راه نجات - حسین انصاریان - الصفحة ٢٣

خواندند؛ ديدار پاكيزه‌اى با خدا كردند. از مسجد كه بيرون آمدند، پاسبان‌ها به عنوان چهره‌هاى ناآشنا آن‌ها را گرفتند. آن‌ها گفتند: چرا ما را گرفتيد؟ پاسبان‌ها گفتند: شما دزديد. شما از بيرون آمديد و داريد از خانه‌هاى مردم دزدى مى‌كنيد. آنان نتوانستند به پاسبان‌ها بباورانند كه دزد نيستند.

آن‌ها را پيش رئيس شهربانى آوردند و گفتند: اين پنج نفر دزد را امروز دستگير كرديم. قطعاً اگر اين‌ها را به اشدّ مجازات برسانيم، امنيت برمى‌گردد. رئيس شهربانى با كينه، خشم و عصبانيت به اين پنج نفر نگاه كرد. به پاسبان‌ها گفت، اين پنج نفر را با دستبند، غل و زنجير به زيرزمين خانه خودم ببريد و حبسشان كنيد. من يك شبانه و روز هم طول نمى‌كشد كه كلك اين‌ها را كنده و تسليم اعدام مى‌نمايم. آن‌ها را كه به آن زيرزمين بردند، رئيس شهربانى گفت: به آن‌ها آب ندهيد؛ شام ندهيد؛ رختخواب ندهيد. اين پنج نفر هم آن زيرزمين را تبديل به مسجد كردند. شيعه هر جا