به نام خدا - پوریزدی، رحمت - الصفحة ٣٠ - اکبر ندهد، خدای اکبر بدهد
از اکبر میگرفتند. و روزگارشان را میگذراندند. یکی از دو گدا برای اینکه اکبر شاه خوشش بیایید، همیشه میگفت: «اکبر بدهد» اما گدای دیگر میگفت: «اکبر ندهد، خدای اکبر بدهد».
اکبرشاه تصمیم گرفت گدای دوم را تنبیه کند. مرغ بریانی را برای گدای اولی فرستاد وتوی آنهم چند سکه طلا گذاشت. گدا، خوشحال شد و با صدای بلند فریاد زد «دیدی اکبر بدهد!».
گدای دومی هیچ ناراحت نشد. گدای اولی دلش نیامد هدیه اکبر را بخورد، آن را به قیمت ارزانی به گدای دومی فروخت. او هم مرغ را به خانه برد و با زن و بچهاش خورد و به سکههای طلا هم رسید.
فردا اکبر شاه به دیدن گداها رفت و دید گدای اولی همچنان میگوید «اکبر بدهد» اما گدای دومی خوشحال است و فریاد میزند «خدای اکبر بدهد» وقتی ماجرای مرغ را فهمید، به خودش آمد و گفت: «گدای دومی که چاپلوس نیست راست میگوید واقعاً اکبر ندهد، خدای اکبر بدهد. من به او چیزی ندادم، ولی آنچه راکه برای چاپلوس فرستاده بودم، خدا به دست گدای دومی رساند».[١]
[١]. فوت کوزه گری، ج ١، ص ١٣٨.