علوم سیاسی
(١)
ارزش فلسفه سياسى سنتى در تفكر اسلامى -
١ ص
(٢)
تاملى در مبانى انديشه سياسى امام خمينى -
٢ ص
(٣)
سخنرانى آيت الله معرفت -
٣ ص
(٤)
سخنرانى دكتر محسن رضايى ، دبير مجمع تشخيص مصلحت نظام -
٤ ص
(٥)
نگاهى ديگر به فلسفه سياسى سيد جعفر كشفى - شکوهى ابوالفضل
٥ ص
(٦)
كتاب المله - فارابى ابونصر
٦ ص
(٧)
فلسفه سياسى در اسلام - فيرحى داود
٧ ص
(٨)
زمينه هاى پيدايش مباحث عقلى در قلمرو سياست جهان اسلام - شريعتمدار سيد محمدرضا
٨ ص
(٩)
فلسفه سياسى علامه سيد حيدر آملى - مهاجرنيا محسن
٩ ص
(١٠)
فلسفه سياسى اخوان الصفا - فريدونى براتعلى
١٠ ص
(١١)
فيلسوف پيامبر در فلسفه سياسى ابن سينا1 - دابليو موريس جيمز
١١ ص
(١٢)
جايگاه سياست در حكمت متعاليه - لک زايى نجف
١٢ ص
(١٣)
جايگاه سياست در انديشه فيض كاشانى ره - خالقى على
١٣ ص
(١٤)
پاكستان بى ثباتى سياسى و كودتاى نظامى 12 اكتبر 1999 ژنرال مشرف - اکرم عارفى محمد
١٤ ص
(١٥)
انواع مدينه هادر فلسفه سياسى خواجه نصير الدين طوسى - يوسفى راد مرتضى
١٥ ص

علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٣ - جايگاه سياست در انديشه فيض كاشانى ره - خالقى على

جايگاه سياست در انديشه فيض كاشانى ره
خالقى على


مقدمه:
محمد ابن مرتضى ابن محمود, مشهور به ملامحسن فيض كاشانى از عالمان بزرگ عهد صفوى است كه در سال ١٠٠٧ ه'..ق, در كاشان و در يك خانواده اهل دانش و فضل, چشم به جهان گشود.(١) وى تحصيلات اوليه خود را از محضر دايى خود كه ممتاز عصر خويش بوده آغاز كرده و پس از آن, متوجه اصفهان شد. و برخى از رشته هاى علمى را در آنجا فرا گرفته و جهت استفاده از محضر فقيه عصر, سيد ما جد ابن هاشم صادقى بحرانى به شيراز رفت. و پس از آن, دوباره به اصفهان بازگشت از محضر شيخ بهإ الدين محمد عاملى اجازه روايت حديث گرفته و سپس راه حجاز در پيش گرفت. و در آن سفر, خدمت شيخ محمد ابن شيخ حسن ابن شيخ زين الدين عاملى رسيده و از ايشان نيز اجازه نقل حديث گرفت. پس از آن ملامحسن در قم خدمت صدر المتإلهين به تحصيل علوم عقلى همت گماشت و پس از مهاجرت ايشان به شيراز, فيض در آنجا اقامت نمود و به دامادى ايشان نائل گرديد. فيض پس از آن, به كاشان برگشته و مشغول تدريس و تإليف كتب شده و به ترويج جمعه و جماعات در ميان مردم پرداخت.
وى از معاصرين شاه صفى (١٠٣٨ ـ ١٠٥٢) بوده است. همانگونه از نوشته هاى خود فيض بر مىآيد, ايشان مورد توجه شاهان صفوى بوده است و از سوى آنها به ماندن در دربار و همكارى با آنها فرا خوانده شده كه فيض از پذيرفتن اين امر, خود دارى نموده است.(٢) فيض همچنين در زمان شاه عباس نيز مورد عنايت وى بوده است و از سوى شاه عباس مإمور اقامه نماز جمعه در اصفهان گرديده است.(٣) وى دليل پذيرش اين منصب از سوى شاه عباس صفوى را چنين بيان داشته است: ((.. رابطه روان بخش ايمان به شرع مطهر محمد(ص) وقتى صورت استحكام مى پذيرد كه مومن با هر يك از كاينات كه در مراتب عوالم و حضرات, عقد مقابله و مماثله بسته باشد, در اين جمعيت آباد نشإت انسانى, بدان عهد وفا فرمايد و به مقتضاى هر يك قيام نمايد تا امتثال قرآن همگى نموده باشد... و اين معنا جز به اختلاط با اهل زمان و مقاسات حوادث دوران صورت نمى بندد.)) پس ايشان وظيفه خود را در آن ديد كه ((در بازار آميزش و اختلاط پاى به سنگ حادثه بر آورده)) و از آنجا كه خود را ((در سايه درخت دولتى)) مى بيند كه ((با وجود كمال عظمت و وفور حشمت, به مقتضاى ((الملك و الدين توإمان)) استقرار قواعد ملك را به استمرار دين منوط فرموده و اطراد امور مملكت را به استاق اعمال دولت, شريك العنان ساخته)) پس در صدد دستيارى رفيق دولت و پايمردى توفيق و نصرت آن برآمد.(٤)

مفهوم سياست:
فيض كاشانى مانند ديگر متفكران اسلامى, مفهوم سياست را بيشتر در قالب معناى لغوى آن, مورد توجه قرار داده و آن را با توجه به مبانى هستى شناسى و انسان شناسى خود تعريف نموده است.
بنابراين, وى با توجه به نگرش خود درباره انسان, سياست را عبارت از: ((تسويس و تربيت انسانها در جهت رسيدن به صلاحيت كمالى آنها)) و ((تدبير و كشاندن آنها به طريق خير و سعادت))(٥) دانسته و معتقد است كه انسان, به تإييد آيات الهى [والله اخرجكم من بطون امهاتكم لاتعلمون شيئا] در ابتداى آفرينش خود, خالى از كمالى است كه براى رسيدن به آن خلق شده و از غايتى كه براى او قرار داده شده, به دور است; در حالى كه اگر اسباب و شرايط فراهم باشد, فطرتا قابليت رسيدن به آن را داراست. اما انسان به مقتضاى جبلت خود, از رسيدن به كمال و غايت مزبور باز داشته شده است; چرا كه غالبا پيرو قوا, طينت و هواهايى است كه مزاج و طبيعتش اقتضا مى كند. از اين رو, واجب است كه براى انسان, سياستى باشد كه او را تسويس نموده و او را براى رسيدن به صلاحيت كمالى اش تربيت نمايد. و او را تدبير نموده و در طريق خير و سعادت قرار دهد, و گرنه در همان مرتبه حيوانى باقى مانده و از نعيم دائمى محروم خواهد بود.(٦)
وى همچنين با تإكيد بر ضرورت زندگى اجتماعى انسانها, معتقد است كه
((انسانها محتاج به تمدن و اجتماع و تعاون مى باشند; زيرا كه نمى توانند به تنهائى زندگى كرده و تدبيرات مختلف زندگى را بدون همكارى ديگر همنوعان خود متولى شوند; بلكه نيازمند همكارى و يارى ديگران هستند. از اين رو است كه تعدد و تحزب در ميان آنها پديد مىآيد و زندگى مدنى شكل مى گيرد. و در اين زندگى اجتماعى آنان, در معاملات و مناكحات و جنايات, نيازمند قانونى مى شوند كه محل رجوع همگان باشد و عدل را در ميان همه آنها حكمفرما سازد.))(٧)
و اين قانون از نظر وى, همان شرع و عرف است كه در صورتى كه مشتمل بر سلطنت و قدرت باشد, سياست ناميده مى شود.(٨)
بنابراين, سياست از نظر فيض كاشانى, عبارت است از:
١ ـ تسويس و تربيت انسان در جهت رسيدن به صلاحيت كمالى وجودش;
٢ ـ قرار دادن انسان در طريق خير و سعادت;(٩)
٣ ـ اهتمام بر تدبير معاش و معاد انسانها;(١٠)
٤ ـ تجميع افراد بشرى در نظامى شايسته جماعات بشرى;
٥ ـ و بالاخره استعمال عقل عملى و تهذيب اخلاق; چه سائس از خارج باشد, مثل سلطان, چه از داخل باشد, مثل حسن تدابير نفس.(١١)

انواع سياست:
براى روشنتر شدن تعاريف ارائه شده از سوى فيض كاشانى درباره سياست, به انواع سياست از منظر ايشان مى پردازيم. همانطور كه از آثار وى استفاده مى شود, وى سياست را به چند نوع تقسيم كرده است:
١ ـ ابتدايى ترين تقسيمى كه مى توان آن را در انديشه فيض بر تقسيمات ديگر او از سياست مقدم داشت, تقسيم سياست به سياست شرعى و سياست عرفى يا ضروريه غير شرعى مى باشد. سياست شرعى از نظر وى, سياستى است كه
((عالم ملك را در خدمت عالم ملكوت در آورده, انسانها را به سوى خداى متعال سوق داده, شهوات را در خدمت عقول قرار داده, دنيا را به آخرت ارجاع نموده و انسانها را به سوى اين امور بر انگيخته و از عكس آنها منع نمايد; تا خلايق را از عذاب آخرت و وبال و وخامت عافيت و سوء المآل نجات داده و آنها را بر حسب استعدادشان, به سعادت قصوى رساند.))(١٢)
و در مقابل اين سياست شرعى كه غرض اصلى رسل الهى بوده است, فيض ((سياست ضرورى)) را قرار داده و معتقد است سياست ضروريه, سياستى است كه تنها به ((حفظ اجتماع ضرورى))(١٣) انسانها مى پردازد, اگر چه منوط به تغلب و جارى مجراى آن باشد. فيض از اين سياست به ((سياست دنيويه)) نيز تعبير كرده و معتقد است; چنين سياستى نسبت به پيامبر بالعرض لازم شده است.))(١٤) ظاهرا اين نوع سياست ضروريه يا دنيويه در تعبير فيض ملهم از نظريات غزالى بوده است. غزالى آنچنان كه فيض آورده است, در تعريف سياست مى گويد: ((و السياسه هى لتإليف و الاجتماع و التعاون على اسباب المعيشه و ضبطها))(١٥)
و لذا فيض نيز در تعريف سياست ضروريه يا غير شرعى مى گويد: ((السياسه... تحرك الاشخاص البشريه ليجمعهم على نظام مصلح لجماعاتهم و انما تصدر عن النفوس الجزئيه))(١٦)
بنابر تعريف مزبور, سياست ضروريه يا غير شرعى ((اصلاح جمعيت نفوس جزئيه و نظام اسباب معيشت ايشان مى كند تا در دنيا باشند و بس, و آن از نفوس جزئيه صادر مى شود كه خطا بر ايشان رواست.))(١٧) ولى سياست شرعى آنچنان كه بيان شد, از نظر وى سياستى است كه
((تحرك النفوس و قواها الى ما وكلت به فى عالم التركيب من مواصله نظام الكل و يذكر معادها الى العالم الاعلى و يزجرها من الانحطاط الى الشهوه و الغضب و ما يتركب منهما و يتفرع عليها و انما تصدر عن العقول الكليه الكامله.))(١٨)
يعنى سياست شرعى ((اصلاح جمعيت كل و نظام مجموع دنيا و آخرت با هم با بقاى صلاح هر يك در هر يك,[ مى كند]. پس ناچار به ياد جماعت دهد كه ايشان را, باز گشت به عالمى بالاتر از اين عالم خواهد بود كه باقى و جاويد باشد و آنكه سعادت حقيقى, آن است و آنكه آن, حاصل نمى شود مگر به گردانيدن رغبت از شهوات و لذات اين جهان, پس تمييز كند ميان كارهايى كه در آخرت سودمند باشد و كارهايى كه در آنجا سود ندهد يا ضرر رساند و به مثوبات آن, اميدوار گرداند و به عقوبات اين, بيم كند و اين, صادر نمى شود مگر از عقول كليه كامله كه معصوم اند از خطا و زلل.))(١٩)
٢ ـ فيض همچنين به تبع غزالى, سياست را از منظرى ديگر به مراتب مختلفى قابل تقسيم دانسته و معتقداست كه سياست به معناى استصلاح خلق و ارشاد آنها به سوى طريق مستقيم منجى در دنيا و آخرت را مى توان از حيث سائسين نيز به چند نوع يا مرتبه تقسيم كرد:
الف ـ سياست انبيا: اين نوع سياست كه از نظر فيض, سياست ((انسان كامل)) مى باشد, كاملترين نوع سياست مى باشد, زيرا كه هم تإليف و حفظ اجتماع ضرورى انسانها را مى نمايد و هم به تقويت جنبه عالى زندگى انسان مى پردازد.(٢٠)
ب ـ سياست ملوك و سلاطين: به اعتقاد فيض, اين نوع سياست, تنها اصلاح جمعيت نفوس جزئيه و نظام اسباب معيشت ايشان مى كند تا در دنيا باشند و بس. از اين رو وى, اين نوع سياست را سياست دنيويه و سياست ضروريه ناميده و آن را تنها, حافظ اجتماع ضرورى انسانها مى داند.(٢١)
ج ـ سياست علما: علما از نظر فيض سه طايفه اند.
((يكى, آنانند كه علم ظاهر دانند و بس و ايشان مانند چراغند كه خود را سوزند و ديگران را افروزند)) از نظر وى, اين دسته از علما ((را صلاحيت رهبرى خلايق نيست; اگر چه عوام بديشان مهتدى مى شوند و بالعرض منتفع مى گردند)) دوم, ((آنانند كه علم باطن دانند و بس. و ايشان مانند ستاره اند روشنايى او از حوالى خودش تجاوز نكند و از اين طايفه نيز رهبرى نيايد مگر كم; چرا كه بيش از گليم خود, از آب بيرون نتوانند كشيد. به جهت آنكه علم باطن بى ظاهر, سعت و احاطت نتواند داشت و به كمال نتواند رسيد.)) دسته سوم, علمايى هستند كه ((هم علم ظاهر دانند و هم علم باطن و مثل ايشان, مثل آفتاب است كه عالمى را روشن تواند داشت و ايشانند كه سزاوار راهنمايى و رهبرى خلايقند, چه يكى از ايشان, شرق و غرب عالم را فرا تواند رسيد و قطب وقت خويش, تواند بود.))(٢٢)
٣ ـ فيض همچنين در ذيل عبارت ((حسن السياسه)) نيز كه در روايت امام صادق (٢٣) وارد شده, سياست را به دو نوع, سياست از خارج و سياست از داخل تقسيم كرده و مى گويد: ((حسن السياسه)) يعنى ((استعمال عقل عملى و تهذيب اخلاق; چه سائس از خارج باشد, مثل سلطان و چه از داخل باشد, مثل حسن تدابير نفس))(٢٤) همه اين تقسيمات فيض را مى توان در همان تقسيم ابتدايى وى جمع كرد. به اين معنا كه سياست از منظر وى, يا سياست شرعى است كه از سوى پيامبر و جانشينان معصوم وى و يا علمايى كه عالم به ظاهر و باطن هستند, اعمال مى شود و سياست غير شرعى كه از سوى غير معصومين اعمال مى شود; اگر چه صلاحيت آن را نداشته باشند و تنها از راه تغلب و زور صاحب آن شده باشند. فيض از اين نوع سياست, به سياست دنيويه يا عرضيه و ضروريه ياد مى نمايد كه به اعتقاد وى, به هر حال در صورت عدم امكان سياست شرعى, از اين نوع سياست لابد و گريزى نيست.

جايگاه سياست:
بر اساس آنچه از تعريف و انواع سياست از منظر فيض آورده شد, چنين مى توان نتيجه گرفت كه سياست از نظر وى, آن فعلى است كه به تسويس و تربيت انسان مى پردازد تا او را به صلاحيت كمالى اش رسانده و زندگى او را تدبير نموده و او را به سوى خير و سعادت رهنمون گردد. بنابراين, سياست آنچنان كه فيض از قول غزالى نقل كرده است, از اشراف افعال انسانى در تنظيم زندگى اجتماعى اوست و به واسطه آن است كه تإليف و استصلاح خلق و ارشاد آنها به سوى خير و سعادت دنيوى و اخروى, حاصل مى گردد.(٢٥)
از اين رو فيض نيز سياست را يكى از حكام پنچگانه حاكم بر انسان (عقل, شرع, طبع, عادت) دانسته و معتقد است. سياست اگر چه در ميان اين حكام پنچگانه پائينتر از همه قرار دارد و ليكن بر همه آنها حكم مى راند و بر همه آنها غالب و مستولى است. به اعتقاد وى, از ميان حكام پنجگانه فوق, جايگاه عقل از همه بالاتر است, و ((هرگاه كامل باشد, مقدم است بر ساير حكام. تا او باشد, ديگرى را حكم نمى رسد, پس اگر ديگرى به خلاف او حكم كند, نبايد شنيد; چرا كه او اشرف و افضل است از همه و با شرع موافق است و هميشه, ساير حكام تابع وى هستند, همچنين عقل, احتياج به ترجيح و تمييز ندارد, چرا كه تعارض و اشتباه نزد او نمى باشد, ليكن اين عقل, مختص به انبيا و اولياست و كسى را كه اين عقل نباشد, بايد كه شرع بر همه مقدم دارد, چرا كه شرع قائم مقام عقل كامل است براى كسى كه عقل كامل ندارد. سپس صاحب عقل ناقص را بايد تابع شرع شود; يعنى كسى كه شرع را مخالف عقل خود يابد, بايد كه عقل خود را به خطا منسوب دارد و طعن در شرع نكند. و بعد از عقل و شرع, طبع و عادت است و چون اين هر دو را در بدن آدمى براى آن گذاشته اند كه آن را مدتى به پاى دارد تا روح در آن كسب كمال كند و به منتهاى كمالى كه لايق اوست برسد, پس هرگاه حكم ايشان بايكديگر مختلف شود, حكم هر كدام كه در اين غرض بيشتر مدخليت دارد, مقدم بايد داشت, چرا كه در اين هنگام, بيشتر اطاعت خالق خود كرده و به مصلحتى كه از براى آن مخلوق شده, بيشتر اقدام نموده اگر هر دو مساوى باشند در اين غرض, يا هيچ كدام را مدخلى نباشد, هر كدام را خواهد, مقدم دارد. چه, در اين هنگام, اطاعت و عصيان ايشان يكسان است. و سياست هرگاه مدد عقل و شرع بيشتر كند از طبع و عادت, مقدم است بر طبع و عادت.(٢٦)
بنابراين, سياست اگر چه از نظر وى اخس و پائينتر از حكام ديگر است; ولى در عين حال بر همه آنها حكم مى كند و حكام ديگر نيز مادامى كه سياست با قوانين عقل و شرع مخالفت نكند, امر به متابعت او مى كنند;(٢٧) چرا كه در زندگى اجتماعى لابدى از چنين سياستى نيست.(٢٨) و ((اگر لجام و قيود آن نبودى, مركب بدن خود سركشى و اتباع شهوات, آسان بودى و استغراق در لذات فانى كه منافى مقصد اصلى است روز به روز زياده شدى.))(٢٩)

رابطه دين و سياست:
همچنانكه در بيان انواع سياست از ديدگاه فيض آورديم. وى دو نوع سياست شرعى و ضرورى را در زمان خود از هم باز شناخته و معتقد است; سياست موجود و حاكم بر جامعه آن روز, از نوع سياست ضرورى و دنيويه بوده و لذا تنها به ((حفظ اجتماع ضرورى)) پرداخته و اصلاح جمعيت نفوس جزئيه و نظام اسباب معيشت ايشان مى نمايد تا در دنيا باشند و بس. و اگر چه از طريق غلبه و سلطه حاكم شده اند; ولى لابدى از آن نيست.(٣٠) در حالى كه سياست شرعى عبارت است از: ((استخدام عالم ملك در خدمت عالم ملكوت و سوق دادن خلق به سوى خداوند متعال و...))(٣١) از اين رو, چنين سياستى اصلاح جمعيت كل و نظام مجموع دنيا و آخرت با هم با بقاى صلاح هر يك در هر يك مى نمايد و صادر نمى شود, مگر از عقول كليه كامله كه معصوم از خطا و زلل مى باشند. بنابراين, سياست شرعى, مطلوبترين نوع سياست در جامعه است; چرا كه اين همان سياستى است كه غرض اصلى از ارسال رسل و وضع شرايع, همان بوده است. چنين سياستى از نظر فيض, هيچ نوعى جدايى با شريعت ندارد; زيرا كه شريعت علاوه بر حفظ اجتماع ضرورى, به تدبير معاد و جنبه هاى عالى زندگى انسان نيز مى پردازد.
اما سياست ضروريه يا دنيويه كه فيض آن را عرف مشتمل بر استيلإ و سلطنت معرفى كرده,
((شرع را فرمان مى برد و احكام شرع را انقياد مى نمايد[ كه در اين صورت] ظاهر عالم كه ملك است منقاد باطن عالم كه ملكوت است, محسوسات در سايه معقولات در مىآيند و اجزإ به جانب كل حركت مى نمايند و رغبت در باقيات صالحات پديد مىآيد و زهد در فانيات هالكات به حصول مى پيوندد و راحت از موذيات حاصل مى گردد و خيرات به عادات مكتسب مى گردد, و هر روز كه بر آدمى مى گذرد, بهتر از روز پيش مى باشد او را, پس حق تعالى روز به روز بندگان را هدايت مى كند و نصرت مى دهد و توفيق مى بخشد, خصوصا پادشاهى را كه رعيت را بر انقياد شرع داشته و خود نيز انقياد نموده و گاه باشد كه بر دل آن پادشاه از انوار ملكوت, آن مقدار نازل مى شود كه دلش به آن نشإت بينا مى شود و او را نشوق تشبه به روحانيت به درجات عاليه رسانده تا چنان كه در اين نشإت پادشاه است, در آن نشإت نيز پادشاه باشد; چرا كه[ عمل] او باعث هدايت جمعى كثير از رعيت شده[ است] پس ناچار روحانيت او را از روحانيت هر يك از ايشان, پيوسته اثرها و مددها مى رسد.)) ولى گاهى نيز اين سياست ضروريه يا دنيويه, فرمان شرع نمى برد, كه در اين صورت ((حواس امير مى شوند بر عقول و ملكوت مسخر ملك مى گردد و خشوع و انقياد سافل, عالى را روى در زوال مى نهد و رغبت در فانيات پديد مىآيد و زهد در باقيات صالحات به حصول مى پيوندد و شرور به عادات مكتب مى گردد و هر روز كه بر آدمى مى گذرد, بدتر از روز پيش مى باشد او را, پس حق تعالى روز به روز بندگان را فرو مى گذارد و هدايت و نصرت از ايشان باز مى گيرد))(٣٢)
و لذاست كه فيض همچون استادش صدر المتإلهين, معتقد است كه: ((نسبت سياست به شرع, به منزله جسد است به روح و عبد است به مولى. پس گاهى از او فرمان مى برد و گاه نه))(٣٣)
آن وقت كه موافق عقل و شرع باشد, اطاعت از آن سزاوار است; ولى چنانچه مخالفت عقل و شرع نمايد, از او اجتناب بايد كرد, مگر آنكه از روى تقيه و بيم ضرر همراهى بايد كرد.
بنابراين, مى توان گفت كه به اعتقاد فيض, سياست بدون شرع ناتمام است و به شرع تمام شد. چرا كه:
١ ـ سياست تنها اصلاح جمعيت نفوس جزئيه و نظام اسباب معشيت ايشان مى كند تا در دنيا باشند و بس. در حالى كه شرع, اصلاح جمعيت كل و نظام مجموع دنيا و آخرت با هم با بقاى صلاح هر يك در هر يك مى كند.
٢ ـ سياست از نفوس جزئيه صادر مى شود كه خطا بر ايشان رواست; در حاليكه شرع از عقول كليه كامله كه معصوم از خطا و زلل اند, صادر مى شود.
٣ ـ امور سياست; فارق و خارج از ذات مإمور است; در حالى كه امور شرع در ذات او داخل است. مثلا سياست, امر به ترك تجمل مى كند براى نظر ناظران كه از ذات متجمل بيرونند; ولى شرع امر به نماز و روزه مى فرمايد كه نفعش به نماز كننده. و روز دارنده مى رسد.
پس از اين رو, مى توان گفت كه سياست نسبت به شرع, به منزله جسد است به روح. (٣٤) و لذا سياست مجرد از شرع, مثل جسد بدون روح مى ماند.(٣٥)
در حالى كه سياست توإم با شرع يا ((سياست دينيه)), آن چيزى است كه از نظر فيض, اعظم در دين شمرده مى شود و خداوند متعال, انبيا را براى همان مبعوث كرده است. و لذا چنين سياستى اگر ترك شود, نبوت تعطيل و ديانت مضمحل مى گردد, سستى و ضعف عموميت يافته, ضلالت و گمراهى گسترش مى بايد و جهالت شيوع پيدا كرده و بلاد خراب گشته و عباد هلاك مى گردند كه نعوذ بالله من ذلك.(٣٦)

سياست و اجتماع:
در ديدگاه عرفانى فيض, دنيا, منزلى از منازل انسان در حركت به سوى خداوند متعال است و نفس ناطقه او لايق اين است كه به تدريج ترقى كرده و به كمالى برسد كه لايق اوست. بدن انسان در اين سير كمالى او, مركب و آلتى است كه او را در تحصيل كمال يارى مى رساند, و انسان بدون تدبير منزل و مركب نمى تواند در مسير كمال خود توفيق حاصل كند. به عبارت ديگر, مادامى كه امر معاش انسان در دنيا منتظم نگردد, تبتل و انقطاع الى الله برايش حاصل نمى شود و انتظام امر معاش او نيز زمانى ممكن مى گردد كه بدن او سالم و نسل او دايم باشد. براى اين دو نيز اسبابى لازم است كه به حفظ سلامتى و نسل و دفع مفاسد آن بپردازد. و لذا خداوند خوردن و آشاميدن را براى بقاى بدن و ازدواج را براى بقاى نسل او قرار داد.
اما خداوند متعال اين خوردنى و آشاميدنى ها و منكوحات را اختصاص به بعضى از انسانها نداده است. بنابراين انسانها, نيازمند تمدن, اجتماع و تعاون مى باشند, زيرا براى هر كدام از آنها ممكن نيست كه به تنهايى نيازهاى خود را در اين زمينه ها بر آورده سازند و بدون مشاركت همنوعان ديگر قادر به تدبير امورات مختلف زندگى نمى باشند; بلكه ناچارند در انجام كارها به يكديگر كمك نمايند. مثلا اين يكى براى ديگرى بار ببرد و آن يكى براى اين گندم آسياب كند و الى آخر. و لذاست كه در ميان آنها تعدد و تكثر پديد مىآيد و گروههاى مختلف انسانى شكل مى گيرد و روستانشينى و شهرنشينى به وجود مىآيد, و افراد اين جوامع در معاملات و مناكحات و جنايات خود به قانونى نيازمند مى شوند كه در بين آنها مرجع قرار گيرد و در ميان آنها به عدل حكم نمايد. بدون چنين قانونى, انسانها به جان هم افتاده و به ستيز با يكديگر مى پردازند و از طريق كمال باز مى مانند. در نتيجه به سوى هلاك كشيده شده و نسل آنها منقطع مى گردد و نظام زندگيشان مختل مى گردد.(٣٧)
به اعتقاد فيض كاشانى, اين قانون لازم در زندگى اجتماعى انسانها, همان شرع است. كه اگر بدان عمل نمايند, به سعادت قصوى و كمال مطلوب خود نايل مى گردند.(٣٨) اما براى اينكه انسانها به اين شرع آگاهى پيدا كنند تا بدان عمل نمايند, شارعى لازم است تا كه اين قانون و طريق را براى آنها معين نمايد و زندگى آنها را در دنيا انتظام بخشد و طريقى را براى آنها نشان دهد كه از آن طريق به خداوند برسند. به اين معنا كه ياد آخرت و حركت به سوى خداوند را به آنها تذكر دهد و از آنچه آنها را باز مى دارد, بترساند و آنها را به صرط مستقيم هدايت كند.(٣٩)
از اين روست كه خداوند متعال پيامبران خود را در ميان مردمان مبعوث نمود تا با وضع شريعت و اجراى آن, معاش و معاد انسانها را انتظام بخشيده و او را به سعادت قصوى رهنمون گردند(٤٠) و اين, همان سياست شرعى است كه از نظر فيض علاوه بر حفظ اجتماع ضرورى انسانها, آنها را به مرتبه عالى و كمال مطلوب نيز مى رساند و لذا مطلوبترين نوع سياست مى باشد. و اگر چنين سياستى ممكن نباشد, حتى از سياستى نيز كه تنها حافظ اجتماع ضرورى انسانها باشد, گريزى نيست; چرا كه حيات اجتماعى بدون چنين سياستى ممكن نيست. بنابراين, سياست و تدبير اجتماع انسانها اگر چه از طريق تغلب و زور بود مى باشد, ضرورى است.(٤١) و بدون سياست, حفظ اجتماع كه نيز فطرى اوست, ميسر نمى گردد.
پى نوشتها: ١ ـ محمد باقر خوانسارى, روضات الجنات, انتشارات اسماعيليان, قم, ج ٦, ص ٧٩. ٢ ـ ملامحسن فيض كاشانى, شرح صدر, انتشارات مركز تحقيقات علمى و دينى امام اميرالمومنين, اصفهان, ١٣٧١, ص ٦٤. ٣ ـ همان, صص ٦٤ و ٢٨١. ٤ ـ فيض كاشانى, شرح صدر, همان, ص ٦٥. ٥ ـ فيض كاشانى, علم اليقين, ج ١, ص ٣٤٠. ٦ ـ همان. ٧ ـ همان, ص ٣٣٨. ٨ ـ فيض كاشانى, آئينه شاهى, ص ١٦٠ و ضيإ القلب, ص ١٧٦. ٩ ـ فيض كاشانى, علم اليقين, پيشين, ص ٣٤٠. ١٠ ـ فيض كاشانى, الوافى, ج ٣, ص ٦٥٧. ١١ ـ فيض كاشانى, الوافى, ج ١, ص ١٢٤. مراد از عقل عملى آنچنان كه فيض خود بيان داشته است, آن است كه انسان به واسطه آن,صناعات انسانيه را استنباط مى كند, در مقابل عقل نظرى كه به واسطه آن, انسان تصورات و تصديقات را درك مى نمايد. (فيض كاشانى, علم اليقين, ج ١, ص ٢٦٦). ١٢ ـ فيض كاشانى, علم اليقين, ج ١, ص ٣٤٩. ١٣ ـ همان. ١٤ ـ همان. ١٥ ـ فيض كاشانى, المحجه البيضإ فى تهذيب الاحيإ, ج ١, ص ٣٩. ١٦ ـ فيض كاشانى, ضيإ القلب, ص ١٧٥. ١٧ ـ فيض كاشانى, آئينه شاهى, ص ١٦٠. ١٨ ـ فيض كاشانى, ضيإ القلب, ص ١٧٥. ١٩ ـ فيض كاشانى, آئينه شاهى, ص ١٦٠ ـ ١٦١. ٢٠ ـ فيض كاشانى, علم اليقين, ج ١, ص ٣٧٨. ٢١ ـ فيض كاشانى, آئينه شاهى, صص ١٦٠ ـ ١٦١. ٢٢ ـ فيض كاشانى, كلمات مكنونه, صص ٣٣٩ ـ ٣٤٠ و رساله شرح صدر, ص ٥٥. ٢٣ ـ (الكافى :١ ٢٨), العده, عن سهل عن الدهقان, عن احمد ابن عمر الحلبى, عن يحيى ابن عمران, عن ابى عبداله(ع) قال كان امير المومنين(ع) يقول بالعقل استخراج غور الحكمه و بالحكمه استخراج غور العقل و بحسن السياسه يكون الادب الصالح, قال و كان يقول ((التفكر حياه القلب البصير كمايمشى الماشى فى الظلمات بالنور بحسن التخلص و قله التربص)). ٢٤ ـ فيض كاشانى, الوافى, ج ١, ص ١٢٤. ٢٥ ـ فيض كاشانى, المحجه البيضإ, ج ١, ص ٣٩. ٢٦ ـ فيض كاشانى, آئينه شاهى, صص ١٦٩ ـ ١٧٠ و ضيإ القلب, ص ١٧٨. ٢٧ ـ همان ص ١٦٦ و ضيإ القلب, ص ١٧٨. ٢٨ ـ فيض كاشانى, ضيإ القلب, ص ١٧٦. ٢٩ ـ فيض كاشانى, آئينه شاهى, ص ١٦٨. ٣٠ ـ فيض كاشانى, علم اليقين, ج ١, صص ٣٤٩ ـ ٣٧٨ و ضيإ القلب, صص ١٧٥ ـ ١٧٦. ٣١ ـ فيض كاشانى, علم اليقين, ج ١, صص ٣٤٩ ـ ٣٧٨. ٣٢ ـ فيض كاشانى, آئينه شاهى, ص ١٦٥. ٣٣ ـ فيض كاشانى, ضيإ القلب, صص ١٧٥ ـ ١٧٦. ٣٤ ـ فيض كاشانى, آئينه شاهى, صص ١٦٠ ـ ١٦١ و ضيإ القلب, صص ١٧٥ ـ ١٧٦. ٣٥ ـ فيض كاشانى, علم اليقين, ج ١, ص ٣٤٩. ٣٦ ـ فيض كاشانى, مفاتيح الشرايع, ج ٢, ص ٥٠. ٣٧ ـ فيض كاشانى, علم اليقين, ج ١, صص ٣٣٨ ـ ٣٣٩. ٣٨ ـ فيض كاشانى, ضيإ القلب, ص ١٧٥. ٣٩ ـ فيض كاشانى, علم اليقين, پيشين. ٤٠ ـ فيض كاشانى, علم اليقين, ج ١, ص ٣٧٨. ٤١ ـ فيض كاشانى, ضيإ القلب, ص ١٧٦.