تاریخ اسلام در آینه پژوهش - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٧ - بررسى كاربردهاى لقب «اميرالمؤمنين» در بستر تاريخ اسلام (٢) / حامد منتظرى مقدم
بررسى كاربردهاى لقب «اميرالمؤمنين» در بستر تاريخ اسلام (٢)
حامد منتظرى مقدم[٤١١]
چكيده
پژوهش حاضر، در برابر اين پرسش كه «در تاريخ اسلام، لقبِ اميرالمؤمنين چه كاربردها و مفاهيمى داشته است؟» سامان يافته، و قسمت نخست آن، در شماره پيشين مجله تقديم شد.
در آن قسمت، سه فصلِ «بررسى واژگانى»، «نخستين كاربرد» و «گسترشِ كاربرد»، ارائه شد و قسمت حاضر، ادامه فصل «گسترشِ كاربرد» است. همچنين در پايان همين قسمت، نتيجهگيرىِ پژوهش به طور يكجا آمده است.
واژگان كليدى: اميرالمؤمنين، خلافت، واژهشناسى و تاريخ اسلام.
ب) كاربردِ لقبِ «اميرالمؤمنين» در دوران امويان
پيش از اين، در قسمت نخست پژوهش در مورد كاربرد لقب اميرالمؤمنين براى معاويه، بنيانگذارِ حكومتِ اموى سخن به ميان آمد. در اين باره، مسعودى خبر از آن مىدهد كه ابوعثمان عمرو بن بحر نامور به جاحِظ (١٦٣ ـ ٢٥٥ ق) كتابى زير عنوانِ امامة اميرالمؤمنين معاوية بن ابىسفيان در دفاع از معاويه در برابر على عليهالسلام و تأييد خلافت امويان نوشته بوده است[٤١٢] كه البته اكنون در ميان آثار در دسترس از جاحظ، كتابى به اين نام موجود نيست.[٤١٣]
در خصوص ماجراى ولىعهدىِ يزيد، ابناَعْثَم كوفى (م ٣١٤ ق) متن عهدنامهاى را گزارش كرده كه بر اساس آن، معاويه ضمن معرفىِ يزيد در جايگاهِ ولىعهد و جانشين خود، او را اميرالمؤمنين ـ پس از خويش ـ ناميده است.[٤١٤] يزيد در دوران حكومتش، افزون بر ارتكاب به جناياتى عظيم، به عادتهاى بسيار ناشايستِ خود نيز تداوم بخشيد. با وجود اين، چون بر مسند خلافت تكيه داشت، اميرالمؤمنين ناميده مىشد! عبيداللّه بن زياد كارگزار يزيد هنگامى كه با حكم امارت كوفه، بدان شهر وارد شد، خطاب به كوفيان اعلام كرد كه «اميرالمؤمنين (يزيد) او را گماشته است».[٤١٥] يزيد، حتى در شعرى كه خود در ستايش از ميمونِ دستپروردهاش ـ موسوم به ابوقيس ـ سرود، اِبايى نداشت از اينكه در چنان موردِ نابهنجارى، خويشتن را اميرالمؤمنين بخواند.[٤١٦]
به طور كلى كسانى كه در جايگاه خلفا قرار مىگرفتند ـ صرف نظر از نگرش و رفتارى كه داشتند ـ به شدت مىكوشيدند و بسيار شيفته بودند كه اميرالمؤمنين خوانده شوند. در اينجا در اشاره به انگيزه ايشان مىتوان يادآورِ مفهوم دينىِ اين واژه شد كه ضرورت تظاهر به چنين مفهومى براى جلب اطاعت مسلمانان بود. البته تفصيل درباره اين سخن، نيازمندِ مجالى ديگر است.
در دوران حكومت امويان (٤١ ـ ١٣٢ ق)، همچون دورانِ سه خليفه پيش (عمر، عثمان و على عليهالسلام)، لقب اميرالمؤمنين در نقشِ نشانهاى از خلافت در ميان حاكمان اموى، يكى پس از ديگرى تداوم يافت. ايشان، هم در نامههاى رسمى و هم در گفتوگوها با لقب اميرالمؤمنين معرفى و خطاب مىشدند. بىگمان با مراجعه به متون و اسناد تاريخى و ادبى كهن (اشعار و...)، به آسانى مىتوان به حجمِ گستردهاى از نمونههاى كاربردِ اميرالمؤمنين درباره حاكمان اموى دست يافت. در اينجا، فقط چند مثال ارائه مىشود.
در دوره مروانيان، عبدالملك در نامههايى سرزنشآميز به حَجّاج،[٤١٧] و هشام در توبيخنامه به خالد بن عبداللّه قَسْرى،[٤١٨] خود را اميرالمؤمنين خواندند. سليمان نيز در غياب پدرش عبدالملك از او با همين واژه ياد،[٤١٩] و در نامه به وليد، به تكرار، او را اميرالمؤمنين خطاب كرد.[٤٢٠]
ابنخلدون در سخنى بسيار كلى مىنويسد:
هيچ كس در دوران دولت امويان در اين لقب و نشانه خاص با ايشان شركت نمىكرد.[٤٢١]
وى در اين سخن، درصدد است به اين نكته اشاره كند كه در دورههاى ديگر، بهويژه دوران عباسى، در برابرِ اميرالمؤمنين (خليفه) مستقر در قلمروى مركزى، رقيبان و مدّعيانى وجود داشتهاند كه با او در كاربرد واژه اميرالمؤمنين رقابت مىورزيدند. بر اين اساس، بايد اذعان كرد كه سخن مزبور، سخن درستى نيست.
ابنخلدون، همانند بسيارى از نظريهپردازان اهلسنت، در فقه سياسى خود چنين نظر داده است كه لقب اميرالمؤمنين، عنوان براى كسى بود كه فرمانرواى حجاز و شام و عراق و ممالكى باشد كه ديار و مسكنِ عرب و مركزِ دولت و اصلِ ملت اسلام و جايگاه فتح باشد.[٤٢٢] در اين حال، روشن است كه در يك دوره دوازده ساله از عصر اموى، در فاصله سالهاى٦١ ـ ٧٣ ق، از زمان خلافتِ يزيد بن معاويه، در رقابت با وى و جانشينانش، عبداللّه بن زُبير (١ ـ ٧٣ ق) مدعىِ خلافت شد و بر بخش وسيعى از سرزمينهاى اسلامى، شامل حجاز، عراق، مصر، خراسان، يمن و حتى بخشهايى از شام حكومت مىكرد.[٤٢٣]
در اين باره بايد دانست كه بنا به تصريح يعقوبى، ابنزبير اميرالمؤمنين خوانده شد.[٤٢٤] او، در مكه، در ستيز با سپاهيانِ اعزامى از سوى عبدالملك بن مروان، به فرماندهى حَجّاج ثَقَفى، به مسجدالحرام پناه بُرد و در آخرين مرحله از پيكار كه به شكست و قتل وى انجاميد، در حالى كه مىجنگيد و مىكوشيد تا معدود افرادِ بازمانده خود را به پايدارى فرا خواند، رو به آنان اعلام داشت:
... كسى نگويد اميرالمؤمنين كجاست؟ هر كس درباره من پرسيد، بدانَد من در ميدان جنگ، جلودارَم.[٤٢٥]
همچنين در گزارشى آمده است:
بر روى سكهاى كه در دارابگرد فارس به نام عبداللّه بن زبير ـ آنگاه كه به خلافت برخاسته بود ـ به سال ٦٥ هجرى ضرب شده، به پهلوى، او را... عبداللّه، اميرالمؤمنين خواندهاند.[٤٢٦]
اكنون، با گذر از معيار ياد شده در بالاكه ناظر به تبيين يكى از شرايط اساسى براى عينيّت يافتنِ منصبِ اميرالمؤمنين (خليفه) از ديدگاه فقه سياسى اهلسنت است، در ادامه نوشتار، سير تاريخى كاربرد اميرالمؤمنين در عصر اموى، پىگيرى مىشود.
در اين باره، بايد دانست كه گزارشهاى موجود، بيانگر آن است كه در دوران امويان، افزون بر عبداللّه بن زبير، براى سرانى از فرقه خوارج و نيز محمد حنفيّه، فرزند على عليهالسلام و امام فرقه كيسانيّه،[٤٢٧] لقبِ اميرالمؤمنين به كار رفته است. يعقوبى گزارش كرده است كه در سال ٦٨ ق در عرفات (مكه) چهار پرچم، به وسيله چهار گروه افراشته شد: محمد حنفيّه (به وسيله كيسانيه)، ابنزبير، نَجْدَة بن عامِر (به وسيله خوارج)، و پرچم امويان. او تصريح كرده است كه مردم چند شاخه شدند و هر شاخه براى خود جداگانه اميرالمؤمنين داشتند.[٤٢٨]
همچنين نوبختى در بيان باورهاى يكى از گروههاى كيسانى، اذعان كرده است كه آنان محمد حنفيّه را اميرالمؤمنين مىانگارند.[٤٢٩] پس از محمد حنفيّه، درباره فرزندش ابوهاشم به صراحت اين سخن مطرح شد كه او، خود را اميرالمؤمنين مىخواند. او به همين اتهام از سوى خليفه اموى وليد بن عبدالملك به زندان افكنده شد، آنگاه با وساطت امام سجاد عليهالسلام آزاد شد.[٤٣٠]
در اين ميان، ترديدى نيست كه با شكست مختار، و پس از او زبيريان، عملاً در دو مورد، ادعاىِ لقب اميرالمؤمنين فروكش كرد. با وجود اين، خوارج سرسختانه در ميدان رقابت حضور داشتند و با استفاده از هر زمينه و فرصتى، قلمروى را متصرف، و در بيشتر موارد، مدعىِ لقبِ اميرالمؤمنين مىشدند. بدينسان، آنان با خلفاى اموى و سپس با خلفاى عباسى، در لقبِ مزبور شراكت جُستند. البته بايد توجه داشت كه بيشترِ شاخههاى خوارج، فقط خويشتن را مؤمن مىانگاشتند و ساير مسلمانان را كافر و بيرون از جرگه اسلام به شمار مىآوردند.[٤٣١] از اين رو، از ميانِ آنان كسى كه مدعىِ لقب اميرالمؤمنين بود، فقط ادعاى ولايت بر خودِ ايشان را داشت.
همچنين از برخى گزارشها مىتوان دريافت كه با توجه به انشعابهاى داخلى ميان خوارج، هنگامى كه سركرده يكى از آن انشعابات، بر گروهى ديگر ـ و احيانا، بر بيشترِ خوارج ـ چيره مىشد، براى او اين زمينه بهتر فراهم بود كه از لقب اميرالمؤمنين برخوردار شود. عبدالقاهر بغدادى (م ٤٢٩ ق) گزارش كرده است حمزه خارجى كه به سال ١٧٩ ق در دوران خلافت هارونالرشيد عباسى، در نواحى خاورى ايران (خراسان، سيستان، كرمان و...) ظهور كرد، در اوايل خلافت مأمون (١٩٨ ـ ٢١٨ ق)، پس از غلبه بر گروهى از خوارج، موسوم به بَيْهَسِيّه، اميرالمؤمنين خوانده شد. او در ادامه اين گزارش، شعرى را نيز كه يكى از سُرايندگان خوارج در اين باره سُروده و در آن، به برترىِ اميرالمؤمنين (در اينجا، حمزه) بر اميران ديگر تأكيد نموده، نقل كرده است.[٤٣٢]
خاطرنشان مىشود كه درباره استفاده خوارج از واژه اميرالمؤمنين در عصر امويان، گزارشهاى صريحى وجود دارد. مسعودى خبر از آن داده كه خود در بخشى از كتاب اخبار الزّمان ـ كتابى كه اكنون موجود و در دسترس نيست ـ نامهاى سركردگانى از شاخههاى گوناگون خوارج (اَزارقه، اِباضيّه، نَجدات و...) را كه امام و اميرالمؤمنين خوانده مىشدند، نگاشته است. او، در ادامه اين سخن، به ياد كرد از سُرايندگان خارجى و ذكرِ نمونهاى از سرودههاى ايشان پرداخته است. شايان توجه آنكه در متن اين سروده از شَبيب[٤٣٣] خارجى (٢٦ ـ ٧٧ ق) با لقبِ اميرالمؤمنين ياد شده است.[٤٣٤]
حمداللّه مستوفى (م ٧٥٠ ق) نيز با اشاره به دو تن از امامان خارجىِ معاصر با امويان، به صراحت نوشته است:
نافع بن ازرق م ٦٠ ق، به بصره و اهواز دعوىِ خلافت كرد و خود را اميرالمؤمنين خواند، و نجدة بن عامر م ٦٩ ق به يمامه.[٤٣٥]
بغدادى درباره نافع و يكى از جانشينانش به نام قَطَرىّ بن فُجاءه (م ٧٨ ق) گفته است كه آن دو، اميرالمؤمنين خوانده شدند.[٤٣٦] همچنين مسعودى در گزارش خود از رخدادهاى پايانىِ عصر اموى نگاشته است كه در سال ١٢٩ ق، خوارجِ يمن، وارد مكه و مدينه شدند و همگان را به امامتِ عبداللّه بن يحيى (طالب الحقّ) با لقبِ اميرالمؤمنين فرا خواندند.[٤٣٧]
بنابر آنچه گذشت، سخنِ ابنخلدون را در خصوص كاربرد انحصارىِ واژه اميرالمؤمنين براى امويان ـ پيشتر بيان شد ـ نمىتوان پذيرفت. با وجود اين، نمىتوان اين نكته را نيز ناديده گرفت كه پس از امويان و هنگامى كه قدرت به خاندان عباسى (١٣٢ ـ ٦٥٦ ق) رسيد، در كاربرد لقب اميرالمؤمنين، مدعيان و رقيبانِ بسيار جدى و سرسَختترى فراروىِ آن خاندان قرار گرفتند.
ج. كاربردِ لقبِ «اميرالمؤمنين» در دوران عباسيان و پس از آن
با گسترش قلمروى اسلام و پيدايىِ پراكندگى سياسى و مذهبى در دوران خلفاى عباسى، شمارِ مدعيانِ لقب اميرالمؤمنين در برابر آن خلفا فزونى يافت. اين در حالى است كه خلفاى عباسى كه بر بخش مركزى جهان اسلام حكومت مىكردند، نمىتوانستند با حضور در سراسر پهنه گسترده اسلامى، همه مدعيان را برجاى نشانَند.
در ميان همه مدعيان و رقيبانى كه در كاربرد اميرالمؤمنين (تصدى خلافت)، با عباسيان به رقابت پرداختند، دو مورد اهميتى فراوان يافتند. نخست، فاطميان كه در مغرب و مصر (٢٩٧ ـ ٥٦٧ ق) مدعىِ اين لقب بودند. ديگر، بازماندگان اموى كه در اندلس (١٣٨ ـ ٤٢٢ ق) خود را اميرالمؤمنين خواندند. بدينسان، دورانِ تقارنِ عباسيان با هر دو رقيب (سده چهارم و اوايل سده پنجم هجرى)، دورانى است كه بهطور همزمان، دستكم سه اميرالمؤمنين در گستره قلمروى اسلام حضور داشتند.[٤٣٨]
فاطميان كه شيعه اسماعيلى بودند،[٤٣٩] در شمال افريقا، از آغاز، خود را اميرالمؤمنين خواندند، اما در اندلس، وضع به گونهاى ديگر بود؛ پس از بَرافتادنِ خلافتِ پيشينِ اموى با مركزيت دمشق، امير مروانى، عبدالرحمن بن معاويه (داخل) در سال ١٣٩ق، پس از يك سال حضور در اندلس، بر آنجا تسلط يافت، آنگاه او در برابر عباسيان، مدعى خلافت شد،[٤٤٠] اما به تصريح جلالالدين سيوطى (م ٩١١ ق)، وى به اميرالمؤمنين لقب نيافت و فقط امير خوانده شد.[٤٤١] براى مدت زمانى نسبتاً دراز، جانشينان او نيز همين گونه بودند و در اساس، بنىالخلائف (خليفه زادگان) نام داشتند.[٤٤٢]
نخستين اميرِ اموىِ اندلس كه خود را اميرالمؤمنين خواند، عبدالرحمن ناصر (٣٠٠ ـ ٣٥٠ ق) بود. او هنگامى به اين امر مبادرت ورزيد كه مقتدر عباسى (٢٩٥ ـ ٣٢٠ ق) ـ مستقر در قلمرو مركزى ـ به شدت ضعيف شد[٤٤٣] و از اقتدار جُز نامى نداشت. با مشاهده ضعف روزافزون عباسيان، عبدالرحمن جسورانه اعلام كرد: «من، از همگان نسبت به خلافت شايستهترم».[٤٤٤] همچنين، سابقه خاندان اموى در تصدى خلافت را يادآور و مدعى شد كه ايشان ـ از جمله، خود او ـ براى خلافت سزاوارترند.[٤٤٥]
قَلْقَشَنْدى (٧٥٦ ـ ٨٢١ ق)، به اجمال، تاريخ اين اقدام عبدالرحمن را بيست و نه سال پس از خلافتش به شمار آورده است.[٤٤٦] در اين باره به سال ٣١٦ ق نيز تصريح و تأكيد شده است كه پس از وى، امويان در اندلس، خود را اميرالمؤمنين خواندند.[٤٤٧] بر اين اساس، با توجه به آنكه امويان اندلس در مقايسه با خلفاى فاطمى لقب اميرالمؤمنين را ديرتر به كار بُردهاند، تأثيرپذيرىِ ايشان از فاطميان بسيار محتمل مىنماياند.
مسعودى مىنويسد:
در سال ٣٣٦ ق، در فسطاط مصر، در نامهاى كه به دستم رسيد بدان دسترسى يافتم و آن را عرماز ـ نام ـ اسقف شهر جريده، به تاريخ ٨٢٣ ق به حَكَم بن عبدالرحمن... ولىعهد پدرش... در اين زمان، اهدا كرد، چنين ديدم: اى اميرالمؤمنين!... .[٤٤٨]
متنِ اين نامه، مشتمل بر آگاهىهايى درباره تاريخ سياسيِفرنگ (اروپا) است. شايان توجه است كه در اين نامه، نگارنده آن كه به گمان، تابع امويان اندلس بوده، حاكم اموى را با لقب اميرالمؤمنين خطاب كرده است. البته با توجه به اينكه مسعودى، فرد مخاطب را دقيقاً مشخص نكرده است، به گمان قوى، خطابِ نامه به خودِ عبدالرحمن بوده، اما به ولىعهد داده شده است تا آن را به او تحويل دهد. در همين نامه، با ياد كرد از صلح ميان يكى از ملوكِ فرنگ و يكى از حاكمانِ پيشينِ اموى به نام محمد بن عبدالرحمن بن حَكَم (٢٠٧ ـ ٢٧٣ ق) ـ تصريح شده است كه او امام خوانده مىشد.[٤٤٩]
به هر روى، امويان در اندلس گرچه ديرهنگام مدعىِ لقب اميرالمؤمنين شدند، اما آن را ميان خود چنان تثبيت كردند كه در روزگار تفرّق و تعددِ اميرانِ اموى در آنجا، همه، خود را خليفه مىخواندند تا آنجا كه حضورِ همزمانِ شش خليفه (اميرالمؤمنين) در آنجا گزارش شده است.[٤٥٠]
چنانكه گذشت، فاطميان و امويان اندلس مهمترين رقباى خلفاى عباسى بر سرِ كاربردِ لقب اميرالمؤمنين بودند، اما در عصر عباسى دامنه رقابت، بسيار گستردهتر بود. افزون بر آنها خوارج نيز كه از پيش (عصر اموى) در گوشه و كنار قلمروِ اسلام براى خود حكومتهايى داشتند، همچنان در اين دوران نيز حاكمانِ خود را با لقب اميرالمؤمنين خطاب مىكردند.[٤٥١] همچنين مدعيانى از فرقه شيعه زيديّه، پيوسته در برابر عباسيان به جنبش و قيام مسلحانه مىپرداختند. قيامهاى ايشان گرچه در بسيارى از موارد به خون مىنشست، گاهى نيز به برپايىِ حكومت در قلمروى هرچند كوچك، و پيدايش اميرالمؤمنين (امام)هاى ديگر مىانجاميد.
زيد بن على بن حسين عليهماالسلام كه زيديه او را امام خود مىدانند، در سال ١٢٠ يا ١٢١ ق در برابر امويان قيامى خونبار كرد كه به شهادت وى انجاميد. شيعيان امامى بر اين باورند كه او، خود داعيه امامت نداشت.[٤٥٢] با اين حال، پس از او در قيامهاى پىدرپى و پرشمار زيديه، مىتوان يك انگيزه كلى را بازشناسى كرد و آن، «دستيابى به حكومت مركزىِ جهان اسلام» (تصدى خلافت) بود. با چنين انگيزهاى، رهبران قيام عموماً از سوى پيروان ايشان، امام خوانده شدند. اين واژه، در كنار واژههاى اميرالمؤمنين و خليفه، نزد همه مسلمانان يكى از سه واژه اصلى براى شناسايىِ ولىّ امر به شمار مىآيد.
با گذشت زمان، زيديه دريافتند كه توانِ براندازى حكومت مركزى (عباسى) را ندارند و قيامهاى آنان براى تصاحب قلمروِ مركزى جهان اسلام، به نتيجه نخواهد رسيد. از اين رو، با ايجاد تغييرى اساسى در روشِ (تاكتيك) خود، به تأسيس دولت در مناطق پيرامونىِ دنياى اسلام روى آوردند و توانستند در بخشهايى از اين گونه مناطق، حكومتهايى را به وجود آورند.[٤٥٣]
ادريسيان، نخستين حكومتِ زيدى ـ در اساس، حكومت شيعى ـ را در مغرب بنياد نهادند كه درباره دو امير آغازين ايشان اين صراحت وجود دارد كه امام نام يافتند.[٤٥٤] در اين ميان، با بنيادِ دو حكومت زيدى در دو منطقه طبرستان و يمن به طور همزمان، زيديه در اساس، همزمانىِ دو امام را رَوا دانستند.[٤٥٥]
ابن خلدون نگاشته است كه شيعيان، پيشوايان خود را پيش از آنكه به دولت و حكومت دست يابند، عموماً امام مىخواندند، اما پس از دستيابى به حكومت، به آنان اميرالمؤمنين مىگفتند. او، براى اثبات اين سخن به نمونههايى، همچون، عباسيان[٤٥٦] و فاطميان استناد كرده است.[٤٥٧] در اين باره، بايد گفت سخنِ وى، مشتمل بر دو بخش است كه بخشِ نخستِ آن (تأكيد بر كاربردِ لقب امام در مرحله جنبش و قيام)، با شواهد تاريخى سازگار است، اما بخش دوم (تأكيد بر كاربردِ لقب اميرالمؤمنين در مرحله حكومت) چندان سازگار نيست.
در برخى منابع تاريخى، تصريح شده است كه در قيامهاى علوى، رهبران، خود را اميرالمؤمنين نمىخواندند، و كاربرد اين لقب توسط محمد ديباج فرزند امام جعفر صادق عليهالسلام يك استثنا بود.[٤٥٨] بنابر اين تصريح، بايد بتوان بخش نخست از سخن ابنخلدون را پذيرفت، اما بايد دانست كه كاربرد لقب اميرالمؤمنين در مرحله جنبش و قيام، در موردى ديگر درباره محمد نفس زكيه (مقتول به سال ١٤٥ق) نيز گزارش شده است[٤٥٩] و بدينسان با افزايش دامنه استثنا، از استحكام بخش ياد شده از سخن ابنخلدون كاسته مىشود، چنانكه موارد بهرهگيرى گسترده زيديه از لقب امام، حتى پس از تأسيس حكومت كه در بالا بدان اشاره شد، خدشه آشكارى بر بخش دوم سخنِ اوست.
گرچه زيديه در مسئله امامت، اختلافات مهمى با ديگر گروههاى شيعى داشتند،[٤٦٠] اما به نظر مىرسد با ملاحظه اينكه در فرهنگ عمومى شيعى پيوستگى خاصى ميان كاربرد واژه اميرالمؤمنين و شخصِ على عليهالسلام وجود دارد، بيشتر به لقبهايى جُز آن روى كردند، چنانكه دستكم، كاربرد واژه امام[٤٦١] ـ يا واژهاى همچون داعى (دعوت كننده) كه نسبت به ادعاى خلافت، واژهاى گنگ است ـ درباره حاكمان زيدى بسيار چشمگيرتر است.[٤٦٢]
با وجود اين، در كنار اين گونه لقبها به كاربردِ لقب اميرالمؤمنين درباره ايشان نيز تصريح شده است. سيوطى در يادكرد از دولت علوى يمن، درباره پايهگذار آن دولت، يحيى نامور به الهادى الى الحقّ[٤٦٣] (٢٢٠ ـ ٢٩٨ ق)، به صراحت نگاشته است كه او اميرالمؤمنين خوانده شد.[٤٦٤] افزون بر اين، از نامبرده، هماكنون سكههايى برجاست كه ضرب آنها در صَعْده ـ واقع در يمن ـ به تاريخ ٢٩٨ ق بوده و روى آنها عبارتِ «يحيى ـ الهادى الى الحقّ ـ اميرالمؤمنين بن رسولاللّه» نقش شده است. از چنين نقشى مىتوان دريافت كه دستكم خودِ او لقب اميرالمؤمنين داشته است.[٤٦٥]
همچنين در رقابت بر سرِ كاربرد لقب اميرالمؤمنين، نام يكى از سرانِ قرامطه ـ شاخهاى افراطى از فرقه اسماعيليه ـ مطرح شده است. قرامطه كه در بخشهايى از دنياى اسلام، بهويژه بحرين به تأسيس حكومت پرداختند،[٤٦٦] محمد بن اسماعيل (م ١٤٥ ق) ـ نواده امام صادق عليهالسلامـ را مهدى موعود و منتظر انگاشتند.[٤٦٧] بنابر چنين مبنايى، هيچ يك از سران ِ ايشان نبايد خود را امام (اميرالمؤمنين) مىخواندند. با وجود اين، گزارش شده است كه در سال٢٩١ ق حسين بن زكرويه كه خود را از تبار محمد بن اسماعيل معرفى كرد، در بخشهايى از شام (دمشق و حمص) خود را اميرالمؤمنين و مهدى خواند و كار وى چندان بالا گرفت كه خليفه وقت (مكتفى عباسى) شخصاً براى رويارويى با او روانه شد.[٤٦٨]
در پىگيرىِ سير تاريخىِ واژه اميرالمؤمنين بايد دانست ابناثير (م ٦٣٠ ق) با اشاره به اختلافات موجود در منطقه مغرب و اندلس، از جمله اختلافات درونى خاندان بنىحَمّود، در سده چهارم هجرى تصريح كرده است:
... كار تا بدانجا به زشتى گراييد كه در بخشى از زمين به وسعت سى فرسنگ، چهار تن اميرالمؤمنين خوانده شدند.[٤٦٩]
همچنين ابنخلدون (٧٣٢ ـ ٨٠٨ ق) گزارش كرده است كه در اِفريقيّه و مغرب (شمال غربى افريقا)، بنىعَبدالمؤمن (٥٢٤ ـ ٦٦٨ ق) و سپس بنىحَفص (٦٢٥ ـ ٩٤١ ق) خود را اميرالمؤمنين مىخواندند. افزون بر اين، وى خبر از آن داده است كه فرمانروايان زنّاته كه در مغرب قدرت يافته بودند، نخست به لقب اميرالمسلمين[٤٧٠] اكتفا كردند، اما بعداً خود را اميرالمؤمنين ناميدند. ابنخلدون به صراحت گفته است كه ايشان تا زمان حيات وى به اين رسم، تداوم بخشيدهاند.[٤٧١]
شايان توجه است كه دو خاندان بنىعبدالمؤمن و بنىحَفص، كار خود را از يك نقطه مشترك (با نفىِ «تجسيم» از خداوند، و تأكيد بر توحيد) آغاز كردند و موحّدين نام يافتند. قَلْقَشَندى (٧٥٦ ـ ٨٢١ ق) كه معاصر با ابنخلدون بوده، آغاز كار آن دو را به اجمال، تبيين كرده است. در اين ميان، او بر ادعاى حفصيان در خصوص لقب اميرالمؤمنين تأكيد بيشترى داشته، آنان را همپايه با امويان اندلس و فاطميان مصر، سومين رقيب قدرتمند براى خلفاى عباسى بر سرِ كاربردِ اين لقب دانسته است.[٤٧٢]
ناگفته نماند كه در اينجا، منظور از خلافت عباسى، اعم از خلفاى نامدار و غالباً مستقر در بغداد و خلفايى است كه پس از سقوط پيشينيان، به وسيله دولت مماليك به شكل عواملى كاملاً وابسته، در مصر پيدايش يافتند. به هر روى، قلقشندى در دفاع از عباسيان، ادعاى اين هر سه رقيب را باطل دانسته، درباره حَفصيان، به امتناع اميرى از ايشان نسبت به اينكه اميرالمؤمنين خوانده شود، استناد كرده است. او نگاشته است كه يكى از شاعران به امير ابوزكريا يحيى قصيدهاى ستايشآميز تقديم داشت و در آن، وى را با لقب اميرالمؤمنين خطاب كرد و سزاوارترين فرد براى اين لقب به شمار آورد، اما امير، سراينده را از چنين سرودى منع كرد. با وجود اين، قلقشندى خود معترف است كه فرزند همين امير ـ به نام محمد ـ از لقبهاى خلافت بهره جُست.[٤٧٣]
روشن است كه قلقشندى در ابطالِ ادعاهاى ياد شده، در پى اثباتِ صحت و مشروعيت براى خلافتى يگانه در دنياى اسلام است، در حالى كه در اينجا، سخن در شناخت كاربردهاى واژه اميرالمؤمنين است. بر اين اساس، شايان توجه است كه ادريس الواثق باللّه، از ديگر اميران حَفصى كه در سال ٦٦٨ ق به دست يعقوب ابنعبدالحقّ از بنىمَرين كشته شد، ملقب به همين واژه بود.[٤٧٤] همچنين در اين باره بايد دانست كه اميران منطقه تِلِمْسان ـ واقع در مغرب ـ كه بنىعبدالوادى نام داشتند و تابع موحدين بودند، در خطاب به ايشان «مولانا، اميرالمؤمنين...» مىگفتند.[٤٧٥]
پس از آنان، اميران بنىمَرين (٥٩١ ـ ٨٧٥ ق) كه در مغرب حكم راندند، برخى اميرالمؤمنين و برخى ديگر اميرالمسلمين خوانده شدند.[٤٧٦] ابن خلدون (٧٣٢ ـ ٨٠٨ ق) در اهداى كتاب تاريخ خود به يكى از اميران مَرينى، در يادكرد از نام وى از همين لقب بهره گرفته است.[٤٧٧] بىگمان، با ضعف فزاينده خلافت عباسى و نيز سقوط مدعيان اصلىِ ديگر، براى اميران مَرينى ـ دستكم، در شمال غربى افريقا ـ فرصتِ استفاده از لقب اميرالمؤمنين كاملاً فراهم شد. شايان توجه است كه بيعت با يعقوب مَرينى در سال ٦٥٦ ق، همان سالِ براُفتادنِ خلافت عباسى در بغداد رخ داد. همچنين او نخست، لقب المؤيّد باللّه را براى خود برگزيد، اما سپس دو لقب القائم بأمراللّه و المنصور باللّه را بر لقبِ پيشين ترجيح داد.[٤٧٨] بىگمان، اين دو لقب، واگويىِ روشنترى از جايگاه خلافت داشتند.
شُرَفاى مراكش نيز كه به طور پىدرپى در دو طبقه حَسَنى و فِلالى، در فاصله سالهاى ٩٥١ ـ ١٣١١ ق، در سرزمين مغرب حكم راندند، به خود، لقبِ خليفه و اميرالمؤمنين مىدادند.[٤٧٩]
با آن همه، پس از خلفاى عباسى، اين سلاطين عثمانى بودند كه با تكيه بر قدرت و قلمروىِ وسيعِ خود، نام خود را در جايگاه آخرين سلسله از فرمانروايان مسلمان كه مدعىِ لقب اميرالمؤمنين شدند، به ثبت رساندند. به طور مشخص، آنان از سال ٩٢٣ ق به بعد، خود را با اين لقب معرفى كردند. اين امر، پس از آن بود كه در آن سال، سلطان سليم اول، خليفه عباسى ساكن در مصر را به اطاعت واداشت و خود را به عناوين اميرالمؤمنين و خليفه مسلمانان ملقب ساخت.[٤٨٠] كاربرد اين لقبها درباره آنان با پايان يافتنِ حكومت عثمانى و تأسيس جمهورى تركيه (١٩٢٣م) به سرانجام رسيد.[٤٨١]
بنا به تصريح ابنخلدون خلفاى عباسى به دليل آنكه همه خلفا در لقبِ اميرالمؤمنين شراكت داشتند، هر كدام يك لقب ديگر نيز اختيار كردند تا بدينسان، هم اسامىشان در افواه عامّه بزرگى يابد و هم آنكه بازشناسى هر خليفه از ديگرى آسانتر شود، از اين رو القابى همچون سفّاح، منصور، مهدى، هادى، رشيد و... بر لقب اميرالمؤمنين افزودند.[٤٨٢] همچنين بسيارى از ديگر حاكمان در قلمروهاى گوناگونِ جهانِ اسلام، از اين شيوه تقليد كردند، چنانكه فاطميان در افريقيّه و مصر، و حاكمان اموى در اندلس از شيوه ياد شده پيروى كردند.[٤٨٣]
د. دگرگونى در كاربردِ لقبِ «اميرالمؤمنين»
چنانكه گذشت، دانشمندان مسلمان، همچون قلقشندى مىكوشيدند تا با اثباتِ صحت و مشروعيت براى خلافتى يگانه در دنياى اسلام، از فراوانىِ كسانى كه اميرالمؤمنين ناميده مىشدند، جلوگيرى كنند. با وجود اين، با گذشت زمان، دامنه قدرت خُلفا (كاربرانِ ديرينِ واژه اميرالمؤمنين) كاهش، و در برابر، شمارِ رقيبان و مدعيان افزايش يافت.
در اينجا، صرف نظر از مفهوم دينىِ واژه اميرالمؤمنين كه در اين نوشتار در جايگاه مفهوم اصلى ـ نيز مفهوم حاضر در تمامى كاربردها ـ شناسايى شده است، بايد اذعان كرد كه روند ياد شده در بالا (افزايش مدعيان)، به خودى خود توانست كاربرد اميرالمؤمنين را دگرگون كند.
در پىگيرى سير تاريخىِ واژه اميرالمؤمنين تا بدين جا، مواردِ شناسايى شده، كاربردهايى بوده است كه برابر با واژه خليفه، درباره حاكمانِ بخش مركزىِ دنياى اسلام و نيز مدعيان و رقيبانِ ايشان به كار رفته بود. حال بايد دانست كه با گذشت زمان، پس از آنكه اين گونه ادعاها از سوى افراد گوناگون، فزونى، و كاربردهاى ادعايى به جاى فرو نِشستن، رواج و پذيرش يافت،[٤٨٤] به تدريج، اين زمينه فراهم شد تا اميرانى، حتى بدون ادعا براى خلافت و فقط براى تأكيد ـ يا تظاهر ـ بر اينكه حاكمى دين دارَند، راست و ناراست، خود را اميرالمؤمنين بنامَند، چنانكه شاهان مراكش (مغرب)، خديوهاى مصر و شاهان افغان، اميرالمؤمنين خوانده شدند.[٤٨٥]
افزون بر اين ـ همچنانكه در بررسىِ واژگانى گذشت ـ كاربرد اميرالمؤمنين درباره خليفه با تأكيد بر فرماندهىِ او همراهى داشت. در اين ميان، به جرئت مىتوان گفت بسيارى از كسانى كه در بستر تاريخ اسلام، اميرالمؤمنين خوانده شدند، هيچگاه فرماندهانِ كارآمدى نبودند و در موارد فراوان، خود زير سلطه اميران و فرماندهان نظامى بودند، با وجود اين، آنان حق اعلانِ جنگ (جهاد) را ـ هرچند به ظاهر ـ براى خود نگاه داشتند.[٤٨٦]
بنابراين مىتوان دريافت كاربرد واژه اميرالمؤمنين از سوى گروههايى، همچون اميران زيدى، سران خوارج و سلاطين عثمانى كه در نظر و عمل، خود را عهدهدارِ جهاد مىدانستند، با تأكيد بر چنان حقى همراه بود. بر همين اساس، مىتوان براى اين واژه، مفهوم عامّى از فرماندهى نظامى را شناسايى كرد كه سبب شد در دورههاى متأخر در افريقاى غربى، رهبران نظامى مسلمان، خود را اميرالمؤمنين بنامند، بدون آنكه هيچ ادعايى نسبت به خلافت داشته باشند، چنانكه در نيجريه چنين كاربردى مشاهده مىشود.[٤٨٧]
در اينجا بايد بر اين نكته پاى فشرد كه كاربردِ لقب اميرالمؤمنين به معناى عام فرمانده و امير، منحصر به دوران متأخر نيست. پيشتر گذشت كه در عصر پيامبر صلىاللهعليهوآله، عبداللّه بن جَحش، در چنين مفهومى اميرالمؤمنين خوانده شد. همچنين، در گزارشى درباره يعقوبِ ليث اميرصَفّارى (م ٢٦٥ ق)، با تأكيد بر فرمانبردارى يارانش از او، به كاربرد اميرالمؤمنين درباره وى ـ دستكم، در يك مورد ـ تصريح شده است.[٤٨٨] افزون بر اين، در كاربردهاى ديگرى كه حتى چنين مفهوم عامى (امارت و فرماندهى نظامى) را نيز دربرندارد، از شُعْبَة بن حَجّاج محدّث (٨٢ ـ ١٦٠ ق) به اميرالمؤمنين در روايت و حديث،[٤٨٩] از سُفيان ثورى (٩٧ ـ ١٦١ ق) به اميرالمؤمنين در حديث،[٤٩٠] و از ابوحَيّان نَحوى غَرناطى (٦٥٤ ـ ٧٤٥ ق) به اميرالمؤمنينِ نحو تعبير شده است.[٤٩١] اين گونه كاربردها كه شايد موارد مشابهىنيز داشته باشند، در واقع، نوعى كاربردهاى مَجازىاند كه در آنها واژه اميرالمؤمنين به معناى عام امام[٤٩٢] (پيشوا) و نه به معناهايى همچون خليفه يا امير و فرمانده است.
نتيجه
واژه اميرالمؤمنين در مفهومِ فرمانرواىِ باوردارندِگان به اسلام (امتِ واحد)، صبغه دينى داشت و در تاريخ اسلام، معادل با خليفه رسولاللّه صلىاللهعليهوآله پديد آمد و كاربرد يافت.
پيدايشِ اين واژه در عصر پيامبر صلىاللهعليهوآله، درباره على عليهالسلام بود، سپس همراه با اصلِ خلافت، از او باز داشته شد. از آنسو، در خلافتِ عُمَر، واژه مزبور به جاىِ تركيبِ خليفةُ خليفةِ رسولاللّه، درباره وى به كار رفت.
پس از عُمَر، لقبِ اميرالمؤمنين نشانهاى از خلافت و همپايه با لقبهاى خليفه و امام به شمار آمد. خُلفا، با لقبِ اميرالمؤمنين، معرفى و خطاب شدند. در برابر، مخالفان از كاربردِ آن امتناع ورزيدند. عثمان، و سپس امام على عليهالسلام در خلافتشان، با همين لقب شناخته شدند. معاويه و ديگر اُمَويان نيز با جاىگرفتن در مسند خلافت، خود را اميرالمؤمنين خواندند. در دوره امويان، عبداللّه بن زُبير و محمد حنفيّه در برابرِ ايشان اميرالمؤمنين خوانده شدند. افزون بر اين، رهبرانِ خوارج، روياروىِ آنان، و هم عباسيان، در كاربردِ لقبِ اميرالمؤمنين رقابت جُستند.
در عصرِ عباسى، در كاربرد لقبِ اميرالمؤمنين، رقيبانِ پُرشمارى پديدار شدند كه مهمترين ايشان فاطميان و امويانِ اندلس و نيز ادريسيان، علويان ِيمن، قرامطه و حَفْصيان بودند.
در سال٩٢٣ ق سلطان سليم عثمانى با بركنارىِ خليفه عبّاسى مستقر در مصر، لقبِ اميرالمؤمنين را از آنِ خود ساخت. سپس، اين لقب درباره عثمانيان تا بقاى ايشان ـ و تأسيس جمهورىِ تركيه (١٩٢٣م) ـ تداوم يافت.
به طور كلى لقبِ اميرالمؤمنين معادل با خليفه، درباره حاكمانِ مركزى دنياى اسلام به كار مىرفت و رقيبان نيز در همين مفهوم، آن را ادعا مىكردند. در اين حال، فُزونىِ كاربردهاى ادعايى، منشأ دگرگونى در كاربردِ اميرالمؤمنين شد و برخى فرمانروايان، بدون ادعاى خلافت و فقط براى اينكه در جايگاهِ حاكمى ديندار بنمايَند، خود را اميرالمؤمنين خواندَند، مانند شاهانِ مراكش و افغانستان و خديوهاى مصر.
همچنين اميرالمؤمنين درباره چندى از اميران در مفهومِ عامّ فرمانده نظامى، و درباره برخى از پيشگامانِ علمى در مفهومِ عامّ امام (پيشوا)، كاربرد يافت.
··· پىنوشت
منابع
ـ ابن اثير، عزالدين ابوالحسن على، الكامل فىالتاريخ، بيروت، دار صادر ـ دار بيروت، ١٣٨٥ق / ١٩٦٥م.
ـ ابن احمر، اسماعيل، روضة النّسرين فى دولة بنى مَرين، تحقيق عبدالوهاب بن منصور، چاپ سوم: رباط، المطبعة الملكيه، ١٤٢٣ ق / ٢٠٠٣م.
ـ ابن اعثم كوفى، ابومحمد احمد، الفتوح، تحقيق على شيرى، چاپ اول: بيروت، دارالاضواء، ١٤١١ ق / ١٩٩١م.
ـ ابن خلدون، عبدالرحمن، العِبَر، تاريخ ابن خلدون، ترجمه عبدالمحمد آيتى، چاپ اول: تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، ١٣٦٣.
ـ ــــــــــــــــــ، مقدمه ابن خلدون، ترجمه محمدپروين گنابادى، چاپ هفتم: تهران، شركت انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٦٩.
ـ ابن طقطقى، محمد بن على بن طباطبا، تاريخ فخرى در آداب ملكدارى و دولتهاى اسلامى، ترجمه محمدوحيد گلپايگانى، چاپ دوم: تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ١٣٦٠.
ـ ابن فقيه، ابوعبداللّه احمد بن محمد بن اسحاق همذانى، كتاب البلدان، تحقيق يوسف هادى، چاپ اول: بيروت، عالم الكتب، ١٤١٦ ق / ١٩٩٦م.
ـ ابونعيم اصفهانى، احمد بن عبداللّه، حلية الاولياء و طبقات الاصفياء، چاپ پنجم: بيروت، دارالكتاب العربى ـ قاهره، دارالريان للتراث، ١٤٠٧ ق / ١٩٨٧م.
ـ بارتولد، و. و، خليفه و سلطان، ترجمه سيروس ايزدى، چاپ دوم: تهران، اميركبير، ١٣٧٧.
ـ باسورث، كليفورد ادموند، سلسلههاى اسلامى، ترجمه فريدون بدرهاى، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى (پژوهشگاه)، ١٣٧١.
ـ برنجكار، رضا، آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى، چاپ چهارم: قم، مؤسسه فرهنگى طه، ١٣٨١.
ـ بغدادى، عبدالقاهر بن طاهر بن محمد ، الفَرق بين الفِرَق، تحقيق ابراهيم رمضان، چاپ دوم: بيروت، دارالمعرفة، ١٤١٧ق / ١٩٩٧م.
ـ بلاذرى، احمد بن يحيى، انسابالاشراف، تحقيق سهيل زكار و رياض زركلى، چاپ اول: بيروت، دار الفكر، ١٤١٧ق / ١٩٩٦م.
ـ خضيرى احمد، حسن، دولت زيديه در يمن، ترجمه احمد بادكوبه هزاوه، چاپ اول: قم، پژوهشكده حوزه و دانشگاه، ١٣٨٠.
ـ ذهبى، شمسالدين محمد بن احمد، تاريخ الاسلام و وفياتالمشاهير و الأعلام، تحقيق عمر عبدالسلام تدمرى، چاپ دوم: بيروت، دار الكتاب العربى، ١٤١٣ق / ١٩٩٣م.
ـ زبير بن بكّار، الاخبار الموفّقيّات، تحقيق سامى مكّى عانى، افست، چاپ اول: قم، انتشارات الشريف الرضى، ١٣٧٤ / ١٤١٦ق.
ـ زركلى، خيرالدين، الأعلام: قاموس تراجم لأشهر الرجال و النساء من العرب و المستعربين و المستشرقين، چاپ دوم: بيروت، دار العلم للملايين، ١٩٨٩م.
ـ سيوطى، جلالالدين عبدالرحمن بن ابىبكر، تاريخ الخلفاء، تحقيق محمد محيىالدين عبدالحميد، افست، چاپ اول: قم، انتشارات شريف رضى، ١٣٧٠ / ١٤١٢ ق.
ـ شهرستانى، ابوالفتح محمد بن عبدالكريم، المِلَل والنِّحَل، تحقيق محمد سيد كيلانى، بيروت، دارالمعرفه، ١٣٨١ق / ١٩٦١م.
ـ صابرى، حسين، تاريخ فرق اسلامى (٢): فرق شيعى و فرقههاى منسوب به شيعه، چاپ اول: تهران، سازمان مطالعه و تدوين كتب علوم انسانى دانشگاهها (سمت)، ١٣٨٣.
ـ صدر حاج سيد جوادى، احمد (زير نظر) «أميرالمؤمنين»، دائرة المعارف تشيع، زير نظر صدر حاج سيد جوادى، چاپ چهارم: تهران، نشر شهيد سعيد محبى، ١٣٨٠.
ـ طبرى، محمد بن جرير، تاريخ الامم و الملوك (تاريخ الطبرى)، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، روائع التراث العربى، بىتا.
ـ عقيقى، ابوالحسين يحيى بن الحسن، المعقّبين مِن وُلد الامام اميرالمؤمنين، تحقيق محمدكاظم، قم، كتابخانه آيتاللّهالعظمى مرعشى نجفى، ١٣٨٠ / ١٤٢٢ق / ٢٠٠١ م.
ـ قلقشندى، احمد بن عبداللّه، مآثرالاِنافة فى معالم الخلافة، تحقيق عبدالستار احمد فراج، بيروت، عالم الكتب، بىتا.
ـ كحّاله، عمر رضا، معجم قبائل العرب القديمة و الحديثة، چاپ هفتم: بيروت، مؤسسة الرسالة، ١٤١٤ ق / ١٩٩٤ م.
ـ لين پول، استانلى، تاريخ طبقات سلاطين اسلام، ترجمه عباس اقبال، چاپ دوم: تهران، دنياى كتاب، ١٣٦٣.
ـ مامقانى، تنقيح المقال فى علم الرجال، تهران، انتشارات جهان، بىتا.
ـ ماوردى، ابوالحسن على بن محمد ، الاحكام السلطانيه، چاپ دوم: بىجا، مركز النشر ـ مكتب الاعلام الاسلامى، ١٤٠٦ق.
ـ مستوفى، حمداللّه بن ابى بكر بن احمد قزوينى، تاريخ گزيده، تحقيق عبدالحسين نوايى، چاپ سوم: تهران، اميركبير، ١٣٦٤.
ـ مسعودى، ابوالحسن على بن الحسين، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقيق محمد محيىالدين عبدالحميد، بيروت، دار المعرفه، ١٣٦٨ق / ١٩٤٨م.
ـ مسكويه، ابوعلى الرازى، تجارب الأمم، تحقيق ابوالقاسم امامى، چاپ دوم: تهران، سروش، ١٣٧٩.
ـ معين، محمد، فرهنگ فارسى، چاپ چهارم: تهران، اميركبير، ١٣٦٠.
ـ مفيد، محمد بن محمد بن نعمان، الارشاد فى معرفة حججاللّه على العباد، تحقيق مؤسسة آل البيت عليهمالسلاملاحياء التراث، چاپ اول: قم، المؤتمر العالمى لالفية الشيخ المفيد، ١٤١٣ ق.
ـ ــــــــــــــــــ، الفصول المختاره، تحقيق سيد ميرعلى شريفى، بيروت، دارالمفيد، ١٤١٤ ق / ١٩٩٣ م.
ـ نوبختى، حسن بن موسى، فرق الشيعه، تصحيح سيدمحمد صادق آل بحرالعلوم، نجف، المكتبة الرضويه، ١٣٥٥ق / ١٩٣٦م.
ـ يعقوبى، احمد بن واضح، تاريخ اليعقوبى، بيروت، دارصادر، بىتا.
- The Encyclopaedia Of Islam, Leiden, E.J. Brill, ١٩٨٦.
[٤١١]. استاديار مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدسسره. تاريخ دريافت: ٢٠/١٠/٨٦ ـ تاريخ پذيرش: ٢٥/١/٨٧.
[٤١٢]. مسعودى، مروج الذهب، ج ٣، ص ٢٥٣.
[٤١٣]. همچنين كتاب مورد سخن، در مجموعه موسوم به رسائل الجاحظ كه مشتمل بر ٤٥ رساله مختصر نگاشته جاحظ است، موجود نيست.
[٤١٤]. ابناعثم كوفى، الفتوح، ج ٤، ص ٣٤٧.
[٤١٥]. شيخ مفيد، الارشاد فى معرفة حججاللّه علىالعباد، ج ٢، ص ٤٤.
[٤١٦]. «فما فعل الشيخ الذى سبقتْ به ـ جيادَ اميرالمؤمنين أتان» (ر.ك: زبير بن بكّار، الاخبار الموفّقيّات، ص ٣٤٦).
[٤١٧]. ر.ك: همان، ص ٣٣١؛ همچنين، ر.ك: مسعودى، همان، ج ٣، ص ١٤١.
[٤١٨]. ر.ك: زبير بن بكّار، همان، ص ٢٩٠ ـ ٢٩٥.
[٤١٩]. همان، ص ٣٣٢.
[٤٢٠]. در اين مورد، سليمان درصدد بود تا خواسته وليد مبنى بر تحويل دادنِ يزيد بن مهلّب را كه به وى پناه آورده بود، نپذيرد ر.ك: همان، ص ٤٩٧ ـ ٤٩٩.
[٤٢١]. ابنخلدون، مقدمه ابن خلدون، ج١، ص ٤٣٦.
[٤٢٢]. همان، ص ٤٣٧.
[٤٢٣]. عبداللّه بن زبير مركز حكومت خود را شهر مكه قرار داد. او، كه با امويان در ستيز بود، در همان شهر پذيراى شكست شد و به قتل رسيد. ر.ك: زركلى، الاعلام، ج ٤، ص ٨٧.
[٤٢٤]. همچنين، يعقوبى از گرايش مردم در همه بلاد اسلامى به ابن زبير سخن به ميان آورده، و فقط سرزمين اُردن را استثنا كرده است يعقوبى، تاريخ اليعقوبى، ج ٢، ص ٢٥٥.
[٤٢٥]. همان، ص ٢٦٧.
[٤٢٦]. معين، فرهنگ فارسى، ج ٤، بخش دوم، ص ٢٩.
[٤٢٧]. در باورداشتِ شيعيانِ دوازدهامامى، محمدحنفيّه، خود مدعىِ امامت نبود در اين باره، ر.ك: مامقانى، تنقيح المَقال فى علم الرجال، ج ٣، ص ١١٥ ـ ١١٦.
[٤٢٨]. يعقوبى، همان، ج ٢، ص ٢٦٣. همچنين، ر.ك: طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج ٦، ص ١٣٨.
[٤٢٩]. نوبختى، فرق الشيعه، ص ٢٩.
[٤٣٠]. بلاذرى، انساب الاشراف، ج ٣، ص ٤٦٥ ـ ٤٦٦.
[٤٣١]. براى آگاهى بيشتر درباره خوارج و انشعاباتِ آنان، ر.ك: بغدادى، الفَرق بين الفِرَق، ص ٧٨ ـ ١١٢ و شهرستانى، المِلَل و النِّحَل، ج ١، ص ١١٤ ـ ١٣٨.
[٤٣٢]. بغدادى، همان، ص ٩٩.
[٤٣٣]. شبيب بن يزيد شيبانى، در موصل بر ضد امويان قيام كرد و خود را خليفه خواند. او به سوى كوفه عزيمت كرد، اما در رويارويى با حجّاج ثقفى كه با نيروهاى اعزامى از شام پشتيبانى شده بود، هزيمت يافت. هنگام گريز، بر روى پُل دُجَيل، در نواحى اهواز، از اسب واژگون و در آب غرق و كشته شد. فرقه شبيبيّه منسوب به اوست زركلى، همان، ج ٣، ص ١٥٦ ـ ١٥٧.
[٤٣٤]. مسعودى، همان، ج ٣، ص ٢٠٣.
[٤٣٥]. مستوفى، تاريخ گزيده، ص ٢٦٩.
[٤٣٦]. بغدادى، همان، ص ٨٨ ـ ٨٩.
[٤٣٧]. مسعودى، همان، ج ٣، ص ٢٥٧.
[٤٣٨]. سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص ٣٩٢ و بارتولد، خليفه و سلطان، ص ٢٩.
[٤٣٩]. فاطميان، شاخهاى از اسماعيليه مباركيه بودند (براى آگاهى از چگونگى انشعاب و باورهاى ايشان، ر.ك: صابرى، تاريخ فرق اسلامى...، ج ٢، ص ١٢٠ ـ ١٣٢ و برنجكار، آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى، ص ٩٦ ـ ١٠١).
[٤٤٠]. قلقشندى، مآثرالاِنافه ...، ج ٢، ص ٢٤٦.
[٤٤١]. سيوطى، همان، ص ٢٦٢.
[٤٤٢]. زركلى، همان، ج ٣، ص ٣٢٤. بر اين اساس، هنگام سلام به حاكم اموى مستقر در اندلس، گفته مىشد: «السّلام عليك يا ابن الخلائف» ر.ك: ابنفقيه، كتاب البلدان، ص ١٣٥.
[٤٤٣]. سيوطى، همان، ص ٥٢٣. سيوطى در جايى ديگر، اين اقدام را همزمان با خلافت راضى عباسى ٣٢٢ ـ ٣٢٩ ق دانسته است (ر.ك: همان، ص ٣٩٢).
[٤٤٤]. سيوطى، همان، ص ٣٩٢.
[٤٤٥]. زركلى، همان، ج ٣، ص٣٢٤.
[٤٤٦]. قلقشندى، همان، ج ٢، ص ٢٤٦.
[٤٤٧]. زركلى، همان، ج ٣، ص ٣٢٤. اقدام ياد شده، شانزده سال پس از آغاز خلافت عبدالرحمن ٣٠٠ ق بوده است.
[٤٤٨]. مسعودى، همان، ج ٣، ص ٢٠٣.
[٤٤٩]. همان.
[٤٥٠]. سيوطى، همان، ص ٢٥.
[٤٥١]. با توجه به شواهد فراوانى كه پيشتر درباره كاربرد لقب اميرالمؤمنين براى رهبران خوارج بيان شد، سخن ياد شده، بىنياز از ذكر شاهد خواهد بود.
[٤٥٢]. ر.ك: مامقانى، همان، ج ١، ص ٤٦٧ ـ ٤٧١.
[٤٥٣]. از اين رهگذر، دولتهايى همچون ادريسيان ١٧٢ ـ ٣٧٥ ق، علويان طبرستان (٢٥٠ ـ ٣١٦ ق) و علويان يمن (از٢٨٣ ق تا اعلامِ جمهورى در سال ١٩٦٢م) بنياد يافتند.
[٤٥٤]. ر.ك: ابن خلدون، مقدمه ابن خلدون، ج١، ص ٤٣٧. به گمان، ديگر اميرانِ ادريسى نيز از لقب اِمام بهره مىگرفتند.
[٤٥٥]. صابرى، همان، ج ٢، ص ٨٧ ـ ٨٨. البته پايايىِ اين دو حكومت يكسان نبود. علويان در طبرستان تا سال٣١٦ ق دوام يافتند، اما امامان زيدى يمن تا دوران معاصر استمرار پيدا كردند ر.ك: صابرى، همان، ج ٢، ص ٨٩.
[٤٥٦]. ابن خلدون با توجه به پيوند آغازين ميان عباسيان و تشيعِ كيسانى، در اساس، خلافت عباسى را حكومتى شيعى انگاشته است. گويا او از تسننِ عموم خلفاى عباسى چشم پوشيده است.
[٤٥٧]. ر.ك: ابن خلدون، مقدمه ابن خلدون، ج ١، ص ٤٣٦ ـ ٤٣٧.
[٤٥٨]. در اين باره، ر.ك: مسعودى، مروج الذهب، ج٤، ص ٢٦ ـ ٢٧؛ شيخ مفيد، الفصول المختاره، ص ٣١١. همچنين، ر.ك: مسكويه، تجاربالأمم، ج ٤، ص ١٢٠ و ابنطقطقى، تاريخ فخرى...، ص ٣٠٤.
[٤٥٩]. ر.ك: عقيقى، المعقّبين مِن وُلد الامام اميرالمؤمنين، ص ١١٧.
[٤٦٠]. براى آگاهى از شرايط امامت نزد زيديه، ر.ك: صابرى، همان، ج ٢، ص ٨٦ ـ ٨٩ و خضيرى احمد، دولت زيديه در يمن، ص ٨٧ ـ ٨٨.
[٤٦١]. واژه امام، در فرهنگ اسلامى جايگاهى ويژه دارد و درخورِ پژوهشى مستقل است.
[٤٦٢]. واژه امام درباره علويان يمن، و واژه داعى درباره علويان طبرستان رواج داشته است (براى نمونه، ر.ك: ابن خلدون، العِبَر: تاريخ ابنخلدون، ج ٣، ص ٢٩ و ١٥٧. همچنين، ر.ك: باسورث، سلسلههاى اسلامى، ص ١١٨ ـ ١٢١).
[٤٦٣]. امام يحيى بن حسين بن قاسم علوى در سال ٢٨٣ ق بر صعده، و در ٢٨٨ ق بر صنعاء تسلط يافت. دامنه قدرت او به مكه نيز كشانيده شد و در آنجا به مدت هفت سال به نام او، خطبه خوانده شد. روى هم رفته او با عباسيان و قرمطيان در رقابت بود. بيشتر امامان زيدى يمن از تبار اويَند. وى تأليفاتى نيز داشت زركلى، همان، ج ٨، ص ١٤١ و خضيرى احمد، همان، ص ٣٧ ـ ٦٢.
[٤٦٤]. سيوطى، همان، ص ٥٢٥. همچنين، ر.ك: زركلى، همان، ج ٨، ص ١٤١ و كحّاله، معجم قبائل العرب...، ج ٢، ص ٤٩٣.
[٤٦٥]. خضيرى احمد، همان، ص ٣٧، پاورقى١. تصوير سكهها: ص ١١٣ ـ ١١٤.
[٤٦٦]. براى آگاهى از چگونگى انشعاب و باورهاى ايشان، ر.ك: صابرى، همان، ج ٢، ص ١١٢ ـ ١١٤ و برنجكار، همان، ص ١٠١ ـ ١٠٣.
[٤٦٧]. قرامطه، با افراط و غلوّ، حتى پيامبرىِ محمد بن اسماعيل را مطرح كردند ر.ك: نوبختى، همان، ص ٧٢ ـ ٧٥.
[٤٦٨]. ذهبى، تاريخ الاسلام، ج ٢١، ص ٤٦ ـ ٤٧، قلقشندى، همان، ج ١، ص ٢٦٩ ـ ٢٧٠ و سيوطى، همان، ص ٣٧٧.
[٤٦٩]. ابن اثير، الكامل فىالتاريخ، ج ٩، ص ٢٨٢.
[٤٧٠]. در آغاز همين فصل، از واژه اميرالمسلمين سخن به ميان آمد.
[٤٧١]. ابنخلدون، مقدمه ابن خلدون، ج ١، ص ٤٤٠ ـ ٤٤١.
[٤٧٢]. ر.ك: قلقشندى، همان، ج ٢، ص ٢٤٥ ـ ٢٥٥.
[٤٧٣]. «ألا! صِل بالأميرالمؤمنينا ـ فأنت بها أحقّ العالَمينا» همان، ص ٢٥٩.
[٤٧٤]. ابن اَحمر، روضة النّسرين...، ص ٢٩.
[٤٧٥]. از آن سو، موحّدين در خطاب به اين اَتباع خود، فقط شيخ ـ و نه، سلطان يا امير ـ مىگفتند همان، ص ٥٧.
[٤٧٦]. در اين باره، از منبع پيشين، به چند نمونه ـ به ترتيبِ امارت ـ اشاره مىشود: اميرالمؤمنين يعقوب، ص ٢٧؛ اميرالمسلمين يوسف، ص ٣٠؛ اميرالمسلمين عامر، ص ٣٢؛ اميرالمسلمين سليمان، ص ٣٣؛ اميرالمسلمين عثمان، ص ٣٤؛ اميرالمسلمين على، ص ٣٥؛ اميرالمؤمنين ابوبكر، ص ٤٠؛ اميرالمؤمنين تاشفين، ص ٤٢؛ اميرالمؤمنين متوكل، ص ٤٣؛ اميرالمسلمين احمد، ص ٤٩.
[٤٧٧]. او كتاب خود را به "اميرالمؤمنين ابوفارس عبدالعزيز، از ملوك بنىمرين" هديه كرده است (ابنخلدون، مقدمه ابن خلدون، ج ١، ص ١٠).
[٤٧٨]. ابن اَحمر، همان، ص ٢٧.
[٤٧٩]. ر.ك: لين پول، تاريخ طبقات سلاطين اسلام، ص ٥١.
[٤٨٠]. معين، همان، ج ٤، بخش دوم، ص ٢٩. براى آگاهى تفصيلى درباره اقدام سلطان سليم عثمانى در اخذِ عنوان خلافت، ر.ك: بارتولد، همان، ص ٨٣ ـ ١٠٧.
[٤٨١]. صدر حاج سيدجوادى؛ احمد زير نظر «اميرالمؤمنين» دائرة المعارف تشيع، ج ٢، ص ٥٢٢.
[٤٨٢]. پيداست كه مفاهيم اين القاب جديد، بهويژه مفهوم مهدويت نيز مورد توجه خلفا بود.
[٤٨٣]. ابنخلدون، مقدمه ابن خلدون، ج١، ص ٤٣٧ ـ ٤٣٨.
[٤٨٤]. در اينجا براى نمونه، مىتوان به كاربرد همزمانِ واژه خليفه اميرالمؤمنين درباره شش تن از اميران اموى اندلس كه پيشتر نيز در متن بيان شد، اشاره كرد.
[٤٨٥]. «اميرالمؤمنين» دائرهالمعارف تشيع، ج ٢، ص ٥٢٢. همچنين، ر.ك: بارتولد، همان، ص ٥٣ ـ ٥٤.
[٤٨٦]. البته خلفا فرماندهى جنگ را به اميران نظامى تفويض مىكردند ر.ك: ماوردى، الاحكام السلطانيه، ص ٣٥.
[٤٨٧]. در اين باره، ر.ك:
The Encyclopaedia Of Islam,Vol.١, P.٤٤٥.
[٤٨٨]. مسعودى، همان، ج ٤، ص ٢٠٢. گرچه يعقوب، در برابر معتمد عباسى (خليفه وقت) لشگر كشيد، خود مدّعىِ خلافت نشد.
[٤٨٩]. ابونعيم اصفهانى، حلية الاولياء و طبقات الاصفياء، ج ٧، ص ١٤٤.
[٤٩٠]. زركلى، همان، ج ٣، ص ١٠٤.
[٤٩١]٣. The Encyclopaedia Of Islam, Vol.١, P.٤٤٥.
[٤٩٢]. چنانكه گفته مىشود امام در فقه، امام در قرائت، امام در بلاغت، امام در فنّ خطّ. ر.ك: قلقشندى، همان، ج ١، ص ١٨٠، ١٩١، ٢٧٦ و ٢٨٧.