تاریخ اسلام در آینه پژوهش - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٥ - تأثير عوامل سياسى بر منازعات مذهبى اصفهان از قرن چهارم تا هفتم هجرى / منظر قنبرى
از قرن چهارم تا هفتم هجرى
منظر قنبرى[٣٢٠]
چكيده
عوامل سياسى، مجموعه راه كارها و اقداماتى است كه طبقه حاكم براى پيشبرد اهداف و مقاصد خود و حفظ قدرت بر جامعه از آن بهره مىبرند.
عوامل سياسى يكى از تأثير گذارترين عوامل در ساختار جامعه، اعم از اقتصاد، فرهنگ، نظامىگرى، مذهبى و... است. در اين پژوهش درباره تأثير عوامل سياسى بر منازعات مذهبى شكل گرفته در اصفهان از قرن چهارم تا قرن هفتم هجرى بحث شده و با طرح اين سؤال كه گرايش مذهبى اقتدار رسمى جامعه (سلاطين و كارگزاران) بر منازعات مذهبى اصفهان چه تأثيرى داشت، به بررسى تحولات سياسى و تأثير آنها در منازعات اصفهان پرداخته مىشود.
واژگان كليدى: عوامل سياسى، اقتدار، مذهب، كارگزاران و منازعات مذهبى.
مقدمه
اقتدار رسمى در جامعه از آنِ طبقه حاكم، اعم از سلاطين، وزرا و كارگزاران دولتى است كه در راستاى اهداف و مقاصد خويش با توجه به منابع قدرتى كه در دست دارند) به صورت آشكار و پنهان بر محيط سياسى، اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى جامعه تأثير مستقيم يا غير مستقيم دارند.
بنابراين، براى بررسى اوضاع مذهبى يك شهر بايد به مذهب حكمرانان آن منطقه نيز توجه داشت، زيرا مذهب حكمرانان بر مذهب سكنه تحت قلمروشان تأثير شايان توجهى دارد. در اينجا با توجه به نكته ياد شده، نقش اين گروه در بروز منازعات مذهبى اصفهان از قرن چهارم تا هفتم هجرى مورد تحليل و ارزيابى قرار گرفته است.
١. نقش سلاطين
يكى از موضوعات مهم و اساسى در بررسى تحولات سياسى، توجه به نوع گرايشها و سياست دينى و مذهبى سلاطين است. در قرنهاى چهارم تا هفتم هجرى دو گرايش متفاوت مذهبى وجود داشت. سال ٣٢٩ ق مقارن با تحول عظيمى در نگرش اعتقادى شيعه[٣٢١] همراه با تحولات تاريخى و جابهجايى قدرت حاكميت بود. در اين زمان، خلافت عباسى از اوج اقتدارگرايى سياسى خود نزول كرد و اگرچه هنوز در اعتقادات بيشتر مسلمانان به مثابه يك مركز مذهبى ـ سياسى مطرح بود، با اين حال، گروههاى سياسى محلى[٣٢٢] شيعى كه مورد غضب خلافت بودند، بر مناطقى در شمال ايران تسلط يافته و زمينه حكومتى ايرانى ـ مذهبى را در عراق عجم فراهم كردند. اين سلاطين نوظهور در تاريخ آلبويه ناميده مىشوند. بويهيان، همچون ديگر امرا و سلاطين بنابر اقتضاى حكومتى بايد در چارچوب دينى و مذهبى متداولى به توسعه حكومت و سلطنت خود مىپرداختند تا از اقتدار كافى براى اعمال قدرت برخوردار شوند.
بويهيان بر مذهب تشيع بودند و چون ديگر امرا در ترويج و انتشار مذهب خويش مىكوشيدند و تا آنجا كه شرايط سياسى و اجتماعى آنان اقتضا مىكرد در حمايت از پيروان و بزرگداشت علماى اين مذهب نهايت كوشش خود را مبذول مىداشتند. برگزارى مراسم عاشورا و عيد غدير و ساختن گنبد و بارگاه بر مزار ائمه، نمونهاى از اين فعاليتها بود كه جامعه تشيع را با فضاى باز سياسى و مذهبى همراه كرد.
بويهيان گرچه شيعيانى پاىبند بودند و به برگزارى مراسم خاص شيعيان مىپرداختند، با اين حال هرگز درصدد تحميل مذهب خود بر قلمرو تحت حاكميتشان نبودند و قصدشان ايجاد نوعى حكومت مشترك شيعى و عباسى بود كه آنان را از پيامدهاى تغيير حاكميت مذهبى برهاند و به اين دليل، تسامح مذهبى، شيوه آنها در حكمرانى بود.
در دوره حكومت آلبويه در اصفهان جز يك گزارش، به نزاع تسنن و تشيع اشارهاى نشده است. گزارش ياد شده، مربوط به سال ٣٤٥ ق است كه اهل سنت اصفهان به خانههاى شيعه قمى هجوم آوردند و اموال آنان را غارت كردند و طى آن، امير بويهى دخالت كرده، جرايمى براى مهاجمان اصفهانى تعيين نمود.[٣٢٣]
بسيارى از صاحبنظران، مانند فراى، پا در ميانى اميرالامرا در درگيرى و صدور حكم به نفع شيعيان را به منظور باز گرداندن آرامش دانسته، نه اينكه به منظور حمايت از شيعيان[٣٢٤] يا ناشى از تعصب مذهبى امير بويهى باشد. نمونهاى ديگر از اين تسامح مذهبى، انتخاب روح بن محمد بن احمد، فقيه شافعى براى قضاوت در اصفهان توسط علاءالدوله (م ٤٢٥ ق) است.[٣٢٥] گذشته از سلاطين بويهى وزرايى، نظير صاحب بن عباد كه عنايت خاصى به مذهب اعتزال و تشيع داشت، ولى در طول وزارت وى نيز گزارشى مبنى بر ستيزهجويى مذهبى وى در هيچكدام از منابع نمىيابيم. البته حمايت و گشادهرويى آنها به مذهب تشيع موجب شد تا مردم اصفهان در پافشارى بر ضديت با شيعيان و پيروان و خاندان ائمه گامى به عقب بردارند، گرچه تا پايان دوران ١٢٠ ساله بويهيان، سكنه اصفهان بر مذهب اهل سنت بودند.
دلايل زير را مىتوان به عنوان مهمترين عوامل در ايجاد آرامش مذهبى در اين قرن دانست.
دلايل آرامش مذهبى اصفهان مقارن حكومت آلبويه
همانگونه كه در بالا اشاره شد، اصفهان در دوره حاكميت بويهيان در آرامش و تسامح مذهبى به سر مىبرد و منازعات و كشمكشهاى مذهبى بسيار كمرنگ بود. عوامل متعددى در ايجاد اين وضعيت مؤثر بود كه در ادامه به برخى از آنها پرداخته مىشود:
١. بويهيان حاكمانى بودند كه از نظر مذهبى با مذهب غالب جامعه (تسنن) كه از حمايت خلافت، به عنوان رهبرى نهاد رسمى سياسى ـ مذهبى برخوردار بود، اختلاف داشتند، همين امر مشروعيت آنها را از ديدگاه مردمان تحت قلمروشان محدود مىساخت. از اين رو، هر گونه خدشه به نظام خلافت با شورش و تمرد مردم تحت سيطره آنان روبهرو مىشد، به همين منظور آنان مماشات با خلافت را پيشه سياست مذهبى خود ساختند.
٢. بويهيان قدرت خود را مقارن با فترت و سستى دستگاه خلافت عباسى به دست آورده بودند، و ديگر از كشمكشهاى مذهبى كه خلفاى قبل از آلبويه بدان دامن مىزدند، چندان خبرى نبود. بنابراين، خلافت را سدى در برابر مشروعيت حكمرانى خود نمىديدند تا براى جلب رضاى آنان به قلع و قمع مخالفان مذهبى دستگاه خلافت بپردازند و در راستاى سياست مذهبى خلفا قدم بردارند.
٣. شاخه بويهى عراق عجم، خصوصا شهر اصفهان بر خلاف بويهيان مستقر در مركز خلافت عباسى (كه از سالها پيش به دليل مركزيت، مذاهب مختلف و به خصوص شيعيان را در خود جاى داده بود) فاقد تشكيلات منسجم مذهبى بودند، از اين رو شيعيان بغداد از اين فضاى باز سياسى براى ارائه عقايد مذهبى استفاده كردند. اين امر موجب بروز منازعات و درگيريىهاى مذاهب و فرقههاى اسلامى در آنجا شد و از اين رو سياست مذهبى حاكمان عراق با عراق عجم (به مركزيت اصفهان) كه چنين سازمانهاى منسجمى نداشت، در بروز منازعات مذهبى متفاوت بود.
٤. بر خلاف بغداد كه فرقهها و مذاهب مختلف در محلههاى خاص خود در شهرى واحد ساكن بودند، در اصفهان تقريبا تمام فضاى مذهبى در دست اهل سنت بود و شيعيان در شهرهايى چون قم و آوه و كاشان و رى ساكن بودند و همين فاصله جغرافيايى در عدم بروز منازعات نقش فراوانى داشت. از سوى ديگر، سياحان مسلمان كه منافع مشترك اقتصادى را از عوامل بروز منازعهساز در بغداد ذكر كردهاند، از چنين مسئلهاى در خصوص اصفهان و شهرهاى قم و رى كه آنان را به ارتباط و مناسبات پىدرپى با هم سوق دهد، ياد نكردهاند. از اين رو گرچه مورخان مسلمان و عصر آلبويه، مقارن با منازعات مذهبى در شهرهايى، نظير بغداد اشارههايى نمودهاند، ولى درباره شهرى چون اصفهان اطلاعات و گزارشهاى كافى از درگيرى و نزاعهاى مذهبى و فرقهاى وجود ندارد. البته رگههايى از رواج تشيع را در اصفهان همزمان با حكومت بويهيان مشاهده مىكنيم و نقش سلاطين و وزيران آلبويه را پررنگ مىبينيم، ولى اين نمىتواند با پذيرش عمومى و بدون جنجال اصفهانيان صورت گرفته باشد. به هر حال، صفحات تاريخ اين سرزمين ما را ناچار به پذيرش اين مطلب مىكند كه آرامش مذهبى و تسامح و تساهل مذهبى سلاطين بويهى را در اين برهه و در اين منطقه تأييد نماييم.
قرن چهارم، يعنى دوره حكمفرمايى امراى ايرانىنژاد بويهى در چنين آرامش مذهبى مىگذشت تا اينكه از آغاز قرن پنجم و دوره تسلط تركان غزنوى اوضاع دگرگون شد. پادشاهان غزنوى روش ديگرى را در تسمك به ديانت در پيش گرفتند؛ آنان سياست تسامح بويهيان را كنار گذاشته و تعصب و جانبدارى از سنيان را پيشه ساختند. محمود غزنوى حرص جهان گشايى را در پشت پرده ديانت و نجات خلافت عنوان مىكرد. در كشتار بىرحمانه خاندان بويهى، مدعى بود كه اين كار را براى رهايى مردم رى از چنگال بددينان مىكند.[٣٢٦] محمود ياران باطنى مذهب مجدالدوله را به دار آويخت و بسيارى از معتزليان را به خراسان تبعيد كرد و كتابهاى فلسفى معتزلىمذهبان و اهل نجوم را سوزاند و از كتابهاى ديگر هرچه ماند، به غزنه برد.[٣٢٧]
اصفهان در زمان تهاجم محمود در دست خاندان كاكويه (شاخهاى از بويهيان) بود، كه آنان براى نگهدارى قلمرو تحت سلطه خود در اصفهان بسيار تلاش كردند تا جايى كه بعد از دو بار راندن آنان از اصفهان توسط غزنويان، باز توانستند به عنوان دستنشانده غزنويان در سمت خود باقى بمانند، از اين رو مىتوان پويايى بنىكاكويه را يكى از عوامل كوتاهى مدت حكومت غزنويان عنوان كرد.[٣٢٨]
جانشينان غزنويان نيز سلاجقه حنفى مذهبى بودند كه چون غزنويان جانبدار خلافت عباسى بودند. آنان برحسب تعصب و سادگى طبعى كه داشتند در عقايد خود نيز بسيار خشك و تندمزاج بودند، از اين رو با دشمنان و مخالفان خلافت به شدت مخالفت كردند. قربانيان اين خشونت و تعصبات مذهبى، شيعه و باطنيه بود كه به حكم اعتقاداتشان خليفه عباسى را غاصب خلافت مىدانستند. با وجود اين، هرگاه منافع سياسى اقتضا مىكرد، تعصب مذهبى كنار گذاشته مىشد و بر اساس مصالح خود رفتار مىكردند، چنانكه مىتوان به وحدت سلاطين سلجوقى با شيعيان اشاره كرد. در اين باره ابوالرجاء قمى آورده است:
وصلت سلاطين سلجوقى با اعقاب علاءالدوله محمد بن دشمن زيار بود. خواهر فرامرز را با سلطان طغرل نكاح كردند. خواستند كه پيش از قيامت جمع شمس و القمر بود. امير حاجب آغاجى، جد فخرالدين طغايرك، او را از اصفهان به رى آورد.[٣٢٩]
اقدام ملكشاه سلجوقى نيز در ازدواج دختر خود، خاتونسلقم با اسپهبدعلى شيعى را نيز مىتوان در جهت دست يافتن به منافع سياسىاش دانست.[٣٣٠]
بعد از سلطان ملكشاه و قتل نظامالملك، ديگر سلاطين سلجوقى از اختلافات و رقابتهاى سياسى و مذهبى كه ميان اقليتهاى مذهبى بود سود بردند و از توان اجتماعى و فرهنگى آنان براى از بين بردن رقيبان خود در سلطنت استفاده كردند، از اين رو، مذاهب را به جان هم مىانداختند و گاه از رهگذر اين رقابتها و آشفتگى ناشى از آن، صحنه براى ابراز قدرت مذاهبى، چون اسماعيليه باز مىشد، چنانكه قلعه شاهدژ در آشفته روزگار سالهاى آخر سلطنت ملكشاه به تصرف احمد بن عبدالملك عطاش در آمد. در فتنههايى كه پس از مرگ وى بر سر جانشينىاش وقوع يافت، رقباى سلطنت را بر آن داشت كه از فداييان اسماعيلى در دفع غائله استفاده كنند؛ چنانكه در جنگ ميان بركيارق و سردار او امير حبشى و سلطان سنجر، پنج هزار تن از سواران امير اسماعيل كه در قلاع اسماعيله در قاين امارت داشت، به مدد امير حبشى و بركيارق آمدند و اين امر باعث شد در مظان اتهام به همدستى با اسماعيليان قرار گيرند، از اين رو او براى رفع اتهام، بسيارى از اسماعيليان و حتى عدهاى از عوام و خواص را به تهمت اسماعيلى گرى به قتل رساند.[٣٣١]
گاه نيز تعصب مذهبى سلطان و توجه وى به مذهب مورد اعتقادش باعث مىشد كه براى مذاهب مطرح ديگر، مزاحمت ايجاد كند. راوندى ضمن بيان ارادت خاص سلاطين سلجوقى به مذهب حنفى، در گزارشى به موضع سلطان محمد سلجوقى پرداخته و مىگويد:
چنانكه سلطان محمد ماضى ـ قدس الروحهالعزيز ـ چون مسجد جامع اصفهان نظامالملك به سبب تعصب بر اصحاب شافعى مقرر داشت سرها بفرموذ بريذن و لشكر فرستاذ تا قاضى القضاة صدر صدور جهان ركن الدين اقرالله عين الدين والاسلام بمكانه در آن مسجد خطبه لن كا و چون بشارت بدان حضرت رسيد كه نماز كردند كلاه برانداخت و نشاط كرد و صلات و صدقات داد.[٣٣٢]
ريشه دخالت سلطان در منازعات مذهبى را مىتوان در عدم پذيرش آنان از سوى مردم تحت حاكميتشان دانست، زيرا آنان بيگانگانى بودند كه از آن سوى ماوراءالنهر بر مردمان ايرانى مسلط شده بودند و مردمان منطقه، قدرت سياسى آنان را نمىپذيرفتند. نزاعهاى اصفهانيان مقارن ورود طغرل به اين شهر را مىتوان دليل بر عدم پذيرش آنان دانست، از اين رو آنان به فرقهها و مذاهب اسلامى روى آوردند تا با دامن زدن به مباحث مذهبى، به سلطه سياسى و اجتماعى خود كمك كنند. توجه آنان به برخى از زهّاد و فرقههاى صوفىمسلك نيز به همين دليل بود كه ايدئولوژى فكرى آنان را با اهداف سياسى خود هماهنگ سازند. با اين هدف به مشايخ صوفى كه مرام عقيدتى آنان در چارچوب تسنن قرار داشت، توجه فراوانى مبذول مىداشتند. ساختن خانقاه و تأمين نياز معيشتى صوفيان از سوى سلاطين در اين دوره، باب شد و گاهى نيز رابطه مراد و مريدى ميان سلاطين و صوفيان را ايجاد مىكرد.[٣٣٣]
به هر ترتيب، آنان با تمسك به اين فرقههاى آرام و بىجنجال و دنياگريز، توجه افكار عمومى را منحرف ساخته، به پيشبرد اهداف سياسى خود مىپرداختند.
٢. نقش وزيران
اعتقادات مذهبى وزيران نيز در سياست مذهبى آنان، بر جامعه تأثيرگذار بود. آنان گاه با تسلط بر سلاطين خود به طور مستقيم بر جامعه حكمروايى مىكردند و از جوّ مذهبى جامعه در استحكام هرچه بيشتر پايههاى قدرت خود بهره مىجستند.
صاحب بن عباد از جمله وزراى بزرگ دستگاه آلبويه بود كه به اصفهان توجه تمام داشت و از اين رو با آنكه دستگاه مركزى سلطنت در رى بود، بسيار به اصفهان سفر مىكرد. كتابخانه و عمارت او در اصفهان بسيارى از سياحان مسلمان را متوجه خود كرده است. وى مدتى كاتب مؤيدالدوله، سپس وزير فخرالدوله شد. هرچند مقدسى و ديگر منابع از سياست ستيزجويانه وى در مقابل اهل سنت سخنى به ميان نياوردهاند، ولى اعزام داعيان مذهبى براى ترويج عقايد شيعى يا معتزلى[٣٣٤] را مىتوان از اقدامات عملى او در جهت ورود به منازعات دانست.
وى در بسيارى از مباحث دينى، از جمله خلق قرآن با مذاهب ديگر مناظره مىكرد. البته در منابع چيزى از ستيزهجويى يا جنجالهاى مذهبى ناشى از جدالهاى مذهبى وى با علماى ديگر مذاهب ديده نمىشود تا جايى كه سكوت منابع، پژوهشگران معاصر را بر اين باور كشانده است، كه وزراى بويهيان تسامح و تساهل مذهبى را سياست مذهبى عمومى خود قرار دادهاند. گزارش ابن اثير مبنى بر وزارت ابوالعباس بن ابراهيم از قبيله بنىضبه كه اجدادشان از مخالفان امام على عليهالسلامبودند و به عنوان خوارج در تاريخ شناخته مىشوند، در دوران امارات مجدالدوله نشانى از اين تسامح و تساهل است.[٣٣٥]
خود اين مسئله كه منابع در شاخه مذهبى آلبويه اختلاف نظر دارند، مىتواند ناشى از سياست اين خاندان نسبت به جبههگيرى مذهبى در ناحيه اصفهان باشد، زيرا تعصب مذهبى ساكنانش، مانع از اجراى الگوى مذهبى آلبويه ـ آنچنان كه در بغداد بود ـ شد.
وزارت در دوران سلجوقى قدرتمندترين منصب بعد از سلطان در سلسله مراتب حكومتى بود و براى منصب وزارت، اعتقاد به مذهب اهل سنت (شافعى يا حنفى) كافى بود. مذهب تسنن گرچه در دوره سلاجقه بزرگ به شدت پىگيرى مىشد و مذهب حنفى و بعدها شافعى، دو مذهب رسميتيافته دربار سلاجقه بودند، اما بعدها اين شدت عملِ مذهبى در خصوص سلاطين و وزرا، در اواخر دوره ملكشاه تلطيف گرديد، چنانكه در اين دوره تعدادى از ديوانيان در مقامهاى متعدد، غيرسنى و حتى غيرمسلمان بودند.[٣٣٦] وزراى روى كار آمده در ادوار بعدى نشانه اين واقعيت است كه سلاطين اين دوره، مذهب را براى رسيدن به مقاصد سياسى هدف قرار داده بودند.
وزير سلجوقى علاوه بر وظايف ديوانى خود، گاهى نيز در ديوان مظالم رفع ظلم مىكرد. وى بر ديوان مذهبى نيز نظارت عمومى داشت. آن لمبتن اين نظارت را به سبب پيوند بين اختلاف مذهبى و مخالفت سياسى و به دليل عايدات قابل توجه از راه اوقاف مىداند.[٣٣٧]
اوج مذهبگرايى وزراى سلجوقى را مىتوان در وزارت خواجه نظامالملك ديد. او در تسنن شافعى سخت متعصب بود و برعكس سلاجقه معاصرش كه بر مذهب حنفى بودند و با ساير مذاهب با تسامح برخورد مىكردند، وى در اين راه چنان سختگيرى مىنمود كه در باب مذهب با سلطان وقت نيز رقابت مىكرد. نويسنده تجارب السلف به تعصب مذهبى خواجه اينچنين اشاره كرده است:
سلطان ملكشاه در اصفهان مدرسهاى بنا كرد در محله كران و چون خواستند بنويسند كه در اين مدرسه كدام طايفه باشند، از سلطان پرسيدند، گفت: ار چه من حنفى مذهبم، اما اين خير از براى خداى تعالى ساختهام، قومى را محفظ و مخصوص كردن و طايفهاى را ممنوع و محروم داشتن وجهى ندارد. بنويسيد كه اصحاب هر دو امام در اين مدرسه ثابت باشند على التساوى و التعادل. خواستند كه نام امام ابوحنيفه پيش از امام شافعى بنويسند، خواجه نگذاشت و مدتى آن كتابت موقوف ماند و سلطان فرمود تا خواجه را رضا نباشد هيچ ننويسيد. عاقبت بر آن قرار گرفت كه بنويسيد: آن را بر پيروان دو امام، امامى الائمه صدرى الاسلام، وقف كرد خلاصه اينكه اسم هيچ يك از دو امام را نبردند.[٣٣٨]
سختگيرى خواجه نظامالملك نسبت به مذهب را مىتوان تدبير او براى مقابله با اوضاع زمانهاش دانست. اين اوضاع را بندارى اصفهانى چنين گزارش مىدهد:
هنگامى نظامالملك به وزارت رسيد كه شيرازه كارهاى كشور گسيخته بود. احكام اسلامى فسخ شده بود. اين ايام، پايان حكومت ديلميان و ابتداى دولت سلجوقيان بود. در متن آن حكومت و آمدن اين سلسله، شهرها ويران و خالى از سكنه شده بودند. ستمكاران بر شهرها دست گشوده بودند و در هر گوشه، ناله و ضجه ستمديدگان بلند شده بود و مجالس انس به محافل عزادارى تبديل شده بود... نظامالملك ترتيب و نظم، بار ديگر در كشور برقرار كرد و احكام دين را اجراى نمود.[٣٣٩]
تعصبات مذهبى وى چنان بود كه بسيارى از پژوهشگران را بر اين باور كشانده كه وى قصدش نابودى ديگر مذاهب و رسميت بخشيدن همگانى به مذهب شافعى بوده است. او مدتى در دربار غزنويان به امور ديوانى اشتغال داشت و آنچنان كه در سياستنامه اشاره نموده است، از سلطان محمود غزنوى و عهد وى، به سبب تعصب مذهبىاش تجليل مىكند، و خود در سياست مذهبى از وى پيروى مىنمايد، زيرا تفتيش عقايد و سختگيرى به آنان، همان سياست مذهبى سلطان محمود غزنوى بوده است.[٣٤٠]
انتقال خاندان شافعىمذهب خجندى به اصفهان در راستاى همين اهداف قابل بررسى است. اين خاندان و حمايت بىدريغ خواجه از آنان بازار رقابت و جدالهاى مذهبى ميان حنفيان و شافعيان را برانگيخت. اختصاص دادن بخش عظيمى از ثروت و رونق ديوان وزارت به آنان كافى بود كه بر شدت اين اختلاف بيفزايد. اين علاقه و شدت مذهبى، جامعه اصفهان را دچار پراكندگى و انشقاق مذهبى كرد. اختصاص مدارس نظاميه به اين مذهب، و جلالت و شوكت اين مدارس را مىتوان تهديد و تضعيف وحدت اسلامى دانست كه آن را مىتوان در حمله مغولان و تسلط بر شهر اصفهان مشاهده كرد.
توجه او به علما و فقهاى مذهب موافق، و اختصاص مواجب و مواهب به آنان جمعى از صوفيان را بر آن داشت كه به سلطان گلايه كنند و معترض بر وضع موجود شوند و به سلطان چنين گزارش دادند:
نظام را در حق مردان خدا ارادتى نيست، رأى او با فقهاى خلاف جوى و مناظران جدلگوى و ارباب علم ظاهر، پيش است. سلطان قصه با نظام نمود، گفت: اين اهمال از تو در حق ابدال، مستبدع و مستبعد مىنمايد. گفت: اى پادشاه عادل! از مردان خدا كس عدول ننمايد، اما الشأن فى الدقيق اعتقاد در مدرسه و فقيه بدان جهت است كه مردى به سى سال دانشمند گردد و بهيك ساعت جمله جنود درنود را هر يك به جوى كه به حجام دهند در زى تصوف توان آورد اعتبار به فضايل نفسانى و علم حقايق شريعت و طريقت است نه به سالوس و پشم و صوف و خردهاى ناموصوف و بازان سپيد در كرنج[٣٤١]...[٣٤٢]
حكايت بالا نشانه اعتراض قشر وسيعى از مردمانى است كه هر كدام مذهب خاصى داشتند گرچه در رداى صوفيان عزلت گرايى گزيده بودند، و همين سبب تشتت و انفكاك مذهبى در دوره نظامالملك در اصفهان گرديد. صوفيان كسانى بودند كه معزز و مكرم خواجه نظامالملك بودند و توجه خواجه به آنان در سطور تاريخ مسطور است. با اين توصيف مىتوان اوضاع و احوال مذاهب شيعى را تصور كرد؛ كسانى كه در سياستنامه، عاصيان و رافضان و مرتدان و... شناسانده شدهاند. اينان كسانى بودند كه سياست مذهبى خواجه آنان را تحت فشار قرار داده بود و خواجه از هيچ گونه كوششى در سركوب آنان فروگذار نكرده بود تا جايى كه اين گروه، چاره را در آن ديدند كه با نفوذ در دستگاه ملكشاهى اين وزير را از ميان بردارند.[٣٤٣]
سختگيرى خواجه نظامالملك و بىحرمتى او بر عالمان شيعى چنان است كه در كتاب مورد نقد عبدالجليل رازى "فضائح..." اشارت شده است:
نظامالملك از سرّ عقيدت اينها آگه بود، همه را خوار و مهين داشتى و در رى هر كه دعوى دانشمندى از اينها كردى، چون حسكا بابويه، بوطالب بابويه، ابوالمعالى امامتى و. . . از رافضيان شتام، همه را بفرمود تا بر منبرها بردند. سر ها برهنه كرده، بىحرمتى و استخفاف مىكردند برايشان، و مىگفتند: شما دشمنان دينيد و سابقان اسلام را لعنت مىكنيد.[٣٤٤]
اين روش و اين نگرش مذهبى نهتنها در اين دوران، بلكه در دورههاى بعد از خواجه نيز به همان شدت و حدّت در عقيده و اعتقاد وزرا و علماى دورههاى بعد ادامه داشت. در عهد بركيارق، وزارت با مجدالملك براوستانى بود. عبدالجليل دوران او را دوره استيلاى دستاربندان قم و كاشان و آبه[٣٤٥] مىداند. او نيز چون ديگر وزيران عصر ـ چنانكه از فحواى كلام عبدالجليل رازى بر مىآيد ـ با تسلط بركيارق و با جانبدارى از مذهب شيعى، مستوفيان و ديوانيان شيعى را نيز بر سر كار آورده بود. از سوى ديگر، بسيارى از اميران دولتى ر ا به وسيله باطنيان از ميان برداشته بود و همين نيز باعث شد كه به تحريك مخالفانش كه اغلب مخالفان مذهبى او بودند، به دستور بركيارق به قتل برسند.[٣٤٦]
معينالدين ابونصر احمد كاشى از وزرايى بود كه به عهد سلطان محمود بن محمد بن ملكشاه، به قلع و قمع اسماعيليان به سبب تعصب مذهبى مىپرداخت و سلطان را نيز بر اين امر تحريض مىكرد. همين امر اسماعيليه را بر آن داشت تا وى را به قتل رسانند.[٣٤٧]
وزارت سلطان محمد بر عهده سعدالملك آبى بود كه در خفا بر مذهب باطنى بود. ائمه اصفهان در مورد مذهب او با سلطان وقت بارها سخن گفته بودند، ولى سلطان نمىپذيرفت و باور نداشت. هنگامى كه سلطان قلعه شاهدژ را در اصفهان به محاصره داشت و آذوقه اهل دژ تمام شده بود، نامهاى از وى به دست آمد كه در آن به اسماعيليان نوشته شده بود يك ماه ديگر صبر كنيد تا من اين سگ را از ميان بردارم؛ يعنى سلطان محمد را، و حجامى سلطان را بر آن داشت كه سلطان را به قتل رساند. چون سلطان از اين توطئه باخبر شد، سعدالملك را به قتل رساند. اما بندارى بر اين اعتقاد است كه سعدالملك به تزوير خطيبى به قتل رسيد و نهتنها وزير با باطنيان نبود، بلكه در پايين آوردن ملاحده از شاهدژ، طبق مذهب اسلام عمل كرد، ولى چون خطيبى كه رئيس اصفهان بود و بر مردم با تأثير كلام بسيار مستولى شده بود، از ميزان قدرت سعدالملك بسيار مىترسيد، از اين رو دست به خدعه در باب وى زد تا جايى كه وى را به قتل رساند.[٣٤٨] عمادالدين كاتب قتل او را به جرم تشيع اسماعيلى در سال ٥٠٠ ق مىداند كه به همراه چهار تن از تابعانش كه آنان نيز اتهام اسماعيلى داشتند، به قتل ر سيد.[٣٤٩]
درگزينى وزير نيز آشكارا به ترويج مذهب اسماعيليه مىپرداخت و در تعصب دينى، بسيارى از آزادگان را به قتل رساند، از جمله اين افراد قاضى ابوسعد محمد بن نصر بن منصور هروى بود كه در دانش و فضيلت و مذهب و تسنن شهره روزگار بود. چون سلطان سنجر در خراسان بود و قاضى قصد ديدن وى را داشت، درگزينى مىترسيد كه مبادا قاضى تعلق و حمايت مذهبى او را در باب اسماعيليان گزارش دهد، از اين رو تعدادى از اسماعيليان را به خراسان فرستاد تا وى را به قتل رسانند. اين وزير به مدت سه سال وزارت داشت تا اينكه در عهد طغرل به دار آويخته شد. علت قتل وى نيز بدان جهت بود كه در سركوب مخالفان طغرل از سپاهيان اسماعيلى استفاده كرد و از اين رو دوستى وزير با اسماعيليان بر سلطان آشكار شد.[٣٥٠]
اوضاع وزيران اين روزگار و علايق مذهبى آنان جوّى ناآرام و متشنج در اصفهان به وجود آورد كه دخالت آنان به منظور مستحكم نمودن پايههاى مذهبى و سياسى خود سبب گرديد علاوه بر رقابت ديوانيان و مستوفيان و اميران دربارى، راه منازعه و جدال مذهبى در ميان عامه مردم هموار شود و آتش نزاع مذهبى شعلهورتر گردد.
٣. كارگزاران
بيشترين گزارشها را در مورد كارگزاران، از زمان سلجوقيان داريم. يكى از دلايل كثرت گزارش در منابع تاريخى به واسطه كشاكش قدرت ميان كارگزاران است كه باعث شد مذهب و اتهامات مذهبى، گزينهاى براى از ميان برداشتن رقبا و مخالفان گردد. علاوه بر اين، تعصب مذهبى بعضى از سلاطين سلجوقى، گاه كارگزاران دولتى را بر آن مىداشت تا براى خوشامد آنان به سركوب مذاهب بپردازند. گزارشى كه راوندى در مورد شهابالدين طغرايى ارائه مىدهد مىتواند به خوبى نشانه اين موضوع باشد:
شهابالدين محمود بن ثقهالدين عبدالعزيز اعزالهالضاره و ضاعف اقتداره كه قصب سبق ربوذه است و به فضل بر علاميان بيفزوده دانا و ديندار يگانه روزگار، و از ديندارى و تعصب و حميت او يك حكايت مىگويم كه در روزگار دولت طغرلى كه او طغرايى بود غلات رفض عليهم العنه چون خواجه عزيز و همكاران و اعوان و استقامت ممكن در نيست، مثال رياست و خطابت و قضا از بهر خجنديان بنوشتند چون بطغراى رسيد بنظر مبارك بديد آن مثال ببرند گفت: ملكى كه دين در سر آن رود سلطان را نمىبايد چه اگر سلطان را اصفهان نباشد بهتركه مسلمان نباشند كه بىهمتى از مسلمانى نيست، چيزى كه سلاطين اجداد و اسلاف او از اشعريان به شمشير بستندند من نگذارم، كه او برايگان در دست ايشان نهد، كس ديگر اين سخن نارست گفتن.[٣٥١]
اقتدار يك وزير مىتوانست اعتبار مذهب مورد حمايت وى را افزايش دهد. گاه از اين روش براى منزوى كردن ديوانيان و كارگزاران استفاده مىشد. اما با عزل و يا مرگ اين وزير، كارگزاران و ديوانيان تمام كوشش خود را براى به دست گرفتن اوضاع و بركنارى رقبا به كار مىبردند، چنانكه دوران نظامالملك اوج اقتدار شافعيان در دربار سلجوقى بود. خواجه، تدابير فراوانى در مبازره با ساير مذاهب و اقليتها به كار گرفت، اما اين فشارها بعد از مرگ وى جريان معكوسى به خود گرفت. در سال ٥٤٦ ق هنگام اقامت سلطان مسعود سلجوقى در بغداد جمعى از دولتيان كه دشمنان شافعيان بودند به تبعيد پيروان شافعى پرداختند و در نابودى اين مذهب تمام همت خود را به كار بردند تا رؤا و مشايخ اين مذهب را در شهرهاى مختلف شكنجه و آزار دهند. اين فشارها چنان فضا را بر آنان تنگ ساخت كه گروهى به منظور حفظ جان و مقام، مذهبشان را ترك كردند.[٣٥٢]
تاجالملك قمى از مخالفان مذهبى و رقباى سياسى نظامالملك بود كه بنابر استناد منابع، عامل قتل خواجه نظامالملك شمرده مىشد. وى به همراه مجدالملك قمى كه ديوان استيفاء را بر عهده داشت و نيز ابوالمعالى سديدالملك عارض، نزد ملكشاه سلجوقى بسيار سعايت خواجه نظامالملك مىكردند. با قتل نظامالملك و گزيدن تاجالملك به منصب وزارت شافعيان، نظاميه كه رونق و اعتبار خود را در خطر مىديدند و از ميزان دشمنى تاجالملك با شافعيان اطلاع داشتند، جز به مرگ او راضى نشدند و وى را به قتل رساندند.[٣٥٣]
بعد از وزارت، ديوان استيفاء مهمترين ديوان در عهد سلاجقه محسوب مىشد. مجدالملك قمى كه اهل براوستان قم و از شيعيان قم بود، با قدرت روزافزون خاندان نظامالملك مقابله كرد و با همدستى سديدالملك توانست اين خاندان متنفذ را كه از حمايت شافعيان نظاميه برخوردار بودند، از چشم سلطان بيندازد و زمام امور ملك را خود در دست گيرد. بعد از مرگ سلطان ملكشاه، مجدالملك مستوفى در اصفهان مقيم شد. وى پس از قتل تاجالملك توسط هواداران خواجه نظامالملك (شاگردان نظاميه) و از دست دادن حامى خود، براى به دست آوردن مقام وزارت بسيار تلاش كرد و سرانجام مجدالملك در زمان سلطنت بركيارق تحت وزارت برادرش فخرالملك توانست استيفاى سلطان را به دست آورد، ولى فخرالملك اسمى بىمسمى بود، چراكه وزارت واقعى در دست مجدالملك قرار داشت. مجدالملك در تكريم ائمه علوى و سادات فاطمى و ترميم مزارات آنان كوشيد. اين مسئله از جمله بهانههاى دسيسهجويى و توطئه عليه مجدالملك قرار گرفت، از اين رو براى فرار از اتهامات و جدالها «در سرايش خدم و حشم نام فراوان ابوبكر و عمر و عثمان نام شيعى و سنى و اعم از حنفى و شيعى و شافعى و تصوف و... فراوان وجود داشت و از ائمه آنان نيز احسانها و الطاف فراوان مىنمود».[٣٥٤]
از جمله كارگزاران اين دوره، خطيبى بود كه رياست اصفهان را بر عهده داشت. او در نظر مردم، خود را بسيار عالم و ديندار جلوه مىداد و چون از وزير سعدالملك آبى مىترسيد با سلاطين در باب تزوير و كجمذهبى وزير سخنها گفت و وى را به باطنىگرى متهم ساخت، از اين رو خطيبى خدمتكارانى از خواص سلطان محمد سلجوقى را تحريك كرد كه وزير را اسماعيلى معرفى كنند. وى جمعى از مردم را برانگيخت كه در حضور سلطان و جمعى از قاضيان و اميران از وزير بدگويى كنند و او را بىدين و خارج از مذهب معرفى كنند. وزير كه از خدعه خطيبى باخبر بود و از سوى ديگر از مكاتبات ميان خطيبى و عبدالملك عطاش اسماعيلىمذهب مطلع بود، مىخواست برخى نامهها كه به خط خطيبى بود را به سلطان بگويد و اسماعيلىمذهب بودن خطيبى را اثبات كند، ولى اين خدعه به ضرر وزير تمام شد و خود وزير متهم گرديد.[٣٥٥]
امير محمد جوزجانى منصب طغرايى سلطان محمد را بر عهده داشت. وى حنفى متعصبى بود و سلطان محمد را به حمايت از اين مذهب و آيين ترغيب مىكرد، چنانكه اگر كسى به او سلام مىكرد قبل از جواب از او مىپرسيد: مذهب تو چيست؟[٣٥٦]
جوّ سياسى و مذهبى كه سياستمداران جامعه از قرن چهارم تا هفتم هجرى به وجود آوردند چنان بود كه جهتگيرىها و جانبدارى آنان سرانجام در قرن ششم باعث گرديد، منازعات مذهبى از شاخصههاى عمده جامعه اصفهان گردد كه تقريباً تمام مورخان و سياحان مسلمان بدان اشاره كردهاند.
نتيجه
تأثير اقتدار رسمى (شامل نقش سلاطين و نقش وزيران و كارگزاران) و نگرشهاى اعتقادى و جانبدارىها و تعصبات مذهبى آنان به عنوان يكى از عوامل منازعهساز در اصفهان شناخته شده كه در بروز مجادلات و منازعات مذهبى سهم بزرگى را ايفا نمود. رقابتهاى سياسى اين دولتمردان بود كه در بيشتر مواقع به بهانههاى دينى و مذهبى به سركوب رقباى سياسى خود مىپرداختند تا بدين وسيله به اهداف سياسى خويش نايل آيند. گاه نيز سياستگذارىهاى هيئت حاكمه نقش تعيين كنندهاى در منازعات مذهبى داشت. اين سياستگذارىها غالباً در جهت منافع حكومتى صورت مىگرفت، آنچنانكه هدف خواجه نظامالملك از ساخت مدارس، اتحاد مذهبى تحت لواى شافعىگرى و قصدش نيز تربيت كادر ديوانى، ادارى با مذهب شافعى براى اداره امور حكومتى بود. البته اينگونه سياستها خود باعث تنازع و مشاجره ميان ديگر پيروان و سياستمداران مذهب رقيب مىشد كه سياستگذراىهاى يك دولتمرد از حزب و مذهب رقيب باعث كنارگذاشتن آنان از مناصب و مراتب سياسى و حكومتى مىگرديد. بنابراين، خود را در معرض نابودى سياسى مىديدند. از اين رو بهترين عامل در منكوب كردن سياستگذارىهاى دولتمردان، متهم ساختن آنان به بددينى و كجمذهبى بود كه مىتوانست آنان را از صحنه سياست خارج سازد.
··· پىنوشت
منابع
ـ آژند، «مذهب اماميه در قرن چهارم هجرى»، مجله تاريخ اسلام، شماره سوم، سال يكم، ١٣٧٩.
ـ ابن اثير، عزالدين على، تاريخ كامل بزرگ اسلام و ايران، ترجمه على هاشمى حائرى، چاپ دوم: تهران، انتشارات علمى، ١٣٦٨.
ـ ابن خلدون، عبدالرحمن، تاريخ ابن خلدون، ترجمه عبدالحميد آيتى، ج ٢، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، ١٣٦٦.
ـ ابن كثير، ابوالفداء، البدايه و النهايه، ج ١١، بيروت، معارف، ١٩٧٧ م.
ـ ابوالرجاء قمى، نجمالدين، تاريخ الوزراء، به كوشش محمدتقى دانشپژوه، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، ١٣٦٣.
ـ اصفهانى، محمود بن محمد بن حسين، دستورالوزاره، تصحيح رضا اترابىنژاد، تهران، اميركبير، ١٣٦٤.
ـ بندارى اصفهانى، تاريخ دولت آلسلجوق زبدة النصره و نخبة العصره، ترجمه محمدحسين جليلى، بىجا، انتشارات بنياد.
ـ بيرو، آلن، فرهنگ علوم اجتماعى، ترجمه باقر ساروخانى، تهران، نشر كيهان، ١٣٦٦.
ـ جى آ، بويل، تاريخ ايران از آمدن سلجوقيان تا فروپاشى دولت ايلخانان، ج ٥، ترجمه حسن انوشه، تهران، اميركبير، ١٣٧١.
ـ خوافى، احمد بن محمد، مجمل فصيحى، تصحيح محمود فرخ، مشهد، كتابفروشى باستان، ١٣١٩.
ـ خواندمير، غياثالدين بن همامالدين، دستور الوزرا، تصحيح سعيد نفيسى، تهران، نشر اقبال، ١٣٥٥.
ـ راوندى، محمد بن على بن سليمان، راحهالصدور و آيهالسرور در تاريخ آل سلجوق، ترجمه محمد اقبال، تهران، اميركبير، ١٣٥٢.
ـ شبانكارهاى، محمد بن على، مجمع الانساب، تصحيح ميرهاشم محدث، نشر اميركبير، ١٣٦٣.
ـ فراى، تاريخ ايران، ج ٤، ترجمه حسن انوشه، تهران، انتشارات اميركبير، ١٣٦٣.
ـ قزوينى رازى، عبدالجيل، النقض (بعض مثالب النواصب فى نقض بعضى فضائح الروافض)، تصحيح سيدجلالالدين حسينى ارموى، بىجا، بىنا، ١٣٣١.
ـ كاتب اصفهانى، عمادالدين (م ٥٩٧ ق) خريده العقر و جريدة العصر فى ذكر فضلاء اهل اصفهان، تحقيق محمد آل طعمه، تهران، مراة التراث، ١٣٧٧ / ١٤١٩ ق.
ـ كارلا كلونز، ديوانسالارى در عهد سلجوقى، ترجمه يعقوب آژند، تهران، اميركبير، ١٣٦٣.
ـ كسايى، نوراللّه، مدارس نظاميه و تأثيرات علمى و اجتماعى آن، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، ١٣٥٨.
ـ لمبتن، آن، تداوم و تحول در تاريخ ميانه ايران، ترجمه يعقوب آژند، تهران، شرق، ١٣٧٥.
ـ مقدسى، ابوعبداللّه محمد بن احمد، احسن التقاسيم فى معرفة الاقاليم، ترجمه علينقى منزوى، تهران، شركت مؤلفان و مترجمان ايران، ١٣٦١.
ـ ميرخواند، محمد بن خاوند شاه، روضة الصفا، ج ٤، تهران، انتشارات كتابفروشىهاى مركزى و خيام و پيروز، ١٣٣٩.
ـ نخجوانى، هندوشاه، تجارب السلف (در تاريخ خلفا و وزراى ايشان)، تصحيح عباس اقبال، چاپ سوم: تهران، كتابخانه طهورى، ١٣٥٧.
[٣٢٠]. كارشناس ارشد تاريخ اسلام. تاريخ دريافت: ١٣/٤/٨٧ ـ تاريخ پذيرش: ٦/٥/٨٧.
[٣٢١]. عصر غيبت كبرا و فقدان امام معصوم و لزوم تبيين اصول و مبانى شيعى توسط علماى شيعه موجب تحولاتى گرديد. با پايان يافتن نيابت خاصه بعد از على بن محمد سمرى، آخرين نايب حضرت مهدى عج نيابت عامه به وجود آمد. رهآورد اين تحول، گشايش باب اجتهاد در مذهب شيعه است. از رهگذر اين تحول، علمايى همچون محمد بن يعقوب كلينى، شيخ صدوق، شيخ مفيد، سيد رضى و شيخ طوسى، احساس وظيفه نموده و در اين تحولات، نقش محورى داشته و در بنيان نهادن مبانى فكرى و فقهى و انديشه سياسى شيعه نقش مهمى ايفا كردند. اين عالمان را علماى دوره تدوين مىگويند.
[٣٢٢]. تاريخ اسلام، فصلنامه تخصصى، سال يكم، شماره سوم، پاييز ١٣٧٩، ص ١٢٩.
[٣٢٣]. ابنكثير، البدايه و النهايه، ج١١، ص٢٣٠ و ابن اثير، تاريخ كامل بزرگ اسلام و ايران، ج١٤، ص٢٣٥ ـ ٢٣٦.
[٣٢٤]. فراى، تاريخ ايران كمبريج، ج ١٤، ص ٢٤٨ ـ ٢٤٩.
[٣٢٥]. ابنكثير، البدايه و النهايه، ج ١٢، ص ٣٤.
[٣٢٦]. ذبيحاللّه صفا، تاريخ ادبيات در ايران، ج ٢، ص ١٣٦ و ابن اثير، همان، ج ١٦، ص ٨٦.
[٣٢٧]. جى. آ. بويل، تاريخ كمبريج، ج ٥، ص ٤٤.
[٣٢٨]. جى آ. بويل، تاريخ ايران از آمدن سلجوقيان تا فروپاشى دولت ايلخانان، ج ٥، ص ٤٤.
[٣٢٩]. ابوالرجاى قمى، تاريخ الوزراى، ص ٦١.
[٣٣٠]. عبدالجليل رازى، نقض، ص ١٤٦.
[٣٣١]. ابن اثير، همان، ج ٨، ص ٢٠٣ ـ ٢٠٤.
[٣٣٢]. محمد بن على راوندى، راحة الصدور و آية السرور، ص ١٨.
[٣٣٣]. ر.ك: كارلا كلونز، ديوانسالارى در عهد سلجوقى، ص ٩٠ ـ ٩١.
[٣٣٤]. مقدسى، احسن التقاسيم و معرفة الاقاليم، ج ٢، ص ٥٩٠.
[٣٣٥]. ابن اثير، همان، ج ١٥، ص ٣١٨.
[٣٣٦]. كلارلاكلونز، همان، ص ٨٧ ـ ٨٨.
[٣٣٧]. آن. لمبتن، تداوم و تحول در تاريخ ميانه ايران، ص ٣٨ ـ ٣٩.
[٣٣٨]. هندوشاه نخجوانى، تجارت السلف در تاريخ خلفا و وزراى ايشان، ص ٢٧٧ ـ ٢٧٨.
[٣٣٩]. بندارى اصفهانى، تاريخ دولت آل سلجوق، ص ٦٦ ـ ٦٧.
[٣٤٠]. ر.ك: نوراللّه كسايى، مدارس نظاميه و تأثيرات علمى و اجتماعى آن، ج ١، ص ٣٨١.
[٣٤١]. بازخانه.
[٣٤٢]. محمود بن محمد بن حسين اصفهانى، دستورالوزاره، ص ٦٧ ـ ٦٨.
[٣٤٣]. ر.ك: نوراللّه كسايى، همان، ص ٣٨.
[٣٤٤]. عبدالجليل رازى، همان، ص ١٤١ ـ ١٤٢.
[٣٤٥]. همان.
[٣٤٦]. همان، ص ٢٨٠.
[٣٤٧]. خواندمير، همان، ص ١٩٨.
[٣٤٨]. شبانكارهاى، مجمع الانساب، ص ١٠٩؛ بندارى اصفهانى، تاريخ دولت آل سلجوق، ص ١٠٢ ـ ١٠٣ و فصيحى خوافى، مجمل فصيحى، ج ٢، ص ٢١٨.
[٣٤٩]. عمادالدين كاتب، خريدة القصر و جريدة العصر، پاورقى ص ١٣٧.
[٣٥٠]. بندارى اصفهانى، همان، ص ١٦٨ ـ ١٦٩.
[٣٥١]. راوندى، همان، ج ٢، ص ٤٢١.
[٣٥٢]. عماد كاتب، همان، ص ١٠٩.
[٣٥٣]. ابن خلدون، العبر، ج ٢، ص ٧٤١.
[٣٥٤]. ر.ك: عبدالجليل رازى، همان، ص ٤٨ و بندارى اصفهانى، همان، ص ٩٤.
[٣٥٥]. ر.ك: بندارى اصفهانى، همان، ١٠٢ ـ ١٠٥.
[٣٥٦]. عماد كاتب، همان، ص ١١٠ و ١١٣.