تاریخ اسلام در آینه پژوهش - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٥ - مواضع سعد بن ابى وقاص در برابر اميرمؤمنان(١) / محمدمحسن طبسى

مواضع سعد بن ابى وقاص در برابر اميرمؤمنان(١) / محمدمحسن طبسى

مواضع سعد بن ابى وقاص در برابر اميرمؤمنان(ع)(١)

محمدمحسن طبسى

چكيده

سعدبن ابى وقاص (از تيره قرشى بنى زهره) از سابقين در اسلام در مكه و از اصحاب نامدار پيامبر اسلام به شمار مى رود. او در عصر حكومت خلفاء از سرداران قادسيه و نهاوند و يكى از اعضاى شوراى شش نفره خلافت بود. درباره سعد و شخصيت و موضع گيرى هاى او تاكنون پژوهش مستقلى صورت نگرفته مجمل وگذرا از سعد ياد شده است. بدين گونه چهره واقعى او در لابه لاى كتب تاريخى پنهان مانده است. از اين رو وقتى كه با منابع تاريخى مراجعه مى كنيم با نقاط تيره و تاريك بسيارى در زندگانى سعد روبه رو مى شويم كه موقعيت او را مخدوش مى سازد، اما ناگفته مانده است.

مهم ترين نقطه ضعف سعد «حب ثروت و خلافت» بوده است. اين حب خلافت به گونه اى بوده كه وى را به رقابت شديد براى به دست گرفتن خلافت واداشت و در اين زمينه بيشترين اصطكاك را با اميرمؤمنان(عليه السلام) داشته كه مهم ترين آن در عدم بيعت و همكارى با امام و قرار گرفتن در صف مقدم «قاعدين» جلوه نمود.

در اين نوشتار مواضع، انگيزه و روش هاى مقابله سعد با اميرمؤمنان على(عليه السلام) با تكيه بر منابع مهم تاريخ مورد بررسى قرار مى گيرد.

موضع گيرى منفى سعد در برابر اميرمؤمنان(عليه السلام)، بهويژه اين را امر ثابت مى كند. كه برخلاف ادعاى طرفداران نظريه «عدالت صحابه» كه پژوهشگران اين عرصه را متهم به سياه نمايى و تصوير تيره روابط بين خلفا مى كنند ، روابط صحابه با هم، عموماً صميمى نبوده و در ميان آن ها كدورت ها و تيره گى هايى وجود داشته است، و اين، حداقل و در خوش بينانه ترين گزينه ناشى از ناخالصى هاى برخى از آن ها مانند سعد بوده است.

مواضع سعد بن ابى وقاص در برابر اميرمؤمنان

()

سعد در دوران پيامبر

دودمان سعد از طرف پدر به كلاب بن مرّة، جدّ پيامبر(صلى الله عليه وآله)، و از طرف مادر به بنى اميه منتهى مى شود.[١] زمانى كه سعد به اسلام گرويد، هفده سال داشت و توسط ابوبكر اسلام آورد.[٢] شغل سعد در دوران پيامبر تيزكردن نيزه بود.[٣]

طبق بعضى گزارش ها سعد در نبرد خيبر، نگهبان و محافظ پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود.[٤] بعد از نبرد خيبر، پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: چه كسى پرچم را به دست مى گيرد و حقش را مى ستاند (پيامبر مى خواستند كسى را به اطراف فدك بفرستند) در اين ميان، زبير و سعد بن ابى وقاص اعلام آمادگى كردند، ولى پيامبر قبول نكرد، آن گاه خطاب به على(عليه السلام) فرمود: «اى على! پرچم را بگير و حق را باز پس گير...».[٥]

سعد يكى از كسانى است كه شاهد جريان غدير بوده و حديث «من كنت مولاه، فعلى مولاه» را روايت كرده است.[٦] امام على(عليه السلام) مى فرمايد: پيامبر هشتاد نفر از اصحاب خويش را كه چهل تن آن ها عرب و چهل تن ديگر عجم بودند، جمع كرد و با آن ها اتمام حجت كرد كه من جانشين و امام بعد از پيامبر بر هر مؤمنى مى باشم و درآ خر به آنان فرمود: از وى اطاعت كنيد... . در آن جمع، ابوبكر، عمر، عثمان، طلحه، زبير، سعد و عبدالرحمن و ... نيز حضور داشتند.[٧]

مصعب بن سعد از پدرش سعد نقل مى كند كه «روزى با دو نفر از مهاجران در مسجد پيامبر نشسته بوديم، صحبت از على شد و از آن بدگويى كرديم ... ، در همين حال، پيامبر با حالت خشم به طرف ما آمد، با خود گفتم: از خشم پيامبر به خدا پناه مى برم، پيامبر فرمود: «شما را با من چه؟ هر كس على را بيازارد مرا آزرده است» و اين جمله را سه مرتبه تكرار نمود.[٨]

سعد در دوران خليفه اول

سعد از جمله كسانى بود كه در سقيفه بنى ساعده با ابوبكر بيعت كرد. ابن قتيبه در اين باره مى نويسد: «بعد از وفات پيامبر(صلى الله عليه وآله) مردم دور ابوبكر جمع شدند و بيشتر مسلمانان در آن روز با ابوبكر بيعت كردند، شخصيت هاى بنى هاشم در خانه على جمع شده بودند، زبير هم با آنان بود و خود را مردى از بنى هاشم مى دانست ... بنى اميه دور عثمان را گرفتند، بنى زهره دور سعد و عبدالرحمن جمع شده و همگى در مسجد گرد آمده بودند. عمر به سراغ آنان رفت و پرسيد: چه شده است كه شما دور هم جمع شده ايد؟! برخيزيد و با ابوبكر بيعت كنيد، زيرا مردم و انصار با او بيعت كردند، عثمان و كسانى از بنى اميه كه با او بودند و سعد و عبدالرحمن و كسانى از بنى زهره كه با آن دو بودند برخاستند و با ابوبكر بيعت نمودند.[٩]

در برخى از منابع آمده است كه در دوران كوتاه خلافت ابوبكر، سعد از ملازمان وى بوده،[١٠] اما فقط يك مورد درباره سعد نقل شده و آن هم مربوط به اواخر عُمْر ابوبكر است كه گفت وگويى ميان عده اى، از جمله سعد با ابوبكر صورت گرفته است.

شيخ مفيد(رحمه الله) مى نويسد: وقتى كه قرار شد ابوبكر، عمر را خليفه بعد از خود بگمارد بعضى از صحابه به عنوان اعتراض نزد ابوبكر آمدند كه در ميان آن ها سعد و طلحه و زبير نيز بودند. آن ها به ابوبكر گفتند: اى ابوبكر! روز قيامت چه جوابى نزد خدا دارى اگر اين شخص خشن و تند خو(عمر) را بر ما مسلّط كنى؟ اكنون كه او رعيت و زير دست توست ما توان او را نداريم، چگونه اين مقام را به وى مى سپارى؟ اى ابوبكر! مواظب اسلام و مسلمانان باش و او را بر مردم مسلّط نكن ... . ابوبكر نيز كه آن ها را مى شناخت در پاسخ چنين گفت: بنشينيد. آن ها نشستند. سپس ابوبكر به دليل ضعف جسمى كه داشت با اشاره به سينه هاى آنان گفت: مرا از خداوند مى ترسانيد (نه، سوگند به خدا) هركدام از شما چشم طمع به خلافت دوخته ايد.[١١]

از اين گفت وگوها نتايج زير به دست مى آيد:

١ سعد، طلحه، زبير و ... براى رسيدن به اهداف خود، از كلمات حق استفاده مى كردند، در حالى كه اراده جدّى آن ها همان سخنان ابوبكر بود; يعنى طمع در خلافت;

٢ سقيفه، زمينه اى را فراهم كرده بود كه بزرگان مهاجران نيز به اين فكر بيفتند كه بعد از ابوبكر به خلافت برسند، لذا نزد ابوبكر آمدند و مى خواستند نظرش را عوض كنند و خود را خليفه بعد از ابوبكر قرار دهند.

سعد در دوران خليفه دوم

پس از بيعت سعد با خليفه دوم، سعد در اين برهه نقش حساسى را براى دو طرف، يعنى امام و خليفه دوم ايفا كرد كه در نهايت به ضرر امام تمام شد.

خليفه دوم براى تعيين خليفه بعد از خود استراتژى جديدى را اتخاذ كرد و با ايجاد شوراى شش نفره و انتخاب خليفه بعدى توسط اين شورا، مسير تعيين خلافت را تغيير داد. در اين شورا امام على(عليه السلام)، عثمان بن عفان، زبير بن عوام، طلحة بن عبيدالله، عبدالرحمن بن عوف و سعد بن ابى وقاص حضور داشتند. قبل از هر چيز لازم است نَسَب و دودمان اعضاى شورا مشخص شود كه اين امر ما را در تحليل صحيح از انگيزه گزينش اين افراد و نتيجه شورا كمك مى كند.

١ امام على(عليه السلام): از بنى هاشم بود (على بن ابى طالب بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف);[١٢]

٢ عثمان بن عفان: از بنى اميه بود (عثمان بن عفان ابن ابى العاص بن امية بن عبد شمس بن عبد مناف);[١٣]

٣ عبدالرحمن بن عوف: از بنى زهره بود (عبدالرحمن بن عوف بن عبدالحارث بن زهرة بن كلاب);[١٤]

٤ سعد بن ابى وقاص نيز از طرف پدر از بنى زهره، و از طرف مادرى، اموى بود[١٥] (سعد بن ابى وقاص مالك بن وُهَيب بن عبد مناف بن زهرة بن كلاب بن مُرّة);

٥ طلحة بن عبيدالله: از بنى تيم بود (طلحة بن عبيدالله بن عثمان بن عمرو بن كعب بن سعد بن تَيم بن مَرّة);[١٦]

٦ زبير بن عوام: از بنى اسد بود (زبير بن عوام بن خُويلد بن اسد بن عبد العُزّى بن قصى بن كلاب).[١٧]

با توجه به رقابت ديرينه بين تيره هاى قريش در اين شورا، تنها كسى كه ممكن بود به على(عليه السلام) رأى بدهد، زبير بود كه مادرش، صفيه، دختر عبدالمطلب بود، در حالى كه سعد و عبدالرحمن از يك تيره بودند و احتمال هم رأيى آن دو، زياد بود.

ديدگاه خليفه نسبت به خلافت سعد

خليفه دوم زمانى كه براى خلافت بعد از خويش نظر ابن عباس را مى پرسد، ابن عباس (بعد از اين كه چند نفر را نام مى برد و خليفه براى هر كدام، عيبى مى گيرد)، سعد را پيشنهاد مى كند، ولى خليفه پاسخ مى دهد كه او جنگ جو و شمشير زن است.[١٨] در جاى ديگر مى گويد: سعد، مؤمنى ضعيف است،[١٩] هم چنين نقل شده كه مى گويد: سعد بد دل است.[٢٠]

اين جمله هاى حاكى از اين است كه سعد از نظر خليفه، لياقت خلافت را ندارد، با اين حال، وقتى خليفه دوم شش نفر اعضاى شورا را معرفى مى كند درباره آنان مى گويد: «لايق خلافت نيست، مگر على و عثمان و زبير و طلحه و عبدالرحمن بن عوف و سعد».[٢١]

از اين دو گفتار متعارض، مشخص مى شود خليفه دوم هدف ديگرى را از شورا دنبال مى كند و همان گونه كه خواهد آمد، هدف از اين شورا خلافت عثمان است، امّا با ظاهر سازى و عوام فريبى، اعضاى شورا را لايق خلافت مى شمارد، ولى پنهانى به ابن عباس مى گويد: سعد لياقت خلافت را ندارد، هم چنين در مورد ديگر اعضاى شورا.[٢٢]

به هر حال، بنا به گزارش ابن شبه، عمر در مورد انتخاب خليفه بعد از خويش اين گونه به سعد وصيت مى كند: «وقتى كه از دنيا رفتم تا سه روز صبر كنيد و نبايد اين صبر به روز چهارم برسد مگر اين كه از ميان شش نفر، خليفه اى انتخاب كرده باشيد، در اين سه روز، صُهَيْب نماز را اقامه مى كند، عبدالله بن عمر نيز حق دخالت در شورا را ندارد... سعد گفت: فرمان تو را اجرا مى كنم ... خليفه گفت: گمان نمى كنم غير از اين دو نفر (على و عثمان) كس ديگر خليفه شود».[٢٣]

اتمام حجت امام با اعضاى شورا

اين اتمام حجت به دو صورت انجام شد: اتمام حجت عمومى، يعنى خطاب امام به عموم اهل شورا، و اتمام حجت خصوصى، يعنى خطاب امام فقط به سعد.

اتمام حجت عمومى: سُلَيم بن قيس هلالى مى گويد: در روز شورا امام على(عليه السلام) رو به طلحه كرد و فرمود: «اى طلحه! از خدا بترس و تقوا پيشه كن. هم چنين تو اى سعد، اى زبير، اى پسر عوف، از خدا بترسيد و خشنودى او را بخواهيد و در راه خدا از هيچ چيزى باك و هراسى نداشته باشيد».[٢٤] هم چنين نقل شده است كه امام در شورا به فضايل خويش احتجاج نمودند. ابوذر مى گويد: «حضرت على(عليه السلام)بر اهل شورا به واقعه بسته شدن همه درها مگر در منزل او به مسجد پيامبر، براى برترى خويش احتجاج فرمودند».[٢٥] در نقل ديگر آمده است: آن حضرت خطاب به طلحه و عبدالرحمن و سعد، به حديث ثقلين احتجاج نموده و از آن ها اقرار گرفت كه اين حديث را از پيامبر(صلى الله عليه وآله) شنيده ايم.[٢٦]

اتمام حجت خصوصى با سعد: امام على(عليه السلام) بعد از اتمام حجت عمومى در مرتبه دوم به صورت خصوصى با سعد اتمام حجت مى كند. ابن شبّه مى نويسد: وقتى حضرت على(عليه السلام) سعد را ملاقات كرد اين آيه را براى سعد قرائت فرمود:

اتقوا الله الذى تساءلون به و الأرحام إنّ الله كان عليكم رقيباً» از تو مى خواهم به دليل نزديكى و فاميل بودن اين دو فرزندم (امام حسن و امام حسين) به رسول الله و نيز نزديك و فاميل بودن حمزه عمويم به تو، همراه عبدالرحمن به نفع عثمان و بر عليه من نباشى.[٢٧]

از ديدگاه اميرمؤمنان و خليفه دوم، سعد در شورا نقش كليدى داشت; امام مى دانست بر فرض اين كه طلحه و زبير به ايشان رأى مثبت دهند باز سودى به حال ايشان ندارد، زيرا عبدالرحمن بن عوف به دليل اين كه داماد عثمان است به عثمان رأى مى دهد، در اين ميان سعد باقى مى ماند، چون سعد از امام على كينه به دل داشت و با عبدالرحمن از يك تيره بود مطمئناً به امام رأى مثبت نمى داد، از آن طرف هم انگيزه اى براى رأى مثبت دادن به عثمان نداشت، چرا كه از او دل خوش نبود، چنان كه به عبدالرحمن مى گويد: «على را بيشتر از عثمان دوست دارم».[٢٨] از طرف ديگر از اين كه پلى براى خليفه شدن ديگرى باشد ناراحت بود، چرا كه خودش مى خواست به خلافت و قدرت دست يابد، ولى وقتى با تشريح خليفه دوم فهميد (خليفه بعدى يا عثمان است يا على) انگيزه اى براى رأى دادن به طرفين نداشت، هم چنين از خليفه نيز دل گير و ناراحت بود، چرا كه وى را از امارت كوفه بركنار[٢٩] و نيمى از اموالش را مصادره كرده بود.[٣٠]

مجموعه اين عوامل، باعث شده بود كه سعد انگيزه اى براى رأى دادن نداشته باشد، ولى خليفه چون چهره مقبول سعد را لازم داشت او را وارد شورا كرد و براى اين كه ناراحتى بركنارى سعد از كوفه و هم چنين ناراحتى ابزار شدن براى ديگرى را كاهش دهد، به سعد قول داد كه به خليفه بعدى سفارش مى كند، امارت كوفه را به او باز گرداند.[٣١] پس در اين جا مى بينيم سعد نقش مهمى را در شورا ايفا مى كند، لذا امام براى حقانيت خود او را موعظه نموده و براى سعد برهان اقامه مى كند.

حضرت على(عليه السلام) در خطبه شقشقيه وقتى اعضاى شورا را به صورت فرد فرد بررسى مى فرمايد، در مقام انتقاد درباره سعد چنين مى فرمايد: «فصغى رجل منهم لضغنه; يكى از آن ها با كينه اى كه از من داشت روى برتافت».

بررسى كلمه «لضغنه»

در اين جا دو پرسش مطرح است: نخست، اين كه ضبط اين كلمه چيست؟ ثانياً مراد از آن كيست؟

آن چه در نقل و ضبط اين كلمه در كتاب ها و نسخه هاى نهج البلاغه مشهور است «لضغنه» مى باشد،[٣٢] ولى در برابر، روايت ديگرى نيز وجود دارد كه در آن «بضبعه» و «بضلعه» ثبت شده است.[٣٣]

مشهور اين است كه خطبه شقشقيه را ابن عباس از اميرمؤمنان(عليه السلام) نقل كرده است. نقل ابن عباس را شيخ صدوق (متوفاى ٣٨١ق) از دو طريق[٣٤] و شيخ مفيد (متوفاى ٤١٣ق) از راه هاى مختلف (به صورت مجمل)[٣٥] و شيخ طوسى (متوفاى ٤٦٠ق) از يك طريق[٣٦] و قطب راوندى (متوفاى ٥٧٣ق) از يك طريق[٣٧]روايت كرده اند. اما شيخ طوسى در نقل ديگرى خطبه را از امام سجاد نقل مى كند.[٣٨]و ديگران نيز با تكيه بر نقل هاى شيخ صدوق، روايت كرده اند.[٣٩] از اهل سنت نيز سبط ابن جوزى (متوفاى ٦٥٤ق)[٤٠] و ابن ابى الحديد (متوفاى ٦٥٦ق)[٤١] اين خطبه را به صورت مفصل نقل كرده اند.

در علل الشرائع شيخ صدوق كلمه مورد بحث، «لضغنه» روايت شده، ولى در معانى الاخبار ايشان «بضبعه» نقل شده و در معانى الاخبار در شرح و توضيح خطبه شقشقيه، كلمه «بضلعه» را به عنوان نقل ديگر ذكر مى كند. شيخ طوسى نيز در امالى و ديگران نيز «لضغنه» را روايت مى كنند. هم چنين حسين بن مؤدب (از اعلام قرن پنجم هجرى) نيز در نسخه خطى نهج البلاغه كلمه مورد بحث را «لضغنه» ثبت كرده است.[٤٢]

با توجه به نقل هاى مختلف اگر بخواهيم به ضبط صحيح كلمه نزديك شويم چنين مى توان گفت كه با توجه به قدمت شيخ صدوق نسبت به شيخ طوسى و ديگر كسانى كه خطبه را روايت كرده اند و اين كه ايشان در معانى الاخبار ظاهراً برنقل «بضبعه» تكيه كرده و نقل «بضلعه» را به عنوان نقل ديگر ذكر فرموده و چون در مقام بيان ساير احتمالات بوده اگر نقل و ضبط ديگرى غير از «بضلعه» مى بود حتماً به آن ها اشاره مى كرد و چون اشاره نكرده احتمال مى رود كه ضبط «بضبعه» صحيح باشد. اما درباره ضبط «لضغنه» در كتاب علل الشرائع شيخ صدوق، بايد گفت كه با توجه به تقدم كتاب علل بر معانى الاخبار[٤٣] و اين كه شيخ در معانى الاخبار در مقام بيانِ تمامى احتمال ها و نقل ها بوده، بعيد به نظر مى رسد كلمه «لضغنه» در علل درست باشد، چرا كه شيخ صدوق طريق خود در علل را در معانى الاخبار نيز مى آورد، ولى «لضغنه» در آن نمى باشد.

ناگفته نماند شايد شيخ طوسى از طريق ديگرى كه شيخ صدوق به آن دست رسى نداشته خطبه را به صورت «لضغنه» نقل كرده باشد.

اما اين كه مرجع ضمير، سعد است يا طلحه، طبق نقل «لضغنه» بيشتر شارحان نهج البلاغه، مرجع ضمير را به سعد باز گردانده اند،[٤٤] اما ابن ابى الحديد معتزلى[٤٥] و برخى ديگر، آن را به طلحه تفسير كرده اند[٤٦] كه در ادامه اقوال ياد شده را ذكر و نقد مى كنيم.

قول نخست: قطب راوندى مى فرمايد: «مراد از كينه توز، سعد بن ابى وقاص مى باشد، و علت كينه توزى وى اين است كه حضرت على(عليه السلام) پدرش را در جنگ بدر كشته است».[٤٧]

قول دوم: ابن ابى الحديد در نقد سخنان قطب راوندى مى گويد: «قول قطب راوندى اشتباه است، چرا كه پدر سعد، مالك بن اهيب بن عبد مناف بن زهره بوده كه در زمان جاهليت مرده است.[٤٨] مراد از كينه توز، طلحه مى باشد، زيرا طلحه از طايفه بنى تَيم و پسر عموى ابوبكر مى باشد و بعد از سقيفه بنى ساعده رابطه بين بنى تِيم و بنى هاشم تيره شد و همين امر، سبب كينه ميان اين دو قبيله عرب شد.

ابن ابى الحديد مى گويد: بر فرض صحت روايتِ عدم حضور طلحه در روز شورا (چنان كه طبرى نقل كرده)[٤٩] ممكن است بگوييم مراد از كينه توز، سعد باشد، زيرا دايى هاى وى را حضرت على(عليه السلام) در جنگ هاى صدر اسلام كشته بود. ابن ابى الحديد در ادامه مى گويد: اما اين احتمال نيز ضعيف است، زيرا كسى از بنى زهره به دست على بن ابى طالب كشته نشده تا اين كه كينه و حقدى براى سعد بوجود آيد.[٥٠]

بعد از ابن ابى الحديد نيز بيشتر شارحان نهج البلاغه وقتى به اين خطبه مى رسند فقط به نقل قول قطب راوندى و ابن ابى الحديد بسنده مى كنند، گويى آن را قبول كرده اند.[٥١]

لازم به ذكر است كه قول قطب راوندى و قول ابن ابى الحديد، هيچ كدام مستند تاريخى ندارد، چرا كه طبق كنكاش و جست وجو اصلا اسم پدر سعد در كتاب هاى تاريخى وجود ندارد تا چه رسد به اين كه درباره او نيز سخنى گفته باشند.

قول سوم: محقق تسترى، در نقد كلام ابن ابى الحديد و دليلى كه وى براى كينه سعد اقامه كرده، مى فرمايد:

١ روايتى كه بر عدم حضور طلحه در شورا دلالت مى كند منحصر در روايت طبرى نيست، بلكه اين مضمون را جوهرى در كتاب سقيفه،[٥٢] ابن عبد ربّه در العقد الفريد،[٥٣] ابن اعثم كوفى در الفتوح[٥٤] و ابن قتيبه در المعارف[٥٥] ذكر كردند (كه طبق اين نقل ها احتمال عدم حضور طلحه در شورا تقويت مى شود).

٢ مراد از كينه توز، قطعاً سعد بن ابى وقاص مى باشد، اگر چه طلحه در روز شورا حضور داشته و روايات دال بر عدم حضور طلحه صحيح نباشد، زيرا طبق نقل هاى مختلف از امام على(عليه السلام) ايشان در تحليل از نتيجه شورا چنين فرمود:

سعد با پسر عموى خود عبدالرحمن و عبدالرحمن به دليل دامادى عثمان، با هم مى باشند، و اگر فرض شود طلحه و زبير با من باشند هيچ سودى براى من نخواهد داشت.[٥٦]

در جاى ديگر امام فرمود:

سعد با پسر عموى خود عبدالرحمن مخالفت نمى كند، عبدالرحمن نيز داماد آن ها است، يا عثمان خليفه مى شود يا عبدالرحمن، و اگر طلحه و زبير نيز با من باشند سودى به حال من نخواهد داشت.[٥٧]

هم چنين امام على(عليه السلام) به سعد فرمود:

از تو مى خواهم به خاطر نسبتى كه به واسطه پيغمبر با حسنين دارى و نسبتى كه با عمويم حمزه دارى با عبدالرحمن عليه من و به نفع عثمان رأى ندهى... .[٥٨]

همان گونه كه مراد از «مالَ الأخرُ لصهره» عبدالرحمن مى باشد، از اين نقل ها به دست مى آيد مراد از «لضغنه» سعد بن ابى وقاص است اگر چه طلحه در مجلس حاضر بود.

٣ دليل ابن ابى الحديد بر كينه طلحه صحيح نيست، چرا كه قبيله تِيم حق بنى هاشم (خلافت) را گرفته بودند و ديگر كينه و حقد شديد نسبت به بنى هاشم نداشتند، زيرا كه حقد و كينه درباره فردى صادق است كه نتواند حق ديگرى را بگيرد، در حالى كه تِيم خلافت را گرفت. شاهد براين مدعا گفت وگوى خليفه دوم و ابن عباس است. خليفه دوم به ابن عباس در مورد خلافت گفت: «قلوب شما بنى هاشم پر از حقد و كينه مى باشد». ابن عباس در پاسخ گفت: «چگونه كسى كه حقش غصب شده، حقد و كينه نداشته باشد در حالى كه آن را در دست ديگرى مى بيند».[٥٩] هم چنين وقتى قاسم بن محمد بن يحيى بن طلحه (از نوادگان طلحه) به اسماعيل بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على گفت: «سابقه فضل و احسان ما از شما بنى هاشم بيشتر است» اسماعيل در پاسخ چنين گفت:

شما به كدام فضل و احسانى افتخار مى كنيد؟! آيا به غضب و نفرين پيامبر نسبت به طلحه كه قسم خورد بعد از مرگ وى با عايشه ازدواج مى كند افتخار مى كنيد كه اين آيه در حق وى نازل شد: «و ما كان لكم أن تؤذوا رسول الله و لا أن تنكحوا ازواجه من بعده أبداً».[٦٠] آيا به غصب حق فاطمه زهرا و فدك و خلافت و ... توسط پسر عموى خود ابوبكر افتخار مى كنيد ...؟ پدر تو (طلحه) بيعت را با على شكست و در برابر على شمشير كشيد و قلوب مسلمانان را نسبت به على فاسد كرد.[٦١]

٤ ابن ابى الحديد مى گويد: «بر فرض عدم حضور طلحه در شورا، كينه توز سعد بن ابى وقاص است، زيرا مادرش از بنى اميه بوده و على دايى هاى سعد را در جنگ كشته بود.» در حالى كه مردم و مخصوصاً عرب، نسبت به خويشان و نزديكان پدرى خويش، تعصب مىورزند، و نسبت به نزديكان و خويشان مادرى خويش تعصب خاصى ندارند.

هم چنين تمايل سعد به اميرالمؤمنين بيشتر از تمايل وى به عثمان بود، ولى هواى نفس بر او چيره شد و بهوسيله پسر عموى خويش، عبدالرحمن بن عوف به عثمان رأى داد. مداينى مى گويد: عبدالرحمن به سعد گفت: «من و تو با يكديگر فاميل هستيم پس رأى خود را به من بسپار، سعد گفت: اگر براى رأى دادن به خودت مى خواهى، من حرفى ندارم، و قبول مى كنم، ولى اگر براى عثمان مى باشد من على را بيشتر از عثمان دوست دارم».[٦٢] (همين مقدار محبت على، نشان دهنده عدم كينه سعد مى باشد، چرا كه محبت با كينه جمع نمى شود).

٥ درست است كه سعد با امام بيعت نكرد، ولى همانند طلحه نيز با امام جنگ و ستيز نكرد و هم چنين درخواست همكارى معاويه از وى را با پاسخى قاطع رد كرد.

ايشان در پايان و با توجه به تضعيف دلايلِ كينه توزى سعد، اساساً ضبط كلمه «لضغنه» را در خطبه زير سؤال برده و مى گويد: «در نسخه شيخ صدوق «بضبعه» و در روايت ديگر او «بضلعه»[٦٣] آمده است، و با توجه به شواهد و قراين تاريخى، ضبط «لضغنه» صحيح نبوده و ضبط «بضلعه» و «بضبعه» صحيح مى باشد، در اين صورت، معنا اين گونه مى شود: سعد به خاطر «پسر عموى خود» عبدالرحمن و «توسط وى» به عثمان رأى داد».[٦٤]

توضيح استدلال ابن ابى الحديد و محقق تسترى

قبل از نقد و بررسى كلام محقق تسترى لازم است سير استدلال ابن ابى الحديد و محقق تسترى تبيين شود.

ابن ابى الحديد مرجع ضمير را طلحه مى داند، و دليل آن را نيز وجود اقتضاى كينه و حقد طلحه نسبت به امام على(عليه السلام) مى داند (دليل كينه توزى اين است كه طلحه از قبيله تَيم و پسر عموى ابوبكر مى باشد) و دليل قطب راوندى مبنى بر كشته شدن پدر سعد به دست امام على را براى كينه سعد قبول نمى كند. ابن ابى الحديد در صورتى ضمير را به سعد برمى گرداند كه روايات عدم حضور طلحه در روز شورا صحيح باشد. و از طرف ديگر، برفرض كينه توز بودن سعد، اقتضاى كينه وى را نيز اين گونه درست مى كند كه در جنگ هاى صدر اسلام اقوام مادرى سعد به دست امام على كشته شده اند. اما در ادامه، اصل قضيه را منكر شده و مى گويد: اساساً در جنگ ها از بنى زهره شخصى به دست على كشته نشده است. با اين بيان هم اگر طلحه در شورا حضور نداشته باشد، سعد نمى تواند كينه توز باشد، چون اقتضاى كينه توزى در وى نمى باشد.

در اين جا برفرض صحت ضبط كلمه «لضغنه» طبق استدلال ابن ابى الحديد، ظاهراً دو راه براى جواب دادن به وى وجود دارد: اول، اقتضاى كينه سعد اثبات شود. دوم، عدم حضور طلحه ثابت شود.

اما اگر در استدلال محقق تسترى بنگريم مى يابيم (كه ايشان برخلاف ابن ابى الحديد كه تعيين مرجع ضمير را معلّق بر دليل و انگيزه كينه توزى كرده و آن را در طلحه مى دانست نه در سعد) ضمير را به سعد برمى گرداند، علاوه براين، از راه انگيزه كينه توزى وارد نمى شود و اين راه را نيز زير سؤال مى برد، بلكه ايشان از راه قرينه مقابله با «و مالَ الاخر لصهره» و قراين خارجى كه بيان شد، مرجع ضمير را سعد مى داند و تعيين آن را به انگيزه كينه توزى ،منوط نمى داند. به ديگر سخن، ابن ابى الحديد در مرحله كبرا قبول دارد كه انگيزه انحراف از امام على(عليه السلام) كينه نسبت به ايشان بوده، ولى در تعيين مصداق و كينه توز، با اختلاف نظر روبه رو مى شود، در حالى كه محقق تسترى كبروياً و اساساً انگيزه انحراف از امام را كينه توزى نمى داند، اگر چه منحرف را مصداقاً سعد مى داند.

استدلال محقق تسترى از سه مرحله تشكيل شده است:

١ مرجع ضمير را سعد مى داند نه طلحه،

٢ دلايل اقتضاى كينه سعد را نقد و بررسى مى كند،

٣ در نهايت، اصل كينه توزى سعد را زير سؤال مى برد.

نقد و بررسى استدلال ابن ابى الحديد و محقق تسترى

در اين جا اشكال هاى فراوانى بر كلام محقق تسترى و ابن ابى الحديد وارد است، ولى فقط بحث «تعيين مرجع ضمير در لضغنه و كينه سعد يا طلحه و دلايل آن» را بررسى مى كنيم:

نقد دليل ابن ابى الحديد

ابن ابى الحديد اقتضاى كينه سعد را كشته شدن اقوام مادرى وى توسط امام على(عليه السلام) مى داند، اما اين احتمال را مردود مى داند، زيرا اساساً در جايى از تاريخ، ثبت نشده كه على(عليه السلام) فردى را از بنى زهره كشته باشد. درپاسخ به اين ادعا كه محقق تسترى به آن اشاره اى نكرده است بايد گفت: با توجه به شواهد تاريخى نه تنها مشركانى از اقوام مادرى سعد در جنگ بدر و احد به دست امام على(عليه السلام) كشته شده، بلكه از اقوام پدرى او نيز افرادى به دست آن حضرت كشته شدند، چنان كه واقدى در بخش «تسمية من قتل من المشركين ببدر» مى نويسد: «از بنى عبد شمس بن عبد مناف، حنظلة بن ابى سفيان بن حرب، عاص بن سعيد، وليد بن عتبة بن ربيعه و عامر بن عبدالله كه از اقوام مادرى سعد مى باشند توسط امام على كشته شدند».[٦٥] در جنگ اُحد نيز از بنى زهره شخصى به نام ابو الحَكَم بن الاخنس بن شريق به دست امام على كشته شد.[٦٦]

نقد دلايل محقق تسترى

در اين كه مرجع ضمير سعد بن ابى وقاص است و دو دليل كه محقق تسترى بر آن اقامه مى كند، ظاهراً بحثى نيست، اما نسبت به دليل سوم محقق تسترى مبنى بر عدم كينه طلحه نسبت به امام على(عليه السلام) بايد گفت: برفرض گرفتن حقِ خلافت از بنى هاشم باز حقد و كينه بنى تَيم نسبت به بنى هاشم باقى است، چرا كه سبب غصب خلافت توسط بنى تَيم، كينه هاى گذشته آنان نسبت به بنى هاشم بوده و همين كينه مى تواند باعث شود كه طلحه براى اين كه خلافت به بنى هاشم بازنگردد به عثمان رأى دهد. پس در اين صورت، جواب ابن ابى الحديد داده نشده است. اگر بخواهيم به ابن ابى الحديد پاسخ بدهيم بايد گفت كه اين مقدار حسد و حقد در نوع مهاجران و قريش نسبت به بنى هاشم وجود داشته و نمى تواند اختصاص به طلحه داشته باشد، يا اين كه از قرينه مقابله و قراين خارجى كه محقق تسترى به آن ها اشاره كرده به ابن ابى الحديد جواب بدهيم.

در نقد دليل چهارم، يعنى ضعف دلايل كينه توزى سعد بايد گفت: منشأ اشكال محقق تسترى اين است كه ايشان كشته شدن اقوام مادرى سعد را تنها علت كينه توزى سعد فرض كرده كه در نتيجه، اگر علت ضعيف شود، معلول نيز سست مى شود، در حالى كه اين گونه نيست و چنان كه از واقدى نقل شد گرچه پدر سعد به دست امام كشته نشده، ولى از اقوام پدرى و مادرى وى به دست امام كشته شده بودند، پس كشته شدن اقوام مادرى سعد تنها دليل براى كينه توزى سعد نمى باشد. با اين حال، برفرض كشته شدن اقوام مادرى سعد توسط امام، و از باب مُماشات با محقق تسترى بايد گفت:

الف چه كسى ادعا كرد كه كشته شدن اقوام مادرى نزد عرب اهميت ندارد؟ در حالى كه شواهد بسيارى وجود دارد كه اهميت اقوام مادرى كمتر از اقوام پدرى نيست، براى مثال:

١ كلام شمر به حضرت ابوالفضل در روز تاسوعا كه بلند صدا مى زد: «كجايند فرزندان خواهرمان، كجا هستند عباس و برادرانش؟» و امان نامه گرفتن او براى آنان از پسر زياد;[٦٧]

٢ پيام عمر بن سعد به على اكبر در روز عاشورا كه شخصى را نزد على اكبر فرستاد و خطاب به على اكبر چنين گفت: «تو با اميرالمؤمنين يزيد فاميل هستى و ما مى خواهيم به خاطر اين نسبت، به شما صله رحم كنيم و اگر بخواهيد به شما امان دهيم»;[٦٨]

٣ كلام جعدة بن هبيره مخزومى به عتبه بن ابوسفيان. جعده پسر خواهر امام على است از طرف ايشان والى خراسان بود. روزى عتبه (براى تحقير) به وى گفت: «اين شجاعت و قدرتى كه در جنگيدن دارى از طرف دايى تو (على) مى باشد. جعده در جواب به او گفت: اگر تو نيز دايى اى مثل دايى من داشتى پدرت را فراموش مى كردى».[٦٩]

٤ جواب هاى متعدد امام على به معاويه كه در اين نامه ها امام كشته هاى مادرى و پدرى معاويه را به رخ وى مى كشيد. امام در يكى از اين نامه ها، به وى نوشت: «... من با سپاهى عظيم از مهاجران و انصار و تابعان به سرعت به سوى تو مى آيم ... همراه اين لشكر فرزندان بدراند و شمشيرهاى هاشمى كه محل ضربات آن شمشيرها را مى دانى كه چه بر سر برادر و دايى و پدر بزرگت و خاندانت آورد...».[٧٠]در نامه ٦٤ نيز چنين آمده است: «... همان شمشيرى كه در يك جنگ «بدر» بر پيكر جد و دايى و برادرت كوبيدم هنوز نزد من است ...».[٧١]

در جاى ديگر امام مى فرمايد: «من همان ابوالحسن، قاتل برادر و دايى و پدر بزرگت در روز بدر هستم و همان شمشير نزد من است...».[٧٢]

ب بر فرض اين كه قبول كنيم كشته شدن اقوام مادرى نزد عرب «اهميت» نداشته، ولى بايد به اين نكته توجه داشت كه معناى «اهميت داشتن» اين نيست كه اثر نيز ندارد، چرا كه نزد مردم، مخصوصاً عرب، نفس ريخته شدن خون، انگيزه اى براى انتقام گيرى بهوجود مى آورد، بهويژه اگر از خويشان پدرى باشد. پس تنها تفاوت بين كشته شدن خويشان پدرى و مادرى، در شدت ضعف حس انتقام گيرى است، و بنابراين، كشته شدن اقوام مادرى سعد، به نحو جزء العله، اثر گذار بوده كه اين اثر، اگر چه ضعيف بوده، ولى با شواهدى كه خواهد آمد اين اثر ضعيف، تشديد شد.

ج فرار كردن سعد از ميدان نبرد در جنگ احد و باقى ماندن حضرت على(عليه السلام) و محافظت ايشان از پيامبر(صلى الله عليه وآله)[٧٣] نوعى حسادت به امام در دل ديگر صحابه، از جمله سعد مى گذارد، زيرا يكى از كسانى كه ادعاى شجاعت و پهلوانى و جنگ جو بودن مى كرد، سعد بود و اين فرار سعد از ميدان جنگ (با اين كه سنّش از على(عليه السلام)حدود ١٠ سال بيشتر بود) و باقى ماندن جوانى به نام على، حسادت را در قلب سعد بهوجود آورد.

د بعد از نبرد خيبر، پيامبر مى خواست پرچم را به دست كسى بدهد تا به نقطه اى برود. زبير و سعد اعلام آمادگى كردند، ولى پيامبر پرچم را به آن ها نداد، بالأخره پيامبر بدون درخواست على(عليه السلام) رو به ايشان كرد و فرمود: «اى على پرچم را بگير» و او را روانه نبرد كرد.[٧٤]

ه ـ «فايد» مى گويد: هنگامى كه پيامبر در جريان حديبيه وارد جحفه شدند، در اطراف آن به جست وجوى آب رفت، ولى آب نيافت، آن گاه سعد را مأمور ساخت تا به دنبال آب رود، پس از مدتى سعد ناكام بازگشت، سپس پيامبر حضرت على را فرستاد و بعد از مدتى كوتاه، با آب بازگشت.[٧٥]

ى عدم اعطاى پرچم براى نبرد خيبر به سعد.[٧٦]

سه مورد اخير نيز طبعاً نوعى حسد در دل سعد ايجاد كرد.

با نگاه مجموعى به اين نكته ها مسئله كينه توز بودن سعد نسبت به امام على امرى بعيد و دور از انتظار نيست.

دليل چهارمِ محقق تسترى از دو بخش تشكيل شده كه بخش اول، نفى اقتضاى كينه و بخش دوم، دليل بر عدم اقتضاى كينه مى باشد. بخش اول استدلال بررسى شد و در اين قسمت، بخش دوم استدلال را بررسى مى كنيم: دليل محقق بر تمايل سعد به امام، بسيار ضعيف است، چرا كه اگر در همان دليل محقق تسترى توجه كنيم، خلاف برداشت ايشان به دست مى آيد: «سعد به عبدالرحمن مى گويد: اگر براى رأى دادن براى خودت مى خواهى، من حرفى ندارم و قبول مى كنم، ولى اگر براى عثمان باشد، من على را بيشتر از عثمان دوست دارم».

خود اين گفت وگو گوياى اين مطلب است كه سعد امام را حقيقتاً دوست نداشته و به خاطر يك سرى مصالح شخصى اين گونه سخن مى گويد با اين توضيح كه سعد با عثمان ميانه خوبى نداشته و از او متنفر بوده است، وقتى امر بين على و عثمان داير باشد، على را انتخاب مى كند. هم چنين اين محبّتى كه محقق تسترى ادعا مى فرمايد بايد جلوه گاهى داشته باشد، در حالى كه اين محبت فقط وجود ذهنى داشته و اندك جلوه گاهى نداشته، زيرا اگر واقعاً سعد به امام تمايل داشت اصلا نبايد رأى خود را به عبدالرحمن واگذار مى كرد، و اگر هم واگذار مى كرد بايد به عبدالرحمن سفارش مى كرد به على رأى دهد، پس محبّتى نبوده و اين محبّتى كه محقق تسترى مى فرمايد ارزشى نداشته و همين گفت وگوى سعد با عبدالرحمن كاشف از نبودن محبّت سعد نسبت به امام است، علاوه بر اين كه سعد در قضيه «سلونى قبل ان تفقدونى» موضع بدى اتخاذ مى كند همان گونه كه خواهد آمد و اين موضع نيز كاشف از حسد و كينه وى مى باشد و هيچ گاه حسد و كينه با محبت جمع نمى شود.

در نقد دليل پنجم (عدم اقدام سعد به جنگ با امام، در مقايسه با طلحه كه با امام جنگيد، نشانه اندك محبت وى به امام مى باشد) بايد توجه داشته باشيم كه اين مقايسه، باطل است، زيرا ميزان سنجش رفتار افراد و قضاوت درباره پيامدهاى رفتار آن ها بررسى وضع خود آن ها مى باشد; يعنى بايد رفتار و مواضع هر شخص را با همان موقعيت و شرايط خاص زمانى خود او بسنجيم. در مورد مواضع سعد در برابر امام در قضيه شورا نيز بايد با اين ديد به آن نگريسته شود. بنابراين، اگرچه سعد همانند طلحه و زبير با شمشير به جنگ امام نرفت، ولى با آن حضرت بهوسيله رأى به عثمان و عدم بيعت با ايشان و عدم شركت در نبردهاى دوران حكومت امام در كنار او، نوعى جنگ و ستيز نمود و به گونه اى سپاه طلحه و زبير و معاويه را تقويت كرد.

در قضيه شورا همان گونه كه گفته شد رأى سعد سرنوشت ساز بود، چرا كه برفرض رأى طلحه و زبير به امام، و رأى عبدالرحمن بن عوف به عثمان بود، اما در اين ميان سعد بود كه نقش مهمى را ايفا مى كرد، زيرا از يك طرف با عثمان و بنى اميّه، و از طرف ديگر با امام على(عليه السلام) و پيامبر(صلى الله عليه وآله) فاميل بود، لذا رأى وى سرنوشت ساز بود و به همين دليل، امام علاوه بر اتمام حجت عمومى با اهل شورا، به صورت خصوصى نيز با سعد اتمام حجت كرد. پس، ضربه سعد كمتر از ضربه طلحه و زبير به امام نبود، چرا كه سعد با رأى به عثمان، دوباره امام را خانه نشين كرد و حكومت عثمان را امضا كرد. هم چنين ردّ كردن نامه معاويه و عدم همكارى سعد با وى به دليل محبت و تمايل سعد به امام نبوده، بلكه به تصريح خود سعد به خاطر مقام خلافت بوده و اين كه خود را مستحق خلافت مى دانست.[٧٧]

بنابراين، چنين مقايسه اى صحيح نمى باشد و براى قضاوت در مورد عملكرد افراد، بايد زمان و مكان و شرايط آن شخص را بسنجيم. با اين اوصاف، دليلى وجود ندارد كه ضبط «لضغنه» را نادرست بدانيم.

دفاع محتمل از نظريه محقق تسترى

نكته بسيار مهمى كه بايد به آن توجه داشت اين است كه بخش اول دليل چهارم محقق تسترى و اشكال ايشان به ابن ابى الحديد (كشته شدن اقوام مادرى نمى تواند دليل مناسبى براى كينه سعد باشد) اساس اقتضاى كينه سعد را زير سؤال مى برد، از طرف ديگر، سخن واقدى مبنى بر كشته شدن اقوام پدرى و مادرى سعد، دليل مناسبى براى اقتضاى كينه سعد خواهد بود. با توجه به اين دو مطلب اگر محقق تسترى بخواهد (با توجه به كشته شدن اقوام پدرى و مادرى سعد) اشكال كبروى به ابن ابى الحديد وارد كند و اصل كينه توزى در خطبه شقشقيه را زير سؤال برد بايد اين گونه اشكال كند كه برفرض وجود كينه، اين نوع كينه و انگيزه كينه توزى در اكثر مهاجران (قريش) وجود داشته و به سعد اختصاصى ندارد و به يك معنا همه دشمنان حضرت على از ايشان كينه داشته به دليل قول پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه به امام على(عليه السلام)فرمود: «اِنّى لارحمك من ضغائن فى صدور اقوام عليك لا يظهرونها حتى يفقدونى فاذا يفقدونى خالفوا فيها.»[٧٨] اين روايت به اين مطلب تصريح دارد كه تمامى دشمنان امام على(عليه السلام) از ايشان كينه داشته و اين عموميّت، شامل سعد نيز مى شود، پس دليل، اعمّ از مدّعا بوده، لذا معتبر نيست.

نقد دفاع

در پاسخ بايد گفت: اين سخن صحيح است كه علت اصلىِ دشمنى با آن حضرت، كينه مى باشد، ولى اثبات شىء نفى ما عدا نمى كند; به ديگر سخن، امام در مقام بيان انگيزه انحراف دشمنان خود و بعضى از صحابه به طور كلى نيست، بلكه در مقام بيان انگيزه رأى بعضى از «اعضاى شورا» به عثمان است كه تير آن كينه هايى كه پيامبر به امام على خبر داد بهوسيله يكى از اعضاى شورا به امام اصابت نمود.

جمع بندى و نتيجه

اختلاف هاى ميان شارحان اين خطبه و اختلاف برداشت آنان در مرجع ضمير به چند چيز بستگى دارد:

١ در خطبه شقشقيه بعد از «فصفا رجل منهم لضغفه و مالا الأخر لصهره» جمله «مع هن و هن» آمده است. برخى، اين «مع هن و هن» را به طلحه و زبير تفسير كرده اند.[٧٩]اين گروه قطعاً ضمير در «لضغنه» را به سعد برمى گردانند، چرا كه امام در اين جا تمامى اعضاى شورا را بررسى كرده و خلاف بلاغت است كه امام از يك فرد (طلحه) دو مرتبه ياد كند و از سعد يادى نكند. اما كسانى كه جمله ياد شده را صفت و قيد براى «فصفا رجل منهم لضغنه» گرفته اند در تعيين مرجع ضمير «لضغنه» دچار مشكل شده اند. البته بيشتر شارحان، اين مبنا (صفت و قيد بودن جمله) را پذيرفته اند و نزاع در اين قسمت جريان دارد. حال اگر مراد از «مع هن و هن» طلحه و زبير باشد سؤال اين است كه در قضيه شورا، سعد و عبدالرحمن و طلحه به عثمان رأى دادند، و زبير به امام رأى داد پس چرا امام در اين جا از آن ها با كلماتى كه كنايه از امرى قبيح و زشت مى باشد ياد مى كند؟ شايد گفته شود ايراد خطبه بعد از جنگ جمل بوده لذا امام از آنان به اين صورت ياد مى كند، و اگر مراد از آن جمله، طلحه و زبير نباشد و صفت براى عبدالرحمن باشد و ضمير «لصهره» به او برگردد، پس تكليف طلحه چه مى شود چرا كه وى به عثمان رأى داده و امام در مقام مذمت و نكوهش اعضاى شورا بوده، در حالى كه طبق اين قول، امام از وى هيچ مذمتى نمى كند.

٢ نكته بعدى كه در تعيين مرجع ضمير در «لضغنه» بسيار مؤثر است و ابن ابى الحديد به آن اشاره كرده، حضور و عدم حضور طلحه در روز رأى گيرى است كه اگر رواياتِ حضور طلحه در روز شورا و كينه وى نسبت به امام ثابت شود و كينه سعد ثابت نشود، ضمير به طلحه برمى گردد، و اگر روايات عدم حضور طلحه در روز شورا و كينه سعد نسبت به امام ثابت شود، ضمير به سعد برمى گردد.

٣ تا به حال دلايل و قراين داخلىِ خطبه به تعيين مرجع ضمير كمك مى كرد، ولى محقق تسترى مسير بحث را عوض كرده و از راه قرينه مقابله و قراين خارجى ضمير را به سعد برمى گرداند، بدون اين كه تعيين مرجع ضمير را مبتنى بر تفسير «مع هن وهن» به طلحه و زبير يا عدم حضور طلحه درروز رأى گيرى و يا عدم كينه طلحه قرار دهد.

٤ آن چه بايد به آن توجه داشت اين است كه قدر متيقّن از انگيزه واگذارى رأى سعد به عبدالرحمن، فاميل بودن سعد با عبدالرحمن مى باشد كه اين با ضبط «بضبعه» و «بضلعه» سازگار است، زيرا علاوه بر دليل «قدر متيقّن» شايد بتوان ادعا كرد به قرينه مقابله، ضبط «بضعبه» يا «بضلعه» درست مى باشد، چرا كه امام انگيزه رأى عبدالرحمن به عثمان را دامادى وى با عثمان دانست; «لصهره» يعنى انگيزه فاميلى و تعصبات قومى باعث انحراف عبدالرحمن از امام شد، و سعد نيز به دليل تعصبات قومى (چون پسر عموى عبدالرحمن بود) رأى خود را به عبدالرحمن واگذار كرد و به امام رأى نداد، لذا اين نكته باعث مى شود كه ضبط «بضبعه» يا «بضلعه» صحيح به نظر برسد. با اين حال بحث اين است كه آيا انگيزه انحراف سعد از امام، كينه اوست يا خير؟ كه اثبات اين كينه نيز بعيد و دور نيست و به احتمال بسيار قوى مرجع ضمير، سعد بن ابى وقاص مى باشد، كه در هر سه ضبط، توجيه و مؤيد تاريخى دارد.

مواضع سعد در دوران خليفه سوم

پس از رأى غير مستقيم سعد به عثمان و بيعت وى با عثمان، او مواضع بسيار تند و خشنى نسبت به امام اعمال مى كرد، كه به آن ها اشاره مى شود:

سؤال انحرافى!

اصبغ بن نباته مى گويد: «روزى اميرالمؤمنين (در مسجد) سخنرانى مى كرد و مى فرمود: «سَلُونى قَبل اَن تَفْقِدونى.» به خدا سوگند از هر چه بپرسيد من شما را از آن آگاه مى سازم. در اين ميان، سعد بن ابى وقاص بلند شد و گفت: اى اميرالمؤمنين! سلام بر تو، مرا از تعداد موهاى سر و صورتم آگاه ساز، امام در پاسخ فرمود: به خدا سوگند از امرى سؤال كردى كه خليلم رسول خدا مرا به اين رويداد آگاه ساخته بود كه تو چنين سؤالى مى كنى، در زير هر موى سر و صورت تو شيطان نشسته است و هم چنين در خانه تو بزى است كه فرزندم حسين را مى كشد (مراد امام عمربن سعد بود). اَصْبَغ مى گويد: در آن جلسه، عُمَر بن سعد رو به روى پدرش چهار دست و پا راه مى رفت».[٨٠]

علامه مجلسى درباره سند اين حديث مى فرمايد: اين روايت به سند معتبر از اصبغ بن نباته نقل شده است.[٨١]

دو نكته درباره اين حديث بايد روشن شود:

١ ممكن است گفته شود اين گفتار در زمان خلافت حضرت امام على(عليه السلام) است، زيرا سعد، امام را با لفظ اميرالمؤمنين خطاب كرد، اما به قرينه ذيل روايت، اين سخن صحيح نيست، چرا كه طبق روايت، عمر بن سعد در آن هنگام كوچك بوده و چهار دست و پا حركت مى كرده در حالى كه عُمَر بن سعد در زمان خلافت امام على(عليه السلام) به اندازه اى بزرگ شده بود كه اخبار حَكَميت و صفين و ... را براى پدرش سعد آورده و او را تحريك به تصرّف خلافت مى نمود[٨٢] پس نمى توان گفت اين حديث در دوران خلافت امام صادر شده است.

گويا لفظ اميرالمؤمنين از خود راوى (اصبغ) مى باشد، اما اين كه اين رخداد در دوران خليفه دوم يا سوم بوده، قراين به دست آمده نشان مى دهد كه در دوران خليفه سوم و بعد از بركنارى سعد از حكمرانى كوفه است، زيرا عمر بن سعد در روز وفات خليفه دوم به دنيا آمد.[٨٣]

٢ در پرسش سعد دو احتمال وجود دارد: نخست اين كه استفهام سعد از امام، حقيقى است، دوم اين كه پرسش سعد از امام، صورى و به انگيزه تمسخر است.

با توجه به روحيات و مواضع سعد نسبت به امام، احتمال دوم، صحيح به نظر مى رسد، زيرا وى از امام كينه به دل داشته، به آن حضرت حسادت مىورزيد و همواره منتظر فرصتى بود كه اين حسادت را ابراز كند. گواه براين مدعا اين است كه اگر واقعاً پرسش سعد حقيقى بود، امام اين چنين به وى پاسخ نمى داد، زيرا شأن امام اين نيست كه اين گونه و به شدّت پاسخ كسى را بدهد، پس، از پاسخ امام معلوم مى شود كه پرسش سعد، حقيقى نبوده، بلكه مجازى و به انگيزه تمسخر و استهزا بوده است.

دفاع سعد از عثمان و برخورد تند او با امام

در دوره محاصره عثمان اتفاقات گوناگونى افتاد و سعد نيز نقش مؤثرى در اين وقايع و دفاع از عثمان داشت.

جماعتى از مردم مدينه به پا خاستند و آماده جنگ و دفاع از عثمان شدند كه سعد و ابو هريره و زيد بن ثابت از آن جمله بودند، اما عثمان كسى را فرستاد و جلوى آن ها را گرفت.[٨٤]

عثمان كه با افزايش فشار شورشيان روبه رو شد، شخصى را نزد سعد فرستاد و به او چنين سفارش كرد: «على را ملاقات كن و حال و وضع مرا براى او تشريح كن، براى او از خدا و قيامت بگو ... شايد به شورش خاتمه دهد».

سعد رفت و بازگشت و به عثمان گفت: «نزد على رفتم و با او سخن گفتم، ولى او پاسخم را نداد، به او گفتم: پسر عمويت كشته مى شود؟ گفت: شورش به من هيچ ارتباطى ندارد».[٨٥]

زمانى كه حلقه محاصره تنگ تر شده بود بار ديگر عثمان شخصى را به سراغ سعد فرستاد و از اوضاع و احوال شكايت كرد. سعد با عصبانيت روانه مسجد شد، على را ديد كه در مسجد نشسته و شمشيرى روى دو زانوى خود گذاشته، سعد مى گويد: «روبه روى او به گونه اى نشستم كه زانويم را روى زانوى وى گذاشتم .به او گفتم: از خدا بترس، پسر عمويت در خطر كشته شدن است، او گفت به من ارتباطى ندارد. بر كلامم پا فشارى كردم كه ناگهان على گوش مرا محكم گرفت...».[٨٦]

سعد در مكانى به نام «موضع الجنائز» در مدينه ايستاد و طى سخنانى در دفاع از عثمان چنين گفت: «اى مردم! اين دو دست من در مقابل درخواست هايتان از عثمان، هر چه مى خواهيد مرا شلاق بزنيد، ولى دست از اين كار برداريد». سپس وارد مسجد شد و امام را ديد كه كنار منبر پيامبر نشسته و شمشيرش را بر زانويش گذاشته است. سعد (با بى ادبى تمام) به امام روكرد و گفت: «اى على تو قاتل عثمان هستى». حضرت فرمود: «اى ابا اسحاق! كناره گيرى امّا به شيوه نيكو و پسنديده، از كينه و دورويى و بد اخلاقى بهتر است». وقتى سعد اين سخنان را شنيد از حضرت جدا شد و از مردم نيز كناره گيرى كرد و به ملك و مزرعه خود در بيرون مدينه رفت و تا آخر ماجرا آن جا ماند.[٨٧]

سعد، از اتهام به امام در مورد عثمان، ابا نداشت، لذا وقتى پس از قتل عثمان، عمرو بن عاص طى نامه اى از او پرسيد كه عثمان چگونه كشته شد؟ وى در پاسخ چنين نوشت: او با شمشيرى كه عايشه آن را بركشيد و طلحه آن را تيز كرد و على آن را زهر آلود كرده ... كشته شد».[٨٨] او اين سخن را در پاسخ سؤال حارث بن خليف نيز گفت.[٨٩]

چنان كه بيان شد جماعتى از مردم مدينه به پا خاسته و آماده دفاع از عثمان شدند كه سعد و ابوهريره و زيدبن ثابت از آن جمله بودند. عثمان فردى را فرستاد و جلوى آن ها را گرفت.[٩٠] با اين حال و با توجه به سخن سعد به عبدالرحمن در روز شورا كه «من على را بيشتر از عثمان دوست دارم» و با توجه به روابط نامناسب بين عثمان و سعد، جاى اين سؤال است كه سعد به چه انگيزه اى از عثمان دفاع مى كرد، به گونه اى كه نام وى در تاريخ به عنوان يكى از كسانى كه به عثمان تعصب داشتند، ثبت شده است[٩١] و در اين دفاع با امام على آن برخوردها را انجام مى داد؟ آيا جواب اين پرسش چيزى جز كينه و عداوت وى با امام و خلافت وى مى باشد؟!

كتاب نامه

١ ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة، چاپ دوم: بيروت، داراحياء الكتب العربية، ١٣٨٥ق.

٢ ابن ابى شيبه، المصنف، چاپ اول: بيروت، دارالفكر، ١٤٠٩ق.

٣ ابن اعثم كوفى، ابومحمد، الفتوح، چاپ اول: بيروت، دارالأضواء، ١٤١١ق.

٤ ابن الاثير، عزالدين، الكامل فى التاريخ، چاپ اول: بيروت، دارالإحياء التراث العربى، ١٤٠٨ق.

٥ ابن الاثير، عزالدين، اسد الغاية فى معرفة الصحابه، تهران، مكتبة الاسلاميه، ]بى تا[.

٦ ابن جوزى ابوالفرج، المنتظم، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٥ق.

٧ ابن حجر عسقلانى، الاصابة فى تمييز الصحابه، چاپ اول: بيروت، دارصادر، ١٣٢٨ق.

٨ ، المطالب العاليه، چاپ اول: بيروت، دارالمعرفة، ١٤١٤ق.

٩ ، تقريب التهذيب، چاپ دوم: بيروت، دارالفكر، ١٣٩٥ق.

١٠ ، فتح البارى فى شرح صحيح البخارى، چاپ اول: قاهره، دارالريان للتراث، ١٤٠٧ق.

١١ ابن حجر هيتمى، الصواعق المحرقه، چاپ اول: مصر، مكتبة القاهره، ١٤١٥ق.

١٢ ابن حزم اندلسى، المحلى، چاپ اول: بيروت، دارالافاق الجديده، بى تا.

١٣ ابن خلدون، عبدالرحمن، تاريخ ابن خلدون، ترجمه عبدالمحمد آيتى، چاپ دوم: تهران، پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، ١٣٧٥.

١٤ ابن سعد، محمد، الطبقات الكبرى، چاپ اول: بيروت، دارصادر، ١٤١٨ق.

١٥ ابن شبّة، تاريخ المدينة المنوره، چاپ اول: مدينة المنوره، ١٤١٣ق.

١٦ ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، چاپ دوم: بيروت، دارالأضواء، ١٤١٢ق.

١٧ ابن عبدالبرقرطبى، الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٥ق.

١٨ ابن عبد ربه اندلسى، العقد الفريد، چاپ سوم: بيروت، دارالكتاب العربى، ١٣٨٤ق.

١٩ ابن عساكر، تاريخ دمشق، چاپ اول: بيروت، دارالفكر، ١٤١٩ق.

٢٠ ابن قتيبه دينورى، الإمامة و السياسه، چاپ اول: قم، انتشارات شريف رضى، ١٣٦٣.

٢١ ، المعارف، چاپ اول: قم، انتشارات شريف رضى، ١٤١٥ق.

٢٢ ، عيون الاخبار، چاپ اول: قم، انتشارات شريف رضى، ١٤١٥ق.

٢٣ ابن قولويه قمى، جعفر بن محمد، كامل الزيارات، تحقيق جواد قيومى، چاپ اول: قم، مؤسسة نشر الفقاهة، ١٤١٧ق.

٢٤ ابن كثير دمشقى، اسماعيل بن عمر، جامع المسانيد و السنن، عبدالمعطى امين قلعجى، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلمية، ١٤١٥ق.

٢٥ ابن كثير دمشقى، البداية و النهايه، چاپ پنجم: بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤٠٩ق.

٢٦ ابن ميثم بحرانى، اختيار مصباح السالكين، تحقيق محمد هادى امينى، چاپ اول: مشهد، انتشارات آستانه قدس رضوى، ١٤٠٨ق.

٢٧ ابن هشام، السيرة النبويه، چاپ اول: بيروت، داراحياء التراث العربى، ]بى تا[.

٢٨ احمد بن حنبل، مسند احمد بن حنبل، چاپ اول: بيروت، دار صادر، بى تا.

٢٩ اردبيلى، مقدس، حديقة الشيعه، تصحيح صادق حسن زاده، چاپ دوم: قم، انصاريان، ١٣٧٨.

٣٠ بخارى، محمدبن اسماعيل، صحيح بخارى، چاپ اول: بيروت، دارالمعرفه، ]بى تا[.

٣١ بردى اتابكى، جمال الدين، النجوم الزاهره، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٣ق.

٣٢ بكرى اندلسى، عبدالله بن عبدالعزيز، معجم ما استعجم، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٨ق.

٣٣ بلاذرى، احمد بن يحيى، أنساب الأشراف، چاپ اول: بيروت، دارالفكر، ١٤١٧ق.

٣٤ بلخى، احمد بن سهل، كتاب البدء و التاريخ، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلمية، ١٤١٧ق.

٣٥ ترمذى، جامع الصحيح، چاپ اول: بيروت، داراحياء التراث العربى، ]بى تا[.

٣٦ تسترى، محمدتقى، نهج الصباغة فى شرح نهج البلاغه، چاپ اول: تهران، اميركبير، ١٤١٨ق.

٣٧ ، قاموس الرجال، چاپ دوم: قم، جامعه مدرسين، ١٤١٠ق.

٣٨ تفتازانى، سعد الدين، شرح المقاصد، چاپ اول: قم، انتشارات شريف رضى، ١٤٠٩ق.

٣٩ جعفرى، محمدتقى، شرح نهج البلاغه، چاپ چهارم: تهران، نشر و فرهنگ اسلامى، ١٣٧٠.

٤٠ جعفرى، محمد مهدى، پرتويى از نهج البلاغه، چاپ اول: تهران، وزارت ارشاد اسلامى، ١٣٧٢.

٤١ جوهرى، احمد بن عبدالعزيز بصرى بغدادى، السقيفة و فدك، تحقيق محمد هادى امينى، تهران، مكتبة نينوا، ]بى تا[.

٤٢ حاكم نيشابورى، المستدرك على الصحيحين، همراه حاشيه ذهبى، چاپ دوم: بيروت، دارالمعرفه، ]بى تا[.

٤٣ حسين بن مؤدب، نسخه خطى نهج البلاغه، چاپ اول: قم، مكتبة المرعشى، ١٤٠٦ق.

٤٤ خطيب، عبدالزهراء حسينى، مصادر نهج البلاغه و اسانيده، چاپ سوم: بيروت، دارالأضواء، ١٤٠٥ق.

٤٥ خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، بيروت، دارالكتب العلميه، ]بى تا[.

٤٦ خوئى، ميزرا حبيب الله، منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغه، چاپ چهارم: قم، دارالهجرة، ]بى تا[.

٤٧ خياط عصفرى، ابوعمر، تاريخ خليفة بن خياط، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٥ق.

٤٨ دخيل، على محمد على، شرح نهج البلاغه، چاپ اول: بيروت، دارالمرتضى، ١٤٠٦ق.

٤٩ دشتى، محمد و كاظم محمدى، المعجم المفهرس لالفاظ نهج البلاغه، چاپ هفدهم: قم، جامعه مدرسين، ١٣٧٨.

٥٠ دميرى، حياة الحيوان الكبرى، چاپ اول: تهران، انتشارات ناصرخسرو، ]بى تا[.

٥١ دوادارى،ابى بكر بن عبدالله، كنز الدرر و جامعه الغرر، چاپ اول: قاهره، ١٤٠٢ق.

٥٢ ذهبى، شمس الدين، تاريخ الاسلام، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٠ق.

٥٣ ، سيراعلام النبلاء، چاپ يازدهم، بيروت، مؤسسة الرساله، ١٤١٧ق.

٥٤ راوندى، قطب الدين، منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغه، چاپ اول: قم، مكتبة مرعشى نجفى، ١٤٠٦ق.

٥٥ سبط ابن جوزى، تذكرة الخواص، چاپ اول: بيروت، مؤسسة اهل البيت، ١٤٠١ق.

٥٦ سرخسى، على بن ناصر، اعلام نهج البلاغه، تحقيق شيخ عزيز الله عطاردى، چاپ اول: تهران، وزارت ارشاد اسلامى، ١٤١٥ق.

٥٧ سليم بن قيس هلالى، تحقيق محمد باقر انصارى، چاپ دوم: قم، نشر الهادى، ١٤١٦ق.

٥٨ سماوى، محمد بن طاهر، ابصار العين، تحقيق محمد جعفر طبسى، چاپ اول: قم، انتشارات سپاه ١٣٧٧.

٥٩ سيوطى، جلال الدين عبدالرحمن، تاريخ الخلفاء، تحقيق رحاب خضر عطاوى، چاپ اول: بيروت، ناشر مؤسسه عزالدين، ١٤١٢ق.

٦٠ صدوق، شيخ، الامالى، چاپ پنجم: بيروت، مؤسسه اعلمى، ١٤١٠ق.

٦١ ، علل الشرائع، چاپ اول: قم، مكتبة الداورى، ١٣٨٥ق.

٦٢ ، معانى الاخبار، تصحيح على اكبر غفارى، چاپ چهارم: قم، مؤسسه نشر اسلامى، ١٤١٨ق.

٦٣ صوفى تبريزى، ملاعبدالباقى، منهاج الولاية فى شرح نهج البلاغه، تحقيق و تصحيح حبيب الله عظيمى، چاپ اول: تهران، ناشر دفتر ميراث مكتوب، ١٣٧٨.

٦٤ طبرسى، ابو على فضل بن حسن، إعلام الورى بأعلام الهدى، چاپ اول: قم، مؤسسه آل البيت(عليهم السلام)، ١٤١٧ق.

٦٥ طبرسى، ابى منصور احمد بن على بن ابى طالب، الاحتجاج، تحقيق شيخ ابراهيم بهادرى و محمد هادى، چاپ دوم: قم، دارالأسوه، ١٤١٦ق.

٦٦ طبرى، ابن جرير، تاريخ الامم و الملوك، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلمية، ١٤٠٨ق.

٦٧ طبسى، نجم الدين، الايام المكية من عمر نهضة الحسينيه، چاپ اول: بيروت، دارالولاء، ١٤٢٣ق.

٦٨ ، بررسى حديث عشره مبشره، مركز جهانى علوم اسلامى، مدرسه علميه امام خمينى، قم، ١٣٧٧.

٦٩ طوسى، شيخ ابوجعفر محمد بن الحسن، تلخيص الشافى، چاپ دوم: نجف اشرف، مطبعة الآداب، ١٣٨٣ق.

٧٠ ، الامالى، چاپ اول: مؤسسه انوار الهدى، ١٤١٤ق.

٧١ طهرانى، شيخ آقابزرگ، الذريعة الى تصانيف الشيعه، چاپ اول: تهران، نشر المكتبة الاسلاميه، ١٣٨٧ق.

٧٢ عاملى، سيدجعفر مرتضى، الصحيح فى سيرة النبى الاعظم، چاپ چهارم: بيروت، دار السيره، ١٤١٥ق.

٧٣ عبده، محمد، شرح نهج البلاغه، چاپ اول: بيروت، الدار الاسلامية، ١٤١٢ق.

٧٤ عينى، بدر الدين، عمدة القارى فى شرح صحيح بخارى، چاپ اول: بيروت، داراحياء تراث العربى، ]بى تا[.

٧٥ فخر رازى، الشجرة المباركة فى انساب الطالبيه، چاپ اول: قم، انتشارات آيت الله مرعشى نجفى، ]بى تا[.

٧٦ فيض كاشانى، الاصفى فى تفسير القرآن، چاپ اول: قم، دفتر تبليغات اسلامى، ١٤١٨ق.

٧٧ ، تفسير الصافى، چاپ دوم: بيروت، مؤسسه الاعلمى، ١٤٠٢ق.

٧٨ ، معادن الحكمة فى مكاتيب الائمه، چاپ اول: يزد، انتشارات مكتبة وزيرى، ]بى تا[.

٧٩ ، نوادر الأخبار، چاپ سوم: تهران، پژوهشگاه علوم اسلامى و مطالعات فرهنگى، ١٣٧٥.

٨٠ قسطلانى، شهاب الدين، ارشاد السارى فى شرح صحيح بخارى، چاپ اول: بيروت، دارالفكر، ١٤١٠ق.

٨١ قمى، على بن ابراهيم بن هاشم، تفسير القمى، چاپ دوم: قم، انتشارات علامه، ١٣٨٧ق.

٨٢ قندوزى، سليمان بن ابراهيم، ينابيع الموده، چاپ اول: قم، دارالأسوة، ١٤١٦ق.

٨٣ كوفى اسدى، فضيل بن زبير بن عمر بن درهم، تسمية من قتل مع الحسين، مجلة تراثنا، شماره دوم سال اول، (١٤٠٦) تحقيق سيدمحمدرضا حسينى جلالى.

٨٤ كيذرى بيقهى، قطب الدين، حدائق الحقائق فى شرح نهج البلاغه، تحقيق شيخ عزيز الله عطاردى، چاپ اول،: مشهد، انتشارات عطارد، ١٣٧٥.

٨٥ مجلسى، محمدباقر، بحارالأنوار، چاپ دوم: بيروت، مؤسسة الوفاء، ١٤٠٣ق.

٨٦ ، جلاء العيون، چاپ دوم: قم، انتشارات سرور، ١٣٧٤.

٨٧ ، شرح نهج البلاغه المقتطف من بحارالأنوار، چاپ اول: تهران، انتشارات وزارت ارشاد اسلامى، ١٤٠٨ق.

٨٨ محقق، شرح نهج البلاغه، تحقيق شيخ عزيزالله عطاردى، چاپ اول: مشهد، انتشارات عطارد، ١٣٧٥.

٨٩ محمودى، محمدباقر، نهج السعادة فى مستدرك نهج البلاغه، چاپ اول: تهران، وزارت ارشاد اسلامى، ١٤١٨ق.

٩٠ ، ترتيب الامالى(ترتيب موضوعى امالى صدوق و مفيد و طوسى)، چاپ اول: قم، مؤسسه معارف اسلامى، ١٤٢٠ق.

٩١ مسعودى، على بن حسين، مروج الذهب، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلمية، ]بى تا[.

٩٢ مسلم بن حجاج قشيرى، ابوالحسينى، صحيح مسلم، چاپ اول: بيروت، دارالإحياء التراث العربى، ١٣٧٧ق.

٩٣ مغنيه، محمدجواد، فى ضلال نهج البلاغه، چاپ سوم: بيروت، دارالعلم للملايين، ١٩٧٩م.

٩٤ مفيد، شيخ، الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد، چاپ اول: بيروت، مؤسسة آل البيت لإحياء التراث، ١٤١٦ق.

٩٥ ، الجمل و النصرة لسيد العترة، چاپ دوم: قم، دفتر تبليغات اسلامى، ١٤١٦ق.

٩٦ مقرم، سيدعبدالرزاق موسوى، مقتل الحسين، چاپ پنجم: بيروت، دارالكتاب الاسلامى، ١٣٩٩ق.

٩٧ مكارم شيرازى، ناصر و جمعى از نويسندگان، پيام امام، چاپ اول: قم، دارالكتب اسلامية، ١٣٧٥.

٩٨ منقرى، نصر بن مزاحم، وقعة صفين، چاپ دوم: قم، مكتبة المرعشى النجفى، ١٣٨٢ق.

٩٩ موسوى، عباس على، شرح نهج البلاغه، چاپ اول: بيروت، دارالرسول الاكرم، ١٤١٨ق.

١٠٠ مولايى، عزت الله و محمدجعفر طبسى، الامام الحسين فى كربلا، چاپ اول: قم، انتشارات سپاه، ١٤٢٣ق.

١٠١ ميبدى يزدى، كمال الدين، شرح ديوان منسوب به امام على، چاپ دوم: تهران، انتشارات ميراث مكتوب، ١٣٧٩.

١٠٢ نسائى، ابو عبدالرحمن احمد بن شعيب، خصائص امام على، چاپ اول: بيروت، دارالفكر، ١٤١٤ق.

١٠٣ نقوى، محمدتقى، مفتاح السعادة فى شرح نهج البلاغه، چاپ اول: تهران، مكتبة مصطفوى، ]بى تا[.

١٠٤ نمازى شاهرودى، محمدعلى، مستدركات علم رجال الحديث، چاپ اول: تهران، انتشارات شفق، ١٤١٢ق.

١٠٥ نورى، محمدحسين، مستدرك الوسائل، چاپ اول: قم، مؤسسة آل البيت، ١٤٠٨ق.

١٠٦ واقدى، محمدبن عمر، المغازى، چاپ سوم: بيروت، نشر عالم الكتب، ١٤٠٤ق.

١٠٧ هندى، حسام الدين، كنز العمال، چاپ پنجم: بيروت، مؤسسة الرساله، ١٤٠٥ق.

١٠٨ يعقوبى، احمد بن ابى، تاريخ يعقوبى، ترجمه ابراهيم آيتى، چاپ سوم: تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ]بى تا[.


[١] . ابن عساكر، تاريخ دمشق، ج ٢٠، ص ٢٨٦; ابن حجر عسقلانى، فتح البارى فى شرح صحيح البخارى، ج ٧، ص ١٠٥ و عينى، عمدة القادرى فى شرح صحيح البخارى، ج ١٦، ص ٢٢٨.

[٢] . محمد بن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٣، ص ١٣٩; ابن جرير طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج ١، ص٥٤١ و شمس الدين ذهبى، سير اعلام النبلاء، ج ١، ص ٩٦ .

[٣] . دميرى، حياة الحيوان الكبرى، ج ١، ص ٢٧٥ .

[٤] . ابى بكر بن عبدالله بن ايبك دوادارى، كنزالدُرر و جامع الغُرر، ج ٣، ص ١٤٤.

[٥] . ابن هشام، السيرة النبوية، ج ٣، ص ٣٤٩ ٣٥٠; طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج ٣، ص ١٣ و ١٤; محمدباقر مجلسى، بحارالأنوار، ج ٢١، ص ٢٢; ابى على فضل بن حسن طبرسى، اعلام الورى، بأعلام الهدى، ج ١، ص ٢٠٩ .

[٦] . كتاب سليم بن قيس هلالى، ج ٢، ص ٨٣٦ و احمد بن واضح يعقوبى، تاريخ يعقوبى، ج ١، ص ٥٠٢ .

[٧] . همان، ص ٦٩٢ ٦٩٣ .

[٨] . ابن ابى شيبه، المصنف، ج ٧، ص ٥٠٤; ابن حجر عسقلانى، المطالب العاليه، ج ٤، ص ٦٣، ج٣٩٦٦; ابن كثير، البدايه و النهاية، ج ٧، ص ٣٥٩; هيثمى، مجمع الزوائد، ج ٩، ص ١٢١; متقى هندى، كنز العمال، ج ١١، ص ٦٠١; هيتمى، الصواعق المحرقه، ص ١٢٣; سليمان بن ابراهيم قندروزى، ينابيع الموده، ج ٢، ص ٢٣٣ و ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ج ٢، ص ٢٣٢.

[٩] . ابن قتيبه دينورى، الإمامة و السياسة، ج ١، ص ٢٨ و ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ٢، ص٣٦٦ .

[١٠] . محدث نورى، مستدرك الوسائل، ج ٩، ص ٢٦٧.

[١١] . شيخ مفيد، الجمل، ص ١٢٠.

[١٢] . ابن عبدربه اندلسى، العقد الفريد، ج ٤، ص ٣١٠ .

[١٣] . همان، ص ٢٨٤ .

[١٤] . ابن عساكر، تاريخ مدينة دمشق، ج ٣٧، ص ١٦٦ .

[١٥] . همان، ج ٢٠، ص ٢٨٦ .

[١٦] . فتح البارى فى شرح صحيح بخارى، ج ٧، ص ١٠٠ .

[١٧] . همان، ص ١٠٣ .

[١٨] . ابن شبّه، تاريخ المدينة المنورة، ج ٣، ص ٨٨٣ و ٨٨١ و طبرسى، الاحتجاج، ج ٢، ص ٣٢٠ .

[١٩] . تاريخ يعقوبى، ج ٢، ص ٤٧ ٤٨ .

[٢٠] . ابن قتيبه دينورى، الامامة و السياسة، ج ١، ص ٤١; ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغة، ج ١، ص ١٨٥ و محقق اردبيلى، حديقة الشيعه، ج ١، ص ٣٨٠.

[٢١] . كمال الدين ميبدى يزدى، شرح ديوان منسوب به امام على، ص ١٩٠ و سعد الدين تفتازانى، شرح المقاصد، ج ٥، ص ٢٨٧ .

[٢٢] . در روايتى آمده است: روزى عمر بن خطاب بر مجلسى وارد شد كه در آن مجلس امام على، عثمان، عبدالرحمن، طلحه و زبير نشسته بودند. عمر رو به آن ها كرد و گفت: درباره امارت و خلافت بعد از من صحبت مى كرديد؟ زبير جواب داد: بله، تمامى ما درباره اهليت خود براى خلافت سخن مى گفتيم، آيا اين چيزى است كه تو منكر آن شوى؟ عمر در پاسخ گفت: آيا مى خواهيد نظر خود را در مورد شما بگويم؟ همه آن ها ساكت شدند، عمر دوباره سؤال خود را تكرار كرد، زبير در جواب گفت: تو سخن خود را ادامه بده اگر چه ما ساكت باشيم. عمر گفت: «أما أنت يا زبير مؤمن الرضا كافر الغضب، تكون يوماً شيطاناً و يوماً انساناً، أفرأيت اليوم الذى تكون فيه شيطاناً من يكون الخليفة يومئذِ؟ و أما أنت يا طلحة، فوالله لقد توفّى رسول الله و انّه عليك لعاتب و أما أنت يا على، فانك صاحب بطالة و مزاح. و أما أنت يا عبدالرحمن فوالله انك لما جاء بك من خير أهل، و ان منكم لرجلا لو قسّم ايمانه بين جند من الاجناد لوسعهم و هو عثمان» (مجلسى، بحارالأنوار، ج٣١، ص ٣٥٩ ٣٦٠ و نيز ر.ك: ابن شبّه، تاريخ المدينه، ج ٣، ص ٩٢٤).

[٢٣] . ابن شبّه، تاريخ المدينه، ج ٣، ص ٩٢٤ ٩٢٥; ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج ٣، ص ٦٦ و ٦٧. البته در نقل هاى ديگر محمد بن مسلمه، مجرى وصيت خليفه معرفى شده است.

[٢٤] . كتاب سليم بن قيس هلالى، ج ٢، ص ٦٥٩ و طبرسى، الاحتجاج، ج ١، ص ٣٢٠، ٣٣٦ و ٣٥٨ .

[٢٥] . قندوزى، ينابيع الموده، ج ١، ص ٢٥٩ .

[٢٦] . همان، ص ١١٣; شيخ طوسى، الامالى; مجلسى ٤، ص ٥٤٥; محمدجواد محمودى، ترتيب الأمالى، ج٢، ص٢٨٤ و ج ٣، ص ٤٢٢، ٤٣٤ و ٤٣٨. گويا طلحه نيز قصد رأى به عثمان را داشت، لذا امام وى را نيز مورد خطاب قرار داده است.

[٢٧] . ابن شبّه، تاريخ المدينه، ج ٣، ص ٩٢٨; ابن عبدربّه، العقد الفريد، ج ٤، ص ٢٧٨; طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج ٣، ص ٢٩٦; بلاذرى، انساب الاشراف، ج ٥، ص٢٠ و محمدباقر محمودى، نهج السعادة فى مستدرك نهج البلاغه، ج ١، ص ١٢٦ .

[٢٨] . ابن عبدربه، العقد الفريد، ج ٥، ص ٢٨ و ابن شبّه، تاريخ المدينة، ج ٣، ص ٩٢٨ .

[٢٩] . علت بركنارى سعد شكايت مردم كوفه از بى عدالتى سعد بود; بزرگانى از كوفه به مدينه رفته و از سعد به خليفه شكايت كردند و پس از چندى، خليفه وى را بركنار كرد. ر.ك: ابن شبّه، تاريخ المدينة، ج ٣، ص ٥١٨ و ٨١٦; ابن كثير، البداية و النهايه، ج ٧، ص ١٠٣; ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج ٢، ص ٥٦٩ و ج ٣، ص ٦ و ٧; تاريخ خليفة بن خياط، ص ٨٤٠; ابن عبدربه، العقد الفريد، ج ١، ص ٢٢; ابن عبدالبر قرطبى، الاستيعاب، ج ٢، ص١٧٣ و ابن اثير، اسد الغابة، ج ٢، ص ٢٩٠ .

[٣٠] . ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٣، ص ١٥٩، ٢٨٢ و ٣٠٧; تاريخ يعقوبى، ج ٢، ص ٤٦ و٤٧ و جلال الدين سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص ١٤٨.

[٣١] . طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج ٢، ص ٥٩٠; ابن كثير، البداية و النهاية، ج ٧، ص ١٥٥; ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٦، ص ٦١٨; ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج ٣، ص٧٩ و ٨٧ و تاريخ ابن خلدون، ج ٧، ص ٥٧٠ ٥٧١ .

[٣٢] . شيخ صدوق، علل الشرائع، ج ١، ص ١٥٠; شيخ مفيد، الارشاد، ص ٢٨٨; سبط ابن جوزى، تذكرة الخواص، ص ١٢٤; شيخ مفيد، الجمل، ص ١٢٦; طبرسى، الاحتجاج، ج ١، ص ١٩١; شيخ طوسى، تلخيص الشافى، ج ٣، ص ٥٩; ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ج ٢، ص ٢٣٢ و امالى شيخ طوسى، ص ٣٧٢، ح ٨٠٣ .

[٣٣] . شيخ صدوق، معانى الاخبار، ص ٣٦١.

[٣٤] . شيخ صدوق، حدثنا محمد بن على ماجيلويه عن عمه محمد بن ابى القاسم عن احمد بن ابى عبدالله برقى عن ابيه عن ابن ابى عُمير، عن ابان بن عثمان عن ابان بن تغلب عن عكرمه عن ابن عباس ... (علل الشرايع، ج ١، ص ١٥٠); شيخ صدوق: حدثنا محمد بن ابراهيم بن اسحاق طالقانى حدثنا عبدالعزيز بن يحيى الجلودى حدثنا ابوعبدالله احمد بن عمار بن خالد حدثنا يحيى بن عبدالحميد الحمانى حدثنا عيسى بن راشد عن على بن خُزيمه عن ابن عباس ... (معانى الاخبار، ص ٣٦٠ و ٣٦١). البته شيخ صدوق در همين كتاب نيز نقل و طريق خود را در علل الشرايع دوباره ذكر مى كند.

[٣٥] . قال المفيد: روى جماعة عن اهل النقل من طرق المختلفة عن ابن عباس ... (الارشاد، ج ١، ص ٢٨٨).

[٣٦] . شيخ طوسى اخبرنا الحفار حدثنا ابوالقاسم دعبلى حدثنا ابى حدثنا اخى دعبل حدثنا محمد بن سلامة الشامى عن زرارة بن اعين عن ابى جعفر محمد بن على عن ابن عباس ... (امالى شيخ طوسى، ص٣٧٢).

[٣٧] . قطب راوندى : ... اخبرنى الشيخ ابونصر الحسن بن محمد بن ابراهيم عن الحاجب ابى الوفاء محمد بن بديع و الحسين بن احمد بن بديع و الحسين بن احمد بن عبدالرحمن عن الحافظ ابى بكر بن مردويه الاصفهانى عن سليمان بن احمد الطبرانى عن احمد بن على الابار عن اسحاق بن سعيد ابى سلمة الدمشقى عن خليد بن دعلج عن عطان بن ابى رباح عن ابن عباس ... (شرح نهج البلاغة قطب راوندى، ج ١، ص١٣١).

[٣٨] . شيخ طوسى اخبرنا الحفار حدثنا ابوالقاسم دعبلى حدثنا ابى حدثنا اخى دعبل حدثنا محمد بن سلامة الشامى عن زرارة بن اعين عن ابى جعفرمحمد بن على عن ابيه عن جده ... (امالى شيخ طوسى، ص٣٧٢).

[٣٩] . ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ج ٢، ص ٢٣٢ و طبرسى، الاحتجاج، ج ١، ص ١٩١ .

[٤٠] . ابن جوزى، تذكرة الخواص، ص ١٢٤.

[٤١] . ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ١، ص ١٨٠.

[٤٢] . نهج البلاغه، نسخه حسين بن مؤدب، ص ٩ .

[٤٣] . ر.ك: آقابزرگ طهرانى، الذريعه، ج ٢٢، ص ١٨٣.

[٤٤] . على بن ناصر سرخسى، اعلام نهج البلاغه، ص ٤٩; قطب راوندى، منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغه، ج ١، ص ١٢٧; ابن ميثم بحرانى، شرح نهج البلاغه، ج ١، ص ٢٦٢; همو، اختيار مصباح السالكين، ص ٩٥; قطب الدين كنذرى بيهقى، شرح نهج البلاغه، ج ١، ص ١٦٢ـ١٦٣; محقق، شرح نهج البلاغه، ص ٩٥; ملا عبدالباقى صوفى تبريزى، منهاج الولايه، ج ٢، ص ٩٨٠; علامه مجلسى، بحارالأنوار، ج٢٩، ص ٥٣٢; شرح نهج البلاغه المقتطف من بحارالأنوار، ج ١، ص ٧٤; ملا حبيب الله خويى، منهاج البراعه، ج ٣، ص ٧٥; علامه تسترى، بهج الصباغه، ج ٣، ص ٧٥; محمد جواد مغنيه، فى ضلال نهج البلاغه، ج ١، ص ٩٢; محمد عبده، شرح نهج البلاغه، ص٤٢; محمد تقى نقوى، مفتاح السعادة، ج٣، ص ٣٥٥; على محمدعلى دخيل، شرح نهج البلاغه، ج ١، ص ١٦ و ١٧; سيدعباس على موسوى، شرح نهج البلاغه، ج ١، ص ٩٣; ناصر مكارم شيرازى و جمعى ازنويسندگان، پيام امام، ج ١، ص ٣٦١; سيدمحمدمهدى جعفرى، پرتويى از نهج البلاغه، ص ١٣٧ و ... .

[٤٥] . ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ١، ص ١٨٩.

[٤٦] . مهدى بحرالعلوم، حاشيه تلخيص الشافى، ج ٣، ص ٥٩ .

[٤٧] . قطب راوندى، منهاج البراعة فى شرح نهج البلاغه، ج ١، ص ١٢٧.

[٤٨] . ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ١، ص ١٨٩ ١٩٠ .

[٤٩] . طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج ٣، ص ٢٩٤ .

[٥٠] . ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ١، ص ١٩٠ .

[٥١] . مجلسى، بحارالأنوار، ج ٢٩،ص ٥٣٢; ميرزا حبيب الله خوئى، شرح نهج البلاغه، ج ٤٣، ص ٧٤ و ٧٥ و ناصرمكارم شيرازى و جمعى از نويسندگان، پيام امام، ج ١، ص ٣٦١.

[٥٢] . جوهرى، السقيفه، ص ٨٢.

[٥٣] . ابن عبد ربّه، العقد الفريد، ج ٥، ص ٣٠.

[٥٤] . ابن اعثم، الفتوح، ج ٢، ص ٩٩.

[٥٥] . ابن قتيبه دينورى، المعارف، ص ٢٢٨.

[٥٦] . جوهرى، السقيفه، ص ٨٣.

[٥٧] . طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج ٣، ص ٢٩٤ .

[٥٨] . «أسئلك برحم أبنىّ هذين (الحسن و الحسين) من النّبى و برحم عمى حمزة منك أن لا تكون مع عبدالرحمن ظهيراًعلىّ لعثمان.» (ابن عبد ربّه، العقد الفريد، ج ٥، ص ٢٨).

[٥٩] . «أبت قلوبكم يا بنى هاشم الاحقدا»، «و كيف لا يحقد من غُصِبَ شيئه و يراه فى يد غيره» (ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ٣، ص١٠٧).

[٦٠] . احزاب (٣٣)آيه ٥٣ .

[٦١] . «لم يَزَل فضلنا و احساننا سابغاً عليكم يا بنى هاشم» «أىُّ فضلِ و احسانِ أسد يتموه الى بنى عبد مناف، أغضب أبوك (يعنى طلحه) جدى (النبى) بقول ليموتن محمد و لنجولنَ بين خلاخيل نسائه كما جال بين خلاخيل نسائنا، فأنزل الله تعالى مراغمة لابيك، و منع ابن عمك (ابابكر) أمى (فاطمه) حقها من فدك و غيرها من ميراث ابيها ... و نكث (ابوك) بيعة على و شام السيف فى وجهه و افسد قلوب المسلمين عليه» (ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ٢، ص ٢٤٨).

[٦٢] . ابن عبد ربّه، العقد الفريد، ج ٥، ص ٢٨ و ابن شبّه، تاريخ مدينه، ج ٣، ص ٩٢٨.

[٦٣] . شيخ صدوق، معانى الاخبار، ص ٣٦١ و ٣٦٣.

[٦٤] . محمدتقى تسترى، بهج الصباغه، ج ٥، ص ١٧٧ ١٧٨ .

[٦٥] . محمد بن عمر واقدى، كتاب المغازى، ج ١، ص ١٤٧ ١٤٨.

[٦٦] . همان، ص ٣٠٨ .

[٦٧] . «اين بنوا اختنا، ابن العباس و اخوته...» (طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج ٣، ص ٣١٣) و محمد بن طاهر سماوى، أبصار العين، ص ٦٨.

[٦٨] . «أن لك قرابة بأميرالمؤمنين (يزيد) و نريد ان نرعى هذا الرحم فان شئت آمَنّاك ...» (مُصعب بن عبدالله زبيرى، نَسَب قريش، ص ٥٧); عزت الله مولايى محمد جعفر طبسى، الامام الحسين فى كربلا، ج ٤، ص ٣٥٨. فاميل بودن على اكبر با يزيد از اين جهت است كه مادر على اكبر (ام ليلا) با ميمونه، دختر ابوسفيان فاميل بودند. ر.ك: ابن قتيبه، عيون الاخبار، ص ٩٩; فخر رازى، الشجرة المباركه، ص ٧٣; فضيل بن زبير كوفى، تسمية من قُتِل مع الحسين، ص ١٥٠ و مقتل مقرم، ص ٢٥٦.

[٦٩] . «انَ مالك من هذه الشدة فى الحرب من قِبَلِ خالك (يعنى عليناً) فقال له جعده: لو كان لك خالٌ مثلٌ خالى لنسيت اباك» (نمازى شاهرودى، مستدركات علم رجال، ج ٢، ص ١٣٠); نجم الدين طبسى، الإمام الحسين فى مكة المكرمة، ج ٢، ص ٣٢٦ و ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ١٨، ص٣٠٨.

[٧٠] . «و قد صَحبَتُهُم ذُريَةَ بدريةُ و سيوفُ هاشميَة قد عرفت مواقع نصالها فى اخيك و خالك و جدك و اهلك...» (نهج البلاغه، نامه ٢٨); ابن اعثم كوفى، الفتوح، ج ٢، ص ٩٦١; ابن جورى، تذكرة الخواص، ص ٣٧; ابن عبد ربّه، العقد الفريد، ج ١٧، ص ٣٢٦ و مجلسى، بحارالأنوار، ج ٧٨، ص ١٣.

[٧١] . «وعندى السيف الذى اَعضَضْته بجدَك و خالك و اخيك فى مقام واحد...» (ابن قتيه دينورى، الإمامة و السياسة، ج ١، ص ٧٠); طبرسى، الاحتجاج، ج ١، ص ٢٦٣ و نصر بن مزاحم منقرى، وقعة صفين، ص١٨ .

[٧٢] . «و انا ابوالحسن حقاً قاتل اخيك و خالك جدّك، شدخاً يوم بدر و ذلك السيف بيدى ...» (مجلسى، بحارالأنوار، ج ٣٣، ص ١٢٤(ابن قتيبه دينورى،) و ر.ك: ١٠٢ و ٨٧ و ٢٨٦. علامه مجلسى در شرح اين نامه مى گويد: «و هؤلاء الثلاثة حنظلة بن ابى سفيان اخو معاويه، وليد بن عتبه خاله و عتبة بن ربيعه جده و قد قتلوا فى غزاة بدر». (همان).

[٧٣] . واقدى، كتاب المغازى، ج ١، ص ٢٥٤; حاكم نيشابورى، المستدرك على الصحيحين، ج ٣، ص ٢٦ و سيدجعفر مرتضى عاملى، الصحيح من سيرة النبى الأعظم، ج ٦، ص ١٨٢.

[٧٤] . طبرسى، إعلام الورى، ج ١، ص ٢٠٩; ابن هشام، السيرة النبويه، ج ٣، ص ٣٤٩ و ٣٥٠; طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج ٣، ص ١٣ و١٤و مجلسى، بحارالأنوار، ج٢١، ص ٢٢.

[٧٥] . ابن حجر عسقلانى، الاصابه، ج ٣، ص ١٩٩ و قندوزى، ينابيع الموده، ج ١، ص ٣٦٧.

[٧٦] . ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ج ٣، ص ١٥٢.

[٧٧] . مسعودى، مروج الذهب، ج ٣، ص ١٨ و ١٩ و ابن كثير، البداية و النهايه، ج ٨، ص ٨٠.

[٧٨] . طبرسى، الاحتجاج، ج ١، ص ٣٣٦; مجلسى، بحارالأنوار، ج ٢٨، ص ٥٠ و ٥٤ براى آگاهى بيشتر ر.ك: المعجم المفهرس لالفاظ احاديث بحارالأنوار، ج ٨، ص ٣٨١ ٣٨٢.

[٧٩] . فيض الاسلام، ترجمه نهج البلاغه، ص ٥٠ و دشتى، ترجمه نهج البلاغه، ص ٢٠.

[٨٠] . شيخ صدوق، الأمالى; مجلس ٢٨، ص ١١٥; ابن قولويه، كامل الزيارات، ص ٧٤; شيخ على نمازى شاهرودى، مستدركات علم رجال الحديث، ج ٤، ص ٢٤. هم چنين، طبرسى، الاحتجاج، ج ١، ص ٦١٨; مجلسى، بحارالأنوار، ج ١٠، ص ١٢٥; شيخ مفيد، الارشاد، ج ١، ص ٣٣٠; محمدجواد محمودى، ترتيب الامالى، ج ٤، ص ٥٩٥، البته در سه منبع اخير به جاى نام سعد «فقام الله رجل» مى باشد، گويا امام صادق بنا به ملاحظاتى در اين دو روايت، نام سعد را ذكر نكرده اند.

[٨١] . محمدباقر مجلسى، جلاء العيون، ص ٥٦١ و ٥٦٠.

[٨٢] . بيشتر مورخان مى گويند اين سخن در زمان حكومت امام على بوده، و مراد امام، عمر بن سعد نيست، اما برخى ديگر در اصل اين كه سائل سعد بن ابى وقاص بوده تشكيك كرده و سنان بن انس نخعى را به عنوان سائل مطرح كرده اند. (محمدجواد محمودى، ترتيب الامالى، ج ٥، ص ١٧٣) دليل آن ها اين است كه در دوران خلافت امام على سعد از جامعه كناره گيرى كرده و بيرون از كوفه مى زيست و اصلا به كوفه نمى آمد تا چه رسد به اين كه در خطبه امام شركت كند، ولى با توجه به بيانات گذشته، نادرستى اين سخن آشكار مى شود چرا كه:

اولا: كناره گيرى سعد از جامعه، مستلزم نيامدن وى به كوفه و شركت نكردن در خطبه امام نيست(با توجه به اين كه حديث اصبغ معتبر مى باشد) بلكه كناره گيرى وى در بيعت نكردن و عدم شركت در جنگ ها بود.

ثانياً: شخصى به نام «سعد» كه در انديشه خلافت بوده و امام را مانع اصلى راه مى دانست، به دنبال فرصت بود تا به گمان خويش شخصيت امام را ترور كرده و شأن امام را زير سؤال ببرد، پس با اين وصف، چنين كارى از سعد بعيد به نظر نمى رسد.

[٨٣] . ابن حجر عسقلانى، تقريب التهذيب، ج ٢، ص ٥٦; همو، الاصابة، ج ٣، ص ١٧٣ و محمدتقى تسترى، قاموس الرجال، ج ٨، ص ٢٠١.

[٨٤] . ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج ٣، ص ١٦٣; ابن جوزى، المنتظم، ج ٣، ص ١٢٣٠ و ١٢٣١; طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج ٢، ص٦٥٢; ابن كثير، البداية و النهايه، ج ٧، ص١٩٠ و تاريخ ابن خلدون(العبر)، ج ٢، ص ٥٩٦ .

[٨٥] . ابن شبّه، تاريخ المدينه، ج ٤، ص ١٢٠٦ و ١٢٢٠.

[٨٦] . همان، ج ٤، ص ١٢٢٣.

[٨٧] . همان، ص ١٢٢٢.

[٨٨] . ابن قتيبه دينورى، الإمامة و اليساسة، ج ١، ص ٦٧.

[٨٩] . ابن شبّه، تاريخ المدينة، ج ٤، ص ١١٧ و ابن عبدربّه، العقد الفريد، ج ٤، ص ٢٩٥.

[٩٠] . ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج ٣، ص ١٦٣; ابن جوزى، المنتظم، ج ٣، ص ١٢٣٠; طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج ٢، ص ٦٥٢; ابن كثير، البداية و النهاية، ج ٧، ص ١٩٠ و تاريخ ابن خلدون(العبر)، ج ٢، ص ٥٩٦.

[٩١] . ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٥، ص ١٦.