تاریخ اسلام در آینه پژوهش - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٣ - تاريخ تشيع در نيشابور (١) / محمد دشتى
تاريخ تشيّع در نيشابور(١)
(از آغاز تا پايان قرن چهارم هجرى)
محمد دشتى[١]
چكيده
امپراتورى پهناور ايران ساسانى توسط مسلمانان و عمدتاً در زمان خليفه دوم، عمر بن خطاب (١٣ ٢٣هـ) فتح شد. مناطق باقيمانده نيز در زمان خلفاى پس از او به تصرف مسلمانان درآمد و دامنه فتوحات آنان از حدود ايران فراتر رفت. تنها ساكنان مناطق حوضه جنوبى خزر، يعنى طبرستان و گيلان، توانستند با استفاده از موقعيت طبيعى اين نواحى استقلال خود را كم و بيش تا اواسط قرن دوم هجرى و اوايل عصر عباسى حفظ كنند. از آن رو كه مذهب غالب و حاكم در زمان فتوحات مذهب اهل سنت بود، طبعاً مردم سرزمين هاى فتح شده در وهله اول با مذهب تسنن آشنا مى شدند و به مرور آن را مى پذيرفتند. گرچه معدود افرادى از مسلمانان كه در فتوحات شركت داشتند از جمله بنى هاشم و بعضى قبايل يمنى و برخى از انصار با مكتب اهل بيت(عليهم السلام) (تشيع) آشنا و بعضاً به آن معتقد و پايبند بودند، ولى به دليل در اقليت قرار داشتن اين افراد و نيز مخالفت حكومت با رشد و گسترش مكتب اهل بيت(عليهم السلام)، به طور طبيعى چهره كلى فرهنگ سرزمين هاى فتح شده فرهنگ تسنن بود.
در اين ميان شهر تاريخى نيشابور از ويژگى خاصى برخوردار بود; شهرى كه طى چندين قرن يكى از مهم ترين حوزه هاى درسى اهل سنت به شمار مى آمد و مجموعه اى از بزرگ ترين فقها و محدثان اهل تسنن را در خود جاى داده بود. اما اين شهر طى روندى طولانى، به يكى از مراكز تشيع تبديل گرديد و مكتب اهل سنت جاى خود را به مكتب اهل بيت(عليهم السلام) داد.
اين نوشتار به بررسى عوامل نفوذ و گسترش تشيع از ورود اسلام تا پايان قرن چهارم هجرى در شهر نيشابور مى پردازد كه اينك بخش نخست آن تقديم مى گردد.
تاريخ تشيّع در نيشابور (١)
()
نگاهى گذرا به تاريخ نيشابور در دوره اسلامى
الف ) فتح نيشابور
در مورد زمان فتح نيشابور توسط مسلمانان، منابع وحدت نظر ندارند.برخى منابع فتح خراسان و از جمله نيشابور را به عصر عثمان و تحت فرماندهى عبدالله بن عامر و در سال ٣٠ يا ٣١ هجرى نسبت داده اند،[٢] اما برخى ديگر ضمن اشاره به ديدگاه پيشين،[٣]فتح خراسان را مربوط به عصر حكومت عمر بن خطاب و در سال ١٨ و يا ٢٢ هجرى دانسته اند.[٤]
گفتار محققان درباره فتح خراسان و نيشابور نيز خالى از آشفتگى نيست; برخى فتح خراسان را مربوط به عصر حكومت عمر و طى سال ١٧ يا ٢٠ هجرى[٥] و برخى مربوط به عصر عثمان و طى سال ٣١ هجرى دانسته[٦] و برخى هر دو ديدگاه را ذكر كرده و با ترديد از آن گذشته اند.[٧]
با اين وجود، از ميان مجموعه گزارش هاى مربوط به فتح مكرّر خراسان[٨] و اخبار واصله در خصوص نقض پيمان مردم خراسان در پى كشته شدن عمر و در اوايل خلافت عثمان[٩] و فتح مجدد خراسان در عصر عثمان و در سال ٣٠ يا ٣١ يا ٣٢ هجرى[١٠]، اين اطمينان حاصل مى شود كه نخستين بار، فتح خراسان در عصر عمر و در سال ٢٢ هجرى و با فرماندهى احنف بن قيس صورت گرفته،[١١] ولى در پى قتل عمر و تحريكات يزدگرد سوم كه در ماوراءالنهر به سر مى برد[١٢] و در نتيجه، شورش و نقض پيمان مردم خراسان، مجدداً اين ولايت پهناور در اواخر عصر عثمان و در سال ٣٠ يا ٣١ يا ٣٢ هجرى و با فرماندهى عبدالله بن عامر بن كريز و پيش قراولى احنف بن قيس فتح شده است.[١٣] در عصر عثمان و در جريان فتح مجدد خراسان، يزدگرد كه از ماوراء النهر به خراسان بازگشته بود، در اطراف مرو به دست آسيابانى كشته شد.[١٤]
طبعاً اقدام منابعى كه تنها ماجراى فتح خراسان در عصر عثمان را بدون اشاره به فتح قبلى آن گزارش كرده اند، يا از روى غفلت بوده است و يا براى رعايت اختصار. قتل خليفه دوم در سال ٢٣ هجرى و شورش مردم خراسان در پى قتل او و در اوايل عصر عثمان،[١٥] موقتاً به حاكميت مسلمانان بر خراسان خاتمه داد، از اين رو، برخى منابع فتح واقعى خراسان را مربوط به عصر عثمان دانسته و فتح نخستين خراسان در سال ٢٢ هجرى[١٦] را فتح واقعى به حساب نياورده اند.
در سال ٣٦ هجرى مرزبان مرو نزد اميرمؤمنان على(عليه السلام) (٣٦ ٤٠هـ.) آمد و نسبت به حضرت اظهار انقياد نمود. امام نامه اى به اهالى مرو و روستاها و دهقانان و اسواران (نظاميان سواره نظام و عالى رتبه ايرانى ارتش ساسانى) نوشت. اما آنان دوباره شورش كرده، نيشابور را تصرف نمودند و دروازه هاى شهر را بستند.[١٧] در سال ٣٧ه على(عليه السلام) پس از بازگشت از صفين ابتدا جُعدة بن هبيرة مخزومى (خواهرزاده خود)[١٨] را به خراسان اعزام نمود. وى تا نيشابور پيش رفت، ولى مردم نيشابور تسليم وى نشدند و جعده بازگشت. حضرت اين بار خُليد بن قُرّة اليربوعى را فرستاد. او نيشابور را به محاصره در آورد و بر اين اقدام اصرار ورزيد تا اين كه مردم نيشابور و اهل مرو حاضر به مصالحه شدند.[١٩]
ظاهراً از اين زمان به بعد، نيشابور و ديگر شهرهاى خراسان بر پيمان خود با مسلمانان باقى بودند. البته، هر از چند گاهى، به خصوص پس از قتل ابومسلم (١٣٧هـ) به دست منصور عباسى (١٣٦ ١٥٨ هـ)، برخى جنبش هاى استقلال طلبانه در ايران و از جمله در خراسان رخ مى داد كه در برگيرنده اكثريت مردمان بومى نبود و از اين رو، اين جنبش ها، نوعاً به سرعت و بعضى اوقات حتى با همكارى خود مسلمانان ايرانى سركوب مى شدند.[٢٠]
ب ) نيشابور در دوره اموى و عباسى
پس از روى كار آمدن معاويه (٤١ ٦٠ هـ)، زياد بن ابيه كه حاكم سرزمين هاى شرقى خلافت بود، خراسان را به چهار قسمت تقسيم كرد و خُليد بن عبدالله الخنفى را والى نيشابور قرار داد.[٢١]
در اواخر دهه سوم قرن دوم هجرى، ابومسلم خراسانى به عنوان عامل بنى عباس، نهضتى در خراسان بر ضد بنى اميه بر پا كرد كه به شكست بنى اميه منتهى شد.[٢٢] ابو مسلم در سال ١٣١ هـ/ ٧٣٨ م. وارد نيشابور گرديد.[٢٣] او در مدت حكومت خود بر خراسان (١٣١ ١٣٧هـ)، در نيشابور مسجد جامع عظيم و با شكوهى ساخت. به گفته حاكم نيشابورى، يكى از محله هاى نيشابور نيز «محله درباغ» نام دارد و آن باغ ابومسلم است.[٢٤] اين موارد حاكى از اقامت طولانى ابو مسلم در نيشابور مى باشد.
در سال ١٩٣ه هارون الرشيد براى سركوب رافع بن ليث، از امراى شورشى ماوراء النهر، به خراسان عزيمت كرد.[٢٥] گفته مى شود كه وى در اين سفر چند روز در نيشابور توقف داشت و سپس به مرو رفت و در طوس درگذشت.[٢٦] ليكن، منابع گوياى آن است كه وى از مسير گرگان به طوس رفته و در آن جا درگذشته و به نيشابور و مرو سفر نكرده است.[٢٧]
مأمون، به دنبال سركوب و قتل برادرش امين توسط طاهر، به منظور تأليف قلوب علويان و استفاده از نفوذ معنوى آنان، علىّ بن موسى الرضا(عليه السلام) را به مرو فراخواند. از اين رو، آن حضرت به خراسان عزيمت نمود و در سال ٢٠٠ هجرى وارد شهر نيشابور گرديد و چندى در اين شهر اقامت فرمود.[٢٨] از تاريخ حاكم نيشابورى چنين برمى آيد كه امام رضا(عليه السلام) چند ماهى در نيشابور اقامت داشته است.[٢٩]
در سال ٢٠٥ ه . / ٨٢٠ م طاهر بن حسين ذواليمينين از سوى مأمون به حكومت خراسان منصوب گرديد. طاهر به محض ورود به نيشابور اقدام به حذف نام خليفه از خطبه هاى نماز جمعه كرد و بدين گونه استقلال خود را اعلام نمود. طاهريان نيشابور را پايتخت خود قرار دادند. در نتيجه، اين شهر در عصر طاهريان اهميّت فوق العاده يافت. باغ معروف شادياخ كه بعدها توسط يكى از امراى سلطان سنجر سلجوقى (٥١١ ٥٥٢ هـ) به نام مؤيّد، به صورت دژى بزرگ (كهندر،قهندر) درآمد، توسّط عبدالله طاهر تأسيس گرديد.[٣٠]
در سال ٢٥٩ نيشابور توسّط يعقوب ليث صفّارى فتح شد و با حبس محمد بن طاهر (٢٤٨ - ٢٥٩ هـ) در سيستان، حكومت طاهريان منقرض گرديد.[٣١]
در سال ٢٧٩ يا ٢٨٠ هجرى عمرو بن ليث صفارى (٢٦٥ - ٢٨٧ هـ) وارد نيشابور گرديد و اين شهر را پايتخت خود قرار داد.[٣٢]
پس از عمرو ليث خراسان به دست سامانيان (٢٧٩ - ٣٨٩هـ) افتاد.[٣٣] در اين زمان نيز نيشابور كماكان شهر مركزى خراسان و مركز ثقل سياسى و نظامى اين ايالت پهناور بود.[٣٤]در سال ٣٣٣ هجرى امير نوح سامانى (نوح اول) وارد نيشابور شد و ٥٠ روز در اين شهر اقامت كرد. وى حكومت آن جا را به ابراهيم بن سيمجور واگذار نمود و خود به بخارا بازگشت.[٣٥]
هم زمان با حكومت سامانيان در خراسان، آل بويه نيز بر بخش عظيمى از بلاد اسلامى حاكميت داشتند. بين سال هاى ٣٨٢ تا ٣٨٤ در زمان سلطنت فخرالدوله ديلمى با وزارت وزير معروفش صاحب بن عبّاد (متوفى ٣٨٥ هجرى) نيشابور ميان سامانيان و ديلميان دست به دست مى گشت. در سال ٣٨٤ ه امير نوح سامانى (نوح دوم) نيشابور را تصرف نمود و حكومت آن را به امير محمود غزنوى فرزند سبكتكين داد و خود به بخارا بازگشت.[٣٦]
پس از سامانيان حكومت خراسان به دست غزنويان (٣٨٩ - ٤٣٢ هـ) افتاد.[٣٧] سلطان محمود شهر «غزنه» را پايتخت خود قرار داد،[٣٨] امان چون به اهميت نيشابور واقف بود اين شهر را به برادرش منصور سپرد و در واقع، او را قائم مقام خاندان سميجور در عصر سامانى قرار داد.[٣٩] پس از غزنويان سلاجقه قدرت را به دست گرفتند. طغرل بيك سلجوقى در سال ٤٢٩هـ نيشابور را تصرف كرد و آن را پايتخت خود قرار داد.[٤٠] آلب ارسلان نيز براى مدت كوتاهى در نيشابور اقامت كرد.[٤١] در زمان غزنويان و هم چنين در دوران سلاجقه بزرگ (طغرل، آلب ارسلان، ملكشاه و سلطان سنجر) شهر نيشابور در كمال عظمت و رفعت و آبادى بود; هم چنان كه از نظر علمى و فرهنگى، نظاميه نيشابور - بنا شده توسط خواجه نظام الملك حسن بن على بن اسحق بن عباس طوسى (٤٠٨ - ٤٨٥ هـ) وزير مشهور سلجوقى - شهره آفاق بود و در طى دوره اى كه از اواسط سلطنت محمود غزنوى آغاز گرديد و تا اواخر دوره سلطان سنجر آخرين سلطان مقتدر و فراگير سلجوقى، متوفى ٥٥٢ ه ادامه يافت، دانشمندان بزرگى در اين شهر زندگى مى كردند كه يا اهل نيشابور بودند و يا براى كسب علوم و فضايل به اين شهر آمده بودند; دانشمندانى همچون حكيم عمر خيام، امام موفق نيشابورى، امام الحرمين ابوالمعالى جوينى، امام كياى هراسى، امام محمد غزالى طوسى، امام محمد يحيى، حاكم نيشابورى معروف به ابن البيّع، ابوالقاسم عبدالكريم شبسترى، فخرالدين عبد العزيز كوفى، خواجه ابوبكر كرّامى، ابوعلى دقاق، حسن صباح، ابوسعيد ابوالخير و بسيارى ديگر از علماى بزرگ جهان اسلام.[٤٢] ياقوت حموى كه خود از نيشابور ديدن نموده، مى نويسد: «نيشابور شهر بزرگى است، داراى فضايل بزرگ، معدن فضلا و منبع علماست. در ميان شهرهايى كه من ديدن كردم، شهرى مثل آن نديدم.»[٤٣]
دورنماى حضور تشيع در نيشابور
پيش از بررسى شواهد و مدارك جزئى در ارتباط با روند پيدايش تشيع در نيشابور، مناسب است ابتدا نگاهى اجمالى و كلى به زمينه هاى گسترش مكتب اهل بيت(عليهم السلام) در خراسان و نيشابور داشته باشيم. در اين ارتباط، گفتنى است كه گرچه سند و مدرك روشن و قاطعى درباره آغاز ورود فرهنگ تشيع به نيشابور در دست نيست، اما به احتمال زياد، مذهب تشيع هم زمان با فتوحات وارد سرزمين ايران و از جمله بلاد خراسان گرديده است;[٤٤] سپس در عصر سلطه خونبار حجاج بن يوسف ثقفى بر عراق (٧٥ ٩٥ه[٤٥] جمعيت زيادى از قبايل يمنى شيعه مقيم كوفه، از جمله اشعرى ها، بر اثر فشار و خصومت امويان با شيعيان و محبّان امام على(عليه السلام) به قم و سپس برخى از آنان به خراسان مهاجرت كردند و موجب تقويت و ترويج مذهب تشيع در خراسان گرديدند.[٤٦]
حضور امام رضا(عليه السلام) در نيشابور (٢٠٠هـ) نقطه عطفى در روند توسعه تشيع در خراسان به ويژه نيشابور، محسوب مى گردد.[٤٧] ظهور دولت هاى شيعى در مناطق وسيعى از ايران از جمله علويان طبرستان (٣٥٠ ـ ٣١٦ هـ)[٤٨] و آل بويه در ايران و عراق (آغاز حاكميت سال ٣٢١هـ)[٤٩] زمينه توسعه بيش از پيش تشيع را در ايران فراهم آورد، به گونه اى كه در قرن چهارم هجرى تشيع در خراسان، به ويژه در ناحيه نيشابور حضورى چشم گير داشت. مقدسى (متوفى ٣٨٠ هـ) در مورد نحوه و تركيب حضور مذاهب اسلامى در نيشابور مى نويسد:« در نيشابور معتزله حضور چشم گيرى دارند ولى غلبه با آنان نيست. شيعيان و كرّاميان (اهل سنت)نيز در اين شهر به شدت با يكديگر نزاع و درگيرى دارند.»[٥٠]
روند پيدايش و رشد تشيع در نيشابور
شواهد تاريخى نشان مى دهند كه نهال تشيّع با حضور صحابه و تابعين كه با فرهنگ تشيع و مذهب اهل بيت(عليهم السلام) آشنا بودند، در سرزمين ها و بلاد فتح شده، از جمله نيشابور، غرس شده و رشد و توسعه خود را مرهون فعاليت هاى فرهنگى علما و بزرگان تشيع و آشنايان به اين مكتب به خصوص سادات علوى بوده است. در اين ميان عوامل شتاب دهنده و يا كند كننده نيز حائز اهميت مى باشند.
الف ) صحابه در نيشابور/ ورود نخستين گام هاى تشيع به نيشابور
تواريخ مربوط به شهر نيشابور كه از سوى انديشمندان بى طرف نوشته شده اند، تا حدّ زيادى مسير حركت تشيع را در اين خطّه ترسيم مى كنند. تاريخ نيشابور نوشته ابن البيّع ابو عبدالله حاكم نيشابورى ظاهراً قديمى ترين منبعى است كه به طور اختصاصى به بررسى تاريخ نيشابور و به خصوص مسائل فرهنگى اين شهر پرداخته است. گرچه اصل اين كتاب كه در اوايل قرن چهارم هجرى نگاشته شده و بعدها نيز مطالبى توسط خود مؤلف به آن اضافه گرديده در دست نيست، ولى تلخيص و ترجمه اى از اين كتاب كه مربوط به اواخر قرن هشتم هجرى و اوايل قرن نهم هجرى است در دست مى باشد كه بسيار ارزشمند است. تلخيص كننده كه گاه مطالبى بر اصل كتاب افزوده، فردى است به نام احمد بن محمد بن الحسن بن احمد معروف به خليفه نيشابورى. اين كتاب به مقتضاى تاريخ تأليف آن، به ذكر صحابه و تابعين و تابعينِ تابعين و طبقات علماى اين شهر تا اواخر قرن چهارم هجرى پرداخته است،كه در بين ايشان افرادى صاحب نفوذ و انديشمند از آشنايان و معتقدان به مكتب تشيع به چشم مى خورد.
حاكم، از حدود ٢٠ نفر صحابى نام مى برد كه به نحوى با نيشابور ارتباط داشته و بيشترشان ساكن اين شهر بوده و در همان جا فوت كرده و داراى فرزندان و اعقابى بوده اند.[٥١] در بين اين گروه نه چهره هاى شناخته شده از اصحاب على(عليه السلام) به چشم مى خورند، و نه كسانى كه به خصومت با امام على(عليه السلام) و اهل بيت(عليهم السلام)معروف بودند; اين در حالى است كه بدون شك آنان به مرام و مكتب على(عليه السلام) و سخنان پيامبر در شأن آن حضرت و حسنين(عليهما السلام) و فاطمه زهرا(عليها السلام) آشنا بودند.
بنابراين، بسيار بعيد است كه هيچ يك از صحابه مهاجر به نيشابور هيچ سخنى از تشيع به ميان نياورده باشند، بلكه به عكس، به دليل دور شدن از مركز حكومت اسلامى و كاسته شدن از حضور عوامل فشار، اين گونه افراد راحت تر مى توانسته اند واقعيت ها را براى مردم بومى و فرزندان خود بيان كنند. گرچه توقع اين كه همه آن ها سخن حق را بگويند نيز توقعى بى جا و دور از واقع است.
ب ) تابعين در نيشابور
حاكم در ادامه به ذكر علما و بزرگان از تابعين (آنان كه صحابه را درك كرده اند) مى پردازد كه به نيشابور رسيده، از آن گذشته و يا در آن جا ساكن شده اند. در اين باره حاكم جمع زيادى را ذكر مى كند كه در ميان آنان اين افراد به چشم مى خورند:
ـ جعدة بن هبيره مخزومى كه على(عليه السلام) دايى او بوده است.[٥٢] به گفته حاكم: «جعدة از اميرالمؤمنين على (كرّم الله وجهه) علم آموخته بود و حديث نقل مى كرد.»
ـ ابو سعيد حسن بصرى زاهد . حاكم درباره حسن بصرى مى نويسد:«او از تلامذه و تربيت يافتگان حضرت اميرالمؤمنين على (كرّم الله وجهه) بود، چنان كه مشهور است.»[٥٣]
ـ عبدالله بن صامت; وى پسر برادر ابوذر غفارى - مدافع بزرگ ولايت اهل بيت(عليهم السلام)[٥٤]- بود.[٥٥]
ـ علقمة بن قيس النخعى . به نقل حاكم: «علقمه از ملازمان و تلامذه حضرت اميرالمؤمنين على (كرّم الله وجهه) بود كه علم از ايشان آموخت.»
ـ غياث بن عبدالله. به گفته حاكم: « غياث از بزرگان اصحاب اميرالمؤمنين على (كرّم الله وجهه) بود.»[٥٦]
در ميان تابعين به افرادى برخورد مى كنيم كه به «نيشابورى» توصيف شده اند. اين افراد احتمالا است از مهاجران مسلمانى بوده اند كه ساكن نيشابور شده اند، هم چنان كه اين احتمال وجود دارد كه آنان از مسلمانان بومى باشند.
در بين نام هاى صحابه و تابعين كه حاكم ذكر نموده، اسمى كه معمولا شيعيان و گروندگان به اهل بيت(عليهم السلام)انتخاب مى كردند، بسيار كم ديده مى شود، ليكن اين موضوع نمى تواند وجود فرهنگ تشيع در مقابل ايشان را نفى كند; چرا كه اين مسئله مى تواند ناشى از اين باشد كه اين افراد نوعاً عرب بوده و در انتخاب اسامى همان الگوى عربى را داشته اند و از اين رو، حسّاسيّتى به انتخاب اسم هاى خاص در بين آنان وجود نداشته است.
ج ) تابعين تابعين در نيشابور
حاكم نام هاى علماى اتباع تابعين را، چه آن ها كه نيشابورى الاصل بوده اند، و چه آن ها كه وارد اين شهر شده و در آن سكنى گزيده اند و يا از آن جا گذشته اند ذكر مى كند.[٥٧]در ميان اسم هاى اتباع تابعين به اسم حسن، حسين و محمد، هم چنين افرادى كه به «نيشابورى» توصيف شده اند بيشتر برخورد مى كنيم، ولى در بين آنان به اسمى از علويان بر نمى خوريم. البتّه بايد توجه داشت كه در اين جا فقط اسامى بزرگان و علما ذكر مى شود. در هر حال، وضعيّت فكرى و مذهبى تابعين تابعين، جز آن چه از اسامى شبيه اسامى اهل بيت(عليهم السلام)استشمام مى شود، مبهم است.
د ) اتباع الاتباع در نيشابور
سپس، حاكم به ذكر اسامى علما و بزرگان از اتباع الاتباع مى پردازد كه مقيم نيشابور بوده و يا از اين شهر ديدن كرده اند.[٥٨] از نظر زمانى، منظور حاكم دوره اى است كه افرادى همچون: احمد بن الحسن الحافظ ابوالحسن الترمذى از شاگردان احمد بن حنبل،[٥٩]حجّاج، پدر مسلم بن حجاج[٦٠] و خود مسلم بن حجاج قشيرى نيشابورى (٢٠٦ - ٢٦١ هـ)، مؤلف يكى از صحاح سته اهل سنت، در نيشابور مى زيستند.[٦١] در ميان اين گروه به افراد ذيل برمى خوريم:
١ . ابوالصلت خادم على بن موسى الرضا;
٢ . امام على بن موسى الرضا(عليه السلام). حاكم درباره حضور امام رضا(عليه السلام) در نيشابور مى نويسد:« اميرالمؤمنين على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب (رضى الله عنهم) ابوالحسن الامام الشهيد، سال ٢٠٠ه وارد نيشابور گشت، و مدّتى در آن شهر اقامت گزيد تا اين كه مأمون امر به انتقال ايشان به مرو نمود و ايشان مدتى در مرو بود تا اين كه در سناباد طوس شب جمعه ٢١ رمضان ٢٠٣ه در سن ٤٩ سالگى به شهادت رسيد... .»[٦٢]
٣ . على بن جمعة بن هانى بن قنبر، غلام وفادار و با اخلاص اميرالمؤمنين على(عليه السلام); على بن جمعه، نبيره قنبر، در نيشابور متولد شد. حاكم در مورد نحوه و زمان مهاجرت جدّ على بن جمعه به نيشابور و افزونى افراد خاندان قنبر در اين شهر مى نويسد: «هانى هنگامى كه همراه جعدة بن هبيره كه قبلا نام وى در زمره تابعين ذكر شد - وارد نيشابور گشت، در اين شهر سكنى گزيد. آل قنبر در زمان ما خانواده بزرگى است و بيشتر تجمعشان در ناحيه «دروازه رى» مى باشد».[٦٣] طبعاً همراهى جعده و هانى در سفر و مهاجرت به نيشابور، گوياى سازگارى فكرى و اعتقادى جعدة و هانى بن قنبر است.
آل قنبر به خاطر تشيّعشان از بيم جان كوفه را ترك كرده و به نقاطى دور دست كه حرمت اهل بيت(عليهم السلام) و دوستان ايشان را نگه دارند و از چشم جبّار عراق در امان باشند مهاجرت كرده اند. چنان كه از گزارش حاكم استفاده مى شود، در پى شهادت قنبر، فرزند و نوه قنبر (هانى و جمعة بن هانى) به نيشابور مهاجرت كرده و در اين ديار متوطن گرديده و على بن جمعه، نبيره قنبر در نيشابور متولد شده است.
اما در خصوص مصاحبت و همراهى هانى بن قنبر با جعدة بن هبيره، هنگام مهاجرت به نيشابور، بايد بگوييم كه با توجه به اعزام جعدة بن هبيره به نيشابور به عنوان فرماندار خراسان توسط امام على (عليه السلام) در سال ٣٧هـ. و نقض پيمان مردم نيشابور و عدم پذيرش جعده توسط مردم نيشابور و در نتيجه، بازگشت جعده به عراق[٦٤]، به نظر مى رسد گزارش حاكم مبنى بر حضور جعده در نيشابور و نقل حديث توسط وى در نيشابور،[٦٥] مربوط به دوره هاى متأخر است و ظاهراً اين سفر همزمان با حاكميت حجاج بر عراق (٧٥ - ٩٥ هـ) و اقدام وى در كشتار محبّان و ياران نزديك امام على(عليه السلام) صورت گرفته است.
از گزارش حاكم به خوبى استفاده مى شود كه آل قنبر در نيشابور به گرمى مورد استقبال قرار گرفته و خاندان قنبر به مرور از جمله خاندان هاى معروف و سرشناس شهر گرديده و از ميان ايشان شخصيت هاى فرهيخته و عالم نيز ظهور كرده است.[٦٦]
سخن آخر اين كه با توجه به آنچه گذشت و آنچه در پانوشت ذكر گرديد، بدون ترديد آل قنبر كه در عصر حاكم (قرن چهارم هـ) خاندان بزرگى را تشكيل مى داده اند، نقش زيادى در گسترش تشيع در نيشابور داشته اند و اين خاندان در هر نقطه از شهر كه ساكن بوده اند، مورد احترام مردم ولايت پرور نيشابور قرار داشته اند، به گونه اى كه حتى فاجعه حمله مغول نيز نتوانسته است آثار اين خاندان را از نيشابور بزدايد.
٤ . ابوجعفر محمد بن جعفر بن محمد بن على بن حسن بن على بن ابى طالب (عليه السلام)معروف به «ديباج»; به گفته حاكم: «ابو جعفر ديباج وارد خراسان شد و در نيشابور فرود آمد و مشايخ و علماى نيشابور از او حديث شنيدند. وى در جرجان (گرگان) درگذشت و اكنون داراى مشهد و مزارى است (رضى الله عنه.)»[٦٧]
٥ . نضر بن زياد بن نهبك بن حل القاضى النيشابورى ابومحمد; به گفته حاكم، نضر بن زياد و اعقابش تا آخرين نفر كوفى مذهب بودند.[٦٨] ظاهراً عنوان «كوفى مذهب» اشاره به مذهب تشيع نضربن زياد و آل نضر است كه اهل كوفه بدان مشهور بودند و حاكم به جاى عنوان طعن آميز «رافضى»، از عنوان محترمانه اى استفاده نموده و آنان را «كوفى مذهب» خوانده است.به گفته حاكم وى در سال ٢١٣ه (در دوره حكومت عبدالله بن طاهر) عهده دار امر قضاوت نيشابور شد و در سال ٢٣٦ ه درگذشت.[٦٩]
در مورد طبقه «اتباع الاتباع» از علماى نيشابور، گذشته از افرادى كه اسامى آن ها ذكر شد، و حضور آنان در ميان مردم نيشابور مى تواند به شناخت وضعيت مذهب تشيع در اين شهر به ما كمك كند، چند نكته ديگر نيز حائز اهميت است: اولا، حاكم كه به عنوان يك سنى و پيشواى مذهبى و محدث بزرگ اهل سنت در قرن چهارم، از عثمان به عنوان اميرالمؤمنين نام مى برد[٧٠] و نسبت به همه صحابه با جمله «رضوان الله عليهم اجمعين» ابراز احترام مى نمايد،[٧١] و از مسلم بن حجّاج محدّث بزرگ اهل سنت با احترام ياد مى كند، و هارون الرشيد را اميرالمؤمنين مى خواند.[٧٢] با اين حال، ملاحظه مى شود كه او از ياران امام على (عليه السلام)و علويان و نيز از حضرت رضا(عليه السلام) به عنوان امام شهيد و اميرالمؤمنين ياد نموده و آن حديث شريف را مبنى بر ديدار و دلجويى امام(عليه السلام) از زوّار خود پس از مرگ كه حاكى از مقام عظيم امام رضا(عليه السلام) است كه هيچيك از خلفا حتى در ديد اهل سنت به گرد آن نمى رسند با ديده قبول ذكر مى كند;[٧٣] و در كنار آن مأمون را، كه دستش به خون آن حضرت آلوده است به هيچ وجه نمى ستايد. چنين رويكردى از سوى حاكم به ائمه شيعه و هواداران تشيع، حاكى از نفوذ و احترام گسترده اهل بيت(عليهم السلام) و علويان در بين علما و محافل علمى و مردمى است. البته ممكن است همه تعبيرات از خود حاكم نباشد و خليفه نيشابورى كه در قرون هشتم و نهم ه مى زيسته ضمن تلخيص و ترجمه كتاب، تعابيرى بر اصل متن افزوده باشد، ليكن نمى توان منكر شد كه عبارات خود حاكم نيز در همين سياق بوده است، چنان كه ذكر بزرگان از علويان و ياران على(عليه السلام)در كنار علماى بزرگ اهل سنت مؤيد اين مدعاست.
ثانياً، در بين اسامى اتباع الاتباع نسبت به دوره هاى پيشين بيشتر به نام هاى حسن، حسين و يحيى برمى خوريم، كه اين مسئله نيز مى تواند تا حدى گوياى گرايش به اهل بيت(عليهم السلام) باشد.
ثالثاً، بسيارى از افراد كه به «نيشابورى» توصيف شده اند، به دنبال آن به عناوينى همچون «تميمى»، «كندى»، «بصرى»، «بغدادى»، «قشيرى»، «خزاعى»، «قرشى»، «جعفى»، «انصارى»، «كوفى»، «سلمى» و «هلالى» نيز توصيف شده اند. اين مطلب گوياى اين است كه اشخاص مزبور يا اصالتاً عرب بوده و ساكن نيشابور گشته اند و يا اين كه اصالتاً ايرانى و نيشابورى و جزء موالى اين قبايل بوده اند. در هر حال، اين موضوع حاكى از حضور قابل توجه عنصر عربى و افرادى از قبايل مورد اشاره در نيشابور است. اين مسئله از اين نظر داراى اهميت است كه دست كم در ميان برخى از قبايل و شهرهاى مزبور، تشيّع حضور چشمگيرى داشته است.[٧٤]
تا به اين جا حاكم چهار طبقه از علما و بزرگان نيشابور، اعم از صحابه و غير ايشان را ذكر كرده است كه تا حدود سال ٢٦٥ه را در بر مى گيرد; البته در اكثر موارد، حاكم تاريخ وفات اشخاص را ذكر نمى كند، ولى همان تعدادى كه تاريخ فوتشان ذكر شده، مطلب را روشن مى سازد; چنان كه در بين افرادى كه جزء اتباع الاتباع هستند به افرادى كه متوفاى سال هاى ٢٤٨هـ، ٢٤٩ه ، ٢٥٦هـ، ٢٦١ه و ٢٦٥ هـ. هستند، برمى خوريم. البته حاكم در اين بين از فضل بن شاذان نيشابورى (متوفى ٢٦٠ هـ)، كه از صحابه امام جواد(عليه السلام) ، امام هادى(عليه السلام) و امام عسكرى(عليه السلام)شمرده شده، ياد نكرده است; كه احتمالا، اين اقدام به دليل شدّت و صلابت فضل در تشيّع بوده است.
ه ) طبقه پنجم و ششم از علماى نيشابور
حاكم در ادامه به ذكر طبقه پنجم از علماى نيشابور و آن ها كه به نيشابور وارد شده و سكنى گزيده اند و يا از آن شهر عبور كرده اند مى پردازد.[٧٥] در ميان افراد اين طبقه از علماى نيشابور كه امير اسماعيل بن احمد سامانى را نيز در خود جاى داده است[٧٦] به نشانه روشنى از وضعيت تشيع در اين شهر برنمى خوريم. تنها نكته اى كه در گزارش حاكم در ارتباط با فرهنگ تشيع جلب توجه مى كند اين است كه، در بين افراد اين طبقه اسم «جعفر» زياد به چشم مى خورد، در حالى كه اين نام در طبقات گذشته يا نبود و يا بسيار به ندرت پيدا مى شد. افرادى كه در اين طبقه ذكر شده اند، بيشتر متوفى سال هاى ٢٨٠ه تا ٣٢٠هـ. هستند. هم چنين در بين افراد اين طبقه به افرادى كه به عنوان «شافعى» توصيف شده اند زياد برمى خوريم، ولى عنوان «حنفى» اصلا ديده نمى شود. گذشته از اين، حاكم، فردى از اين طبقه را كه روايتى در مدح ابوحنيفه و مذمّت محمد بن ادريس شافعى نقل كرده است، به شدت مورد تكذيب و انكار قرار مى دهد و او را كذّاب مى خواند.[٧٧] اين موارد گوياى رواج و گسترش فقه شافعى، كه تمايل بيشترى به اهل بيت(عليهم السلام) دارد، در نيشابور است.
آن گاه حاكم به ذكر طبقه ششم از علماى نيشابور مى پردازد كه اكثرشان متوفاى سال هاى ٣١٠ تا ٣٢٥هـ. هستند. حاكم، ابوالفضل بلعمى وزير را از جمله علماى اين طبقه بر مى شمارد.
و ) مشايخ حاكم نيشابورى
سپس حاكم اسامى كسانى را كه خود، آن ها را درك كرده و از ايشان حديث شنيده نقل مى كند.[٧٨] جالب اين است كه در ميان مشايخ حديث حاكم، جمع زيادى از سادات و شيعيان به چشم مى خورند. برخى از اساتيد حاكم در نقل حديث از اين قراراند:
١ . «احمد بن ابراهيم بن اسماعيل الامام اسماعيلى النيشابورى.[٧٩] ظاهراً اين شخص اسماعيلى مذهب بوده است.
٢ . احمد بن محمد بن عبدالله القاضى ابوالحسين النيشابورى قاضى الحرمين; به گفته حاكم، وى پيشواى بلا منازع كوفيان در عصر خويش بود.[٨٠] همان گونه كه قبلا نيز ذيل عنوان «اتباع الاتباع» از علماى نيشابور اشاره شد، كوفيان به تشيع مشهور بوده اند و كوفه در پرتو سخنان و رهنمودهاى امام على (عليه السلام) در طى دوران خلافت ظاهرى اش، بزرگترين پايگاه تشيع محسوب مى شد[٨١] و طبعاً اصطلاح «كوفى مذهب» كه پيش از اين گذشت و عبارت «پيشواى كوفيان» در اين جا اشاره به تشيّع كوفيان به عنوان بارزترين مشخصه آنان است; هم چنان كه گزارش اخير حاكم در ترجمه احمد بن محمد قاضى الحرمين نيشابورى، گوياى حضور قابل توجه كوفيان شيعه مذهب در نيشابور و نقش فعال آنان در صحنه فرهنگى و علمى اين شهر است.
٣ . احمد بن محمد بن اسماعيل بن نعيم ابو حامد الطوسى الاسماعيلى.[٨٢] اين فرد نيز ظاهراً شيعه اسماعيلى بوده است.
٤ . احمد بن محمد بن يحيى بن جبريل الذّهلى ابونصر النيشابورى; وى از نزديكان محمد بن يحيى الشهيد الذهلى بوده است.[٨٣] اين دو فرد نيز ظاهراً از شيعيان مبارز زيدى يا اسماعيلى بوده اند كه در معرض قتل و شهادت قرار گرفته اند.
٥ . حسن بن على بن محمد بن محمد بن الحسن بن على بن عبدالله بن الحسين بن عبيدالله بن العباس بن على بن ابى طالب ابومحمد العلوى الواعظ الشهيد;[٨٤]
٦ . حسين بن داود بن على بن عيسى بن محمد بن القاسم بن الحسن بن الحسن بن على بن ابى طالب ابوعبدالله العلوى;[٨٥]
٧ . حمزة بن محمد بن احمد الزيدى الحسينى العلوى;[٨٦]
٨ . داود بن محمد ابن الحسين بن داود الحسين (الحسينى) العلوى;[٨٧]
٩ . زيد بن الحسين (بن) داود بن على الحسينى العلوى;[٨٨]
١٠ . محمد بن احمد بن محمد النيشابورى السيد العلوى ملقّب به «زياره»; به گفته حاكم: «او شيخ طالبيان در نيشابور بلكه در خراسان بود»;[٨٩]
١١ . محمد بن احمد بن محمد بن عبدالله ابوالحسين بن زيارة العلوى;[٩٠]
١٢ . محمد بن جعفر بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسن بن على بن ابى طالب (عليه السلام);[٩١]
١٣ . محمد بن الحسين بن داود الحسينى العلوى ابوالحسن النيشابورى;[٩٢]
١٤ . محمد بن على بن الحسن الحسينى;[٩٣]
١٥ . محمد بن على العلوى ابوجعفر اليمانى;[٩٤]
١٦ . محمد بن عباس ابوبكر الأديب الخوارزمى.[٩٥] وى همان خوارزمى صاحب رسائل معروف و خواهرزاده محمد بن جرير طبرى، مؤلف تاريخ الامم والملوك است.[٩٦] ياقوت، ابوبكر خوارزمى را رافضى جسور معرفى مى كند.[٩٧] ابن اثير مى نويسد:« محمد بن عباس خوارزمى اديب و شاعر و شخصى فاضل بود.وى در سال ٣٩٣ هجرى (١٧) در نيشابور وفات يافت.»[٩٨]
١٧ . يحيى ابن محمد بن احمد بن محمد الحسينى العلوى;[٩٩]
١٨ . ابومحمد ابى الحسن بن زيارة النيشابورى.[١٠٠]
١٩ . السيد ابوالفضل احمد بن محمد الحسينى العلوى النيشابورى.[١٠١]
در بين علما و سادات اين طبقه كه معاصر حاكم و استاد او بوده اند و در بين ايشان افراد متوفاى سال هاى ٣٤٢ تا ٣٨٨ هجرى ديده مى شوند، اسامى على، حسن، حسين، محمد، احمد، و عبدالله بسيار به چشم مى خورد، ولى به اسم ابوبكر، عمر و عثمان بسيار به ندرت برخورد مى كنيم. نكته در خور توجه، كثرت سادات علوى در ميان دانشمندان نيشابور و استادان حاكم نيشابورى، محدث بزرگ اهل سنّت است. اين در حالى است كه به دشوارى مى توان تصور كرد كه دانشمندى علوى غير شيعه و سنّى مذهب باشد.
در مجموع، آن چه از تركيب طبقات علماى نيشابور از آغاز ورود اسلام به نيشابور تا اواخر قرن چهارم هجرى به دست مى آيد، روند رو به رشد مذهب تشيع در نيشابور است كه بدون ترديد در اين فرايند، حضور امام رضا(عليه السلام) و برخى اصحاب ائمه(عليهم السلام) و يا فرزندان آنان در نيشابور، نقش مهمى داشته است. اين امر را به ويژه از تركيب مذهبى اساتيد حديث حاكم (ابن البيّع) نيشابورى (٣٢١ - ٤٠٣) مى توان فهميد; هم چنان كه اين موضوع از محتواى كتاب حديثى حاكم، يعنى المستدرك على الصحيحين نيز نمايان است. نكته ديگر اين كه در بين علماى اين طبقه، افراد ملقّب به «شافعى» زياد وجود دارند، در حالى كه تنها يك مورد ملقّب به «حنفى» ديده مى شود.[١٠٢] در كنار علماى شافعى به علماى اسماعيلى و كرّامى (پيروان ابويعقوب اسحاق بن محمشاد كرّامى) نيز برخورد مى كنيم; به خصوص در مورد كرّاميان چنين استفاده مى شود كه در عصر حاكم حضور فعال و چشمگيرى داشته اند.
ز ) تأملى در شخصيت مذهبى حاكم نيشابورى
در پايان مبحث طبقات علماى نيشابور كه با تكيه بر كتاب تاريخ نيشابور، نوشته حاكم نيشابورى (٣٢١ ٤٠٣ هـ.) ارائه گرديد، مناست است تأملى در شخصيت حاكم، به ويژه شخصيّت مذهبى وى داشته باشيم كه اين موضوع نيز مى تواند تا حدى فضاى فكرى و مذهبى جارى در مراكز علمى نيشابور و خراسان و حتى جهان اسلام را منعكس كند; فضايى كه در آن مبانى فكرى و مذهبى شيعه دل بسيارى از اهل دانش منصف را نيز ربوده بود و آنان را به قضاوت منصفانه مى طلبيد، همان مبانى كه از متن سنت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)جوشيده و مرهون تلاش پى گير آن حضرت و مجاهدت هاى خستگى ناپذير ديگر معصومين(عليهم السلام) و عموم اهل بيت(عليهم السلام) و ياران مخلص ايشان بود. حاكم بدون ترديد يك فقيه و محدث بزرگ سنى مذهب پيرو مذهب شافعى است و در مورد علم حديث نزد حدود دو هزار نفر (هزار محدث نيشابورى و هزار محدث از ساير بلاد) اعم از خراسان و ماوراء النهر و عراق و حجاز، تلمذ كرده است.[١٠٣] ذهبى از او با عناوين «علامه»، «شيخ المحدثين»، «بحرى از بحور علم»[١٠٤] و «امام اهل حديث در عصر خود»[١٠٥] ياد نموده است; ليكن او آن چنان تحت تأثير مكتب اهل بيت(عليهم السلام)بود كه ذهبى و برخى از ديگر علماى اهل سنت، اعتراف مى كنند كه «وى اندكى گرايش شيعى داشته است.»[١٠٦]ذهبى احاديثى همچون «حديث طير»، «حديث ولايت» (من كنت مولاه فعلى مولاه)[١٠٧] و حديث «لا يحبّك الا مومن و لا يبغضك الا منافق»[١٠٨] در شأن على (عليه السلام) را نقل مى كند كه مشروعيت تقدم ابوبكر بر امام على(عليه السلام) را زير سؤال مى برد.[١٠٩]
ذهبى حتى به ديدگاه برخى از علماى اهل سنت اشاره مى كند كه حاكم را «رافضى» و «شيعه متعصّبى كه از باب تقيّه انديشه خود را مخفى مى نمايد» و در عين حال «ثقه» و مورد اعتماد است، دانسته اند، اما ذهبى اين ديدگاه را رد كرده و حاكم را سنّى داراى گرايش شيعى معرفى مى كند.[١١٠]
اما اين نكته در خور توجه است كه حاكم به عنوان يك دانشمند مسلمان، بى ترديد در يك خانواده شيعه و حوزه درسى شيعه پرورش نيافته بود، بلكه او از خانواده اى سنى مذهب برخاسته و از علماى فريقين، از جمله از علماى سادات، حديث شنيده بود و در نهايت، وى از نظر مذهبى تمايل به تشيع داشت و يا طبق قضاوت برخى از علماى اهل سنت، شيعه شده بود و تقيه مى كرد. هر چه باشد، اين موضوع زمينه مستعد رشد تشيع در نيشابور و حتى در جهان اسلام را نشان مى دهد.
ساختار شهر قديم نيشابور و جلوه هاى حضور تشيع
حاكم در بخشى از اثر خود به طور گذرا به بيان اوضاع و ساختار شهر نيشابور پرداخته، كه اين بخش از گزارش هاى وى نيز گوياى آن است كه جاى جاى شهر نيشابور جلوه گاه هايى الهام بخش از حضور تشيع را با خود داشته است. در ذيل به مواردى از اين دست مى پردازيم:
الف ) دروازه ابوالأسود
حاكم نيشابورى در مقام بيان محله هاى نيشابور كه در زمان وى چهل و هفت محله بوده و يك محله متوسط آن بيش از سيصد كوچه داشته است [١١١] از جمله به محله «دروازه ابوالأسود» اشاره مى كند.[١١٢]
حاكم در مورد شخصيت ابوالأسود هيچ توضيحى ارائه نكرده است، ولى باتوجه به اين كه در كتب تراجم و رجال شيعه و سنّى و نيز تاريخ نيشابور و حتى جامع حديثى حاكم نيشابورى از شخصى با كنيه ابوالأسود كه مشهورتر از ابوالأسود دُؤَلى باشد، ذكرى به ميان نيامده تا اين كه ذكر عنوان «ابوالأسود» به صورت مطلق و بدون هرگونه قيد و توضيحى، به وى منصرف باشد، مى توان اطمينان داشت كه منظور از «دروازه ابوالأسود»، دروازه منسوب به ابوالأسود دُؤَلى است. در كتب رجالى و تراجم شيعى تنها از يك شخص با كنيه ابوالأسود ياد شده و او همان ظالم بن عمرو، ابوالأسود دُؤَلى كنانى است[١١٣] كه يكى از شيعيان وفادار و با اخلاص على(عليه السلام)بوده است.
در كتب رجالى و تراجم اهل سنت از سه شخص با كنيه «ابوالأسود» نام برده شده است، و اين در حالى است كه در برخى از اين منابع تنها نام ابوالأسود دُؤَلى مطرح گرديده است. اما در نحوه توصيف اين سه فرد مُكنّى به «ابوالأسود» در منابع اهل سنت نيز به گونه اى است كه شخصيّت ابوالأسود دُؤَلى بسيار برجسته تر از دو ابوالأسود ديگر است.
جالب اين است كه حاكم نيشابورى كه در تاريخ نيشابور «دروازه ابوالأسود» را مطرح نموده، در جامع حديثى خود، يعنى المستدرك على الصحيحين تنها ابوالأسود دُؤَلى را مطرح كرده و از وى درباره سه موضوع روايت نقل كرده است. در طى اين موارد گاه حاكم «ابوالأسود» را با توصيف به «دُؤَلى» ذكر كرده[١١٤] و گاه كنيه ابوالأسود را بدون وصف «دُؤَلى» آورده است كه اين گونه موارد نيز به دو صورت است: گاه دقيقاً محرز و تقريباً صريح است در اين كه منظور از «ابوالأسود» همان ابوالأسود دُؤَلى است; چرا كه قضيه مربوط به نقل يك ماجرا از ابوالأسود دُؤَلى است ولى از دو طريق و سند مختلف، به گونه اى كه چون متن روايت يكسان بوده، حتى حاكم متن روايت از طريق دوم را ذكر نكرده و با عبارت «الحديث» از آن گذشته است.[١١٥] بدين سان، در اين جا حاكم كنيه ابوالأسود را به صورت مطلق و بدون توصيف به «دُؤَلى» ذكر كرده و در عين حال يقيناً منظور حاكم از آن همان ابوالأسود دُؤَلى است.
در نتيجه، مى توان گفت كه نيشابور مزيّن به نام ابوالأسود دُؤَلى بوده و مردم ولايت پرور نيشابور به افتخار شخصيت فرزانه اى همچون ابوالأسود دُؤَلى، يكى از دروازه هاى شهر بزرگ نيشابور را به وى منتسب ساخته اند.
ب ) زيارت گاه امام زادگان
حضور سادات در نيشابور به ويژه در قرن چهارم هجرى بسيار گسترده بود و از اين رو، نهاد «نقابت»، براى رسيدگى به شئون سادات در اين شهر فعال بود و علاوه بر وجود نقبا، نقيب النقباى سادات منطقه نيز در اين شهر مستقر بود و از نفوذ بسيارى برخوردار بود كه از جمله ايشان عالم بزرگوار، محدث و مؤلف كثير التأليف ابو محمد يحيى العلوى معروف به شيخ العترة بود كه در قرن چهارم مى زيست.[١١٦] بنابر اين، دور از انتظار نيست كه اين شهر قبور متبرك امام زادگان بسيارى را در خود جاى داده باشد. از اين رو، بنا به نقل حاكم، از جمله اماكن مورد توجه و احترام مردم نيشابور، روضات و مراقد امام زادگان بوده است. از عبارات خليفه نيشابورى، (تلخيص كننده تاريخ حاكم) استفاده مى شود كه مراقد مورد احترام مردم نيشابور، فراوان بوده، ولى بسيارى از آن ها احتمالا طى حمله مغول از ميان رفته، ولى مردم نيشابور چنان چه لوحى از مراقد آن بزرگواران را مى يافتند در تكريم و تعظيم آن درنگ نمى كردند.يكى از اين روضات مرقد امام زاده محمد محروق بوده كه امام رضا(عليه السلام) نيز با همه جلالت و شأن خود به زيارت روضه ايشان رفت.[١١٧]
اما مورد ديگر، مرقد امام زاده شريف حسين حسنى بوده است كه خليفه نيشابورى از آن به عنوان يكى از مفاخر نيشابور ياد مى كند. وى در اين باره مى نويسد:
و از مفاخر نيشابور ديگر آن است كه اگرچه ائمه سادات در خاك پاك بسيار روضات دارند، اما روضات قرب از عيون اعيان و صدور نسابور پوشيده است، مگر آن كه در يكشنبه شانزدهم جمادى الاولى سنه اثنين و ثلثين و ثمان مأة (٨٣٢ هـ.) در قرب جوار روضه تلاجرد، روضه سلطانى از اهل بيت قدوه اوليا و اصفيا(صلى الله عليه وآله) پيدا شد به اين لقب ونسب كه مسطور مى شود، مكتوب بر ورقى منشور، درسى معمور به خطى مطبوع موضوع درون روضه حضرت ايشان: هذا قبر الشريف الحسين بن ابوعبدالله داود بن على بن عيسى بن محمد بن القاسم بن الحسن بن زيد بن الحسن بن على بن ابيطالب كرّم الله وجههم... توفى رضى الله عنه ليلة الخميس من ربيع الاول سنة اثنين و ثلاث مأة من الهجرة.[١١٨]
گرچه لوح امام زاده شريف حسين در عصر خليفه، يعنى قرن نهم هجرى پيدا شده، ولى از عبارت لوح ايشان پيداست كه روضه وى و ديگر روضات امام زادگان مورد احترام خاص مردم نيشابور بوده و طبعاً اين روضات منشأ الهام فكر و مذهب شيعه بوده است.
ج ) قبرستان اهل بيت(عليهم السلام)
از تاريخ حاكم چنين برمى آيد كه حضور سادات علوى در نيشابور بسيار چشم گير بوده است. به همين دليل، افزون بر قبور پراكنده متعلق به شخصيت هاى علوى، ايشان مقبره ويژه اى منتسب به خود نيز داشته اند. به گفته حاكم اين قبور زيارتگاه مردم نيشابور و مورد احترام خاص ايشان بوده است. حاكم از جمله قبور زيارتگاه مردم نيشابور را «قبرستان اهل بيت(عليهم السلام)» ذكر نموده كه به تعبير وى، بسيارى از سادات علويه در اين مقبره مدفونند و از جمله قبور اين قبرستان، «روضه مقدسه سيد شهيد، الامام ابى جعفر الصوفى، محمد بن جعفر بن الحسين بن على بن عمر بن امير المؤمنين و يعسوب المسلمين كرّم الله وجههم بوده است.[١١٩]
د ) ميدان حسينيّين
يكى ديگر از جلوه هاى اقبال مردم نيشابور به اهل بيت پيامبر(صلى الله عليه وآله) نام گذارى برخى ميادين شهر به نام ذريّه پيامبر(صلى الله عليه وآله) بوده است، كه اين موضوع نيز با توجه به شيعه بودن نوع امام زادگان (عليهم السلام)، از مظاهر مذهب تشيع بوده است. بنا به نقل اصطخرى يكى از ميادين مهم شهر در مجاورت دار الأماره نيشابور و نزديك يكى از بازارهاى شهر، «ميدان حسينيّين» نام داشت. بنا به برخى از نسخه هاى اصطخرى، منظور از حسينيين يك سيد حسنى و يك سيد حسينى بوده است.[١٢٠]
كتاب نامه
١ آقا بزرگ تهرانى، ملا محسن، الذريعة، قم، مؤسسه اسماعيليان، ]نوبت و تاريخ چاپ نامعلوم[.
٢ـ ، طبقات أعلام الشيعة، به تحقيق على نقى منزوى، چاپ دوم: قم، مؤسسه اسماعيليان، ١٩٧١ م.
٣ ابن ابى الحديد، عزّالدين ابو حامد بن هبة الله بن محمد مدائنى، شرح نهج البلاغة، به تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، چاپ دوم: بيروت، دار احياء التراث العربى، ١٣٨٥هـ/ ١٩٦٥م.
٤ ابن أثير، عزّالدين أبى الحسن علىّ بن محمد شيبانى، الكامل فى التاريخ، بيروت، دار صادر، ]چاپ نامعلوم[، ١٣٨٥هـ/ ١٩٦٥ م.
٥ ابن اعثم، ابومحمد احمد بن اعثم كوفى، الفتوح، چاپ اول: بيروت، دارالكتب العلميه، ١٤٠٦هـ/ ١٩٨٦ م.
٦ ابن بيّع، تاريخ نيشابور، ]رك. ح ك نويس كتابشناسى پيشين.[
٧ ابن خلّكان، ابى العباس شمس الدين احمد بن محمد، وفيات الأعيان و ابناء الزمان، به تحقيق دكتر احسان عباس، بيروت، دار الثقافة، ]نوبت چاپ نامعلوم[، ١٩٦٨م.
٨ ابن سعد، محمد، طبقات الكبرى، بيروت، دار بيروت،]نوبت چاپ نامعلوم[، ١٤٠٥ هـ/ ١٩٨٥ م.
٩ ابن شهر آشوب، محمد بن على، مناقب آل ابى طالب، (٥ جلد در يك مجلد)، تهران،]ديگر مشخصات نيامده است.[
١٠ ابن صبّاغ مالكى، الفصول المهمّة فى معرفة احوال الأئمة (عليه السلام)، چاپ اول: تهران، انتشارات اعلمى، ١٣٧٥ش .
١١ ابن عنبه، جمال الدين احمد بن على حسينى، عمدة الطالب فى أنساب آل ابى طالب، قم، مؤسسه انصاريان، ]نوبت چاپ نامعلوم[، ١٤١٧ ق./ ١٩٩٦م.
١٢ ابن نديم، محمد بن اسحق، الفهرست، تهران، ]ديگر مشخصات نامعلوم[ .
١٣ اربلى، ابى الحسن على بن عيسى ابن ابى الفتح، كشف الغمة فى معرفة الأئمة(عليه السلام)، چاپ دوم: بيروت، دار الأضواء، ١٤٠٥ هـ/ ١٩٨٥ م.
١٤ بلاذرى، احمد بن يحيى بن جابر، انساب الاشراف، به تحقيق سهيل ذكّار و رياض زركلى، چاپ دوم: بيروت، دارالفكر، ١٤٢٤ هـ/ ٢٠٠٣ م.
١٥ ، فتوح البلدان، به تحقيق رضوان محمد رضوان، قم، منشورات الاورميه، ١٤٠٤ق .
١٦ بيات، عزيزالله، تاريخ ايران از ظهور اسلام تا ديالمه، چاپ دوم: تهران، انتشارات دانشگاه شهيد بهشتى، ١٣٧٠.
١٧ـ ، كليات جغرافياى طبيعى و تاريخى ايران، چاپ سوم: تهران، اميركبير، ١٣٧٩ ش.
١٨ بيرونى، ابوريحان محمد بن احمد، آثار الباقيه عن القرون الخاليه، به تحقيق پرويز اذكائى، چاپ اول: تهران، مركز نشر ميراث مكتوب، ١٣٨٠ .
١٩ جبارى، محمد رضا، سازمان وكالت و نقش آن در عصر ائمه(عليهم السلام)، چاپ دوم: قم، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(ره)، ١٣٨٢ .
٢٠ جعفريان، رسول، تاريخ تشيع در ايران، چاپ سوم: تهران، مركز نشر سازمان تبليغات اسلامى، ١٣٧١ .
٢١ حاكم نيشابورى، أبى عبدالله محمد بن عبدالله، المستدرك على الصحيحين، به تحقيق مصطفى عبدالقادر عطا، چاپ اول: بيروت، دار الكتب العلمية، ١٤١١ق/ ١٩٩٠ م.
٢٢ حلى، حسن بن يوسف بن على بن مطهر، كتاب الرجال، به تحقيق سيد محمد صادق بحرالعلوم، قم، مكتبة الرضى، ]نوبت چاپ نامعلوم[، ١٤٠٢ ق.
٢٣ حموى، ياقوت بن عبدالله، معجم البلدان، بيروت، دارالفكر، ]نوبت چاپ نامعلوم[، ١٣٩٧ ق/ ١٩٧٧ م.
٢٤ دائرة المعارف الاسلامية، ترجمه احمد الشنتناوى و ابراهيم زكى خورشيد و عبدالحميد يونس، تحت اشراف دكتر محمد مهرى علّام: مدخل «شيعة» نوشته ر.شتروتنر،ترجمه ابوريدة، بيروت دارالمعرفة،]تاريخ و نوبت چاپ نامعلوم[.
٢٥ دينورى، ابى حنيفه، احمد بن داود، الاخبار الطّوال، به تحقيق عبدالمنعم عامر و جمال الدين شيال، قاهره، دارالكتب العربيه، چاپ اول: ١٩٦٠.
٢٦ ذهبى، ابى عبدالله محمد بن احمد بن عثمان، سير أعلام النبلاء، به تحقيق شعيب ارناووط و محمد نعيم عرقسوسى، چاپ نهم: بيروت، مؤسسه رسالت، ١٤١٣ ق.
٢٧ ، ميزان الاعتدال، به تحقيق على محمد البجاوى، بيروت، دارالمعرفة، ]نوبت و تاريخ چاپ نامعلوم[
٢٨ سيوطى، جلال الدين عبد الرحمن بن ابى بكر، تاريخ الخلفا، به تحقيق محمد محيى الدين عبدالحميد، چاپ اول: قم، شريف رضى، ١٤١١ هـ/ ١٣٧٠ ش.
٢٩ شهرستانى، ابى الفتح، ملل و نحل، چاپ اول: بيروت، مؤسسة ناصر للثقافة، ١٩٨١م.
٣٠ شوشترى، قاضى نورالله، مجالس المؤمنين، چاپ چهارم: تهران، اسلاميه، ١٣٧٧.
٣١ صدر، سيد حسن، تأسيس الشيعة لعلوم الاسلام، عراق، شركت نشر عراقى، ]نوبت چاپ و تاريخ نامعلوم[.
٣٢ صدوق، ابو جعفر محمد بن على بن بابويه قمى(شيخ صدوق)، عيون اخبار الرضا، چاپ اول: قم، انتشارات شريف رضى، ١٣٧٨.
٣٣ ، كمال الدين و تمام النعمة، به تحقيق على اكبر غفارى، چاپ سوم: قم، انتشارات جامعه مدرسين، ١٤١٦ ق.
٣٤ طبرى، ابى جعفر محمد بن جرير، تاريخ الامم و الملوك، به تحقيق جمعى از دانشمندان، چاپ پنجم: بيروت، مؤسسه اعلمى، ١٤٠٩هـ/ ١٩٨٩ م.
٣٥ طوسى، ابى جعفر محمد بن حسن، اختيار معرفة الرجال (تلخيص رجال كشى)، به تحقيق حسن مصطفوى، مشهد، دانشكهده الهيات و معارف اسلامى،]نوبت چاپ نامعلوم[، ١٣٤٨.
٣٦ ، رجال، نجف، مطبعة الحيدرية،]نوبت چاپ نامعلوم[، ١٣٨٠هـ/ ١٩٦١م.
٣٧ ، كتاب الغيبة، چاپ دوم: قم، منشورات مكتبة بصيرتى، ١٣٨٥.
٣٨ـ ، الفهرست، به تحقيق سيد محمد صادق آل بحرالعلوم، قم، منشورات شريف رضى، ]بقيه مشخصات نيامده است[.
٣٩ عسقلانى، شهاب الدين ابوالفضل احمد بن على بن حجر، لسان الميزان، چاپ دوم: بيروت، مؤسسه اعلمى، ١٩٧١ م./ ١٣٩٠ ق.
٤٠ كلينى رازى ، محمد بن يعقوب بن اسحاق، اصول كافى، ترجمه سيد جواد مصطفوى، تهران، انتشارات علميه اسلاميّه،]نوبت و تاريخ چاپ نامعلوم[ .
٤١ مؤيد ثابتى، سيد على، تاريخ نيشابور، ]محل نشر و ناشر نامعلوم[، ١٣٣٥ش.
٤٢ مشكور، محمد جواد، تاريخ ايران زمين، چاپ دوم: تهران، انتشارات اشراقى، ١٣٦٣ .
٤٣ ، جغرافياى تاريخى، چاپ اول: تهران، دنياى كتاب، ١٣٧١ .
٤٤ مظفر، محمد حسين، تاريخ الشيعة، قم، مكتبة بصيرتى، ]نوبت و تاريخ چاپ نامعلوم[.
٤٥ مغنيّه، محمد جواد، الشيعة فى الميزان، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات، ]نوبت و تاريخ چاپ نامعلوم[.
٤٦ مفيد، محمد بن محمد بن نعمان، الارشاد، ترجمه محمد باقر ساعدى خراسانى و به تحقيق محمد باقر بهبودى، چاپ سوم: تهران، كتابفروشى اسلاميه، ١٣٧٦.
٤٧ وجدى، فريد، دائرة المعارف القرن العشرين.
٤٨ يعقوبى، احمد بن ابى يعقوب بن واضح، تاريخ يعقوبى، بيروت، دار صادر، ]نوبت و تاريخ چاپ نامعلوم[ .
[١] دانشجوى دكترى تاريخ
[٢] . احمد بن ابى يعقوب بن واضح (يعقوبى)، تاريخ يعقوبى، ج ٢، ص ١٦٦،١٦٧; ابوالحسن احمد بن يحيى بلاذرى، فتوح البلدان، به تحقيق رضوان محمد رضوان، ص ٣٩٤; أبى محمد احمد بن أعثم كوفى، الفتوح، ج ١ و ٢، ص ٣١٩، ٣٢١، ٣٣٨; حاكم ابو عبدالله محمد بن عبدالله ضبّى نيشابورى (ابن بيّع)، تاريخ نيشابور، تلخيص احمد بن محمد بن حسن (خليفه نيشابورى)، به كوشش بهمن كريمى، ص ١٢٥، ١٢٦; جلال الدين عبد الرحمن ابى بكر سيوطى، تاريخ الخلفا، به تحقيق محمد محيى الدين عبدالحميد، ص ١٥٥; ابو عبدالله ياقوت بن عبدالله حموى، معجم البلدان، ج ٢، ص ٣٥٠.
[٣] . عزّ الدين على بن ابى الكرم شيبانى (ابن اثير)، الكامل فى التاريخ، ج ٣، ص ٣٧.
[٤] . ابى جعفر محمد بن جرير طبرى، تاريخ الامم و الملوك، به تحقيق جمعى از دانشمندان، ج ٣، ص٢٤٤، ٢٤٥; ابن اثير، همان، ج ٣، ص٣٣.
[٥] . سيد على مؤيد ثابتى، تاريخ نيشابور، ص ١٨.
[٦] . عزيز الله بيات، كليات جغرافياى طبيعى و تاريخى ايران، ص ١٤١; حاكم (ابن بيّع)، پيشين، مقدمه محقق، ص يو.
[٧] . فريد وجدى، دائرة المعارف القرن العشرين، ج ١٠، ص ٤٣٤.
[٨] . طبرى، همان، ج ٣، ص ٢٤٤، ٢٤٥، ٢٥٠، ٩ ـ٣٥٥; ابن اثير، همان، ج ٣، ص ٣٣، ٣٤،٧ ١٢٣.
[٩] . طبرى، همان، ص ٢٤٨، ٢٥٠; ابن اثير، همان، ص ١٢٣، ١٢٧.
[١٠] . طبرى، همان، ص ٣٥٧-٣٥٥; بلاذرى، همان، ص ٣٩٤-٣٩٥ و ابن اثير، همان، ١٢٧-١٢٤.
[١١] . طبرى، همان، ص ٢٤٥، ٢٤٦; ابن اثير، همان، ص ٣٣، ٣٤.
[١٢] . طبرى، همان، ص ٢٤٥، ٢٤٦، ٢٤٨.
[١٣] . طبرى، همان، ص ٩ ٣٥٥; ابن اثير، همان، ص ٧ ١٢٣; ابن اعثم، همان، ج ١ و ٢، ص ٣٣٨; بلاذرى، همان، ص ٣٩٤، ٣٩٥; ياقوت، همان، ج ٢، ص ٣٥٠.
[١٤] . طبرى، همان، ص ٢٤٨.
[١٥] . طبرى، همان، ص ٢٤٨، ٢٥٠ ; ابن اثير، همان، ١٢٣.
[١٦] . طبرى، همان، ص ٢٤٤، ٢٦٣.
[١٧] . ابن اثير، همان، ص ٢٧٣.
[١٨] . حاكم نيشابورى، همان، ص ١٣; بلاذرى، همان، ص ٣٩٩.
[١٩] . ابن اثير، همان، ص ٣٢٦; بلاذرى، همان، ص ٣٩٩.
[٢٠] . ابن اثير ج ٥، ص ٤٨١، ٣ ٥٩١،٤ ـ٥٠٢، ج ٦، ص ٩ ٣٨،٢ ٥١، ٥١ ٤٤٧; أبى حنيفه أحمد بن داود دينورى، الأخبار الطّوال، به تحقيق عبدالمنعم عامر و جمال الدّين الشيال، ص ٣٨٤،٣٩١، ٦ ٤٠٢; ابوريحان محمد بن احمد بيرونى، آثار الباقية عن القرون الخالية، به تحقيق پرويز اذكائى، ص ٢٥٧، ٢٥٨، ٢٦٢; احمد بن يحيى بلاذرى، أنساب الأشراف، به تحقيق سهيل زكّار و رياض زركلى، ، ج ٤، ص ٦ ٣١٥ ; محمد بن اسحق النديم (ابن نديم)، الفهرست، ص ٨ ٤٠٦. نيز عزيزالله بيات، تاريخ ايران از ظهور اسلام تا ديالمه، ص ٢٣٩ ٢٢٥; ابوالفتح محمد ابن عبدالكريم شهرستانى، الملل و النحل، ص ١١١.
[٢١] . ابن اثير، همان، ج ٣، ص ٤٥١.
[٢٢] . همان، ج ٥، ص ٣٥٦، ٣٦٦.
[٢٣] . همان ، ج ٥، ص ٣٨٥، ٣٩٧.
[٢٤] . حاكم نيشابورى، همان، ص ١٢٤.
[٢٥] . ابن اثير، همان، ج ٦، ص ١٩٥، ٢٠٧; دينورى، همان، ص ٣٩١.
[٢٦] . مؤيد ثابتى، همان، ص ١٩.
[٢٧] . ابن اثير، ج ٦، ص ٢ ٢١١; طبرى، همان، ج ٦، ص ٥٢٥.
[٢٨] . حاكم نيشابورى، ص ٢ ١٣١; ابن اثير، ج ٦، ص ٣١٩، ٣٢٦.
[٢٩] . ر.ك: حاكم نيشابورى، همان، ص ١٣٢. درباره اين موضوع بعداً بيشتر سخن خواهيم گفت.
[٣٠] . ر.ك. لسترنج، ص ٤١١ ; بيات، همان، ص ٢٤٦،٢٤٧; حاكم نيشابورى، همان، مقدمه محقق ص كز; ابن اثير، همان، ج ٦، ص٣٨٢ .
[٣١] . ابن اثير، ج ٧، ص ٣ ٢٦١. نيز ر.ك: بيات، همان، ص ٢٥٩; مؤيد ثابتى، همان، ص ٢٠.
[٣٢] . حاكم نيشابورى، همان،(مقدمه محقق)، ص كز; ابن اثير، همان، ج ٧، ص ٩ ٤٥٧ ; بيات، همان، ص ٢٧٥.
[٣٣] . ابن اثير، ج ٨، ص ٥٠٢ ٥٠٠.
[٣٤] . حاكم نيشابورى، همان، ص كز; ابن اثير، همان، ج ٨، ص ٤ـ٤٤٣، ٣٥٩، ٤٦٤، ٤٧٨، ٤٨٦، ٤٩٣، ٥٠٥، ٥٠٧.
[٣٥] . ابن اثير، ج ٨، ص ٤٤٤; مؤيد ثابتى، همان، ص ٢١; بيات، همان، ص ٣٥٥، ٣٥٦.
[٣٦] . ابن اثير، ج ٩، ٣ ١٠٢; مويد ثابتى، همان، ص ٢١.
[٣٧] . ابن اثير، ج ٩، ص ١٤٦، ١٤٨.
[٣٨] . ابن اثير، ج ٩، ص ٣ ١٠٢، ١٤٦، ١٥٨، ١٧٠، ١٨٥.
[٣٩] . ابن اثير، ج ٩، ص ١٤٦، ١٥٧.
[٤٠] . عزيز الله بيات، كليات جغرافيا، ص ١٤٢.
[٤١] . حاكم نيشابورى، همان، ص كط.
[٤٢] . مؤيد ثابتى، همان، ص ٢٥، ٢٦.
[٤٣] . ياقوت حموى، همان، ج ٥، ص ٣٣٢.
[٤٤] . ر.ك: سيد محسن امين عاملى، الشيعة فى مسارهم التاريخى، با مقدمه دكتر ابراهيم بيضون، ص ٢٨٩; محمد حسين مظفر، تاريخ الشيعة، ص ١٩٨.
[٤٥] . ابن اثير، همان، ج ٤، ص ٣٧٤.
[٤٦] . محمدجواد مغنيه، الشيعة فى الميزان، ص ٦٥.
[٤٧] . همان، ص ٦٥.
[٤٨] . همان، ص ١٣٤ ; مظفر، همان، ص ٢٠٢ ; بيات، همان، ص٦٨ ٢٦١.
[٤٩] . مغنيه ،همان، ص ١٣٩ ; مظفر، همان، ص ٢٠٦.
[٥٠] . ابو عبدالله محمد بن احمد مقدسى، احسن التقاسيم، ص٣٢٣، ٣٣٦.
[٥١] . خليفه، همان، ص١٣ ١٠.
[٥٢] . بلاذرى، فتوح، ص ٣٩٩.
[٥٣] . خليفة، همان، ص ١٣.
[٥٤] . مغنيه، همان ، ص ٩٩.
[٥٥] . حاكم، همان، ص ١٤.
[٥٦] . خليفة، همان، ص ١٤.
[٥٧] . همان، ص ١٥.
[٥٨] . همان، ص ١٧.
[٥٩] . همان، ص ١٩.
[٦٠] . همان، ص ٢٢.
[٦١] . حاكم، همان، ص ٣٤.
[٦٢] . همان، ص ٢٦.
[٦٣] . همان، ص ٢٧.
[٦٤] . ابن اثير، همان، ج ٣، ص ٣٢٦; بلاذرى، همان، ص ٣٩٩.
[٦٥] . خليفه، ص ١٣.
[٦٦] . لازم به ذكر است كه هم اينك مقبره آل قنبر مشتمل بر چندين قبر و ضريح در فضايى مسقف با گنبد و گلدسته اى كوچك در حدود پنج كيلومترى جنوب غرب نيشابور، در مسير سمت راست جاده نيشابور به سبزوار در فاصله يكى - دو كيلومترى از جاده واقع شده و اطراف آن خالى از آبادى است و موقعيت آن به گونه اى است كه كمتر جلب توجه مى كند.
هم چنين، در فاصله حدود دو كيلومترى شمال روستاى دشت - محل تولد نگارنده - واقع در فاصله ١٢ كيلومترى شمال شرق نيشابور، قبر و بناى سنگى و ضربى مخروبه اى وجود دارد كه تا دو - سه دهه پيش سرپا بود و در بين اهالى روستا معروف بود كه اين قبر متعلق به قنبر غلام اميرالمؤمنين است. البته اين كه صاحب اين قبر، قبر غلام اميرالمؤمنين باشد، واقعيت ندارد، اما به احتمال زياد صاحب قبر، قنبر نامى از نوادگان قنبر غلام امام على(عليه السلام) بوده است; چنان كه قبلا ملاحظه گرديد. گزارش حاكم نيز سكونت اعضاى خاندان آل قنبر را در غير منطقه «دروازه رى» كه از محله هاى غربى نيشابور بوده است، نفى نمى كند; چرا كه مفاد گزارش حاكم اين بود كه بيشتر تجمع آل قنبر در ناحيه «دروازه رى» مى باشد» (حاكم، همان، ص ٢٧) نه همه اعضاى اين خاندان. گفتنى است كه يكى از قبور جنوب غرب نيشابور نيز طى تابلويى كه روى قبر نهاده شده به عنوان قبر قنبر غلام امام على(عليه السلام) معرفى شده است، كه در اين مورد نيز يك اشتباه تاريخى صورت گرفته و به احتمال زياد اين قبر نيز متعلق به قنبر نامى از نوادگان قنبر غلام امام على(عليه السلام) بوده و به مرور چنين تصور شده كه اين قنبر همان غلام امام على(عليه السلام)است.
[٦٧] . همان، ص ٣٠ و ٣١.
[٦٨] . همان، ص ٣٧.
[٦٩] . همان، ص ٣٧.
[٧٠] . همان، ص ١٤.
[٧١] . همان، ص ١٣.
[٧٢] . همان، ص ٣٧.
[٧٣] . همان، ص ٢٦.
[٧٤] . جعفريان، همان، ص ٨٠ و ٨٦.
[٧٥] . حاكم، همان، ص ٣٩.
[٧٦] . همان، ص ٤١.
[٧٧] . همان، ص ٥٥.
[٧٨] . همان، ص ٧٥.
[٧٩] . حاكم، همان، ص ٧٥.
[٨٠] . همان، ص ٧٨.
[٨١] . ر.ك: رسول جعفريان، تاريخ تشيع، ص ٣ ٦٢.
[٨٢] . همان، ص ٨١.
[٨٣] . همان، ص ٨١.
[٨٤] . همان، ص ٨٥.
[٨٥] . همان ص ٨٦.
[٨٦] . همان، ص ٨٧.
[٨٧] . همان، ص ٨٨.
[٨٨] . همان.
[٨٩] . همان، ص ٩٩.
[٩٠] . همان.
[٩١] . همان، ص ١٠٣.
[٩٢] . همان، ص ١٠٤.
[٩٣] . همان، ص ١٠٧.
[٩٤] . همان.
[٩٥] . همان.
[٩٦] . محمد محسن (آقا بزرگ تهرانى)، الذريعة، ج ١٠، ص ٢٤١.
[٩٧] . ياقوت، ج ١، ص ٥٧.
[٩٨] . ابن اثير، همان، ج ٩، ص ١٧٩.
[٩٩] . حاكم، همان، ص ١١٢.
[١٠٠] . همان.
[١٠١] . همان، ص ١١٥.
[١٠٢] . همان، ص ٧٨.
[١٠٣] . حاكم ابوعبدالله محمد بن عبدالله نيشابورى، المستدرك على الصحيحين، به تحقيق مصطفى عبدالقادر عطا، ج ١، مقدمه محقق، ص ٧; ابو عبدالله محمد بن احمد بن عثمان بن قايماز ذهبى، سِيَر أعلام النبلاء، ج ١٧، ص ٧ ١٦٢.
[١٠٤] . همان ص ١٦٥.
[١٠٥] . همان ص ١٦١.
[١٠٦] . همان، ج ١٧، ص ١٦٥، ١٦٨.
[١٠٧] . همان، ١٦٨.
[١٠٨] . همان، ص ١٦٩.
[١٠٩] . همان، ص ٩ ١٦٨.
[١١٠] . همان، ج ١٧، ص ٥ ١٧٤.
[١١١] . حاكم، همان، ص ١٢٢. نيز ر.ك: مؤيد ثابتى، ص ٢.
[١١٢] . همان، ص ١٢٣.
[١١٣] . شيخ طوسى، همان، ص ٢١٤; شيخ طوسى، رجال، ص ٤٦; ابن داود حلى، كتاب الرجال، ص ١١٢; سيد حسن صدر، تأسيس الشيعة لعلوم الاسلام، ص ٥٦ ـ٤٠، ١٨٦; قاضى نورالله شوشترى، مجالس المؤمنين، ج ١، ٣٢٦ ٣٢٣.
[١١٤] . حاكم، همان، ج ١، ص ٧٥١، ج ٤، ص ٥٩٣.
[١١٥] . همان، ج ١، ص ٧٥٢.
[١١٦] . ر.ك: نجاشى، رجال، ص ٣٠٩ ; شيخ طوسى، الفهرست، ص ١٧٩; تقى الدين حلى، كتاب الرجال، ص ٢٠٤، ٢٠٥.
[١١٧] . ر.ك: حاكم، همان، ص ١٣٤، ١٤٤.
[١١٨] . همان، ص ١٣٥.
[١١٩] . حاكم نيشابورى، همان ، ص ١٤٥.
[١٢٠] . اصطخرى، مسالك الممالك، ص ٢٥٤، ٢٥٥.