علی(ع) مصداق پاکی - حسین انصاریان - الصفحة ١٧ - محبت به شقى ترين مردم

شبى كه زير تيزى شمشير زهرآگين ابن ملجم داشت دست و پا مى زد نزديك نيمه شب بيست و يكم حسن و حسين و قمر بنى هاشم و محمد حنفيه: را صدا زد، گفت: عزيزان من! يك نفر به من حمله كرده، من امشب شهيد مى شوم، فردا ننشينيد بگوييد على (ع) را كشتند پس تا جايى كه دلمان خنك بشود بايد بكشيم، يك نفر مرا كشته است. بعد به حسن و حسينش ٨ گفت: حسن جان! حسين جان! اگر دلتان آمد قاتل مرا ببخشيد، اگر بنا شد قصاص بكنيد، در تاريكى محراب، يك ضربت به من زده، دوتا نزده، مبادا دوتا شمشير به او بزنيد، اگر با آن يك ضربت كشته شد بدنش را دست مردم ندهيد چون من مى دانم مردم عصبانى هستند، عادل هم نيستند، چاقو و خنجر و چوب ميآورند، بدنش را ممكن است سوراخ سوراخ كنند، چشمش را دربياورند، خودتان جنازه قاتل مرا دفن كنيد، به دست مردم نيفتد. چه كسى چنين‌