تاریخ اسلام در آینه پژوهش - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٢ - تاريخ قبيله ثقيف(٢) / محمود حيدرى آقائى
تاريخ قبيله ثقيف(٢)
(از ظهور اسلام تا رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله))
محمود حيدرى آقايى[١]
چكيده
چگونگى جايگاه ثقيف در جاهليت و اوضاع مختلف اقتصادى، دينى، فرهنگى، سياسى و اجتماعيشان، و بررسى مناسبات و تعاملات آنان با ديگران، هم چنين اثبات تابع يا متبوع بودنشان در آن مناسبات، از مسائل مورد بررسى اين سلسله نوشتار بود. اثبات اين كه ثقيف در جاهليت در رتبه اى قرار داشت كه محسود اقران بود و در رديف دومين قبايل عرب شمالى بود، با استناد به مدارك صحيح صورت پذيرفت. و خلاصه آن عبارت است از: طائف را در سرزمين حجاز مى توان سومين مكان مهم بعد از مكه و مدينه، و قبيله ثقيف را در رديف دومين قبايل مهم عرب شمالى جزيرة العرب ناميد. طائف و ثقيف در جاهليت مورد توجه قبايل مهم، از جمله قريش قرار داشتند. از گزارش هاى راست و دروغ و اساطير و واقعيت هاى بازگو شده در مورد آن جا و آنان و ذكر فضايل طائف و نظاير آن، و نيز از مناسبات بين افراد و قبايل و اخبارى گوناگون از اين دست، مى توان اهميت و موقعيت آن را دريافت.
مناسبات مختلف اقتصادى با توجه به موقعيت ممتاز و ويژه اقتصادى، كشاورزى، دامپرورى، صنايع و حرف و گستره همكارى در تجارت داخلى و خارجى به خصوص كه طائف در مسير راه شمال به جنوب قرار داشت با ديگران در غالب همكارى هاى دوستانه و خصمانه ياد شده، و نيز مناسبات خانوادگى وسيع به ويژه با قريش كه رأس عرب بود و نيز دامنه مناسبات با ساير قبايل در غالب همزيستى در سرزمين هاى مشترك، برقرارى احلاف و پيمان ها. ثقيف در بسيارى از مناسبات خويش تابع بود و در برخى از تعاملات با غير قريش متبوع. بررسى اوضاع دينى وجود بت لات و امور مربوط به آن و اوضاع سياسى و فرهنگى و توجه به شرح حال و زندگى برخى از سرآمدان و نخبگان و بروز وقايع و ايام و ديگر مسايل مربرط به ثقيف و نيز پيشرفت تمدنى در طائف، ثقيف را از بسيارى از همسانان و همسايگان ممتاز كرده و جايگاه رفيع آنان را در جاهليت نشان مى دهد و به طور خلاصه ثقيف از اشرافيت قبيلگى و اشرافيت مالى و توان اقتصادى بالايى برخوردار بوده و اساس مبادلات اقتصادى آنان بر ربا استوار بود.
چگونگى جايگاه و نقش ثقيف در تاريخ صدر اسلام در دو بخش عمده پيش از دوران رسالت پيامبر(صلى الله عليه وآله)و پس از آن، مورد بررسى و كنكاش قرار گرفت. مسايلى كه به طور خلاصه به آن اشاره مى شود عبارتند از: آگاهى ثقيف از ظهور اسلام به همان سال هاى نخست مبارزه قريش و مشركان برمى گردد و همراهى اخنس ثقفى با آنان گواه آن است، على رغم آگاه شدن زود به هنگامشان، آنان دير مسلمان شدند و بر شرك و كفر خويش اصرار مىورزيدند. در دوره زندگانى پيامبر(صلى الله عليه وآله) از آزار رسانان به حضرت بودند و در بسيارى از غزوات بر ضد حضرت جنگيدند و ثقفيان در دوره رسالت و حكومت نبوى(صلى الله عليه وآله) (يعنى ٢٣ سال) چندان حضور مثبتى نداشتند و مبغوض حضرت بودند. همان اشرافيت هاى مالى و قبيلگى مانع پذيرش اسلام بود و تا هنگامى كه توانستند از پذيرفتن اسلام امتناع ورزيدند و زمانى كه احساس خطر شديد كردند و امنيت خويش را مورد تهديد ديدند و از طرفى هم پيمان دوران جاهلى ايشان (قريش) مسلمان شده و قطع روابط اقتصادى به زيان ثقيف مى انجاميد اسلام را پذيرفتند اما با طرح شروطى كه به مسلمانى هيچ شباهتى نداشت.
تاريخ قبيله ثقيف (٢)
()
الف ) ثقيف در دوران بعثت
١ـ آشنايى ثقيف با اسلام
ثقفيان نه افتخار «سابقون» در اسلام را كسب كردند و نه از نخستين مسلمانان بودند. ثقفىِ قديم الاسلام ناياب است و تاريخ مسلمانىِ آنان به پس از فتح مكه بر مى گردد كه مى رفت با قهر و غلبه، مسلمان شوند، اما با تأخير، اسلام را پذيرفتند، گرچه افرادى از ثقيف پيش از فتح مكه مسلمان شده بودند.
ثقيف با قريش در مبارزه با دعوت پيامبر (صلى الله عليه وآله) همگام بود. يكى از عكس العمل هاى قريش در برابر دعوت پيامبر (صلى الله عليه وآله)آزار رسانى و ايجاد مزاحمت براى حضرت بود. مشركان از هيچ جسارت و توهينى فروگذار نمى كردند. بعضى از سران ثقيف نيز در اين امر، هم دست قريش بودند. يكى از ثقفيان كه همراه قريش در آزار رسانى به حضرت پيش قدم شد عَدىّ بن حَمراء ثقفى بود كه بعدها مايه سرافكندگى ثقيف گرديد.[٢]
قريش طى گفتوگوهايى با ابوطالب، سياست تهديد و تطميع رسول خدا را پى گرفته بود و أَخنَس بن شُرَيق بن عمرو بن وهب ثقفى قريش را در اين راهبردِ سياسى همراهى كرد تا پيامبر را از دعوتش باز دارند. او از بزرگان و سرامدان قوم خويش به شمار مى رفت و از رؤسا و سران مكه و ساكن اين شهر بود،[٣] و حليف بنى زُهره و از كسانى بود كه در ميان اشراف مكه نفوذ زيادى داشت.[٤] ابن اسحاق گويد: آيات «فَلاَ تُطِعِ الْمُكَذِّبِينَ * وَدُّواْ لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ * وَ لاَ تُطِعْ كُلَّ حَلاَّف مَّهِين* هَمَّاز مَّشَّآءِم بِنَمِيم * مَّنَّاع لِّلْخَيْرِ مُعْتَد أَثِيم * عُتُلِّم بَعْدَ ذَ لِكَ زَنِيم »[٥] در باره او نازل شده است.[٦]
با توجه به مناسبات نزديك و تنگاتنگ ميان قريش و ثقيف، و مسافت نزديك بين مكه و طائف، خيلى طبيعى مى نمود كه ثقفيان از همان آغاز با اسلام آشنا شده باشند. حضور ثقفيان در مكه، بازارها، و رفت و آمدشان و روابط آنان با مكيان بهترين عامل و وسيله ارتباطى و نقل اخبار بوده است. خبر بعثت و پيدايى دين جديد و مخالفت پيروان اين آيين با مشركان و نفى بت پرستى، خبر كوچكى نبود كه بر ثقيف پوشيده بماند. اساساً طائف، بستان مكه و محل ييلاقىِ اشراف مكه بود[٧] و بى شك آگاهى آنان از حادثه بعثت به همان سال هاى نخست، حتى ماه هاى نخست برمى گردد.
ابن عساكر مى گويد: اميه بن ابى الصلت، شاعر ثقفى در بحرين بود كه خبر بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله) را شنيد و به همين دليل به مدت هشت سال در آن جا ماند و پس از بازگشت به طائف براى ملاقات با پيامبر(صلى الله عليه وآله) به مكه رفت.[٨] متأسفانه تاريخ اين ملاقات، نامعلوم است. بنابراين، وقتى اخبار بعثت پيامبر به بحرين رسيده، چگونه ممكن است به طائف نرسيده باشد.
در گزارش ديگرى كه شايد با گزارش بالا تفاوت داشته باشد آمده است: ابوسفيان گويد براى سفر تجارى به يمن رفتم كه مدت پانزده ماه به طول انجاميد. هنگامى كه به مكه بازگشتم مردم براى دريافت سود و سهام خود نزدم مى آمدند، تا اين كه محمد(صلى الله عليه وآله)بر من وارد شد در حالى كه همسرم هند در خانه با كودكان سرگرم بود. محمد(صلى الله عليه وآله)از سهم و سود خويش هيچ نپرسيد و تنها به خوشامدگويى و پرس و جو از چگونگى سفر بسنده كرد و خانه را ترك گفت. بسيار تعجب كردم كه اين چه طبع بلندى است كه او دارد، وى را چه شده است؟ هند گفت: او ادعا مى كند كه به پيامبرى مبعوث شده است. فوراً سخن آن نصرانى را كه به امية بن ابى الصلت خبر ظهور پيامبرى از قريش را داده بود،[٩] به خاطر آوردم. باز براى سفرى به يمن خارج شدم و به طائف، نزد اميه رفتم و آن ملاقات و گفتوگو با نصرانى را ياد آور شدم. اميه پرسيد: او كيست؟ گفتم محمد بن عبدالله. اميه برآشفت و گفت: به خدا سوگند هرگز به پيامبرى از غير ثقيف ايمان نخواهم آورد.[١٠]
در گزارشى با همين مضامين، ابوسفيان مى گويد: با تمسخر به اميه گفتم: آن چه گفتى حق بود و واقع شد، اكنون جوانى از بنى عبدمناف به پيامبرى رسيده است، برخيز و از او اطاعت كن. اميه گفت: همان طور است كه مى گويى او بر حق است. گفتم: چه چيز مانع از پيروى تو است؟ گفت: از زنان ثقيف خجالت مى كشم، زيرا به آنان گفته بودم من آن پيامبر موعودم و اكنون بايد مطيع جوانى از بنى عبدمناف باشم.[١١] اين گزارش با توجه به زمان مسافرت ابوسفيان مربوط به اوايل سال دوم بعثت است.
در هر حال، موقعيت و شخصيت اميه چنان است كه به دلايلى مورد توجه بوده است. از اين رو، در منابع تفسيرى در شأن نزول برخى آيات به نام اميه اشاره شده است. به عنوان نمونه. او يكى از مصاديق آيه «وَ قَالُواْ لَوْلاَ نُزِّلَ هَـذَا الْقُرْءَانُ عَلَى رَجُل مِّنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيم »[١٢]بود. امام سجاد(عليه السلام) ضمن رساله جبر و اختيار به آن مصداق اشاره فرمودند و در ادامه آن و در تفسير آيه «أَهُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنَا بَيْنَهُم مَّعِيشَتَهُمْ فِى الْحَيَوةِ الدُّنْيَا وَ رَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْض دَرَجَـت لِّيَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضًا سُخْرِيًّا وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ [١٣] افزودند: اگر اختيار به قريش واگذار شده بود، هرآينه اميّه يا عروة بن مسعود را به پيامبرى انتخاب مى كردند.[١٤]
هر قدر هم كه آشنايى ثقيف را با ظهور اسلام به تأخير بيندازيم، ديگر از زمان نزول آيه اى كه نام لات را در بر دارد[١٥] نمى توانيم ديرتر بدانيم و آن هم حدود سال هاى پنجم بعثت و پس از مهاجرت مسلمانان به حبشه بود.[١٦] ماجراى معجزه رسول خدا (صلى الله عليه وآله)در پى درخواست يكى از اشراف ثقيف در محفل قريش و حركت درخت و دو نيم شدن آن و شهادت دادن درخت به رسالت آن حضرت در مقابله با شخص ثقفى مشرك[١٧]، نمونه ديگرى از حوادثى است كه به سال هاى نخستين رسالت برمى گردد و نشانه اين است كه ثقفيان تقريباً از آغاز با ظهور اسلام آشنا بودند. بنابراين، با استناد به گزارش سفر پيامبر به طائف و ملاقات ايشان با عدّاس (غلام رومى عتبه و شيبه) و اظهار بى اطلاعى او از نام اسلام و پيامبر(صلى الله عليه وآله)، نبايد گفت كه هيچ خبرى نداشتند و در اين سفر بود كه با اسلام آشنا شدند.
پيامبر (صلى الله عليه وآله) هفت سال در بازار عكاظ كه يكى از بازارهاى مهم منطقه بود و نزديك طائف برپا مى شد، مردم را به دين اسلام دعوت مى كرد.[١٨] ثقفيان نيز از جمله كسانى بودند كه در اين بازار حضور داشتند و نظير ديگران به داد و ستد مشغول بودند و طبيعى است كه چون ديگران دعوت حضرت را شنيده باشند و چه بسا مخاطبِ حقيقى پيامبر (صلى الله عليه وآله) هم بوده اند، امّا بر خلاف اين آشنايى ها از گرويدن ايشان به اسلام گزارشى در دست نيست. از اين رو، حضرت براى دعوت آنان دست به اقدام جديدى زد كه در پى مى آيد.
٢- سفر پيامبر(صلى الله عليه وآله) به طائف
پس از وفات حضرت ابوطالب، خداوند به پيامبر (صلى الله عليه وآله) دستور داد: «أُخرُجْ منْها، فَقَد ماتَ ناصرُك».[١٩] با رحلت ابوطالب بهترين حامى و پشتيبان رسول خدا (صلى الله عليه وآله)، مرحله جديدى از تبليغ اسلام شروع شد.[٢٠] البته تبليغات داخلى پيامبر (صلى الله عليه وآله) در مكه چندان كارگر نيفتاد. نخستين هجرت پيامبر (صلى الله عليه وآله) با حضرت على(عليه السلام) به سوى تيره بنى عامر بن صعصعه و قيس عيلان بود.[٢١] آنان كه مغلوب ثقيف شده بودند دعوت پيامبر (صلى الله عليه وآله)را شنيدند، بزرگان بنى عامر با يكديگر گفتوگو كردند كه دعوت حضرت را بپذيرند تا بتوانند تمام عرب را پيرو خويش سازند. بُحَيرة بن فراس به حضرت گفت: «ما به تو ايمان مى آوريم به شرط آن كه زمام امور پس از تو به دست ما باشد». پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود: «الأَمرُ إلَى الله يَضَعهُ حَيث يَشاء». بحيره گفت: «ما خون دهيم، كسان ديگر به حكومت برسند؟!» دعوت را نپذيرفتند و پيامبر(صلى الله عليه وآله) و حضرت على(عليه السلام)بازگشتند.[٢٢] اين هجرت ده روز به طول انجاميد.[٢٣]
پيامبر (صلى الله عليه وآله)از مناسبات شديد ثقيف و قريش آگاه بود، با اين حال، فشارهاى وارده از سوى قريش بر مسلمانان و پيامبر (صلى الله عليه وآله) به حدى رسيد كه حضرت، ناچار تصميم جديدى گرفت. و آن اين كه ايشان در سال دهم بعثت به اميد مسلمان شدن ثقيف به اتفاق حضرت على(عليه السلام) و زيد بن حارثه به طائف سفر كرد.[٢٤] ثقيف، عبدالمطلب و ابوطالب و حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) را به خوبى مى شناختند. حضرت نزد سه برادر از فرزندان عمرو (عبدياليل، حبيب و مسعود) كه يكى از آنان همسرى از قريش از بنى جُمَح در حباله نكاح داشت، رفت. آنان را به يكتاپرستى دعوت كرد. ايشان هر يك پاسخى داده، حضرت را از خود راندند. پيامبر (صلى الله عليه وآله) نزد همه بزرگان و اشراف طائف رفت و آنان را به اسلام دعوت كرد، اما هيچ يك ايمان نياوردند.[٢٥] زمان اين هجرت را سه روزِ آخر از ماه شوال سال دهم بعثت، و اقامت حضرت را ده روز، بيست و شش روز، يك ماه، و نيز چهل روز گفته اند، و بازگشت حضرت را بيست و سوم ذى قعده ثبت كرده اند.[٢٦] سرانجام حضرت نااميد و مأيوس از اسلام آوردن ثقيف، از طائف به مكه بازگشت[٢٧] هنگام بازگشت آن حضرت به مكه، كودكان و نابخردان قوم خود را براى آزار پيامبر تحريك كردند. آن ها در طرفين مسير پيامبر (صلى الله عليه وآله) دو صف درست كرده، حضرت را با سنگ زدند، به طورى كه پاهاى حضرت جراحت زيادى برداشت.[٢٨] حضرت به تاكستانى متعلق به عتبه و شيبه، فرزندان ربيعه پناه برد. آنان به حال رنجور و زخم هاى پايش ترحم كردند و غلام خود عدّاس را با ظرفى انگور نزد حضرت فرستادند. عداس با اندكى گفتوگو و پرسش و جو مسلمان شد.[٢٩]
ب ) ثقيف در دوران پس از هجرت
تصميم قريش بر كشتن رسول خدا (صلى الله عليه وآله) و چالش هاى پيشِ روى حضرت و دعوت مردم مدينه از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)موجب شد تا پيامبر (صلى الله عليه وآله) و مسلمانان به مدينه هجرت كنند. قريش به دنبال براندازى آيين اسلام و نظام نوپاى اسلامى برآمد و آتش جنگ را ميان آن دو (مكه و مدينه) در راستاى تحقق بخشيدن به اين اهداف برافروخت.
١- همراهى ثقيف با قريش در جنگ ها بر ضد رسول خدا (صلى الله عليه وآله)
قريش اولين و سرسخت ترين دشمنان اسلام و پيامبر (صلى الله عليه وآله) بودند و تمام نيروى خويش را براى نابودى اسلام به كار گرفتند و در برخى از اين مبارزات، از هم پيمانان خويش نيز بهره مى جستند. در اولين غزوه، رد پايى از ثقيف سراغ نداريم، جز تعدادى ثقفى كه به احتمال زياد ساكن مكه بودند (البته در مراحل آغازين حركت به سوى نبرد نه در معركه جنگ). ناگفته نماند شايد اين افراد در هر دو شهر مكه و طائف خانه و املاك داشته اند. أَخنَس بن شُرَيق ثقفى از هم پيمانان بنى زهره، از كسانى است كه براى عزيمت به بدر آماده شد و تا جُحفه نيز قريش را همراهى كرد، اما با رسيدن خبر فرار و نجات كاروان تجارى قريش، از رفتن به جنگ خوددارى كرد و مانع عزيمت بنى زهره شد.[٣٠] نام اخنس، أبى بن شريق و كنيه اش ابوثعلبه بود، و پس از آن كه مانع عزيمت بنى زهره به جنگ بدر شد او را اخنس ناميدند.[٣١]
برخى، نَضر بن حارث بن كَلَدَه را از شركت كنندگان در بدر شمرده اند. توضيح اين نكته براى رفع اشتباهى تاريخى و توجه دادن به محققان ضرورى است كه دو نفر با اين نام وجود دارند: يكى ثقفى و ديگرى قرشى. نضر بن حارث بن كَلَدة بن عمرو بن ابى علاج از تيره بنو غِيَرَه از ثقيف[٣٢] و نضر بن حارث بن كَلدة بن عبد مناف بن عبد الدار از قريش بود.[٣٣] نضر بن حارث قرشى هموست كه در اذيت و آزار پيامبر (صلى الله عليه وآله) از هيچ چيز كوتاهى نمى كرد و بعد از موعظه و قرائت قرآن پيامبر (صلى الله عليه وآله) در مسجد مى نشست و داستان و افسانه هاى ايرانى مى گفت.[٣٤] برخى محققان، با ديدن نام «حارث و كلده» در نسب نضر، دچار اشتباه شده وى را ثقفى شمرده اند،[٣٥] در حالى كه ابن هشام به نسب فوق تصريح كرده[٣٦] و بلاذرى وى را از فرزندان عبدالدار دانسته است.[٣٧] عجيب تر آن كه محقق ياد شده، به اسارت نضر در جنگ بدر و اين كه حضرت على(عليه السلام) به دستور پيامبر (صلى الله عليه وآله) وى را كشت!، اشاره كرده، اما دچار سهو قلم شده است.[٣٨]
يعقوبى در داستان غزوه بدر به نام هاى عقبة بن ابى معيط بن عمرو بن اميه و نضر بن حارث (قرشى) تصريح كرده است كه اين دو تن پس از اسارت، كشته شدند.[٣٩] واقدى به داستان اسارت وى به دست مقداد اشاره كرده است و اين كه اسرا را در أُثيل جمع كردند و پيامبر (صلى الله عليه وآله)ايشان را از نزديك ديد. نضر به كسى كه در كنارش ايستاده بود گفت: محمد (صلى الله عليه وآله) مرا خواهد كشت. آن گاه مصعب بن عمير[٤٠] را صدا زد و گفت: تو از ارحام من هستى، برو و با محمد صحبت كن تا با من نيز مثل باقى اسيران رفتار كند، اگر همه را كشت مرا نيز بكشد و اگر بر ايشان منت گذارد و از كشتنشان درگذشت، از من نيز درگذرد. مصعب دست رد به سينه اش زد و در پاسخش گفت: تو در باره قرآن و پيامبر (صلى الله عليه وآله)چه چيزهايى كه نگفتى و اصحابش را چه شكنجه ها كه ندادى. سرانجام او را كشتند.[٤١] در اين گزارش، تصريح شده كه به مصعب (عبدالدارى، قرشى) گفته است تو از ارحام من هستى، و اين نيز دليلى بر غير ثقفى بودنش است.[٤٢]
گزارشى كه در پى مى آيد دلالت مى كند كه هيچ ثقفى در ميان كشته هاى بدر نبوده است. در اين گزارش آمده است: اميه بن ابى الصلت پس از هجرت پيامبر(صلى الله عليه وآله)از شام به سوى مدينه مى آمد كه مسلمان شود. وى وقتى كه از محل بدر و بر كشته هاى بدر (كه دو تن از پسرهاى دايى اش (عتبه و شيبه) در آن ميان بودند)[٤٣] عبور مى كرد، شنيد كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله)ايشان را كشته است. آن گاه گفت: اگر او پيامبر مى بود خويشانش را نمى كشت.[٤٤] او از اسلام روگردان شد و آن گاه در رثاى كشته هاى قريش مرثيه اى سرود و به هجو پيامبر(صلى الله عليه وآله)پرداخت.[٤٥] ابن هشام مى گويد: دو بيت از اشعارش را كه هجو اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بود نياوردم.[٤٦] صفدى مى گويد: پيامبر (صلى الله عليه وآله) نهى فرمود كه آن هجويه نقل و روايت شود. او مى افزايد: اميه پس از بدر، همواره قريش را با اشعارش بر ضد پيامبر تحريك و تشجيع مى كرد.[٤٧] عجيب است كه چرا رسول خدا(صلى الله عليه وآله) خون اميه را مباح نفرمود چنان كه برخى از هجوگويان، چون اسيد بن زنيم را كه بر كشته هاى بدر رثا گفت، مهدور الدم كرد.[٤٨] البته اگر بپذيريم كه اميه اندكى پس از بدر از جهان رفته است، نهى حضرت از اشاعه هجوهاى او تنها عكس العمل پيامبر (صلى الله عليه وآله) خواهد بود، ديگر اين كه در مورد كشته هاى ثقفى چيزى نسراييده اند.
در غزوه احد، حضور ثقفيان را با پرچم دارى سپاه مشركان قريش در منابع شاهد هستيم و در فهرست كشته هاى مشركين، نام ابوالحكم بن اخنس بن شريق ثقفى را داريم.[٤٩] در اين غزوه، بسيارى از كشته هاى قريش را حضرت على(عليه السلام) كشته بود، از جمله نه تن كه پرچم داران سپاه بودند و ابوالحكم از آنان بود; حضرت ايشان را يكى پس از ديگرى از پاى در آورد.
در جريان غزوه احزاب، ثقيف در زمره احلاف گرد آمده پشت خندق مدينه نبودند و اين به اين معنا نيست كه در اين نبرد مهم شركت نداشتند. بعيد است كه قريش، از حضور ثقفيان در غزوه احزاب كه قريش تمامى قوا و استعداد نظامى خود و همپيمانان خويش را فرا خوانده بود غافل مانده باشد. اساساً نمى توان فاصله و جدايى اى ميان قريش و ثقيف (به خصوص در اين امر مهم) قائل شد. با توجه به سوابق ايشان در اقدام به نبرد در بدر و نيز با حضور در احد و كشته آنان در آن واقعه، و هم چنين با تمهيداتى كه قريش از مدت ها پيش براى نبرد احزاب ديده و قبايل دور و نزديك را بدان فرا خوانده بود، چگونه مى توان گفت ثقيف در غزوه خندق حضور نداشته است. البته از آن جا كه در اين نبرد، درگيرى جدى صورت نگرفت و سپاه احزاب كشته هاى فراوانى ندادند نمى توانيم از كشته ها بفهميم كه آيا ثقيف حضور داشته يا خير، و نيز اين كه نام ثقيف در احزاب ثبت نشده است، شايد به اين دليل باشد كه ثقيف در واقع جدا از قريش نيست. اما پس از غزوه خندق، در سال ششم در صلح حديبيه، و سپس در فتح مكه و غزوه حنين و سرانجام در غزوه طائف، حضور ثقفيان چشم گير است.
از طرف ديگر، موقعيت مكانى طائف نسبت به مكه و مدينه كه تقريباً پشت مكه قرار داشت، امكان درگيرى مسلمانان را با ثقيف فراهم نمى كرد، اما اگر طائف بين راه مكه و مدينه بود آن گاه قضيه تفاوت چشم گيرى داشت. به هر ترتيب، ثقيف همواره در كنار قريش بود، از آزار رسانى به پيغمبر(صلى الله عليه وآله) گرفته تا حضور در نبردها، ثقيف دشمن آن حضرت بود و مبغوض پيامبر(صلى الله عليه وآله). از امام رضا(عليه السلام) به نقل از پدرانش نقل شده است كه حضرت فرمود: پيغمبر(صلى الله عليه وآله)چهار قبيله را دوست و چهار قبيله را دشمن داشت، يكى از اين قبايلى را كه دشمن مى داشت، ثقيف بود.[٥٠]
٢- ثقيف و صلح حديبيه
ثقفيان در جريان صلح حديبيه حضور داشتند. قريش، عروة بن مسعود ثقفى را به نمايندگى خود نزد پيامبر (صلى الله عليه وآله)فرستاد. او ضمن گفتوگو با حضرت گفت: افراد ضعيف و غير كارآزموده را براى جنگ آورده اى و مى خواهى قوم خود را خُرد و خوار كنى، اين افراد كسانى اند كه ثابت قدم نيستند و فرار مى كنند. ابوبكر به وى و خدايش «لات» دشنام داد و پاسخش را داد.[٥١] عروه ضمن گفتوگو، به صورت و ريش پيامبر (صلى الله عليه وآله)دست مى كشيد. مغيرة بن شعبه ثقفى كه با اسلحه، حفاظت پيامبر (صلى الله عليه وآله) را به عهده داشت به حضرت عرض كرد: اجازه بدهيد دستش را قطع كنم، ولى پيامبر (صلى الله عليه وآله) مانع شد. عروه پرسيد: او كيست؟ پيامبر (صلى الله عليه وآله)فرمود: برادر زاده تو، مغيرة بن شعبه است. عروه به مغيره گفت: اى مكار! مگر ديروز پليدى تو را پاك نكردم.[٥٢] پيامبر (صلى الله عليه وآله) به عروه فرمود: ما براى جنگ نيامده ايم. حضرت براى وضو گرفتن برخاست، عروه با تعجب ديد كه اصحاب حضرت نمى گذارند قطره آبى از وضوى حضرت به زمين بريزد يا تار مويى از موهاى پيامبر (صلى الله عليه وآله)را باد ببرد و به آب دهانِ پيامبر (صلى الله عليه وآله) تبرك مى جويند.
عروه نزد مكيان بازگشت و گفت: اى قريش! من خسرو، قيصر و نجاشى را در دوران سلطنت شان ديده ام، اما هيچ پادشاهى را در ميان مردمش همچون محمد در ميان اصحابش نديده ام، حال خود مى دانيد.[٥٣]
رسول خدا(صلى الله عليه وآله) براى حفظ وحدت مسلمانان و كنترل بحران بهوجود آمده، اقدام به تجديد بيعت با مسلمانان كرد. پيامبر (صلى الله عليه وآله) زير درختى نشست و مردم با ايشان بر مقاومت بيعت كردند (بيعت شجره).[٥٤] در ميان بيعت كنندگان، هُبَيرة بن شَبل بن عجلان ثقفى[٥٥] و ابو حُذَيفه ثقفى[٥٦] نيز حضور داشتد.
٣ـ فرار ابو بصير به مدينه
يكى از مفاد صلحنامه حديبيه، عبارت از اين بود: «هر قرشى اى كه بدون اجازه ولى خود نزد محمد](صلى الله عليه وآله)[ برود او را برگردانند و هر مسلمانى كه نزد قريش برود بازگردانده نشود».[٥٧] چون پيامبر(صلى الله عليه وآله) از حديبيه به مدينه مراجعت فرمود، ابوبصير ( عقبة بن أسيد بن جاريه و هم پيمان بنى زهره) كه مسلمان بود با پاى پياده از قبيله خود «ثقيف» گريخت و به مدينه آمد. أخنس بن شريق ثقفى و أزهر بن عوف زهرى نامه اى براى رسول خدا (صلى الله عليه وآله)نوشتند و با يادآورى مفاد صلح نامه، تقاضا كردند كه ابوبصير را مسترد كند. خُنيس بن جابر با غلامش كوثر، اجير شدند تا نامه را برسانند. آنان نامه را در مدينه تسليم حضرت كردند و پيامبر(صلى الله عليه وآله)به ابوبصير فرمودند كه همراه آن دو بر گردد. پيامبر(صلى الله عليه وآله)برايش توضيح داد كه بايد وفادار به عهد و پيمان باشيم و ما اهل مكر و خدعه نيستيم، خداوند متعال براى تو و ديگر مسلمانانى كه همراه تو هستند، گشايش و راه نجاتى فراهم خواهد فرمود. ابوبصير خود را تسليم فرمان پيامبر(صلى الله عليه وآله)كرد و خويش را به آن دو سپرد و بيرون رفت. مسلمانان به ابوبصير آهسته مژده و بشارت مى دادند كه خدايت راه نجاتى فراهم مى كند و او را تشويق مى كردند كه آن دو نفر را از بين ببرد.
آنان هنگام ظهر به ذوالحليفه رسيدند، ابوبصير وارد مسجد شد و نماز گزارد و خوراك خود را برداشت و كنار ديوار مسجد نشست و مشغول نهار خوردن شد. او آن دو را به نهار دعوت كرد و ايشان بعد از امتناع، پذيرفتند. ابوبصير با سؤال از اصل و نسب و طايفه ايشان طرح دوستى و رفاقت ريخت و از سلاح و شمشيرشان سؤال كرد و به خنيس گفت: اگر دلت مى خواهد آن را بده تا ببينم چقدر تيز است؟ خنيس شمشير را به او داد، ابوبصير دسته شمشير را به دست گرفت و حال آن كه خنيس غلاف آن را به دست داشت. ابوبصير با حركتى تند شمشير را كشيد و جان از جسم خنيس ربود. كوثر به سوى مدينه گريخت و ابوبصير كه با اثاث و اسلحه بود به وى نرسيد. كوثر هراسان و وحشت زده به مسجد وارد شد و به كنار پيامبر (صلى الله عليه وآله) پناه برد. ابوبصير به مسجد وارد شد و عرض كرد: اى رسول خدا (صلى الله عليه وآله) شما به پيمان خويش عمل كرديد و من نيز براى حفظ دينم او را كشتم و اگر به اين مى رسيدم وى را نيز دنبال اربابش روانه مى كردم. آن گاه سلاح و اثاث را كه غنيمت بود تقديم حضرت كرد و عرض كرد: خمس آن را برداريد. حضرت نپذيرفت و فرمود: اگر آن را برگيرم قريش گمان مى برد كه من دستور داده ام يا راضى بدان بوده ام. سپس ابوبصير به منطقه عيص[٥٨] رفت و در ساحل دريا كه مسير حركت كاروان هاى قريش به شام بود فرود آمد. چون گفتار پيامبر (صلى الله عليه وآله) كه در مورد ابوبصير فرموده بود: «اين مرد اگر افرادى گردش جمع شوند آتش جنگ را افروخته خواهد كرد» به اطلاع مسلمانان مكه رسيد، به او پيوستند، به گونه اى كه حدود هفتاد نفر از آنان از مكه نزد او جمع شدند. گروه هايى از قبايل غفار، أَسلم و جُهَينه به آنان پيوستند و جمعيت ايشان بالغ بر سى صد مسلمان جنگ جو شد.آنان ابوبصير را امير خود قرار دادند و او بر آن ها نماز مى گزارد. هيچ قرشى و كاروانى از ايشان به سلامت از آن نواحى نمى گذشت، لذا اين گونه قريش را به ستوه آوردند.
در ميان قريش سخن از تقصير و عدم تقصير پيامبر (صلى الله عليه وآله) بود كه پس از گفتوگوهايى قريش گفتند: محمد (صلى الله عليه وآله) را خطايى نيست. كشته شدن خُنيس و اجتماع اين گروه شورشى چه ارتباطى به او دارد؟ قريش به وفادارى پيامبر (صلى الله عليه وآله)به عهد و پيمان اعتراف كرد. قريش براى كوتاه كردن دست ابوبصير از سر خويش، چاره اى جز اين نديدند كه نامه اى به پيامبر (صلى الله عليه وآله) بنويسند و تقاضا كنند به ابوبصير و ياران او نيازى ندارند و لازم نيست پيامبر (صلى الله عليه وآله) ايشان را باز پس دهد، امّا ملغا كردن يك بند از صلحنامه حديبيه (بند مربوط به برگرداندن قرشى پناهنده به مدينه) را درخواست كردند. حضرت نامه اى به ابوبصير ثقفى مرقوم فرمودند كه همراه ياران خود به مدينه برود. اين نامه هنگامى به دست ابوبصير رسيد كه در بستر بيمارى و احتضار بود و در حال خواندن نامه، جان سپرد. بر او نماز خوانده و همان جا دفنش كردند و بر گور او مسجدى ساختند.[٥٩] در اين داستان، به هم پيمانى ابوبصير با بنو زهره اشاره شده است و بنى زهره از شاخه هاى مشهور و مهم قريش است، و نيز نامه اى كه قريش براى پيامبر(صلى الله عليه وآله) در مورد استرداد ابوبصير نوشتند به امضاى اخنس ثقفى و أزهر زهرى بود.
ناگفته نماند كه از مسلمانان همراه ابوبصير نامى برده نشده، تا روشن شود كه آيا از ثقيف كسان ديگرى به او گرويده بودند يا خير؟ فقط در گزارش ها آمده است كه مسلمانان مكه به او ملحق شدند. در هر صورت، حضور يك ثقفى در اين برهه از تاريخ صدر اسلام در مقابله با قريش و به خطر انداختن امنيت ايشان و تسليم كردن قريش در برابر مسلمانان، حايز اهميت است.
نكته اى در باره مفاد صلح نامه و برگرداندن ابوبصير وجود دارد كه عبارت است از اين كه در صلح نامه آمده بود هر كس از قريش به محمد(صلى الله عليه وآله) ملحق شد باز گردانده شود، و به قيد «قرشى بودن» تصريح شده بود و از طرفى مى دانيم كه ابوبصير ثقفى است و قيد قرشى بايد آن را خارج كند، در صورتى كه مى بينيم از يك سو قريش (يعنى يك زهرى و يك ثقفى) خواهان استرداد اوست و از سوى ديگر، پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ديگران نيز به آن قيد مصرّح، استناد بر عدم استرداد وى نكرده اند.
در توضيح اين نكته به نظر مى رسد كه قيد قرشى بودن معنايى اعم از نسب صريح به قريش در بر داشته است; يعنى هر كس كه از مكه و نيز هر كس از هم پيمانان قريش كه بدون اجازه مولايشان به مدينه رفتند بايد باز گردانده شوند، چنان كه در كنار ابوبصير افرادى از قبيله هاى غفار، أسلم و جُهينه ديده شده اند و تمام سى صد نفرى از قريش، به معناى خاص نبوده اند. هم چنين مى بينيم افراد ديگر كه از قبايل مختلف بودند، به مدينه نيامدند و به ابوبصير ملحق شدند.
٤- غزوه هوازن
پس از صلح حديبيه، بنوبكر از بنو كنانه، هم پيمان قريش در صلح، و خزاعه پيامبر (صلى الله عليه وآله)در صلح بودند. پس از مدتى بنوبكر بر خزاعه حمله برد و قريش، بنوبكر را يارى رساند و آب و سرپناه برايشان فراهم كرد و بدين ترتيب، پيمان شكنى كرد. خزاعه نزد پيامبر (صلى الله عليه وآله) شكوه بردند و حضرت فرمود: به من فرمان داده شده به يكى از دو بلد، يعنى مكه و طائف عزيمت كنم و آن گاه فرمان حركت صادر كرد.[٦٠] مسلمانان در سال هشتم هجرى دروازه هاى مكه را گشودند و فاتحانه بر تارك مشركان قدم نهادند و تكبّر و اشرافيت مكيان را سم كوبه ستوران ساخته، دامن كعبه را از پليدى بتان تطهير كردند. آوازه فتح مكه در آفاق پيچيد و باد نخوت را از بينى مترفان و مشركان خارج كرد. در اين بين، اشراف و رؤساى قبيله هوازن گفتند: به خدا سوگند! محمد (صلى الله عليه وآله) هنوز با جنگ آزمودگان نجنگيده است. بايد ابتكار عمل را به دست بگيريم و پيش از آن كه او به سوى ما آيد بر وى حمله كنيم.[٦١] هوازن با ثقيف ائتلاف كردند رئيس هوازن، مالك بن عَوف نَضرى بود. ثقفيان در دو گروهِ احلاف، به سركردگى قارب بن أسود بن مسعود ثقفى (برادر زاده عروه) و بنو مالك به فرماندهى ذوالخِمار سبيع بن حارث به نبرد رفتند.[٦٢]
پيامبر (صلى الله عليه وآله) با دوازده هزار نفر روز شنبه، ششم شوال[٦٣] به سوى هوازن حركت كرد. هوازن خيلى زود با كشته هاى فراوان شكست خورد و متوارى شد.[٦٤] قارب بن اسود، پرچم احلاف را به درختى تكيه داد و به طائف فرار كرد. ثقفى ها چنان ترسيده بودند كه يكى از آنان كه داخل باروى طائف شده بود هنوز گمان مى كرد پيامبر (صلى الله عليه وآله)در تعقيب اوست![٦٥] دو تن از احلاف كشته شدند، يكى از آن دو، لَجلاج از تيره كنّة بود كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) درباره او فرمود: امروز سيد جوانان ثقيف كشته شد. حدود صد تن نيز از بنو مالك كشته شدند.[٦٦] پس از اين شكست، ثقيف پراكنده شدند; برخى به أوطاس، برخى به نخله، و برخى به طائف پناه بردند.[٦٧]
٥- غزوه طائف
پيامبر (صلى الله عليه وآله) بعد از فتح حنين در شوال سال هشتم هجرى با سپاه اسلام به طائف رفت و آن شهر را محاصره كرد.[٦٨] ثقيف، آذوقه يك سال خود را در دژِ استوار طائف جمع كرده، براى نبردى طولانى آماده شده بود.[٦٩]
پيامبر (صلى الله عليه وآله) حضرت على(عليه السلام) را براى شكستن بت هاى اطراف طائف فرستاد. نافع بن غيلان بن مُعَتِّب با نيروهايى از ثقيف از قلعه طائف بيرون آمدند. حضرت على(عليه السلام) ايشان را ديد و با آن ها درگير شده، نافع را كشت و مشركان گريختند. با شكست و هزيمت ايشان، رعب و وحشت ثقفيان را فرا گرفت. اين شكست، باعث شد گروهى (حدود چهل تن) از پناه گاه خارج شده، به پيامبر (صلى الله عليه وآله) پناه ببرند.[٧٠] مالك بن عوف از تبار هوازن، پناه خواست و پيامبر (صلى الله عليه وآله)خانواده و اهلش را به او بخشيد.[٧١]
در اثناى محاصره، يزيد بن زمعة بن الأسود از ثقيف امان گرفت تا با آنان گفتوگو كند، آنان وى را كشتند.[٧٢] هنگام محاصره طائف، پس از آن كه پيامبر فرمود: «و أيّما حُرّ نزَلَ إلينا فهُوَ آمنٌ و أيّما عَبد نزل إلينا فهو حرٌّ; هر ... برده اى كه از دژ طائف خارج شود آزاد است»، عده اى از بردگان، از جمله ابوبَكره[٧٣]، ابراهيم بن جابر، مُضطَجِع[٧٤] و گروهى ديگر از دژ طائف بيرون آمدند. ابوبكره از چرخ چاهى كه در زبان عربى به آن بَكْرَه يا بَكَرَه گويند آويزان شد و از باروى طائف پايين آمد و خود را نزد حضرت رسانيد و مسلمان شد و اعلام كرد كه برده است و حضرت وى را آزاد كرد. از اين رو پيامبر، وى را ابوبَكْرَه يا ابوبَكَرَه ناميد.[٧٥] او همواره خويش را مولاى رسول خدا (صلى الله عليه وآله) معرفى مى كرد.[٧٦]پيامبر(صلى الله عليه وآله) هر يك از اين تازه مسلمانان را كه گروهى شامل ٢٣ نفر بودند[٧٧] به يكى از اصحاب سپرد تا ايشان را سرپرستى كنند و قرآن و سنت به ايشان بياموزند.[٧٨] واقدى نام تك تك ايشان را مى برد.[٧٩]
از ميان ثقفيان كسى از بالاى بارو دهان به دشنام پيامبر (صلى الله عليه وآله)گشود. حضرت او را نفرين كرد. تير غيبى به گلويش نشست و از بالاى حصن رفيع سرنگون شد و حضرت از اين حادثه، خشنود گشت.[٨٠] در اين نبرد، سلمان فارسى از منجنيق استفاده كرد[٨١] و پيامبر (صلى الله عليه وآله) اولين سنگ منجنيق را در نبردهاى اسلامى پرتاب كرد.[٨٢] هم چنين در اين نبرد مسلمانان از دبّابه (ارابه) استفاده كردند، ولى كارگر نيفتاد.[٨٣]
در اين غزوه، دوازده تن از اصحاب پيامبر (صلى الله عليه وآله) كشته شدند.[٨٤] ابوسفيان يك چشمش را در اين نبرد از دست داد.[٨٥] ابن اسحاق، آن واقعه در كنار باروى طائف را يوم الشدخة ناميده است.[٨٦]
حضرت در مورد ادامه جنگ مشورت كرد و مشاوران گفتند: روباهى است در سوراخ، اگر در كمين بنشينى آن را خواهى گرفت، و اگر رهايش كنى ضررى نمى رساند.[٨٧]پيامبر (صلى الله عليه وآله)محاصره طائف را خاتمه داد و دستور داد آن جا را ترك كنند، و علت آن را شفقت بر ثقيف، سختى كار، سنگ دلى كفارِ طائف و اميد بستن به اين كه در آينده بدون زحمت آن جا را فتح كنند، گفته اند.[٨٨] برخى اصحاب ناراحت شدند و دوست داشتند تا فتح طائف محاصره ادامه داشته باشد. پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود: من مأذون در فتح اين جا نيستم.[٨٩] در بازگشت، از حضرت خواستند كه ثقيف را نفرين كند.[٩٠] حضرت فرمود: اگر عروه در ميان ثقيف نبود آنان را نفرين مى كردم[٩١] و نيز فرمود:« اللهم اهد ثقيفاً و ائت بهم مسلمين».[٩٢]
ج ) اسلام ثقيف
قبيله ثقيف پس از قريش مسلمان شد. آنان چندين سال پيش تر با اسلام آشنا شده بودند، اما در سال نهم مسلمان شدند.
به نظر مى رسد مغيرة بن شعبه نخستين ثقفى است كه مسلمان شد. دليل اين امر قراين و شواهدى است كه در دست است. ابن سعد آورده است كه مغيره گفت: مبادا اين قوم (ثقيف) اسلام بياورند و من پيرو آنان باشم و پس از ايشان مسلمان شوم. شاهد ديگر اين است كه ابن سعد در بخش مربوط به اصحابى كه پيش از فتح مكه مسلمان شدند از قبيله ثقيف فقط مغيره را نام برده است. هم چنين با استقرايى كه در مورد ثقفيان انجام گرفته هيچ كدام، از سابقين نبوده و سابق تر از مغيره يافت نشد. او در سال پنجم هجرت (عام الخندق) مسلمان شد و در صلح حديبيه شركت كرد.[٩٣]
عمرو بن شبل (شبيل) ثقفى و ابوحذيفه ثقفى را از اصحابى ناميده اند كه در بيعت رضوان حضور داشتند،[٩٤] اما تاريخ اسلام آوردنشان به درستى معلوم نيست. آن چه مهم است اين است كه ثقفيانى در ميان صحابه و مهاجران حضور داشته اند، اما افراد سرشناس و معروفى نبوده اند و حساب يكى دو نفر را بايد از حساب قبيله ثقيف جدا كرد و اسلام ايشان را نمى توان به پاى قومشان نوشت. علاوه براين، ثقفيان ديگرى نيز بودند كه بر قوم و قبيله خويش سبقت گرفتند، چنان كه ابن عبد البر، عامر بن غيلان بن سلمه ثقفى را نام برده است كه او پيش از پدرش مسلمان شد و پيش از فتح مكه هجرت كرد.[٩٥] عروة بن مسعود، ابومُلَيح و قارب بن اسود بن مسعود نيز از جمله كسانى اند كه بعد از غزوه طائف و زودتر از ديگر ثقفيان مسلمان شدند.[٩٦]
مسلمانان با پايان دادن محاصره طائف، آن جا را ترك كرده، به جِعِرّانه، محل جمع آورى غنايم حنين رفتند. حضرت، غنايم را تقسيم كرد و سهم مؤلفة قلوبهم را با پرداخت وجوه نقد و صد شتر به ابوسفيان شروع كرد، سپس به فرزندانش يزيد بن ابى سفيان، معاويه و ديگران پرداختند. سه تن از ثقفيان به نام هاى اسيد بن جاريه ثقفى و علاء بن حارثه ثقفى و حارث بن حارث بن كلده در زمره ايشان بودند كه اولى صد شتر، و دومى پنجاه شتر از سهم مؤلفة قلوبهم دريافت كردند.[٩٧] البته اين ها از ثقفيان ساكن مكه بودند.
به هر هرحال، طولى نكشيد كه دعاى پيامبر (صلى الله عليه وآله) مستجاب شد و عواملى موجب شد تا ثقيف مسلمان شود. يكى از عوامل مهم آن، شهادت عروه بود و به بركت خون وى، نور اسلام به دل سياه ثقيف وارد شد كه در پى مى آيد.
١ـ شهادت عروة بن مسعود ثقفى و بازتاب آن
پس از خاتمه حصر طائف، عروة بن مسعود در بين راه مكه و مدينه خود را به پيامبر (صلى الله عليه وآله)رسانيد[٩٨] و اسلام اختيار كرد. او از حضرت اجازه خواست نزد ثقيف باز گردد و آنان را به اسلام دعوت كند. حضرت فرمود: «ثقيف، تو را خواهند كشت».[٩٩] عروه عرض كرد: «من محبوبيت زيادى نزد ثقيف دارم، مرا از دختران دم بخت خود بيشتر دوست مى دارند، اگر خواب باشم بيدارم نمى كنند. سخنم را گوش و دستورم را اجرا مى كنند». وى با اصرار توانست از پيامبر (صلى الله عليه وآله) اجازه بگيرد[١٠٠] و به طائف برود و بر خلاف آيينِ مشركان كه هر مسافرى در بازگشت، ابتدا نزد خدايشان (بت) رفته، آدابى به جا مى آورد و سپس به خانه خويش نزد اهل و عيالش مى رفت; او يكسره به خانه رفت و به لات اعتنايى نكرد. مردم تعجب كرده گفتند شايد خسته راه و سفر باشد. به ديدارش آمدند و با آداب جاهلى به او سلام كردند. وى به اين آداب، اعتراض كرد و گفت: با سلام اهل بهشت با يكديگر سلام كنيد.[١٠١] مردم گفتند: «آن از برخوردت با خدايمان لات، و اين هم از برخوردت با آداب و معاشرت و رسوم و سنن، تو را چه مى شود؟» عروه آنان را به دين اسلام دعوت كرد، آنان از گرد او پراكنده شدند. هنگام نماز صبح، عروه صدا به اذان بلند كرد، ناگهان تيرى آمد و او را ساكت كرد. عروه بر اثر جراحت جان سپرد. احلاف و بنو مالك هر يك گمان كردند كه كسى از قبيله خودشان چنين كرده است. البته مورخان قاتلانى را نام برده اند.[١٠٢] برخى بزرگان و دوستان عروه، نظير غيلان بن سلمه، كنانه بن عبد ياليل و وجوه احلاف و... اسلحه برداشتند كه به خون خواهى او به كارزار بپردازند.[١٠٣]
عروه در واپسين لحظات عمرش چنين وصيت كرد: از خونم براى صلح و صفا ميان شما گذشتم، مرا در كنار مزار شهداى مسلمان در غزوه طائف دفن كنيد. آن گاه گواهى داد كه پيامبر (صلى الله عليه وآله)به او خبر داده بود كه كشته خواهد شد.[١٠٤]
پس از شهادت عروه، فرزندش ابومُلَيح و برادرزاده اش قارب بن الأسود بن مسعود از قوم خود كناره گرفتند و گفتند ديگر در هيچ چيز با شما جمع نخواهيم شد. سپس به مدينه آمدند و مسلمان شدند.[١٠٥]
خبر شهادت عروه به پيامبر (صلى الله عليه وآله) رسيد، در حق او فرمود: «مثل عروه، مثل صاحب ياسين است، قبيله اش را به خدا خواند، وى را كشتند».[١٠٦] اين، شهادتى پر بركت بود و اسلام به ثقيف نفوذ كرد و به دنبال اين حادثه بود كه سران و اشراف ثقيف بر آن شدند تا وفدى نزد پيامبر (صلى الله عليه وآله) بفرستند و دعوتش را اجابت كنند.[١٠٧]
٢ـ وفد ثقيف در مدينه
شهادت عروه، عامل مهمى در گرايش ثقفيان به اسلام و پذيرفتن آيين جديد بود، اما عوامل ديگرى نيز مى توان ذكر كرد، از جمله: ثقيف بسيار خائف بود و بى اندازه احساس ناامنى مى كرد و در راه ها تأمين نداشت، زيرا مالك بن عوف به آنان حمله مى برد.[١٠٨] قريش كه سرآمد مشركان جزيرة العرب بود مسلمان شده بود. شرك و پرستش بت و بتواره هاى بى خاصيت، دامن خويش را برمى چيد و پيروزى نور بر ظلمت حتمى بود. با فرو ريختن ديوارهاى اوهام و خرافات و باورهاى واهىِ ويژه جاهليت، ديگر هيچ مفرّى يافت نمى شد و بدون مقاومتى، در هم مى شكست. ثقيف ناچار از پذيرش و قبول اسلام بود. از اين رو، گروهى متشكل از احلاف و بنومالك به سركردگى عبدياليل كه هم سن و سال عروه و رئيس طائف بود، رهسپار مدينه شدند.[١٠٩] تعداد افراد وفد را از شش تا بيش از ده نفر گفته اند.[١١٠] عبدياليل از احلاف - رياست وفد را عهده دار بود.[١١١] ده تن را كه در وفد حضور داشتند بدين گونه نام برده اند: عبدياليل بن عمرو بن عمير،[١١٢] أوس بن عوف،[١١٣]أوس بن أوس (يا أوس بن مالك)،[١١٤] عبدالرحمن بن ابى عقيل بن مسعود بن معتب،[١١٥]عبدالرحمن بن علقمه،[١١٦] عثمان بن ابى العاص بن بشر،[١١٧] سفيان بن عبدلله،[١١٨] نمير بن خرشة بن ربيعة،[١١٩] حكم بن عمرو بن وهب بن معتب[١٢٠] و شرحبيل بن غيلان بن سلمه.[١٢١]
هيئت نمايندگان ثقيف نزديك مدينه با مغيرة بن شعبه ثقفى ملاقات كردند، وى آنان را به مدينه نزد پيامبر (صلى الله عليه وآله)برد.[١٢٢] احلاف، در خانه مغيره و بنومالك در خيمه اى در صحن مسجد اقامت داشتند[١٢٣] و به خانه مغيره نرفتند. شايد علت آن، كينه ايشان از مغيره به دليل قتل سيزده تن از ايشان در جاهليت بوده است، گرچه ديه آنان را گرفته بودند. طى چندين روز اقامتِ وفد ثقيف در مدينه، حضرت بعد از نماز عشا به خيمه بنو مالك رفته، از قريش و آزار و اذيت آنان گله و شكوه كرد.[١٢٤] آنان براى پذيرفتن اسلام شروطى را طرح كردند كه عبارت بود از:
پيامبر (صلى الله عليه وآله) به بت آنان (لات) براى مدت سه سال كارى نداشته باشد، سپس با مخالفت پيامبر (صلى الله عليه وآله) آن زمان را به دو سال، يك سال و يك ماه تقليل دادند و پيامبر (صلى الله عليه وآله)نپذيرفت.[١٢٥] آنان گفتند: ما آن را از بين نمى بريم شما خود افرادى را بفرست تا آن را خراب كنند. پيامبر(صلى الله عليه وآله)، ابوسفيان و مغيره[١٢٦] يا خالد بن وليد[١٢٧] را براى انهدام بت ثقيف فرستاد. مغيره، كلنگ به دست جلو رفت، بنو معتب گرد او را گرفته و محافظتش مى كردند تا در انهدام لات تير غيب! نخورد.[١٢٨] لات شكسته شد، هداياى آن را برداشته و به دستور پيامبر (صلى الله عليه وآله) بدهى و دين عروه و فرزندان اسود برادر عروه را از اموال لات پرداختند;[١٢٩]
نماز نخوانند;
در زنا آزاد باشند;[١٣٠]
از شراب خوردن منع نشوند;[١٣١]
- ربا را ترك نكنند;[١٣٢]
- از ماليات معاف باشند;[١٣٣]
- از جنگ كردن معاف باشند.[١٣٤]
پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود: «لا خير فى دين لا صلاة فيه»[١٣٥] و بدون پذيرفتن هيچ يك از شروط يادشده، آنان را به اسلام دعوت كرد و فقط در شكستن بت لات به دست خودشان، آنان را معاف كرد.[١٣٦] اين را پيامبر(صلى الله عليه وآله)، به عنوان تخفيف به آنان گفت، زيرا پيش از آن، خود قبايل تازه مسلمان را مأمور مى كرد كه بت خود را بشكنند. ايشان مسلمان شدند. گويند يكى از روايات مربوط به شأن نزول سوره اسراء، قبيله ثقيف است هنگامى كه براى مسلمان شدن شرط هايى مطرح كردند.[١٣٧]
زمان ورود وفد ثقيف را به مدينه بعد از جنگ تبوك در رمضان سال نهم هجرى، و يك يا چند ماه پس از شهادت عروه گفته اند.[١٣٨] توجه به اين نكته، ضرورى است كه غزوه طائف در ماه شوال شروع شد[١٣٩] و اگر حداكثر زمان محاصره (٤٠ روز) را هم در نظر بگيريم، حدود نيمه ماه ذى قعده، غزوه طائف پايان يافته است. (سفر به جعرانه، تقسيم غنايم حنين، مناسك عمره و بازگشت به مدينه; برنامه زمان بندى شده حضرت بود.) و به روايتى سه روز مانده به پايان ذى قعده به مدينه بازگشته است.[١٤٠] گفته اند عروه قبل از رسيدن پيامبر (صلى الله عليه وآله) به مدينه نزد حضرت آمد و به طائف بازگشت. در روايتى آمده كه عروه پس از بازگشت مسلمانان از مكه به مدينه آمد و اسلام آورد.[١٤١] در هر صورت، سفر عروه را چه در آغاز و چه در پايان ذى حجه بگيريم وى به طائف بازگشت و شهيد شد. زمان وفد ثقيف را از طرفى يك ماه پس از شهادت عروه، و از طرف ديگر، رمضان سال نهم گفته اند. در اين بين، هفت - هشت ماه فاصله زمانى وجود دارد كه نمى توان با استناد به اين روايات آن را حلّ كرد. به نظر مى رسد آن چه مخدوش و متزلزل است زمان سفر عروه و ملاقات او با پيامبر (صلى الله عليه وآله)است. در زمان غزوه طائف و نيز درباره زمان ورود وفد ثقيف (در رمضان) تقريباً اختلافى نيست. ناگفته نماند بيشتر مورخان، زمان غزوه طائف را بعد از غزوه حنين گفته اند، اما به روز و ماه و سال آن كمتر اشاره شده است، ولى به يقين در حد فاصل دو ماه شوال و ذى قعده سال هشتم هجرى بوده است. در مورد سفر عروه و شرف يابى به محضر پيامبر (صلى الله عليه وآله) برخى تصريح كرده اند ثقيف وى را فرستاده بودند، و برخى تصريح دارند كه وى خود به خدمت رسول خدا (صلى الله عليه وآله)رفت.[١٤٢] به نظر مى رسد تصريح اخير صحيح باشد، زيرا برخورد ثقيف با عروه و عدم حمايت از وى حاكى از بى اطلاعى يا دست كم مؤثر نبودن آنان در انگيزه اين سفر است. جعلى بودن گزارش نخست، قطعى به نظر مى رسد، و ثقفيان با جعل اين كه ما عروه را فرستاديم خواسته اند ننگ كشتن عروه را از خود دور كنند.
د ) صحابيان ثقيف
١ ابراهيم طائفى كه تنها فرزندش عطاء از او روايت كرده است، اما ابن عبدالبر رواياتش را حجت ندانسته و او را از صحابه نمى شمارد و حديث او را مرسل مى داند.[١٤٣]
٢ ابو بَكرَه ثقفى (سوم بعثت متوفاى ٥٣ق).[١٤٤] او نُفَيع بن حارث بن كَلَدة[١٤٥] را غلام حارث گفته اند. بيشترين شهرت وى به كنيه اش ابوبَكْرَه است.[١٤٦] مادر او سميه كنيز يكى از دهقانان زَندَوَرد كسكر (نزديك واسط) بود.[١٤٧] ابن كثير، برادران مادرى ابوبكره را زياد، نافع و نفيع گفته است.[١٤٨] در مورد صحابى بودن وى اختلافى نيست. او در سن هجده سالگى[١٤٩] در غزوه طائف مسلمان شد و ابن منده و ابونعيم نام وى را در شمار صحابه آورده اند.[١٥٠] در سال هفدهم،[١٥١] ابوبكره و برادرانش زياد، نافع و شبل بن معبد بجلى،[١٥٢]شاهدان بر عمل منافى عفت مغيرة بن شعبه ثقفى و ام جميل بودند. ابوبكره كه در بين اين چهار تن برترين بود به مدينه نزد عمر رفت و گناه مغيره را بازگو كرد. عمر ابوموسى اشعرى را همراه با انس بن مالك و تعدادى از انصار با حكم عزل مغيره و نصب ابوموسى، به كوفه روانه كرد. مغيره از مأموريت ابوموسى اطلاع يافت، كنيز طائفى ممتازى به نام عقيله به ابوموسى بخشيد. ابوموسى ابوبكره و ديگر گواهان و مغيره را به مدينه فرستاد. ابوبكره، نافع و شبل بن معبد، آن چه ديده بودند عليه مغيره شهادت دادند. اما زياد بن سميه با تحريك عمر، شهادت متفاوتى با ديگران داد. مغيره شمشير كشيد به سوى ايشان حمله ور شد كه عمر وى را نشاند.[١٥٣] عمر اين سه تن را به دليل جرم قذف، شلاق زد و مغيره را تبرئه كرد.[١٥٤] براى قهر كردن ابوبكره با برادرش زياد، دو علت گفته اند. يكى، خوددارى زياد از شهادت بر زناى مغيره، و ديگرى ماجراى استلحاق زياد به ابوسفيان كه گفت: زياد با اين كار خويشتن را به مردى زانى منسوب كرده و به مادرش سميه نيز نسبت زنا داده بود.[١٥٥]
٣ ابو تمّام ثقفى.[١٥٦]
٤ ابو ثعلبه ثقفى.[١٥٧]
٥ ابو حذيفه ثقفى، ابن اثير به نقل از مداينى گويد: او در بيعت رضوان حضور داشته است.[١٥٨]
٦ ابو زهير بن مُعاذ بن رباح ثقفى، از خويشان سببى طلحه بن عبيدالله از طرف همسرانشان بود و او غير از ابو زهير ثقفى است، گرچه گفته شده اين دو يكى هستند.[١٥٩]
٧ ابوزهير ثقفى.[١٦٠]
٨ ابوسلمه ثقفى.[١٦١]
٩ ابوعامر ثقفى.[١٦٢]
١٠ ابوعبيد بن مسعود ثقفى.[١٦٣]
١١ ابومحجن بن حبيب ثقفى.[١٦٤]
١٢ ابومرّة بن عروة بن مسعود ثقفى، در زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله)متولد شد او و پدرش از صحابه بودند.[١٦٥]
١٣ ابومَليح بن عروة بن مسعود ثقفى، عبدالملك بن عيسى ثقفى از وى روايت كرده است. او پيش از وفدِ ثقيف، مسلمان شد و با اعراض از ثقيف، سوى مدينه رفت.[١٦٦]
١٤ ابومَنفَعَه ثقفى، او همان ابومنفعه حنفى است و روايتى از رسول الله(صلى الله عليه وآله)دارد.[١٦٧]
١٥ اخنس بن شريق ثقفى، حليفِ بنى زهره و از اشراف ثقيف و مكه بود.[١٦٨]
١٦ أمة الله بنت ابى بكره ثقفيه.[١٦٩]
١٧ أوس بن أوس، وى همان أوس بن مالك است.[١٧٠]
١٨ أوس بن عوف ثقفى، همان أوس بن حذيفه است كه به جدش منسوب شده است. از تيره بنو سالم از طايفه بنو مالك،[١٧١] در سال ٥٩ ق . درگذشت.[١٧٢]
١٩ بشر بن عاصم بن سفيان بن ربيعه ثقفى، عامل عمر بر صدقات هوازن بود.[١٧٣]
٢٠ بشر ثقفى، نام وى همين مقدار آمده است او از حفصه بنت سيرين روايت كرده است.[١٧٤]
٢١ جَدُّ عمران ثقفى.[١٧٥]
٢٢ حارث بن أوس ثقفى، همان حارث بن عبدالله بن أوس ثقفى است، از راويان و ساكن طائف بود.[١٧٦]
٢٣ حارث بن أويس ثقفى.[١٧٧]
٢٤ حارث بن حارث بن كلده از مؤلفة قلوبهم و از اشراف ثقيف بود.[١٧٨]
٢٥ حارث بن عبدالله بن اوس ثقفى،[١٧٩] برخى او را حارث بن اوس ناميده اند. او حجازى الأصل و ساكن طائف بود و راويانش وليد بن عبدالرحمن و عمرو بن عبدالله بن اوس بودند.[١٨٠]
٢٦ حارث بن كلده، طبيب مشهور عرب.[١٨١]
٢٧ حكم بن ابى العاص بن بشر بن عبد دهمان ثقفى، امير بحرين بود و بصرى قلمداد مى شود.[١٨٢]
٢٨ حكم بن سفيان بن عثمان بن عامر بن معتب بن مالك.[١٨٣] او را از اهل حجاز شمرده اند. برخى موثقان، چون ثورى از وى حديث نقل كرده اند.[١٨٤]
٢٩ حكم بن عبدالله ثقفى كه در مورد اسناد حديثش بحث است.[١٨٥]
٣٠ حكم بن عمرو بن وهب بن معتب، از جمله وفد ثقيف بود.[١٨٦]
٣١ حكيمة بنت غيلان، او همسر يعلى بن مره بود و روايتى از پيامبر(صلى الله عليه وآله)ندارد.[١٨٧]
٣٢ حنظله ثقفى، مجهول است و وى را از اهل حمص خوانده اند.[١٨٨]
٣٣ رافع بن يزيد ثقفى، از بصريان خوانده شده است.[١٨٩] حسن بن ابى حسن از وى روايت كرده است.[١٩٠]
٣٤ ربيعه بن عمرو بن عمير بن عوف بن عقده ثقفى.[١٩١]
٣٥ رقَيقَه ثقفيه، رسول خدا(صلى الله عليه وآله) هنگام غزوه طائف وى را به اسلام دعوت كرد و او مسلمان شد.[١٩٢]
٣٦ زهير بن عثمان ثقفى أعور، بصرى. حسن بصرى از طريق عبدالله بن عثمان ثقفى از وى روايتى كرده اند كه گفته شده آن مرسل است.[١٩٣]
٣٧ زهير ثقفى، فرزندش ابراهيم و نوه اش عبدالملك از وى روايت كرده اند.[١٩٤]
٣٨ سعد بن مسعود ثقفى.[١٩٥]
٣٩ سعيد بن عبيد ثقفى، در غزوه طائف شركت داشت و تيرى به چشمش اصابت كرد. وى را نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله)آوردند. او زارى مى كرد، حضرت فرمود: آيا چشمت را بازگردانم يا چشمى در بهشت در عوض آن مى خواهى؟ گفت: چشم بهشتى مى خواهم.[١٩٦]
٤٠ سفيان بن عبدالله بن ربيعه ثقفى، از اهل طائف و شمار بصريان بود. وى را از صحابيان و صاحب سماع و روايت شمرده اند و فرزندش عبدالله و عروة بن زبير و محمد بن عبدالله بن عامر از وى روايت كرده اند. او عامل عمر بر طائف پس از عثمان بن ابى العاص شد.[١٩٧]
٤١ سفيان بن عبدالله ثقفى، از اعضاى وفد بود و والى طائف شد.[١٩٨]
٤٢ سفيان بن عطية بن ربيعه ثقفى از شمار اهل حجاز بود و عيسى بن عبدالله از وى روايت كرده است.[١٩٩]
٤٣ سفيان بن قيس بن أبان طائفى.[٢٠٠]
٤٤ شرحبيل بن غيلان بن سلمه، از اعضاى وفد بود.[٢٠١]
٤٥ شريد بن سويد ثقفى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) وى را همراه خود سوار كرده بود و از او خواست تا اشعار اميه را بخواند. او در زمان يزيد در گذشت.[٢٠٢] فرزندش عمرو بن شريد و يعقوب بن عاصم از وى روايت كرده اند. او را از اهل حجاز شمرده اند.[٢٠٣]
٤٦ عاصم بن سفيان ثقفى راوى. فرزندش قيس از وى روايت كرده است. البته ابن عبدالبر حديث او را صحيح نمى داند.[٢٠٤]
٤٧ عبدالرحمن بن ابى عقيل ثقفى راوى كه از او عبد الرحمن بن علقمه ثقفى روايت كرده است.[٢٠٥]
٤٨ عبدالرحمن بن عبدالله ثقفى، همان ابن ام حكم است و گفته شده صحابى است.[٢٠٦]
٤٩ عبدالرحمن بن علقمه ثقفى راوى كه ابن عبدالبر او را صاحب روايتى مى داند، اما اين كه از پيامبر(صلى الله عليه وآله) شنيده باشد، شك دارد.[٢٠٧]
٥٠ عبدالرحمن بن عيسى ثقفى كه نام وى عارم بود. او به همراه پدرش نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله) شرفياب شده بود و حضرت نامش را به عبدالرحمن تغيير داد.[٢٠٨]
٥١ عبدالله بن ربيعه ثقفى.[٢٠٩]
٥٢ عبدالله بن عثمان ثقفى.[٢١٠]
٥٣ عبدالله ثقفى راوى. او پدر سفيان بن عبدالله بود و فرزندش سفيان از وى روايت كرده بود.[٢١١]
٥٤ عبدالله، ابوحرب ثقفى. او را در زمره وفد ثقيف آورده ند.[٢١٢]
٥٥ - عثمان بن ابى العاص بن بشر بن عبد دُهمان.[٢١٣]
٥٦ عثمان بن عثمان ثقفى كه ساكن حمص شد. او از اصحاب و امير صنعاء در شام بود.[٢١٤]
٥٧ عروة بن مسعود ثقفى.[٢١٥] امام على(عليه السلام) در مورد ثقيف و ثقفيان، فرمايش مذمت گونه اى دارند كه در ادامه آن در مدح عروة بن مسعود مى فرمايند: «... و لَرُبَّ صالح قد كان منهم، فمنهم عروة بن مسعود و... و انّ الصالح فى ثقيف لَغَريب».[٢١٦]
٥٨ - علاء بن جاريه بن عبدالله بن ابى سلمه، حليف بنى زهره.[٢١٧]
٥٩ عمرو بن أوس ثقفى ابن اثير او را در زمره وفد ثقيف آورده است.[٢١٨]
٦٠ عمرو بن شبل ثقفى كه در بيعت رضوان حضور داشت.[٢١٩]
٦١ عمرو بن وهب ثقفى.[٢٢٠]
٦٢ عياض بن عبدالله ثقفى.[٢٢١]
٦٣ عياض ثقفى.[٢٢٢]
٦٤ عيسى بن عقيل ثقفى، پدر همان عبدالرحمن (عارم) بن عيسى است.[٢٢٣]
٦٥ غيلان بن سلمة بن معتب بن مالك كه در جاهليت نزد كسرى رفته بود.[٢٢٤]
٦٦ قارب بن اسود بن مسعود. وى برادرزاده عروه بود و به عنوان اعتراض قتل عروه، از ثقيف اعراض كرد و زودتر از قومش مسلمان شد.[٢٢٥]
٦٧ كَردَم بن سفيان ثقفى.[٢٢٦]
٦٨ كنانة بن عبدياليل بن عمرو بن عُمير، از اشراف ثقيف بود.[٢٢٧]
٦٩ مسعود بن عمرو ثقفى، ساكن مدينه بود و حديثش را رها كرده اند.[٢٢٨]
٧٠ مسلم بن عمير ثقفى.[٢٢٩]
٧١ مغيرة بن اخنس ثقفى.[٢٣٠]
٧٢ مغيرة بن شعبه (ابو عيسى) ثقفى.[٢٣١]
٧٣ ميمونه بنت كَردَم، يزيد بن مقسم از وى روايت كرده است.[٢٣٢]
٧٤ نافع بن حارث بن كلده ثقفى.[٢٣٣]
٧٥ نافع بن غيلان بن سلمه ثقفى.[٢٣٤]
٧٦ نمير بن خرشه ثقفى كه از اعضاى وفد ثقيف بود.[٢٣٥]
٧٧ وهب بن اميه بن ابى الصلت.[٢٣٦]
٧٨ وهب بن خويلد بن ظويلم بن عوف بن عقده ثقفى.[٢٣٧]
كتاب نامه
قرآن كريم
١ ابن ابى الحديد، محمد (متوفاى ٦٥٦ ق)، شرح نهج البلاغة، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، چاپ دوم: بيروت، دار احياء التراث العربى، ١٣٨٥ ق.
٢ ابن اثير، عز الدين ابوالحسن بن على(متوفاى ٦٣٠ق)، اسد الغابة فى معرفة الصحابه، تحقيق على محمد معوّض و عادل احمد عبدالموجود، بيروت، دارالكتب العلمية، ١٤١٥ق.
٣ ـ ، الكامل فى التاريخ ، بيروت، دارصادر و دار بيروت، ١٣٨٥ ق.
٤ ابن جوزى، عبدالرحمن بن على بن محمد (متوفاى ٥٠٨ - ٥٩٧ ق)، المنتظم فى تاريخ الأمم و الملوك، بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٢ ق .
٥ ـ ، الوفاء بأحوال المصطفى، تحقيق مصطفى عبدالقادرعطا، بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤٠٨ق.
٦ ابن حبان، محمد بن حبان تميمى (متوفاى ٣٥٤ق)، الثقات، چاپ اول: حيدر آباد هند، مؤسسة الكتب الثقافة، ١٣٩٣ ق.
٧ ـ ، مشاهير علماء الانصار، تحقيق مرزوق على ابراهيم، بيروت، دار الوفاء، ١٤١١ق.
٨ ابن حجر عسقلانى، احمد بن على (متوفاى ٨٥٢ق)، الإصابة فى تمييز الصحابة، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٥ ق.
٩ ـ ، تهذيب التهذيب، چاپ اول: بيروت، دارالفكر، ١٤٠٤ق.
١٠ ابن حزم اندلسى، على بن احمد بن سعيد (متوفاى ٣٨٤ ٤٥٦ ق)، جمهرة أنساب العرب، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤٠٣ ق.
١١ ابن سعد، محمّد بن سعد هاشمى بصرى (متوفاى ٢٣٠ ق)، الطبقات الكبرى، تحقيق محمد عبد القادر عطا، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٠ق.
١٢ ابن سلام، ابوعبيد القاسم (متوفاى ١٥٤ ٢٢٤ ق)، النسب، مريم محمد خير الدرع و مقدمه سهيل زكّار ، چاپ اول: بيروت، دارالفكر، ١٤١٠ ق.
١٣ ابن سلام، محمد بن سلام جمحى (متوفاى ٢٣١ق)، طبقات الشعراء، چاپ دوم: بيروت، دار الكتب العلميه، ١٤٠٨ق.
١٤ ابن سيد الناس، محمد بن عبدالله بن يحيى (متوفاى ٦٧١ ٧٣٤ق)، عيون الاثر فى فنون المغازى و الشمائل و السير، بيروت، مؤسسة عز الدين، ١٤٠٦ق.
١٥ ابن شبه، عمر، تاريخ المدينة المنوره، قم، دارالفكر، ١٤١٠ق.
١٦ ابن شعبه حرانى، حسن بن على (متوفاى قرن ٤ق)، تحف العقول عن آل الرسول(صلى الله عليه وآله)، تصحيح على اكبر غفارى، تهران، كتابفروشى اسلاميه، ١٣٦٩.
١٧ ابن عبد البر، يوسف بن عبدالله (متوفاى ٤٦٣ق)، الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، تحقيق على محمد معوض و عادل احمد عبدالموجود، بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٥ق.
١٨ ابن عساكر، على بن حسن (متوفاى ٥٧١ق)، تاريخ مدينة دمشق، تحقيق على شيرى، بيروت، دار الفكر، ١٤١٥ق.
١٩ ابن قانع، ابوالحسين عبدالباقى بن قانع (متوفاى ٢٦٥ ٣١٥ق)، معجم الصحابه، تحقيق ابوعبدالرحمن صلاح بن سالم مصراتى، مملكة العربية السعوديه، مكتبة الغرباء الاثريّة، ١٤١٨ق.
٢٠ ابن قتيبه، عبدالله بن مسلم (متوفاى ٢١٣-٢٧٦ق)، المعارف، تحقيق ثروت عكاشه، قاهره، دارالمعارف، بى تا.
٢١ ابن كثير، اسماعيل، البداية والنهايه، تحقيق على شيرى، بيروت، دار احياء التراث العربى، ١٤٠٨ق.
٢٢ ابن كلبى، ابو المنذر هشام بن محمد بن السائب (متوفاى ٢٠٤ق)، نسب معد و اليمن الكبير، تحقيق ناجى حسن، چاپ اول: بيروت، عالم الكتب، ١٤٠٨ق.
٢٣ ابن هشام، عبدالملك بن هشام بن ايوب حميرى (متوفاى ٢١٨ ق)، السيرة النبوية (سيرة ابن هشام)، تحقيق مصطفى سقا و ديگران، قم، نشر ايران، ١٣٦٣ .
٢٤ ابن هلال ثقفى، ابراهيم بن محمد بن سعيد ثقفى (متوفاى ٢٨٣ق)، الغارات أو الاستنفار و الغارات، تحقيق سيد جلال الدين محدث .
٢٥ ابونُعيم اصفهانى، احمد بن عبدالله(متوفاى ٤٣٠ق)، حلية الأولياء، چاپ اول: بيروت، دارالكتاب العربى، ١٤٠٧ق.
٢٦ ، معرفة الصحابه، تحقيق عادل يوسف عزازى، رياض، دار الوطن، ١٤١٩ق.
٢٧ امين، سيد محسن، اعيان الشيعه، تحقيق حسن امين، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، بى تا .
٢٨ بلاذرى، احمد بن يحيى (متوفاى، ٢٧٩ق)، أنساب الأشراف، تحقيق محمد حميدالله، القاهره، دارالمعارف، بى تا.
٢٩ ،البلدان و فتوحها و احكامها (فتوح البلدان)، تحقيق سهيل ذكار، بيروت، دارالفكر، ١٤١٢ق.
٣٠ خليفة بن خياط، ابوعمرو (متوفاى ٢٤٠ق)، الطبقات، تحقيق سهيل زكار، بيروت، دار الفكر، ١٤١٤ق.
٣١ ـ ، تاريخ، تحقيق سهيل زكار، بيروت، دار الفكر، ١٤١٤ق.
٣٢ حلبى شافعى، برهان الدين (متوفاى ٩٧٥-١٠٤٥ق)، السيرة الحلبيه، بيروت، دارااحياء التراث العربى، بى تا.
٣٣ حمتى، مبانى و آثار اجتماعى و اقتصادى سياسى اتحاد خاندانهاى ثقفى، سفيانى و مروانى در حجاز و شام و عراق، پايان نامه دانشگاه تربيت مدرس.
٣٤ ذهبى، محمد بن احمد (متوفاى٦٧٣ ٧٤٨ق)، تاريخ الاسلام، المغازى، تحقيق عمرعبدالسلام تدمرى، بيروت، دارالكتاب العربى، ١٤١٠ق.
٣٥ زركلى، خير الدين (متوفاى ١٤١٠ق)، الأعلام قاموس تراجم لأشهر الرجال و النساء من العرب و المستعربين و المستشرقين، چاپ پنجم: بيروت، دار العلم للملايين، ١٩٨٠م.
٣٦ شامى، محمد بن يوسف(متوفاى ٩٤٢ق)، سبل الهدى و الرشاد فى سيرة خير العباد، تحقيق عادل عبدالموجود، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٠ق.
٣٧ صدوق، محمد بن على بن حسين بابويه (متوفاى ٣٨١ق)، الخصال، تصحيح على اكبر غفارى، قم دفتر انتشارات اسلاميه، ١٣٦٢.
٣٨ صفدى، صلاح الدين خليل بن ايبك (متوفاى ٧٦٤ق)، الوافى بالوفيات، به كوشش احسان عباس، بيروت، دار صادر، ١٤١١ق.
٣٩ صَقر، ناديه حسنا، الطائف فى العصر الجاهلى و صدر الاسلام، چاپ اول: مكه، دارالشروق، ١٤٠١ق.
٤٠ طبرسى، على بن فضل(متوفاى ٥٦٠ق)، اعلام الورى بأعلام الهدى، تحقيق مؤسسة آل البيت لإحياء التراث، چاپ اول: قم، مؤسسة آل البيت لإحياء التراث، ١٤١٧ق.
٤١ ـ ، الاحتجاج، تحقيق ابراهيم بهادرى، محمد هادى به، اشراف جعفر سبحانى، قم، اسوه ١٤١٦ق.
٤٢ طبرسى، فضل بن حسن (متوفاى ٥٤٨ق)، مجمع البيان فى تفسير القرآن، تصحيح رسولى محلاتى و فضل الله يزدى طباطبايى، چاپ اول: بيروت، دارالمعرفة، ١٤٠٨ ق.
٤٣ طبرى، محمد بن جرير (متوفاى ٣١٠ق)، تاريخ الأمم و الملوك، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، دار التراث، بى تا .
٤٤ ـ ، جامع البيان فى تفسير القرآن، بيروت، دارالمعرفة،١٤١٢ ق.
٤٥ عبيدى، عبد الجبار منسى، الطائف و دور قبيله ثقيف العربيه، چاپ اول: رياض، دار الرفاعى، ١٤٠٣ق.
٤٦ عسكرى، حسن بن عبدالله بن سهل (متوفاى ٣٨٢ق)، تصحيفات المحدثين، تصحيح احمد عبدالشافى، بيروت، دار الكتب العلميه، ١٤٠٨ق.
٤٧ على، جواد، المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، چاپ اول: بغداد، جامعه بغداد، ١٤١٣ ق.
٤٨ فضل بن شاذان ازدى نيشابورى (متوفاى ٢٦٠ق)، الايضاح، تحقيق سيد جلال الدين حسينى ارموى محدث، تهران، دانشگاه تهران، ١٣٦٣.
٤٩ قرطبى، محمد بن احمد انصارى، (متوفاى ٦٧١ق)، الجامع لاحكام القرآن، بيروت، دارالكتب العلميه.
٥٠ قسطلانى، احمد بن محمد بن قسطلانى (متوفاى ٩٢٣ ق)، المواهب اللدينة بالملح المحمدية، تحقيق مأمون بن يحيى الدين الجنان، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤١٦ق.
٥١ قلقشندى، احمد بن على بن احمد بن عبدالله، نهاية الإرب فى معرفة أنساب العرب، بيروت، دارالكتب العلميه، بى تا.
٥٢ مرتضى عاملى، سيد جعفر، الصحيح من سيرة النبى الأعظم (صلى الله عليه وآله)، چاپ اول: بيروت، دارالهادى، ١٤١٥ق.
٥٣ مرزبانى، محمد بن عمران، معجم الشعراء، بيروت، دارالجيل، ١٩٩١م.
٥٤ مفيد، محمد بن نعمان(متوفاى ٤١٣ق)، مصنفات الشيخ المفيد، الجمل و النصرة لسيد العترة، قم، المؤتمر العالمى الشيخ المفيد، ١٤١٣ق.
٥٥ مقريزى، احمد بن على (متوفاى ٧٦٦ ٨٤٥ق)، امتاع الاسماع بما للنبى (صلى الله عليه وآله)من الأحوال و الموال و الحفدة و المتاع، تحقيق محمد عبدالحميد نميسى، بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤٢٠ق.
٥٦ نَوَوى، محى الدين بن شرف(متوفاى ٦٧٦ق)، المجموع فى شرح المهذب، بيروت، دار الفكر.
٥٧ واقدى، محمد بن عمر (متوفاى ٢٠٧ق)، المغازى، تحقيق مارسدن جونس، بيروت، مؤسسة الأعلمى للمطبوعات، ١٤٠٩ق.
٥٨ يعقوبى، احمد بن ابى يعقوب بن جعفر بن وهب بن واضح (متوفاى ٢٨٤ق)، تاريخ يعقوبى ، بيروت، دار صادر، بى تا .
[١] كارشناسى ارشد تاريخ.
[٢]. يعقوبى، تاريخ اليعقوبى، ج ٢، ص ٥٤.
[٣]. ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص ٢٦٨. براى سكونت وى در مكه، چند دليل مى توان آورد: الف يكى همين گزارش ابن حزم است، ب او حليف بنى زهره بود و آثار نوعى از ولاء و حلف، سكونت در شهر مهاجرپذير است و گرنه در وطن اصلى، انسان نياز ندارد حليف كسى باشد گرچه ممكن است خلاف آن هم يافت شود، ج نوه او در جنگ جمل كشته شد و هنگامى كه حضرت على(عليه السلام) با جنازه ها سخن مى گفت به جسد عبدالله ،نوه اخنس كه رسيد فرمود: او غلام قريش بود و...(شيخ مفيد، الجمل، ص ٣٩٤)، د گزارش شده است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)هنگام بازگشت از طائف، خواست در جوار و پناه اخنس وارد مكه شود و اخنس گفت: من حليف هستم و نمى توانم... . البته اين درخواست پناهندگى پيامبر(صلى الله عليه وآله) در بازگشت از طائف، محل بحث است، ه در جريان غزوه بدر كه قريش با عجله حركت كرد اخنس نيز همراه شد و چنان كه بعداً خواهيم گفت پس از اطلاع از نجات كاروان قريش ، به مكه بازگشت . اين امر نشانه آن است كه ساكن مكه بوده، زيرا زمان فراخوانى نيروى كمكى، از جايى، از جمله از طائف نبود و فقط قريش و ساكنان مكه به سوى بدر حركت كردند.
[٤]. طبرى، تاريخ الأمم و الملوك، ج ٢، ص ٤٣٨ و ٦٣٨.
[٥]. قلم (٦٨) آيه هاى ٨ ١٣.
[٦]. ابن هشام، السيرة النبويه، ج ١، ص ٣٨٦.
[٧] . عبيدى، الطائف و دور قبيلة ثقيف العربية، ص ٨، به نقل از: سيديو و صقر، الطائف فى العصر الجاهلى و صدر الاسلام، ص ٣٩.
[٨]. تاريخ مدينه دمشق، ج ٩، ص ٢٨٧.
[٩]. دلائل النبوة، ج ٢، ص ١١٦ ١١٧.
[١٠]. ابن عساكر، تاريخ مدينة دمشق، ج ٩، ص ٢٥٦ ٢٦٤.
[١١]. همان، ص ٢٦٥.
[١٢]. زخرف(٤٣) آيه ٣١. البته مصاديق محتمل چنين اشخاصى وليد بن مغيره مخزومى در مكه، و ابومسعود عمرو بن عمير ثقفى و عروة بن مسعودثقفى در طائف نيز مطرح شده اند. (ابن هشام، السيرة النبويه، ج ١، ص ٣٨٧).
[١٣]. زخرف (٤٣) آيه ٣٢.
[١٤]. ابن شعبه حرانى، تحف العقول، ص ٤٦٥ و ٤٦٦ و ٤٦٧; بلاذرى، انساب الاشراف، ج ١، ص ١٣٤; ابن حجر عسقلانى، الاصابه، ج ٧٤، ص ٤٠٦ و قلقشندى، نهاية الارب، ص ٢٦٤.
[١٥]. النجم (٥٣) آيه هاى ١٩ - ٢٠: «أفريتم اللات و العزى * و مناة الثالثة الاخرى».
[١٦]. ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ١، ص ١٦٠، حدود دو ماه پس از هجرت مسلمانان به حبشه سوره نجم نازل شد. مرتضى عاملى، الصحيح، ج ٣، ص ١٣٧.
[١٧]. تفسير امام حسن عسكرى، ص ١٧٢ و طبرسى، الاحتجاج، ج ١، ص ٢٣٥.
[١٨]. جواد على، المفصل، ج ٧، ص ٣٨٢ .
[١٩]. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ٤، ص ١٢٨: «از مكه خارج شو، چه، ياورت وفات يافت».
[٢٠]. تاريخ يعقوبى، ج ٢، ص ٣٦: «كان رسول الله(صلى الله عليه وآله) يعرّض نفسه على القبائل فى كلّ موسم و يكلّم شريف كل قوم.» اين تبليغات صرف نظر از تبليغاتى بود كه مسلمانان با حضورشان در حبشه انجام مى دادند.
[٢١]. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ٤، ص ١٢٧ - ١٢٨.
[٢٢]. صقر، الطائف فى العصر الجاهلى و صدر الاسلام، ص ٨٦.
[٢٣]. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ٤، ص ١٢٨.
[٢٤] . بلاذرى، انساب الاشراف، ج ١، ص ٢٣٧; ابن سيد الناس، عيون الأثر، ج ١، ص ١٧٥، (البته ابن سعد گفته است كه پيامبر به همراه زيد رهسپار شد) و ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ٤، ص١٢٧ - ١٢٨.
[٢٥]. ابن جوزى، المنتظم، ج ٣، ص ١٢-١٣.
[٢٦] . بلاذرى، انساب الاشراف، ج ١، ص ٢٣٧: «كان خروجه الى الطائف لثلاث ليال بقين من شوال...و قدم مكه يوم الثلاثاء، لثلاث و عشرين ليلة خلت من ذى القعدة.»; الوفاء باحوال المصطفى، ج ١، ص٣٣٧و ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ٤، ص ١٢٨. ابن ابى الحديد مدت اين هجرت را چهل روز گفته است.
[٢٧] . الوفاء باحوال المصطفى، ج ١، ص ٣٣٨.
[٢٨] . تاريخ اليعقوبى، ج ٢، ص ٣٦; ابن سيد الناس، عيون الأثر، ج ١، ص ١٧٥ - ١٧٦; السيرة الحلبية، ج ٢، ص ٥١ - ٥٣; ابن جوزى، المنتظم، ج ٣، ص ١٢-١٣; الوفا باحوال المصطفى، ج ١، ص ٣٣٧ - ٣٣٨ و صقر، الطائف فى العصر الجاهلى و صدر الاسلام، ص ١٦.
[٢٩] . تاريخ اليعقوبى، ج ٢، ص ٣٦; مرتضى عاملى، الصحيح من سيرة النبى الاعظم، ج ٢، ص ٢٨٩ - ٣٠٢; و ج ٣، ص ٢٦٧ - ٢٦٩. مؤلف محترم الصحيح، مناقشه اى در اين داستان كرده است: الف پيامبر (صلى الله عليه وآله)هديه مشرك را قبول نمى كرد، ب در نصوص آمده است: حضرت از طائف خارج شد، در حالى كه هيچ مرد و زنى به حضرت ايمان نياورد، ج چگونه پس از ده سال بعثت و نيز حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله)، حدود ده روز در طائف، عداس نه اسم اسلام و نه دعوت حضرت را نشنيده بود، د اين عداس معلوم نيست كه كيست، و در جريان آغاز وحى نيز نام وى برده شده است.
[٣٠]. طبريى، تاريخ الأمم و الملوك، ج ٢، ص ٤٣٨ و ٦٣٨.
[٣١]. ابن اثير، اسد الغابه، ج ١، ص ٦٠و ٧٠.
[٣٢] . ابن سلام، النسب، ص ٢٦٧ و ابن حزم، جمهرة انساب العرب، ص ٢٦٧.
[٣٣] . تاريخ يعقوبى، ج٢، ص ٤٦; مغازى، ج١، ص ١٠٦و١٤٩
[٣٤] . ابن هشام، السيرة النبوية، ج ١، ص ٢٢٩، ٣٥٨ و بلاذرى، انساب الاشراف، ج ١، ص ١٤٢ البته بلاذرى نام پدر حارث را ذكر نكرده است.
[٣٥]. صقر، الطائف فى العصر الجاهلى و صدر الاسلام، ص ٧٦.
[٣٦] . ابن هشام، السيرة النبوية، ج ١، ص ٢٢٩، ٣٥٨.
[٣٧] . بلاذرى، انساب الاشراف، جزء١، ص٢٩٨.
[٣٨] . صقر، الطائف فى العصر الجاهلى و صدر الاسلام، ص ٧٧.
[٣٩] . يعقوبى، همان، ج٢، ص ٤٦.
[٤٠]. مصعب، از تيره قرشى بنى عبدالدار بود. (مصعب بن عمير بن هاشم بن عبدمناف بن عبدالدار) ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ١، ص ١٦٠.
[٤١] - واقدى، مغازى، ج١، ص ١٠٦.
[٤٢]. دكتر رحمتى در پايان نامه اش نضر ثقفى را كشته در بدر مى داند كه در جايش به آن اشاره كرديم.
[٤٣]. ابن حجر عسقلانى، الاصابه، ج ١، ص ٣٨٥.
[٤٤]. طبرسى، مجمع البيان، ج ٥ ٦، ص ٧٦٨.
[٤٥]. ابن سلام، طبقات الشعراء، ص ١٠١ و معجم الشعراء، ص ٣٠.
[٤٦]. ابن هشام، السيرة النبوية، ج ٢، ص ٣٠ - ٣٣.
[٤٧]. صفدى، الوافى بالوفيات، ج ٩، ص ٣٩٦.
[٤٨]. عسكرى، تصحيفات المحدثين، ص ٢٢٤.
[٤٩]. واقدى، المغازى، ج ١، ص ٣٠٨; بلاذرى، انساب الاشراف، ج ١، ص ٣٣٥ و تاريخ خليفه بن خياط، ص ١٠٦.
[٥٠]. شيخ صدوق، خصال، ج ١، ص ٢٢٧: عن الرضا(عليه السلام)عن جدّه عن آبائه (عليه السلام): ان رسول الله (صلى الله عليه وآله) «كان يحب أربع قبائل، كان يحب الانصار و عبدالقيس و اسلم و بنى تميم، و كان يبغض بنى اميه و بنى حنيف و بنى ثقيف و بنى هذيل و كان يقول لم تلدنى أمّى بكرية و لا ثقفية و كان (صلى الله عليه وآله)يقول فى كل حىّ نجيب الا فى بنى أمية».
[٥١]. طبرى، تاريخ الأمم و الملوك، ج ٢، ص ٦٢٦ - ٦٢٧ و مرتضى عاملى، الصحيح من سيرة النبى الاعظم، ج ٥، ص ١٤٥.
[٥٢]. چگونگى مسلمان شدن مغيره و پرداخت ديه كشته ها به وسيله عروه را در ادامه خواهيم آورد.
[٥٣] . ابن هشام، السيرة النبوية، ج ٢، ص ٣١٣ - ٣١٤ و تاريخ اليعقوبى، ج ٢، ص ٥٤: «قال عروه: تالله ما رايت مثل محمّد(صلى الله عليه وآله)لما جاء له». شايد از اين جا بود كه خداوند نور ايمان را در دل عروه روشن كرد و بعدها مسلمان شد و به دست قومش ثقيف شهيد شد.
[٥٤]. «لقد رضى الله عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجره» فتح (٤٨) آيه ١٨ و ابن هشام، السيرة النبويه، ج ٣، ص ٣٣٠.
[٥٥]. ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٢، ص ١٤٥.
[٥٦]. ابن اثير، اسد الغابه، ج ٦، ص ٧٢.
[٥٧]. ابن هشام، السيرة النبويه، ج ٣، ص ٣٣٢ و واقدى، المغازى، ج ٢، ص ٦١١.
[٥٨]. از نواحى ذى مروه در مسير ساحل دريا در مسير كاروان قريش به سوى شام.(ابن هشام، السيرة النبويه، ج ٣، ص ٣٣٨).
[٥٩]. واقدى، المغازى، ج ٢، ص ٦٢٤ ٦٢٩ و ابن هشام، السيرة النبويه، ج ٣، ص ٣٣٧ - ٣٣٨.
[٦٠]. بلاذرى، فتوح البلدان، ص ٤٤.
[٦١] . همو، انساب الاشراف، ج ١، ص ٣٦٧.
[٦٢] . واقدى، المغازى، ج ٣، ص ٨٨٤ - ٨٨٥.
[٦٣] . مقريزى، امتاع الاسماع، ج ١، ص ٤٠٢.
[٦٤] . ابن حجر عسقلانى، الإصابه، ج ٤، ص ٦٣٨.
[٦٥]. واقدى، المغازى، ج ٣، ص ٩٠٨.
[٦٦] . همان، ج ٤، ص ٩٠٧ و مقريزى، امتاع الاسماع، ج ١، ص ٤١٠.
[٦٧] . واقدى، المغازى، ج ٣، ص ٩١٤.
[٦٨]. طبرى، تاريخ الأمم و الملوك، ج ٢، ص ٨٣ (بدون ذكر تاريخ غزوه); ابن اثير، أسد الغابه، ج ١، ص٢٦. ابن اثير تاريخ بازگشت حضرت به مكه را بيست و سوم ذى قعده گفته است; قسطلانى، المواهب اللدنيه، ج ١، ص ٣٣٦ (با ذكر تاريخ غزوه). غالب مورخان، تاريخ غزوه طائف را نگفته اند و فقط به بعد از حنين بودن آن اشاره دارند.
[٦٩]. ابن هشام، السيرة النبوية، ج ٢، ص ٤٧٨; واقدى، المغازى، ج ٣، ص ٩٢٦; ابن سيدالناس، عيون الأثر، ج ٢، ص ٢٣١; الوفاء باحوال المصطفى، ج ١، ص ٤٣٠، (مدت محاصره را هجده روز گفته است.) و قسطلانى، المواهب اللدنيه، ج ١، ص ٣٣٦.
[٧٠] . تاريخ اليعقوبى، ج ٢، ص ٦٣ - ٦٤ و طبرسى، اعلام الورى، ص ١١٦.
[٧١] . تاريخ اليعقوبى، ج ٢، ص ٦٣ و بلاذرى، انساب الاشراف، ج ١، ص ٣٦٧.
[٧٢] . واقدى، المغازى، ج٣، ص٩٢٦.
[٧٣] . او برادر مادرى زياد بن سميه و يكى از كسانى است كه شهادت به زناكارى مغيره بن شعبه داد و توسط خليفه شلاق خورد. بلاذرى، انساب الاشراف، ج ٢، ص ١٣٦; ابن حجر عسقلانى، تهذيب التهذيب، ج ١٠، ص ٤١٨ و ابن كثير، البداية و النهايه، ج ١، ص ١٤٠.
[٧٤]. پيامبر نام وى را به المُنبَعِث تغيير داد. واقدى، المغازى، ج ٣، ص ٩٣١.
[٧٥]. واقدى، المغازى، ج ٣، ص ٩٣١ و ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٧، ص ١١.
[٧٦]. ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج ٤، ص ١٧٨ و ابن اثير، اسد الغابه، ج ٥، ص ١٥١.
[٧٧]. شامى، سبل الهدى و الرشاد، ج ٥، ص ٣٨٤ و ٣٨٥.
[٧٨] . واقدى، المغازى، ج ٣، صص ٩٣١ - ٩٣٢; تاريخ خليفه، ص ٤٢; ابن سيد الناس، عيون الأثر، ج ٢، ص ٢٣٢; ابن حجر عسقلانى، الإصابه، ج ٤، ص ٣٧٦;ابن جوزى، المنتظم، ج ٣، ص ٣٤١; الوفاء باحوال المصطفى، ج ٢، ص ٤٣٠ و طبرسى، اعلام الورى، ص ١١٦.
[٧٩]. واقدى، المغازى، ج ٣، ص ٩٣١ ٩٣٢.
[٨٠]. همان، ص ٩٣١.
[٨١] . همان، ص ٩٢٧; ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ١، ص ٢٣٧; ابن سيد الناس، عيون الأثر، ج ١، ص٢٣١; مقريزى، امتاع الاسماع، ج ١، ص ٤١٧ و ابن جوزى، المنتظم، ج ٣، ص ٣٤١.
[٨٢] . ابن هشام، السيرة النبوية، ج٢، ص ٤٨٣; واقدى، المغازى، ج ٣، ص ٩٢٧; ابن سيد الناس، عيون الأثر، ج ٢، ص ٢٣١ و قصطلانى، المواهب اللدنيه، ج ١، ص ٣٣٧.
[٨٣] . واقدى، المغازى، ج ٣، ص ٩٢٧; ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ١، ص ٢٣٧ و بلاذرى، انساب الاشراف، ج ١، ص ٣٦٦-٣٦٧.
[٨٤]. ابن هشام، السيرة النبويه، ج٢، ص ٤٨٧ و طبرى، تاريخ الأمم و الملوك، ج ٣، ص ٨٥.
[٨٥] . المعارف، ص ٥٨٦ و قسطلانى، المواهب اللدنيه، ج ١، ص ٣٣٧.
[٨٦] . ابن هشام، السيرة النبوية، ج٢، ص ٤٠٩; ابن سيد الناس، عيون الأثر، ج ٢، ص ٢٣١، به نقل از: ابن هشام و طبرى، تاريخ الأمم و الملوك، ج ٣، ص ٨٤.
[٨٧]. ابن سيد الناس، عيون الأثر، ج ٢، ص ٢٣٢.
[٨٨] . قسطلانى، المواهب اللدنيه، ج ١، ص ٣٣٧.
[٨٩] . ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ٧، باب ١٣٥، ص ٣٠١; الوفاء باحوال المصطفى، ج ١، ص ٤٣٠ و قسطلانى، المواهب اللدنيه، ج ١، ص ٣٣٧.
[٩٠]. ر.ك: شرح نهج البلاغه، ج ٨، ص ٣٠٢: «قد روى أن رسول الله (صلى الله عليه وآله) لعن ثقيفاً; و روى الحسن البصرىّ أن رسول الله (صلى الله عليه وآله) لعن ثلاث بيوت: بيتان من مكة و هما بنو أمية و بنو المغيرة، و بيت من الطائف و هم ثقيف.»
[٩١] - همان: «لولا عروة بن مسعود للعنتُ ثقيفاً.» به نظر مى رسد اگر عروه در آن زمان حضور داشت شايد ثقيف تسليم مى شد و اسلام مى آورد.
[٩٢]. ابن سيد الناس، عيون الأثر، ج ٢، ص ٢٣٢; ابن شبّه، تاريخ المدينه المنوره، ج ١، ص ٤٩٩; قسطلانى، المواهب اللدنيه، ج ١، ص ٣٣٨ و ابن سعد الطبقات الكبرى، ج ٤، ص ٢٨٤-٢٨٦.
[٩٣]. ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج ٤، ص ١٤٤٥.
[٩٤] . ابن اثير، اسد الغابه، ج ٦، ص ٧٢ و ابن حجر عسقلانى، الإصابه، ج ٤، ص ٥٣٤.
[٩٥]. ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج ٢، ص ٧٩٦.
[٩٦] . واقدى، المغازى، ج ٣، ص ٢٦١; واقدى، الطبقات الكبرى، ج ١، ص ٢٣٧ و مقريزى، امتاع الاسماع، ج ١، ص ٤٩٠.
[٩٧]. حارث بن حارث بن كلده از جمله اشراف بود (كه سهم او نامعلوم است). ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج١، ص ٢٨٣ و سيدمحسن امين، اعيان الشيعه، ج ١، ص ٢٨١. در اين بين نام نضير بن حارث بن كلده را آورده و مشخص نكرده كه ثقفى است يا عبد الدارى. به احتمال فراوان او برادر نضر بن حارث بن كلده غير ثقفى است.
[٩٨] . ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ١، ص ٢٣٧ (محل ملاقات عروه با پيامبر(صلى الله عليه وآله) را نياورده است); ابن سيد الناس، عيون الأثر، ج ٢، ص ٢٧١. (وى گفته است: ثقيف عروه را نزد حضرت فرستاد، البته به نظر مى رسد اين، صحيح نباشد، زيرا برخورد ثقيف با عروه هنگام بازگشت به طائف، حاكى از عدم اطلاع و رضايت آنان است); مقريزى، امتاع الاسماع، ج ١، ص ٤٨٩ و قسطلانى، المواهب اللدنيه، ج١، ص ٤٦٦.
[٩٩] . واقدى، المغازى، ج ٣، ص ٩٦١; ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ١، ص ٢٣٧ و طبرسى، اعلام الورى، ص ١٢٥ ١٢٦.
[١٠٠] . واقدى، المغازى، ج ٣، ص ٩٦٠; ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ١، ص ٢٣٧; مقريزى، امتاع الاسماع، ج ١، ص ٤٨٩ و طبرى، تاريخ الأمم و الملوك، ج ٣، ص ٩٦ - ٩٧.
[١٠١] . ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ١، ص ٢٣٧ و مقريزى، امتاع الاسماع، ج ١، ص ٤٩٠.
[١٠٢] . واقدى، المغازى، ج ٣، ص ٢٦١ (شخصى از بنو مالك بود); ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ١، ص٢٣٧ (اوس بن عوف از بنو مالك بود); ابن سيد الناس، عيون الأثر، ج ٢، ص ٢٧١ (همان نقل طبقات) و مقريزى، امتاع الاسماع، ج ١، ص ٤٩٠ (وهب بن جابر را قاتل گفته است).
[١٠٣] . ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ١، ص ٢٣٧و ابن جوزى، المنتظم، ج ٣، ص ٣٤٣.
[١٠٤] . واقدى، المغازى، ج ٣، ص ٢٦١; ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ١، ص ٢٣٧ و ابن سيد الناس، عيون الأثر، ج ٢، ص ٢٧١.
[١٠٥] . واقدى، المغازى، ج ٣، ص ٢٦١; ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ١، ص ٢٣٧ و مقريزى، امتاع الاسماع، ج ١، ص ٤٩٠.
[١٠٦] . واقدى، المغازى، ج ٣، ص ٢٦١و ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ١، ص ٢٣٧.
[١٠٧] . ابن سيدالناس، عيون الأثر، ج ٢، ص ٢٧١.
[١٠٨] . واقدى، المغازى، ج ٣، ص ٢٩٦ و ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ١، ص ٢٣٧.
[١٠٩] . همان.
[١١٠] . همان. ابن سعد تعداد اعضاى وفد را هفتاد تن نقل كرده و گفته است كه شش نفر رؤساى آن بودند، اما قول بيش از ده تن را هم پذيرفته است.
[١١١] . همان، و نيز: صقر، الطائف فى العصر الجاهلى و صدر الاسلام، ص ١٠٨.
[١١٢]. ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ١، ص ٢٣٨. ابن سعد دو تن از فرزندان عبد ياليل را نام مى برد. و ابن حجر عسقلانى، الإصابه، ج ٤، ص ٣٢٠ و ابن جوزى، المنتظم، ج ٣، ص ٣٥٦.
[١١٣] . ابن سيد الناس، عيون الأثر، ج ٢، ص ٢٧١; مقريزى، امتاع الاسماع، ج ١، ص ٤٩١ و ابونعيم اصفهانى، معرفة الصحابه، ج ٢، ص ٣٦٦.
[١١٤] . ابو نعيم اصفهانى، معرفة الصحابه، ج ٢، ص ٣٦٦; همو، حلية الاولياء، ج ١، ص ٣٤٧-٣٤٨. وى متهم به قتل عروه بن مسعود است. و نيز از اصحاب صفه ناميده شده است. ابونعيم گويد: اين صحيح نيست، و حق نيز چنان است، زيرا آن زمان، اصحاب صفه قطعاً بر چيده شده بودند.
[١١٥] . ابن حجر عسقلانى، الإصابه، ج ٤، ص ٢٨٢.
[١١٦] . همان، ج ٤، ص ٢٨٣.
[١١٧] . ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ١، ص ٢٣٨; بلاذرى، انساب الاشراف، ج١، ص ٣٦٧; همو، فتوح البلدان، ص ٦٦; ابن سيد الناس، عيون الأثر، ج ٢، ص ٢٧١; مقريزى، امتاع الاسماع، ج ١، ص ٤٩١ - ٤٩٢; طبرى، اعلام الورى، ص ١٢٥; تاريخ المدينة المنوره، ج ١، ص ٥٠٨ و قسطلانى، المواهب اللدنيه، ج ١، ص ٤٦٧.
[١١٨] . مقريزى، امتاع الاسماع، ج ١، ص ٤٩١.
[١١٩] . ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ١، ص ٢٣٧; ابن سيد الناس، عيون الأثر، ج ٢، ص ٢٧١ و مقريزى، امتاع الاسماع، ج ١، ص ٤٩١.
[١٢٠]. مقريز، امتاع الاسماع، ج ١، ص ٤٩١ و قسطلانى، المواهب اللدنيه، ج ١، ص ٤٦٦.
[١٢١] . همان.
[١٢٢]. ابن سيد الناس، عيون الأثر، ج ٢، ص ٢٧١. به نظر مى رسد اين ملاقات نبايد اتفاقى باشد، گرچه گزارش ها حاكى از اتفاقى بودن آن است.
[١٢٣] . ابونعيم اصفهانى، معرفة الصحابه، ج ٢، ص ٣٤٩; تاريخ المدينه المنوره، ج١، ص ٥٠٨.
[١٢٤] . همان.
[١٢٥] . ابن هشام، السيرة النبوية، ج ٤، ص ١٨٤ - ١٨٥; ابن سيدالناس، عيون الأثر، ج ٢، ص ٣٧١ و قسطلانى، المواهب اللدنيه، ج ١، ص ٤٦٦.
[١٢٦] . ابن هشام، السيرة النبوية، ج ٤، ص ١٨٥; ابن سيد الناس، عيون الأثر، ج ٢، ص ٣٧١ و مقريزى، امتاع الاسماع، ج ١، ص ٤٩٣.
[١٢٧] . تاريخ المدينه المنوره، ج١، ص ٥٠٦. وى خالد و مغيره را گفته است.
[١٢٨] . صقر، الطائف فى العصر الجاهلى و صدر الاسلام، ص ١٠١.
[١٢٩] . همان.
[١٣٠] . مقريزى، امتاع الاسماع، ج ١، ص ٤٩٢.
[١٣١] . همان.
[١٣٢] . همان.
[١٣٣] . تاريخ المدينه المنوره، ج١، ص ٥٠٦.
[١٣٤] . همان، ج ١، ص ٥٠٥.
[١٣٥] . ابن هشام، السيرة النبوية، ج ٤، ص ١٨٥. البته در تاريخ المدينه المنوره، ج١، ص ٥٠٥: «لا دين لمن لاصلوة له» آمده است.
[١٣٦]. ابن هشام، السيرة النبوية، ج ٤، ص ١٨٥.
[١٣٧]. مرتضى عاملى، الصحيح، ج ٣، ص ١٤٥.
[١٣٨] . واقدى، المغازى، ج ٣، ص ٩٦٠; ابن سيد الناس، عيون الأثر، ج ٢، ص ٢٧١; مقريزى، امتاع الاسماع، ج ١، ص ٤٨٩; طبرى، تاريخ الأمم و الملوك، ج ٣، ص ٩٧ و قسطلانى، المواهب اللدنيه، ج ١، ص٤٦٦.
[١٣٩] . ابن جوزى، المنتظم، ج ٣، ص ١٢.
[١٤٠] . مقريزى، امتاع الاسماع، ج ١، ص ٤٣٢.
[١٤١] . همان، ج ١، ص ٤٨٩.
[١٤٢] . بيشتر منابع غير از منابع مذكور و غير از عيون الأثر، ج ٢، ص ٢٧١.
[١٤٣]. ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج ١، ص ٦١.
[١٤٤]. ابن اثير، اسد الغابه، ج ٦، ص ٣٨.
[١٤٥]. طبقات خليفه، ص ١٠٥ و ٣١١ و ابن قانع، معجم الصحابه، ج ٣، ص ١٤٢.
[١٤٦]. ابن حجر عسقلانى، الاصابه، ج ٦، ص ٣٦٩.
[١٤٧]. ابن اثير، الكامل التاريخ، ج ٣، ص ٣٠٠.
[١٤٨]. ابن كثير، البداية و النهاية، ج ١، ص ١٤٠.
[١٤٩]. ابن حبان، مشاهير علماء الامصار، ص ٦٧ و ابن حبان ، الثقات، ج ٣، ص ٤١١ و ٤١٢.
[١٥٠]. ابن اثير، اسد الغابه، ج ٤، ص ٣٥٤.
[١٥١]. بلاذرى، انساب الاشراف، ج ٢، ص ١٣٦.
[١٥٢]. ابن كلبى، نسب معد و اليمن الكبير، ج ٢، ص ٣٩٨ و تفسير قرطبى، ج ١٢، ص ١٧٨.
[١٥٣]. بلاذرى، انساب الاشراف، ج ٢، ص ١٣٦.
[١٥٤]. ابن حجر عسقلانى، تهذيب التهذيب، ج ١٠، ص ٤١٨.
[١٥٥]. فضل بن شاذان، الايضاح، ص ٥٤ و نووى، مجموع، ج ٢٠، ص ٢٢٥.
[١٥٦]. ابن اثير، اسد الغابه، ج ٦، ص ٤٠.
[١٥٧]. همان، ج ٦، ص ٤٤.
[١٥٨]. همان، ج ٦، ص ٧٢.
[١٥٩]. ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٥، ص ٥١٤ و ابن اثير، اسد الغابه، ج ٦، ص ١٢٥.
[١٦٠]. ابن اثير، اسد الغابه، ج ٦، ص ١٢٥.
[١٦١]. همان، ج ٦، ص ١٥١.
[١٦٢]. همان، ج ٦، ص ١٨٩.
[١٦٣]. همان، ج ٦، ص ٢٠٥.
[١٦٤]. ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٥، ص ٥١٥ و ابن اثير، اسد الغابه، ج ٦، ص ٢٧٦.
[١٦٥]. ابن اثير، اسد الغابه، ج ٦، ص ٢٨٤.
[١٦٦]. ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٥، ص ٥٠٤ و ابن اثير، اسد الغابه، ج ٦، ص ٢٩٩.
[١٦٧]. ابن اثير، اسد الغابه، ج ٦، ص ٣٠٤.
[١٦٨]. همان، ج ١، ص ٦٠و ٧٠.
[١٦٩]. همان، ج ٧، ص ٢٣.
[١٧٠]. ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٥، ص ٥١١; ابن اثير، اسد الغابه، ج ١، ص ١٦٤; ابونعيم اصفهانى، معرفة الصحابه، ج ٢، ص ٣٦٦ و همو، حلية الاولياء، ج ١، ص ٣٤٧ - ٣٤٨.
[١٧١] . ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٥، ص ٤١١ - ٥١٠. ابن سعد اين دو را يكى نمى داند و وفات اوس بن حذيفه را حدود واقعه حره گفته است; ابن سيد الناس، عيون الأثر، ج ٢، ص ٢٧١; مقريزى، امتاع الاسماع، ج ١، ص ٤٩١ و ابونعيم اصفهانى، معرفة الصحابه، ج ٢، ص ٣٦٦.
[١٧٢]. ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٥، ص ٥١٠و ابن اثير، اسد الغابه، ج ١، ص ١٧٤، ج ٦، ص ٢٩.
[١٧٣]. ابن اثير، اسد الغابه، ج ١، ص ٢٢٢.
[١٧٤]. ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج ١، ص ١٧٠ و ابن اثير، اسد الغابه، ج ١، ص ٢١٨، ٢٢٨.
[١٧٥]. ابن اثير، اسد الغابه، ج ٦، ص ٣٦٠.
[١٧٦]. همان، ج ١، ص ٣٧٩، ٤٠١.
[١٧٧]. ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٥، ص ٥١٣.
[١٧٨]. ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج ١، ص ٢٨٣ و ابن اثير، اسد الغابه، ج ١، ص ٣٨٤.
[١٧٩]. ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٥، ص ٥١٢.
[١٨٠]. ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج ١، ص ٢٩٤.
[١٨١]. ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٥، ص ٥٠٧.
[١٨٢]. همان، ج ٥، ص ٥٠٩; ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج ١، ص ٣٥٨. برخى، روايات وى را مرسله مى دانند. ابن اثير، اسد الغابه، ج ٢، ص ٣٨.ابن اثير، بشير بن دهمان آورده است.
[١٨٣]. ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٥، ص ٥١٤ و ابن اثير، اسد الغابه، ج ٢، ص ٣٥.
[١٨٤]. ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج ١، ص ٣٦٠ ٣٦١.
[١٨٥]. ابن اثير، اسد الغابه، ج ٢، ص٣٩.
[١٨٦]. ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٥، ص ٥٠٥.
[١٨٧]. ابن اثير، اسد الغابه، ج ٧، ص ٦٧.
[١٨٨]. همان، ج ٢، ص ٦٣.
[١٨٩]. همان، ج ٢، ص ٢٠١.
[١٩٠]. ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج ٢، ص ٤٨٥.
[١٩١]. ابن اثير، اسد الغابه، ج ٢، ص ٢١٤.
[١٩٢]. همان، ج ٧، ص ١١١.
[١٩٣]. ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج ٢، ص ٥٢٢.
[١٩٤]. ابن اثير، اسد الغابه، ج ٢، ص ٢٦١.
[١٩٥]. همان، ج ٢، ص ٣٧٢.
[١٩٦]. همان، ج ٢، ص ٣٩٥.
[١٩٧]. ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج ٢، ص ٦٣٠.
[١٩٨]. ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٥، ص ٥١٤.
[١٩٩]. ابن عبدالر، الاستيعاب، ج ٢، ص ٦٣٠.
[٢٠٠]. همان.
[٢٠١]. ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٥، ص ٥٠٦.
[٢٠٢]. همان، ج ٥، ص ٥١٣.
[٢٠٣]. ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج ٢، ص ٧٠٨.
[٢٠٤]. همان، ج ٢، ص ٧٨١.
[٢٠٥]. همان، ج ٢، ص ٨٤١.
[٢٠٦]. ابن اثير، اسد الغابه، ج ٣، ص ٤٦٩.
[٢٠٧]. ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج ٢، ص ٨٤٢.
[٢٠٨]. ابن اثير، اسد الغابه، ج ٣، ص ٤٨٦.
[٢٠٩]. همان، ج ٣، ص ٢٣٢.
[٢١٠]. همان، ج ٣، ص ٣٠٨.
[٢١١]. ابن عبدالبر، الاستيعاب، ج ٣، ص ٩٢١.
[٢١٢]. ابن اثير، اسد الغابه، ج ٣، ص ٥٢٢.
[٢١٣]. ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٥، ص ٥٠٨ - ٥٠٩.
[٢١٤]. ابن اثير، اسد الغابه، ج ٣، ص ٥٨٤ و ابن حجر عسقلانى، الإصابه، ج ٤، ص ٣٧٧.
[٢١٥]. ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٥، ص ٥٠٣ و ابن اثير، اسد الغابه، ج ٤، ص ٣١.
[٢١٦]. ابن هلال، الغارات، ج ٢، ص ٥١٦ ٥١٧ و ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج ٤، ص ٨٠.
[٢١٧]. ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٥، ص ٥٠٧.
[٢١٨]. ابن اثير، اسد الغابه، ج ٤، ص ١٩٥.
[٢١٩]. همان، ج ٤، ص ٢٤١.
[٢٢٠]. همان، ج ٤، ص ٢٧٧.
[٢٢١]. همان، ج ٤، ص ٣٢٥.
[٢٢٢]. همان، ج ٤، ص ٣٢٢.
[٢٢٣]. همان، ج ٤، ص ٣٣٠.
[٢٢٤]. ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٥، ص ٥٠٥.
[٢٢٥]. همان، ج ٥، ص ٥٠٤ و ابن اثير، اسد الغابه، ج ٦، ص ٢٩٩.
[٢٢٦]. ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٥، ص ٥١٤ و ابن اثير، اسد الغابه، ج ٧، ص ٢٧٧.
[٢٢٧]. ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٥، ص ٥٠٧.
[٢٢٨]. ابن اثير، اسد الغابه، ج ٥، ص ١٦٤.
[٢٢٩]. همان، ج ٥، ص ١٧٢.
[٢٣٠]. همان، ج ٥، ص ٢٤٥.
[٢٣١]. همان، ج ٥، ص ٢٤٧; ج ٦، ص ٢٣٦.
[٢٣٢]. همان، ج ٧، ص ٢٧٧.
[٢٣٣]. ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٥، ص ٥٠٧ و ابن اثير، اسد الغابه، ج ٥، ص ٣٠١.
[٢٣٤]. ابن اثير، اسد الغابه، ج ٥، ص ٣٠٦.
[٢٣٥]. ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج ٥، ص ٥١٤.
[٢٣٦]. همان، ج ٥، ص ٥١٥.
[٢٣٧]. همان، ج ٥، ص ٥١٥.