تاریخ اسلام در آینه پژوهش - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٢ - نقد ديدگاه تاريخى يك شرق شناس / مهدى پيشوائى
نقد ديدگاه تاريخى يك شرق شناس
مهدى پيشوائى[١]
چكيده
عرصه شرق شناسى و شرق شناسان، عرصه اى گسترده است و ابعاد گوناگون و متعدد دارد. بررسى ميزان بى طرفى شرق شناسان و ميزان اعتبار ديدگاه هاى آن ها، و نيز دسته بندى آن ها از اين نظر، يكى از اين ابعاد است. بى شك گروهى از آنان نسبت به اسلام ديدگاه منفى و مغرضانه دارند، و از اين نظر، بررسى هاى آن ها همواره آميخته با غرض ورزى و حق كشى و وارونه سازى نسبت به اسلام است.
يكى از سرشناسان اين گروه، هنرى لامنس، كشيش بلژيكى است. ديدگاه او در تاريخ اسلام بسيار مغرضانه و دور از منطق و روش علمى است. از سوى ديگر، او از نويسندگان دايرة المعارف الاسلاميه است و آثار و نظرياتش، بسيار مطرح مى باشد. از اين رو، در اين مقاله ديدگاه تاريخى وى مورد نقد و بررسى قرار مى گيرد.
كليد واژگان: شرق شناسى، شرق شناسان، تاريخ، هنرى لامنس خاورشناس، بنى اميه، اميرمؤمنان على(عليه السلام)، امام حسن(عليه السلام)، امام حسين(عليه السلام).
مقدمه
عرصه شرق شناسى و شرق شناسان، عرصه اى بسيار گسترده است و ابعاد وجوانب متعدد و دامنه دار دارد كه مطالعه و بررسى همه جانبه آن ها، فرصت بسيار، كوشش و پژوهش دامنه دار و انس و آشنايى عميق با اين عرصه را مى طلبد. برخى از ابعاد گسترده اين مقوله را ـ كه هر كدام مستقلا در خور پژوهش و بررسى است ـ ،[٢] مى توان فهرستوار چنين ياد كرد:
ـ سابقه تاريخى شرق شناسى و نقطه آغاز آن;
ـ آيا شرق شناسى يك مكتب و گرايش، يعنى نتيجه محور است يا يك رشته علمى و موضوع محور؟
ـ مراحل شرق شناسى;
ـ گستره موضوعى فعاليت ها و مطالعات شرق شناسان (همچون تاريخ اسلام و سيره نبوى، ملل و نحل، تمدن و فرهنگ اسلامى، آداب و سنن مسلمانان، فقه، تفسير، عقايد اسلامى، ملل و اقوام مسلمان، و دولت هاى اسلامى و ...);
ـ خاستگاه هاى جغرافيايى گوناگون شرق شناسان;
ـ گرايش هاى اعتقادى آنان;
ـ ميزان ارزش و اعتبار مطالعات هر يك از آنان;
ـ ميزان تأثيرگذارى مطالعات و ديدگاه هاى شرق شناسان، بهويژه مؤلفان دايرة المعارف هاى اسلامى كه نظريه هاى آنان پايه داورى محافل علمى غربيان در اين زمينه را تشكيل مى دهد;
ـ عكس العمل مسلمانان در برابر انبوه فعاليت هاى شرق شناسى آنان طى چندين قرن.
در اين پژوهش، دو امر از باب مقدمه اهميّت دارد:
١. دسته بندى و گروه بندى شرق شناسان از لحاظ بى طرفى و نيز اعتبار كار آنان از لحاظ اطلاعاتشان در مورد مباحث مربوط به شرق;
٢. گرايش بعضى از آنان به برخى از فرقه ها و طوايف مذهبى و سياسى در تاريخ اسلام (مانند خوارج، بنى اميه، صوفيه و ...).
١. دسته بندى شرق شناسان از لحاظ بى طرفى يا اعمال تعصب
چنان كه يك پژوهشگر معاصر سورى بررسى كرده،[٣] به يك اعتبار مى توان شرق شناسان را به سه دسته مهم تقسيم كرد:
الف. شرق شناسان جنجالى و متعصب. اين گروه، اتهام هاى فراوان بى اساس به اسلام وارد كرده و به جاى بررسى علمى، به حق كشى و تعصب ورزى كشانده شده اند. از اين رو، آثار ايشان فاقد ارزش علمى است. افرادى مانند: مارگوليويس، ژوليوس و لهاوزن، ويليام مور، نورمان ديال، موير، درمنگهام و هاملتون گيپ را بايد در اين گروه قرار داد.
ب. شرق شناسان خوش بين و ميانه رو (گرچه اين اصطلاح با موضع گيرى
ها و ديدگاه هاى آنان چندان منطبق نمى باشد.) هر چند اين گروه، تعصب و حق
كشى گروه نخست را ندارند،
اما عيب كار آنان شناخت ناقص و اطلاعات محدود بسيارى از آنان در مورد شرق و
به ويژه اسلام و مسلمانان مى باشد. آنان گاهى كارهاى مفيد و مثبتى انجام
داده اند، اما دچار اشتباه ها
و داورى هاى خطاى ناخواسته شده اند. شرق شناسانى مانند كيتانى، گوستاولوبون و كارل بروكلمان را مى توان در اين گروه جاى داد.
ج. شرق شناسان با ا نصاف، حقيقت جو و مطّلع. اين گروه از شرق شناسان توانسته اند حقيقت و ابعاد درونى اسلام را به درستى بشناسند و نوشته ها و ديدگاه هاى منصفانه اى از خود بر جاى گذارند. شرق شناسانى مانند بانو دكتر لورا و يشيا واگليرى، بانو دكتر. س. زيگريد هونكه، گوته، توماس كارلايل، بودلى، تولستوى، لامارتين و فيلسوف شهير برناردشاو، از اين گروه به شمار مى روند. برخى از ايشان در پرتو حق جويى، بررسى هاى عميق، و دورى از تعصب و پيش داورى، سرانجام به آيين اسلام گروش پيدا كرده و مسلمان شده اند; افرادى همچون: لئوپولدوايس، اتيين دينيه، لرد هندلى، رينيه جنيو و دكتر گرينيه.
اما با وجود چنين گروه بندى اجمالى، رويكرد اكثريت قريب به اتفاق غربى ها، خصومت و موضع گيرى منفى در مورد اسلام مى باشد. در يك نگاه كلى، شرق شناسى در بسيارى از عرصه ها، در واقع شبكه فرهنگى استعمار به شمار مى رود. و اگر گفته شده است: «شرق شناسى انگلى است روييده بر ريشه استعمار»، براين اساس است.
از اين نظر، مى توان شرق شناسى را به صورت كلى به سه نوع: شرق شناسى تبشيرى و مسيحى، شرق شناسى استعمارى و شرق شناسى علمى تقسيم كرد كه اكثريت با نوع اول و دوم است.
سيدحسين نصر، انديشمند ايرانى مقيم در غرب كه از درون محافل علمى غرب اطلاعات گسترده، دقيق، عينى و مستند دارد، در اين زمينه مى نويسد:
. . . در آغاز و انجام مطالعات مستشرقان درباره اسلام، اين پيش فرض ناگفته نهفته بود كه اسلام نه يك وحى، بلكه تنها پديده اى است كه عاملى انسانى، آن را در موقعيت تاريخى خاص به وجود آورده است.[٤]
در ميان اين گروهِ همسرايان، صداى كسانى نظير لويى ماسينيون. اچ.اى.آر.گيپ، هانرى كربن، و به دنبال آن ها نسلى جديدتر از محققان همدلشان چنن آنِمارى شيمل به راستى انگشت شمار است.
او در ادامه مى نويسد:
در حقيقت، هيچ دينى در غرب، به اندازه اسلام مورد هجوم فكرى مخالفان قرار نگرفته است و از اين لحاظ اصلا نمى توان اسلام را با آيين تائو، كنفوسيوس، هندو، يا آيين بودا مقايسه كرد. از زمان فاجعه سپتامبر و توجه روز افزون به اسلام، اين آواز مخالفت بلندتر گشته است... .[٥]
٢. دسته بندى شرق شناسان از لحاظ گرايش به برخى از فرقه ها و گروه هاى مذهبى و سياسى در تاريخ اسلام
برخى از خاورشناسان كه نوعاً مسيحى يا يهودى هستند، برخلاف انتظار، به برخى از جريان هاى فكرى يا سياسى درون جامعه اسلامى در گذشته يا حال گرايش دارند و از آنان جانبدارى مى كنند يا با برخى از آنان خصومت مىورزند، در حالى كه على القاعده نبايد حساسيتى به اين گونه مسائل داخلى مسلمانان داشته باشند.
در اين زمينه مى توان به عنوان نمونه، ژوليوس ولهاوزن را طرفدار خوارج،[٦] آرتورجان آربرى،[٧] رينولد آلن نيكلسون،[٨] لوئى ماسينيون[٩] را طرفدار صوفيه، و هانرى لامنس را هوادار بنى اميه و دشمن سرسخت شيعه شمرد. در اين قسمت پس از معرفى اجمالى لامنس، ديدگاه تاريخى او را طى چند بند مورد بررسى قرار مى دهيم:
الف. هنرى لامنس[١٠] كيست؟
هنرى لامنس (١٨٦٢-١٩٣٧م)، كشيش بلژيكى، در ميان شرق شناسان، از نظر دسته بندى نخست، جزو گروه اول و بلكه در رأس آنان قرار مى گيرد. او از متعصب ترين و حق كش ترين شرق شناسان است.
از نظر گروه بندى دوم نيز وى طرفدار سرسخت سلسله بدنام بنى اميه و حامى معاوية بن ابى سفيان و پسر او يزيد، و مخالف شيعه و پيشوايان بزرگ تشيع مانند اميرمؤمنان(عليه السلام) و امام حسين(عليه السلام) است.
هنرى لامنس، اول ژوئيه ١٨٦٢م در شهر گنت[١١] در بلژيك به دنيا آمد.[١٢] در جوانى به بيروت رفت و در دانشگاه مسيحى بيروت به تحصيل پرداخت. در سال ١٨٧٨م زندگى رهبانى را آغاز كرد و مرحله اول را دو سال در ديريسوعى ها در دهكده غزير (در جبل لبنان) گذراند. سپس طى پنج سال به آموختن خطابه و زبان هاى گوناگون پرداخت.
در سال ١٨٨٦ معلم دانشكده يسوعى بيروت شد. پس به انگليس و لوان سفر كرد و در سال ١٨٩٦م به وين رسيد. در سال ١٨٩٧م به بيروت بازگشت و در دانشكده يسوعى ها به تدريس تاريخ و جغرافيا پرداخت.
هنگامى كه «مركز مطالعات شرقى» وابسته به دانشكده يسوعى ها در سال ١٩٠٧م تأسيس گرديد در آن جا استاد تاريخ اسلامى شد.
پس از آنكه لويس شيخو در سال ١٩٢٧م درگذشت، لامنس جانشين وى در مديريت مجله «المشرق» شد. «المشرق» مجله اى فصلى بود و توسط يسوعى هاى بيروت منتشر مى شد.
آنان مجله دينى ـ تبليغى عمومى ديگرى به نام «البشير» داشتند كه لامنس سال ها پيش از آن، دوبار مديريت آن را به عهده داشت.
آثار لامنس پيرامون دو موضوع اصلى مى باشد: الف. سيره نبوى; ب ـ آغاز خلافت اموى.
وى همچنين كتاب ها و تحقيقاتى پيرامون موضوعات متفرقه اى در عقايد اسلامى و تاريخ سوريه و آثار باستانى آن دارد.
آثار لامنس در زمينه سيره نبوى
درباره سيره نبوى، لامنس تأليفات ذيل رابراى معرفى محيطى كه اسلام در آن رشد كرد، تأليف نمود:
١. مَهد اسلام;
Le ceeau de L.Islam L.Arabie occidentale a la veille de L'hegire Le Clisa t. Les Be'douius. Rome, ١٩١٤.
٢. مكه درآ غاز هجرت، بيروت، ١٩٢٤;
La Mecgue a' la veille de L'He'gire.
٣. شهر عربى طائف در آغاز هجرت، بيروت، ١٩٢٢;
La Cite 'Arabe de Taif a' la Veille. de L,Hegire . ١٩٢٢.
٤. غرب جزيرة العرب قبل از هجرت، بيروت، ١٩٢٨ كه مجموعه اى از شش تحقيق درباره يهود و نصارا پيش از هجرت نبوى و نيز درباره ديانت هاى مختلف عرب قبل از اسلام است (در ٣٤٤ صفحه).
٥. معابد غرب جزيرة العرب پيش از اسلام;
Les Sanctuaires Pre'islamites dans L'Arabie Occidentale.
وى در اين پنج كتاب تحقيقات خاورشناسان و باستان شناسان و جغرافى دانان را در اين زمينه ها خلاصه مى كند و از خود هيچ كار مستقلى ارائه نمى دهد.
٦. قرآن و سنت; چگونگى زندگى محمّد(صلى الله عليه وآله) (گفتارى كه در نشريه «مطالعاتى درباره علوم دين»، ج ١، ارائه شد، پاريس، ١٩١٠);
Qoran et Tradititon, Comment Fut Compoe'e Lavic de Mahomet.
٧. آيا محمد امين بود؟ (گفتارهايى درباره علوم دين، ج ٢، پاريس، ١٩١٠);
Mahomet futil sincere.
٨. عصر محمد(صلى الله عليه وآله) و تاريخ سيره (در «مجله آسيايى» JA، ١٩١١).
٩. فاطمه(عليها السلام) و دختران پيامبر، تعليقاتى محققانه بر تحقيق سيره، رم، ١٩١٢;
Fatima etles filles de mahpmet , notes critiues pour l,et'ude de la sira.
سپس به مسئله خلافت پيامبر پس از فوت او پرداخت; در كتابى با اين عنوان:
١٠. حكومت سه گانه ابوبكر و عمر و ابى عبيده، بيروت ١٩٠٩;
Letrium virat Abou Bakr.. Omar et Abou Obaida (Me'langes de la Faculte' Orientale.t. IV).
آثار لامنس درباره تاريخ آغاز خلافت اموى
به همين گونه، لامنس آغاز خلافت اموى را تحقيق و كتب و تحقيقات ذيل را تأليف كرد:
١. تحقيقاتى درباره حكومت معاويه اوّل، خليفه اموى، بيروت، ١٩٠٧;
Etudes sur Le r'egan du Ca Life Omayy ade Mo'awialer.
٢. خلافت يزيد اول، بيروت ١٩٢١;
Le Ca lifat de Yazid ler.
٣. زياد بن أبيه، والى عراق و نماينده معاويه اول (مقاله اى در RSO، ج ٤، ص ١٩١٢).
٤. معاويه دوم يا آخرين سفيانى ها (RSO، ج ٧).
٥. تحقيقاتى درباره عصر اموى، بيروت، ١٩٣٠;
Etudes sur Le sie'cle des Omayyades.
٦ . آمدن مروانيان و خلافت مروان اول.
تحقيقات لامنس پيرامون اسلام و تاريخ سوريه
در زمينه اسلام به طور كلى، لامنس كتابى عمومى با عنوان: اسلام: عقايد و نظام ها « L'IslamCroyances et Institutions» تأليف كرد. (چاپ اول، بيروت، ١٩٢٦، چاپ دوم زير نظر روبير شدياق، ١٩٤٠، چاپ سوم، ١٩٤٤). لامنس در ٢٣ آوريل ١٩٣٧م در گذشت.[١٣]
چنان كه اشاره شد، لامنس با اسلام خصومت مىورزد و اظهار نظرها و داورى هاى بسيار سست و دور از منطق در اين باره دارد و از بنى اميه دفاع و حمايت مى كند و از هرگونه حق كشى و وارونه گويى درباره تشيع و ائمه شيعه دريغ نمىورزد. پيش از آنكه به نقد ديدگاه هاى او در اين باره بپردازيم، نظر چندتن از انديشمندان مسلمان را درباره او يادآورى مى كنيم:
ب. ديدگاه صاحب نظران درباره لامنس
١ . سيدغلامرضا سعيدى
استاد سيدغلامرضا سعيدى (نويسنده و مترجم آثار بسيارى از غربى ها و مترجم كتاب خاورشناسى و توطئه خاورشناسان) كه طى چندين دهه تأليف و مطالعه و ترجمه آثار انگليسى دانشمندان غربى، با روال كار شرق شناسان كاملا آشنايى داشت، ضمن مقاله مبسوطى با عنوان «اسلام و مستشرقين» در باره لامنس مى نويسد:
... كار تعصب اين دسته به جايى كشيده كه در همين قرن بيستم، لامنس
بلژيكى كه بعداً به تبعيت دولت فرانسه درآمد، بالغ بر چهل سال در شام و
لبنان پس از تحصيل زبان و ادبيات عرب و تأليف كتاب هايى در صرف و نحو عربى،
صرف نظر از صدها مقاله اى كه برضد اسلام در مطبوعات عربى و فرانسوى نوشته،
از سيصد كتاب و رساله درباره اسلام نگاشته و به گفته جرج جرداق (كه خودش
مسيحى است) در ميان خاور شناسان هيچ كس به قدر اين مرد در ادبيات و تاريخ
عرب و اسلام مطالعه و تحقيق نداشته ولى تمام قواى ذهنى خود را صرف حمله بر
اسلام نموده و كسى است كه به گفته مؤلف كتاب «المستشرقون» هفده مرتبه دوره كتاب «اغانى»
را ـ كه جز افسانه و غزل ندارد ـ خوانده و ياد داشت برداشته است و آن همه
اباطيل را به صورت مدرك تاريخى مورد تحقيق و استفاده قرار داده است و از
جمله تأليفاتى كه دارد كتابى است درباره فضائل و محامد معاويه و حمله و
تعرض برحضرت على(عليه السلام) و به طورى كه در مجله يادگار ضمن شرح وفيات الاعيان مرحوم
علامه قزوينى از او نام مى برد مى نويسد: كشيش بسيار بسيار متعصبى كه حجاج
بن يوسف را ستوده و او را مردى عادل مى شناسد! و به نويسندگان مسلمان
اعتراض مى كند كه او را عادل نشناخته اند!
مرحوم علامه قزوينى مى فرمايد: «اگر حجاج بن يوسف همان مردى است كه
مسلمانان با او سروكار داشته و تاريخ او را نوشته اند، همان مرد ستمگرى است
كه تاريخ از او ياد مى كند و همان طور كه بوده تاريخ او را معرفى كرده است
و در هر صورت همانى است كه بوده و اگر شما حجاج بن يوسف عادلى سراغ داريد
خوبست او را به ما معرفى كنيد.[١٤]
٢ . احمد محمد شاكر
احمد محمد شاكر، دانشمند نامدار مصرى و از نخبگان الأزهر، كه تعليقه هايى بر ترجمه عربى مقالات دايرة المعارف الأسلامية (تدوين غربى ها) نوشته در تعليقه مقاله «حسين بن على»، به قلم لامنس (ترجمه خورشيد احمد) در نقد سخن لامنس كه على(عليه السلام) را فردى بى اراده و فاقد هوش و تيزبينى معرفى كرده، مى نويسد:
پدر لامنس، نويسنده اين مقاله، چه در ميان شرق شناسان و چه در ميان عرب و مسلمانان، مشهور به تعصبورزى است. تعصب، چنان بر او چيره شده كه همواره، يا در اكثر موارد، از جاده حق منحرف مى شود. ما هيچ كتابى از او در مباحث مربوط به عرب و اسلام سراغ نداريم كه در آن كينه درونى خود را بروز نداده باشد. او از دايره ادب و احترام به عقايد و آراى مخالف نظر خود خارج مى شود.[١٥]
٣ . دكتر محمد البهيى
دكتر محمد البهيى، انديشمند برجسته مصرى، در پايان كتاب ارزشمند و عميق خود درباره تفكر نوين اسلامى و ارتباط آن با استعمار غربى، جدولى به شرق شناسان مهم غربى ـ كه غربى ها كتاب هاى آن ها را حجت مى دانند يا نظريات آن ها در غرب شبه حجت است ـ اختصاص داده است، و آن ها را با آثارشان به اختصار معرفى كرده و لامنس را جزو آن ها شمرده و او را چنين معرفى مى كند:
هانرى لامنس مسيحى، فرانسوى است و از نويسندگان دايرة المعارف مى باشد. او تعصب و كينه شديدى به اسلام دارد و به حدى در عداوت با اسلام و اتهام هايش به اين آيين افراط مى كند كه بعضى از خود شرق شناسان را نگران كرده است (نك: مجله آمريكايى جمعيت بررسى هاى شرقى، ج ٩، ص ١٦-١٥، ژانويه سال ١٩٢٥ م.[١٦]
٤. دكتر عبدالحليم محمود
دكتر عبدالحليم محمود كه كتاب اتيين دينيه،[١٧] شرق شناس مسلمان شده فرانسوى را درباره پيامبر اسلام (با همكارى دكتر عبدالحليم محمد) به عربى به نام محمد رسول الله ترجمه كرده، در مقدمه كتاب، در نقد و بررسى آراء و نظريات شرق شناسان، چندين صفحه را به نقد ديدگاه هاى دور از انصاف و مغرضانه لامنس و خصومت و كينهورزى او درباره اسلام اختصاص داده است.
دكتر محمود ضمن اين نقد مى نويسد:
لامنس وقتى كه از دشمنان اسلام مانند ابوجهل و ابولهب (سرسخت ترين
دشمنان پيامبر) سخن مى گويد، وقتى كه از منافقان و خائنان اسلام ياد مى
كند، وقتى كه از يزيد، قاتل حسين(عليه السلام) ـ و يا به صورت عموم
از بنى اميه ـ سخن به ميان مى آورد، هر چه دلش مى خواهد ستايش مى كند و تا
مى تواند مدح و تجليل مى كند و لباس دروغين و فريبنده اى از فضيلت بر آنان
مى پوشاند! او در كتابش به قدرى از بنى اميه با شور و حرارت حمايت كرده است
كه نفرت موسيو كازانووا، استاد «كالج دى فرانس» را برانگيخته است.
كازانووا» (در كتاب محمد و آخر الزمان) مى گويد: روحيه و سرشت اموى ها در
مجموع، تركيبى از طمع در ثروت تا سرحد حرص و آز، و محبت فتح، به خاطر غارت،
و از شيفتگى به قدرت و سلطه به خاطر بهره مندى از لذات دنيا بود، از اين
رو، جا دارد كه از كشيش كاتوليكى مثل پدر لامنس سخت تعجب كنيم كه داوطلبانه
از اين افراد ستمگر كه مسلمانى آن ها مورد ترديد بود، داوطلبانه دفاع و
حمايت مى كند و [به پندار خويش ]سادگى «على» را كه بنى اميه او را فريفتند! و به او خدعه ورزيدند، مسخره مى كند.
كازانووا مى افزايد: «به راستى عجيب است كه اين مؤلف، كه به تاريخ آن
عصر در حد تحسين آميزى به شايستگى مطلع بود، در اين مباحث طرفدارى خود را
از بنى اميه بر ضد بنى هاشم نشان مى دهد و بارها در اين باره به مجادلات
دفاعى و اتهام هاى ادعايى مى پردازد و آن ها را به هم وصل و ارتباط مى دهد![١٨]
٥. جرج جرداق
جرج جرداق، يكى از همكيشان دانشمند لبنانى لامنس، در كتاب ارزنده الأمام على صوت العدالة الأنسانية در فصل «اروپائيان و امام على» پس از معرفى شرق شناسان منصف، اضافه مى كند:
در مقابل اين گروه از شرق شناسان منصف، گروه ديگرى هستند كه غرض ورزى، آن ها را كور مى كند، اينان خود را به رنج و زحمت مى افكنند تا از حواشى تاريخ و دنباله حوادث، چيزى استنباط كنند تا به وسيله آن ـ به پندار خود ـ مقام امام على(عليه السلام) را پايين آورند و كوچك كنند. نمونه اين گروه از شرق شناسان، لامنس است كه هدف اول وى از سخنان دراز و بحث هاى طولانى درباره على و امويان، تمجيد از معاويه و بنى اميه و جعل يك سلسله قضايا است كه مى خواهد به وسيله آن ها على(عليه السلام) را در رتبه پايين تر از معاويه قرار دهد!
جرداق اضافه مى كند:
قبل از اين كه خلاصه موضع گيرى لامنس را درباره امام على و حوادث جهان اسلام در عصر امام، بيان كنيم، ناگزيريم درباره مقام علمى او سخن بگوييم تا برما اشكال وارد نشود: «لامنس به لحاظ شناخت مدارك و شمول دانش، دائرة المعارفى كم نظير بود!... اين سخن درباره خاورشناس پر دانشى چون او، حق است. جز آنكه ما اكنون درصدد توضيح اين معنى هستيم كه غرضورزى هاى لامنس، دانش فراوان وى را به تباهى كشيد! زيرا او علم خود را در خدمت حقيقت قرار نداد و اسناد بسيارى را كه در تصنيفاتش آورد براى نماياندن چهره واقعيّت به كار نبرد و نخواست تا امورى را كه درباره شرق قديم عربى بر ديگران پنهان مانده بود به درستى روشن كند، بلكه متأسّفانه بايد بگوييم كه اين خاورشناس دانشمند در لحظه هاى بزرگ به دانش و وسعت اطّلاعات خود خيانت كرد; در لحظه هايى كه تصميم گرفت تا آن چه را كه تاريخ ثبت كرده و عقل و منطق و طبيعتِ حوادث بدان ها گواهى مى دهند، معكوس جلوه دهد! بلكه تصميم گرفت عواطف دوستانه اى را كه انسان نسبت به بزرگان مسلمانان در صدر اسلام احساس مى كند واژگونه سازد ... و چيزى كه تو را بيش از اين به تأسّف وامى دارد آن است كه هدف روشن لامنس در بدگويى از بزرگان راستين شرق، او را از رسالت علمى اش بكلّى بيرون برده است. از همين رو، اگر امرى دو وجه يا دو احتمال داشته باشد، اسناد و مدارك فراوانى را كه به تأييدِ وجه صحيح و رأى درست دلالت دارند، همه را رها مى سازد و به سندى غريب و مقطوع كه احتمال نادرست را به خيال خودش تقويت مى كند، اعتماد نشان مى دهد و هنگامى كه ببيند اسناد و دلايل فراوانى كه مؤيّد يكديگرند فضيلتى از فضايل آن بزرگان را اثبات مى كنند، خاموشى گرفته و سست مى شود يا اساساً موضوع را ناديده گرفته و دم نمى زند. امّا همين كه ملاحظه كند يك عبارت كوتاه به بدگمانى او كمترين اشارتى دارد به نشاط مى افتد و دليرى مى نمايد و چه پرگويى ها كه مى كند؟! و اين صفت، از صفات مردم دانشمند و عادل و منصف نيست، بلكه به افترا و بهتان نزديكتر است ... و لامنس به كمك چنين اسلوبى با حوادث شرق قديمِ عربى روبه رو مى شود كه از جمله آن ها رويدادهاى مربوط به علىّ بن ابى طالب است. و با چنين روشى از يك سو به بحث درباره محمّد و على و ياران آن دو مى پردازد و از سوى ديگر، احوال أبوسفيان و معاويه و طرفداران ايشان را بررسى مى كند و دسته اول را در تأليفات خود، آماج تهمت و افترا قرار مى دهد و دسته دوّم را بـراى تمجيد و تعظيم در نظر مى گيرد و در هر دو صورت، از مبالغه نيز دريغ نمىورزد.[١٩]
جرج جرداق پس از طرح بهانه جويى هاى لامنس براى ايراد طعن و عيب بر على(عليه السلام)، آن را با شيفتگى وى نسبت به بنى اميه مقايسه كرده مى نويسد:
اما وقتى كه نوبت به بنى اميه و همه دشمنان امام على(عليه السلام) مى رسد، لامنس به فردى تبديل مى شود كه به مزاياى طيبه (!) امويان ايمان دارد. مثلا، از نظر او ابوسفيان بن حرب شيخ بزرگوار مكه! بود كه از نظر علم و تواضع حتى از پسر عالى مقامش معاويه برتر بود. او و زنش هند جگر خوار هر دو شاعر بودند، بلكه ابوسفيان از همه قريش شاعرتر بود. از نظر لامنس معاوية بن ابى سفيان قهرمان بى همتا، شخصى حليم، مهمان نواز، سياستمدارى نابغه، مصلح اقتصادى و عمرانى و نظامى، همسر شايسته، حكمران باانضباط و آگاه، پادشاهِ نمونه، دوستدار شعر و موسيقى، و بلكه خود شاعرى بلند پايه و داراى ذوق فنى بود، و او بود كه به عنوان يك مربى شايسته، پسرش يزيد را با حلم و صفات حسنه تربيت مى كرد! لامنس حتى يك عيب و نقص در معاويه نمى يابد!، به حدى كه حلم او ـ كه ظاهراً از معاويه اقتباس كرده![٢٠] ـ او را وادار مى كند كه تمام جنايت هاى خليفه اول اموى را توجيه، و او را تبرئه كند. دليل تبرئه و توجيه او اين دليل خنده آور است كه: «معاويه كسى نبود كه جرمى مرتكب شود كه فايده اى نداشت»! يعنى معاويه كسى را كه قتل او براى وى فايده اى نداشت نمى كشت! قضاوت درباره اين استدلال عجيب را به عهده خود خوانندگان مى گذاريم. او درباره يزيدبن معاويه، زياد بن ابيه، عمر بن عاص، مروان بن حكم و ساير امويان و همه يارانشان نيز موضع مشابهى دارد. كافى است كه بگويم او در «شجاعت» يزيد بن معاويه داد سخن مى دهد، و او را «جوانمرد عرب» و از لحاظ بردبارى «معدن حلم» معرفى مى كند![٢١]
٦. عبدالرحمن بَدَوى
دكترعبدالرحمن بدوى، مؤلف كتاب موسوعة المستشرقين،ضمن بحث از آثار لامنس مى نويسد:
زشت ترين كارى كه او كرده، به خصوص در كتابش فاطمه((عليها السلام)) و دختران پيامبر اين بود كه در پيوست ها به صفحات منابعى اشاره مى كند كه من با مراجعه به آن ها ديدم كه به هيچ وجه در اين كتاب ها وجود ندارد و يا اين كه متن را به گونه انحرافى و بد انديشانه مى فهمد و يا ظالمانه مواردى را بيرون مى كشد كه دليل بر فساد ذهن و خبث نيت اوست. بدين روى، برخواننده است كه به اشارات وى به منابع، اعتماد نورزد، زيرا كه بيشتر آن ها تحريف، دروغ و عدم درك وى در فهم متون است. محققى در ميان خاورشناسان جديد نمى شناسم كه به اين مرتبه از گمراهى و فساد نيت رسيده باشد.[٢٢]
ج. ديدگاه خصمانه درباره پيشوايان بزرگ اسلام
ديدگاه هاى مغرضانه و نادرست لامنس محدود به آنچه گذشت، نيست. البته بسيارى از آن ها به قدرى سست و بى اساس است كه فاقد هرگونه ارزش نقد و بررسى علمى مى باشد. او گذشته از خصومت با شيعه و بنى هاشم، در مورد سه تن از پيشوايان معصوم يعنى على(عليه السلام) و دو فرزندش امام حسن و امام حسين(عليهما السلام)كه هر سه از محبوب ترين و مقبول ترين شخصيت ها در جهان اسلام هستند و از قديم تاكنون ميليون ها نفر مسلمان و حتى غيرمسلمان در جهان، شيفته عظمت شخصيت و فضائل و كرامت هاى والاى انسانى آن ها بوده و هستند، داورى هاى خصمانه، كينه توزانه، و دور از حقيقت دارد و مزوّرانه و ناجوانمردانه تلاش مى كند شخصيت آن ها را لكه دار ساخته سيماى روشن آن ها را وارونه جلوه دهد. گوياجرم اين پيشوايان بزرگ و عاليقدر اين است كه با بنى اميه (گروه مورد علاقه لامنس) درگيرى و منازعه داشتند! در اينجا ـ با صرف نظر از نسبت هاى ناروايى كه كذب آن ها بسيار روشن و فاقد ارزش نقد علمى است ـ به عنوان نمونه، چند مورد از داورى هاى او را درباره اين سه امام، به ترتيب مورد نقد و بررسى قرار مى دهيم:
١ . على(عليه السلام)
الف. تهمت بى تدبيرى و ضعف اراده: يكى از ناجوانمردانه ترين تهمت هايى كه لامنس در مورد على(عليه السلام) مطرح كرده تا مقام او را پايين آورده مقام معاويه را بالا ببرد، تهمت بى تدبيرى و ضعف اراده و به تعبير ديگر، نداشتن هوش و ذكاوت لازم است. او در دايرة المعارف الاسلامية در مدخل «حسين» ضمن خرده گيرى هايى كه درباره امام حسين(عليه السلام) دارد (و در ادامه، به نقد آن ها خواهيم پرداخت) مى گويد:
«ثابت شد كه پسر (حسين) دو صفتى را كه موجب هلاك پدر (على) شد، از او به ارث برده است; يعنى دو صفت بى ارادگى و كمى ذكاء و هوشمندى.»[٢٣] گرچه لامنس ـ مثل بسيارى از موارد ـ هيچ شاهدى بر ادعاى خود ارائه نمى كند، اما مى توان ريشه تاريخى چنين برداشتى را مشخص كرد. گويا مقصود وى، هوش و فطانت سياسى است، و نظر به بعضى خرده گيرى هايى دارد كه از طرف افرادى ساده لوح، در عصر خود امام صورت گرفته و امام در همان زمان پاسخ آن ها را داده، و اينك در نهج البلاغه محفوظ مى باشد. زمانى كه معاويه ـ مظهر سياست هاى ماكياولى درآن عصر ـ در برابر خلافت شرعى و قانونى على(عليه السلام)كارشكنى كرد، و به تدريج، اوضاع سياسى به نفع او چرخيد، گروهى نادان، اين امر را به حساب ناپختگى سياسى امام گذاشتند! على(عليه السلام)كه هرگز حاضر نبود روش سياسى معاويه را در پيش بگيرد، و آن را محكوم و ضد ارزش مى دانست، در پاسخ پندارهاى ياد شده، فرمود:
«وَ اللَّهِ مَا مُعَاوِيَةُ بِأَدْهَى مِنِّي، وَ لَكِنَّهُ يَغْدِرُ وَ يَفْجُرُ، وَ لَوْ لَا كَرَاهِيَةُ الْغَدْرِ لَكُنْتُ مِنْ أَدْهَى النَّاسِ، وَ لَكِنْ كُلُّ غُدَرَة فُجَرَةٌ وَ كُلُّ فُجَرَة كُفَرَةٌ وَ لِكُلِّ غَادِر لِوَاءٌ يُعْرَفُ بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ، وَ اللَّهِ مَا أُسْتَغْفَلُ بِالْمَكِيدَةِ وَ لَا أُسْتَغْمَزُ بِالشَّدِيدَةِ»;[٢٤] به خدا سوگند معاويه هوشمندتر از من نيست، بلكه او فريبكار و نابكار است. اگر نيرنگ و فريب، ناپسند و ناشايسته نبود به يقين من هوشمندترين مردم بودم، ولى هر نيرنگى گناه است و هرگناه كفر. در روز قيامت، هر فريبكارى پرچم خاصى دارد كه به وسيله آن شناخته مى شود. به خدا سوگند، من با فريب، غافلگير نمى شوم و در رويارويى با سختى ها و شدايد، ناتوان نمى گردم.
گويا سياست ماكياولى معاويه، مورد پسند لامنس بوده، از اين رو، بدون اين كه به اصل قضيه بپردازد، با ناديده گرفتن پاسخ امام و بزرگ نمايى خرده گيرى گروهى كوته بين، چنين تهمتى را مطرح كرده است.
جرج جرداق مسيحى (همكيش لامنس) در نقد اين اتهام وى، مى نويسد:
لامنس در تأليفات فراوان خود، على را به اين منظور ياد مى كند كه دستاويزى برضد او پيدا كند و طعنى را درباره او خلق كند. او هر وقت اين قهرمان يگانه را ياد كرده او را از نظر ذكاء و هوشمندى، «محدود» معرفى كرده و نخواسته است به بلاغت و شاعرى توانمند صاحب نهج البلاغه اعتماد كند. او با اسلوبى نيرنگ آميز، روايات مسلّمى را كه شجاعت و سلحشورى على(عليه السلام) را اثبات مى كنند، مورد تمسخر قرار داده است. عجيب است كه پژوهشگرى بتواند على را از بلاغت و شاعرى و سلحشورى جدا كند، در حالى كه اين ها صفاتى است كه همچون حرارت نسبت به آتش، از على جدا شدنى نيست، بلكه اين ها صفاتى است كه حتى معاوية بن ابى سفيان و عمرو بن عاص ـ كه محبوب و عزيز دل لامنس هستند ـ آن ها را انكار نكرده اند، اما لامنس، خود آن ها را انكار مى كند! اگر انسان بخواهد در انكار امتيازهاى علوى، اسلوب لامنس را در پيش بگيرد، نه تنها مى تواند بى هيچ زحمت و رنجى، منكر صفات معينى در وجود على، محمد، مسيح، سقراط شكسپير، و ناپلئون بناپارت بشود، بلكه حتى مى تواند اصل وجود خارجى آن ها را نيز از بيخ انكار كند! هيچ كارى از اين آسان تر نيست كه شخصى در صفحاتى از كتاب، حقيقتى از حقايق را وارونه سازد و با اشاره به بعضى منابع و مآخذ، آن را به بعضى از گزارش ها نسبت دهد![٢٥]
ابن ابى الحديد در شرح خطبه ياد شده امام، به تفصيل درباره سياست اصولى آن حضرت و مبانى آن بحث كرده و با مقايسه آن با سياست خليفه دوم و نيز با سياست خدعه آميز معاويه، روش سياسى على(عليه السلام) را چنين معرفى مى كند:
اميرالمؤمنين محدود به قيود شريعت بود و خود را ناگزير مى دانست از آن پيروى كند. آنچه در طراحى جنگ و تدبير و نقشه نظامى به نظر مفيد مى رسيد، اگر موافق شرع نبود به كار نمى بست. پس روش او در خلافت با ديگران كه ملتزم به شريعت نبودند تفاوت داشت. اميرالمؤمنين از نصوص و ظواهر شريعت تجاوز نمى كرد و امور دنيا را با معيارهاى دينى تطبيق مى داد و همه را با يك ملاك انجام مى داد. او هيچ امرى را جز طبق كتاب خدا و نص الهى انجام و يا ترك نمى كرد.
ابن ابى الحديد آن گاه از جاحظ، بيان شيوايى در اين باره نقل مى كند كه خلاصه آن چنين است:
على(عليه السلام) در جنگ، جز طبق كتاب خدا و سنت نبوى عمل نمى كرد، در حالى كه معاويه، هم طبق آن دو، و هم برخلاف آن ها عمل مى كرد. معاويه، از همه گونه حيله، چه حلال و چه حرام استفاده مى كرد. او در جنگ با پادشاه هند، از حيله كسرى، و در برخورد با امير ترك از حيله خاقان چين استفاده مى كرد. اما على(عليه السلام) در جنگ ها به نيروهاى خود مى گفت: با دشمن آغاز جنگ نكنيد، بگذاريد آنان آغاز جنگ كنند، فرارى ها را تعقيب نكنيد، مجروحان را نكشيد، درِ بسته رانگشاييد. روش او چه در برخورد بلازى الكلاع، ابوالأعور سلمى، عمرو بن العاص، حبيب بن مسلمه و همه رؤسا، و چه در برخورد با اطرافيان و افراد عادى و فرودستان، همين گونه بود. فرماندهان نظامى، در جنگ با دشمن اگر بتوانند دشمن را در حال خواب سركوب سازند، اين كار را مى كنند، اگر نابودى آن ها ممكن شود، خود رابه زحمت محاصره دشمن نمى اندازند، و اگر سوزاندن دشمن زودتر از غرق كردن آن ها ميسور باشد، به غرق كردن اكتفا نمى كنند و آتش زدن را به تأخير نمى افكنند، از هرگونه حيله جنگى مانند نصب منجنيق، سوراخ كردن ديوار قلعه، كمين كردن، مسموم كردن، مردم را با دروغ به جان هم انداختن، پراكندن نامه هاى جعلى در سپاه دشمن، و كشتن به هر وسيله، كوتاهى نمى كنند. اما على(عليه السلام) در اثر تقوا دستش بسته بود، هيچ سخنى جز آنچه رضاى خدا درآن بود، نمى گفت، و هيچ عملياتى جز آنچه رضاى خدا در آن بود، انجام نمى داد، و به هيچ چيز جز رضاى خدا، راضى نمى شد و رضاى خدا را در حكم قرآن و سنت پيامبر جستوجو مى كرد. اما حيله گران و مكّاران و دسيسه گران چنين نمى كردند. مردم عوام وقتى كه حيله هاى عجيب معاويه را ديدند و فريبكارى هاى فراوان او را مشاهده كردند و ديدند كه او با اين ترفندها به مقاصد خود رسيده، اما چنين كارها را از على(عليه السلام) مشاهده نكردند، در اثر كوتاه فكرى و كم سوادى، پنداشتند كه اين، مزيتى براى معاويه و نقيصه اى در على(عليه السلام) است![٢٦]
اما درباره اتهام بى ارادگى وضعف تدبير كه لامنس درباره على(عليه السلام) مطرح كرده، حقيقت به قدرى روشن است كه نياز به توضيح ندارد، زيرا هر كس كه با تاريخ اسلام و حوادث عصر حكومت امام آشنايى دارد مى داند كه عزم و اراده و قاطعيت اميرمؤمنان(عليه السلام) امر قابل انكارى نيست و او با اين صفات مشهور بود.
احمد محمد شاكر پژوهشگر برجسته مصرى، در تعليقه خود بر ادعاى لامنس، در اين باره مى نويسد: از هيچ مورّخ قديم يا جديد نشنيده ايم كه على بن ابى طالب را متهم به بى ارادگى و دودلى يا كمى هوشمندى كند، بلكه هوشمندى على و عزم و قاطعيت او صفاتى است كه مورّخان متفقاً او را با آن ها متصف دانسته و حتى برخى او را داراى روحيه خطرپذيرى دانسته اند كه گاهى او را به تنگناها و مشكلات مى افكند، و هيچ بيم و نگرانى به خود راه نمى داد. دانش و هوشمندى و ذكاى او به حدى بود كه چه در عصر او و چه بعدها، تنها افراد معدودى به آن رتبه رسيده اند.[٢٧]
ب. تهمت سبك سرى و شوخ طبعى: تهمت ديگر لامنس درباره على(عليه السلام) تهمت سبك سرى و شوخ طبعى است.
اگر كسى به آثار لامنس، بهويژه كتاب بررسى روزگار اُمويان « Etudes sur Ie siecle desomayyades» (چاپ بيروت، سال ١٩٣٠م) بنگرد، به كينه جويى لامنس درباره بزرگان اسلام به خوبى پى مى برد و از شيوه كار او به حيرت و شگفتى دچار مى شود! به عنوان نمونه، لامنس در فصل نخستين از كتاب مذكور كه آن را تحت عنوان «درباره علىّ بن ابى طالب (propos de Ali ibn Abitalib) نگاشته مى كوشد از شأن امام بزرگوار مسلمانان بكاهد و حتى او را كه از جدّى ترين مردان تاريخ شمرده مى شود، مردى سبك سر! جلوه دهد و مى نويسد: او مردى جِلْف بود il etait leger(ص ٣، چاپ بيروت.) انصاف و تاريخ شناسى وى را از اين تعبير بايد قياس گرفت!
لامنس در اين نسبتِ مغرضانه از عَمْروبن عاص پيروى كرده كه براى پيروزى سياسى، دروغگويى را جايز مى شمرد! و به مردم شام تلقين مى كرد كه على(عليه السلام)مردى شوخ و بازيگر است و لياقت خلافت را ندارد، چنان كه امير مؤمنان(عليه السلام) اين اتّهام دروغين را از او گزارش نموده و بدان پاسخ داده است.
در خطبه هشتاد و چهارم از نهج البلاغه مى خوانيم كه امام(عليه السلام) درباره عَمْروبن عاص فرمود:
«يَزْعُمُ لِأَهْلِ الشَّامِ أَنَّ فِيَّ دُعَابَةً وَ أَنِّى امْرُؤٌ تِلْعَابَةٌ أُعَافِسُ وَ أُمَارِسُ لَقَدْ قَالَ بَاطِلًا وَ نَطَقَ آثِماً أَمَا وَ شَرُّ الْقَوْلِ الْكَذِبُ إِنَّهُ لَيَقُولُ فَيَكْذِبُ... أَمَا وَ اللَّهِ إِنِّى لَيَمْنَعُنِى مِنَ اللَّعِبِ ذِكْرُ الْمَوْتِ وَ إِنَّهُ لَيَمْنَعُهُ مِنْ قَوْلِ الْحَقِّ نِسْيَانُ الاْخِرَةِ!»; او به گمان مردم شام افكنده كه در من شوخ طبعى راه دارد و من مردى بازيگرم كه يكسره به هزل و شوخى مى پردازم! همانا گفتارى باطل آورده و گناهكارانه سخن گفته است. آگاه باشيد كه بدترين سخنان، دروغ گفتن است و او سخن مى گويد، امّا دروغ مى گويد ... سوگند به خدا كه ياد مرگ مرا از شوخى و بازيگرى باز مى دارد و فراموشى آخرت، نيز وى را از راست گفتن باز مى دارد!
جاى تأسّف دارد كه خاورشناس پرآوازه اى همچون لامنس با دروغگويان تاريخ هم آواز شده است.[٢٨]
پى جويى هاى تاريخى نشان مى دهد كه عيب جويى عمرو بن عاص نيز برگرفته از سخن خليفه دوم بوده است كه هنگام ياد كردن على(عليه السلام) به عنوان گزينه محتمل تصدّى خلافت بعد از وى، به عبدالله بن عباس گفته است. عبدالله بن عباس مى گويد: روزى عمر [در زمان خلافتش] اظهار ناراحتى كرد، وقتى كه علت آن را پرسيدم، گفت: من هر چه فكر كردم به فكرم نرسيد كه خلافت را پس از خود به چه كسى واگذار كنم؟ آن گاه گفت: گويا تو قوم و خويشت على(عليه السلام) را براى اين منصب شايسته مى دانى؟ گفتم: خوب، با آن همه سابقه جهاد، و قرابت و علمش، چه مانعى دارد؟ گفت: راست گفتى، لكن او شوخ طبع است.[٢٩]
ابن ابى الحديد درباره اين اظهار نظر عمر توجيهى دارد و مدعى است كه او نظر عيب جويى نداشته، بلكه مقصود وى اين بوده كه على شدت عمل و سخت گيرى لازم را (مثل او) براى اداره خلافت ندارد، منتها عمرو عاص اين سخن را از وى گرفته و بزرگ كرده و بازيگرى را به آن اضافه كرده است.
ابن ابى الحديد در توجيه سخن خليفه دوم مى گويد: انسانى كه داراى خوى مخصوصى است، فضيلت را فقط در آن خوى مى داند; مثلا، شخص بخيل، فضيلت را تنها در امساك مى داند و به افراد بخشنده و اهل كرم ايراد گرفته آن ها را به اسراف و اتلاف مال و بى احتياطى متهم مى كند. هم چنين فرد بخشنده، بخيلان را به تنگ چشمى و بدبينى و مال دوستى متهم مى كند. شخص ترسو و بزدل از شجاعت بدگويى مى كند، متقابلا شخص شجاع هم ترسوها را تحقير كرده، جبن را ضعف و ذلت و خوارى مى داند.
بر اين اساس، چون عمر شخصى همواره عبوس، خشن و سختگير بود، براين باور بود كه فضيلت، همان است و خلاف آن نقيصه است، و اگر او خود شخصى نرمخوى و بشّاش و خوش خلق بود، حتماً آن را فضيلت، و خلاف آن را نقص مى دانست. حتى اگر فرض كنيم، على، خُلق او، و او خلق على را داشت، درباره على مى گفت: «كاش او تندخو نبود»! منتها اين پسر عاص بود كه سخن او را بزرگ كرد و در شام به صورت يك عيب بزرگ براى آن حضرت شايع كرد.
صرف نظر از ميزان صحت توجيه ابن ابى الحديد، وى در هر حال اصل شوخى و مزاح على(عليه السلام) را نفى مى كند و مى گويد: اگر در حال و وضع على(عليه السلام) در عصر رسول خدا تأمّل كنيم، بسيار بعيد است كه بتوانيم به او نسبت شوخى و مزاح بدهيم، زيرا چه در كتب شيعه و چه در كتب محدثين، شاهدى براين امر پيدا نمى كنيم. هم چنين در ايام خلافت ابى بكر و عمر در كتب سيره، حتى يك حديث نمى توان يافت كه ارتباطى به شوخى او داشته باشد. سوگند به خدا او از اين معانى بسيار دور بود. على(عليه السلام) كى وقت فراغت داشت تا اين گونه صفات در او به وجود آيد؟ تمام اوقات او در عبادت و نماز، ذكر، فتاوا، آموزش علم، رفت و آمد و مراجعات مردم بها و براى فراگيرى احكام و تفسير قرآن سپرى مى شد. او تمام يا اكثر روزها را روزه مى گرفت، و همه يا اكثر شبها را مشغول نماز بود. اين ها در ايام آرامش و صلح بود، اما در ايام جنگ، وقت او با شمشير آخته، نيزه تيز، سوار شدن بر مركب جنگى، فرماندهى سپاه و عمليات جنگى مى گذشت. با اين گرفتارى ها و اشتغال ها، او كى وقت فراغت و بيكارى داشت كه به شوخى و مزاح بپردازد؟![٣٠]
٢ . امام حسن(عليه السلام)
تبرئه معاويه از قتل حسن بن على: لامنس در مقاله اى كه در دايرة المعارف الاسلامية درباره زندگينامه امام حسن مجتبى(عليه السلام) نوشته، اتهام هاى متعدد ناجوانمردانه و مغرضانه نسبت به آن امام معصوم وارد كرده است. اتهام هايى كه صرفاً يك ادعا و تهمت و بلكه اهانت است و هيچ سند و شاهد تاريخى ندارد.
اگر مترجم فارسى كتاب سير تاريخى و ارزيابى انديشه شرق شناس درباره او مى نويسد: كتاب معروف او فاطمه و دختران محمد فحشنامه اى است عليه پيامبر اسلام و خاندان پاك آن حضرت[٣١] اين معنى در مقاله ياد شده وى درباره امام مجتبى(عليه السلام)نيز واقعيت دارد، زيرا اين مقاله، در واقع زندگينامه نيست، بلكه فحشنامه و ادعانامه است; ادعانامه اى گستاخانه و اهانت آميز، به گونه اى كه دكتر احمد محمد شاكر در تعليقه هايى كه بر اين مقاله نوشته تا حدى پاسخ اشتباهات او را داده است، اما در يك مورد، تعبير لامنس به قدرى زشت و زننده است كه احمد شاكر به نوعى از طرف او عذرخواهى كرده مى نويسد: نويسنده اين مقاله، از اين كلمه و امثال آن پشيمان مى شود![٣٢]
بارى، چون بسيارى از ادعاهاى او از حد تهمت و بدگويى تجاوز نمى كند، ارزش نقد و پاسخ گويى را ندارد، و برخى ديگر از ادعاهايش را پژوهشگران پاسخ داده اند.[٣٣] ازاين رو، ما در اين جا به عنوان نمونه، تنها يك مورد از ديدگاه او را مورد نقد و بررسى قرار مى دهيم كه عبارت است از تبرئه معاوية بن ابى سفيان، از قتل امام حسن مجتبى(عليه السلام) به وسيله زهر. از نظر تاريخ مسلّم است كه معاويه، جَعده (دختر اشعث بن قيس)، همسر حضرت مجتبى را با پرداخت پول و وعده تزويج او به يزيد، تحريك كرد و وى با مسموم كردن حضرت، او را به شهادت رساند. لامنس با انكار اين قضيه مسلّم، مى نويسد:
حسن [بن على] در مدينه در اثر ذات الريه درگذشت. شايد علت مرگ او افراط در لذت جويى بوده است. تلاش هايى شده است تا گناه مرگ او را به پاى معاويه بنويسند، و هدف از اين امر اين بوده كه عار اين اتهام را متوجه امويان سازند و لقب شهيد يا سيدالشهدا كه به اين پسر بى قدر فاطمه داده شده، توجيه كنند. غير از مؤلفان شيعه يا كسانى كه طرفدار خاص علويان بوده اند، كسى جرأت اين اتهام شنيع را آشكارا نداشته است. در عين حال، اين اتهام فرصت بدگويى به خاندان اشعث بن قيس را فراهم ساخته است كه دشمن شيعه بوده اند، زيرا اين خاندان در شورشى كه در جنگ صفين پيش آمد نقش داشتند. معاويه كسى نبود كه جرمى مرتكب شود كه مجوّزى نداشت.[٣٤]
در پاسخ اين ادعا بايد توجه داشت كه اين مطلب را تنها مورّخان شيعه ننوشته اند، بلكه مورّخان بزرگ اهل سنت نيز ـ كه احتمال جانبدارى از علويان در مورد آن ها نيست ـ اين معنا را نقل كرده اند; مورّخانى همچون: عبدالرحمان سيوطى،[٣٥] سبط ابن جوزى،[٣٦] ابن عبدالبّر،[٣٧]ابوالفرج اصفهانى،[٣٨] ابن ابى الحديد،[٣٩] و مسعودى.[٤٠]
دانشمند بزرگ اهل سنت محمد صبّان، پس از نقل جنايت جعده تصريح مى كند كه بسيارى از دانشمندان متقدم و متأخر براين باورند كه حسن بن على به وسيله زهر شهيد شد.[٤١]
شهادت حضرت مجتبى(عليه السلام) توسط دختر اشعث، در آن زمان در حافظه جامعه، يك امر مسلم بوده است، به گونه اى كه طبق گواهى مورّخان، پس از شهادت امام حسن(عليه السلام) مردى از خاندان طلحه، جعده را تزويج كرد و از او داراى فرزندانى شد، گاهى كه ميان فرزندان وى و ديگر تيره هاى قريش مشاجره اى رخ مى داد، قريشيان آن ها را «فرزندان زن شوهركش»! خطاب مى كردند.[٤٢]
البته معاويه تنها حسن بن على(عليه السلام) را با زهر نكشت، بلكه اصولا روش او اين بود كه رقباى سياسى خود را كه وجود آن ها را خطرى براى حكومت خويش مى دانست، به صورت مزوّرانه و با مسموم كردن مى كشت و با كمترين سر و صدا از خطر آن ها خلاص مى شد.
بر اساس اين سياست كلى، او براى فراهم سازى زمينه براى وليعهدى پسرش يزيد، نه تنها حسن بن على، بلكه سعد بن ابى وقاص را نيز به همين روش كشت.[٤٣] او هم چنين مالك اشتر. فرمانده برجست و يار وفادرا على(عليه السلام)را در راه مصر به همين كيفيت به قتل رساند كه از نظر تاريخى امرى مسلّم است و نيازى به اثبات ندارد. و نيز وقتى كه معاويه احساس كرد مردم شام به عبدالرحمن بن خالد بن وليد گرايش پيدا كرده اند او را به همين طرز سر به نيست كرد![٤٤]
٣ . امام حسين(عليه السلام)
انكار شجاعت و حماسه تاريخى امام حسين(عليه السلام): امام حسين(عليه السلام)، امام سوم معصوم نيز كه در جهان به عظمت و شجاعت معروف، و مقتداى آزادگان و آزادى خواهان است، از نيش قلم و ناسزاهاى لامنس مصون نمانده است. او در مقاله كوتاهى كه در دايرة المعارف الاسلاميه درباره زندگينامه امام حسين(عليه السلام) نوشته كوشيده است عظمت و شجاعت و سرفرازى آن سرور آزادگان را انكار نموده، او را شخصى ضعيف، بى اراده و ناتوان معرفى كند.[٤٥] او در اين باره نيز ـ مانند موارد ديگر ـ ادعاهايى دارد كه هيچ پايه و اساسى ندارند، و همه آن ها در خور نقد و بررسى علمى نيستند. از اين رو، در اين جا تنها چند مورد از سخنان او را مورد نقد و بررسى قرار مى دهيم. او مى گويد:
١ . در آن ده روز، ضعف و ناتوانى اين مدعىِ خلافت، به تدريج آشكار شد و بى عزمى و بى ارادگى او باز به سراغش آمد و به محاصره حلقه آهنى كه سپاه عبيدالله بن زياد گرد او زده بودند در آمد.[٤٦]
٢ . جنگ حسين بن على با سپاه يزيد، و شكست او، به سرعت و در زمانى كمتر از نحر يك شتر يا چرت زدن يك نفر، خاتمه يافت.[٤٧]
٣ . پس از محاصره حسين بن على، پيروان او تلاش كردند مقاومت كنند، اما او همچنان هيچ حركتى از خود نشان نداد و برهيچ يك از اعمال قهرمانى كه شيعيان همواره با شيفتگى و دلدادگى به آن ترنم مى كنند، اقدام نكرد.[٤٨] اينك به بررسى هر يك از موارد سه گانه مزبور مى پردازيم:
١ . بى ارادگى: قبلا اشاره شد كه به پندار لامنس، حسين بن على(عليه السلام)، بى ارادگى و حالت ترديد و بى عزمى را از پدرش على(عليه السلام) به ارث برده بود، لامنس در اين جا، مسئله را به آن پندار، عطف كرده است، در حالى كه اين ادعا، نه در مورد پدر صادق است و نه در مورد پسر. همه مى دانند كه اين پندار در مورد حسين بن على چه قدر بى پايه و بى اساس است، زيرا سراسر زندگانى حسين بن على(عليه السلام)، ويژه موضع گيرى هاى سياسى او، چه در ده سالى كه پس از شهادت برادرش امام حسن(عليه السلام) با معاوية بن ابى سفيان معاصر بود و چه پس از آغاز حكومت يزيد، همه گواهى مى دهد كه او مرد عزم و اراده پولادين، شخصى هدفدار، شجاع، و پاى بند اصول و آرمان هاى خود بود و هيچ وقت حاضر نشد از مواضع اصولى و مكتبى خود حتى يك قدم عقب نشينى كند و تمام خطرهاى اين ايستادگى را به جان خريد. او كسى بود كه در برابر تمامى تلاش هاى چند ساله معاويه براى تثبيت ولايت عهدى پسرش، و با وجود تهديدها و تطميع هاى مكرر او ـ كه سرانجام همه طوايف و اقوام و بزرگان را وادار به تسليم كرد ـ تا مرگ معاويه ايستادگى كرد و از بيعت خوددارى ورزيد. در مخالفت با يزيد نيز كوچك ترين ترديدى از خود نشان نداد و به سخنان سازش كاران و كسانى كه ـ در قالب صلاح انديشى و خير خواهى ـ او را از رويارويى با يزيد، نهى مى كردند، ترتيب اثر نداد به گونه اى كه آن روز، حركت او در نظر عده اى كه اهداف عالى او را درك نمى كردند، تندروى، و با ارزيابى هاى عادى، «ريسك» و «خطرپذيرى» به حساب مى آمد.
خطبه ها، سخنان و نامه هاى او نيز كه اينك در دسترس همگان است، همه
حكايت از عزم و اراده جدى او مى كند، به گونه اى كه وقتى بر سر دو راهى
بيعت (ذلت) و مرگ قرار
گرفت، با شعار «هيهات منّا الذلة» مرگ با عزت را انتخاب كرد. اين ها همه
از مسلّمات تاريخ آن دوره است و براى صاحب نظران و اصحاب تاريخ نيازى به
اثبات ندارد.
گويا حسين بن على(عليه السلام) از آن رومستحق اين همه طعن و نيش و تهمت از طرف لامنس شده است كه در برابر بنى اميه ايستاد و تسليم نشد، و اگر او اندكى اراده از خود نشان مى داد و با سكوت و تسليم خود، به جاى تحمل تشنگى و نوشيدن جام شهادت، و از دست دادن عزيزان و اسيرى خاندان، مفتخر! به دريافت كيسه هاى سيم و زر از دربار يزيد مى شد!، از نظر امثال لامنس قهرمان اراده بود!
٢ . شكست و كشته شدن حسين بن على(عليهما السلام) در اندك مدت: گويا مستند لامنس در اين ادعا گزارش بعضى از فرماندهان چاپلوس و بى قدر يزيد مانند زحر بن قيس است كه پس از حادثه كربلا در گزارش خود به يزيد، بلوف زده و براى خوش آمد وى گفتند: «ما به اردوى حسين بن على حمله كرديم و در اندك مدتى در حد نحر يك شتر و يا چرت زدن يك نفر، آن را در هم پيچيديم و او و يارانش را كشتيم و به غائله خاتمه داديم.» در حالى كه اين، يك بلوف آشكار بود، زيرا از نظر تاريخى مسلّم است كه در روز عاشورا، جنگ، از آغاز روز شروع شد و تا عصر آن روز طول كشيد و خود امام حسين(عليه السلام)و بعضى از باقى ماندگان يارانش هنگام عصر به شهادت رسيدند و حدود هفتاد نفر (يا بيشتر) از ياران آن حضرت به شهادت رسيدند، متقابلا سپاه عمر بن سعد نيز تلفاتى داد. حال چگونه ممكن است اين همه حوادث در يك مدت اندك رخ داده باشد؟!
اين ادعاى لامنس نمونه روشنى از روش شيطنت آميز اوست كه براى اثبات نظريات خود، در گوشه و كنار تاريخ مى گردد و هر جا سندى ـ هر چند مخدوش ـ مى يابد كه به نحوى مى تواند به نفع او تمام شود انتخاب، و يا نصوص تاريخى را به دلخواه خود تفسير مى كند.
٣ . عمل قهرمانانه انجام ندادن حسين بن على(عليهما السلام): اين كه حسين بن على(عليهما السلام) هيچ عمل قهرمانانه اى انجام نداد، از آن نوع انكار واقعيات است كه كسى در روز روشن بگويد: نيمه شب است و از منكران، دليل بطلبد!
دكتر احمد محمد شاكر در نقد اين سخن مى گويد: «در صورتى كه شجاعت حسين در آن جنگ، در تاريخ ثابت شده است و به تعبير نويسنده مقاله، شيعه به آن ترنم مى كند، چگونه نويسنده مى تواند آن را نفى و انكار كند؟ آرى، تعصّب و هوادارى، چيره شونده است، و هدايت، تنها هدايت خدا است.»[٤٩]
كدام قهرمانى مثل حسين بن على(عليهما السلام) از خود، شجاعت و دلاورى نشان داده است؟ او با ياران اندك خود، در برابر هزاران نفر سپاه دشمن شجاعانه ايستاد و دلاورانه جنگيد. حُميدبن مسلم، يكى از سپاهيان عمربن سعد، كه در صحنه كارزار حضور داشته، و بسيارى از حوادث جنگ را گزارش كرده مى گويد: «در عمرم هيچ بى ياور مانده و تنها مانده اى را نديدم كه فرزندان، افراد خاندان و ياران او كشته شده باشند، و از حسين بن على قوى القلب تر و برخود مسلط تر باشد. پياده نظام به وى حملهور مى شدند و او آن ها را از راست و چپ پراكنده مى كرد، و آن ها فرار مى كردند، همانند گله بُزها، وقتى كه گرگ بر آن ها حمله كند.»[٥٠]
زخم هاى فراوان شمشير، تير و نيزه كه بر بدن او وارد شده بود (و تعداد آن ها تا بيش از سيصد نقل شده است) همه، در طرف جلوى پيكر او بود،[٥١] زيرا هرگز پشت به دشمن نمى كرد و همواره سينه به سينه با دشمن مى جنگيد. حماسه اى كه حسين بن على(عليهما السلام) و ياران جانباز و فداكار او آفريدند چنان درخشان بود كه حتى دشمنان، زبان به ستايش آن گشودند. ابن ابى الحديد معتزلى مى نويسد:
روزى به شخصى كه در كربلا در سپاه عمر بن سعد حاضر بوده، گفتند: واى بر تو! آيا فرزندان رسول خدا را كشتيد؟ او گفت: سخن ياوه گفتى،[٥٢] اگر تو هم به جاى ما بودى، كار ما را مى كردى، گروهى كه دستانشان در قبضه هاى شمشيرها بود، همچون شيران ژيان بر ما تاختند، سلحشوران را از چپ و راست درهم مى كوبيدند، خود را به آغوش مرگ مى افكندند، اما نمى پذيرفتند، هيچ چيز بين آن ها و بين غلتيدن در درياى مرگ، يا تسلّط بر حكومت، حايل نمى شد. اگر اندكى دست نگه مى داشتيم، كل سپاهيان ما كشته مى شدند. با اين وضع، چه مى توانستيم بكنيم اى بى مادر![٥٣]
نتيجه بحث
هنرى لامنس (١٨٦٢-١٩٣٧م) فرانسوى، متولد بلژيك و مقيم لبنان، از شرق شناسان بسيار متعصب و لجوج است كه كينه و خصومت عجيبى با اسلام دارد. او از ميان گروه هاى سياسى و اجتماعى مطرح در تاريخ اسلام، طرفدار سر سخت بنى اميه و دشمن كينه توز شيعه و بنى هاشم است.
روش بررسى هاى تاريخى لامنس، روشى منفى و متعصبانه و دور از انصاف و منطق علمى است. او براى اثبات پيش فرض ها و ذهنيات جانبدارانه خود، در گوشه و كنار تاريخ، به دنبال گزارش هاى ـ هر چند مخدوش ـ مى گردد و به آن ها اعتماد مى كند. او نصوص مسلّم تاريخى را طبق ميل خود تفسير مى كند. از اين گذشته، به صورت فريبنده اى به منابع و مآخذى ارجاع مى دهد كه ادعاهاى وى، مطلقاً در آن ها نيست!
چنان كه اشاره شد، او طرفدار سرسخت بنى اميه، دشمن شيعه و پيشوايان اسلام است. از اين رو، در كتاب ها و مقالات متعددش با شيطنت، مى كوشد مقام على(عليه السلام) را پايين آورده، معاويه را برتر از او معرفى كند! او هم چنين در دو مقاله خود در دايرة المعارف الأسلاميه درباره امام حسن و امام حسين(عليهما السلام)، نسبت به هر دو امام طعن و اتهام و گستاخى هاى متعدد دارد كه با هيچ سند تاريخى همخوانى ندارد. در مجموع، ديدگاه تاريخى او فاقد اعتبار است.
كتاب نامه
١. نهج البلاغه، تحقيق صبحى صالح.
٢. ابن ابى الحديد، عبدالحميد، شرح نهج البلاغه، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، قاهر، داراحياء الكتب العربية (بى تا).
٣. ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبين، تحقيق احمد صقر، چاپ دوم، قم، منشورات الشريف
الرضى، ١٣٧٤.
٤. ابوخليل، شوقى، الاسلام فى قفص الأتهام، چاپ پنجم، دمشق، دارالفكر، ١٩٩٨ م.
٥. البهى، محمد، الفكر الاسلامى الحديث و صلته بالأستعمار الغربى، چاپ ششم، بيروت، دارالكفر،
١٩٧٣ م.
٦. بدوى، عبدالرحمن، فرهنگ كامل خاورشناسان، ترجمه شكرالله خاكرند، چاپ اول، قم، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، ١٣٧٥.
٧. جرداق، جرج، ألامام على صوت العدالة الانسانية، بيروت، منشورات دارمكتبة الحياة، ١٩٧٠ م.
٨. حسينى طباطبايى، مصطفى، نقد آثار خاورشناسان، چاپ اول، تهران، انتشاران چاپخش، ١٣٧٥.
٩. دسوقى، محمد، سيرتاريخى و ارزيابى انديشه شرق شناسان ترجمه دكتر محمد رضا افتخار زاده، چاپ اول، تهران، نشر هزاران، ١٣٧٦.
١٠. دينيه، اتيين، محمد رسول الله، ترجمه دكتر عبدالحليم محمود و دكتر عبدالحليم محمد، قاهره، دارالمعارف، ١٩٦٦ م.
١١. زمانى، احمد، حقايق پنهان (پژوهشى از زندگانى سياسى امام حسن مجتبى(عليه السلام))، چاپ دوم، قم، مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى، ١٣٧٨.
١٢. سبط ابن الجوزى، يوسف بن فرغلى، تذكرة الخواص، نجف، منشورات المكتبة الحيدرية،
١٣٨٣ ق.
١٣. سيوطى، جلال الدين، تاريخ الخلفاء، چاپ سوم، قاهره، مطبعة المدنى، ١٣٨٣ ق.
١٤. شرق شناسان، دايرة المعارف الاسلاميه، بيروت، دارالمعرفة (بى تا).
١٥. شيخ مفيد، محمد بن نعمان، الأرشاد فى معرفة حجج الله على العباد، قم، مكتبة بصيرتى، (بى تا).
١٦. صَبّان، محمد، اسعاف الراغبين، در حاشيه نور الأبصار.
١٧. صدوق محمد بن على بن بابويه، الأمالى، قم، المطبعة الحكمة، ١٣٧٣ ق.
١٨. طبرى، محمد بن جرير، تاريخ الأمم و الملوك، بيروت، دارالقاموس الحديث، (بى تا).
١٩. مسعودى، على بن الحسين، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقيق اسعد داغر، چاپ اول، بيروت، دارالأندلس، ١٣٨٥ ق.
٢٠. نصر، سيد حسين، قلب اسلام، ترجمه مصطفى شهرآيينى، چاپ اول، تهران، انتشارات
حقيقت، ١٣٨٣.
٢١. يعقوبى، احمد بن ابى واضح، تاريخ يعقوبى، نجف، منشورات المكتبة الحيدرية، ١٣٨٣ ق.
مقالات
سعيدى، سيد غلامرضا، اسلام و مستشرقين، محمد خاتم پيامبران، (مجوعه مقالات، ج ٢)، تهران، حسينيه ارشاد، ١٣٤٨.
[١]. مدير پژوهشى گروه تاريخ مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(قدس سره).
[٢]. در اين زمينه پژوهش هايى توسط دانشمندان ايرانى، عرب و اروپايى صورت گرفته كه آثار ياد شده در زير را به عنوان نمونه هايى از اين كوشش ها مى توان نام برد: سير تاريخى و ارزيابى انديشه شرق شناسى، دكتر محمد دسوقى كه به همين نام توسط دكتر محمود رضا افتخارزاده به فارسى ترجمه شده است. الأسشراق بين دعاته و معارضيه، مجموعه مقالاتى به قلم گروهى از غربى ها كه توسط هاشم صالح گردآورى و به عربى ترجمه و چاپ شده است. خاورشناسى و توطئه خاور شناسان، مارگرت ماركوس (مريم جميله) كه توسط مرحوم سيدغلامرضا سعيدى به همين نام به فارسى ترجمه شده است. تاريخ حركة الأستشراق، يوهان فوك كه توسط عمر لطفى العالم از آلمانى به همين نام به عربى ترجمه شده است. الأسلام و شبهات المستشرقين، الشيخ فؤاد كاظم المقدادى. الاسلام فى قفص الاتهام، دكتر شوقى ابوخليل. المستشرقون و الدراسات القرآنية، دكتر محمدحسين على الصفير شرق شناسى، ادوارد سعيد (مسيحى فلسطينى الاصل) كه توسط دكتر عبدالرحيم گواهى به همين نام به فارسى ترجمه شده است. موسوعة المستشرقين، دكتر عبدالرحمن بدوى كه توسط آقاى شكرالله خاكرند به نام فرهنگ كامل خاورشناسان به فارسى ترجمه شده است. نقد آثار خاورشناسان، مصطفى حسينى طباطبائى. جريان شناسى تاريخ نگارى ها در ايران معاصر، ابوالفضل شكورى. مجتبى مينوى، مقاله اسلام از دريچه چشم مسيحيان، محمد خاتم پيامبران (مجموعه مقالات، ج ٢، ص ١٦٩)
[٣]. دكتر شوقى ابوخليل، الأسلام فى قفص الأتهام، مقدمه چاپ اول، ص ١٣-١٦. اين كتاب توسط آقاى حسن اكبرى مرزناك در ايران به فارسى ترجمه و در سال ١٣٥٥ شمسى در تهران چاپ و منتشر شده است. آن چه ازكتاب ياد شده نقل گرديد، با استفاده از ترجمه مزبور به صورت نقل به مضمون است (ص ١٥-٢٢).
[٤]. سيدحسين نصر، قلب اسلام، ترجمه مصطفى شهرآيينى، ص ٣.
[٥]. همان، ص ٤.
[٦]. نگاه كنيد به كتاب او درباره خوارج و شيعه كه توسط دكتر عبدالرحمن بدوى به نام الخوارج و الشيعه به عربى، و توسط محمودرضا افتخارزاده به نام شيعه و خوارج به فارسى ترجمه شده است.
[٧]. از آثار او سه كتاب ياد شده در زير را مى توان نام برد:
الف ـ شيراز مهد شعر و عرفان;
ب ـ شيخ فريد الدين عطار;
ج ـ درباره جلال الدين مولوى (نقد آثار خاورشناسان، ص ١٢٣-١٢٤).
[٨]. محور انديشه نيكلسون تصوف است، آن هم تصوفى كه از احوال و آثار عرفاى مسيحى سرچشمه گرفته است. او در جست وجوى هماهنگى با مسلمانان، به آثار صوفيانى چون حلاج، مولوى، ابن عربى و ديگران روى آورده است. آثار و كتاب هاى او درباره تصوف از اين قرار است: عرفاى اسلام، مفهوم شخصيت در تصوف، مقالات گوناگون در باب تصوف، رومى شاعر و عارف. او كتاب هايى نيز درباره تصوف، تحقيق و چاپ كرده; مانند كتاب اللمع فى التصوف، كتاب مثنوى جلال الدين محمد بلخى، سير العباد الى المعاد، ديوان ترجمان الأشراق، اثر ابن عربى (نقد آثار خاورشناسان، ص ٥٤-٥٥).
[٩]. او در اثر مطالعه كتاب تذكرة الأولياء عطار، سخت به پژوهش در زندگى حسين بن منصور، مشهور به حلاج دلبستگى پيدا كرد و به ايران سفر نمود و از شهر بيضا (از توابع فارس) كه زادگاه حلاج بود، ديدن كرد. از آن پس محور اساسى تتبعات وى، زندگى حلاج و عرفان ايرانى بود. آثار و كتاب هاى او در زمينه تصوف عبارتند از: بررسى ريشه هاى فنى عرفان اسلامى، منحنى زندگى حلاج، مصيبت حلاج، صوفى شهيد اسلام، مقالاتى راجع به تصوف در دايرة المعارف اسلامى (نقد آثار خاورشناسان، ص ٤٥ - ٤٦).
[١٠]. HENRI LAMMENS.
[١١]. Gend.
[١٢] او در بلژيك متولد شده و بعداً به تابعيت فرانسه درآمده است. از اين رو، از او به عنوان فرانسوى هم ياد مى شود.
[١٣]. دكتر عبدالرحمن بدوى، فرهنگ كامل خاورشناسان، ترجمه شكرالله خاكرند، ص ٣٥٦-٣٥٨.
[١٤]. محمد خاتم پيامبران (مجموعه مقالات)، سيدغلامرضا سعيدى، اسلام و مستشرقين، ص ٢٨٤.
[١٥]. دايرة المعارف الاسلامية، ج ٧، ص ٤٢٧، مدخل حسين.
[١٦]. دكتر محمد البهى، الفكر الإسلامى الحديث وصلته بالأستعمار الغربى، ص ٥٥٨.
[١٧]. آلفونس اتيين دينيه فرانسوى (١٨٦١-١٩٢٩م) از بزرگان فن نقاشى و تصويرگرى در جهان است. او شيفته زندگى عرب و طبيعت بلاد عربى بود و هر سال شش ماه در كشور الجزاير در شهر «بوسعادة» اقامت مى كرد. كتاب هاى او معمولا همراه با لوح ها و تصويرهاى زيباى خود او درباره موضوع كتاب است. زندگينامه او در فرهنگ بزرگ «لاروس» آمده است. او در سال ١٩٢٧م در شهر الجزيره در يك اجتماع بزرگ، مسلمانى خود را رسماً اعلام كرد و وصيت كرد كه پس از مرگ، او را به عنوان يك مسلمان و يكتاپرست در قبرى كه قبلا در بوسعاده آماده كرده دفن كنند. دينيه به قدرى در برابر سمپاشى هاى شرق شناسان مغرض، ايستادگى و از اسلام دفاع كرد كه لقب اسلامى «ناصر الدين» گرفت. ناصرالدين كتاب هاى متعددى به زبان فرانسوى درباره اسلام و موضوعات اسلامى تأليف كرده است، از جمله: ١ـ زندگى عرب، ٢ـ سراب، ٣ـ زندگى صحرا، ٤ـ شرق از ديدگاه غرب، ٥ـ سيره نبوى، ٦ـ پرتو ويژه نور اسلام. دو كتاب اخير با نام «اشعة خاصة بنور الإسلام» و «محمد رسول الله» به عربى ترجمه شده است (محمد رسول الله، ترجمه دكتر عبدالحليم محمود و دكتر عبدالحليم محمد، قاهره، دارالمعارف، ١٩٦٦م، مقدمه به قلم دكتر عبدالحليم محمود، ص ٧و ٨، پاورقى، به نقل از مقاله ياد بود ناصرالدين به قلم استاد راشد رستم در روزنامه الأهرام، مورخ ١٩/١٢/١٩٢٩).
[١٨]. محمد رسول الله، مقدمه، ص ٥٣-٥٤.
[١٩]. جرج جرداق، الأمام على صوت العدالة الانسانية، ج ٥، ص ٢٣٩. ترجمه فارسى سخنان جرداق، برگرفته از كتاب نقد آثار خاورشناسان (ص ١٧٢) به قلم آقاى مصطفى حسينى طباطبائى است.
[٢٠]. البته اين، نظر جرج جرداق است كه معاويه را حليم حسينى دانسته، اما در جاى خود ثابت شد كه حلم معاويه از دروغ هاى تاريخ است.
[٢١]. جرج جرداق، همان، ص ٢٤٣-٢٤٤.
[٢٢]. فرهنگ كامل خاورشناسان، ترجمه شكرالله خاكرند، ص ٣٥٨.
[٢٣]. فقد ثبت أنّ الأبن ورث عن ابيه الصفتين اللتين كانتا السبب فى هلاك أبيه، و هى التردّد و قلة الفطنة (دايرة المعارف الاسلاميه، ج ٧، ص ٤٢٧، مدخل حسين).
[٢٤]. نهج البلاغه، تحقيق صبحى صالح، خطبه ٢٠٠.
[٢٥]. الامام على صوت العدالة الانسانية، ج ٥، ص ٢٤٠-٢٤١.
[٢٦]. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ١٠، ص ٢١٢-٢١٣ و ٢٢٨-٢٣٩.
[٢٧]. دايرة المعارف الاسلاميه، ج ٧، ص ٤٢٧، مدخل حسين.
[٢٨]. نقد آثار خاورشناسان، ص ١٧٥.
[٢٩]. صدقت و لكنّه امرؤ فيه دعابة. در دنباله اين گفتوگو، عمر در مورد هر يك از نامزدهاى محتمل ديگر مانند: طلحه، زبير، عبدالرحمان، سعد بن ابى وقاص و عثمان نيز عيب هايى مطرح كرد. (ابن ابى الحديد، همان، ج ٦، ص ٣٢٦).
[٣٠]. ابن ابى الحديد، همان، ج ٦، ص ٣٢٦-٣٢٩.
[٣١]. دكتر محمد دسوقى، سير تاريخى و ارزيابى انديشه شرق شناسى، ترجمه دكتر محمود رضا افتخارزاده، مقدمه، ص ٣٦.
[٣٢]. أظنّ أن كاتب المقال يندم على هذه الكلمة و غيرها من الأوصاف التى نعت بها الحسن، عن عصبية و عن خطأ فى النظر فى مقاييس الأخلاق الصحيحة. (ج ٧، ص ٤٠٢).
[٣٣]. احمد زمانى، حقايق پنهان.
[٣٤]. دايرة المعارف الاسلامية، ج ٧، ص ٤٠٢.
[٣٥]. تاريخ الخلفا، ص ١٩٢.
[٣٦]. تذكرة الخواص، ص ٢١١.
[٣٧]. الأستيعاب فى معرفة الأصحاب (در حاشيه الاصابه)، ج ١، ص ٣٧٥.
[٣٨]. مقاتل الطالبيين، ص ٨٠ و ٦٠.
[٣٩]. شرح نهج البلاغه، ج ١٦، ص ١١.
[٤٠]. مروج الذهب، ج ٢، ص ٤٢٧.
[٤١]. و بموته شهيداً جزم غير واحد من المتقدمين و المتأخرين (اسعاف الراغبين، در حاشيه نور الابصار، ص ١٨٢).
[٤٢]. ابوالفرج، همان، ص ٨٠.
[٤٣]. ابوالفرج، همان، ص ٨٠.
[٤٤]. محمد بن جرير، طبرى، تاريخ الأمم و الملوك، ج ٦، ص ١٢٩ (حوادث سال ٤٦); يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ج ٢، ص ٢١٣.
[٤٥]. ج ٧، ص ٤٢٧-٤٢٩. اين مقاله در ويرايش دوم اين دايرة المعارف، حذف شده و مقاله جديدى از خاورشناسان ديگرى به نام «وشياوالييرى» جايگزين آن شده است. اما چون هنوز در مراكز علمى و كتابخانه ها موجود و مورد مراجعه است، نقد آن لازم به نظر رسيد.
[٤٦]. و فى هذه الأيام العشرة أخذ ضعف هذه المطالب بالخلافة يتجلّى شيئاً فشيئاً، و عاوده تردّده، و اطبقت عليه الحلقة الفولادية التى ضربها حوله جند عبيد الله.
[٤٧]. لم تستغرق من الزمن اكثر مما يستغرقه نحر بعير او اغفاءة مغف.
[٤٨]. و حاول مشايعوه المقاومة و لكن الحسين لم يحرك ساكنا، و لم يقم بعمل واحد من اعمال البطولة التى أغرم الشيعة بالتغنّى بها.
[٤٩]. اذا كانت شجاعة الحسين فى الموقعة ثابتة فى التاريخ، و تغنّى بها الشيعة، كما زعم كاتب، المقال، فأنّى له أن ينفيها و أن ينكرها؟، الان ان الهّوى غلاّب و الهدى هدى الله.
[٥٠]. مفيد، الأرشاد فى معرفة حجج الله على العباد، ص ٢٤١.
[٥١]. صدوق، الأمالى، مجلس سى و يكم، حديث ١.
[٥٢]. شرح نهج البلاغه، ج ٣، ص ٢٦٣.
[٥٣]. متن عربى چنين است: عضضت بالجندل = سنگ بجوى!، كه مفهومش اين است كه كاش به جاى نان، سنگ بخورى، حيف از نانى كه خوردى، اين چه سخن بيهوده اى است كه مى گويى؟!