علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - انسانشناسي صدرا و تأثير آن در اثبات مسئله ولايت - عليزاده سالطه عزيز

انسانشناسي صدرا و تأثير آن در اثبات مسئله ولايت
عليزاده سالطه عزيز

صدرا فيلسوفي است كه به اصول و مباني شيعه، اعتقاد راسخ دارد و در مواضع متعددي به تبيين و توجيه آنها مي‌پردازد. عقيده به وجود ولي و امام، به عنوان حجّت دائم خدا در روي زمين، از جمله اينهاست. از نظر او امامت و ولايت ـ برخلاف نبوّت ـ براي هميشه جاري است و سياست، تابع شريعت الهي است.
صدرا براي اثبات حجت دائم خدا و به تبع آن، تبيين حق حاكميت وي، به قاعدة «امكان اشرف» تمسك مي‌جويد. صدرا در اين جا از نگرش خاص فلسفي خود و با عنايت به قرآن و روايات دربارة انسان براي تتميم و تحكيم اين موضوع، استفاده مي‌كند و به اين نتيجه مي‌رسد كه نوع امام و ولي، نوعي اشراف از ساير انواع بوده و غايت خلقت است و نسبت ولي به ساير ابناي بشر، مانند نسبت انسان به ديگر انواع حيواني است. همان طور كه انسان، اشرف موجودات زمين و غايت خلقت است و اگر او از زمين برداشته شود، ديگر موجودات باقي نخواهند ماند، اگر حجت خدا در زمين نباشد، ساير انسان‌ها مجال حيات نخواهند يافت. به تبع آن، اگر امام در جامعه، حاكم نباشد ـ هر چند كه فيض وجود او به ديگران مي‌رسد ـ امور جامعه، سامان نمي‌يابد.
اين نوشتار بر آن است تا ميزان تأثير انسان‌شناسي صدرا در اثبات مسئله ولايت و به تبع آن حق حاكميت ولي را به تصوير بكشد.
واژههاي كليدي: صدرا، قاعده امكان اشرف، نوع واحد نبودن انسان، ولايت و تشيع، حاكميت.
١. طرح مسئله
صدرالمتألهين يك فيلسوف مسلمان و معتقد به مباني شيعه است. حكمت متعاليه نيز مبتني بر قرآن كريم، حديث و فطرت بشري است.١ مذهب تشيع داراي آموزه‌ها و روي‌كردهاي سياسي است، صدرالمتألهين به شرح و تبيين آنها پرداخته است، و در دفاع از آن عقايد و موجّه جلوه دادن آنها از هيچ تلاشي فروگذار نكرده است. از طرف ديگر، محتواي عمدة حكمت متعاليه وجودشناسي، تفسير جهان و انسان است، نه سياست. با اين وصف در اين مقاله مي‌خواهيم تحليل كنيم. كه چگونه مي‌توان با توجه به مباني وجود شناختي و انسان شناختي صدرالمتألهين به اثبات ولايت به منزلة يكي از اركان عقيدتي شيعه پرداخت؟ به عبارت ديگر، مباني انسان شناختي و هستي شناختي حكمت متعاليه تا چه حدّ مي‌توانند در تحكيم عقيده به وليّ مطلق و حجّت خدا در روي زمين مؤثر باشند؟

٢. مباني اعتقادي شيعه
علماي شيعه پنج اصل توحيد، عدل، نبوت، امامت و معاد را به عنوان اصل عقايد مذهب خود معرفي كرده‌اند. اين اصول از طرفي تعيين كنندة اصول اعتقادي اسلام، و از طرف ديگر معرّف مكتب تشيّع هستند. همچنين عقايد خاص ديگري نيز از فروعات مباحث تلقي مي‌شوند؛ از قبيل جايز بودن بَدا در فعل حقّ، رجعت، عصمت انبيا و امامان( مغفرت و شفاعت.٢
مسئلة امامت و به اصطلاح احاديث «حجّت و خليفة خدا» يكي از وجوه تمايز مذهب تشيّع از ديگر فرق اسلامي است. ساير مذاهب اسلامي به نحوي در اصول ديگر با شيعه هم عقيده هستند.٣ اما عقيده به وجود وليّ و حجّت دائم خدا و امام معصوم از ويژگي‌هاي شيعه است. در همين راستا از امام صادق( چنين نقل شده است. لو لم يبق في الارض الّا اثنان لكان احدهما الحجة٤ يعني:
«اگر در روي زمين فقط دو نفر باقي بمانند به طور قطع يكي از آن دو، حجّت خدا است». امام علي( نيز خطاب به كميل بن زياد چنين مي‌فرمايند: «خدا را گواه مي‌گيرم كه هيچ موقع زمين را از رهبري كه به خاطر خدا گام بر مي‌دارد خالي نخواهد بود. اين رهبر گاهي ظاهر و معروف و گاه مخفي و ترسان است. وجود اين نوع رهبران به خاطر حفظ دستورات و ادلّه‌ي الهي است...». ٥
احاديث مشابه ديگري نيز در كتب معتبر روايي به وفور يافت مي‌شود.٦ بدين دليل صدرالمتألهين سعي مي‌كند مانند ديگر حكماي اسلامي، مسئله نبوت و امامت را تبيين و توجيه كند.

٣. اثبات نبي و ضرورت وجود او در جامعه٧
صدرالمتألهين انسان را موجودي ذاتاً اجتماعي مي‌داند و بر اين عقيده است كه زندگي او بدون اجتماع و همكاري نظام نمي‌يابد، ناگزير بايد از ديگر همنوعان خويش در كارها ياري جويد، مشاركت انسان با ديگر همنوعان خود جز به معامله تمام نمي‌شود، و معامله نيز ناگزير از سنّت و قانون عادلانه است. زيرا قانون عادلانه ـ‌ كه همان شرع است ـ مانع تعدّي انسان‌ها به حقوق يك‌ديگر و در نتيجه مانع اختلال نظام زندگي است. و اين قانون نياز به قانون گذار دارد تا زندگي آنها را در دنيا انتظام بخشد و ديگران را به سوي پروردگار رهنمون شود. اين شخص بايد انسان باشد و از طرف خداوند آمده باشد تا ديگران از او اطاعت كنند و سخنان او را بپذيرند. اين لازمة عنايت الهي به انسان‌ها است؛ زيرا همان طور كه بارش باران براي نظام عالم ضروري است، براساس عنايت الهي وجود شخصي هم كه موجب صلاح دنيا و آخرت مي‌شود لازم است؛ و اين شخص همان خليفه خدا در روي زمين است.٨

٤. اثبات امام بعد از نبيّ
صدرالمتألهين چنين مي‌گويد:
پس همان طور كه انسان‌ها در مجموع نياز به واسطه جانب خداوند دارند، به ناچار در اجتماعات جزئي نيز واسطه‌هايي از نوع واليان و حاكمان از جانب اين خليفه لازم است و اينها امامان و عالمان هستند. همانطور كه فرشته واسطة بين خدا و پيغمبر است؛ پيامبر نيز واسطة بين فرشته و اولياء امت خويش مي‌باشد و اينان نيز واسطة بين نبي و علما هستند و علما نيز واسطة بين امامان و عموم مردمند. در نتيجه، فرشته، نبي، اوليا و علما از جهت قرب و بعد و مراتبي كه در اين قرب و بعد دارند با هم متفاوت هستند. ٩

٥. تفاوت نبيّ و وليّ در ديدگاه صدرالمتألهين
در نظرية صدرالمتألهين نبوّت داراي ظاهر و باطن است. ظاهر نبوت همان شريعت و باطن آن ولايت است. نبي با ولايت خويش از خداوند يا فرشتة وحي معاني را اخذ مي‌كند، و اين معاني او را به كمال مرتبة خويش در ولايت و نبوت مي‌رساند. پس آن چه را كه كسب نموده است به طور مستقيم يا غير مستقيم به مردم مي‌رساند و آنها را تعليم و تزكيه مي‌كند. اين هم بدون شريعت امكان ندارد. باطن نبوت ارتباط با غيب و ظاهر آن ارتباط با مردم است و با اين بيان معلوم مي‌شود كه نبيّ و وليّ در يك مسير قرار دارند و ارتباط بين آنها طولي است. ١٠

٦. فرق نبوّت، شريعت و سياست
صدرالمتألهين بر اين عقيده است كه نبوّت نسبت به شريعت همانند روح نسبت به جسدي است كه روح در آن جاي دارد و سياستي كه جدا از شرع باشد همچون جسد بي‌جان است. هم چنين به عقيدة وي ميان شريعت و سياست از جهت فعل و انفعال و مبدأ و غايت تفاوت قابل ملاحظه‌اي وجود دارد. فرق ميان آن دو از جهت فعل اين است كه افعال سياست جزئي و ناقصند و به وسيلة شريعت بقا و كمال مي‌يابند، اما افعال شريعت كلي و تامّند و هيچ گونه نيازي به سياست ندارند. اما تفاوت آن دو از جهت انفعال اين است كه امر شريعت براي ذات متشرّع لازم و از آن جدا نشدني است لكن امر سياست اين طور نيست. براي مثال، شريعت شخص را به صوم و صلوة فرمان مي‌دهد كه اگر شخص بپذيرد و بدان عمل كند سود آنها به طور مستقيم به آنها بر مي‌گردد، ولي سياست شخص را به ظاهر شدن در لباسهاي فاخر و با تجمّلاتي خيره كننده فرمان مي‌دهد كه بديهي است اين امر به خاطر بينندگان است نه به خاطر شخص پوشندة لباس و دارندة تجملات.
تفاوت شريعت و سياست از لحاظ مبدأ نيز به اين قرار است: مبدأ سياست نفس جزئيه است نه نفس كلّيه، و اين حركت تابع اختيار افراد بشر است. اما مبدأ شريعت نهايت سياست است؛ زيرا پس از آن كه سياست مداران موفق به استقرار نظام اجتماعي شدند، شريعت دست به كار شده و نفوس را از ارتكاب برخي از اعمال نهي و به انجام برخي كارها امر مي‌كند. به اين ترتيب، شريعت انسان‌ها را به سوي خدا دعوت مي‌كند و از انحطاط به جانب شهوت، غضب و مفاسدي كه بر‌ آن دو نيرو مترتب مي‌گردد بر حذر مي‌دارد.
تفاوت سياست و شريعت از نظر غايت نيز چنين است: نهايت و غايت سياست اطاعت از شريعت است. سياست براي شريعت مانند عبد است نسبت به مولاي خود كه گاهي از وي اطاعت و گاهي معصيت و نافرماني مي‌كند. پس اگر سياست از شريعت اطاعت كرد ظاهر عالم مطيع باطن آن مي‌گردد و در اين هنگام آسايش و ايمني از امور رنج دهنده به دست آمده و انسان به جانب خيرات و كمالات كشيده مي‌شود. ولي هرگاه سياست از شريعت پيروي نكند و در برابر آن عصيان ورزد احساسات انسان بر آراي كلي و ادراكات عقلي او چيره خواهد شد. ١١

٧. نبوت و رسالت منقطع هستند ولي ولايت و امامت هميشه باقي است.
امامت كه باطن نبوت است تاقيامت باقي است و در هر زماني بعد از زمان رسالت ناگزير از وجود وليّي است كه خدا را بر شهود كشفي پرستش كرده و علم كتاب الهي و ريشة علوم علما و مجتهدان نزد او باشد و او را رياست مطلق و امامت در امر دين و دنيا باشد؛ خواه عموم مردم او را اطاعت كنند و يا سركشي نمايند، مردمان او را قبول داشته باشند و يا انكارش نمايند. هم چنان كه رسول رسول است اگر چه هيچ كس به رسالت او ايمان نياورد. چنان كه حضرت نوح( اين چنين بود. هم چنين امام نيز امام است اگر چه حتي يك نفر از مردم او را اطاعت ننمايند. اين گونه نيست كه اگر پزشك بيماران را معالجه نكرد و بهبودي نبخشيد پزشك نيست.١٢
در جايي ديگر با بياني شبيه بيان فوق مي‌گويد كه ظاهر نبوت كه همان ارسال نبي و نزول ملك حامل وحي است قطع شده است، اما از جهت ماهيت و حكم منقطع نشده است. بدين پيامبر با نظر به ظاهر نبوت مي‌فرمايد، لانبّي بعدي و با توجه به بقاي حكم نبوت و شريعت مي‌فرمايد فاسئلوا اهل الذكر ان كنتم لا تعلمون؛ و مقام اهل ذكر را مقامي مي‌داند كه انبياء به آن غبطه مي‌خورند. چنان كه در روايات آمده است: انّ الله عباداً ليسوا بأنبياء يغبطهم النبيّون. ١٣
صدر المتألهيمن ـ علاوه بر مواردي كه اشاره كرديم ـ در مواضع ديگري نيز از امامت و ولايت سياسي ائمه( سخن گفته است. مهم‌ترين اثر وي در اين مورد شرح اصول كافي به ويژه بسط و توضيح احاديث كتاب الحجة است. وي در ذيل حديثي از امام صادق( ـ كه از ايشان سؤال مي‌شود آيا ممكن است زمين باشد و امامي در آن نباشد؟ چنين پاسخ مي‌دهد كه خير. و سؤال كننده در ادامه مي‌پرسد آيا دو امام در يك زمان مي‌شود؟ آن حضرت پاسخ منفي مي‌دهند و مي‌فرمايند مگر اين كه يكي از آن‌ها ساكت باشد ـ به تفضيل به بيان آراي شيعه و غير شيعه در مسئله امامت پرداخته و ادلة هر يك را نقد و بررسي كرده است و در آن جا آورده است كه «زمين را ناگزير پس از منقضي شدن زمان نبوّت، امامي است كه تمامي امت چه پيشينيان و چه پسينيان ـ غير از افرادي اندك كه در خور اعتنا نيستند ـ با اختلافشان در آن نصب و گماشتن او از جهت شنيدن روايت و يا از جهت عقل برعهدة ما است و يا از جهت عقل بر عهدة خداوند است، اتفاق و هماهنگي دارند...» ١٤

٨. مباني وجود شناختي و انسان شناختي اثبات حجت دائم خدا روي زمين
١. ٨. قاعدة امكان اشرف
١. ١. ٨. بيان قاعده
صدرالمتألهين براي اثبات وجود وليّ الله و حجّت دائم خداوند در زمين به قاعدة امكان اشرف تمسك نموده است. بيان آن به طور خلاصه چنين است: «در تمام مراحل وجود لازم است ممكن اشرف بر ممكن اخسّ مقدم باشد. بنابراين هر گاه ممكن اخسّي وجود داشته باشد و از واجب الوجود صادر شود بايد قبل از آن ممكن اشرف موجود شده باشد».١٥
٢. ١. ٨. برهان قاعده
برهان امكان اشرف تقريرهاي مختلفي دارد. اينجا به يكي از تقريرها كه ملاصدرا در اسفار ذكر كرده است اشاره مي‌كنيم:
هرگاه ممكن اخسّ از باريتعالي صادر شده باشد حتماً پس از آن بايد موجود اشرف صادر شده باشد؛ زيرا در غير اين صورت يكي از سه اشكال زير لازم مي‌آيد:
ـ صدور كثير از واحد
ـ اشرف بودن معلول از علت خويش
ـ وجود موجودي اعلي و اشراف از باريتعالي
چون اين اشكال سه گانه ممتنع و برخلاف عقل است. نتيجه مي‌گيريم كه موجود اشرف بايد پيش از موجود اخسّ صادر شده باشد. اما وجه لزوم يكي از سه اشكال مزبور، در صورت عدم صدور موجود اشرف پيش از موجود اخس، آن است كه در اين فرض يا بايد موجودات اشرف با موجود اخسّ تؤام با يكديگر از حق تعالي صادر شده باشد، كه در اين صورت اشكال اول يعني صدور كثير از واحد لازم مي‌آيد يا بايد موجود اشرف بعد از موجود اخسّ صادر شده باشد كه اشكال دوم يعني اشرف بودن معلول از علت خويش لازم مي‌آيد و يا بايد موجود اشرف با اين كه ممكن است اصلاً صادر نشود، نه قبل از موجود اخسّ و نه بعد از آن و نه تؤام با آن؛ در اين صورت چنين موجودي كه صدور آن ممكن است و از واجب الوجود صادر نشده است بايد عدم صدور آن مستند به علتي باشد كه آن علت اشرف و اعلي از واجب الوجود باشد و اين امر محال است؛ زيرا واجب الوجود فوق مالايتناهي است و چيزي اشرف از او نيست.١٦
البته استفاده از اين قاعده و فهم روشن از برهان آن مبتني بر مباحثي است كه بدون توجه به آنها اين امر محقق نمي‌شود؛ به عبارت ديگر قبل از اقامة برهان بايد از چند مسئله فلسفي آگاه بود:
١ـ واجب تعالي وجود بسيط و صرف است و هيچ نحوة تركيب در وي راه ندارد.
٢ـ بسيطة الحقيقة همه كمالات وجودي را به نحو اعلي و اشراف دارد.
ـ بنابراين واجب تعالي اشرف و اتم از هر نوع وجودي است.
٣ـ طبق مفاد قاعدة «الواحد»، از يك بسط دو چيز صادر نمي‌شود. زيرا صدور كثير از واحد مستلزم تجدد جهات در واحد بوده و برخلاف فرض است.
٤ـ سلسلة وجودات صادر شده از باري‌ تعالي هر كدام مترتب بر وجود مافوق خود است. به عبارت ديگر، وجودات در يك سلسلة عليّ و معلولي از واجب تعالي صادر شده‌اند، و مرتبة بالاتر علّت مرتبة مادون است.
٥ـ علت از جهت وجودي قوي‌تر و شديدتر از معلول است.
بنابراين، صدور وجودات از باري تعالي به ترتيب از اشرف به اخسّ است و اگر موجود اشرف پيش از موجود اخسّ صادر نشده باشد از چند حال بيرون نيست. يا بايد موجود اشرف و موجود اخسّ توأم با هم از واجب تعالي صادر شوند، كه در اين صورت صدور كثير از واحد لازم مي‌آيد و اين هم محال است. يا اينكه موجود اشرف بعد از موجود اخسّ صادر شده باشد. اين هم با توجه به اينكه صدور وجودات به صورت نزولي و به نحو عليّت و معلوليّت است و موجود اشرف علّت وجود اخسّ است لازم مي‌آورد كه اخسّ علت اشرف يا معلول اشرف از علت باشد كه اين هم با توجه به توضيحات داده شده امكان ندارد. حالت سوم اين است كه وجود اشرف با اينكه امكان صدور دارد از واجب تعالي صادر نشود و اين هم مستلزم اين است كه علّتي غير از واجب تعالي مانع صدور آن شود كه از وي اشرف و اعلي است. بنابراين، چون فرضهاي احتمالي باطل است لازم مي‌آيد كه موجود اشرف قبل از اخسّ صادر شود.
٣. ١. ٨. شرايط قاعده و موارد جريان آن
بيشتر كساني كه قاعدة امكان اشرف را معتبر مي‌دانند، براي جريان آن دو شرط عمده قائل هستند:
١ـ‌ موجود اشرف و موجود اخسّ در ماهيت اتحاد داشته باشند؛
٢ـ مورد جريان قاعده فقط مبدعات و موجودات مافوق عالم كون و فساد باشند.
بنابراين، اين قاعده در جهان عنصري و نيز در مواردي كه موجود اشرف و اخسّ اتحاد نوعي و ماهوي نداشته باشند جاري نمي‌شود. ١٧
با اين حال، صدرالمتألهين اين قاعده را هم در مراتب تشكيكي وجود و همچنين در غايات وجودية اشياء مصاب مي‌داند. چنان كه شريف را بر خسيس، بالفعل را بر بالقوه، صورت را بر ماده و صدق را بر كذب مقدم مي‌داند، معتقد است كه در عالم كون و فساد اگر چه موجود اخسّ به حسب زمان بر موجود اشرف مقدم است، در واقع موجود اشرف به حسب وجود و ايجاد پيش از موجود اخسّ است. هرگاه ترتيب ذاتي و نظام آفرينش اشياء مورد بررسي قرار گيرد، معلوم مي‌شود كه همواره وجوب بر امكان و خير بر شر مقدم است.
به اين ترتيب، مي‌توان ادعا كرد كه قاعدة امكان اشرف در غايات وجوديه به معناي مزبور نيز جاري است و موارد جريان آن در انحصار عالم عقول نيست. ١٨
بنابراين، صدرا با پذيرش اين قاعده چگونگي افاضة وجود و ريزش فيض را به طور سلسله‌اي از اشرف به اخسّ دانسته و جهان را به شرح زير تبيين نموده است كه مي‌توان از نحوة بيان او براي اثبات لزوم حجّت خدا بهره‌برداري كرد. وي چنين مي‌نويسد:
ترتيب سلسلة وجود صادره از باريتعالي همواره از اشرف به اخسّ و از اعلي به ادني است و هر كس در احوال موجودات و نسبت بعضي به بعض ديگر نظر كند مي‌فهمد كه ادني و انقص موجود نمي‌شود مگر به سبب اعلي و اكمل و اين سببيّت و تقدم ذاتي و طبيعي است. هر چند كه وجود انقص و ادني مبدأ اعدادي و تهيي برا افاضة اعلي و اكمل به ماده مي‌باشد. حيوان سبب ذاتي براي وجود نطفه و متقدم بر آن است به تقدم ذاتي و نيز نبات براي بذر. اما نطفه سبب معدّ براي وجود حيوان و متقدم بر آن است به تقدم زماني نه ذاتي و نيز بذر براي نبات. خلاصه نوع اشرف متقدم بر نوح اخسّ است. و اشخاص اشرف تقدم زماني دارند. اگر گفته شود قاعده‌اي امكان اشرف تنها در ابداعيات جاري است نه در وجودهاي مادي و زماني، پاسخ اين است كه انواع و طبايع كليه ذاتاً حكمشان همانند ابداعيات است چرا كه نياز نوع طبيعي مانند فلك، انسان، فرس و مانند آن به استعداد، ذاتي نيست بلكه عرضي است؛ يعني لازمه‌ي عوارض و احوال انفعالي است. ١٩
٢. ٨. خلقت انسان به مثابه غايت خلقت همة موجودات
صدرالمتألهين در مواضع متعدد با الهام از قرآن كريم و تأمل و تدقيق در عالم هستي به اين بحث مي‌پردازد كه مقصود از وجود عالم و غرض از پديد آمدن موجودات و قواي طبيعي، نباتي و حيواني آنها پيدايش انسان، و منظور از پيدايش انسان وجود انسان كامل و جانشين خداوند است. ٢٠ وي براي تأييد عقيدة خود از تعدادي از آيات به عنوان شاهد چنين استفاده مي‌كند:
ـ خداوند درتعدادي از آيات غرض از خلقت ساير موجودات را استفادة انسان از آنها مي‌داند و مي‌فرمايد: و [همچنين] آن چه را در زمين به رنگ‌هاي گوناگون براي شما پديد آورد [مسخّر شما ساخت]. بي‌ترديد، در اين [امور] براي مردمي كه پند مي‌گيرند نشانه‌اي است. و اوست كسي كه دريا را مسخر گردانيد تا از آن گوشت تازه بخوريد، و پيرايه‌اي كه آن را مي‌پوشيد از آن بيرون آوريد. و كشتي‌ها را در آن شكافندة [آب] مي‌بيني، و تا از فضل او بجوييد و باشد كه شما شكر گزاريد. و در زمين كوه‌هايي استوار افكند تا شما را نجنباند، و رودها و راه‌ها [قرار داد] تا شما راه خود را پيدا كنيد».٢١
ـ در مورد خلقت گياهان مي‌فرمايد: «خداست كه آسمان‌ها و زمين را آفريد، و از آسمان آبي فرستاد، و به وسيلة آن از ميوه‌ها براي شما روزي بيرون آورد...» ٢٢
ـ در مورد خلقت حيوانات نيز مي‌فرمايد: «وچهارپايان را براي شما آفريد: در آنها براي شما [وسيلة] سرگرمي و سودهايي است، و از آنها مي‌خوريد و در آنها براي شما زيبايي است، آن گاه كه [آ‌ن‌ها را] از چراگاه بر مي‌گردانيد، و هنگامي كه [آن‌ها را] به چراگاه مي‌بريد...» ٢٣
ـ همچنين در اين باره كه همة آنچه در زمين و آسمان است به خاطر انسان آفريده شده است، چنين مي‌فرمايد: «اوست كسي كه آنچه در زمين است، همه را براي شما آفريد...» ٢٤ و «اوست كسي كه خورشيد را روشنايي بخشيد و ماه را تابان كرد، و براي آن منزل‌هايي معين كرد تا شمارة سال‌ها و حساب را بدانيد...». ٢٥
ـ در اين باره كه همه چيز به خاطر انسان خلق شده است، چنين مي‌فرمايد: «و آنچه را كه در آسمان‌ها و آنچه را در زمين است به سود شما رام كرد...». ٢٦
ـ و در نهايت، دربارة اين كه غرض از خلقت همة موجودات، پيدايش جانشين خدا در روي زمين است، چنين مي‌فرمايد: «... من در زمين جانشيني خواهم گماشت...». ٢٧
صدرا از اين بحث نتيجه مي‌گيرد كه غير از انسان كامل كه در واقع همان انسان حقيقي و مظهر اسم اعظم خداوند است، كسي شايستگي خلافت خداوند را ندارد.٢٨ (همان و تنها اوست كه از خداوند دستور مي‌گيرد، و نزد او آموزش ديده و دستورات و آموخته‌ها را به بندگان خدا ارائه مي‌كند.
٣. ٨. وجود انسان در پهنة هستي نمايشگر وجود انسان كامل است.
صدرالمتألهين بعد از بيان اين مطلب كه انسان اشرف موجودات ارضي و غرض خلقت است، چنين مي‌نويسد:
نسبت انسان به ساير مخلوقات مانند نسبت قلب به ساير اعضا است؛ نيروي حيات از روح به قلب و به واسطة قلب به ديگر قسمت‌هاي بدن مي‌رسد. پس همان‌طور كه فيض روح به اعضاي بدن به طور عام و آن هم به صورت عاريه‌اي مي‌باشد و پذيرش و تحمل فيض نازله از ناحية روح مخصوص قلب مي‌باشد و از ناحية او به تناسب به ديگر قسمت‌هاي بدن مي‌رسد، به همين سان فيض خداوند متعال نسبت به همة مخلوقات عموميت داشته وتا روزي كه در پيشگاه خداوند حاضر شوند در بين آنها جريان دارد. اما آن كه بدون واسطه، فيض الهي را تحمل مي‌كند انسان كامل است و از او به ساير مخلوقات مي‌رسد. ٢٩
بنابراين، براساس قاعدة امكان اشرف و اينكه افاضة فيض همواره از اشرف به اخسّ است و وجود اشرف سبب موجوديّت وجوداتِ اخسّ و ناقص است و نيز با توجه به اينكه انسان مقصود عالم و غرض خلقت است به طبع اشرف از آنان خواهد بود. همچنين مقصود از خلقت انسان، پيدايش انسان كامل و حجت خداست بنابراين، انسان بايد اشراف از بقيّه باشد و وجود او باعث دوام ديگران و ارتفاع او منجر به ارتفاع بقيه شود. اين معناي همان حديث شريف است كه مي‌فرمايد: لو لم يبق في الأرض الاّ اثنان لكانَ احدهما الحجّة.٣٠
٩ . اشكال تقدم امام و حجت خدا بر ساير انسان‌ها و پاسخ آن
١. ٩. اشكال
ممكن است كسي بر بيان فوق ايراد كرده و بگويد كه با مقدمات مذكور در استدلال به نتيجه‌اي كه مي‌خواستيد نمي‌توان رسيد. زيرا تقدم انسان بر حيوان و بر پايين‌تر از خود بدين جهت است كه اينها انواع متفاوت هستند اما امام و مردم، هر دو، از نوع واحدي هستند و افراد يك نوع، مماثل بوده و هيچ گونه تقدم بالذاتي بر يك‌ديگر ندارند.
اينجاست كه مي‌توانيم از ديگر مباني انسان شناختي صدرالمتألهين استفاده كرد و به دفع اشكال بپردازيم. مباني فلسفي حكمت متعاليه در اين جهت نيز مي‌توانند راهگشا باشند.
٢. ٩. پاسخ اشكال
در فلسفة اسلامي اين بحث مطرح است كه آيا انسان نوع واحد است يا خير؟ به عبارت ديگر، آيا ماهيت انسان واحد است؟ صدرالمتألهين بر اين عقيده است كه اعمال و ملكات انساني كه در نفس او جاي مي‌گيرند، موجب تعيين ماهيت او مي‌شود. صدرا چنين مي‌نويسد:
انسان طبيعي نوع واحد و حقيقي است و همين طور نفوس انساني از آن جهت كه يك وجود تعلقي و وابسته به بدن است يك نوع است؛ زيرا نفس مبدأ فصل است كه مقوم ماهيت انسان است و مفهوم ناطق در تمامي انسان‌ها يكسان و مساوي است. با اين حال، نفس هر چند كه صورت نوع طبيعي است اما جوهري است كه قابليت صورت‌هاي مختلف نوعي را به حسب وجود ديگر دارد. مانند هيولاي اولي كه در ذات خود قابليت تكثير به انواع مختلف را به حسب خروج از قوه به فعل در اين وجود طبيعي دارد و بين وحدت و كثرت او از اين دو جهت منافاتي نيست. شبيه همين مسأله در مورد نفس تحقق دارد؛ يعني نفوس بشري به حسب اين وجود و نشأه تحت نوع واحد قرار دارند و به حسب نشأه ديگر، بر اساس اعمالي كه انجام مي‌دهد و ملكاتي كه كسب مي‌كند.
به انواع ديگري مانند ملك، شيطان، حيوان اهلي، وحشي و غيره تبديل خواهد شد. و اين هيآت و اشكال مختلف ـ به جهت استحاله‌ي تناسخ ـ در اين جهان قابل تحقق نخواهد بود ولي در نشأه‌ي ديگر ـ همان طور كه قرآن كريم نيز به آن اشاره كرده است ـ كاملاً ميسور بوده و وقوع خواهد يافت.٣١
صدرا در ادامة همين بحث به صراحت ـ با آوردن مؤيداتي از قرآن كريم ـ اعلام مي‌كند كه نوع علما و دانشمندان با غير آنها تباين داشته و هيچ تماثلي ميان آنان نيست.٣٢ همچنين صدرا ضمن ترسيم درجات و مقامات مختلف انساني كه هر كدام به ازاي عواملي هستند كه بر يكديگر ترتّب دارند، انبيا و اوليا را در صدر مي‌نشاند. ٣٣
بنابراين، از ديدگاه صدرا مي‌توان به اين اشكال چنين پاسخ داد كه مشابهت و مماثلت ميان افراد بشر به حسب مادة بدني و طبيعي، و مربوط است به پيش از آن كه نفوس هيولاني با حصول ملكات و اخلاق فاضله يا رذيله از قوه به فعل برسد. ولي به حسب نشئة روحاني انسان‌ها تحت انواع مختلف و بي‌شمار قرار دارند و آية شريفة قل انّما انا بشرّ مثلكم... ٣٤ به اعتبار نشئة اول است نه نشئة دوم پس نوع نبي و امام نوعي عالي، شريف و اشرف از ساير انواع فلكيه و عنصريه است.٣٥
آنچه گفته شد مربوط به اثبات ولايت معنوي امامان است. اما آيا با اثبات ولايت معنوي آنان بر ديگران، ولايت سياسي نيز اثبات مي‌شود؟ بايد گفت كه با توجه به ديدگاه صدرالمتألهين دربارة ولايت سياسي انبيا، ائمه و مجتهدان، و با توجه به اين كه معتقد است اينان بايد احكام الهي را به ديگران برسانند و در جامعه حكومت كنند، بر مي‌آيد كه اثبات اشرفيت و نيز خلافت آنان در روي زمين و اينكه اينان غرض خلقت و واسطة فيض الهي هستند، خود متضمن اثبات ولايت سياسي آنان نيز است؛ به اين معنا كه وقتي كسي معتقد به اشرفيت و خلافت تكويني نبيّ و وليّ بر ديگران باشد در مسئله زعامت و حكومت نيز اين قاعده را جاري خواهد دانست. زيرا نمي‌توان موجود اشرف را سبب بقاي زمين و زمينيان دانست ولي در مسئله حكومت و اجراي احكام اخسّ را بر وي مقدّم داشت. صدرالمتألهين كه در جاي جاي سخنان خود از ولايت معنوي و به تبع آن از حاكميّت سياسي انبيا و امامان سخن گفته است. ٣٦ نمي‌توانست غير از اين عقيده داشته باشد.
ايشان دربارة امامت همان عقيدة شيعه را دارد؛ يعني اصل وجود امام لطفي از سوي خدا در حق مردم است، اعم از اينكه تصرف ظاهري داشته باشد يا نه. لكن تصرف ظاهري وي لطف ديگري است كه محقق نشدن آن به سبب بندگان و بدي اختيار آنان است كه ياري‌اش نمي‌كنند. ٣٧
همچنين صدرا تخصص و دانش را دليل زعامت سياسي پيامبر و امام و حتّي مجتهدان مي‌داند، خواه ديگران از او بپذيرند و سخن او را گوش دهند يا نپذيرند. چنانكه پزشك با توجه به تخصصي كه دارد پزشك است، چه بيمار موجود باشد يا نباشد. ٣٨
بنابراين، اگر امام و وليّ غرض خلقت و اشرف موجودات و عامل بقاي ديگران است، نسبت به كسي كه چنين نيست به حكومت شايسته‌تر است. اما عكس اين صادق نيست؛ يعني ممكن است كسي حكومت و ولايت سياسي داشته باشد اما ولايت معنوي نداشته باشد.

١٠. نتيجه‌گيري
صدرالمتألهين يك فيلسوف مسلمان و شيعي است، و فلسفة او نيز الهي و اسلامي است. تمام تلاش او اين است كه فلسفة خود را مطابق دين اسلام (قرآن و عترت () نشان دهد. اين امر نه تنها در لابه‌لاي بحث‌هاي فلسفي مختلف وي به چشم مي‌خورد، بلكه او به صراحت نيز اعلام مي‌كند كه از هر گفته، انديشه، كرده و نوشته‌اي كه نسبت به درستي پيروي از شريعت اسلام زيان برساند. يا بوي اهانت به دين بدهد و يا چنگ زدن به ريسمان محكم الهي را ضعيف نمايان كند، به خداوند متعال پناه مي‌برد. صدرا بر اين عقيده است كه بندگي شايستة الهي فقط به واسطة انساني ممكن است كه از اسم اعظم الهي آگاه بوده و انسان كامل و خليفة اكبر وي باشد. ٣٩
او يك فيلسوف، مفسّر و شارح است و در هر سه فن به طور روشمند وارد مي‌شود؛ به اين معنا كه در حين تفلسف نظر به قرآن داشته و مي‌خواهد فلسفة خود را همراه با آن پيش ببرد، و در تفسير قرآن نيز از مباني مقبول فلسفي خود بهره مي‌برد. در عين حال، وي به شرح و بسط روايات معصومين( نيز مي‌پردازد و در بعضي از آنها متوسط و در برخي ديگر به نحوي عميق وارد مي‌شوند و در مواردي كه با فلسفة وي پيوند دارد توقف بيشتري كرده، و آن‌ها را بسط و شرح مفصل مي‌دهد. نمونة بارز اين ادعا، توجه ويژة وي به احاديث كتاب الحجة از اصول كافي است. يكي از مهم‌ترين بحث‌هاي مورد توجه ملاصدرا، مسئله ولي مطلق و حجّت دائم خدا (در پهنه هستي است كه در روايات معصومين( بر آن تأكيد شده و با اصول مسلم فلسفي حكمت متعاليه هم خواني كامل دارد.
از اين رو، وي توانسته است با كمك گرفتن از مباني فلسفي و ذخاير گران‌قدر معنوي اسلام، يكي از مهم‌ترين منشورات عقايد شيعه را ـ كه همان عقيده به حجت و وليّ مطلق خداست ـ اثبات كند و در اين راه از مقدماتي چند، مانند قاعدة امكان اشرف، غايت بودن انسان در خلقت موجودات و غايت بودن انسان كامل در خلقت انسان استفاده كرد، و نشان داد كه آن چه غرض از خلقت موجود ديگر است اشرف و برتر از آن است و وجود او ماية دوام و بقاي موجود پست و نازل است. همان طور كه غرض از وجود بقية موجودات پيدايش انسان است و با نبود آن، ديگر موجودات هستي نمي‌يافتند. به همين سان اگر انسان كامل در روي زمين موجود نباشد، ديگر انسان‌ها و به تبع آن‌ها بقيه وجودات نيز از بين خواهند رفت.
در پاسخ به اشكال احتمالي نيز با تأمل فلسفي در وجود انسان‌ها و دقيق شدن در اين مسئله ـ كه آن را از عنايات مخصوص پروردگار مي‌داند ـ و نيز با نگاه به تعاليم قرآن كريم در اين مورد، چنين پاسخ داد كه امام و ديگران در نشئة اول با هم تماثل داشته و هيچ گونه تقدم ذاتي به يك‌ديگر ندارند؛ ولي در نشئة دوم به دليل تفاوت ملكات نفساني و كمالات مكتسبه هيچ شباهتي بين آنان وجود ندارد، و نوع امام، نوع عالي و اشرف از بقية انواع است و وجود وي در روي زمين عامل صيانت از وجود بقية انواع انساني و غير انساني است. بنابراين، آن چه (در روايات معتبر شيعي دربارة) حجت دائم خدا، انسان كامل و اشرف مخلوقات بيان شده است، با توجه به مباني فلسفي صدرا و به خصوص مباني انسان شناختي وي را به راحتي قابل اثبات است.




پينوشتها
? استاديار دانشگاه آزاد اسلامي واحد خوي
١. صدر المتألهين بر اين باور است كه حكمت راستين و فلسفة واقعي فلسفه‌اي است كه در خدمت وحي باشد. وي اصولاً فيلسوفاني را كه سخني خلاف دين داشتند فيلسوف نمي‌داند و مي‌گويد فيلسوفي كه دين او دين پيامبران نباشد، بهره‌اي از حكمت نبرده است.(اسفار، ٥/٢٠٥).
وي دربارة پاره‌اي از فلاسفه كه به عقل و فلسفه اكتفا كرده و از مشكات نبوت و انوار ولايت بهره نمي‌گيرند، چنين مي‌گويد: «كسي كه در اثبات فلك بكوشد و ملك را نبيند، از معقول پيروي نمايد و منقول را انكار كند، همانند انسان يك چشم فريبكار است. چرا با دو ديده نمي‌نگرد... و چرا بين معقول و منقول و عقل و شرع جمع نمي‌كند؟ شرع عقل ظاهر است و عقل شرع باطن». (تفسير القرآن الكريم، ٧/١٢٤).
وي همچنين به وحي و سخنان معصومين( احترام خاصي قائل بود، آن‌ها را بر انديشه‌هاي فلسفي خويش مقدم مي‌شمرد و سعي مي‌كرد كه نظري معارض با وحي و سخنان معصومين نداشته باشد. (ر. ك به العرشيه، ٦٩).
براي تفضيل بيشتر در اين زمينه مي‌توان به اين منابع مراجعه كرد: اسفار، ج اول، ص ١٢؛ شرح اصول كافي، كتاب الحجة، ص ٤٣٨، چاپ سنگي؛ سبحاني، صدرالمتألهين مؤسس الحكمة المتعالية، ص ١٩ ـ ١٧؛ بررسي روش شناختي حكمت متعاليه و نقد آن با تكيه بر آراي صدرالمتالهين و علامه طباطبايي، رسالة دكتري، ص ٢٨٦ به بعد.
٢. دربارة عقايد خاص شيعه و تفاوت آن با فرقه‌هاي ديگر اسلامي مي‌توان به مقدمه كتاب عدل الهي و نيز آشنايي با علوم اسلامي، ج ٢، اثر استاد مطهري مراجعه كرد.
٣. سه مذهب شاخص كلامي در عالم اسلام، يعني معتزله، اشاعره و اماميه، وجوه اشتراك و اختلاف هم در زمينة مسائل اساسي عقيدتي و هم در مسائل فرعي با يك‌ديگر دارند. وجه اشتراك هر سه مذهب، عقيده به توحيد، نبوت و معاد ـ در عين داشتن اختلاف ـ است. وجه افتراق اماميه و معتزله از اشاعره عقيده به عدل الهي است، و امتياز اماميه از معتزله نيز در عقيده به امامت است، در مسائل فرعي نيز اختلاف‌هاي فراوان و گاه اشتراكاتي در ميان آن‌ها ديده مي‌شود.
٤. اصول كافي، ١/١٧٩.
٥. نهج‌البلاغه، حكمت ١٤٣، ٩٠٩.
٦. براي مثال، امام باقر( مي‌فرمايند: «خداوند زمين را بدون عالم نگذاشته است؛ و اگر اين نبود حق از باطل شناخته نمي‌شد (كافي، ٢/١٧٨). و در جاي ديگر از همين امام( نقل شده است كه: «زمين بدون امام ـ آشكار يا نهان ـ باقي نمي‌ماند» (بحارالانوار، ٢٣/٤٦). همچنين از امام صادق( نقل شده است كه «زمين از همان گاه كه پديد آمده، از حجّتي دانا كه هر حقي را مردم به دست فراموشي بسپارند زنده مي‌كند، تهي نبوده است،آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود كه: مي‌خواهند با دهان‌هاي خود نور خدا را خاموش كنند...». (بحارالانوار، ٢٣/٣٧).
٧. معمولاً فلاسفة اسلامي در اثبات وجود نبي به اجتماعي بودن وجود انسان و اين كه بدون جمع امكان زندگي نبوده يا لااقل سخت مي‌شد، اشاره مي‌كنند، و از اين طريق وجود پيامبر را اثبات مي‌كنند. تقريباً نحوة استدلال آن‌ها نزديك به يك‌ديگر است. براي مثال، مي‌توان نحوة استدلال ابن سينا در ضرورت نبي را در دو كتاب شفا و نجات با بيان ملاصدرا در اين باره مقايسه كرد.
٨ . ر. ك به المبدأ و المعاد، ٦١٣؛ الشواهد الربوبية ٣٦٠ ـ ٣٥٩؛ شرح اصول كافي، ٢/٣٧٧.
٩. المبدأ و المعاد، ٦١٤.
.١٠ مفاتيح الغيب، ٤٨٥.
١١. الشواهد الربوبية، ٤٢٨ ـ ٤٢٦؛ المظاهر الالهية، ١٠٥.
١٢. فارابي نظير همين مطلب را قبل از ملاصدرا در كتاب تحصيل السعادة، صفحة نود و هشت با بياني روان چنين آورده است:
والفيلسوف بالحقيقة... فاذا لم ينتفع به ... فليس عدم النفع به من قبل ذاته، و لكن من جهة من لا يصغي، او من لا يري ان يصغي اليه. فالملك او الامان هو بماهيته و بضاعته ملك و امام، سواء وجد من يقبل منه او لم تجد، اطيع او لم يطع، وجد قوماً يعاونونه علي غرضه او لم يجد. كما انّ الطبيب طبيب بمهنته و بقدرته علي علاج المرضي، وجد مرضي اولم يجد...
البته همان‌طور كه مي‌دانيم، از ديدگاه فارابي امام، فيلسوف و رئيس اول همگي به يك معنا هستند. (ر. ك به تحصيل السعادة، ٩٤). (شرح اصول كافي، ٤٦٩).
١٣. الشواهد الربوبيه، ٤٦٣.
١٤. شرح اصول كافي، ٤٦١.
١٥. اسفار، ٧/٢٤٤.
١٦. آگاهي از تقريرهاي مختلف اين برهان مي‌توان به كتب زير مراجعه كرد: حكمة الاشراق، تأليف شيخ اشراق، جلد دوم از مجموعة مصنفات، ص ١٥٤ به بعد؛ اسفار، ج٧، ص ٢٤٤ به بعد؛ قواعد كلي فلسفي در فلسفة اسلامي، تأليف دكتر غلامحسين ابراهيمي ديناني، ج ١، ص ١٩ به بعد. (اسفار، ٧/٢٤٦-٢٤٥).
١٧. قواعد كلي فلسفي در فلسفة اسلامي، ١/٢٣.
١٨. اسفار، ٧/٢٤٩ ـ ٢٤٧.
.١٩ اسفار، ٧/٢٤٩؛ اسرار الآيات، ٧٩؛ مبدأ و معاد، ٣٢٩ و ٣٠٩ ـ ٣٠٧؛ و نيز ر ك به علي زاده‌ي سالطه، بررسي روش شناختي حكمت متعاليه، ٢٤٢.
٢٠. اسرار الآيات، ١٢٩ ـ ١٢٥؛ المظاهر الألهية، ١٠٤.
٢١. نحل / ١٥ـ ١٣؛ و نيز ر. ك به نحل/٨١ ؛ق/٨ـ ٧؛ حجر / ٢٠ ـ ١٩.
٢٢. ابراهيم / ٣٢؛ و نيز ر. ك به نحل / ٦٧ و ١١ ـ ١٠.
٢٣. نحل / ٨ ـ ٥.
٢٤. بقره / ٢٩.
٢٥. يونس / ٥.
٢٦. جاثيه / ١٣.
٢٧. بقره / ٣٠.
٢٨. البته ايشان تذكر مي‌دهند كه هر چند خليفة خدا بر روي زمين انسان‌هاي كامل هستند و هيچ كس در مقام خلافت به پاي آنها نمي‌رسد، با اين حال تك تك افراد بشر ـ اعم از ناقص يا كامل ـ به اندازة بهره‌اي كه از انسانيت دارند، نصيبي از خلافت خواهند داشت و خداوند متعال كه مي‌فرمايد: «هو الذي جعلكم خلائف في الارض» (فاطر / ٣٩) به اين امر اشاره دارد كه تك تك انسانها خليفه خدا در روي زمين هستند. اما انسان‌هاي فاضل مظهر جمال صفات الهي در آينة‌ اخلاق ربّاني خود هستند و انسان‌هاي پست و ارذل مظهر جمال صنايع و كمال بدايع او در آينة حرفه و صنعت خود هستند و از نشانه‌هاي خلافت آن‌ها اين است كه خداوند آن‌ها را در ايجاد بسياري از اشيا جانشين خود قرار داده است.(ر. ك به اسرار الآيات، ١٠٩ ـ ١٠٨).
٢٩. اسرار الآيات، ١٥٤ ـ ١٥٣ و ١٦٠.
٣٠. اصول كافي، ١/١٧٩.
٣١. صدرالمتألهين در اين باره كه لحاظ كردن انسان به عنوان انواع مختلف در ميان حكما معروف نيست و اولين بار خود او از طريق مكاشفه و با الهام از تعاليم قرآن كريم به اين مسئله رسيده است، مي‌نويسد: «و اين مذهب يعني اين كه نفوس بشري در فطرت اول از يك نوع بوده و در فطرت ثاني به انواع و اجناس فراوان تبديل مي‌گردند در نزد هيچ يك از حكما سابقه ندارد و ما به آن از طريق الهام رسيده‌ايم و برهان و قرآن نيز آن را تأييد مي‌كنند...». (اسفار، ٩/٢٠). (اسفار، ٩/٢١-١٩؛ و نيز ر. ك به شواهد الربوبيه، ٣١١ و ٣٩٢؛ اسرار الآيات، ١٤٣ – ١٤٢.
٣٢. اسفار، ٢٧٩.
.٣٣ شواهد الربوبية، ٤٠٨ ـ ٤٠٥.
٣٤. كهف / ١١٠.
٣٥. دربارة نظر صدرالمتألهين مبني بر نوع واحد نبودن انسان، اشرفيت نوع نبي و وليّ بر بقية انواع، و همچنين خالي نبودن زمين از حجت با استفاده از قاعدة امكان اشرف و غيره، مي‌توان به كتب متعدد وي از قبيل اسفار (ج ٩)، شواهد الربوبيه، اسرار الآيات و شرح اصول كافي مراجعه كرد. تنظيم و تنسيق مرتب و مختصر اين مباحث در رساله دكتري اينجانب، در صفحات ٢٤٣ ـ ٢٤١ نيز ذكر شده است.
٣٦. الشواهد الربوبية، ٤٦٣؛ شرح اصول كافي، ٤٦١.
٣٧. ر. ك: به شرح اصول كافي، ٤٦١.
٣٨. عرفان و عارف نمايان، ٦٩.
٣٩. العرشيّة، ٦٩.