرگول نياز داريم كه در متن كتاب, غايب است! و چنين است در همان صفحه بعد از (آسمان) (سطر ٧) و (مه آلودم) (سطر ٩).
در صفحه ٤٥, سطر ١ مى خوانيم: (بدين ترتيب, برانداختن درخت را مساوى با گرفتن جان فرشته مى دانستند و از آن پرهيز مى كردند). شايد ذهن نويسنده محترم, سرشار از موضوع سياسى (براندازى) بوده كه به جاى بريدن يا قطع كردن يا انداختن درخت, از (برانداختن درخت) سود جسته است.
در ص ٤٥, تمرين ٢, مى خوانيم: (در جمله هاى زير به جاى عبارات و كلماتى كه زير آن ها خط كشيده شده است, كلمات ديگر بگذاريد:); مى دانيم كه در زبان فارسى, تا جايى كه امكان دارد, بايد از به كار بردن جمع مؤنث سالم بپرهيزيم; درحالى كه در جمله اى كه نقل كردم, سه بار از جمع مؤنث سالم استفاده شده است; در صورتى كه مى توانيم به راحتى به جاى (عبارات), عبارت ها و به جاى كلمات, كلمه ها بنويسيم.
(جزيره مرجان), نام درسى است كه صفحه ٤٦ كتاب را دربر گرفته است. متن ياد شده, نوشته بلنتين و ترجمه عباسى يمينى شريف است. تا اين جا حرفى نيست, جز اينكه يمينى, بيشتر شاعر كودكان است و هم به آن مشهور گشته, و معلوم نيست ترجمه او تا آن حد درست و زيبا و داراى ارزش هاى والاى ادبى باشد كه بتواند در كتاب درسى جاى بگيرد. در ضمن, سطر سوم از همان صفحه, نيازمند يك ويرگول و نيز نقطه پايانى است كه هر دو مورد باز فراموش شده است!
در همان صفحه در سطر هفتم, به جاى (جلوِ), (جلوى) نوشته شده است.
در ص ٤٧ مى خوانيم كه: (نوشته اى كه خيال انگيز باشد, داراى زيبايى هنرى است و در خواننده بيشتر اثر مى گذارد). اول اين كه اين حكم كلى از كجا آمده است؟ آيا واقعاً هر نوشته اى كه خيال انگيز باشد, زيبايى هنرى هم دارد؟ دوم اين كه باز ويرگول بعد از (باشد) فراموش شده است. سوم اينكه با اندكى ويرايش مى شد در واژه ها صرفه جويى كرد! يعنى بنويسيم: (نوشته اى كه خيال انگيز باشد, زيبايى هنر دارد و تأثير بيشترى مى گذارد).
از ص ٤٧ و ٤٨ بندى را با هم مرور مى كنيم: (اگر يك كتاب سخن بگويد خواهد گفت, از اين كه رويش گرد و خاك بنشيند ومدت ها در قفسه به انتظار خواننده اى بنشيند, و زير نوشته هايش خط بكشند و ميان برگ هايش مداد بگذارند, خيلى غصه دار مى شود. هيچ دوست ندارد كه سرسرى بخوانندش. دلش مى خواهد نكات مهمش را يادداش كنند, آن را با احتياط ورق بزنند و تميز نگاه دارند. آرزو مى كند همه كتاب ها مطالب خواندنى و مفيد داشته باشند. راستى به نظر شما اگر جوجه زرد كوچكى كه در نگارش ١ درباره آن مطلبى خوانديم زبان باز كند چه خواهد گفت؟)
اكنون نكته هاى انتقادى بر اين بند رامى آوريم:
١. در جاى جاى اين بند, با ز ويرگول فراموش شده است; از جمله: پس از (بگويد), (مداد بگذارند), (خوانديم), (زبان باز كند).
٢. تكرار فعل (بنشيند) به فاصله هفت كلمه.
٣. در عبارت (زير نوشته هايش خط بكشند و ميان برگ هايش مداد بگذارند), تكرار ضمير (ش) به زيبايى جمله آسيب رسانده است.
٤. در عبارت (و تميز نگاه دارند) حتماً ضمير ش بايد مى آمد, يعنى نوشته مى شد: (و تميزش نگاه دارند).
٥. مگر در اى كه كتاب سخن مى گويد, ترديدى هست؟ البته كه كتاب, سخن مى گويد, منتها به زبانى كه صدا ندارد, يا به قول معروف به زبان بى زبانى!
٦. اگر آن جوجه زرد كوچك زبان باز كند, از دست همه اشكار در كتاب فارسى دوم راهنمايى فرياد مى كشد و شكايت مى كند!
نمى دانم چرا مؤلفان نخواسته اند از ويراستار درتصحيح نوشته هاى مشعشع خود, يارى بگيرند. شايد ترسيده اند اندكى از اين همه فضل كه در كتاب ياد شده, پراكنده گرديده است, چيزى هم به پاى ويراستار آن به ثبت برسد! بارى, حال, بند مورد نظر را با ويرايش من بخوانيد:
اگر روزى كتابى همچون ما سخن بگويد, خواهد گفت: از اين كه گرد و غبار,او را فرا گيرد و مدت ٌا در قفسه انتظار خواننده اى را بكشد, خيلى اندوهگين مى شود. او هيچ دوست ندارد سرسرى خوانده شود; بلكه مى خواهد كه با احتياط آن را ورق بزنند و در تميزى اش بكوشند.
اين را هم بيفزايم كه خط كشيدن زير جمله هاى مهم در كتاب, بد نيست, به شرط اين كه امانت نباشد. در ضمن عبارت (ميان برگ هايش مداد بگذارند) هم از آن حرف هاست!
در ص ٤٨, سطر آخر چنين مى خوانيم: (بابا يواش تر! چرا توى سرم مى زنيد؟ به خاطر پنج ريالى كه خورده ام, مى خواهيد ده تا پس بگيريد؟) حال ببينيد استاد ابوالحسن نجفى درباره (به خاطر) چه نوشته اند: (حرف اضافه مركّب سبه خاطرز از ساخته هاى صد سال اخير است و در متون گذشتگان, اعم از قديم و متأخر, به كار نرفته است. فقط در متون چند قرن اخير, اصطلاح سبراى خاطرِز گاه گاه به چشم مى خورد و به نظر مى آيد كه منشأ سبه خاطرِز نيز همين باشد […] در گذشته دورتر, اصطلاحات متعدد ديگرى در همين معنى به كار برده اند, مانند بر هواى, براى, از براى, براى دلِ, ازبهر, از بهر دلِ […] اما س به خاطرِز امروزه به چند معناى ديگر نيز به كار مى رود كه از آن ها دو معنى متداول تر است: يكى (براى, به منظور, به قصد, به عزم)[…] و ديگرى ( به سبب, به علت)[…] اين دو معنى در متون معتبر فارسى اصلاً سابقه نداشته است. مى توان گفت كه استعمال سبه خاطرِز در اين معانى مختلف ناشى از تنبلى ذهنى كسانى است كه رنج جست و جو را بر خود هموار نمى كنند و نمى كوشند تا لفظ مناسب تر را بيابند و به كار ببرند. در زبان فارسى چندين حرف اضافه مركّب هست كه به آسانى جانشين سبه خاطرِز مى شوند و ما را از استعمال آن بى نياز مى كنند. […] به جاى سبه خاطرز مى توان يكى از حروف اضافه زير را به كار برد: بر اثرِ, به سببِ, به علتِ, درنتيجه , به دنبالِ و جز اين ها. البته سبه خاطرِز امروزه در گفتار و نوشتار فارسى كاملاً رايج شده و جا افتاده است و غرض اين است كه بخواهيم آن را از زبان برون برانيم. اما كاربرد آن در نوشته هاى جدى و دقيق روا نيست و به خصوص مى بايد از استعمال آن به معناى سبه سببِز و نيز به معناى سبه منظورز خوددارى كرد). (ر. ك: غلط ننويسيم: فرهنگ دشواريهاى زبان فارسى, ابوالحسن نجفى, تهران, مركز نشر دانشگاهى, چاپ ششم, ١٣٧٦, ص ٨٠ ـ ٨١).
عبارت كتاب, نه صورت محاوره اى كامل دارد و نه شكل ادبى به خود گرفته است. در ضمن, مقصود از (ده تا پس بگيريد) روشن نيست; ده تا چى پس بگيريد. حال, همان جمله را با ويرايش بنده بخوانيد: (براى يك پنج ريالى كه برداشته ام, ده برابر مى خواهيد پس بگيريد)؟!
در ص ٥٠ مى خوانيد: (در اين ارتفاع مى توان در هاله اى از مه, پهنه سبز مازندران و رنگ آبى درياى مازندران را ديد). نويسنده محترم, مطلب را بايد به گونه اى مى آورد كه واژه (مازندران) تكرار نمى شد.
در ص ٥٠, بند٤ مى خوانيم: (نه تنها در دماوند, بلكه بر دامنه هر يك از كوه هاى اين سرزمين كه گام بگذاريم, نيرويى نامرئى كه پيوستگى غريبى با احساس غرور و پيروزى دارد, به خود مى خواندمان و با هر گام كه از فرودى به فراز مى نهيم, سرافرازى كوه بيشتر در ما متبلور مى شود. انگار كه با كوه يكى مى شويم. پاى بريده از زمين, اوج گرفته).
ما بايد مراقب نوجوانان باشيم كه ايده آليست تربيت نشوند, زيرا آموزش واقع گرا بودن در آن سنين مى تواند به آن ها درفهم جهان كمك كند. بنابراين, (نيروى نامرئى […] (لازم نيست! (نامرئى) را هم بهتر است (نامريى) بنويسيم. واژه (متبلور) هم كاربرد نامناسبى در جمله ياد شده يافته است. نيز نقطه پس از (مى شود) بايد به نقطه ويرگول تبديل مى شد.
در ص ٥١, سطر اول, بهتر بود به جاى (غالباً ) از (بيشتر) يا (اغلب) استفاده مى شد, و نيز از به كار بردن (سجايا) كه جمع مكسر است, خوددارى مى گرديد.
نيز در همان صفحه, سطر ٧, خوب بود به جاى (رفيع) از (بلند) استفاده مى شد.
در صفحه ٥٤, سطر ٩ مى خوانيم: (كوه مظهر استقامت و آسمان مظهر ايثار و بخشندگى و رود مظهر جنبش و تكاپو است). ٣ مورد, ويرگول فراموش شده داريم و يك الف زايد بعد از (تكاپو).
در ص ٥٥, پرسش ٧ مى خوانيم: (چرا جنگل سرزمين شگفتى هاست؟) نمى دانم چه طور توضيح دهم اين جمله از نظر معنايى چقدر نارسا و بد است! در ضمن يك ويرگول بعد از (جنگل) لازم است!
نيز در همان صفحه, پرسش ٨, به جاى (راجع) بهتر بود از (درباره) استفاده مى شد.
در همان صفحه, تمرين ١٠ آمده است: يكى از شعرهاى فصل ٢ را به انتخاب خود حفظ كنيد). درباره حفظ شعر ملاحظه هايى وجود دارد: ١. در كنار تكليف حفظ شعر, بايد شيوه هاى حفظ شعر هم در كتاب نوشته مى شد تا دانش آموزان راحت تر بتوانند آن را حفظ كنند, چون بدون آموزش به افراد چگونه مى توان از آن ها تكليف خواست؟ ٢. هر شعرى, مناسب حفظ نيست! بلكه شعرهايى بايد حفظ شوند, كه از نظر محتوا و ويژگى هاى ادبى, شرايط خاصى داشته باشند كه البته طرح اين شرايط در اين مجال اندك ميسر نيست! ٣. تكليف بايد به صورت واحد داده شود, چون در غير اين صورت, دانش آموزان اغلب به سراغ شعر هاى كوتاه تر و نه لزوماً مناسب تر براى حفظ خواهند رفت. ٤. آيا در فصل ٢, اصلاً شعرى با عنايت به ويژگى هاى خاص متناسب براى حفظ وجود دارد؟ در صفحه ٥٦ حكايتى نوشته شده است كه دو ايراد بر آن به نظر مى ر سد: اول اين كه در زير آن آمده است: (كليات عبيدزاكانى); و مشخص نشده مثلاً آيا از رساله دلگشاست يا جاى ديگر; دوم اين كه مأخذ حكايت در پرانتز قرار داده شده است كه معمول نيست; ضمن اين كه در صفحه ١٦٠ كتاب, كه باز حكايتى نقل شده, مأخذ بدون هيچ علامتى اعم از پرانتز يا چيز ديگر ذكر شده است! يعنى عدم هماهنگى در قسمت هاى گوناگون كتاب ديده مى شود!
در صفحه ٥٧ تصويرى چاپ شده و در بالاى آن نوشته شده است: (فصل سوم: جلوه هاى زندگى). به راستى اين تصوير مبهم چه مى خواهد بگويد, من كه چيزى نفهميدم و نيز ارتباطش با (جلوه هاى زندگى) چيست, باز هم از فهم قاصر بنده بيرون است!
در صفحه ٥٩, سطر دوم چنين مى خوانيم: (نخستين كسانى كه به ساختن كاغذ پرداختند, چينيان بودند). با اندكى ويرايش, جمله نقل شده بهتر مى شود: (نخستين كسانى كه كاغذ ساختند, چينيان بودند). در ضمن در جمله نقل شده از كتاب, ويرگول بعد از (پرداختند), فراموش شده است!
در صفحه ٦٠, سطر سوم مى خوانيم كه: (بعدها, در ماشينِ چاپ, از نيروى بخار استفاده و دستگاهى اختراع كردند كه خود عمل حروف چينى راانجام مى داد). ضمير مشترك خود, در جمله ياد شده زايد به نظر مى رسد. در ضمن, پس از (خود), ويرگول لازم است كه باز طبق معمول كتاب, فراموش شده!
در ص ٦٠, سطر آخر: (همين ماشين سپس نسخه هاى روزنامه را مى بُرَد, تا مى زند و مى شمارد); مراد نويسنده, (مى بُرَّد) بوده است.
در صفحه ٦٠, پرسش ٤ مى خوانيم: (چرا در قديم نوشتن كتاب كار دشوارى بوده؟) مسلّم مقصود نويسنده, نوشتن كتاب به معناى تأليف كردنِ آن نيست, بلكه مرادش كتابت يا تكثير متن است, اما ملاحظه مى شود كه همين منظور ساده را هم نتوانسته به دانش آموز بدبخت اين ديار تفهيم كند. در ضمن, پس از (قديم) و (كتاب), به ويرگول نياز داريم كه باز نويسندگان فراموش فرموده اند!
در ص ٦١, سطر دوم, نويسنده در كاربرد زمان فعل اشتباه كرده و به جاى ماضى ساده (منتشر كرد) از (منتشر كرده است) سود جسته. بخوانيد: (نخستين روزنامه ايران را ميرزاصالح شيرازى در دو ورق بزرگ, كه يك روى آن سفيد بود, با چاپ سنگى منتشر كرده است). در همان صفحه, به جاى (تحت نظر) بهتر بود از زير نظر و به جاى (مقالات) از مقاله ها و به جاى (نرخ) از قيمت و به جاى (اجناسى) از كالاها و به جاى (تصاوير) از تصورها استفاده مى شد.
در ص ٦٤, در هر سه سطر پايانى, نقطه بايد بعد از پرانتز گذاشته مى شد.
در ص ٦٥, تمرين ١ مى خوانيم: (اقسام فعل هاى ماضى را با ذكر مثال نام ببريد). اول, اين كه نويسنده محترم بايد فكرى براى واژه (اقسام) مى كرد, دوم اين كه واژه (ذكر) حشو است.
در ص ٦٦, درسياست به نام (پهلوان, نه قهرمان) كه لحن داستان گونه دارد, به همين دليل, در آن جا كه نوشته شده است: ([…] و مرد بلند قدى در چهارچوب در ايستاد), بهتر بود به جاى (چهارچوب) از (چارچوب) استفاده مى شد.
در همان صفحه, بند دوم مى خوانيم: (شال پهنى را كه به كمر بسته بود محكم كرد), روشن است كه بعد از (بود), نياز به ويرگول داريم.
در بند سوم همان صفحه مى خوانيم: (چند كبوتر, كه لب حوضى نشسته بودند, با نزديك شدن پهلوان به هوا پريدند). سؤال اين جاست كه چرا بايد كبوتران با نزديك شدن پهلوان به هوا بپرند); با توجه به اين كه جمله بالا, مى تواند ترس كبوتران رااز پهلوان نشان دهد؟! پهلوان كه قرار است قصه مهربانى او را در صفحه آينده كتاب مورد بحث بخوانيم!
در ادمه قصه, در حالى كه پهلوان را در مسجد يا مثلاً امام زاده اى توصيف مى كند, در حال نماز, و پيرزن هم كه مادر پهلوان هندى است, در همان مسجد مشغول دعاست, نگاه پهلوان به نگاه پيرزن گره مى خورد. از ديرباز تا كنون در مساجد, پرده اى بين بخش زنان و مردانه حايل بوده است, چگونه مى تواند نگاه پهلوان به نگاه پيرزن گره بخورد؟
در صفحه ٦٧, مى خوانيم: (از صداى ناله و زارى پيرزن, دل پهلوان به درد آمد, زيرا به آسانى فهميده بود كه او مادر پهلوان هندى است). به نظر بنده تعبير (دل پهلوان به درد آمد) و نيز (به آسانى فهميده بود…) در اين جا, تعبيرهايى بى ربط و نامناسب اند. در ضمن, بين (او) و (مادر) نياز به ويرگول داريم.
در ص ٦٨, بند چهارم, خوب بود دست كم در واژه نامه, (شلوار چرميِ گُل ميخ دار) توضيح داده مى شد, كه به ويژه گُل ميخ دار يعنى چه؟
در صفحه ٦٨, جمله هاى (هر كدام در حال گردش, ميل هاى خود را انتخاب مى كردند) و (حركت همزمان ميل ها, منظره جالبى به وجود آورده بود), جمله هاى مناسبى نيستند, البته اگر تأمل كنيد, دليل ناجور بودن آن ها فهميده مى شود.
در ص ٦٩, بند چهارم مى خوانيم: (در اين فاصله , پهلوانان ديگر لنگ ها را به كمر بسته و آماده شده بودند). چون در متن كتاب, دو واژه (ديگر) و (لنگ ها) بدون فاصله آمده, ممكن است معنا به اشتباه به ذهن دانش آموز برسد. يا بايد بعد از (ديگر) ويرگول مى گذاشتند, يا بين (ديگر) و (لنگ ها) فاصله مناسب ايجاد مى كردند.
در ص ٦٩, سطر پانزدهم مى خوانيم: (چرخِش كه تمام شد, […]) .صحبت سر كسره است, كه در اين جا غلط به كار رفته و معنا را عوض كرده است. صحيح آن اين است : (چرخَش كه تمام شد,[…]). اما در دو سطر پايانى ص ٦٩ چنين آمده است: (او چرخش خود را به آهستگى شروع كرد, اما لحظه به لحظه بر سرعتش اضافه مى شد, به طورى كه ديگر دست ها و پاهايش به آسانى ديده نمى شد). چند نكته در جمله ياد شده ديده مى شود: !. به جاى (اضافه مى شد), مى افزود مناسب تر است, زيرا هم فارسى است و هم از تكرار فعل شدن جلوگيرى مى كند. پس از (ديگر) نيز به كار بردن ويرگول, بهتر بود.
در ص ٧١, قسمت (پرسش هاى شفاهى) مى خوانيم: (در درس ٩ علت نگرانى پيرزن چه بود؟) و نيز در پرسش ٥: (با توجه به درس (پهلوان, نه قهرمان) يك پرسش مطرح كنيد). باور كنيد اين جمله هاى سست و مشكل دار و مبهم, در شأن كتاب درسى رسمى در كشورى مثل ايران نيست.
در تمرين ١ در ص ٧١ از دانش آموز خواسته شده است براى كلمه هاى گريه, حاجت و پيچيدن, هم خانواده بسازند. اگر همين نوع تمرين را در كتاب مورد نقد رديابى كنيم, مى بينيم كه در صفحه هاى ٢, ١٠, ٢٠, ٢٥, ٣٧, ٤٥, ٥٢, ٦٠, ٨٠, ٩٠, ٩٩, ١٠٧, ١١٧, ١٢٣, ١٣٠, ١٣٩, ١٤٨, ١٥٧, ١٦٤, ١٧٢, ١٧٩ نيز ديده مى شود. در اين جا چند پرسش فارسى بحثى به نام (هم خانواده) نداريم, چرا در كتاب هاى فارسى مدرسه اى, اين همه به آن اهميت داده شده است؟ ٢. آيا لازم است علاوه بر دوره ابتدايى, در دوره ٌ راهنمايى هم اين نكته را آموزش دهيم, آن هم به صورت مكرر؟ ٣. آيا در جايى از كتاب هاى فارسى مدرسه اى, اصلاً اين كه منظور از هم خانواده چيست, به صورت روشن توضيح داده شده است؟ در كتاب هاى فارسى مدرسه اى تا جايى كه من ديده ام, به اين گونه تعريف و توضيح روشن از هم خانواده برنمى خوريم. ٤. آيا اين بحث, فقط به واژه هاى عربى دخيل در فارسى مربوط مى شود و يا واژه هاى فارسى را هم در بى مى گيرد؟ آيا مثلاً آموزگار را هم خانواده آموز مى گيريم يا نه؟ يا شتر, گاو, پلنگ را هم خانواده شتر مى توان گرفت؟ ٥. آيا با توجه به اينكه در دوره راهنمايى, دانش آموزان درس عربى دارند, باز بحث هم خانواده آن هم به اين صورت گسترده در تمرين هاى كتاب هاى فارسى مدرسه اى لازم است؟
نكته ديگر, اين كه در موارد زيادى ديده ام خودِ دبيران ادبيات, تعريف روشن از بحث هم خانواده ندارند و دانش آموزان, به جاى فهم بحث كه شايد در املاى كلمات عربى دخيل در فارسى به آن ها كمك كند, طوطى وار پاسخ تمرين هاى مربوط را به ذهن مى سپارند!
در ص ٧١ در تمرين ٤ اين جمله را مى خوانيم: ([…] آفتاب تازه سر زده بود). با توجه به عدم نشانه گذارى, جمله دو جور خوانده مى شود: آفتابِ تازه سر زده بود; يا: آفتاب, تازه سر زده بود. مرادِ نويسنده محترم,روشن نيست.
در ص ٧٢, در قسمت توضيحات, اين واژه (كلاه خود) به همين شكل ديده مى شود. در اين جا چند نكته را يادآورى مى كنم: هدف از جدانويسى, اين است كه كلمه ها آسان تر خوانده و راحت تر فهميده شوند. اما شكل به كار رفته واژه مورد نظر, نه تنها كمكى به دانش آموز ان نمى كند, بلكه او آن را به جاى كلاهخود, كلاهِ خود مى خواند. نكته ديگر, اين است كه تا كى بايد براى درست خواندن واژه, از نشانه هاى زبان عربى سود جست, آن هم در واژه اى كه صد در صد فارسى ست!
نكته آخر, اين كه آن هايى هم كه اين جور واژگان را جدا مى نويسند, دست كم بين دو جزء آن فاصله نمى گذارند, اما در كتاب فارسى درسى, با فاصله هم نوشته شده است!
در ص ٧٣ كه آموزش شرح حال نويسيِ خود نوشت مى دهد, سخن از اديسون به ميان مى آيد و سپس از احمد آرام. من نمى دانم چرا اول از يكى از دانشمندان غربى سخن مى گويد و سپس از يكى از دانشمندان ايرانى! ديگر اين كه اديسون با احمد آرام تناسب چندانى ندارد; خوب بود دست كم از دكتر حسابى و يا احمد بيرشك سخن گفته مى شد!
در ص ٧٣, به نظر مى رسد قيد (علاقه به كار) به ويژه در نوشتار چندان فصيح نيست و شايد از نظر دستور زبان فارسى هم بى ايراد نباشد, هر چند ازنظر زبان شناسى و زبان گفتار ممكن است (علاقه به كار) نسبت به (علاقه به كار) ارزش تأكيدى بيشترى داشته باشد.
نكته ديگر اين كه آن چه به عنوان شرح حال شادروان احمد آرام در صص ٧٤ و ٧٥ آمده است, نكته هايى دربردارد كه مناسب سن بچه هاى دوره راهنمايى نيست; بلكه مناسب جوانان ديپلمه و حتى پس از آن است!
در ص ٧٩ مى خوانيم: (از آن پس پوريا پهلوانى شد كه ياد و نامش الهام بخش جوان مردى و گذشت گرديد و ورزش كاران پيوسته از او ياد مى كنند).
از خواننده آگاه و دقيق مى خواهم جمله آمده را چند بار بخواند و تأمل كند; ايرادهاى آن مشخص خواهد شد.
نكته ديگرى كه در دو درس (پهلوان, نه قهرمان) (ص ٦٦ ـ ٧٠ و ٧٦ ـ ٧٩) ديده مى شود, اين است كه سرانجام روشن نمى شود چگونه راز شكستِ پهلوان از پرده برون مى افتد و مردم مى فهمند پوريا به عمد چنين كرده بوده است؟!
نكته عجيب ديگر, اين است كه در هر دو درس (پهلوان, نه قهرمان) فقط از واژه (پوريا) استفاده شده است و تركيب (پورياى ولى) را در آن نمى بينيم. اما در بخش اَعلام كتاب, درباره پهلوان يادشده چنين مى خوانيم: (پورياى ولى: پهلوان محمود خوارزمى, پهلوانى شجاع كه در قرن هشتم هجرى مى زيست و از مردانگى هايِ او داستان هاى بسيار نقل مى كنند). آيا بهتر نبود به شاعرى او هم اشاره اى مى شد؟!
در ص ٧٩ شعر معروف (گر بر سر نفس خود, اميرى مردي…) را طورى آورده كه انگار از او نيست; در صورتى كه به نوشته تذكره رياض الشعراء, اثر عقيلى واله داغستانى (به تصحيح محسن ناجى نصر آبادى, تهران, اساطير, چاپ اول, ١٣٨٤,ج٣, ص ١٧٨٧) آن شعر, سروده پورياى ولى است!
براى تكميل بحث مى نويسم كه: (پورياى ولى/ vali/ Purya ye!: ( ـ ٧٧٢ قمرى). لقب پهلوان محمود خوارزمى, از مردم گنجه, كه در خوارزم شهرت يافت. او درعين پهلوانى به تصوّف گرايش داشت, در شعر, قتالى تخلّص مى كرد و يك مثنوى عرفانى به نام كنزالحقايق سروده است). ر.ك: فرهنگ فارسى اعلام, غلامحسين صدرى افشار و … , تهران, فرهنگ معاصر, چاپ اول, ١٣٨٣.
نمى دانم چرا نويسندگان كتاب, براى آشنايى دانش آموزان از متن ضعيف خانم ترانه اميرابراهيمى استفاده كرده اند; آخر ما كه از متن زيباى نادر ابراهيمى در اين موضوع باخبريم! (ر.ك:پهلوان پهلوانان, نادر ابراهيمى, تهران, شركت همگام با كودكان و نوجوانان, چاپ اول, ١٣٧١).
در ضمن, در نقلى كه از بخش اعلام كتاب شد, دقت بفرماييد كه در زير ياى بدل از كسره اضافه, يك كسره ديگر نيز گذاشته اند! (يعنى شده: مرادانگى هايِ او)! كار كه از محكم كارى عيب نمى كند, مى كند؟! بالاخره بايد تسلطِ نويسندگان كتاب فارسى دوم راهنمايى بر زبان و ادب فارسى از يك جايى معلوم شود ديگر!
در صفحه ٨٠, (تمرين و پرسش) ,كلمه هايى داده شده كه دانش آموز بايد در جاهاى خالى بگذارد. يكى از اين جمله ها چنين است: (سپس با بزرگ ترين پهلوان بعد از خودش كشتى گرفت , او را هم… شكست داد). كلمه مورد نظر (به آسانى) است كه كه بايد در جاى نقطه چين گذاشته شود.اما نكته اين جاست, كه اگر پورياى ولى با بزرگ ترين پهلوان بعد از خودش كشتى گرفته باشد, نمى توانسته به آسانى او را شكست دهد, و اگر هم چنين بوده باشد, كارپهلوان, بى ارزش مى شود!
در همان صفحه, پرسش شماره ٧ مى خوانيم: (آيا ممكن است گاهى شكست, معناى پيروزى داشته باشد؟ درباره آن سه سطر توضيح دهيد). من نمى دانم مقصود نويسنده از اين پرسش چيست؟ آيا مى خواهد بين داستان افسانه اى پورياى ولى با حادثه عاشورا پيوندى برقرار كند؟ آيا مى خواهد به اين بهانه, درس هاى اخلاقى را با مباحث سياسى روز بياميزد؟ آيا توضيح چنين نكته اى در سه سطر ممكن است؟ و اصلاً چرا در سه سطر باشد و مثلاً در چهار سطر نباشد؟!
در صفحه ٨٣ جمله اى آمده است كه هر كس اندك آشنايى با زبان نثر امروز داشته باشد, نياز آن را به ويرايش احساس مى كند. بخوانيد: (گاه شاعران و نويسندگان, براى اين كه تأثير سخن خود را بيشتر كنند, واقعياتى را كه درباره آن سخن مى گويند, بسيار بزرگ تر از آن چه هست, بيان مى كنند). در ضمن, سبب ويرگول پيش از (براى) معلوم نشد.
در ص ٨٤, تمرين چهار, به چهار واژه (راجع) مى توانيم از (درباره) استفاه كنيم كه دست كم فارسى است.
اما باز در همان صفحه, در حالى كه تمرين ها مربوط به درس (نخستين جنگ رستم) است, ناگهان با تمرينى رو به رو مى شويم كه سازى به كلى متفاوت مى زند و بى ربط است: (با راهنمايى دبير خمود, مراحل چاپ يك كتاب را بنويسيد و درباره هر كدام يك سطر توضيح دهيد). در ضمن, دليل استفاده از گيومه براى ششمين واژه در جمله نقل شده معلوم نيست!
در ص ٨٥, حكايتى چاپ شده و از منبع آن چنين ياد شده است: (از يادداشت هاى علامه قزوينى). دراين جا دو نكته به نظر مى رسد: ١. اين چه جور, مأخذ دادن است؟ با اين شكل اعلام مأخذ , معلوم نمى شود كه آيا اين يادداشت ها, نسخه خطى بوده كه مؤلفان كتاب به آن دست يافته بوده اند يا نام كتابى چاپى است؟ به ويژه كه كتاب فارسى دوم راهنمايى كتاب نامه هم ندارد! در صورتى كه اين طور بايد مى نوشت: يادداشت هاى قزوينى, به كوشش ايرج افشار; تازه, جلد را هم مشخص نكرده, در صورتى كه كتاب مذكور در ده جلد (٥ مجلد) به چاپ رسيده است, از سوى انتشار علمى در تهران.
نكته دوم در مورد كاربرد واژه (علامه) درامروز است. مفهوم (علامه) در جهان امروز, روشن نيست. ضمن اين كه بر روى جلد كتاب مأخذ اعلام شده, تنها عبارت (يادداشت هاى قز وينى) به چشم مى خورد, و نه يادداشت هاى علامه قزوينى! امروز ديگر هنگام مأخذ دادن, تعارف هايى مثل علامه, دكتر, آية الله و… از قلم مى افتد و واقعيت به حقيقت, نزديك تر مى شود. بنابراين, اگر چه ما در قسمت هاى رسمى و سخنرانى ها, عبارت هايى همچون علامه طباطبايى, علامه جعفرى, علامه شعرانى, علامه قزوينى, علامه دهخدا و… را به كار مى بريم, اما اين القاب در هنگام مأخذ دادن به كار نمى آيد, حتى اگر بر روى جلد مثلاً علامه على اكبر دهخدا نوشته شده باشند, ما تنها به عبارت (على اكبر دهخدا) اكتفا مى كنيم.
درس١١ كه شامل صفحه هاى ٨٧, ٨٨, ٨٩, ٩٠ كتاب مى شود, (سرزمين طلاى سياه) نام دارد. به راستى نمى دانم نويسنده متن مورد بحث كه نامش هم در پايان آن ذكرنشده, چرا چنين نامى را براى متن انتخاب كرده است; در حالى كه تنها چند سطر از اين چهار صفحه درباره نفت است و محتواى بقيه آن موضوع هايى مربوط به خوزستان , همچون توصيف رودها و دشت ها و محصولات كشاورزى مانند نيشكر و آثار باستانى و آبزيان و صنايع دستى و آب و هوا و سوابق فرهنگى و جنگ ايران وعراق را در بر مى گيرد.
در درس ياد شده, جمله هاى زيادى وجود دارد كه با اندكى دقت, فهميده مى شود كه نياز به ويرايش دارد. بايد توجه داشت كه وجود اين همه جمله هاى ويرايش نشده در كتاب درسى, به طور غير مستقيم آموزش غلط انشانويسى و نگارشى مى دهد! بخوانيد:
(هورنشينان با زندگى بسيار ساده و ابتدايى در كناره هاى اين مرداب ها, روزگار به سر مى برند. آب هاى هور در دوره جنگ هشت ساله ايران و عراق [,] صحنه دلاورى هاى بى نظير سلحشوران بى باك و شيردلان مؤمن بوده است).(ص ٨٧)
(كشور ما از طريق سواحل آب هاى گرم خوزستان با دورافتاده ترين بنادر بازرگانى جهان ارتباط دارد. منابع پردرآمد صيد دريايى, پالايشگاه نفت, و مجتمع عظيم پتروشيمى نيز خوزستان را در ميان استان هاى كشور ما شاخص كرده است).(ص ٨٧)
(گروهى از دانشمندان به نام خوزستان, از بنيان گذاران فرهنگ اسلامى هستند).(ص٨٨)
(خوزستان[,] مهد تمدّنى شش هزار ساله است و آثار آن تمدن در نقاط مختلف اين استان بر جاى مانده است. يكى از اين آثار [,] تپّه هاى باستانى شوشى است كه آثار باستانى زيادى از آن ها به دست آمده است).(ص٨٨)
(در شوش و در كنار رودخانه شاوور, بنايى زيبا و ديدنى قرار دارد).(ص٨٨)
(جلوخان مقبره رو به جبال بختيارى است كه با قلل پربرف خود [,] سر به آسمان مى سايد).
(از ديگر زيارتگاه هاى خوزستان[,] اجاق مرتضى على و بقعه سيدمحمد سبز قبا در دزفول و بقعه صاحب الزمان در شوشتر را مى توان نام برد). (ص ٨٨ و ٨٩)
نكته قابل توجه در درس ١١, بسامد فراوان جمع مكسر است! به اين فهرست, توجه كنيد: منابع (٤ بار) , سواحل, بنادر, افكار, آثار (٤ بار), نقاط, جبال, قلل, بقاع.
هم چنين تعداد ويرگول هاى لازمى كه در متن به كار نرفته است, به ١٩ عدد مى رسد. در يك مورد هم ويرگول, صد در صد غلط به كار رفته: ص ٩٠, سطر ٥.
در درس (سلام به خوزستان) (ص ٩١) كه شعرى ست از شادروان حسين مسرور, اين مصراع ديده مى شود:(به آبادانِ آباد و به هرمزجانِ ويرانش). درباره اين كه (هرمزجان) كجاست, نه در توضيحات پايان درس, چيزى ديده مى شود و نه در واژه نامه و نه در اَعلام! نمى دانم مؤلفان محترم, در حالى كه در اَعلام واژه هاى (بصره), (بعلبك), (اندونزى) و (برزيل) را توضيح داده اند, چرا (هرمزجان) را نياز به توضيح ندانسته اند!
به هر حال آيا مقصود از (هرمزجان) استان هرمزگان با مركزيّت بندرعباس است, كه چون در زبان عربى گاف نداريم, گاف به جيم تبديل شده؟ اگر چنين باشد, ديگر ربطى به خوزستان ندارد; و تازه, مگر آن جا ويرانه است؟! به علاوه, با توجه به اين كه شاعر در ١٣٤٧ درگذشته است, نمى توان گفت كه سراينده به ويرانه هاى جنگ ايران و عراق اشاره مى كند.
آيا مراد, همان جزيره هرمز در تنگه هرمز است و (جان) از باب تحبيب آمده است؟! آن جزيره نيز هر چه هست, ويرانه نيست.
اما در فرهنگ نامه تطبيقى نام هاى قديم و جديد مكان هاى جغرافيايى ايران و نواحى مجاور, تأليف على رضا چكنگى (مشهد, بنياد پژوهش هاى اسلامى, چاپ اول, ١٣٧٨, ص ١٥٤), نام قديم آن شهر, (هرمزگان) و نام جديدش (رامهرمز) ذكر شده است. البته در اين جا هم قصه تبديل گاف به جيم در زبان عربى و حذف دال از روى تخفيف صدق مى كند. در لغت نامه دهخدا مى خوانيم كه: (رامهرمز, نام شهرى است از بناهاى هرمزپادشاه در اهواز در حوالى شوشيتر […] در قديم, بسيار آباد بوده, و لى اكنون به اهميّت سابق خود, نمى باشد و عنوان قصبه دارد) و باز به نوشته ٌ همان مأخذ, (رامهرمز[…] نام طاق نصرتى [است] در خرابه هايى از عهد ساسانيان كه در سينه كوه در خوزستان باقى است).
در بحث (دستور زبان ٤) (ص ٩٢ به بعد) سه مورد, ويرگول فراموشى داريم; هر سه نمونه را مى آورم: (حال[,] جمله هاى زير را مى خوانيم) ; (اگر كوششى كنى[,] موفق مى شوى); (اميدوارم اين دوستى[,] پايدار بماند).
اين جمله نيز در ص ٩٣ نياز به ويرايش دارد; كه اين كار را به خواننده آگاه و با ذوق وا مى گذارم; بخوانيد: (آينده فعلى است كه از انجام كار و داشتن يا پذيرفتن حالت در آينده خبر مى دهد).
در ص ٩٤, تصويرى از چند گل كه به نظر, شقايق مى رسد, ديده مى شود. به راستى هيچ ارتباطى بين اين تصوير كه از قضا از هيچ حيثى حتى چاپى, هنرى نيست! و مطالب درسِ مربوط ديده نمى شود و تنها حكمت آن, جلوگيرى از خالى ماندنِ صفحه است!
در درس ١٢ (ص ٩٥), مى بينيم درحالى كه واژه هاى ساده و پيش پا افتاده بسيارى در واژه نامه آخر كتاب آمده, اما از آوردن كلمه هاى (اَمرود), (فلامينگو) و (جنگ هاى صليبى) در آن خوددارى شده است. درس ياد شده, بخش (توضيحات) نيز ندارد, و گرنه ممكن بود در آن جا براى دانش آموزان توضيح داده شود.
چند جمله نيز در درس ١٢ (بهاران آبيدر) ديده مى شود كه نياز به ويرايش دارد: (برخلاف درياچه هاى ديگر, نه تنها هيچ رودخانه اى به آن نمى ريزد, بلكه رود پر آبى نيز از آن سرچشمه مى گيرد). (ص ٩٥)
(ميان هم وطنان كُرد ما درباره آبيدر [,]قصه ها و افسانه هاى زيادى بر سرزبان هاست كه بيانگر جايگاه در (فرهنگ مردم) كردستان است.)(ص ٩٨)
(از درودگرى, قالى و جاجيم و گليم بافى از صنايع دستى عمده در اين استان است). (ص ٩٨)
در ص ٩٧, به جاى دو واژه عربى (اكثر) و (غالباً) به آسانى مى شد واژه فارسى گذاشت.
در همان صفحه, نويسنده درس كه مجهول الهويه هم هست! (چون نامش در پايان نيامده), دو جمله آورده كه دومى را بايد به مصداق (چشم بسته, غيب گفته است) پذيرفت! بخوانيد: (در كردستان به علت آب و هواى مساعد و مراتع سرسبز, دام دارى [,] بسيار پررونق است.شغل عمده مردم در اين استان دام پرورى و كشاورزى است). در ضمن بر آگاهان به راز و ناز زبان فارسى پوشيده نيست كه (علت) در جمله شاهد, نادرست به كار رفته است.
در ص ٩٨, نام دو تن از شاعران كرد (مستوره اردلان و مولوى كرد) آمده , ولى هيچ توضيحى درهيچ جاى كتاب درباره آن ها به چشم نمى خورد. جا داشت حال كه نويسنده خواسته نام آوران كرد را ذكرى كرده باشد, شادروان محمد قاضى و نيز ابراهيم يونسى (هر دو از مترجمان و نويسندگان مشهور معاصر) از قلم نمى افتادند.
ييك نكته ديگر اين كه بايد اشاره مى شد كه بخش هايى از كردستان نيز در خاك عراق, تركيه و سوريه قرار دارد. نيز به مشكلات و محروميت هاى كردستان, هيچ اشاره اى نشده است.
در نگارش ٤ (ص ١٠١) مى خوانيم: (آن چه از طريق اين درس ها آموختيم, اطلاعاتى كلى بود). اول اين كه مگر (اطلاعات ) آموختنى است؟ دوم اين كه چرا به جاى (اطلاعات) از واژه فارسى (آگاهى ها) استفاده نشده است؟! اين (واژه) درست با همين بار معنايى درس ١٠٣ نيز تكرار شده است.(٣بار)
در ص ١٠١, بخشى از مقاله (هگمتانه, شهرى در دل شهر ديگر) را بدون ذكر مأخذ نقل كرده است. معلوم نيست اگر دانش آموز يا معلمى بخواهد همه مقاله را بخواند, به چه كتاب يا مجله و منبعى بايد مراجعه كند!
در ص ١٠٣ اگر كمى دقت كنيم, به جاى (راجع به) مى توان (درباره) و به جاى (نكات) مى توان (نكته ها) رابه كار برد. در ضمن در همان صفحه, هر دو واژه مورد انتقاد, ٢ بار تكرار شده است.
در درس ١٣ (ص ١٠٤) به واژه (بائوباب) كه نام درختى است, برمى خوريم. در حالى كه واژه (با تدبير) در واژه نامه پايانى كتاب, معنا شده است , هيچ توضيحى درباره (بائوباب) در هيچ جا از كتاب فارسى دوم راهنمايى ديده نمى شود!
در صفحه ١٠٨, متنى داريم به نام (هفت خان) كه تلفيقى است از شعر و نثر. نمى دانم چرا دست كم در اين مورد از نوشته هاى زيباى دكتر محمدعلى اسلامى ندوشن استفاده نكرده اند. يك نكته را هم به طور كلى به اين بحث بيفزايم, و آن , اين كه نمى دانم چرا سهم دانش آموزان در كتاب هاى درسى از شاهنامه اين قدر كم است; آن هم اغلب به صورت بى كيفيّتى ادا مى شود. در صورتى كه آشنايى درست نسل جوان با شاهنامه, بسيار ضرورى است و دشوارى هاى مهمى را مى توان برطرف كند.
در ص ١١١, در قسمت (بياموزيم) آمده است: (بعضى ضرب المثل ها بين ملل گوناگون مشترك اند); ولى حتى يك نمونه براى آن ذكر نكرده اند.
در صفحه ١٢ مى شد به جاى (مشخصات), از (ويژگى ها) و به جاى (اطلاعات) از آگاهى ها سود جست.
در ص ١١٣ و ١٣٤ حكايتى آمده است و در پايان,منبع آن چنين ذكر شده: عبيد زاكانى, رساله دلگشا, ولى در ص ٣٢ و ٥٤ كه باز حكايت از همان شاعر و نويسنده طنز پرداز قرن هشتم آمده, اين گونه ذكر منبع شده است: (كليات عبيد زاكانى).
در ص ٨٥ و ١٢٩ به صورتِ از … ذكر منبع شده است. در ص ١٦٠ نيز چنين ذكر منبع شده: دهخدا ـ امثال و حكم. در ص ١٨٢ نيز نويسندگان به قول معروف, به سيم آخر زده اند و مأخذ حكايت را ذكر نكرده اند, نمى دانم چرا دست كم در صورت ظاهر, كوشش نشده شكل يك نواختى به قضيه بدهند!
در ص ١١٦, قسمتى از كليله و دمنه آمده با نثرى روان كه معلوم نيست از كدام تصحيح استفاده شده است. در پايانش هم آمده است: (از كليله و دمنه با تصرف و تلخيص). باز معلوم نيست اين تصرف تا چه حد بوده. در صورتى كه كتاب هايى هست كه در آن, حكايت هاى كليله و دمنه خلاصه شده است و نيز نياز به تصرف در آن نيست.
در (بياموزيم) ص ١٢٠ نيز به نظر مى رسد به جاى (كلمات) و (حروف) مى توانستند از (كلمه ها) و (حرف ها) استفاده كنند.
در ص ١٢١, يك به اصطلاح نقاشى ـ خط چاپ شده كه جز پر كردن صفحه,حكمتى ديگر در آن ديده نشد.
در ص ١٢٦ از درس نگارش٥, اين جمله ديده مى شود: (چند جاى پا تا جلوى خانه اى كه هنوز به ديوارهاى آن كاهگل نماليده بودند, كشيده و فانوسى روى پله ها ديده مى شد). بله, جمله نقل شده, نياز به ويرايش دارد. جالب اين كه در درسى اين را مى بينيم كه براى آموزش نگارش به نوجوانان ما نوشته شده است.
نيز در همان صفحه, در جمله ([…] و تنه خود را به ديوار كوفت قيل و قال چند مرغ بلند شد[…]), لزوم ويرگول پس از واژه (كوفت) به روشنى احساس مى شود. و هم چنين است در ص ١٢٨, سطر هشتم, پس از واژه (روى دادها) و سطر سيزدهم, پس از (دوست داريد).
در ص ١٣٢, در داخل قسمتِ (بياموزيم) جمله (به نثرى كه سجع داشته باشد[,] نثر مسجّع مى گويد), دو بار تكرار شده است! غلط چاپى آن هم نه درحد يك واژه, كه يك جمله در كتاب درسى آن هم براى نوجوانان قابل بخشش نيست.
در ص ١٣٩ مى خوانيم: (پس از پيروزى انقلاب اسلامى, جوانان ايرانى با گرايش پرشوق و پردامنه به هنر خوش نويسى روى آورده و به فراگرفتن آن رغبت نشان داده اند). نمى دانم; آيا پيش از پيروزى انقلاب اسلامى, جوانان ايرانى در كار خوش نويسى فعاليت نداشته اند؟!
در صفحه ١٤٠ و ١٤١ با اين كه شعرى با محتواى گفت و گو ميان غنچه و گل آمده, اما تصويرى چاپ شده كه دو گل را در كنار هم نشان مى دهد, در صورتى كه مى توانست تصوير يك غنچه و يك گل باشد كه دست كم ارتباطى با موضوع بيابد.
در درس ١٨, جمله هايى ديده مى شود از يك نويسنده مجهول الهويه! كه به يقين نياز به ويرايش دارد. بخوانيد:
(پشم چيده شده راشستند تا خس و خاشاك آن گرفته شود). ص١٤٤
(حتماً مى دانيد كه ناشور كسى جز من نبود!)ص ١٤٤.
(در ساختمان من كمى هم رنگ هاى شيميايى كه مجموعه آن ها را اصطلاحاً آنيلين مى گويند به كار رفته است).
(يك زن مهربان روستايى با دو دختر خردسالش روزها پشت دار مى نشينند […]). اگر نامهربان بود, چه مى شد؟!
لزوم به كار بردن نشانه هاى سجاوندى نيز در برخى جمله هاى ياد شده ديده مى شود.
نيز در صفحه ١٤٦ از واژه (دفتين) استفاده شده, اما نه در واژه نامه و نه در توضيحات, توضيحى درباره آن نيامده است. تازه, چون واژه مذكور, اسم ابزارى است, بايد توضيحش همراه با تصوير باشد تا قابل فهم گردد.
در (نگارش ٦), ص ١٥١, بندى از بى نوايان ويكتور هوگو آمده است; ولى معلوم نيست از كدام ترجمه آن استفاده شده. در ضمن تصوير ص ١٥٢ هيچ ربطى به محتواى نگارش ٦ ندارد!
در درس ١٩, (گلستان, آيينه زندگى پرماجراى سعدى) به قلم نويسنده اى مجهول, جمله هايى ديده مى شود كه باز به ويرايش جدى نيازمنداست:
([…] و هم براى نكته سنجى و ظريف طبعى خود [به جاى ظرافت طبع خود] [,] ميدان و جلوه گاه بيابد و جلب توجه كند و مريدان و علاقه مندان و دوستانى بيابد). ص ١٥٥ و ١٥٦.
([…] و ما اگر زندگى سعدى را مرور كرده ايم, جز ورق زدن (گلستان) او كارى نكرده ايم). ص ١٥٧.
در ص ١٥٧ (تمرين و پرسش), ش ٣, آمده است: (درس نوزده را به دقت بخوانيد), اما از ابتدا تا آن جاى كتاب همواره در اين گونه مورد ها از عدد استفاده شده, يعنى مثلاً ( درس ١٩ را به…) معلوم نيست چرا در اين جا, ١٩ به حروف آمده است. بهتر است يك شيوه واحد را نويسندگان در سرتاسر كتاب رعايت مى كردند.
در ص ١٥٨, غزلى از سعدى آمده است: باد بهارى وزيد از طرف مرغزار/ باز به گردون رسيد ناله هر مرغ زار. جاى شگفت است كه در توضيحات (مرغ زار) چنين معنا شده است:
(مرغ زار: پرنده اى كه آوازش غم انگيز است). اگر نويسندگان محترم, دست كم مراجعه اى به لغت نامه دهخدا مى كردند, در مى يافتند كه (زار) در اين جا صفت عاشق است,يعنى هر مرغ عاشق كه از دورى گل, رنج ديده است, باز ناله اش از اين دورى به آسمان مى رسد .
در ص ١٥٩, غزل اين گونه تعريف شده است: (غزل[,] شعرى است كه قافيه آن در دو مصراع اول و مصراع هاى دوم تمام بيت ها رعايت شده باشد). آيا بهتر و روان تر از اين نمى شد غزل را تعريف كرد؟!
در همان جا آمده است: (موضوع غزل معمولاً, بيان عواطف و احساسات يا گفت و گو از ايام جوانى است). آيا غزل معاصر نيز به همين گونه است؟! آيا توصيف طبيعت يا نكته هاى اجتماعى و سياسى و شايد انقلابى! در غزل نمى گنجد! قيد (معمولاً) شايد براى غزل كهن صادق باشد, و نه غزل امروز, و به ياد داشته باشيم كه دانش آموزانِ ما در امروز روز مى زيند, و نه در مثلاً قرن هفتم!
در ضمن, حكمت كاربرد ويرگول بعد از قيد (معمولاً) بر بنده كمترين كه معلوم نشد!
در ص ١٥٩, (تمرين و پرسش), شماره ٣, تفاوت غزل و قطعه از نظر قافيه پرسيده شده است, در صورتى كه تا به همان صفحه از كتاب, درباره قطعه و تعريف آن, چيزى ديده نمى شود!
در صفحه ١٦٠ حكايتى با ذكر مأخذ از امثال و حكم دهخدا آمده,بدون اينكه اشاره شود كه به كدام ضرب المثل مربوط است. معلوم نيست اگر دبير مربوط بخواهد براى توضيح بيشتر در كلاس, ضرب المثلى در ارتباط با حكايت را در كتاب سترگ شادروان دهخدا بيابد, بايد چه كند; به ويژه اين كه شماره جلد را هم اعلام نكرده اند. اما با جست و جوى بنده و حدسى كه زدم, يافتم كه حكايت ياد شده, ذيل ضرب المثل (از صد دينار دويّم محروم است) ديده مى شود.
نكته ديگر, دخل و تصرف بسيار زياد و گاه بى جا در حكايت ياد شده است, بدون اين كه دست كم با عبارت (با دخل و تصرف) اشاره اى به اين همه تغييراتِ بى رخصت در كتاب آن بزرگ مرد تاريخ ادبيات ايران بكنند. اكنون براى روشن شدنِ بيشتر خوانندگان, ابتدا متن حكايت را از امثال و حكم مى آورم و سپس همان را از متن فارسى سال دوم راهنمايى تحصيلى:
(كاتبى بدخط با هم كار بدخط تر خويش مى گفت: بدان حد نوشته من ناخواناست كه صد دينار از مشترى براى نوشتن ستانم و صد دينار ديگر نيز از مخاطب براى خواندن. رفيق او آهى كشيده, گفت: افسوس كه من از صد دينار دويم محرومم; چه, خود نيز از قرائت كتاب خويش , عاجزم!) (دهخدا, امثال و حكم, ج١).
(كاتبى بدخط با هم كار بدخط تر از خودش مى گفت: بدان حد نوشته من ناخواناست كه صد دينار براى نوشتن مى ستانم و صد دينار ديگر نيز براى خواندن. رفيق او آهى كشيد و گفت: افسوس كه من از صد دينار دوم محرومم. چه, خود نيز از خواندن نوشته خويش عاجزم!) (فارسى سال دوم راهنمايى تحصيلى , ص ١٦٠)
به راستى آدم دلش به حال دهخدا مى سوزد كه به اثر گران قدرش امروز اين گونه دست درازى مى شود.
در مورد حكايت نقل شده از رساله دلگشاى عبيد زاكانى, ص ١٣٤ كتاب فارسى نيز همين اتفاق افتاده است. اين بار ابتدا حكايت را از كتاب فارسى و سپس از رساله دلگشا مى آورم و قضاوت را به خوانندگان وا مى گذارم.
(مردى با سپرى بزرگ به جنگ رفت. از قلعه[,] سنگى بر سرش زدند و بشكستند. برنجيد و گفت: (اى مردك, كورى؟ سپرى بدين بزرگى نمى بينى و سنگ بر سر من مى زنى؟ ) (فارسى سال دوم راهنمايى تحصيلى, ص ١٣٤).
(قزوينى اى با سپرى بزرگ به جنگ ملاحده رفته بود. از قلعه, سنگى بر سرش زدند و بشكستند. برنجيد, گفت: اى مردك, كورى؟ سپرى بدين بزرگى نمى بينى كه سنگ بر سر من مى زنى؟) (كليات عبيد زاكانى, به اهتمام محمد جعفر محبوب, ص ٢٩٣)
چند نكته: ١. كاش دست كم عبارت (با دخل و تصرف) را نويسندگان كتاب فارسى از روى مسئوليت مى آوردند. ٢. اگر چه با تغيير (مردى) به جاى (قزوينى اى) به جهت پرهيز از اختلاف افكنى بين مردمى شهرهاى گوناگون ايران سخت موافقم, اما نويسنگان مى توانستند به جاى گزينش حكايتى كه ناگزير از چنين تغييرى در آن بشوند, حكايتى ديگر را از عبيد زاكانى برگزينند. ٣. اگر قرار است به قصد ساده شدن نثر براى دانش آموزان, در نثر عبيد تغيير دهيم, چرا (بدين) را (به اين) نكنيم؟ ٤. در اين حكايت در كاربرد نشانه هاى سجاوندى, اشكال هايى وجود دارد, مثلاً بعد از (قلعه), ويرگول لازم است. اين اشكال هاى سجاوندى در كل كتاب و در همان حكايت نقل شده از امثال و حكم هم ديده مى شود.
در ص ١٦١ كه در آن, عبارت (فصل هفتم: علم) ديده مى شود, تصويرى از يكى از دانشگاه هاى تازه تأسيس گذاشته شده است. آيا بهتر نبود از تصوير يكى از دانشگاه هاى پرسابقه ايران; مثلاً دانشگاه تهران استفاده مى شد.
در ص ١٦٢ (درس ٢٠) (اخلاق علمى) متنى آمده است از نويسنده اى مجهول و از نظر نثر, ضعيف و نيازمند ويرايش سنگين. اكنون به اشاره هايى درباره پاره اى از ايراد ها مى پردازم:
در چند مورد به شيوه منبرهاى قديمى از مترادف ها استفاده شده است: علم و دانش (ص ١٦٢, سطر ١), سهل و ساده (ص ١٦٢, سطر ٧), علم و دانش (ص ٦٣, سطر ١).
درص ١٦٢, سطرچهارم, واژه (كامپيوتر) آمده است كه به جاى آن بايد (رايانه) مى آمد.
در ص ١٦٣, سطر اول و دوم و سوم, به شدت نيازمند ويرايش است كه اين امر را به خوانندگان واگذار مى كنم: (دانشمند مى كوشد تا ديدنى هاى جهان را خوب و دقيق ببيند و سخنان ديگران را به دقت بشنود, عقل خويش را به كارگيرد و در آن چه ديده و شنيده است تفكر كند. او مى كوشد تا به مدد نيروى انديشه راه رسيدن به حقيقت را پيدا كند).
هم چنين است جمله اى كه در همان صفحه, سطر ٧ و ٨ آمده است: (به سخن كسانى كه نظر او راانتقاد مى كنند به دقت گوش مى دهد و در پاسخ دادن به آنان و نيز در انتقاد از ديگران از جاده انصاف خارج نمى شود).
نيز نياز به ويرايش دارد اين جمله ها از بند دوم, ص ١٦٣: (در شرح حال يك دانشمند گياه شناس سوئدى به نام لينه, كه در حدود دويست و پنجاه سال پيش زندگى مى كرده, آمده است كه, براى تحقيق و مطالعه در طبيعت, تنها و پياده به راه افتاد و اسباب سفرش فقط يك جامه دان كوچك و مختصرى لباس و يك ذرّه بين و مقدارى كاغذ بود. او هفت هزار كيلومتر راه پيمود و در اين سفر دراز با مشكلات عجيبى رو به رو شد, اما عشق به تحقيق و دانايى او را در اين راه به پيش مى برد. يكى ديگر ازدانشمندان علوم اسلامى به نام آقا نجفى قوچانى […]).
دو نكته ديگر را هم نسبت به جمله هاى نقل شده, بيفزايم; اوّل اين كه مطلب مربوط به آقا نجفى بايد در بندى جداگانه مى آيد; زيرا آن گاه كه موضوع يا مطلب عوض شود, بند هم عوض مى شد. دوم اين كه آيا نمى شد شخصيت بزرگ ترى را در برابر لينه مى آوردند كه بتواند توان دست كم برابرى با او بكند; به ويژه آن كه درباره آقا نجفى, حرف هايى گفته شده است كه البته نمى دانم تا چه حد درست است, ان شاءالله كه درست نيست. نكته سوم اين كه چرا نخست از لينه مى گويد و سپس از آقاى نجفى, آيا اين خود, نوعى خودباختگى درباره علم و فرهنگ غرب نيست؟!
در ص ١٦٤ مى خوانيم: (دانشمند هميشه آماده است كه دانش خود را با سخاوت و گشاده رويى در اختيار ديگران قرار دهد). هر چند صفت ياد شده براى دانشمند, پسنديده است, اما همه دانشمندان چنين نيستند و نداشتن اين صفت به ويژه در دنياى امروز, دانشمند بودن كسى را نفى نمى كند. سخاوت در دانش در حوزه اخلاق است و نه دانش.
مى دانيم كه در كار نوشتن, حسن ابتدا و حسن اختتام بسيار اهميت دارد. اما اين نكته به هيچ وجه در درس (اخلاق علمى) ديده نمى شود. جمله هاى پايانى درس ياد شده به شدت ضعيف و سرشار از ايراد است و به ويرايش جدى نيازمند. بخوانيد: (آيا ما ايرانيان مى توانيم هم چنان بار ديگر قدم در راه كسب علم بگذاريم و خود را براى دانشمند شدن تربيت كنيم؟ آيا مى توانيم همانند گذشته, با دانشمندان خويش چراغ علم را بر فراز همه جهان روشن كنيم و مجد و عظمت گذشته را دوباره به دست آوريم؟)
درس ٢١ (ص ١٦٩) باز متن ضعيفى است از نويسنده اى ناشناس; نمى دانم چرا نام خود را از اين افراد در پايان متن نمى نويسند تا دست كم نقد كننده بداند با چه كسانى گفت و گو مى كند. اگر به اين گونه نوشتن افتخار مى كنند, چرا نام خود را نمى آورند و اگر بر عيب هاى نثر خويش,آگاه هستند, چرا آن ها را به كتاب درسى و ميليون ها دانش آموز معصوم تحميل مى كنند؟! بعد هم, نوشته بى نام نويسنده هم چون نامه اى بى امضا, از سر بى مسئوليتى است و گريختن از عواقب آن چه نوشته شده است.
در درس ٢١, هيچ توجهى به كاربرد نشانه هاى سجاوندى نشده است; چه بسيار موردها كه فراموش شده از آن ها استفاده شود و چه بسيار كه به صورت نادرست استفاده شده است. گاهى نيز زايد و بى فايده به كار رفته است. مى كوشم پاره اى از آن ها را در ضمن مثال ها مشخص كنم:
ص ١٦٩, سطر دوم و سوم: (استاد كه سخنران زبردستى بود, ضمن بياناتش گفت: (من از دلِ ذرّه [,] آفتاب بيرون مى آورم). خوانندگان محترم به كاربرد واژه (بيانات) توجه داشته باشند.
همان صفحه, سطر چهارم: (از شنيدن اين سخن [,] لبخند مسرت[…]).
همان صفحه, سطر پنجم: (براى كسى كه عزمى استوار داشته باشد [,] راه تحقيق باز است).
همان صفحه, سطر دهم: ([…] و در همان شهر [,] تحصيلات دبيرستان خود را به پايان رسانيد [.] سپس […]),
همان صفحه, سطر سوم از بند ٣: ( وى در اتاق محقّرى زندگى مى كرد. چون برق گران بود, شب ها به نزديك ترين كتاب خانه مى رفت و تا ديرگاه, در روشنايى و گرماى كتاب خانه, مطالعه مى كرد).
خوانندگان آگاه مى توانند جمله ياد شده را ويرايش كنند!
ص ١٧٠, سطر ٩: (حدس مارى به حقيقت پيوست [.] وى […]).
در ص ١٧١ در بالاى انتهاى اين جمله (مادام كورى در سال ١٩٣٤ در پاريس ديده از جهان فرو بست), ستاره اى گذاشته شد كه هر چه فكر كردم, معنايى از آن فهميده نشد.
دو, سه جمله پايانى درس دهم كه نه تنها حسن ختامى ندارد,كه نيازمند ويرايش است. پس ابتدا عين جمله را مى آورم و سپس همان ها را با ويرايش بنده بخوانيد:
(زندگى اين بانوى نام دار, كه دوبار جايزه نوبل گرفت, سرشار از اميد و كوشش بود. او آغاز جوانى را با رنجى طاقت فرسا گذراند و در سايه كوشش و تلاش به بزرگ ترين مقام علمى جهان نايل شد. هيچ گاه شهرت و افتخار او را فريفته نساخت و با وجود مقام بلند علمى, در خانه زنى كدبانو و مادرى مهربان بود).
(زندگى آن بانوى نام دار, كه دو بارجايزه نوبل گرفت, سرشار از اميد بود. او آغاز جوانى را با رنجى طاقت فرسا گذراند و در سايه كوششِ خود, به بزرگ ترين مقام علمى در جهان رسيد. هيچ گاه شهرت و افتخار نتوانست او را بفريبد. وى با وجود داشتن مقام بلند علمى, در خانه, همسرى شايسته و مادرى مهربان بود).
در ص ١٧٢, پرسش ٤, شايسته بود از واژه (واكنش) به جاى (عكس العمل) استفاده مى شد. و نيز در همان صفحه ,تمرين ٤, به جاى (راجع به), (درباره) نيكوتر مى نمايد.
در ص ١٧٦ دو تصوير با نيت توجه دادن به (توصيف) چاپ شده است; اما نويسنده فقط مى نويسد: (تصوير زير را به دقت نگاه كنيد). مفهوم چرا دانش آموز نبايد تصوير بالا را هم به دقت نگاه كند. با وجود اين كه انسان به ويژه ما شرقى ها بيشتر عادت داريم به تصوير بالا (آسمان) نگاه كنيم تا تصوير پايين (زمين)! شايد نويسندگان روشنفكر كتاب, شاملو وار خواسته اند بگويند به آسمان ا ميدى نيست, آن چه هست, درزمين است! اما اين با قسمت هاى ديگر كتاب نمى خواند.
در همان صفحه, به نظر مى رسد جمله زير نياز به دست كارى دارد: (توصيف ساده خود را , با استفاده از آن چه تا كنون آموخته ايد, زيباتر كنيد).
در صفحه ١٧٧, سطر نخست, بهتر بود به جاى (لااقل) از واژه (دست كم) كه معادل فارسى آن است, استفاده مى شد.
درص ١٨٢, آخرين متن را به نام (حكايت) مى خوانيم; اما متأسفانه مأخذى براى آن ذكر نكرده اند و البته بنده هم علم غيب ندارم كه بدانم از كجا حكايت ياد شده را كش رفته اند! اگر مى دانستم, تطبق مى كردم و مى نوشتم كه آيا دخل و تصرفى هم بوده است يا نه.
در بخش اَعلام, در توضيح (بيت الحكمه), واژه آن جا, به صورت (آنجا ) نوشته شده كه خلاف شيوه نامه سر تا سر كتاب هاى فارسى آموزش و پرورش و از جمله كتاب مورد نقد است.
در پايان اين نوشته, يادآور مى شوم كه نقد كتاب هاى درسى در ايران از پيشينه طولانى برخوردار است, ولى به راستى نمى دانم اين نقدها چه قدر در بهبود كتاب هاى درسى ما تأثير گذاشته است, يا مى تواند تأثير بگذارد. با نقل بندهايى از يكى از همين نقدها كه درسال ١٣٢٧ بر كتاب هاى درسى نوشته شده است, غايله را ختم مى كنم:
(در هيچ كشور جمهورى, هيچ مملكت مشروطه و هيچ كشور ديكتاتورى ديده نشده است كه چهار صفخه از تمام كتاب هاى فرهنگى خود را با عكس رئيس جمهور يا پادشاه يا ديكتاتور خود, بيارايند. جز در اين مملكت خراب و وزارت فرهنگ متملق و ننگين كه اگر پرده از روى عمليات وزرا و متصدّيان آن بالا زده شود, معلوم خواهد شد كه بايد خشت گل آن را بر سر آن عدّه دغلى كه در آن به سر مى برند, فرود آورد. ما نمى فهميم منظور از الحاق اين چهار صفحه به كتاب هاى فرهنگ چيست؟ و چرا به عوض آن ها, مطالب ضرورى ننوشته و به اطفال بدبخت تعليم نمى دهند). (ر. ك: با من به مدارس بياييد, هدايت الله حكيم الهى, تهران, بى نا, چاپ اول: ١٣٢٧, ص ٩٣.
و نيز: (من يقين دارم اعلى حضرت شاه فعلى با ديدن كشورى چون سويس دستور خواهند فرمود كه اين دو عكس اول كتاب هاى فرهنگى برداشته شود; زيرا جز نتيجه سوء, اثرى نمى بخشد. عكس شاه و اوصاف شاه به نسبت خدمات شاه در قلب افراد و زبان افراد ملت خواهد بود. اصولاً اين مردم, ديگر از تظاهر خسته شده اند و يك نوع حالت عصبانى به آنان دست داده است كه بيم خطرات فوق العاده مى رود). (همان مأخذ, ص ٨٦).* اين مقاله به لحاظ ويراش و رسم الخط بدون تغيير چاپ شده است. آينه پژوهش