تاریخ اسلام در آینه پژوهش - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٤ - تاريخ تشيع در نيشابور(٣) / محمد دشتى

تاريخ تشيع در نيشابور(٣) / محمد دشتى

تاريخ تشيع در نيشابور

(از آغاز تا انقراض غزنويان)(٣)

 محمد دشتى[١]

اشاره

دربخش اول ودوم اين پژوهش روند كلى پيدايش وگسترش مذهب تشيّع، بهويژه تشيّع امامى (اثنا عشرى) در نيشابور از آغاز تا پايان قرن چهارم هجرى مورد بررسى قرار گرفت وطى آن به اين نكته اشاره گرديد كه مذهب تشيّع به احتمال زياد هم زمان با ورود صحابه، وارد نيشابور گرديد وپس از آن با آمدن سادات وبرخى ياران نزديك اهل بيت(عليهم السلام)، نظير آل قنبر، ابوالاسود دوئلى، جعدة بن هبيره مخزومى (خواهرزاده امام على(عليه السلام)) وجمعيت هايى از قبايل يمنى ـ كه نوعاً ارادتمند اهل بيت(عليهم السلام) و پيرو ايشان بودند ـ به نيشابور، روند توسعه مذهب تشيّع دراين خطه سرعت گرفت.

بر اساس آنچه در بخش دوم اين پژوهش گذشت، ورود امام رضا(عليه السلام) در سال ٢٠٠ هجرى به نيشابور، نقطه عطفى در روند گسترش مذهب تشيّع بهويژه تشيّع امامى، در اين ناحيه محسوب مى گردد. فعاليت وكلاى ائمه(عليهم السلام)در نيشابور يكى ديگر از عوامل مهم توسعه تشيّع در اين منطقه بوده، به گونه اى كه در قرن چهارم هجرى حوزه درسى اماميه در نيشابور از رونق چشم گيرى برخوردار بوده است.

نوشتار حاضر نحوه برخورد حكومت هاى اسلامى با شيعيان نيشابور و به عبارتى، مذهب تشيّع در اين شهر را از آغاز تا پايان قرن چهارم هجرى مورد بررسى قرار مى دهد. برهه مورد بررسى، افزون بر حكومت هاى فراگير خلفاى نخستين و خلفاى اموى و عباسى، چهار سلسله حكومتى منطقه اى مرتبط با نيشابور را نيز در بر مى گيرد: طاهريان (٢٠٦-٢٥٩هـ .)، صفاريان (٢٤٧-٢٨٧ هـ .)،[٢] سامانيان (٢٧٩-٣٨٩هـ .) و غزنويان (٣٨٩-٤٣١ هـ .).

كليد واژگان: تشيّع، حكومت هاى فراگير، حكومت هاى منطقه اى، امويان، عباسيان، طاهريان. صفاريان. ساسانين. غزنويان.

مقدمه

يكى از موضوعات مهم در ارتباط با تاريخ تشيّع در نيشابور، مسئله نحوه برخورد حكومت ها با اين مذهب وپيروان آن است. بدون ترديد، حكومت ها تأثير فراوانى در رشد و گسترش يا توقف و زوال ودست كم محدوديت فعاليت هاى پيروان يك فكر و آيين دارند. از اين رو، در اين بخش از مبحث تاريخ تشيّع در نيشابور، نحوه رابطه و تعامل حكومت ها با مذهب تشيّع و پيروان آن را از آغاز تا انقراض غزنويان (٤٣١ هـ ) مورد بررسى قرار مى دهيم.

در طى دوره مورد پژوهش، منطقه نيشابور شاهد حاكميت سلسله حكومتى فراگير و نيز چند سلسله حكومت منطقه اى و محلى بوده است. حكومت هاى فراگير عبارت بودند از: خلفاى نخستين (از اواخر عصر خليفه دوم ـ متوفاى ٢٣ هجرى ـ تا روى كار آمدن معاويه در سال ٤٠ هجرى)، خلفاى اموى (٤٠ ـ ١٣٢ هـ .)، خلفاى عباسى (١٣٢ ـ ٦٥٦ هـ .) حكومت هاى
محلى و منطقه اى نيز عبارت بودند از: طاهريان (٢٠٦ ـ ٢٥٩ هـ .)، صفاريان (٢٤٧ ـ ٢٨٧هـ .)، سامانيان (٢٧٩ ـ ٣٨٩ هـ .) و غزنويان (٣٨٩ ـ ٤٣١ هـ .).

از آن رو كه عمده تلاش خلفاى نخستين بهويژه در مناطق دوردستى همچون خراسان متوجه فتوحات بود و تا روى كار آمدن امويان حتى حاكميت سياسى مسلمانان در اين مناطق تثبيت نگرديده بود، در طى اين دوره سخن از شيوه برخورد آنان با شيعيان نيشابور، معنايى ندارد. در نتيجه، دوره مورد بررسى در اين پژوهش، آغاز حكومت امويان مى باشد. در عين حال، در مورد نحوه برخورد امويان با شيعيان نيشابور نيز، به دليل نبود منابع، جز از سياست هاى كلى آنان در برخورد با شيعيان، چيزى نمى دانيم. همين نكته كم و بيش در مورد سلسله عباسى نيز صادق است.

بنابراين، عمده بحث در اين پژوهش مربوط به سلسله هاى محلى و منطقه اى است كه پيش از اين به آن ها اشاره گرديد. البته، با عنايت به اين نكته كه سياست هاى كلى حكومت هاى فراگير اموى و عباسى در ارتباط با شيعيان و مذهب تشيّع، در روند كلى تحولات مربوط به اين مذهب در خطّه نيشابور تأثير داشته و نيز با توجه به اين كه حكومت هاى منطقه اى نوعاً خود را مجرى سياست هاى كلى خلفا قلمداد مى كردند وطبعاً سياست هاى خلفا در نحوه تعامل حكومت هاى منطقه اى با شيعيان نيشابور موثر بوده (چنان كه در برخى مقاطع عصر عباسى شاهد اين موضوع هستيم)، اشاره به سياست هاى كلى امويان و عباسيان در ارتباط با شيعيان و مذهب تشيّع، خالى از فايده و خارج از بحث ما نخواهد بود.

ترديدى نيست كه همين سياست هاى كلى تا حد زيادى ما را به واقعيت هاى جارى در قلمرو حاكميت اين سلسله ها در زمينه نحوه برخورد آنان با شيعيان و مذهب تشيّع و از جمله شيعيان نيشابور، واقف مى سازد.

لازم به يادآورى است كه منظور از عنوان تشيّع در اين پژوهش مفهوم عام آن مى باشد و به فرقه خاصى از فرق شيعه اختصاص ندارد.

١ و ٢. امويان و عباسيان و مذهب تشيّع

سياست خلفا، بهويژه خلفاى اموى و عباسى، در برابر شيعيان اهل بيت(عليهم السلام) كم و بيش مشخص است. بر اساس منابع، براى معاويه كافى بود كه كسى، چه در بلاد نزديك و چه در بلاد دور دست، على(عليه السلام) را دوست بدارد تا حكم كفر و قتل وى را صادر كند.[٣] عوامل معاويه افراد متهم به پذيرش ولايت على(عليه السلام) را ملزم به تبرّى جستن از آن حضرت و لعن وى مى كردند.[٤] زياد بن ابيه (متوفى ٥٣ هـ .) در راستاى اجراى اين سياست معاويه، عموم مردم كوفه را كه به دوستى با آل على(عليه السلام) مشهور بودند به قصر دارالأماره احضار كرد و كسانى را كه از لعن امام على(عليه السلام) خوددارى كردند، طعمه شمشير ساخت[٥] و آن گاه به معاويه نامه نوشت كه عراق را با دو دستم [برايت] ضبط كردم و سامان دادم. معاويه نيز به پاداش اين خدمت، افزون بر كوفه و بصره (عراقين) و توابع اين دو شهر، كه طبعاً ايران را نيز در بر مى گرفت، اداره حجاز را نيز به وى سپرد.[٦]

مروانيان نيز دست كمى از سفيانيان نداشتند. عبدالملك مروان افزون بر مسلط ساختن حجاج خون ريز بر حجاز و عراق،[٧] هنگامى كه خود در سال ٧٥ هجرى وارد مدينه شد، بر فراز منبر خطاب به مردم گفت: «من نه مثل خليفه مستضعف، يعنى عثمان هستم، نه مثل خليفه پرده پوش و ملاحظه كار، يعنى معاويه، و نه مثل خليفه ورشكسته و توسرى خور، يعنى يزيد....آگاه باشيد كه من مشكلات [خود با ]اين امّت را جز با شمشير حل و فصل نمى كنم....به خدا سوگند! از اين پس، احدى مرا به تقواى الهى دعوت نمى كند، مگر اين كه گردن او را خواهم زد.»[٨]

عبدالملك نه تنها خشونت و قساوت را پيشه خود ساخته بود، بلكه حتى در بستر مرگ نيز آخرين وصيت هايش به جانشينش، وليد بن عبدالملك، خشونت در زندگى بود. وى خطاب به
وليد كه بر حال احتضار پدر مى گريست، گفت:«آيا مثل كبوتران ناله مى كنى ؟ هرگاه من مُردم، آستين بالا بزن، پوست پلنگ بر تن كن و شمشير خود را بر دوش گير و هر كس كه در برابر [خواسته و فرمان] تو خود را نشان داد، گردنش را بزن!»[٩] وليد نيز جز اين نبود; و فردى «جبار و ستمگر» بود.[١٠]

حجاج (متوفى ٩٥ هـ .) به عنوان مهره سرسپرده و سفّاك عبدالملك (متوفاى ٨٦ هـ .) و وليد[١١] (متوفاى ٩٦هـ .)، افزون بر افرادى كه در جنگ هاى وى به دست لشگريانش كشته شده بودند، در مدت ٢٠ سال خدمت به مروانيان، ١٢٠ هزار نفر از مخالفان بنى اميه را دستگير كرد و كشت. او در حالى مرد كه ٥٠ هزار مرد و ٣٠ هزار زن را، كه تعداد ١٦ هزار تن از آنان بى شوهر بودند، در زندان هاى خود داشت; زندان هايى كه جز يك چهار ديوارى بيش نبودند و هيچ چيزى آنان را از گرما و سرما و باران محافظت نمى كرد. او زنان و مردان را در يك زندان جاى مى داد و به اين وسيله، هرچه بيشتر آنان را شكنجه مى كرد.[١٢]

برخورد عباسيان نيز با اهل بيت(عليهم السلام) و پيروانشان بهتر از امويان نبود. گزارش خوارزمى (متوفاى ٣٨٣ يا ٣٩٣ هـ . ق) در اين باره گوياست. وى مى نويسد:

ابو مجرم، يعنى ابومسلم [متوفاى ١٣٧ هـ . و بانى دستگاه خلافت عباسى ]كار خود را با قتل عبداللّه بن معاوية بن عبداللّه بن جعفر بن ابى طالب آغاز كرد. او طواغيت خراسان و خوارج سيستان و اكراد اصفهان را بر آل ابى طالب مسلط ساخت و آنان آل ابى طالب را در هر كجا و در زير هر سنگ و كلوخ و در هر بيابان و كوهستانى كه يافتند، كشتند. منصور دوانقى [متوفاى ١٥٨ هـ .] ظلم و جور را به نهايت رساند . او در حالى از دنيا رفت كه زندان هايش از وجود اهل بيت(عليهم السلام) رسالت پر بود. او حاضر و غايب از اعضاى خاندان رسالت را تحت پيگرد قرار داد. او عبداللّه بن محمد بن عبداللّه حسنى را در سرزمين دوردستى چون سند، توسط عاملش، عمربن هشام بن عمر تغلبى دستگير كرد و به قتل رساند، تا چه رسد به افراد سهل الوصول از اهل بيت(عليهم السلام).[١٣]

... هارون الرشيد[متوفاى ١٩٣هـ .] نيز مُرد در حالى كه درخت نبوت را درو كرد و نهال امامت را بريد. چنانچه پيشوايى از پيشوايان هدايت و فردى از بزرگان خاندان نبوت از دنيا برود، جنازه اش تشييع نمى شود و قبرش گچ كارى نمى گردد، اما اگر دلقك و مسخره يا تنبورزنى از بنى عباس از دنيا برود، همه عدول [دارالقضاء] و قضات در تشييع جنازه اش حاضر مى شوند و فرماندهان لشگر و واليان ولايات برايش مجلس عزا به پا مى كنند. افراد دهرى (مادّه گرا) و سوفسطائيان (شكّاكان) و آنان كه كتب فلسفى و مانوى را تدريس مى كنند در نزد بنى عباس در امانند، ليكن آنان هر كس را شيعه بدانند، مى كشند.[١٤] ... بنى عباس خون هر كس را كه نام فرزندش را «على» بگذارد، مى ريزند. آنان برخى شعراى شيعه را كه در فضايل وصى پيامبر(صلى الله عليه وآله)، بلكه در باره معجزات پيامبر(صلى الله عليه وآله)شعر مى سرايد، زبانش را مى برند و ديوان شعرش را پاره مى كنند، چنان كه با عبداللّه بن عمار برقى اين گونه رفتار شد...حتى هارون بن خيزران (هارون الرشيد) و جعفر متوكل تنها به كسانى صله مى دادند و بذل و بخشش مى كردند كه به آل ابى طالب ناسزا گويند و ناصبى مذهب (دشمن اهل بيت(عليهم السلام)) باشند. قومى كه خمس بر آنان حلال و صدقه بر ايشان حرام است و دوستى نسبت به ايشان واجب است از فرط فقر مشرف به هلاك هستند; يكى شمشير خود را گرو مى گذارد و ديگرى جامه اش را مى فروشد; آنان گناهى ندارند جز آن كه جدشان نبىّ و پدرشان وصى و مادرشان فاطمه و مادر مادرشان خديجه و مذهبشان ايمان به خدا و راهنمايشان قرآن است.[١٥]

سخن در اين زمينه بسيار است و آنچه ذكر شد مشتى از خروار بود; ليكن اين مجال را بيش از اين گنجايش اطاله كلام نيست. آرى، آنچه بيان شد، تنها گوشه اى از رفتار عباسيان با بزرگان خاندان رسالت بود، تا چه رسد به شيعيان و محبّان ايشان. البته معدود افرادى از خلفاى اموى وعباسى نيز بودند كه سعى در كنار گذاشتن سياست ظالمانه و خشن اسلاف خود نسبت به اهل بيت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و شيعيان داشتند; خلفايى همچون: عمر بن عبدالعزيز (١٠١ ـ ٩٩ هـ .)، هارون الواثق (٢٢٧-٢٣٣ هـ .) و محمد المنتصر (٢٤٧ ـ ٢٤٨: ٦ماه). از جمله اقدامات عمر بن عبدالعزيز منع از سب امير المومنين على(عليه السلام)بود.[١٦] گفته مى شود واثق نيز با علويان به نيكى رفتار كرد.[١٧] مسعودى در مورد شيوه برخورد منتصر با علويان و شيعيان در طى دوران كوتاه حكومت خود مى نويسد:

پيش از روى كار آمدن منتصر، آل ابى طالب در رنج و محنت عظيمى به سر مى بردند.آنان پيوسته بر جان خود هراسان بودند و بنا به دستورى كه متوكل عباسى صادر كرده بود، از زيارت مرقد [امام] حسين [(عليه السلام)] و مرقد [امام](عليه السلام) در كوفه منع شده بودند، هم چنان كه شيعيان آل ابى طالب از زيارت مشاهد مزبور منع شده بودند. در همان سال متوكل دستور تخريب قبر [امام ]حسين[(عليه السلام)] را نيز صادر كرد.... اوضاع بر همين منوال بود تا اين كه منتصر به خلافت رسيد. وى عموم مردم را تأمين داد و بيش از همه دستور داد تا از پيگرد آل ابى طالب خود دارى شود و احدى از زيارت قبر حسين (رضى الله تعالى عنه) و قبور ديگر افراد از آل ابى طالب منع نشود. او همچنين دستور داد تا فدك به بنى الحسن و بنى الحسين بازگردانده شود. و منتصر دستورِ آزاد سازى موقوفات آل ابى طالب را نيز صادر كرد. وى از تعرّض نسبت به شيعيان و آزار و اذيت آنان نيز دست كشيد.[١٨]

البته اين رويه تداوم چندانى نداشت; چنان كه فردى چون مهتدى (٢٥٥ ٢٥٦ هـ .) كه داعيه بر جاى گذاشتن نام نيك از خود، همچون عمر بن عبدالعزيز اموى، را داشت، جز برخى رفتارهاى به ظاهر زاهدانه و پرهيزگارانه، اقدامى كه گوياى حسن رفتار با آل ابى طالب و شيعيان و رفع ظلم از ايشان باشد، انجام نداد.[١٩]

در مجموع بر اساس آنچه گذشت، مى توان گفت: سياست كلى امويان و عباسيان بر تضعيف و سركوب شيعيان در سراسر قلمرو حاكميت آنان استوار بود.

٣. طاهريان

طاهريان (٢٠٥-٢٥٩ هـ .) بيش از نيم قرن بر خراسان، گرگان، ماوراءالنهر، رى و طبرستان حكومت كردند و پايتخت خود را شهر نيشابور قرار دادند.[٢٠] طاهريان را نمى توان شيعه دانست; آنان هيچ گاه داعيه دار شيعه گرى نبودند و رسماً چنين گرايشى را از خود بروز ندادند، اما تمايلات شيعى در ميان آن ها فراوان به چشم مى خورد. يكى از نشانه هاى تمايلات شيعى طاهريان وجود اسامى خاص اهل بيت(عليهم السلام)، يعنى حسن، حسين، على، احمد و محمد در ميان اعضاى اين خاندان است. نام پدر طاهر حسين،[٢١] نام برادرش حسن[٢٢] نام دو عموش، على و احمد،[٢٣] نام نوه و نتيجه هايش، محمد بن عبدالله بن طاهر،[٢٤] حسين بن طاهر بن عبدالله بن طاهر[٢٥] و محمد بن طاهر بن عبدالله بن طاهر بود.[٢٦]

قرينه ديگر بر وجود تمايلات شيعى در ميان خاندان طاهر اين است كه، برادر همسر طاهر، محمد بن ابى العباس، متكلمى چيره دست و معتقد به مذهب اماميه بود. وى در حضور مأمون با على بن هيثم به عنوان متكلّم طرفدار مذهب زيديّه به مناظره پرداخت.[٢٧] در اثناى مناظره، محمد بن ابى العباس چندين مرتبه با عبارت «يا نبطى، ما أنت و الكلام» (اى نبطى، تو را چه به بحث كلامى !)، على بن هيثم را مورد شماتت قرار داد، كه اين امر موجب كدورت خاطر على بن هيثم و خشم مأمون نسبت به محمد بن أبى العباس گرديد و به وى دستور داد كه از جلسه بيرون رود. در پى اين ماجرا محمد بن ابى العباس نزد طاهر رفت و ماجرا را نقل كرد. طاهر بلافاصله بر مركب خود سوار شد و نزد مأمون آمد و در مورد محمد بن ابى العباس، نزد خليفه شفاعت نمود تا از تندى و جسارت او درگذرد و خليفه نيز شفاعت طاهر را پذيرفت.[٢٨]از ديگر نشانه هاى تمايلات شيعى طاهر اين است كه وى هنگام محاصره محمد امين درون بستانى در بغداد، كه به قتل امين منتهى شد، جمعى از طالبيان را نيز فراخواند و به آنان هدايايى تقديم كرد و سپس جمعى از آنان را همزمان با فرستادن سر امين نزد مأمون، به مرو
فرستاد و به مأمون نيز توصيه كرد كه آنان را نزد خود بپذيرد و ايشان نيز همراه با كاروان بشارت فتح عازم مرو شدند.[٢٩] بدين سان، طاهر طالبيان را شريك در اين فتح قرار داد و آنان از اين بابت منتفع شدند. از اين رو، هنگام بازگشت طالبيان به مدينه، مردم، اين فتح و بهره مندى را به آنان تبريك گفتند.[٣٠] البته، در خصوص ماجراى مزبور ممكن است اين تحليل مطرح شود كه، به احتمال زياد اين اقدام طاهر يك ابتكار شخصى نبوده، بلكه اين كار در چهارچوب سياست كلى مأمون مبنى بر تفقّد از علويان صورت گرفته است، ليكن چنانچه مجموعه قراين و گزارش هاى تاريخى مربوط به مشى و مرام طاهر، از جمله آنچه در متن همين گزارش آمده (توصيه طاهر به مأمون براى پذيرش علويان)، لحاظ شود، اين احتمال كم رنگ مى شود. اگر اين اقدام طاهر در راستاى حركت در چهار چوب سياست كلى مورد نظر مأمون صورت گرفته بود، مأمون نيازى به چنين توصيه اى از جانب طاهر نداشت از اين رو، مى توان گفت: هنگامى كه مأمون نفوذ گسترده علويان را حتى در ميان لشكريان عالى رتبه خود مشاهده كرد، در پى تفقّد از علويان و ولايت عهدى يا خلافت على بن موسى الرضا(عليهما السلام)بر آمد، آن هم نه به طور جدّى و صميمانه، بلكه براى كاستن از نفوذ آنان.

منابع تاريخى گوياى آنند كه تمايل طاهر به تشيّع بر آل عباس مخفى نبود و آنان كم و بيش از اين بابت نگران بودند و حتى المقدور از ميدان دادن به طاهر پرهيز مى كردند; براى مثال، هنگامى كه مأمون از مرو به بغداد آمد، چون از بابت خراسان نگران بود، وزيرش، احمد بن ابى خالد، امارت طاهر را بر خراسان جهت تمشيت امور اين خطّه پيشنهاد كرد، مأمون ابتدا اين پيشنهاد را نپذيرفت و به احمد گفت به طاهر اعتماد ندارد و سوگند ياد كرد كه اگر طاهر فرصت بيابد، مأمون را خلع مى كند. اما احمد خودش را ضامن قرار داد كه طاهر چنين نكند. در پى اين تضمين، مأمون با امارت طاهر بر خراسان موافقت كرد (٢٠٥ هـ .)[٣١] اما همان گونه كه مأمون پيش بينى كرده بود، طولى نكشيد كه طاهر سر از اطاعت خليفه برتافت
و اسم مأمون را از خطبه ها انداخت و در پى اين اقدام با تدبيرى كه احمد بن ابى خالد براى چنين روزى انديشيده بود، طاهر مسموم گرديد و درگذشت (٢٠٧هـ .).[٣٢] هرچند صرف استقلال طلبى نمى تواند تمايل شيعى طاهر را اثبات كند، ليكن با توجه به مجموعه گزارش هاى مربوط به رفتار و طرز فكر مذهبى طاهر، به نظر مى رسد هيچ عاملى جز تمايل شيعى طاهر موجب نگرانى مأمون از خلع وى از خلافت نبوده است.

هنگام قيام ابوالسرايا و محمد بن ابراهيم حسنى در كوفه (١٩٩ هـ .) نيز ابتدا حسن بن سهل، والى عراق و بغداد از طرف مأمون[٣٣] تصميم گرفت طاهر را براى مقابله با ابوالسرايا اعزام كند، ليكن يكى از اطرافيان حسن بن سهل با ارسال نامه اى وى را از اين تصميم برحذر داشت. آن شخص در نامه خود به حسن بن سهل ياد آور شده بود كه آيا طاهر را به جنگ قومى مى فرستى كه آنان را دوست دارد و خود را ملتزم به اطاعت از ايشان مى داند؟ در پى اين هشدار، والى عراق هرثمة بن اعين را به رغم كدورتى كه با وى داشت;[٣٤] براى مقابله با ابوالسرايا فراخواند.[٣٥]

دعبل بن على خزاعى، شاعر معروف اهل بيت(عليهم السلام) نيز كه معاصر طاهر بود، طى شعرى طاهر را با خود هم فكر و هم عقيده مى داند.[٣٦]

زمانى كه عبدالله بن طاهر مصر را فتح كرد و او از طرف مأمون به امارت مصر و شام گمارده شد و مأمون با سرودن شعرى از اين جهت ابراز خرسندى كرد، يكى از بستگان مأمون به وى هشدار داد كه عبدالله نيز همچون پدرش، طاهر متمايل به آل ابى طالب است. مأمون به شدت نگران شد و به منظور آزمودن ميزان وفادارى عبدالله به خليفه تدبيرى انديشيد. وى فردى از عوامل مورد اعتماد خود را نزد عبدالله فرستاد تا او را به هوادارى از يكى از علويان به نام قاسم بن ابراهيم بن طباطبا فرا خواند. فرستاده مأمون نقشه خود را پياده كرد. عبدالله بى
آن كه حركت علويان را تخطئه كند، از پذيرش دعوت آن فرد به ظاهر هوادار علويان سر باز زد و بيعت خود با مأمون و وفور الطاف مأمون به خويش را به طورى كه فرمانش در مشرق و مغرب بلاد اسلامى مطاع است، و طبعاً شايسته نبودن كفران اين همه نعمت را، عذر خود قرار داد. سپس عبدالله بى آن كه آن مرد را توقيف كند، به وى هشدار داد كه: بيم آن دارم كه تو با اقدامات خود جان خود را به خطر اندازى، لذا اين سرزمين را ترك كن تا در سلامت باشى. عامل مأمون به بغداد بازگشت و وفادارى عبدالله را به وى اطلاع داد و مأمون خرسند گرديد.[٣٧]

گفته مى شود كه نوه طاهر، عبيدالله بن عبدالله بن طاهر (متوفاى ٣٠٠ هـ .) نيز كه طى برهه اى امارت بغداد را بر عهده داشت،[٣٨] همچون جدّش طاهر متمايل به تشيّع بوده و روايات متعددى از امام رضا(عليه السلام) نقل كرده است.[٣٩]

همچنين بنا به نقل ابن اثير، گفته مى شود كه علت عقب نشينى سليمان بن عبدالله بن طاهر بن عبدالله بن طاهر از شهر سارى و عدم مقاومت وى در برابر حسن بن زيد علوى (٢٥٠ هـ . ) نيز اين بوده كه طاهريان عموماً متمايل به تشيّع بودند و سليمان به دليل شدّت اعتقادش به تشيّع و براى حفظ عقيده اش مرتكب چنين عصيان و خطاى سياسى ـ نظامى گرديده است.[٤٠]

از ديگر قراين تمايلات شيعى اعضاى خاندان طاهر اين است كه، هنگامى كه جعفر متوكل (٢٣٣-٢٤٧ هـ .) تصميم به احضار امام هادى(عليه السلام) از مدينه به سامرا گرفت، هرثمة بن يحيى را مأمور اين كار نمود. هرثمه مى گويد: چون به همراه على بن محمد (امام هادى(عليه السلام)) وارد بغداد شدم، نزد اسحاق بن ابراهيم طاهرى، فرماندار بغداد رفتم.[٤١] اسحاق طاهرى خطاب به من گفت: «اى يحيى! اين مرد فرزند رسول خدا(صلى الله عليه وآله) است و تو متوكّل را مى شناسى. بنابراين اگر متوكل را نسبت به قتل محمد بن على تحريص و تحريك كنى، رسول خدا(صلى الله عليه وآله)خصم تو خواهد بود.»[٤٢] گرچه اسحاق طاهرى جزء امراى خراسان نبوده، ليكن دلسوزى اين عضو برجسته خاندان طاهر نسبت به امام هادى(عليه السلام)مى تواند نشانه گرايش خاندان طاهر به آل على(عليه السلام) و مكتب اهل بيت(عليهم السلام)باشد.

طبعاً اقدام عبدالله طاهر (٢١٣-٢٣٠ هـ .) در احضار فضل بن شاذان نيشابورى، عالم بزرگ شيعه و تفتيش از عقيده او درباره صحابه و سپس تبعيد وى از نيشابور،[٤٣] مى تواند يك اقدام سياسى ناخواسته از سوى امير طاهرى تلقّى گردد، زيرا وى تحت فشار جوّ مذهبى و سياسى حاكم بر نيشابور وخراسان و به مقتضاى سياست كلى حاكم بر دستگاه خلافت عباسى آن را انجام داده است.

در مجموع، مى توان نتيجه گرفت كه در دوره حاكميت طاهريان بر نيشابور و خراسان، جز در مواردى معدود و استثنايى از ناحيه ايشان فشار و اختناق محسوسى عليه تشيّع و شيعيان نيشابور اعمال نگرديده است; گرچه طاهريان تا آخر نسبت به آل عباس وفادار بودند.

٤. صفاريان

در مورد شيوه برخورد صفاريان (٢٥٣-٢٨٧ هـ .) با تشيّع و شيعيان نيشابور، بايد بگوييم كه حضور اين سلسله حكومتى در نيشابور (٢٥٩ ٢٨٧هـ .) ثبات چندانى نداشته و دستخوش نوسان هاى بسيارى بوده است.[٤٤] در عين حال، به نظر مى رسد حاكميت صفاريان بر نيشابور به نفع شيعيان تمام شده است; چرا كه اوّلا، صفاريان به رغم برخى نامه نگارى هاى اوليه با دربار عباسى مبنى بر حركت در راستاى اهداف خليفه بغداد، از جمله جنگ با خوارج خراسان[٤٥]
و علويان طبرستان،[٤٦] يا اظهار اطاعت از خليفه بغداد،[٤٧] و يا ارسال هديه براى خليفه،[٤٨] در مجموع آنان هيچ گاه به طور جدى در چهار چوب سياست هاى خلافت عباسى عمل نكردند،[٤٩]به گونه اى كه تا اعلام موضع رسمى مبنى بر قصد پايان بخشيدن به خلافت عباسى و ورود به عرصه جنگ با آنان پيش رفتند (٢٦٢هـ ).[٥٠] عباسيان نيز هيچ گاه به اعمال صفاريان به ديده رضايتمندى ننگريستند و اظهار اطاعت ايشان را از سر صدق و اخلاص نمى دانستند.[٥١] از اين رو، عباسيان از هر فرصتى براى ضربه زدن به صفاريان استفاده مى كردند[٥٢] و پيوسته خواستار عقب نشينى صفاريان از ولايات مجاور سيستان و ماندن در محدوده سيستان بودند.[٥٣]

در اين ميان، آنچه لحن گفتار و چگونگى موضع دربار عباسى نسبت به صفاريان را تعيين مى كرد، قوّت و ضعف صفاريان بود; صفاريان هرگاه مقتدر ظاهر مى گرديدند، به ناچارمورد احترام عباسيان واقع مى شدند، به گونه اى كه طى برهه هايى، علاوه بر امارت بر شرق بلاد اسلامى،[٥٤] از جمله قملرو سامانيان،[٥٥] رياست شرطه بغداد نيز به آنان واگذار گرديد[٥٦] و هرگاه
دچار ضعف مى گرديدند، عباسيان فرصت يافته، موضع واقعى خود را در برابر صفاريان بروز مى دادند، به گونه اى كه از ايشان برائت جسته و آنان را مورد لعن قرار مى دادند و به بسيج لشكر براى نبرد مستقيم با صفاريان مى پرداختند.[٥٧]

حاكميت چنين روابطى ميان صفاريان و عباسيان، به خودى خود فضاى سياسى و عقيدتى مساعدترى را براى شيعيانى كه در قلمرو صفاريان زندگى مى كردند، فراهم مى ساخت; چرا كه صفاريان، چونان طاهريان خود را متعهد به اجراى سياست هاى عباسيان، از جمله سياست سركوب پيروان اهل بيت(عليهم السلام)، نمى ديدند.

ثانياً، برخى اسناد تاريخى گوياى تمايلات شيعى، بلكه اعتقاد صفاريان به مذهب اسماعيليه (باطنيّه) است. كهن ترين منبعى كه در اين زمينه وجود دارد، سياست نامه خواجه نظام الملك طوسى (متوفاى٤٨٥ هـ .) است. خواجه طى عباراتى نسبتاً مشروح، علت درگير شدن يعقوب ليث (٢٥٣-٢٦٥هـ .) با معتمد، خليفه عباسى (٢٥٦-٢٧٩ هـ .) را پيوستن يعقوب به اسماعيليه مى داند. او در اين باره مى نويسد:

يعقوب ليث از سيستان خروج كرد و جمله سيستان بگرفت و داعيان بفريفتند و در شريعت اسماعيليان شد و بر خليفه بغداد دل بد كرد و آهنگ بغداد كرد تا خليفه را هلاك كند و خانه عباسيان را بردارد. خليفه خبر يافت كه يعقوب آهنگ بغداد كرده است; رسول فرستاد كه تو ببغداد هيچ كارى ندارى،... بازگرد.[يعقوب] فرمان نبرد، گفت: مرا آرزو چنان است كه لابد به درگاه تو آيم و شرط خدمت به جاى آرم و عهد تازه كنم، تا اين نكنم بازنگردم. هرچند خليفه رسول مى فرستاد، جواب همين مى داد. [يعقوب] لشكر برداشت و روى به بغداد نهاد. خليفه بدگمان شد. بزرگان حضرت را بخواند و گفت: چنان مى بينم كه يعقوب ليث سر از چنبر اطاعت بيرون كرد و به خيانت اينجا مى آيد، كه ما او را نخوانده ايم و من مى فرمايم كه بازگرد، نمى گردد، و به همه حال خيانتى در دل دارد و پندارم كه در بيعت باطنيان شده است... . او عصيان آشكار كرد و با ملحدان ـ لعنهم الله ـ يكى شد و بدان آمده است تا خاندان ما را اندازد و مخالفان را به جاى ما نشاند.[٥٨]

خواجه در جاى ديگر سخن از «خروج قرمطى[٥٩] و مزدكى در ناحيت هرات و غور، در سال دويست و نود و پنج از هجرت» به ميان آورده كه طى اين حركت جمع زيادى از مردم ناحيه غور و غرجستان (منطقه اى كوهستانى در جنوب هرات) و اطراف هرات گرد شخصى به نام «ابو بلال» گرد آمده و بيش از ده هزار نفر با وى بيعت نمودند و ابوبلال خويشتن را «دار العدل» نام نهاد. نكته جالب توجه در حركت ابوبلال اين است كه گفته شده «ابوبلال» نديم يعقوب ليث بوده است.[٦٠] از عبارت خواجه چنين برمى آيد كه طبق آنچه گفته شده، يعقوب ليث با ابوبلال هم عقيده بوده و ابوبلال تحت تأثير يعقوب مذهب قرامطه (اسماعيليه) را پذيرفته است.

علاوه بر خواجه نظام الملك، مستوفى قزوينى (متوفاى ٧٥٠ هـ .) نيز يعقوب را پيرو آيين باطنيان (اسماعيليه) شمرده و همين موضوع را عامل خروج او عليه خلافت عباسى دانسته است. وى مى نويسد: «به عهد او ـ معتمد ـ يعقوب ليث دعوت بواطنه بپذيرفت.... و عزيمت حرب خليفه كرد. خليفه... نامه به امراى خراسان فرستاد كه يعقوب دعوت بواطنه پذيرفته است و مى خواهد كه در دين اسلام شكست آورد.... يعقوب پاسخ فرستاد كه من رويگر بچه ام; به قوت دولت و زوربازو كار خود بدين درجه رسانيده ام. تا خليفه [كذا] را از دست نگيرم از پاى ننشينم.»[٦١]

قاضى نورالله شوشترى نيز به استناد مطالب تاريخ گزيده و برخى منابع ديگر، صفاريان را عموماً پيرو مذهب شيعه مى داند.[٦٢] وى مى نويسد:«بر واقف بر اعتقاد ملوك بنى ليث مخفى نخواهد بود كه جريان سلطنت ايشان در نيشابور باعثى عظيم در ترويج مذهب حق اماميه در آن جا بوده »[٦٣] وى همچنين در باب اعتقاد و اخلاص عمرو ليث به اهل بيت پيامبر(صلى الله عليه وآله)
حكايتى را نقل كرده كه مضمون آن اين است: روزى، در حالى كه عمروليث سوار بر مركب خود بود، به عرض وى رساندند كه، پادشاها! صد و بيست هزار سرباز سواره نظام مجهّز مكمّل تحت فرمان و صد و بيست امير داراى گرز زرين زير فرمان دارى. عمرو تا اين سخن بشنيد، خود را از اسب بر زمين افكند و صورت بر خاك نهاده، سخت گريست. يكى از نديمان كه قدرى با پادشاه گستاخ بود، بر عمرو خرده گرفت كه «اين نه وقت گريه و فرياد توست،... سبب گريه چه بود؟» عمرو پاسخ داد: «چون لشكر خود را مكمل و مسلح ديدم،... واقعه كربلا پيش خاطر آمد; آرزو بردم كه چرا آن روز با اين لشگر در آن صحراى خونخوار نبودم به وقتى كه شاهزاده حسينـ (عليه السلام) ـ در ميان لشكر درمانده بود، من با اين جماعت حاضر شدمى و دمار از دشمنان اهل بيت بر آوردمى، يا جان فدا كردمى.»[٦٤]

با اين وجود، برخى محققان متأخر، با اين توجيه كه جز خواجه نظام الملك، هيچ مورّخى اسماعيلى بودن يعقوب را گزارش نكرده است، نقل خواجه را «تهمت و افترا و افسانه» دانسته اند.[٦٥] البته اين محققان هيچ توجيهى براى علت درگير شدن صفاريان با خليفه و اميرالمؤمنينِ عباسى ذكر نكرده اند. طبعاً ردّ گزارش نظام الملك بدون توجيه اين موضوع دور از احتياط است. در عصرى كه صفاريان مى زيستند، يعنى عصرى كه عباسيان دچار انحطاط شده بودند، در دايره مذهب اهل سنّت، تشكيل حكومتى نيمه مستقل با به رسميت شناختن خليفه و اداى حداقل احترامات و حقوق لازمه نسبت به وى و متقابلا كسب لِوا و خلعت از سوى خليفه، كه نشان مشروعيت يك حكومت منطقه اى تلقّى مى شد و طبعاً حمايت و احترام علماى اهل سنت به اين حكومت را به دنبال داشت، امرى متداول بود. اما شمشير به روى خليفه كشيدن و اساس دستگاه خلافت را هدف قرار دادن، به هيچ وجه در دايره مذهب عامه قابل توجيه نيست. طبعاً بايد اقدام صفاريان را در قالب يكى از جريان هاى معارض آن روزگار از قبيل زيديه، اسماعيليه، خرم دينان[٦٦] و يا خوارج جستوجو كرد.

از ميان جريان هاى سياسى، اجتماعى و فرهنگى مزبور، صفاريان به زيديّه وابسته نبودند; چرا كه اگر چنين بود، علويان زيدى مذهب طبرستان به مخالفان فرارى صفاريان پناه نمى دادند، در حالى كه حسن بن زيد علوى به مخالفان فرارى صفاريان پناه داد و حاضر به تحويل آنان به يعقوب نشد و همين موضوع موجب لشكركشى يعقوب به طبرستان و تصرف آن سامان و اسارت هفتاد نفر از طالبيان گرديد.[٦٧]

صفاريان با خرم دينان نيز هيچ رابطه اى نداشتند، نه از نظر جغرافيايى و نه از نظر سياسى و فرهنگى. قلمرو تحرّك خرّم دينان ايالت جبال و آذربايجان بود و صفاريان از سيستان برخاستند. خرم دينان داراى گرايش مزدكى بودند،[٦٨] و حال آن كه درباره صفاريان هيچ گاه چنين احتمالى داده نشده است.

صفاريان با خوارج نيز رابطه مسالمت آميز نداشتند، بلكه يعقوب خود جزو سردمداران مبارزه با خوارج سيستان بود، به گونه اى كه با پى گيرى و سماجت يعقوب در اين امر، خوارج سيستان رو به انقراض رفتند (٢٥٣هـ ).[٦٩] بنابراين، هيچ دليلى براى خروج صفاريان عليه خليفه عباسى وجود ندارد، جز اين كه آنان يا از پيروان مذهب اسماعيليه (باطنيّه) باشند و يا از پيروان مذهب اماميه. در اين صورت، ردّ گزارش خواجه نظام الملك هيچ توجيهى ندارد، بلكه قراين متعدد، گزارش خواجه را تأييد مى كنند. بزرگترين قرينه صحت گزارش خواجه همان است كه پيش از اين اشاره شد; يعنى هدف قرار دادن كيان خلافت عباسى.

قرينه ديگر بر قوت گزارش خواجه، موضع و ديدگاه يعقوب ليث درباره صحابه است. ابوالفداء مى نويسد: «ابن عساكر نقل كرده است كه، خبر رسيد به يعقوب ليث، پادشاه
پارس، كه امام و محدّث بزرگ، ابويوسف يعقوب بن سفيان بن حران فارسى فسوى بر عثمان بن عفان خرده مى گيرد. يعقوب خواست تا ابويوسف را حاضر كنند تا او را سياست
كند. در اين هنگام، وزير يعقوب ليث به وى گفت: اى امير! ابو يوسف بر شيخ ما عثمان بن عفان سگزى (سيستانى) خرده نمى گيرد، بلكه او بر عثمان بن عفان صحابى خرده مى گيرد. در پى سخن وزير، يعقوب بن ليث گفت: رهايش كنيد، كه مرا با صحابى كارى نيست; گمان كردم كه ابو يوسف درباره شيخ ما عثمان بن عفان سگزى بدگويى مى كند.»[٧٠] بى گمان اگر يعقوب اندك تمايلى به مذهب عامه مى داشت، در برابر خرده گيرى بر صحابه چنين موضعى اتخاذ نمى كرد.

بنابراين، تمايلات شيعى صفاريان قابل انكار نيست و طبعاً مى توان حدس زد كه در دوره حاكميت صفاريان بر نيشابور، فضاى مساعدترى براى فعاليت شيعيان فراهم آمده است.

٥. سامانيان

سامانيان از عصر مأمون وارد دستگاه عباسيان شدند و در دوره حاكميت طاهريان بر خراسان، به نيابت از آل طاهر بر ماوراء النهر حكومت مى كردند.[٧١] با انقراض طاهريان (٢٥٩هـ .)[٧٢] سامانيان در ماوراءالنهر مستقل گرديدند و نصر ابن احمد سامانى، برادر ارشد اسماعيل سامانى، توسط معتمد عباسى (٢٥٦ ـ ٢٧٩) رسماً بر ولايت ماوراءالنهر گمارده شد (٢٦١ هـ .).[٧٣] هنگامى كه عمروليث در نبرد با امير اسماعيل سامانى (٢٧٩ ـ ٢٥٩ هـ .)، جانشين نصر بن احمد[٧٤] در ناحيه بلخ شكست خورد و به اسارت وى درآمد (٢٨٧هـ . )، سامانيان بر خراسان و از جمله بر نيشابور نيز مسلط شدند (٢٨٧هـ .) و خليفه رضايت خود را از اوضاع و شرايط جديد ابراز داشت.[٧٥]

در مورد نحوه تعامل سامانيان با تشيّع، بايد يادآور شويم كه به طور كلى، سامانيان خاندانى سنّى مذهب و متعصّب بودند و شهر بخارا در دوره سامانيان به يكى از مهم ترين مراكز مذهب حنفى تبديل گرديد و سامانيان با علماى اهل سنت رابطه نزديكى داشتند و پيوسته در دربار آنان يك عالم دينى برجسته حضور داشت كه به وى «استاد» مى گفتند و او در امور دينى و اجتماعى از نفوذ زيادى برخوردار بود.[٧٦] طبعاً، رابطه اين سلسله با خلافت عباسى حسنه بوده و سامانيان پيوسته نسبت به عباسيان وفادار بودند و با گزارش كردن اقدامات و تحركات خود به خليفه، بهويژه در ارتباط با نبرد با تركان غير مسلمان آسياى مركزى[٧٧] خود را مجرى سياست هاى كلى خلفا قلمداد مى كرده اند; متقابلا عباسيان نيز از سامانيان رضايت داشتند و هيچ گاه آنان را در برابر خود احساس نمى كردند، بلكه آنان با ارسال لواء (پرچم)، حاكميّت امراى سامانى را بر خراسان و ماوراءالنهر مورد تأييد قرار مى دادند.[٧٨]

در چنين شرايطى مى توان حدس زد كه در عصر حاكميت سامانيان بر خراسان (٢٨٧-٣٨٩هـ .) فضاى سياسى و فرهنگى براى شيعيان چندان مساعد نبوده است; گرچه برخورد امراى سامانى با شيعيان پيرو رويه واحدى نبوده و نوسان هايى داشته است، به گونه اى كه برخى قراين و اسناد، حاكى از وجود تمايلات شيعى در ميان برخى امرا و رجال دربار سامانى مى باشند. ذيلا چند گزارش تاريخى را، كه به نحوى مبيّن نوسانات مورد اشاره است، مورد بررسى قرار مى دهيم:

از جلوه هاى تعصّب مذهبى سنّى گرايانه سامانيان و اعمال فشار بر شيعيان مى توان به درگيرى هاى خونين و متناوب آنان با علويان زيدى مذهب[٧٩] طبرستان[٨٠] و سلسله شيعى آل بويه[٨١] اشاره كرد. سامانيان اين اقدام خود را خدمت به خليفه و حركت در راستاى سياست كلى عباسيان مى دانستند; از اين رو، هنگامى كه ليلى بن نعمان ديلمى، يكى از سرداران ارشد علويان كه شديداً مورد علاقه و احترام آنان نيز بود، در نبرد با قواى دولت سامانى نيشابور را فتح كرد ـ در سال ٣٠٨ يا ٣٠٩هـ ولى در پى آن در نبردى ديگر با قواى نصر دوم (نصر بن احمد بن اسماعيل بن احمد / ٣٠١-٣٣١هـ .) در ناحيه طوس كشته شد، نصر بن احمد سر او را نزد مقتدر عباسى (٢٩٥ ـ ٣٢٠هـ .) فرستاد.[٨٢] علويان در نامه هاى خود، ليلى بن نعمان را با القابى همچون «المؤيد لدين الله» و «المنتصر لآل رسول الله» مورد خطاب قرار مى دادند.[٨٣]شاعرى شيعى نيز در همان زمان در رثاى ليلى بن نعمان قصيده اى سروده است كه از جمله در آن آمده است:

ألا خَلِّ عَينيكَ اللجوجَين تدمَعا *** لِمُولمِ خَطب قَد أَلَمَّ فَأَوجَعا

اُصيبَ به آلُ الرّسولِ فَأَصبَحوا *** خُضُوعاً و أَمسى شَعبُهُم مُتصدِّعاً

لَقَد عاشَ مَحمُوداً كريماً فِعالُهُ *** و ماتَ شهيداً يَومَ ولّى فودَّعا

فَلا حَمَلَت بَعدَ ليلى عقيلهٌ *** و لا أَرضَعَت أُمّ يد الدهر مرضعاً.[٨٤]

خوارزمى (متوفاى سال ٣٨٣يا٣٩٣ در نيشابور) نيز طى نامه اى خطاب به شيعيان نيشابور، ازجمله از قتل محمد بن زيد علوى و حسن بن قاسم داعى علوى به دست آل سامان شكوه مى كند.[٨٥]

از سوى ديگر ـ چنان كه اشاره شد ـ، گاه برخى تمايلات شيعى نيز در ميان بعضى امرا و رجال دربار سامانى به چشم مى خورد. خواجه نظام الملك طوسى (متوفاى ٤٨٥هـ .) گرايش نصربن احمد بن اسماعيل بن احمد (نصر دوم / ٣٠١-٣٣١هـ .) و جمع زيادى از مقامات عالى رتبه دولت سامانى را گزارش كرده است. در اين باره، خواجه پس از اشاره به فعاليت هاى تبليغى داعيان اسماعيلى در خراسان و ماوراءالنهر، از شخصى به نام محمد بن احمد نخشبى يادكرده كه از جمله متكلّمين و فلاسفه خراسان بوده و او مأموريت يافته تا به بخارا و سمرقند رفته و رجال دولت سامانى را به مذهب اسماعيليه فرا خواند. وى مى نويسد:

محمد نخشبى... به بخارا شد، كار خويش را رونقى نديد; از آن جا به نخشب شد و بوبكر نخشبى را، كه نديم امير خراسان بود، در مذهب خويش آورد و بوبكر با اشعث، كه دبير خاص [نصر بن احمد] بود و محل نديمان داشت، او را نيز درين مذهب آورد و بومنصور چغانى عارض، كه خواهر اشعث بزنى داشت، او را نيز دعوت كردند و اجابت كرد.آيتاش حاجب خاص بود، با ايشان دوستى داشت، هم درين مذهب آمد. پس اين جماعت، نخشبى را گفتند: تو را در نخشب حاجت نيست بودن; برخيز و به حضرت آى به بخارا; ماها چنان كنيم كه كار تو به فلك رسانيم و محتشمان را در اين مذهب آريم. برخاست و به بخارا شد; با اين طايفه و مهتران مى نشست و دعوت مى كرد و هركه به راه سنّة [=مذهب اهل سنّت] بود از راه مى برد; آن گه به تدريج به مذهب شيعيان مى برد تا رئيس بخارا و صاحب خراج و دهقان و اهل بازار را در اين مذهب آورد و حسين ملك را كه از خواص پادشاه بود و والى ايلاق بود و على زراد را در مذهب آورد و بيشتر از اينها كه ياد كرديم بزرگان و معتمدان پادشاه بودند. چون تبع او محمد نخشبى بسيار شدند، آهنگ پادشاه كرد و خواص پادشاه [را ]بر آن داشت تا سخن او را به نيكى در مستى و هوشيارى پيش پادشاه ياد كنند; چندان بگفتند و نيابت او بداشتند كه نصر[٨٦] را به ديدن او رغبت افتاد. پس محمد نخشبى را پيش امير خراسان بردند و بسيار او را به دانايى بستودند، امير خراسان او را خريدار شد و عزيز مى داشت و هر وقت كه او سخنى به سمع او مى رسانيد هر چه او گفتى و شرح دادى، نديمان جمله زه كردندى [= تأييد مى كردند] و هر روز نصر بن احمد او را عزيزتر مى داشت و دعوت اجابت مى كرد و چنان مستولى گشت كه پادشاه آن كردى كه او گفتى.[٨٧]

البته نفوذ مذهب اسماعيليه در ميان رجال دربار سامانى چندان به طول نينجاميد، و اين موضوع با واكنش منفى لشكريان ترك و اعتراض شديد علماى اهل سنت رو برو گرديد و آنان گفتند كه پادشاه، قرمطى و كافر شده است; ما پادشاه كافر نمى خواهيم.[٨٨] معترضان تصميم گرفتند با خلع نصر بن احمد از حكومت و برگزيدن يكى از فرماندهان ارشد سپاه به عنوان پادشاه و سپس كشتار قرمطيان، به غائله خاتمه دهند.[٨٩] با برملاشدن توطئه لشكريان، نوح، فرزند نصر بن احمد، وارد صحنه گرديد و با قتل سپهسالار بزرگ كه در رأس توطئه گران بود از سويى و حبس پدر از سوى ديگر، توطئه كودتا عليه سامانيان را در نطفه خفه كرد و آن گاه تصميم به قتل عام باطنيان (پيروان مذهب اسماعيليه) گرفت.[٩٠] او خطاب به سران سپاه گفت:

اگر سپاه سالار بدى انديشيد، سزاى خويش يافت و اگر پدرم از راه راست بيفتاد، سزاى خويش ديد. اتفاق شما چنان بود كه چون از مهمانى [جهت عزل امير نصر و نصب سپهسالار به سلطنت] فارغ شويد به جانب بلاساغون [از شهرهاى ماوراى سيحون در آسياى مركزى] به غزاى ترك شويد. ما را خود هم غزاى كافر بر در خانه است. همين به غزا مشغول شويم و هر چه در ماوراءالنهر و خراسان ملحد گشته و اين مذهب گرفته كه پدرم گرفته بود، اينجا غزا كنيم و هر كجا ملحدى و مزدكى هست همه را بكشيم و مال و نعمت ايشان همه شما راست. ... آنچ (آنچه) در خزانه است فردا به شما دهم كه كالاى باطنيان جز غارت را نشايد...و خواهم كه محمد نخشبى را با نديمان پدرم گردن بزنيد. پس در شهر و نواحى افتادند و محمد نخشبى را كه داعى بود و جمله نديمان را و كسانى كه در مذهب اباحت بودند جمله را بكشتند و هم در روز اميرى با لشكر گران به مروالرود فرستاد تا پسر سواده [از داعيان ارشد اسماعيليه ] بگيرند و بكشند و هر كجا از ايشان داعى باشد بكشند... چند شبانه روز تجسس مى كردند و ايشان را مى كشتند تا در خراسان و ماوراءالنهر مادّت دعوت ايشان بريده گشت و اين مذهب پوشيده بماند.[٩١]

بدين سان، ترتيب ستاره اقبال اسماعيليه در خراسان و ماوراءالنهر تحت حمايت نصر بن احمد سامانى، دوام چندانى نيافت و شيعيان اين مرز و بوم تا آن جا كه قابل شناسايى بودند،
طعمه شمشير لشكريان امير نوح بن نصر (٣٣١-٣٤٣هـ .) گرديدند. از لابه لاى عبارات خواجه چنين برمى آيد كه تشيّع، بهويژه مذهب اسماعيليه در دوران سامانيان، حضور چشم گيرى در خراسان داشته، به گونه اى كه امير نوح لازم دانسته براى سركوب شيعيان لشكرى گران روانه خراسان سازد.

عبدالقاهر بغدادى نيز موج ديگرى از فعاليت تبليغى داعيان اسماعيليه را در اواخر دوره سامانى ـ و البته اين بار تحت حمايت خليفه فاطمى مصر ـ، گزارش كرده است. بر اساس گفته بغدادى، اين فعاليت ها به دنبال درگذشت فنّا خسرو پناه خسرو عضد الدوله ديلمى (٣٣٨-٣٧٢هـ .) در سال ٣٧٢هـ . و در نتيجه، بروز نوعى ضعف در دستگاه خلافت بغداد، صورت گرفت. در اين زمان نوح دوم، ابوالقاسم نوح بن منصور بن نوح بن نصر بن احمد سامانى (٣٦٦-٣٨٧ هـ .) بر خراسان و ماوراءالنهر حكومت مى كرد. خليفه فاطمى مصر العزيز بالله (٣٦٨-٣٨٦ هـ .) طى نامه هاى جداگانه، امير سامانى و بسيارى از صاحب منصبان عالى رتبه حكومت سامانى را به بيعت با خود فرا خواند. پاسخ نوح بن منصور بسيار قاطع و منفى بود. او داعيان خليفه فاطمى را به قتل رساند، ليكن برخى از واليان ولايات تابع دولت سامانى، به اسماعيليه پيوسته و دعوت داعيان خليفه فاطمى را اجابت كردند، كه از آن جمله برخى از واليان ولايت خوارزم و ابو على سيمجور، معاصر نوح بن منصور، والى بخش اعظم خراسان، از جمله نيشابور[٩٢] بودند.[٩٣] ليكن اين واليان نيز پس از چندى توسط عوامل دولت سامانى به قتل رسيدند; چنان كه ابوعلى سيمجور توسط نوح بن منصور دستگير و نزد سبكتكين پدر محمود غزنوى والى ناحيه غزنين و گرديز، فرستاده شد و ابوعلى پس از يك سال حبس، در سال ٣٧٨هـ .توسط سبكتكين به قتل رسيد.[٩٤] بقاياى داعيان اسماعيلى در منطقه خوارزم نيز بعدها توسط سلطان محمود غزنوى به قتل رسيدند.[٩٥]

اربلى و ابن صبّاغ مالكى از شخصى به نام ابوالقاسم قشيرى، كه وى را به عنوان «استاد» ستوده اند، نقل كرده اند كه يكى از سلاطين سامانى دستور داد تا حديث قدسى منقول از امام رضا(عليه السلام) در نيشابور، معروف به حديث «سلسله الذّهب» را با آب طلا نوشتند و آن گاه وصيّت نمود كه اين نوشته با وى دفن شود.[٩٦] گرچه توسّل به اين حديث شريف ظاهراً به اعتبار مضمون آن، مبنى بر ايمنى گوينده «لا إله إلا الله» از عذاب الهى است، ليكن التفات به اين حديث شريف كه هم زمان با مضمون آن، ائمه شيعه را نيز تداعى مى كند، مى تواند گوياى تمايلات شيعى اين امير سامانى باشد كه البته نام او در اين گزارش مشخص نگرديده است.

بر اساس آنچه گذشت مى توان گفت: به رغم موضع سخت و خشن برخى امراى سامانى عليه تشيّع و شيعيان، برخى امرا و واليان سامانى تمايلات شيعى داشته اند و طبعاً فرهنگ تشيّع و شيعيان در طى اين مقاطع، از شرايط و فضاى مساعدترى برخوردار بوده اند.

با وجود گزارش هاى مزبور در باره گرايش برخى امرا و صاحب منصبان سامانى به تشيّع، برخى از محققان گزارش سياست نامه را به اين دليل كه اين مطلب در ديگر منابعى كه به بيان تحولات عصر سامانى پرداخته اند، نيامده است، مردود شمرده اند.[٩٧] ليكن اين دليل قابل پذيرش نيست; چرا كه اوّلا، چه بسيار واقعيّت هايى كه بنا به دلايلى در منابع مشهور مربوط به آن دوره نيامده است; ثانياً، اگر گزارش سياست نامه را به دليل مزبور مردود بدانيم، بايد گزارش بغدادى (متوفاى ٤٢٩هـ .) را نيز رد كنيم; چرا كه آنچه در گزارش بغدادى آمده نيز در ديگر منابع مربوط به آن دوره نيامده است. بنابراين، چه بسا خواجه و بغدادى هر كدام به منبع و سندى دست رسى داشته اند كه اين منبع در دسترس ديگر مورّخان نبوده است، و يا اينكه با وجود اطلاع از آن سند، بنا به دلايلى نخواسته اند آن موضوع و واقعه را مطرح كنند. و اين در شرايطى است كه محتواى گزارش هاى خواجه و بغدادى از موضوعاتى است كه مى تواند انگيزه هايى براى كتمان آن وجود داشته باشد.

شكوه خوارزمى از جور و ستم ارباب قدرت

ابوبكر، محمد بن عباس خوارزمى (طبرخزى)[٩٨] از علماى مشهور شيعه اماميه در قرن چهارم هجرى است. ابن اثير از او به عنوان شخصى اديب و شاعر و فاضل ياد كرده است.[٩٩] چنان كه از كتاب رسائل خوارزمى برمى آيد، او تعلق خاطر زيادى به نيشابور و شيعيان اين شهر داشت و از نزديك در جريان اوضاع و احوال آنان قرار مى گرفت و با ايشان مكاتباتى داشت. وى داراى املاكى در اين ناحيه بوده[١٠٠] و دست كم برهه اى از عمر خود را در نيشابور سپرى كرده، تا اينكه در سال ٣٨٣ يا ٣٩٣ هجرى در اين شهر وفات يافته است.[١٠١] آنچه از لابه لاى نامه هاى خوارزمى استفاده مى شود اين است كه اين نامه ها در اواخر عصر سامانى انشا شده است. طبعاً اين موضوع درگذشت خوارزمى در سال ٣٨٣ هـ . را تقويت مى كند.

نامه هاى خوارزمى به شيعيان نيشابور گاه فضايى رعب آلود و توأم با بيم و اميد ناشى از نيات سوء والى اين شهر نسبت به جامعه شيعه در اين ناحيه را ترسيم مى نمايد، گاه از فرار برخى شيعيان تحت تعقيب خبر مى دهد و گاه خلاصى خود و يا خلاصى بعضى از شيعيان نيشابور از دست حاكم شهر را مطرح مى كند. اينك بخش هايى از نامه هاى خوارزمى را در اين باره مرور مى كنيم:

بيشتر نامه هاى خوارزمى در رابطه با شيعيان نيشابورى، با شخصى به نام ابو الحسن محمد بن ابراهيم سيمجور كه حاكم نيشابور بوده، ارتباط دارد. او يكى از مشهورترين شخصيت هاى خاندان سيمجور است كه اعضاى آن از عصر امير اسماعيل سامانى (٢٧٩ـ٢٩٥) تا انقراض دولت سامانى (٣٨٩ هـ .) به تناوب سمت هاى عالى سياسى و نظامى، بهويژه سپهسالارى خراسان و حاكميت بر نيشابور به عنوان شهر مركزى خراسان را عهده دار بودند.[١٠٢] در اين ميان، محمد بن ابراهيم سيمجور، به طور متناوب، از سال ٣٤٧ تا هنگام وفاتش در سال ٣٧٨ هـ .، منصب امارت بر خراسان و نيشابور و سپهسالارى كل سپاه سامانى را بر عهده داشت.[١٠٣] در يكى از نامه هاى خوارزمى كه به هنگام تحت تعقيب قرار گرفتن شيعيان نيشابور توسط محمد بن ابراهيم، خطاب به آنان نگاشته شده، آمده است:

سخن سلطان (محمد بن ابراهيم) را [در ارتباط با شيعيان نيشابور] كه جز بر خلاف عدالت و فضيلت رفتار نمى كند شنيدم. او در صورتى كه دنيايش فراهم باشد، باكى ندارد كه دينش دچار تباهى شود; چنانچه رضايت خاطر خودش فراهم گردد، در فكر جلب رضاى خداوند نيست. ما و شما گروهى هستيم كه خداوند دنيا را براى ما نخواسته و آخرت را براى ما برگزيده است..... پس اگر امروزه تشيّع در خراسان از رونق افتاده، در عوض، در مناطقى چون حجاز و حرمين شريفين و شام و عراقين [كوفه و بصره] و جزيره [بين النهرين شمالى، شامل مناطقى همچون موصل و رقّه و آمِد در عراق امروزى] و مناطق مرزى و ايالت جبال [منطقه كوهستانى غرب ايران، شامل كرمانشاه و دينور و همدان و رى و اصفهان] و ايغارين [ولايتى در شرق نهاوند به مركزيت شهرى به نام كرج ابودلف]، رواج يافته است و اگر وزير و اميرى بر ما ظلم و ستم روا دارد، ما به اميرى كه هرگز عزل نمى شود (خداوند) و داورى كه پيوسته به عدل و داد قضاوت مى كند و هرگز رشوه نمى پذيرد، توكل مى كنيم.[١٠٤]

خوارزمى در نامه اى ديگر، يكى از شاگردان خود را كه جزو فقهاى شيعه در نيشابور بوده و به دليل احساس خطر از ناحيه محمد بن ابراهيم سيمجور، والى نيشابور، از اين شهر متوارى گشته بود، مخاطب قرار داده و طى آن به خوف و هراس شديدى كه از جانب حاكم نيشابور متوجه خوارزمى گرديده و در نتيجه نتوانسته پيش از اين براى اين شاگرد فرارى اش نامه بنويسد، اشاره كرده است. خوارزمى در اين نامه مى نويسد:

اى فقيه! تصميم داشتم كه به طور متوالى برايت نامه بنويسم و بدين وسيله تو را در جريان ريز و درشت حالات و اشتغالاتم قرار دهم، ليكن به محنت ها و مصيبت هايى گرفتار شدم كه نه فرصت انديشيدن برايم باقى گذارده و نه توان عمل. در اين ارتباط، كمترين مشكلى كه برايم پيش آمد خشم گرفتن امير (محمد بن ابراهيم) بر من بود; وضع و حالى كه طى آن عقل انسان زايل و كودك پير مى گردد. هر لحظه مرگ و قتل را انتظار مى كشم و در چنگال خوف و هراس گرفتار آمده و زمين گير شده ام; در نتيجه، نه نسبت به آنچه پشت سرم مى گذرد ايمنى دارم و نه به آينده خود اميد; هرگز گمان نمى كردم پيش از آن كه عمرم پايان يابد، نظاره گر قبر خود باشم و پيش از فرا رسيدن اجلم ملك الموت را بالعيان ببينم; به جان خودم سوگند، وضعيتى كه بدان گرفتار آمده ام، كينه حاسدان را شفا بخشيده و آنان را سرمست خنده نموده است.[١٠٥]

خوارزمى در نامه اى ديگر، خطاب به شخصى به نام احمد بن شبيب، كه منصب و رتبه نظامى عالى داشته و از وى به عنوان صاحب الجيش (فرمانده لشكريان مستقر در نيشابور تحت امر محمد بن ابراهيم و يا فرمانده كل سپاه سامانى) ياد كرده، و در حالى كه نسبت به رهايى خود از محبس هول انگيز محمد بن ابراهيم سيمجور، والى خراسان و نيشابور، اظهار خرسندى مى كند، از نامه مفصل و توأم با بيم و اميدى كه از طرف صاحب الجيش دريافت كرده، خبر مى دهد. خوارزمى در عين حال، خوف و هراس شديد خود را از اينكه مجدداً مورد غضب صاحب الجيش قرار گيرد نيز مخفى نمى سازد.[١٠٦]

خوارزمى طى نامه اى ديگر خطاب به شيخ ابوالفرج، نماينده و جانشين وزير دولت سامانى در نيشابور، و در پاسخ به نامه وى، از وعده و وعيدهاى او نسبت به خويش خبر مى دهد. از محتواى نامه خوارزمى چنين بر مى آيد كه شيخ ابوالفرج طى نامه خود به خوارزمى، وى را از رفت و آمد به دربار حكومت هاى رقيب دولت سامانى نظير آل بويه برحذر داشته و متقابلا وى را به خدمت در دستگاه و دربار امير و وزير سامانى و دست كم، عدم خروج از نيشابور و عدم سفر به ديگر بلاد، فرا خوانده و رفع گرفتارى ها و تهديدها از وى و رسيدن به زندگى مرفّه را منوط به اين امر دانسته است، ليكن خوارزمى اين توصيه ها را در حق خود نمى پذيرد و آن را نكوهش مى كند.[١٠٧]

از آنچه گذشت چنين بر مى آيد كه فضاى سياسى و فرهنگى حاكم بر قلمرو سامانى از جمله خراسان، بهويژه نيشابور در اواخر عصر سامانى، به شدت بر ضدّ شيعه بوده و ظاهراً درگيرى مستمر ميان دولت سامانى و دولت شيعى آل بويه، نقش زيادى در اعمال فشار و خشونت توسط سامانيان بر ضدّ شيعيان داشته است; بهويژه آن كه بروز رقابت و درگيرى هاى خونين ميان سرداران سامانى در دهه هاى آخر عصر سامانى[١٠٨] نيز بر نگرانى سامانيان از ناحيه آل بويه و شيعيان افزوده بود.

٦. غزنويان

غزنويان از جمله غلامان ترك دربار سامانى بودند كه بر اثر لياقت و شايستگى به مقامات عالى حكومتى رسيدند و پس از استقرار در ناحيه غزنين (غزنى/غزنه)، عنوان «غزنوى» گرفتند. نقطه آغاز شكل گيرى خاندان تركان غزنوى شخصى به نام آلپتكين بود. وى در دستگاه عبدالملك بن نوح بن نصر بن احمد بن اسماعيل سامانى (٣٤٣-٣٥٠هـ .) نخست مقام حاجبى و سپس منصب سپهسالارى خراسان را احراز كرد و تقريباً مقتدرترين فرد پس از امير سامانى محسوب مى شد.[١٠٩] با روى كار آمدن برادر عبدالملك، منصور بن نوح (٣٥٠-٣٦٦هـ .)، ميان امير سامانى و آلپتكين كدورتى پيش آمد و در پى آن آلپتكين از سمت سپهسالارى خراسان عزل و فرمان دستگيرى وى از سوى امير منصور بن نوح صادر گرديد. در پى صدور اين فرمان ها از سوى امير سامانى، آلپتكين به همراه جمعى از غلامان جنگى خود متوارى گرديد . او لشكريان سامانى اعزامى براى دستگيرى اش را در ناحيه بلخ شكست داد و سپس در ناحيه غزنين، كه مرز ميان سرزمين هاى اسلامى و بلاد هند محسوب مى شد، مستقر گرديد.[١١٠] قلمرو آلپتكين به فرزندش ابواسحاق رسيد و از زمان ابواسحاق رابطه اين خاندان با سلاطين سامانى مجدداً حسنه گرديد.[١١١] ابواسحاق به فاصله اندكى پس از پدرش درگذشت، در حالى كه فرزند ذكورى در خاندان آلپتكين نبود كه جانشين ابواسحاق گردد; در نتيجه، با توافق سران سپاه ابواسحق، غلام و داماد با لياقت آلپتكين به نام سَبُكتكين (٣٦٦ ـ ٣٨٧هـ .) جانشين ابو اسحاق شد.[١١٢] طبعاً سبكتكين را مى توان بنيان گذار سلسله غزنوى شمرد.

سبكتكين با سازماندهى و مديريت خردمندانه سپاه خود و انجام غزوات پيروزمندانه در بلاد هند، اقتدار فراوانى كسب كرد و برخى نواحى اطراف غزنين را نيز ضميمه قلمرو خويش ساخت،[١١٣] در حالى كه وى و فرزندش محمود غزنوى جزو حاميان بزرگ نوح بن منصور سامانى (٣٦٦-٣٨٧ هـ .) در برابر امرا و واليان سركش محسوب مى شدند، از اين رو، امير نوح، سبكتكين را به «ناصر الدوله» و پسرش محمود را به «سيف الدوله» ملقّب ساخت و محمود را به سپهسالارى خراسان و امارت بر نيشابور منصوب كرد (٣٨٤هـ .).[١١٤]

رقابت ميان امراى سامانى و لشكركشى خوانين ترك كاشغر (قراخانيان / آل افراسياب) به ماوراءالنهر، منجر به اسارت عبدالملك بن نوح (دوم صفر ٣٨٩- دهم ذيقعده ٣٨٩ هـ .) توسط ايلك خان، ابو نصر احمد بن على افراسيابى و درگذشت وى در حبس پادشاه قراخانى و انقراض سامانيان (٣٨٩هـ .) و تقسيم قلمرو آنان ميان محمود غزنوى و آل افراسياب گرديد و در اين ميان، محمود غزنوى (٣٨٩-٤٢١هـ . ق.) سرزمين هاى واقع در جنوب جيحون را متصرف شد.[١١٥]

در مورد چگونگى رابطه غزنويان با شيعيان و از جمله شيعيان نيشابور، گفتنى است كه در ميان خاندان هاى حكومتى شرق بلاد اسلامى، غزنويان، بهويژه سلطان محمود خشن ترين و متعصبانه ترين برخورد را با شيعيان داشتند. سلطان محمود با گزارش كردن اقدامات خود به خليفه عباسى، القادر بالله (٣٨١-٤٢٢ هـ . ق) خود را مطيع خليفه قلمداد مى كرد.[١١٦] او حتى موضوع درخواست خليفه فاطمى مصر از وى مبنى بر اطاعت از خلافت فاطمى و پاسخ منفى دادن به اين تقاضا را به خليفه عباسى گزارش داد (٤٠٣ هـ .). سلطان محمود طى اين گزارش اظهار مى دارد كه او در پاسخ درخواست الحاكم بامرالله فاطمى (٣٨٦-٤١١ هـ .)، به نامه حاكم آب دهان انداخته و سپس آن را سوزانده و به فرستاده او نيز پاسخ درشتى داده است.[١١٧] در پى اين نامه نگارى هاى اعتماد ساز، سلطان محمود طى نامه اى خواستار به رسميت شناخته شدن حكومت خود از جانب خليفه شد و خليفه نيز خواسته محمود را اجابت كرد (٤٠٤ هـ .).[١١٨]سلطان مسعود غزنوى نيز با دريافت لوا (پرچم) و خلعت و منشور حكومت، از سوى خلافت عباسى به رسميت شناخته شد.[١١٩] لازمه وجود روابط نزديك ميان حكومت غزنوى و خلافت عباسى، حركت غزنويان در چهار چوب سياست هاى كلى دربار عباسى بود. طبعاً غزنويان اعمال خشونت درباره شيعيان را حركت در راستاى اجراى منويّات خلافت عباسى مى دانستند. ابوالفدا مى نويسد:

محمود، پسر سبكتكين، دستور اميرالمؤمنين، القادر بالله را مبنى بر كشتن معتزله و رافضيان[١٢٠] و اسماعيليه و قرامطه (قرمطيان) و جهميه و مشبّهه امتثال كرد و از سنّت و روش خليفه پيروى نمود و لذا فرقه هاى مزبور را به طرقى چون بر دار كشيدن و حبس و يا تبعيد نمودن به كيفر رساند. از آن پس، اين گونه برخورد با فرقه هاى مورد اشاره به صورت يك سنت اسلامى درآمد (٤٠٨ هـ .)[١٢١]

بدين ترتيب، تصفيه مذهبى بلاد تحت كنترل سلطان محمود، به صورت يك برنامه جدى و غير قابل اغماض وى درآمده بود. او پس از فتح خوارزم (٤٠٧ هـ .)[١٢٢] داعيان اسماعيلى در اين خطّه را به قتل رساند.[١٢٣] ابن جوزى مى نويسد: وى در سال ٤٢٠ هجرى، پس از فتح رى و دستگيرى حكمران ديلمى آن، با استناد به فتواى فقهاى اهل سنت، به كشتار وسيع و قطع دست و پا و تبعيد باطنيان (اسماعيليه) و روافض و معتزله پرداخت.[١٢٤] از نظر فقهاى اهل سنت، كسانى كه انحرافشان سبك تر از ديگران بود معتزله بودند،[١٢٥] كه ظاهراً تنها ايشان از مرگ نجات يافته و تبعيد شدند.ابن اثير مى نويسد: «سلطان محمود پس از فتح رى،...باطنيان را كه خلق كثيرى بودند به دار آويخت. او معتزليان را به خراسان تبعيد كرد و كتب فلسفى و نجوم و كتب متعلق به معتزله را به آتش كشيد و مقدار صدبار كتاب را نيز به غنيمت برد.»[١٢٦] ابن جوزى مى نويسد: «كتب معتزله و فلاسفه و روافض در زير پاى مصلوبين و آويختگان بر شاخه هاى درختان، به آتش كشيده شد.»[١٢٧] محمود آن گاه طى نامه اى به خليفه، كه ضمن آن خود را «عبد خليفه» قلمداد كرد، بشارت فتح رى و اقدامات خويش در اين شهر را به وى ابلاغ نمود. او از جمله در اين نامه اظهار داشته است :«خداوند دست ستمگران را از اين منطقه كوتاه كرد و آن را از وجود باطنيان كافر و بدعت گذاران بد كردار پاك نمود.» او همچنين در ادامه اين نامه به اقدامات پيشين خود مبنى بر متمركز ساختن سعى و تلاش خود در جهت قلع و قمع باطنيان (اسماعيليه) در خراسان اشاره نموده، پناه آوردن جمعى از آنان به رى و اجتماع مخالفان اهل سنت، اعم از باطنيّه، معتزله و غلات از روافض در اين شهر را علت حمله به اين منطقه قلمداد مى كند.[١٢٨]

جالب اين كه، على رغم اين همه كشتارها و تصفيه هاى مذهبىِ سلطان محمود، خليفه عباسى، القادر بالله (٣٨١-٤٢٢هـ .) همچنان حرص و ولع بيشترى در كشتن مخالفان و حتى متهمان به مخالفت با مذهب عامه داشت. اين مسئله، گاه سلطان محمود را نيز به تنگ مى آورد; چنان كه اصرار خليفه به محمود غزنوى مبنى بر كشتن وزير معروفش، حسنك، به اتهام قرمطى گرى، محمود را عصبانى ساخت و روزى به اطرافيان گفت: «بدين خليفه خرفت شده (القادر بالله) ببايد نبشت كه، من از بهر قدر عباسيان انگشت در كرده ام در همه جهان و قرمطى مى جويم و آنچه يافته آمد و درست گردد، بردار مى كشند و اگر مرا درست شدى كه حسنك قرمطى است، خبر به اميرالمؤمنين رسيدى كه در باب وى چه رفتى. وى (حسنك) را من پرورده ام و با فرزندان و برادران من برابر است. و اگر وى قرمطى است، من هم قرمطى باشم.»[١٢٩]

به هر حال، محمود غزنوى تسليم خواست خليفه نشد و در مورد حسنك اقدامى نكرد; ليكن ماجرا در دوران سلطنت فرزند محمود، يعنى امير مسعود غزنوى (٤٢٢-٤٣٢هـ .) ادامه يافت و سعايت كنندگان و حاسدانى از اطرافيان سلطان محمود، بهويژه بوسهل زوزنى، سعى بليغى در به اجرا گذاردن خواست خليفه عباسى و بر دارآويختن حسنك داشتند. روزى مسعود خطاب به بوسهل گفت: «حجّتى و عذرى بايد به كشتن اين مرد را. » بوسهل گفت: «حجت بزرگ تر از اين كه مرد قرمطى است و خلعت از مصريان خلفاى فاطمى مصر استد (بستاند) تا اميرالمؤمنين، القادر بالله بيازرد..... فرمان خليفه در اين باب [مبنى بر لزوم به دار آويختن حسنك وزير به جرم قرمطى گرى ] نگاه بايد داشت.» امير مسعود گفت: «تا در اين باب بينديشم.»[١٣٠] به هر حال، بنا به اصرار بوسهل زوزنى و رسيدن پيام خليفه جديد و معاصر مسعود، القائم بامرالله (٤٢٢-٤٦٧هـ .) مبنى بر لزوم به دار آويختن و سنگسار كردن حسنك، مسعود تسليم خواست خليفه عباسى گرديد و پس از ضبط كليه اموال حسنك به نفع سلطان، او را در نيشابور به دار آويخته سنگسار كردند; و اين در حالى بود كه حسنك خود منكر چنين باور و اعتقادى بود.[١٣١]

چنان كه در خلال گفته هاى بوسهل زوزنى مورد اشاره قرار گرفته، منشأ اتهام حسنك به قرمطى گرى اين بود كه، در سال ٤١٥ هجرى حسنك وزير از سوى سلطان محمود به عنوان امير الحاج به زيارت بيت الله رفت. هنگام بازگشت، به دليل گرماى شديد هوا و كمبود آب و آذوقه در جاده بيابانى حجاز به عراق و ايران، حسنك حجاج را از مسير وادى القرى و شام به ايران بازگرداند. هنگام عبور كاروان حجاج از منطقه شام، فرستاده اى از سوى خليفه فاطمى مصر براى حسنك وزير و سلطان محمود خلعت و هدايايى آورد. حسنك آن هدايا و خلعت را پذيرفت و نزد سلطان محمود آورد. چون اين خبر به خليفه عباسى رسيد، خليفه سخت ناراحت شد و طى نامه اى به سلطان محمود خواستار به دار آويختن حسنك گرديد. سلطان محمود تسليم خواست خليفه نگرديد، ولى خلعت و هدايا و فرستاده خليفه فاطمى مصر را نزد خليفه عباسى فرستاد تا آن هدايا را نزد خليفه بسوزانند.[١٣٢]

بدين ترتيب، غزنويان خشن ترين سياست را در حق شيعيان ساكن در قلمرو خود، از جمله نيشابور اعمال كردند. اعمال چنين سياستى از سوى غزنويان درباره شيعيان، گرچه در ظاهر به عنوان اجراى يك حكم شرعى صورت مى گرفت، ليكن غزنويان از رهگذر اجراى اين سياست منافع سياسى و اقتصادى قابل توجهى نيز مى بردند. آنان از يك سو، جماعتى را كه ممكن بود توسط رقباى آنان، يعنى آل بويه، مورد بهره بردارى قرار بگيرند، از صحنه حذف مى كردند و از سوى ديگر، با مصادره اموال شيعيان و افراد متهم به تشيّع و حتى افرادى كه بى دليل و تنها با انگيزه مصادره اموال آن ها، ايشان را متهم مى ساختند، ثروت هاى قابل ملاحظه اى را تصاحب مى كردند. ابن اثير مى نويسد:«يمين الدوله، محمود، خصوصيتى كه بشود به عنوان عيب او برشمرد، نداشت جز اينكه او به هر وسيله اى براى اخذ اموال مردم متوسل مى شد; از جمله مصاديق اين روش محمود اين است كه، به وى خبر رسيد كه در نيشابور مردى بسيار ثروتمند وجود دارد. محمود، مرد ثروتمند نيشابورى را به غزنه احضار كرد و به وى گفت: به ما خبر رسيده كه تو مذهب قرمطى دارى. آن مرد ثروتمند [كه رويه و انگيزه سلطان محمود را مى دانست ]پاسخ داد: من قرمطى نيستم; ليكن من اموالى دارم كه هر مقدار آن را بخواهيد مى توانيد تملك كنيد و در عوض مرا از اين اتهام معاف داريد. آن گاه سلطان محمود مقدارى از اموال او را تصاحب كرد و سپس كتباً گواهى داد كه اعتقاد اين مرد صحيح است!»[١٣٣] گفته مى شود كه سلطان محمود در سال ٤١٢ هجرى حتى وزير خود، ابوالقاسم احمد بن حسن ميمندى را با انگيزه تصاحب ثروت هنگفت وى، به امورى ناپسند متهم كرد و در پى اين اتهام مقدارى از اموال وى، معادل پنج هزار دينار را تصاحب كرد. در عين حال، اين وزير نگون بخت تا روى كار آمدن سلطان مسعود در حبس بود و چون مسعود روى كار آمد (٤٢١ هـ .) ميمندى را از حبس درآورده، او را وزير خود قرار داد.[١٣٤]

نتيجه

بر اساس آنچه گذشت، صرف نظر از برخوردهاى خشن دولت هاى اموى و عباسى با عموم شيعيان و محبان اهل بيت(عليهم السلام)، دولت هاى محلى و منطقه اى حاكم بر خراسان كه طى قرن سوم و چهارم هجرى روى كار آمدند، سياست يكسانى در برخورد با شيعيان نيشابور نداشتند. طاهريان كم و بيش متمايل به اهل بيت(عليهم السلام) و تشيّع بودند، گرچه آنان اين گرايش خود را هيچ گاه رسماً بروز ندادند و به جز طاهر بن حسين، مؤسس اين سلسله در آخر دوران حاكميتش، در ظاهر خود را نسبت به خلافت عباسى متعهّد و تابع قلمداد مى كردند. از اين رو، در عصر طاهريان، جز در مواردى معدود، نظير تبعيد فضل بن شاذان از نيشابور، برخورد خشنى از ايشان نسبت به شيعيان گزارش نشده است.

در عصر صفاريان، با توجه به برخورد صريح آنان با خلافت عباسى از سويى و دست كم، عدم تعصّب آنان نسبت به صحابه و مذهب عامه، شرايط براى شيعيان خراسان و از جمله نيشابور، حتى نسبت به عصر طاهريان، مساعدتر گرديد.

در دوره سامانيان، فضاى حاكم بر روابط امراى سامانى با شيعيان با نوسان هايى همراه بود، اما با توجه به روابط نزديك سامانيان با خلافت عباسى از سويى و تنش و درگيرى مستمر ميان سامانيان و دولت هاى شيعى علويان طبرستان و آل بويه از سوى ديگر، جز در موارد استثنايى، نظير برهه اى از دوران سلطنت نصر بن احمد بن اسماعيل سامانى، سامانيان جامعه شيعه را در قلمرو خود تحت فشار قرار داده، گاه كشتارهاى وسيعى در مورد ايشان به راه انداختند. به نظر مى رسد جوّ فشار و اختناق بر ضدّ شيعيان، در اواخر دوره سامانى كه اين دولت قدرى از درون دچار ضعف گرديده بود و طبعاً نسبت به شيعيان و دشمنان خارجى خود بيشتر احساس خطر مى كرد، تشديد گرديده است.

غزنويان نزديك ترين ارتباط را با خلافت عباسى و علماى اهل سنت داشتند و از اين رو، آنان نوعاً چشم و گوش بسته از خط و مشى هاى مذهبى برآمده از فتاواى علماى عامه و سياست هاى خلفاى عباسى پيروى مى كردند و در اين راستا غزنويان خشن ترين سياست تصفيه مذهبى را از جمله در مورد شيعيان در قلمرو خود به اجرا گذاشتند. البته اعمال چنين سياستى توسط غزنويان منافع سياسى و اقتصادى قابل توجهى نيز عايد ايشان مى ساخت.

 

كتاب نامه

١. آقا بزرگ تهرانى، ملامحسن، طبقات اعلام الشيعه، تحقيق على نقى منزوى، چاپ دوم: قم، موسسه اسماعيليان، ١٩٧١ م.

٢. آية الله خويى، سيد ابوالقاسم موسوى، معجم رجال الحديث، چاپ دوم: قم، مدينة العلم، [بى تا].

٣. ابن اثير، عزالدين على شيبانى، الكامل فى التاريخ، بيروت، دار صادر، ١٣٨٥هـ ./ ١٩٦٥ م.

٤. ابن اعثم كوفى، الفتوح، چاپ اول: بيروت، دار الكتب العلميه، ١٤٠٦ هـ ./ ١٩٨٦ م.

٥. ابن جوزى، ابوالفرج، المنتظم فى تاريخ الملوك و الامم، به تحقيق محمد و مصطفى عبدالقادر عطا، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٢هـ ./ ١٩٩٢م.

٦. ابن خلكان، ابوالعباس شمس الدين، وفيات الاعيان و ابناء الزمان، به تحقيق دكتر احسان عباس، [نوبت چاپ نامعلوم]، بيروت، دار الثقافه، ١٩٦٨ م.

٧. ابن صباغ مالكى، الفصول المهمه فى معرفة احوال الأئمه، چاپ اول: تهران، انتشارات اعلمى، ١٣٧٥ش.

٨. ابن طقطقى، محمد بن على بن طباطبا، الفخرى فى الآداب السلطانيه و الدول الإسلامية، چاپ اول: قم، منشورات شريف رضى، ١٤١٤ ق./ ١٣٧٢ش.

٩. ابوالفداء، اسماعيل بن كثير دمشقى، البدايه و النهايه، بيروت، مكتبه المعارف، [ديگر مشخصات نامعلوم].

١٠. ابو جعفر محمد بن جرير، تاريخ الأمم و الملوك، به تحقيق جمعى از دانشمندان، چاپ پنجم: بيروت، موسسه أعلمى، ١٤٠٩قـ ./ ١٩٨٩م.

١١. اربلى، ابوالحسن على بن عيسى، كشف الغمه فى معرفة الائمه، چاپ دوم: بيروت، دارالإضوا، ١٤٠٥ قـ ./ ١٩٨٥ م.

١٢. امين عاملى، سيد محسن، الشيعة فى مسارهم التاريخى، با مقدمه دكتر ابراهيم بيضون، چاپ اول: بيروت، مركز مطالعات اسلامى الغدير، ١٤٢١هـ ./ ٢٠٠٠ م.

١٣. بغدادى اسفرائينى، عبدالقاهر، الفرق بين الفِرَق، به تحقيق محمد محيى الدين عبدالحميد، [نوبت و تاريخ چاپ نامعلوم]، بيروت، دارالمعرفة.

١٤. بلاذرى، احمد بن يحيى، انساب الأشراف، به تحقيق سهيل ذكار و رياض زركلى، چاپ دوم: بيروت، دارالفكر، ١٤٢٤هـ ./ ٢٠٠٣ م.

١٥. بيات، عزيزالله، تاريخ ايران از ظهور اسلام تا ديالمه،چاپ دوم: تهران، انتشارات دانشگاه شهيد بهشتى، ١٣٧٠.

١٦. بيهقى، ابوالفضل محمد بن حسين، تاريخ بيهقى، به تحقيق سعيد نفيسى،[ نوبت چاپ نامعلوم]، [تهران]، انتشارات كتابخانه ثنايى، ١٣١٩ ش.

١٧. خطيب بغدادى، ابوبكر احمدبن على، تاريخ بغداد، [نوبت و تاريخ چاپ نامعلوم]، قاهره، مكتبة الخانجى.

١٨. خوارزمى، ابوبكر محمدبن عباس، رسائل خوارزمى، [نوبت چاپ نامعلوم]، بيروت، مكتبه الحيات، ١٩٧٠م.

١٩. دينورى، ابو حنيفه احمدبن داود، الأخبار الطوال، به تحقيق عبدالمنعم عامر و جمال الدين شيال، قاهره، دار الكتب العربيه، چاپ اول، ١٩٦٠م.

٢٠. دينورى، ابو محمد عبدالله بن مسلم بن قتيبه، الامامة و السياسة،[ نوبت چاپ نامعلوم]، مصر، مطبعة مصطفى بابى حلبى، ١٣٨٨ق ./ ١٩٦٩ م.

٢١. ذهبى، شمس الدّين محمد، العبر فى خبر من غبر، به تحقيق دكتر صلاح الدين المنجد، چاپ دوم: كويت، مطبعة حكومة الكويت، ١٩٤٨م.

٢٢. سيوطى، جلال الدين عبدالرحمن، تاريخ الخلفا، به تحقيق محمد محيى الدين عبدالحميد، چاپ اول: قم، شريف رضى، ١٤١١ق./ ١٣٧٠ش.

٢٣. شوشترى، قاضى نورالله، مجالس المومنين، چاپ چهارم: تهران، اسلاميه، ١٣٧٧ش.

٢٤. شهرستانى، ابوالفتح محمدبن عبدالكريم، الملل و النحل، چاپ اول: بيروت، موسسة الناصر للثقافة، ١٩٨١م.

٢٥. طوسى (شيخ)، ابو جعفر محمد بن حسن، اختيار معرفة الرجال (خلاصه رجال كشى)، به تحقيق حسن مصطفوى، [نوبت چاپ نامعلوم]، مشهد، دانشكده الهيات و معارف اسلامى، ١٣٤٨ش.

٢٦. مرزبانى، أبو عبدالله محمد بن عمران، معجم الشعرا، به تحقيق دكتر ف. كرنكو، چاپ اول: بيروت، دارالجيل، ١٤١١ هـ ./ ١٩٩١م.

٢٧. مستوفى قزوينى، حمد الله، تاريخ گزيده، به تحقيق عبدالحسين نوايى، چاپ سوم: تهران، امير كبير، ١٣٦٤ش.

٢٨. مسعودى، ابوالحسن على بن الحسين، مروج الذهب و معادن الجوهر، چاپ دوم: قم، دارالهجرة، ١٤٠٩ ق.

٢٩. مظفر، محمد حسين، تاريخ الشيعه، [نوبت و تاريخ چاپ نامعلوم]، قم، مكتبة بصيرتى.

٣٠. معين، محمد، فرهنگ فارسى، چاپ نوزدهم: تهران، امير كبير، ١٣٨١.

٣١. مير خواند، مير محمد بن خواوند شاه، تاريخ روضة الصفا، [نوبت چاپ نامعلوم]، تهران، انتشارات مركزى و خيام و پيروزى، ١٣٣٩ ش.

٣٢. نظام الملك (خواجه)، ابوعلى حسن طوسى، سياست نامه، به تحقيق علامه محمد قزوينى و مرتضى مدرسى چهاردهى، [نوبت چاپ نامعلوم]، تهران، كتابخانه حيدرى، ١٣٣٤ ش.

٣٣. يعقوبى، احمد بن أبى يعقوب، تاريخ يعقوبى، [نوبت و تاريخ چاپ نامعلوم]، بيروت، دارصادر.

 


[١] دانشجوى دكترى تاريخ اسلام.

[٢]. دوره قلمرو وسيع صفّاريان كه مشتمل بر خراسان و بعضاً طبرستان و جبال بود تا ٢٨٧ هجرى
پايان مى يابد; پس از آن حكومت صفاريان در منطقه سيستان و كرمان و فارس تا سال ٣٩٣ هجرى نيز
تداوم يافت.

[٣]. على بن حسين مسعودى، مروج الذهب، ج ٣، ص ٤; أحمد بن يحيى بلاذرى، أنساب الأشراف، به تحقيق سهيل زكّار و رياض زركلى، ج ٥، ص ١٢٩، ١٣٠.

[٤]. مسعودى، همان، ج ٣، ص ٤; بلاذرى، همان، ج ٥، ص ٢٦١، ٢٦٨، ٢٨٤، ٢٨٦.

[٥]. أحمد بن أبى يعقوب بن جعفر (يعقوبى)، تاريخ يعقوبى، ج ٢، ص ٢٣٥; مسعودى، همان، ج ٣، ص ٢٦.

[٦]. مسعودى، همان، ج ٣، ص ٢٦. نيز ر.ك: يعقوبى، ج ٢، ص ٢٢٩.

[٧]. مسعودى، همان، ج ٣، ص ٢٥، ٢٦، ٩ ١٢٧; ابو محمد عبدالله بن مسلم بن قتيبه دينورى، الإمامه و السياسه، ج ٢، ص ٣٢، ٣٣; بلاذرى، همان، ج ٧، ص٢٧٥.

[٨]. جلال الدين عبدالرحمن بن ابى بكر سيوطى، تاريخ الخلفا، به تحقيق محمد محيى الدين عبدالحميد، ص ٩ - ٢١٨.

[٩]. مسعودى، همان، ج ٣، ص ١ ١٦٠.

[١٠]. همان، ص ١٥٧.

[١١]. همان، ص ١٥٨.

[١٢]. مسعودى، همان، ج ٣، ص ١٦٦ ـ ٧. نيز ر.ك: ابن قتيبه، همان، ج ٢، ص ٣٢ و ٣٣.

[١٣]. أبو بكر محمد بن عباس خوارزمى، رسائل خوارزمى، ص ١٦٤.

[١٤]. همان، ص ١٦٥.

[١٥]. همان، ص ١٦٦.

[١٦]. محمد بن على بن طباطبا (ابن طقطقى)، الفخرى، ص ١٢٩.

[١٧]. همان، ص ٢٣٦.

[١٨]. مسعودى، ج ٤، ص ٢ ٥١.

[١٩]. رك. مسعودى، ج ٤، ص ١٠٣; ابن طقطقى، همان، ص ٢٤٦.

[٢٠]. ابوجعفر محمد بن جرير طبرى، تاريخ الامم و الملوك، به تحقيق جمعى از دانشمندان، ج ٧، ص ٩ ١٥٨، ٣٢٣.

[٢١]. همان، ص ٢٠، ١٥٧.

[٢٢]. همان، ص ١٧١ ٣٣٤.

[٢٣]. طبرى، همان، ج ٧، ص ١٦٩.

[٢٤]. همان، ص ٣٠٩.

[٢٥]. همان، ج ٨، ص ٢١، ٣٥.

[٢٦]. همان، ص ٢٣.

[٢٧]. همان، ج ٧، ص ٧ ١٥٦.

[٢٨]. همان، ج ٨، ص ١٥٧.

[٢٩]. همان، ج ٧، ص ٨٥.

[٣٠]. طبرى، همان، ج ٧، ص ٨٥.

[٣١]. طبرى، ج ٧، ص ١٥٨; ابن طقطقى، همان، ص ٢٢٤.

[٣٢]. طبرى، همان، ص ١٦٩، ١٧٠; ابن طقطقى، ص ٢٢٤.

[٣٣]. طبرى، ج ٧، ص ١١٧; عزالدين على بن محمد شيبانى (ابن اثير)، الكامل فى التاريخ، ج ٦، ص ٣٠٢.

[٣٤]. طبرى، همان، ص ١١٩; ابن اثير، همان، ج ٦، ص ٣٠٦.

[٣٥]. سيد محسن امين عاملى، الشيعه فى مسارهم التاريخى، با مقدمه دكتر ابراهيم بيضون، ص ٦٦٧.

[٣٦]. همان، ص ٦٦٧.

[٣٧]. ابو محمد احمد بن اعثم كوفى، الفتوح، ج ٨ ٧، ص٤٥٣، ٤٥٤.

[٣٨]. ابوبكر احمد بن على خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، ج ١٠، ص ٣٤٠، ٣٤٤.

[٣٩]. عاملى، همان، ص ٦٦٧.

[٤٠]. ابن اثير، ج ٧، ص ١٣٠، ١٣٢; نيز رك. محمد حسين مظفر، تاريخ الشيعه، ص ٢ ٢٠١.

[٤١]. لازم به ذكر است كه در طول دوران حاكميت طاهريان بر خراسان و حتى مدتى پس از انقراض طاهريان رياست بر شرطه بغداد بر عهده يكى از اعضاى خاندان طاهرى بود.

[٤٢]. مسعودى، مروج الذهب، ج ٤، ص ٨٥.

[٤٣]. ابو جعفر محمد بن حسن طوسى (شيخ طوسى)، اختيار معرفة الرجال (رجال كشّى)، به تحقيق حسن مصطفوى، ص ٥٣٩; شوشترى، همان، ج ١، ص ٤٠٠; سيد ابوالقاسم موسوى خويى، معجم رجال الحديث، ج ١٣، ص ٢٩٣.

[٤٤]. ر.ك: طبرى، ج ٨، ص ١٥ به بعد.

[٤٥]. همان، ص ١٥.

[٤٦]. همان، ص ٧.

[٤٧]. ابن اثير، ج ٧، ص ١٨٥، ١٩١، ١٩٤، ٣٢٦; مير محمد بن سيد برهان الدين خواوند شاه (مير خواند)، تاريخ روضة الصفا، ج ٤، ص ١٢، ١٥.

[٤٨]. طبرى، ج ٨، ص ١٩٦; ابن اثير، ج ٧، ص ١٩٤، ٢٤٧; مير خواند، همان.

[٤٩]. طبرى، ج ٨، ص ١٥، ٢٣.

[٥٠]. طبرى، ج ٨، ص ٢٢; محمد بن احمد بن شمس الدين ذهبى، العبر فى خبر من غبر، به تحقيق دكتر صلاح الدين المنجد، ج ٢، ص ٣٠; نظام الملك (خواجه) ابو على حسن بن على طوسى، سياست نامه، به تحقيق علامه محمد قزوينى و مرتضى مدرسى چهار دهى، ص ١٥ ١٢.

[٥١]. ابن اثير، ج ٧، ص ١٩١.

[٥٢]. ابن اثير، همان; مير خواند، همان، ج ٤، ص ١٥، ١٧; حمد الله بن أبى بكر مستوفى قزوينى، تاريخ گزيده، به تحقيق عبدالحسين نوايى، ص ٣٧٣.

[٥٣]. طبرى، ج ٨، ص ١٥; ابن اثير، ج ٧، ص ٢٦٢.

[٥٤]. ر.ك: ابن اثير، ج ٧، ص ٢٤٧، ٢٩٠; ابوالعباس شمس الدين احمد بن محمد (ابن خلّكان)، وفيات الأعيان و أنباء الزّمان، به تحقيق دكتر احسان عباس، ج ٦، ص ٤١٣.

[٥٥]. طبرى، ج ٨، ص ١٩٩; ابن اثير، ج ٧، ص ٥٠٠، ٥٠١. البته لازم به ذكر است كه صفاريان هيچ گاه نتوانستند بر قلمرو اصلى سامانيان (ماوراء النهر) مسلط شوند.

[٥٦]. طبرى، ج ٨، ص ٢٣، ٤٦، ١٥٤; ابن اثير، ج ٧، ص ٢٩٠; مير خواند، همان، ج ٤، ص ١٥.

[٥٧]. طبرى، ج ٨، ص ١٨، ٢٢ ـ ٣، ٢١٥١، ١٤٨، ١٥٤، ٢٠٠; ابن اثير، ج ٧، ص ٢٨٨، ١ ٢٩٠، ٤١٤، ٤١٦، ٤٢٦; مير خواند، همان، ج ٤، ص ١٥.

[٥٨]. خواجه نظام الملك، همان، ص ١٢، ١٣.

[٥٩]. قرامطه شعبه اى از اسماعيليه محسوب مى شوند كه در سال ٢٧٨، با رهبرى شخصى به نام حمدان قرمط يا مبارك قرمطويه (كسى كه باريك مى نويسد، يا كسى كه چشمانش سرخ است) دعوت خود را در ناحيه كوفه علنى كردند و از اين رو به پيروان شخص مزبور، قرامطه گويند، كه مفرد آن قرمطى است. (ر.ك: طبرى، ج ٨، ص ٦١ ١٥٩; ابن اثير، ج ٧، ص ٧ ٤٤٤; خواجه نظام الملك، همان، ص ١٩ ٢١٥.)

[٦٠]. خواجه نظام الملك، همان، ص ٢٣٠.

[٦١]. مستوفى قزوينى، همان، ص٢ ٣٣١.

[٦٢]. شوشترى، همان، ج ١، ص ١١٥، ج ٢، ص ٣٣٨.

[٦٣]. همان، ج ١، ص١١٥.

[٦٤]. شوشترى، همان، ج ٢، ص ٣٤٢.

[٦٥]. خواجه نظام الملك، همان، ص ١١، ١٢ (پانوشت محققان: علامه محمد قزوينى و مرتضى
مدرسى چهاردهى).

[٦٦]. بابك خرّم دين، از نوه هاى دخترى ابومسلم خراسانى، در عصر هارون و مأمون و معتصم در آذربايجان قيام كرد و قيام او به مرور بخش هاى وسيعى از ايران مركزى و غربى را تحت تأثير خود قرار داد و كم و بيش تا اواسط قرن چهارم هجرى تداوم داشت. با اسارت بابك در سال ٢٢٢ هـ و سپس قتل وى در سال ٢٢٣هـ . تحرّك پيروان او به شدت كاهش يافت. نخستين تحرّك آنان در سال ١٩٢ و در عصر هارون الرشيد صورت گرفت. حركت خرّم دينان ادامه حركت مزدكيان در ايران در دوره اسلامى بود و آنان نوعى اباحه گرى را ترويج مى كردند. (ر.ك: ابو حنيفه احمد بن داود دينورى، الاخبار الطوال، به تحقيق عبدالمنعم عامر و دكتر جمال الدين شيال، ص ٢ ـ ٣٩١، ٥ ـ ٤٠٢; طبرى، ج ٦، ص ٥٢٤، ج ٧، ص ١٤١، ٢٢٣ و...; ابن اثير ج ٦، ص ٢٠٨، ٣٢٨، ٤٤١، ٤٦١ و...، ج ٨، ص ٢٦٩; محمد معين، فرهنگ فارسى، اعلام، خرميّه).

[٦٧]. طبرى، ج ٨، ص ١٦، ١٧.

[٦٨]. ر.ك: ابو حنيفه دينورى، همان، ص ٣٩١; ابن اثير، ج ٦، ص ٣٢٨; معين، همان، أعلام، «خرميّه».

[٦٩]. ابن اثير، ج ٧، ص ٥-١٨٤; ابن خلّكان، همان، ج ٦، ص ٣- ٤٠٢، ٤١٦.

[٧٠]. ابوالفداء اسماعيل بن عمر قرشى دمشقى، البدايه و النهايه، ج ١١، ص ٥٩، ٦٠.

[٧١]. ابن اثير، ج ٧، ص ٢٧٩.

[٧٢]. طبرى، ج ٨، ص ٢٠.

[٧٣]. همان، ص ٢٠، نيز ر.ك: همان، ص ١٦٤، ٢٤٩; ابن اثير، ج ٧، ٢٨٠.

[٧٤]. طبرى، ج ٨، ص ١٦٤; ابن اثير، ج ٧، ص ٤٥٦.

[٧٥]. طبرى، ج ٨، ص ٢٠٠; ابن اثير، ج ٧، ص ٥٠٢.

[٧٦]. عزيز الله بيات، تاريخ ايران از ظهور اسلام تا ديالمه، ص ٣٠٩، ٣١٢.

[٧٧]. طبرى، ج ٨، ص ١٦٧، ٢٥٤.

[٧٨]. رك، طبرى، ج ٨، ص ١٦٨، ٢٠٠، ٢٤٩; ابن اثير، ج ٧، ص ٤٥٦، ج ٨، ص ٥.

[٧٩]. ابن اثير، ج ٨، ص ٢٦٤.

[٨٠]. طبرى، ج ٨، ص ٢٠٤; ابن اثير، ج ٧، ص ٥٠٤، ج ٨، ص ٢ ٨١، ٥ ١٢٤، ١٣١، ١٨٩.

[٨١]. ابن اثير، ج ٨، ص ٤ ٤٤٣، ٤٦٤، ٤٦٧.

[٨٢]. ابى عبدالله محمد بن عمران مرزبانى، معجم الشعراء، به تحقيق دكتر ف.كرنكو، ص ٣٨٠.

[٨٣]. ابن اثير، ج ٨، ص ١٢٤.

[٨٤]. مرزبانى، همان، ص ١ ٣٨٠. (هان، دو چشم لجوجت را رها كن تا به جهت وقوع امرى خطير و دردناك اشك بريزند; واقعه دردناكى كه خاندان رسالت را ماتم زده كرد و قامت ايشان بر اثر اين واقعه خم شد و جمعشان متفرق گرديد. او (ليلى بن نعمان ديلمى) نيك كردار و بزرگوارانه زيست و با شهادت دنيا را وداع گفت. پس از ليلى بن نعمان ديگر هيچ زنى چون او را حامله نخواهد شد و مادر روزگار مثل او را ديگر شير نخواهد داد.)

[٨٥]. خوارزمى، همان، ص ١٦١.

[٨٦]. لازم به ذكر است كه نصر بن احمد در ٨ سالگى به سلطنت رسيد و طبعاً اطرافيان در او نفوذ زيادى داشتند. ر.ك: بيات، همان، ص ٣١٥.

[٨٧]. خواجه نظام الملك، همان، ص ٣ ٢٢٢.

[٨٨]. همان، ص ٢٢٣.

[٨٩]. همان، ص ٤ ـ ٢٢٣.

[٩٠]. نظام الملك، همان، ص ٧ ٢٢٥.

[٩١]. همان، ص ٨ ٢٢٧.

[٩٢]. رك. بيات، همان، ص ٣٣١، ٦ ٣٥٥.

[٩٣]. عبدالقاهربن طاهر بغدادى اسفرائينى، الفرق بين الفِرَق، به تحقيق محمد محيى الدين عبدالحميد، ٣-٢٩٢.

[٩٤]. رك. بغدادى، همان، ص ٢٩٣; بيات، همان، ص ٣٣٣، ٣٣٤.

[٩٥]. رك. بغدادى، همان، ص ٢٩٣; بيات، همان، ص ٣٤٦.

[٩٦]. ابوالحسن على بن عيسى اربلى، كشف الغمه فى معرفة احوال الائمه، ج ٣، ص ١٠٢; على بن محمد بن احمد مالكى (ابن صباغ)، الفصول المهمه فى معرفة احوال الائمه(عليهم السلام)، ص ٢٥٤.

[٩٧]. خواجه نظام الملك، همان، ص ٢٢٠، ٢٢١. (پانوشت محققان قزوينى و چهار دهى).

[٩٨]. به گفته آقا بزرگ تهرانى، از آن جا كه پدر وى اهل خوارزم و مادرش اهل طبرستان بود، به وى طبرخزى نيز گفته مى شد. (ملا محسن منزوى (آقا بزرگ تهرانى)، طبقات اعلام الشيعه، به تحقيق على نقى منزوى، ج ١، ص ٢٧٤.)

[٩٩]. ابن اثير، همان، ج ٩، ص ١٠١، ١٧٩.

[١٠٠]. خوارزمى، همان، ص ١١٢.

[١٠١]. ابن اثير، ج ٩، ص ١٠١، ١٧٩; آقا بزرگ، همان، ج ١، ص ٢٧٤.

[١٠٢]. بيات، همان، ص ٣٥٥ ـ ٧.

[١٠٣]. همان، ص ٣٥٦.

[١٠٤]. خوارزمى، همان، ص ١٦٠، ١٦١، ١٧١.

[١٠٥]. خوارزمى، همان، ص ١١٨.

[١٠٦]. همان، ص ١٢٣ تا ١٢٥.

[١٠٧]. خوارزمى، همان، ص ١٥٤.

[١٠٨]. رك. بيات، همان، ص ٣٢٥ تا ٣٣٤.

[١٠٩]. بيات، همان، ص ٥ ٣٢٤.

[١١٠]. رك. ابن اثير، ج ٨، ص ٥٦٤; بيات، همان، ص ٦ ٣٢٥.

[١١١]. ابن اثير، ج ٨، ص ٤ ٦٨٣.

[١١٢]. معين، همان، اعلام، غزنويان.

[١١٣]. ابن اثير، ج ٨، ص ٦ ٦٨٤.

[١١٤]. ابن اثير، ج٩، ص٣-١٠٢; ابوالفداء، همان، به تحقيق على شيرى، ج١١، ص ٣٧٠، ٣٧٣; بيات، همان، ص ٣٣٣.

[١١٥]. ابن اثير، ج ٩، ص ٩٩٨، ٩ ١٤٥; بيات، همان، ص ٧ ٣٣٤.

[١١٦]. ابوالفداء، همان، ج ١١، ص ٣٩٨، ٤٠٠.

[١١٧]. همان، ج ١١، ص ٤٠٠.

[١١٨]. همان، ج ١١، ص ٤٠٥.

[١١٩]. ابوالفضل محمد بن حسين بيهقى، تاريخ بيهقى، به تحقيق سعيد نفيسى، ج ١، ص ٢٠٦.

[١٢٠]. بغدادى «رافضيان» را شامل زيديّه، كيسانيه، اماميه و غلات مى داند. اما شهرستانى به جاى عنوان «روافض»، عنوان «شيعه» را مقسم قرار داده و ايشان را شامل كيسانيه، زيديّه، اماميه، اسماعيليه و غلات دانسته است (بغدادى اسفرايينى، همان، ص ٢١، ٧١; ابوالفتح محمد بن عبدالكريم شهرستانى، الملل و النحل، ص ٦٣).

[١٢١]. ابوالفداء، همان، ج ١٢، ص ٨.

[١٢٢]. ابن اثير، ج ٩، ص ٢٦٤.

[١٢٣]. بغدادى اسفرائينى، همان، ص ٢٩٣.

[١٢٤]. ابوالفداء، ج ١٢، ص ٣٣; ابوالفرج ابن جوزى، المنتظم فى تاريخ الملوك والامم، به تحقيق محمد مصطفى عبدالقادر عطا، ج ٨، ص ٣٩.

[١٢٥]. ابن جوزى، همان.

[١٢٦]. ابن اثير، ج ٩، ص ٣٧٢.

[١٢٧]. ابن جوزى، همان، ج ٨، ص ٤٠.

[١٢٨]. ابن جوزى، همان، ج ٨، ص ٩ ٣٨.

[١٢٩]. بيهقى، همان، ج ١، ص ٢٠٨.

[١٣٠]. بيهقى، همان، ج ١، ص ٢٠٦.

[١٣١]. همان، ص ٣ ٢١١.

[١٣٢]. همان، ج ١، ص ٩ ٢٠٨; ابن اثير، ج ٧، ص ٣٤٠.

[١٣٣]. ابن اثير، ج ٩، ص ٤٠١.

[١٣٤]. ابن اثير، همان، ص ٤٠٠.