علوم سیاسی
(١)
ضرورت روشنفكرى دينى1 -
١ ص
(٢)
اقتراحعلوم سياسى در ايران؛ كاستىها و بايستىها -
٢ ص
(٣)
جمهورى اسلامى و دانش سياسى -
٣ ص
(٤)
ملخص المقالات -
٤ ص
(٥)
بررسى وضعيت جغرافياى سياسى و ژئوپليتيك در ايران - حافظ نيا محمدرضا
٥ ص
(٦)
متغيرها و شاخصههاى جريانشناسى سياسى - منصور نژاد محمد
٦ ص
(٧)
ارزيابى وضعيت رشته روابط بينالملل در ايران - ستوده محمد
٧ ص
(٨)
در آمدى بر روششناسى انديشه سياسى تمدن اسلامى - فیرحی داود
٨ ص
(٩)
چالش و چشمانداز علم سياست متعالى - صدرا على رضا
٩ ص
(١٠)
فقه سياسى در ايران 1 - ميراحمدى منصور
١٠ ص
(١١)
دولت اخلاقى مهدوى - کارگر رحيم
١١ ص
(١٢)
حوزه مطالعاتى انقلاب اسلامى - عيسى نيا رضا
١٢ ص
(١٣)
فكر سياسى امام موسى صدربخش دوم - لک زايى شريف
١٣ ص
(١٤)
اسلام و ليبرال دموكراسى گفتوگوى تيموتى گارتن اش با گروه فلسفه سياسى - رضوانى محسن
١٤ ص
(١٥)
نظريه انتقادى و فراروىها در انديشه هابرماس - شفيعى محمود
١٥ ص
(١٦)
تحليلى جامعه شناختى از تحولات سياسى انقلاب اسلامى ايرانبهمن 1357 تا مرداد 1360 - کرم اللهى نعمت الله
١٦ ص
(١٧)
انديشه سياسى ملاصدرا - حقيقت سيد صادق
١٧ ص

علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٣ - فكر سياسى امام موسى صدربخش دوم - لک زايى شريف

فكر سياسى امام موسى صدربخش دوم
لک زايى شريف

تاريخ دريافت: ٢/٦/٨٤
تاريخ تأييد: ١٧/٧/٨٤ اشاره:
بخش نخست فكر سياسى امام موسى صدر در شماره ٢٩ فصلنامه علوم سياسى منتشر شد. در بخش دوم گوشه ديگرى از انديشه سياسى ايشان ارائه و ديگر مؤلفه‌ها و عناصر اساسى از فكر سياسى امام موسى صدر برجسته مى‌گردد. گفتنى است غالب عناوين و تيترهاى انتخابى در صدر مباحث از نگارنده است. در مباحث فراروى، همانند بخش نخست، افزون بر حذف برخى مباحث و كوتاه كردن متن‌ها و نيز ويرايش صورى، هيچ‌گونه دخل و تصرفى در گفتار و نوشتار امام صدر انجام نشده و مطالب ايشان به طور مستقيم آمده است. انسان‌شناسى‌
از نظر اسلام، انسان در جهان بينى آفرينش امتياز به خصوصى دارد؛ زيرا سرشت او پاك و فطرت او به دين حق كشانيده مى‌شود. او تنها موجودى است كه مى‌تواند راه راستى را كه براى او ترسيم شده برود و يا از اين راه منحرف و گمراه گردد. او چنين آفريده شده تا در كسب كمال، آزاد و مختار باشد نه آن كه مانند فرشتگان راهى را جز تسبيح خدا نشناسد و در كمال خود مجبور باشد. انسان در نظر اسلام به مقام شامخ نمايندگى خدا در زمين مفتخر گشته، كليد اسرار آفرينش به او سپرده شده و راه كشف حقايق و وسيله دست يافتن به همه چيز به او تعليم داده شده است. فرشتگان در برابر او سجده كرده و مقرر شده است كه همه نيروهاى جهان هستى مسخر او گردند و يگانه راه او براى رسيدن به مقام بلند نمايندگى خدا در زمين آن است كه نيروها و استعدادهاى شگرف خود را به كار برده و با دانش، به حقيقت جهان هستى و نيروهاى گوناگون آن واقف گردد و قوانين آن را كشف كند. اسلام همه قوانين خود را بر اين مفهوم انسان‌شناسى استوار ساخته و بر همين مبنا روابط فرد را با ديگران، روابط شخص را با جامعه و روابط همگى را با جهان تنظيم كرده است.٢
[چنين انسانى جانشين خدا در زمين است‌] خليفه و به تعبير ديگر نماينده كسى است كه به طور مستقل و با اراده و اختيار، آرا و منويات شخص را طبق برنامه ترسيم شده، همراه با اعتماد به شناسايى مخصوص و تصرفات حكيمانه تنفيذ و اجرا مى‌كند. تحقق اين مقام در خارج بايد همراه با آزادى كامل در تصرفات به وجود آيد. (همان آزادى كه فرشتگان آسمان از آن بيم داشتند و تأكيد كردند كه اين انسان با اين كيفيت و با اين كه راه‌هاى خير و شر به روى او باز است در آينده منشأ فسادها و خون‌ريزى‌ها مى‌گردد. ولى تنها اختيار و آزادى اراده نمى‌تواند براى انسان فضيلت ايجاد كند، بلكه همه كرامت و فضيلت انسان در اين است كه راه خير و صواب را اختيار نمايد و پيمودن اين راه فقط به وسيله علم ممكن خواهد بود. همان علم و دانشى كه عنصر اصيل و پايه و اساس مقام نمايندگى و خيلفه الهى انسان در روى زمين است.
عبادت در نظر اسلام براى راضى ساختن خداوند يا سود رساندن به او نيست و همچنين براى رفع غضب يا بزرگداشت او نمى‌باشد. عبادت خدا اخلاص در بندگى او و يكتاپرستى است و از اين جهت انسان را از پرستش همه كس و همه چيز مى‌رهاند و همه بت‌ها را در نظر او مى‌شكند؛ زيرا تمام ذرات وجود و سراسر هستى او در بندگى خدا قرار مى‌گيرد و جايى در عقل و فكر و جسم و روح او براى پرستش ديگرى باقى نمى‌گذارد. عبادت، در نظر اسلام، سبب احساس نزديكى به خداوند در انسان است و در نتيجه يك احساس قدرت و توانايى زايدالوصفى را در او به وجود مى‌آورد كه از اين تقرب و نزديكى به خدا سرچشمه گرفته است. اين قدرت روحى سبب مى‌شود كه از همه نواقص و مضرات نفس در امان باشد. عبادت در اسلام، حضور در پيشگاه الهى است و اين حضور و راز و نياز و مصاحب موجب اكتساب و تشرف به صفات عالى الهى مى‌گردد و به همين دليل مى‌توان عبادت را مصدر همه كمالات شناخت.٣ جامعه‌شناسى‌
جامعه نيز در اسلام مفهوم معينى دارد. جامعه در اين تفسير از وجود انسان سرچشمه گرفت و براى رفاه و سعادت انسان‌ها به وجود آمده است. به همين دليل جامعه اسلامى نه رنگ فردى، اصالت فرد كه همه سازمان‌ها و مقررات براى فرد تنظيم شده باشد، به خود مى‌گيرد و نه رنگ اجتماعى، اصالت جامعه كه به كلى فرد در آن فراموش شده است. جامعه اسلامى مؤسسه‌اى يكپارچه و به هم پيوسته يعنى يك طبقه‌اى است و به هيچ وجه اصل تعدد طبقات و كشمكش داخلى دايم ميان اين طبقات را به رسميت نمى‌شناسد. در جامعه اسلامى اين حقيقت مورد قبول است كه هر فرد و يا دسته تحت تأثير فعل و انفعالات محيط و عوامل طبيعى رنگ و صفت مخصوص پيدا مى‌كند ولى اين تنوع و يا به تعبير صحيح‌تر، رنگارنگ بودن، سبب جدايى و اختلاف ميان اين افراد و دسته‌ها نشده و بلكه موجب همكارى و داد و ستد بوده و چون تابلويى يگانه و رنگارنگ مى‌باشد. اين افراد و دسته‌هاى متنوع همگى در يك مسابقه عمومى براى كسب رضايت خدا به يكديگر كمك كرده يك قافله پيشرو را به وجود مى‌آورند. اين نوع «وحدت كلمه» در وجود انسان ديده مى‌شود و در جهان آفرينش به چشم مى‌خورد؛ اجزا و اعضاى گوناگون و رنگ به رنگ بوده و در عين حال يك واحد را تشكيل مى‌دهد.٤ انسان نو، زندگى نو: نقش‌هاى يك انسان مسلمان‌
هنگامى كه ماه رمضان و روز عيد به روزمرگى و عادت تبديل مى‌گردند، طبيعى است كه از مظاهر زندگى عادى تجاوز نمى‌كنند و در ظرف زمانى محدود خود متوقف مى‌شوند. اما ماه رمضانى كه از اركان اسلام است و عيد فطرى كه از اعياد اسلامى است خصوصياتى كاملاً متفاوت دارند. رفتارهاى سطحى و رسوم و عادت‌ها را در مى‌نوردند و از محدوده زمانى خارج مى‌شوند. با اين اوصاف متوجه مى‌شويم كه هدف اين عبادات پس از عيد است. ماه رمضان، زمانِ آماده‌سازى و روز عيد آغاز عمل است. در حقيقت، ماه رمضان برهه‌اى است كه مابعد خود را توليد مى‌كند و در روز عيد، انسان جديد، زندگى تازه خويش را آغاز مى‌كند.
ابعاد وجودى اين انسان با انسان پيشين متفاوت است. او با درك و فهم گسترده‌ترى كه به سبب يك ماه آموزش و ممارست، عمق و امتداد بيشترى يافته است زندگى مى‌كند. او از احساسى رقيق‌تر، كه از روزه كسب كرده، برخوردار شده است؛ روزه‌اى كه او را با درد و رنجِ رنج‌ديدگان آشنا كرده است. او با نيرويى كه آن را در تمرين الهى خود به دست آورده است، حركت مى‌كند. بنابراين پايدارى و ثبات او افزون‌تر شده و صبر و اعتدالش رشد كرده است. اين انسان بزرگ، با تحول عميقى كه در وجود خويش احساس مى‌كند، در صبح روز عيد، هنگامى كه زكات مى‌پردازد و نام پروردگار خويش را ياد مى‌كند و نماز مى‌گزارد، در اين هنگام، جشن مى‌گيرد تا خدا را شكر گزارد و شادمان باشد. آنگاه زندگى جديد خويش را آغاز مى‌كند. اين زندگى با حيات عادى او، آن زمان كه در محدوده مسائل شخصى خود به سر مى‌برد و روح خويش را در پيله منيت خود محبوس كرده بود، متفاوت است. بدين گونه احساسات و فعاليت‌هاى خويش را مهار مى‌كند. او در ظاهر فردى از امت است، ولى، در حقيقت، خود يك امت است. او موجودى نامتجانس و قطعه‌اى غريب و ناهماهنگ در پيكر جامعه بود. چيزى بود غير از آنچه الآن شده است. اينك جزئى حقيقى از امّت خويش است كه ابعاد وجود خود را با وجود همنوعانش پيوند مى‌زند و افق فهم و احساس خويش را به فهم و احساس ديگران نزديك مى‌سازد. در نتيجه، پيوند امّت مستحكم‌تر و كنش و واكنش ميان آن بيشتر و بازدهى آن افزون‌تر خواهد بود.
اينك، پس از عيد، دردهاى نيازمندان، رنج‌ديدگان و محرومان را حس مى‌كند و براى كاهش بارى كه بر پشت آنها سنگينى مى‌كند، چاره مى‌انديشد و در اين راه مى‌كوشد. او اينك از مشاهده بى‌سواد، بيمار و منحرف دردمند مى‌شود.
اين انسان جديد ما احتكار را نمى‌پسندد، پس خود احتكار نمى‌كند و اجازه نمى‌دهد در ميان امتش احتكار كنند. احتكارى كه مورد قبول او نيست، به احتكار كالا و نيازمندى‌هاى مادى مردم محدود نمى‌شود، بلكه او با احتكار علم، احتكار مقام، احتكار سازندگى و حتى احتكار دين و بهشت هم به شدت مخالفت مى‌ورزد. او انسان‌ها، همه انسان‌ها را دوست دارد. و انحراف، كج‌روى، الحاد، و بى مبالاتى انسان را نمى‌پسندد و براى درمان آن تلاش مى‌كند، آنچنان كه فرزندان بيمار خود را درمان مى‌كند.
اين است مسير و خط مشى مسلمان پس از عيد فطر: تلاش دايمى براى درمان مشكلات اجتماعى، تلاش براى احقاق حقوق طبقات محروم، كوشش مستمر براى ارتقاى سطح زندگى اقشار محروم و توسعه همه مناطق مظلوم: تلاشى دايمى، پس از شناخت ابعاد و دامنه مشكلات جامعه و پس از شناسايى كسانى كه از اين مشكلات رنج مى‌برند و پس از آمادگى روحى صابرانه و خلل‌ناپذير؛ تلاشى كه از فعاليت اجتماعى وسيله‌اى براى خدمت به انسان مى‌سازد، و وسيله‌اى براى عبادت خداوند. خدا را مى‌توان با خدمت به بندگانش نيز عبادت كرد. انسانِ جديد ما كه به موفقيت خود باور دارد، مردم را دوست مى‌دارد، حتى منحرفان را، و براى درمان آنها تلاش مى‌كند. محرومان را دوست دارد و براى درمان درد آنها تلاش مى‌كند. با قلبى دردمند اما اميدوار، به ديدار نسل گم‌كرده راه مى‌شتابد، با برخوردى مثبت، نه با اتهام زدن به ديگران. با اين ثروت، و با اين سلاح، يعنى با انسان پس از عيد، وطن خود را مى‌سازيم و بساط ظلم و تبعيض را از جامعه خود بر مى‌چينيم و به انسان خدمت مى‌كنيم و اين چنين عبادت مى‌كنيم پروردگار بخشنده و مهربانمان را.٥ پيامبران؛ رهبران رهايى بخش‌
ذهن آدمى از سپيده دم آفرينش، همواره در پى شناخت بوده است. از همين رو در طى هزاران سال در خود و پيرامون خود، به كشف ناشناخته‌ها پرداخت و با تلاشى جانكاه در پى حقيقت گشت. آنچه بيش از همه آدمى را به تكاپو وا مى‌داشت و او را به انديشيدن بر مى‌انگيخت، ترس او بر سرنوشت خويش بود، زيرا كه خود را در جهانى پر سطوت، كه از زمين و آسمان بر او دشمنانى بزرگ را چيره مى‌كرد، ناتوان مى‌ديد، و ياراى برابرى با آنها را نداشت. امنيت و ثبات دو انگيزه ژرف و دو هدف دور دست او، در پس نگاه‌هاى خيره و ترسان او در معماى طبيعت، بودند. براى تحقق امنيت و آسايش تنها دو راه پيش‌رو داشت: ١. چيرگى بر طبيعت؛ ٢. سازش با طبيعت از هر راه ممكن. چون در آن دوران از تحقق امر نخست فرو مانده بود، به اكراه، به كوشش براى تحقق امر دوم تن داد. از اين رو به بندگى اوهامى گوناگون پرداخت كه خود آنها را خلق كرده بود. اين امر در قرآن كريم و همچنين در تاريخ اديان و عقايد به وضوح ديده مى‌شود.
جهل كه در آن هنگام دليل موجهى بود، در روزگاران دير پاى دوره بت پرستى، مايه دورى انسان از جايگاه والايش بود. مقصود ما از بت پرستى، مفهومى اعم از نظام شرك آلود است. آنچه ميان ساخته دست آدمى و موجودات معبود او، همچون اجرام آسمانى، درختان و حيوانات، مشترك است، همان وهم بر ساخته در اين نمادهاست، كه آدميان به شيوه فريبكارانه و براى مجاب كردن عقل، در برابر آن اوهام فروتنى ورزيدند. چنان كه ما كودكان را با سرگرمى ساكت مى‌كنيم، آدمى نيز عقل خويش را اين گونه خاموش ساخت.
در آن مرحله طولانى و دشوار، آدمى بنا به غريزه ترس در برابر كائنات و طبيعت همچون خورشيد و ماه سر تسليم فرود آورد و به اميد كسب روزى، در برابر حيوانات و درختان كمر خم كرد. پس از آن در برابر ساخته‌هايى كه خيالش آنان را جسميت بخشيده بود و نمادى از خدايانش بودند، تعظيم كرد. او اين خدايان را در معبدهايى نزديك خويش ساخت، تا هر گاه از چيزى مى‌ترسيد يا چيزى مى‌خواست، به آنها پناه برد. اين بت‌ها انسان را از علم آموزى و دريافت حقايق باز داشتند، زيرا به نظر او قدسيت اين بت‌ها مانع انديشيدن در ماهيت و كنه آنها مى‌شد. آدمى به جاى تحليل و علت يابى رخدادها، به اين بسنده مى‌كرد كه حوادث بنابر اراده‌هاى عُلوى جريان دارد. اگر احترام آنها بر او واجب است به ناچار جايگاه او كمتر از آن است كه راز آنها را دريابد.
بنابراين در خود اين جرأت را نمى‌ديد كه از زير سلطه طبقه‌اى از مردم، كه اعتقاد داشت قداست خدايان را دارند، به در آيد، او اعتقاد داشت كه سرنوشت جهان، ثابت و دگرگون ناپذيرند. نظام‌هاى مقدس است كه مشكلات را آفريده و با مقدراتش بازى مى‌كند، و چون چيزى نداشت كه با او برابرى كند، از روى درماندگى و به سبب رنجى كه از او مى‌برد، نزديكش شد. اين نظام شرك آلود در خدمت بت‌هايى بشرى بود، مانند طبقات بزرگان و اشراف و شاهان و ثروتمندان. افزون بر اين انسان هر خرافه‌اى را باور داشت. اين خرافه‌ها را بر فلسفه سستى كه با ظواهر طبيعت پيوند داشت، بنا مى‌كرد. اگر قمر در برج عقرب بود، آن را شوم مى‌پنداشت و دست از حركت و كار مى‌كشيد؛ مى‌ترسيد به شرى از سوى خداوند دچار شود، زيرا كه در آن زمان مزاج خداوند - نعوذباللَّه - مضطرب و در معرض بحران‌هاى عصبى بود. نيز بت‌هايى از عادت و سنت را مى‌پرستيد. اين سنت و عادت سنگين‌ترين غل و زنجير بر دست و پاى آدمى و پر اثرترين عامل در جمود و واپس ماندگى او بودند. ذات او مظهر بزرگترين بت‌ها بود، و چه بسا همچنان نيز باشد. آن ذات را مى‌پرستيد و هيچ چيز را نمى‌ديد، مگر از ديده آن. حق آن بود كه «ذات» حق مى‌دانست، هر چند باطل باشد و باطل همان بود كه ذات مى‌گفت اگر چه بر حق باشد.
انسان در فراز و فرودهاى تاريخ چنين بود و بدين گونه اجتماعش شكل گرفت. يكى از فضايل انسان - در آن دوران نيز انسان فضايلى داشت - اين بود كه به تجاربش آگاه بود و از نتايج آن سود مى‌برد. و رفته رفته بنابر قوانين مسلم پيشرفت كرد، قوانينى كه ما آنها را الهى مى‌دانيم و ديگران آن را مادى مى‌خوانند. وقتى فلسفه به صورت قوام يافته و پخته ظهور يافت، فلاسفه نداى آزادى انسان را از زنجيرهايش سر دادند، و مردم را به شكستن بت‌هاى گوناگونشان فرا خواندند. اما واپس گرايان و سوداگران عقيده برچسب الحاد و كفر بر آنان زدند، و دعوتشان را با منزوى كردنشان از مردم ناكار آمد كردند و آنچه به منزوى شدن فلاسفه كمك كرد اين بود كه آنان عقل را مخاطب مى‌ساختند نه دل را، همچنان كه حتى امروز كمتر كسى از مردم تحت تأثير اين زبان قرار مى‌گيرد و به آن پاسخ مى‌گويد. از اين‌رو ديگر براى پيشرفت اجتماعى و به كمال رساندن آن، چاره‌اى جز دخالت خداى سبحان نبود.
كار رسولان در اثر بخشى، به كلى، با فلاسفه متفاوت است، زيرا پيامبران عقل آدمى را در چارچوب وجدانش مخاطب مى‌ساختند و دين چنان كه متخصصان، آن را با الهام از پيامبر، اين گونه تعريف كرده‌اند: «فطرتى است كه انسان را به خالقش پيوند مى‌دهد» و دعوت الهى از اين فطرت آغاز شد. اين بينش، بزرگترين عامل توفيق انبيا در رسالت بر حقشان بود. ارتباط غريزى ميان آدمى و خدايش، رسالت انبيا را آسان مى‌ساخت، اما در رسالت فلاسفه سودى نداشت. در حالى كه فيلسوفان خود را تنها و آسيب‌پذير مى‌ديدند، پيامبران در ژرفاى احساسات مقدس و اصيل آدميان جاى داشتند. هرگاه مردم براى حفظ سنت يا امرى موروثى با آنان به جفا رفتار مى‌كردند، دعوت از دريچه ايمان به خدا، به درون آنها راه مى‌يافت.
رسالت همه انبيا يكى است، و اختلافشان، تنها به ادوار زندگى بسته است؛ ادوار زندگى با توجه به «تكامل و تكوين». جوهر انقلاب پيامبران بر ضد بت پرستى به هر شكلى كه باشد، در مراحل و ادوار مختلف تفاوتى نمى‌كند، زيرا آنان رهبرانى رهايى بخشند؛ به دقيق‌ترين معانى اى كه ما امروز از اين دو واژه «رهبر و رهايى بخش» در مى‌يابيم. گزاف نيست اگر بگوييم حضرت محمدصلى الله عليه وآله بزرگترين پيامبر است و انقلاب او بزرگترين انقلاب. اين بيان واقعى اين انقلاب است و نتايج اين انقلاب و تاريخ، اين را ثابت كرده است. در اين گفتار بر آنيم كه عظمت پيامبر را با پاره‌اى كارهاى قهرمانانه‌اش براى آزاد ساختن بشر از بندها و بت‌ها به سوى جهان بهتر، برشمريم.
يكم، پيامبر در جهانى كه فرقه‌ها و گرايش‌هاى متفاوتى در آن بودند، دعوت خود را بر توحيد بنياد نهاد. براى دنيا خدايانى بى خرد ساخته بودند. اين خدايان منجلاب‌هاى تفرقه، رسوايى و نادانى بودند. پيامبر اسلام در دعوت رهايى بخش خود با سختى‌هايى روبه‌رو شد كه خود - در حالى كه او فداكار و شكيبا بود - چنين مى‌گويد: - همچنين پيامبرى آنچنان كه من آزار ديدم، آزرده نشد».٦او با رد شرك و زشت شمردن بت پرستى، دعوتش را براى ژرفا بخشيدن به اين اصل جامع رسالتش (يعنى توحيد) آغازيد. تا اين كه در «يوم الفتح» پيروزى درخشانش را به اوج رساند و على جوانمرد اسلام را بر شانه‌هايش بلند كرد. خداوند با اين پيروزى او را برترى بخشيد. در آن روز على‌عليه السلام دستان خود را زير بزرگترين بت، هبل يك چشم وصله دار برد و آن را از ريشه بركند. ديگر بت‌هاى كوچك را نيز بركند تا با نابودى آنها نظام شرك را از ميان برد.
پيامبر در نبرد با شرك به از ميان رفتن ظواهر بسنده نكرد، بلكه در سنگرگاه‌هاى آن يعنى جان‌ها و دل‌ها به مبارزه با آن پرداخت. و جان‌ها و دل‌ها را از نگرانى‌ها و وسوسه‌ها پاك كرد.
پيامبر مى‌فرمايد: «شرك پنهان‌تر است از جنبش مورچه‌اى سياه، بر تخته سنگى، در شبى تيره».٧[...]
دوم، مردم را از يك الوهيت خيالى رهاند. براى نخستين بار در تاريخ، انديشه را به نيكوترين شكل آزاد، و از ويرانه بت‌ها راهى به ديار علم باز كرد. ديگر درياها، كوه‌ها و ستارگان حريم‌هايى بودند كه فكر فقط با زنجيرهاى سنگينى از قداست مى‌توانست به آنها نزديك شود. پيامبر مسلمانان را به فراگيرى علم خواند، تا آن را براى خير آدمى به كار گيرند. آنها را به بازكردن قفل‌هاى طبيعت، به يارى تأمل و تجربه فرا خواند. دستور داد تا علم بياموزند «حتى اگر در چين باشد». دستور داد تا «از گهواره تا گور» پايدارى پيشه سازند. و تلاش كنند. پيامبر راه را بر شيادى و خرافه سازى بست، و اجازه نداد تا ساده‌انديشان عقايد مبهم را در پوششى از تقدس و ترس بپذيرند؛ چنان كه در اروپا وضع چنان بود. در قرون وسطا شديدترين تنبيهات را به دانشمندان و آزادى خواهان چشاندند. حكايت گاليله و كوپرنيك و دكارت و صدها نفر ديگر هنوز از ذهن‌ها پاك نشده است.
سوم، پيامبر براى برپايى يك جهان واحد و اجتماعى برتر، همه قيدها را در يك فراگيرى بى‌سابقه و بى‌همتا در هم شكست. نخست اعلام كرد: نظام فاسد اثر مستقيم رفتار و سلوك آدمى است. اگر انسان نظام برترى بخواهد، چنين چيزى به دست خواهد آمد. گفت: «إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا مَا بِأَنفُسِهِمْ؛٨ در حقيقت، خدا حال قومى را تغيير نمى‌دهد تا آنان حال خود را تغيير دهند». همچنين گفت:
ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ لِيُذِيقَهُمْ بَعْضَ الَّذِي عَمِلُوا لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ؛٩ به سبب آنچه دست‌هاى مردم فراهم آورده، فساد در خشكى و دريا نمودار شده است، تا [سزاى‌] بعضى از آنچه را كه كرده‌اند به آنان بچشاند، باشد كه باز گردند.
ثانيأ تصريح كرد هر جا كه بوى ظلم استشمام مى‌شود، بايد بر ضد آن انقلاب كرد و نيز انسان را به مقابله با طاغوتيان و ستمگران فرا خواند و فرمود: «به ستمكاران ميل نكنيد، كه آتش بسوزاندتان. شما را جز خدا، هيچ دوستى نيست و كسى ياريتان نكند.
ثالثاً، برابرى در حقوق و واجبات را وضع كرد. پس ميان آدميان فرقى نيست مگر در علم و تقوا. در سلسله مراتب آدميان نژاد و ثروت جايگاه و اعتبارى ندارد. پادشاهان و رهبران همچون ديگران «در برابر خدا بر چيزى توانا نيستند».
قُلْ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشَاءُ وَتَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشَاءُ وَتُعِزُّ مَنْ تَشَاءُ وَتُذِلُّ مَنْ تَشَاءُ؛١٠ بگو بار خدايا، تويى كه فرمانروايى؛ هر آن كس را كه خواهى، فرمانروايى بخشى و از هر كه خواهى، فرمانروايى را بازستانى و هر كه را خواهى عزت بخشى و هر كه را خواهى، خوار گردانى.
چهارم، پيامبر مصرانه با خدايان شرك، چه از سنگ و چه از نوع بشر، تحدى مى‌كند، هستى و بى پايگى آنان را مى‌نماياند و در انداختن ارزش و اعتبار آنها، پيروز مى‌شود.
يَا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبَاباً وَلَوْ اجْتَمَعُوا لَهُ وَإِنْ يَسْلُبْهُمْ الذُّبَابُ شَيْئاً لَا يَسْتَنقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ؛١١ اى مردم، مثلى زده شد، پس بدان كوش فرا دهيد: كسانى را كه جز خدا مى‌خوانيد هرگز [حتى ]مگسى نمى‌آفرينند، هر چند براى آفريدن آن اجتماع كنند، و اگر آن مگس چيزى از آنان بربايد نمى‌توانند آن را باز پس گيرند. طالب و مطلوب هر دو ناتوانند.
پنجم، شدت موضع پيامبر در برابر تطير١٢ و تفأل و تنجيم‌١٣ كمتر از ستيز او در برابر ديگر اوهام و خرافات نبود. در برخى جنگ‌ها، پيامبر به دليل «طالع نحس»، از رفتن به نبرد نهى مى‌شد، اما پيامبر روانه جنگ مى‌شد، و طالع نحس را به «طالع سعد» دگرگون مى‌كرد، و مى‌گفت: «نه نحسى اى هست و نه دشمنى‌اى». مى‌گفت: «با روزها دشمنى نورزيد و الا با شما دشمنى مى‌ورزند».١٤ همچنين مى‌گفت: «هر كس به سنگى ايمان بياورد. خداوند با او محشورش مى‌كند».
ششم، پيامبر در برابر عادات و تقليد از گذشتگان (سنت) همان موضع پيشين را داشت. پيامبر سنت گذشتگان را تحت تأثير تحولات زمانه معرفى كرد، پس نبايد سنت‌ها به بت و خدايى بر ساخته تبديل شوند و به آنها تقدس بخشيم. خود پيامبر با تشريع اسلامى آسانى در حادثه زيد، فرزند خوانده‌اش و زينب دختر جحش و دختر عمه‌اش، يكى از مخاطره آميزترين و نيز دشوارترين اين رسم‌ها را نفى كرد.١٥
هفتم، و بالاخره تنها بت بزرگتر كه همان بت «خودخواهى» است، باقى ماند. معروف است كه رهايى از آن را جهاد اكبر خواند. در قرآن شريف آمده است:
أَفَرَأَيْتَ مَنْ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَنْ يَهْدِيهِ مِنْ بَعْدِ اللَّهِ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ‌١٦ پس آيا ديدى كسى را كه هوس خويش را معبود خويش قرار داده و خدا او را دانسته گمراه گردانيده و بر گوش او و دلش مهر زده و بر ديده‌اش پرده نهاده است؟ آيا پس از خدا چه كسى او را هدايت خواهد كرد؟ آيا پند نمى‌گيريد؟(*) عدالت اجتماعى و اقتصادى‌
عدالت در اسلام، در تمام زمينه‌ها، خصوصاً در بخش اجتماعى و اقتصادى، ريشه در ايدئولوژى اسلامى دارد، بلكه عدالت، پايه‌اى از پايه‌هاى آن است و در اركان ديگر آن، تأثير زيادى دارد. عدالت، در همه مرحله‌هاى زندگى انسان، چه فردى و چه جمعى، در قرآن كريم، بازتابى از عدالت حاكم بر گيتى شمرده مى‌شود. گيتى، در نگرش اسلامى بر پايه ى عدل و حق پايه‌گذارى شده است و كسى كه براى دين مى‌كوشد و براى رستگارى مى‌جوشد، بايد در رفتارش عادل باشد و با آفرينش هماهنگ باشد وگرنه او جسمى است غريب و ناآشنا در جهان و طرد شده و ناكام كه در فراموشى و بى‌توجهى پيچيده مى‌شود. اين نكته اساسى، هم بر فرد و هم بر جامعه، حاكم است.
عدالت، از برجسته‌ترين صفات ثبوتى ايزد است. از اين‌رو در همه گيتى، نمود پيدا كرده است؛ زيرا از نظر فلاسفه، علت، حد تامّ براى معلول است و معلول، حد ناقص براى علت، افزون بر آن، وصف قرآنى براى ايزد، اين است كه او «قائم به قسط» است و اين به معناى آن است كه عدل در گيتى، همان مفهوم «قيام ايزد براى برپايى قسط» است. اين، نكته‌اى است كه به استنتاج‌هاى فلسفى و تحليل‌هاى عقلى، نيازى ندارد. در حقيقت، اين روش، روش شايع و متداول و برگزيده‌ى قرآن كريم است؛ يعنى قرآن نتيجه تربيتى حقايق و وقايع را مطرح مى‌كند، نه اين كه حدود حقايق را بيان كند و به تحليل آنها بپردازد و نه اين كه تاريخ وقايع و تفصيل آنها را شرح دهد. خلاصه اين كه عدالت در گيتى، يك نگرش اسلامى و ثمره ايمان به عدالت آفريننده است، و عدالت در گيتى، يك قاعده ثابت را در زندگى فردى و گروهى و اقتصادى و سياسى و اجتماعى و... انسان بنياد مى‌گذارد.
از جهت سوم، پژوهنده در اصول دين اسلام و اساس عقيده اسلامى، به روشنى مى‌يابد كه دليل اصلى براى اثبات ضرورت فرستادن پيامبران براى استدلال بر ثبوت معاد و روز حساب، همانا عدل الهى است. اين نكته، از چيزهايى است كه اهميت فراوان عدل را در اساس عقيده اسلامى نشان مى‌دهد و مى‌فهماند كه اين نكته از نظر تربيتى، چقدر در سلوك عمومى انسان و خصوصاً عدالت اجتماعى و اقتصادى تأثير دارد و براى فرد و اجتماع مهم است.
اين معادله عمومى قرآن كه تأكيد مى‌كند «انسان، همان عملش است (و أن ليس للإنسان إلا ما سعى) درباره عدالت هم جارى است به گونه‌اى كه وجود عدل، مساوى با وجود ايمان است و ايمان هم، يقيناً، بدون تلاش انسان براى تحقق عدالت، وجودى نخواهد داشت: «أَرَأَيْتَ الَّذِي يُكَذِّبُ بِالدِّينِ * فَذَلِكَ الَّذِي يَدُعُّ الْيَتِيمَ * وَلَا يَحُضُّ عَلَى طَعَامِ الْمِسْكِينِ».١٧
صدها احكام اسلامى كه عدالت اجتماعى و اقتصادى را در دل عبادات و از شروط صحت آن قرار مى‌دهد، اين نكته را به روشنى نشان مى‌دهد كه عدالت اقتصادى و اجتماعى، تنها، دو حكم فرعى و دو واجب عادى نيستند، بلكه آن دو بر اصول عقيده و ايمان، بنياد گذاشته شده است و از آنها جدا نمى‌شوند و اسلام، بر وجود ايمانى كه ثمره‌اش عدالت در زندگى فردى و گروهى نيست، صحه نمى‌گذارد. از اينجاست كه عدالت اقتصادى و اجتماعى، در اسلام، دو موضوعى مى‌شوند كه عميق و دايمى و گسترده‌اند، زيرا آنها با سرشت مؤمن آميخته است و از گوهر وجودى او، در امور فردى و گروهى، سرچشمه مى‌گيرد.
اسلام، در هنگام سفارش به عدالت، ابعاد آن را آنچنان روشن كرده كه نمى‌توان به آن بى‌توجه بود و آن را سست كرد. نيز ضمانت‌هاى اجرايى خاصى را در نظر گرفته كه گسترش و پيشرفت آن را تا بى‌نهايت، ممكن مى‌كند. اين موضوعى است كه اهميت فراوانى دارد. پيوند ميان مسؤوليت فردى و مسؤولت اجتماعى براى تحقق عدالت، يكى از ابعادى است كه در اين باره، در نظر گرفته شده است. فرد، طبق روايت «كلكم راع و كل راع مسؤول عن رعيته» درباره سلامت اجتماع مسؤول است، زيرا او به امر به معروف و نهى از منكر مكلف است و نيز هر آنچه از مال و نيرو و تجربه و حتى تندرستى و توان بدنى دارد، تنها، ثمره تلاش شخصى او نيست، بلكه ديگران، چه معاصرانش و چه آنانى كه در گذشته بوده‌اند، هم در تشكيل و ايجاد آنها شريك هستند. داستان او، داستان درختى است كه ثمره مى‌دهد. درست است كه ميوه را شاخه‌اى از آن درخت مى‌روياند، ولى آن درخت با همه شاخه‌هايش و برگ‌هايش و ريشه‌هايش در ميوه دادن شريكند و از هوا و خورشيد و آب و زمين و... و ديگر عوامل طبيعى و از تلاش‌هاى گوناگون بشرى استفاده مى‌كنند. در يك كلمه، فرد، بر آنچه دارد امين است و در برابر جامعه، بلكه در برابر گذشته و آينده، بايد پاسخ دهد.
اين نوع نگاه، تأكيد مى‌كند كه فرد، حق ندارد آنچه را نزد اوست، احتكار كند يا تلف كند يا مهمل و بدون استفاده‌اش بگذارد و براى او جايز نيست كه بدى‌اى را به خودش برساند و خودش را اذيت كند، چه رسد به اين كه خودكشى كند! اين مطالب و مانند آن، يقيناً، ظلم يا كوتاهى در حق مردم است، در مقابل مسؤوليت فرد در قبال سلامت جامعه، مسئوليت گروه انسان‌ها در برابر فرد قرار دارد. احاديث و فتواى فقيهان، جامعه را، همه‌شان را، در برابر مردن فردى گرسنه، مسئول مى‌داند! حقيقت اين است كه اين مسئوليت در قبال هر گونه مردنى و هر نوع ضرر و آزار و بدى‌اى به فرد هست. آنچه درباره اهل روستا گفته شد، درباره اهل شهر هم صادق است، بلكه مربوط به اهل يك كشور هم هست، بلكه در باره همه سرزمين‌هايى كه مسلمانان - كه امت واحد هستند - در آن پراكنده‌اند، جارى است! بر من مسلمان واجب است كه از روى دل‌تنگى و دل‌واپسى از اوضاع مسلمانان، بارها از خود بپرسم: «آيا من شب را سير بخوابم در حالى كه در اطراف من شكم‌هاى گرسنه و جگرهاى تشنه هست؟... شايد كه در حجاز يا در يمامه، كسى باشد كه اميد خوردن تكه نانى را هم ندارد و به لقمه‌اى وعده هم داده نشده است!»
درباره رابطه افراد با هم، آنچه از قرآن و روايات به دست مى‌آوريم، اين است كه افراد بشر، همگى يك پيكر را تشكيل مى‌دهند و هنگامى كه عضوى به درد آيد، دگر عضوها را نماند قرار، و همه دارايى و جان‌ها و پيمان‌هاشان، براى همه است! اين نكته، بُعد ديگرى است كه به موضوع جامعه و پيدايش آن، روشنى تازه‌اى مى‌دهد. دو واژه «عهد» و «عقد» هم اين مطلب را مى‌رسانند.
قرآن در آيات فراوانى، به جامعه‌هايى كه عدالت آنها را راهبرى مى‌كند و دستاوردهاى آنها و خطرهايى كه جامعه را در بر خواهد گرفت، اگر عدالت نباشد، اشاره مى‌كند، زيرا اين عدالت است كه سبب مى‌شود تا همه تلاش سازنده و پرسود داشته باشد و به دنبال آن، خير و منفعت به همه برگردد، در حالى كه اگر عدالت از جامعه رخت بربندد، نتيجه‌اش، محروميت گروه زيادى از جامعه، از بخشى از حقوق و استعداد و شايستگى‌شان يا از همه آنهاست. در اين هنگام، اين محروميت به همه افراد جامعه، بلكه به خود جامعه سرايت مى‌كند. [اين مقدار كه گفته شد] جداى از مرض‌ها و خطرهايى است كه تنها شامل گروه‌هاى محروم نمى‌شود بلكه همه را در بر مى‌گيرد، مانند خطرهاى مادى كه از سوء تغذيه و نبود امكانات زندگى صحيح رخ مى‌نمايد و نيز مرض‌هاى ديگرى كه در نفوس محرومان به وجود مى‌آيد. خلاصه، هر كه براى فراهم شدن زمينه زندگى سالم براى ديگران مى‌كوشد، چه اين كوشنده، فرد باشد يا گروه، و چه براى فرد بكوشد يا براى جامعه، در حقيقت، براى رسيدن خير به خودش تلاش مى‌كند و نيز از خودش خطر ظلم و هلاك را دور مى‌كند، زيرا بر اين كوشش‌ها و تلاش‌ها، آثار اجتماعى‌اى بار مى‌شود كه امروز از واضحات است.
مطلب ديگرى كه مربوط به عدالت اقتصادى و اجتماعى است، تفاوت درجه‌هاى عدالت است. مراحلى هم كه براى اجراى عدالت در جامعه، نياز است. پايان‌ناپذير است؛ يعنى شأن آن، مانند شؤون ديگر اهداف دينى است كه پايانى براى آنها نيست. سبب آن اين است كه در واقع، عدالت، وسيله‌اى براى دادن فرصت رسيدن به كمال، به انسان‌هاست و اين گونه نيست كه عدالت، خودش، هدف باشد تا بر رسيدن به نخستين مرحله آن، تلاش انسان‌ها در آن مرحله توقف كند. نتيجه اين نوع ديد، اين است كه عدالت را از يك نوع حس فردى آغاز مى‌كند و سپس آن را به تلاش فردى، از يك سو، و يك حركت جمعى مردمى، از سوى ديگر، رشد مى‌دهد، و آن‌گاه، عدالت را در جامعه انسانى، با گرايش عمومى و تمايل نوع بشر به آن، رشدى مضاعف مى‌دهد. همان‌گونه كه حس فردى، به تلاش و كوشش، تبديل مى‌شود، عدالت هم از كمترين درجه آن، يعنى زمينه‌سازى براى زندگى سالم، به ايجاد فرصت‌هاى بالاتر از يك زمينه‌سازى تبديل مى‌شود و حتى به برابرى ميان بسيارى از فرزندان يك جامعه مى‌انجامد و پس از آن مرحله همكارى و گذشت و قربانى شدن مى‌رسد، و اين‌جاست كه به مرحله ايثار وارد مى‌شويم. البته بايد دانست كه اين ايثار و از خود گذشتگى، نبايد به فراموش كردن حق خويشان نزديك بينجامد. همان‌طور كه معمولاً اين فراموشى در زمانى كه فردى به مرحله سخاوت‌مندى مى‌رسد، تحقق پيدا مى‌كند.
به هنگام شمارش ابعاد اسلامى عدالت اقتصادى و اجتماعى، بايد به موضوعى كه محور اين همايش است، اشاره‌اى كوتاه كنم تا بحثم تكميل گردد. حرام بودن ربا، نشان از اين دارد كه شرع اسلام به سودآورى سرمايه بدون تلاش و كوشش، راضى نيست. نيز اين كه از نظر فقه، درست نيست كه براى اسباب توليد - مانند گاو و اسباب ابتدايى ديگر - سهم ويژه‌اى را مشخص كرد، دليل اين است كه ابزار توليد نمى‌تواند در سود شريك باشد. البته كار در نظر اسلام، برترين عنصر از عناصر توليد است و در نتيجه، شايسته است كه در تعيين سود، و نه خسارت، دخالت داده شود. نيز مى‌تواند مقدار مشخصى پول را دريافت كند. البته، اين مبلغ نبايد حالت ظلم كردن پيدا كند. ما اين پول را «اجرت» مى‌ناميم.
تأمل چند باره در احاديث زكات و سخنان ائمه و فقهاى سابق، بُعد تازه‌اى از عدالت را نشان مى‌دهد. اين بُعد، چنين است: حمايت از فقرا - نه فقرى كه از روى تنبلى گريبان فرد را گرفته است - و پيران و كودكان و بيماران خاص كه نمى‌توانند كار كنند، و افرادى كه بى‌پولى‌شان به دلايل خاصى است، مانند در راه‌ماندگان و بدهكاران، و آزادى بردگان، و پشتيبانى از هر كارى است كه در راه ايزد باشد. اين بُعد، يعنى اين كه اسلام، مسؤوليت اجتماعى را در حفاظت از افرادى كه به پيرى و از كارافتادگى و نقص عضو، دچار شده‌اند و يا به دلايلى اكنون نمى‌توانند زندگى خود را اداره كنند، پذيرفته است.١٨ ناسيوناليسم و تبعيض نژادى‌
اگر ملى گرايى (ناسيوناليسم) بر ايمان به عنوان عنصرى برتر از ديگر عناصر تكيه نكند، ما آن را نژادپرستى مى‌خوانيم و نمى‌پذيريم. نژادپرستى به اين معنا كه عده‌اى از بنى بشر را كه داراى تاريخى مشترك و آمال و دردهاى مشابه و فرهنگى نزديك به هم هستند در آن اثر مى‌گذارند و آن را به حد مبالغه‌آميزى اصالت مى‌دهند. اما قوميت مرحله‌اى طبيعى در زندگى انسان بين فرديت و بشريت جهانى به شمار مى‌آيد. شكى نيست كه پايه تكوين جوامع بر همكارى و مبادله تجربيات و در اختيار گذاردن دستاوردها ميان انسان‌ها استوار شده است و مليت در تكوين اين توانايى‌ها نقش بزرگى دارد. اين تفسير از قوميت به طور حتم با تعاليم دينى منافات ندارد. قرآن كريم مى‌فرمايد:
يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ؛١٩ هان اى مردم همانا شما را از يك مرد و زن آفريده‌ايم و شما را به هيأت اقوام و قبايلى در آورده‌ايم تا با يكديگر انس و آشنايى يابيد، بى‌گمان گرامى‌ترين شما نزد خداوند پرهيزگارترين شماست.
بنابراين وجود قبايل و شعوب و نظاير آنها تا زمانى كه مبدأ شناخت و معرفت باشند، يعنى شناخت هر گروه از آنچه كه در اختيار گروه ديگر است كه در نتيجه به همكارى و تعامل ميان آنها منجر مى‌گردد، امرى است كه مدنظر دين است.٢٠ مسأله زنان‌
در حقيقت روشن كردن موضع اسلام در قبال زن در اين عصر، خالى از مشكلات و دشوارى‌ها نيست، زيرا در اين باره آثار دينى و اسلامى گوناگونى به چشم مى‌خورد كه در نگاه نخست متفاوت و مخالف با يكديگر به نظر مى‌آيد. اين مشكل هنگامى بزرگتر مى‌شود كه برخى از عادات (خرافاتى) كه همواره در نزد برخى از ملل اسلامى وجود داشته و دارد در اين امر نيز پاى مى‌نهد. اين عادات با تعاليم اصيل اسلامى نيز به گونه‌اى هم آميخته كه پژوهشگر خيال مى‌كند اين همه از اسلام است. وقتى به نظريات شرق شناسان حتى آنان كه حسن نيت داشته‌اند مى‌نگريم و يا برخى از نوشته‌هاى مؤلفان اسلامى را مى‌خوانيم، چنين در مى‌يابيم كه موضع حقيقى اسلام در برابر زن، بسيار پيچيده و ناشناخته است. به طورى كه بسيارى از آنان در اين باره نظريات دور از حقيقت و ناصواب ارائه داده‌اند و عده‌اى از آنان نيز گمان كرده‌اند زن در اسلام مظلوم و تحت ستم واقع شده است.
حقيقت آن است كه دو ميراث مختلف در نزد مسلمانان به چشم مى‌خورد؛ يكى تعاليم دينى مستقيم و مستند و ديگر عادات موروثى كه در آثار دينى هيچ نشانى از آنها ديده نمى‌شود و بايد با دقت و اهتمام ويژه‌اى هر يك از اين دو را از ديگرى متمايز ساخت. از طرف ديگر آثار دينى مربوط به زن نيز خود دو نوع است: نوعى درباره زن و شؤونات زن كه در مرحله‌اى معين از تاريخ سخن مى‌گويد و نوع ديگر تعاليم بنيادين و جاودان محسوب مى‌شود.
آياتى كه در بيان احكام يا قانون‌گذارى يا پند و اندرزها زن را به مرد ملحق مى‌سازد، بس فراوان است بدون آن كه مقام زن را تنزل دهد يا او را حقير كند و شأن او را كمتر از مرد بداند. در زمينه زندگى زناشويى و به خاطر حفظ كيان خانواده (زن) و نيز براى آن كه زن و مرد بتوانند به امور مربوط به زندگى مشترك خود به درستى بپردازند.، خداوند به مرد نسبت به همسرش نه ديگر زنان برترى داده است و اين برترى پس از هنگامى است كه خداوند حقوق واجب زن را در آيه «وَلَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَلِلرِّجَالِ عَلَيْهِنَّ دَرَجَةٌ؛ و زنان را بر مردان حقى است در حد عرف و مردان را بر آنان ميزانى برترى است»٢١ بيان كرده است، درجه و رتبه‌اى كه قرآن از آن در جاى ديگرى چنين تعبير كرده است:
الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاءِ بِمَا فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُوا مِنْ أَمْوَالِهِمْ؛ مردان بايد بر زنان مسلط باشند، چرا كه خداوند بعضى انسان‌ها را بر بعضى ديگر برترى بخشيده است و نيز از آن روى كه مردان از اموال خويش (براى زنان) خرج مى‌كنند.٢٢
كسى كه در قرآن تعمق مى‌كند، در مى‌يابد كه تفاوت‌هايى كه قرآن درميان مرد و زن قائل شده مساوات ذاتى ميان آن دو را تحكيم مى‌بخشد و توجهى عادلانه و يكسان به هر دو دارد. پس تفاوت در احكام و واجبات و حقوق در بيشتر اوقات به تفاوت در توانايى‌ها و ويژگى‌هاى هر يك از آنان باز مى‌گردد. زن بنابر خصوصيات جسمى و روحى خود شايستگى مادرى و پرورش فرزندان را دارد و اين وظيفه طبق حديثى از پيامبرصلى الله عليه وآله مهم‌ترين بنا در ساختمان اسلام قلمداد شده است. تأثير اين وظيفه كمتر از هر وظيفه حياتى ديگر نيست، زيرا مادر، فرد را كه به منزله قوام و استحكام جوامع است تربيت مى‌كند. اين وظيفه با روح زن تناسب دارد. اسلام نيز بدون آن كه بخواهد بر زن چيزى تحميل كند، وى را براى پرداختن به اين وظيفه تشويق مى‌كند. براى آن كه زن بتواند با آرامش خيال اين مسؤوليت را به عهده بگيرد، مرد را موظف مى‌كند كه حقوق زن را پرداخت نمايد. در مقابل بهره مرد را از ميراث دو برابر قرار داده تا بدين وسيله عدالت متحقق گردد و نيز به تعبير قرآن «مال دست به دست در ميان توانگران نگردد. اسلام بر اين اساس، اين ويژگى و اين روش، ديگر احكام خود را نيز بيان نهاده و به قبول شهادت زن در چارچوب كار خود حكم مثبت داده است. اما موضوع حجاب در اسلام به منظور تحقير زن يا حبس و يا بزرگداشت و تمجيد بيش از حد او صورت نگرفته است. آنچنان كه نزد برخى از ملل چنين ديدگاهى متعارف است، بلكه حجاب، سلاح زن در جلوگيرى از طغيان حالت زنانگى اوست تا مبادا اين حالت و اين جنبه زن بر ديگر توانايى‌هاى او غلبه كند. اين مقصود در آيات قرآنى كه زنان را از نرمش در سخن گفتن يا پاى كوفتن به هنگام راه رفتن يا زينت نمايى باز مى‌دارد، به خوبى و روشنى آشكار است.٢٣
احساسات جنسى در مرد يا زن غريزه است. اما احساساتى كه وراى تمايلات متقابل ميان مرد و زن است بدون ترديد از ژرفاى آفرينش بوده و از همين‌رو مقدس به شمار مى‌رود. لذا براى هر احساس يا نياز بشرى مقياس و ميزانى قرار داده‌اند، زيرا بشر از لحاظ فردى و اجتماعى مجموعه‌اى از احساسات و نيازهاست. بنابراين ضرورى است براى هر احساس و نياز بشرى حد معقول و طريقى هماهنگ با وجود او و متناسب با آنها و اهداف او وجود داشته باشد. از اين روى در ارتباط با ميل جنسى و ديگر نيازهاى مشابه آن، حد و ميزانى درنظر گرفته شده است تا مبادا اين بعد بر ديگر ابعاد انسان غلبه كند و منجر به انحراف او از مسير اعتدال و شأن فردى و اجتماعى‌اش شود. اين اصل براى برقرارى تعادل در همه احساسات انسانى وجود دارد. اما كسانى را مى‌بينيم كه نيازشان به خوردن يا پوشيدن يا ديگر تمايلات، چنان رشد مى‌كند كه بر ديگر ابعاد انسانى وجودشان غلبه مى‌كند و در نتيجه آنان را به عناصرى نامطلوب و ناشايسته در جامعه تبديل مى‌كند. بدون ترديد رشد غيرمتعادل اين گونه احساسات و نيازها بيشتر به سبب عدم رعايت حدود و تكرار آن پديد مى‌آيد.
آيه‌اى كه در مورد تعدد زوجات در قرآن ذكر شده حاوى دو شرط اساسى است. آن آيه چنين است:
و اگر شما را بيم آن است كه در كار يتيمان عدالت نورزيد، از زنان هر چه شما را پسند افتد، دو دو، سه سه، چهار چهار به نكاح در آوريد و اگر بيم آن داريد كه به عدالت رفتار نكنيد تنها يك زن بگيريد.
اين آيه از يك سو تعدد همسران را مشروط به ترس از عدم اجراى عدالت در مورد يتيمان ذكر مى‌كند و از سويى ديگر آن را به ضرورت اجراى عدالت در ميان همسران مقيد مى‌نمايد. شكى نيست كه به سبب جنگ‌هاى صدر اسلام و شهادت مردان، تعداد قابل توجهى از فرزندان جامعه اسلامى بى‌سرپرست و يتيم شده بودند و نگرانى آن وجود داشت كه از لحاظ اجتماعى و فرهنگى و تربيتى و حتى معيشتى مورد ظلم واقع شوند. لذا در چنان شرايطى با پديده تعدد زوجات امكان تحت تكفل گرفتن و سرپرستى كردن يتيمان فراهم مى‌شد و ضرورت داشت و راه حل مطلوبى براى تعميم عدالت به شمار مى‌آمد و اين بنابر اصطلاح فقها موردى از موارد جواز تعدد زوجات است. بنابراين تعدد زوجات حكمى است ثابت و مربوط به شرايط اجتماعى يا خانوادگى معين.
غير از اين، شرط ديگر همان برقرارى عدالت در بين زنان است و اين مسأله‌اى دشوار و پيچيده است كه بر حسب تحول جوامع و نيازهاى زمان و سطح آگاهى و ميزان نيازشان به ازدواج تغيير مى‌كند. در بيشتر اوقات شوهر نمى‌تواند از عهده حقوق بيش از يك زن برآيد. بدين ترتيب مى‌بينيم كه اين حكم اسلامى دستورى است كه موجبات تطور در جوامع را نيز در خود دارد. من به ممنوعيت مطلق اعتقاد ندارم كه اين خود عكس دستور شرعى است. همچنين به آزادى مطلق هم در اين زمينه معتقد نيستم، بلكه به نظر من بايد اين موضوع را به عهده دادگاه‌هاى شرعى گذاشت تا درباره شروط تعيين شده آن تحقيق بيشترى كنند و مايلم تذكر دهم كه اين رأى و اجتهاد خاص من است... .
خداوند هرگز به اطاعت از والدين فرمان نداده بلكه دستور داده است به آنها نيكويى شود و از بى ادبى به ساحت آنان حتى به كمترين وجه خوددارى گردد. اما در خصوص ازدواج حق اصلى با دختر است، زيرا او كسى است كه مى‌خواهد ازدواج كند. حق پدر هنگامى كه از موافقت با ازدواج دخترش امتناع مى‌كند، حق تشريعى و مشورتى است. در مواردى كه ازدواج مصلحت حقيقى دختر باشد و به تعبير قرآن پدر دختر او را منع كند، ديگر حق پدر ساقط مى‌شود. اما شرع هرگز براى ديگر افراد فاميل در اين باره حقى قائل نيست. در صورت (اجبار) ازدواج باطل است، مگر آن كه زن عاقبت رضايت دهد.
ازدواج در اسلام با ازدواج در مسيحيت تفاوت دارد، زيرا اين امر در مسيحيت چيزى مانند همه اتفاقات محسوب مى‌شود، ولى در اسلام ازدواج رنگ قداست به خود مى‌گيرد و شرع آن را مقدمه‌اى مى‌داند كه سختى‌هاى ازدواج را آسان مى‌كند و شروط و التزامات آن را تحقق مى‌بخشد. البته از طريق تعيين شروط ضمن عقد مى‌توان بسيارى از دگرگونى‌ها و تحولات (متناسب با زمان و مكان) را در ازدواج اسلامى وارد كرد. به هر حال در ازدواج شروط ثابت تغيير ناپذيرى وجود دارد كه در كتاب‌هاى فقهى بدآنهاپرداخته شده است.
هر كس به وحدانيت خداوند و نبوت حضرت مسيح اعتراف كند و تمام انبيا را تصديق نمايد و به رسالت محمدصلى الله عليه وآله ايمان داشته باشد، مسلمان محسوب مى‌شود و مى‌تواند با دخترى مسلمان ازدواج كند؛ اما در مورد كسى كه به مبانى مذكور اعتقاد نداشته باشد بدون شك نصوص قرآنى وجود دارد كه تخطى از آنها امكان‌پذير نيست... .
اعتقاد ندارم كه تمدن مدرن، آزادى درستى به ارمغان آورده باشد، زيرا اين تمدن اگر چه از آزاد كردن زن سخن گفته ولى عملاً او را با وسايل مختلفى چون تبليغات، تجارت، و شب نشينى مقيد ساخته است و بيشتر تلاش خود را بر رشد بعد زنانگى زن متمركز كرده و اين خود موجب كوتاهى عمر زن و كاهش فرصت‌هاى او و افزايش قيد و بندهايش شده است. در حقيقت اگر ما قصد آزادى حقيقى زن را داشته باشيم، در تعاليم دينى نكاتى مى‌بينيم كه اين خواسته را تأمين مى‌كند. دين مطلقاً فعاليت زن را در امور مختلف اجتماعى ممنوع نمى‌كند. اگر چه رسيدگى به امور خانه و خانه‌دارى را براى زن ترجيح مى‌دهد، ولى او را مجبور به اين كار نمى‌كند... . اسلام استفاده از قرص‌ها (ى ضد باردارى) را منع نمى‌كند؛ زيرا با كنترل جمعيت مخالف نيست. اما اين كار منوط به يك شرط و آن موافقت طرفين است، زيرا تنها زن و شوهر هستند كه بايد با هم در امور خانواده تصميم بگيرند. اگر باردارى خطرى براى سلامت مادر در پى داشته باشد سقط بچه جايز است؛ ولى در غير اين صورت كشتن يك بى‌گناه تنها به دليل عدم تمايل به بپى‌نوشت‌ها ١. دانش آموخته حوزه علميه قم و پژوهشگر پژوهشكده علوم و انديشه سياسى.٢. امام سيد موسى صدر، اسلام و فرهنگ قرن بيستم، ترجمه على حجتى كرمانى (چاپ ششم، بى نا، ١٣٦٠) ص ٥١ و ٥٢.٣. همان، ص ٤٨ و ٤٩.٤. همان، ص ٥٢ - ٥٤.٥. مقاله‌اى به مناسبت عيد سعيد فطر، روزنامه لسان الحال، ص ٢١، ١١/١٩٧١م، به نقل از: پايگاه اطلاع رسانى اينترنتى امام سيد موسى صدر. www.imamsadr.ir٦. محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج ٣٩، ص ٥٥.٧. همان، ج ١٨، ص ١٥٨.٨. رعد (١٣) آيه ١١.٩. روم (٣٠) آيه ٤١.١٠. آل عمران (٣) آيه ٢٦.١١. حج (٢٢) آيه ٧٣.١٢. تفأل به بدى زدن.١٣. تنجيم همان اختر گويى يا نجوم احكامى است كه مى‌گفتند ستاره‌ها در سرنوشت زمين اثر دارند و ما مى‌خواهيم اين اثر را كشف كنيم. اما علم نجوم، اخترشناسى است. آنچه در روايات شيعه و اهل سنت و فقه اسلامى به شدت نهى شده همان تنجيم است، نه نجوم.١٤. محمد باقر مجلسى، پيشين، ج ٢٤، ص ٢٣٨.١٥. زيد بن حارثه بنده خديجه(س) بود. حضرت خديجه او را به پيامبر داد و پيامبر هم او را آزاد كرد. اما زيد نزد پيامبر ماند و بر خلاف خواست پدرش به قبيله‌اش باز نگشت. پس از مدتى پيامبر زيد را به ازدواج دختر عمه‌اش كه هم از ثروت برخوردار بود و هم از منزلت والا، در آورد. اين ازدواج به طلاق انجاميد. سپس پيامبر خود با زينب دختر عمه‌اش ازدواج كرد. اين عمل پيامبر براى دو چيز صورت گرفت. نخست اين كه مى‌خواست نشان دهد كه فرزند خوانده حكم فرزند را ندارد (درست بر خلاف تفكر جاهلى)؛ دوم اين كه هويت فرزند خوانده بايد مورد توجه قرار گيرد.١٦. الجاثيه (٤٥) آيه ٢٣.١٧. ماعون (١٠٧) آيه ١ - ٣.١٨. اين سخنرانى كه به فارسى منتشر نشده است، در نهمين همايش «الفكر الاسلامى» در الجزاير در تاريخ پانزدهم رجب سال ١٣٩٥ ايراد شده است. ناشر، نام اين سخنرانى را «العدالة الاقتصادية و الاجتماعية فى الاسلام و اوضاع الامة الاسلامية اليوم» گذاشته است، ترجمه مرتضى اخوان.١٩. حجرات (٤٩) آيه ١٣.٢٠. مصاحبه امام سيد موسى صدر با روزنامه الدستور، پس از آن كه به عنوان رئيس مجلس اعلاى اسلامى شيعه انتخاب شد. (٨/٦/١٩٦٩) هم اينك در: امام موسى صدر، ناى و نى (در قلمرو انديشه امام موسى صدر - ١) به اهتمام و ترجمه على حجتى كرمانى (تهران: مؤسسه فرهنگى - تحقيقاتى امام موسى صدر، ١٣٨٣).٢١. بقره (٢) آيه ٢٢٨.٢٢. نساء (٤) آيه ٣٤.٢٣. زهرا(س) فصلى از كتاب رسالت، مقدمه امام سيد موسى صدر بر كتاب فاطمه زهرا(س) و ترفى غمد، نوشته سليمان كتانى، اين متن افزون بر اين كه در پايگاه اطلاع رسانى اينترنتى امام موسى وجود دارد در اثر تازه انتشار زير نيز آمده است: امام موسى صدر، ناى و نى (در قلمرو انديشه امام موسى صدر - ١)، پيشين.٢٤. گفت و گوى خانم حنان معلوف از روزنامه النهار با امام موسى‌صدر در منزل وى واقع در صور كه آن را در تاريخ ٢٧ نيسان ١٩٦٩ منتشر كرد. اين گفت و شنود با عنوان «ديدار با امام موسى صدر» به فارسى ترجمه شده و در پايگاه اطلاع رسانى اينترنتى امام موسى صدر موجود است.٢٥. سخنرانى امام موسى صدر در مراسم گرامى داشت چهلمين روز درگذشت دكتر على شريعتى، ٢٤ مرداد ١٣٥٦، بيروت، سالن مؤسسه، فرهنگى اجتماعات عامليه بيروت، ترجمه حميد رضا شريعتمدارى، اين جلسه تاريخى، كه صدها تن از مبارزان مسلمان لبنانى، ايرانى، جهان عرب، و ده‌ها تن از نمايندگان جبهه‌هاى آزادى بخش، از جمله ياسر عرفات در آن شركت جستند، واكنش شديد رژيم پهلوى، اسرائيل، احزاب مسيحى دست راستى، و برخى لايه‌هاى سنتى روحانيت شيعه را به همراه داشت، و نهايتاً به لغو تابعيت ايرانى امام سيد موسى صدر ازسوى رژيم پهلوى منجر گرديد. صدر با برگزارى اين مراسم چهار هدف مهم را دنبال مى‌كرد: تجليل از يكى از احياگران تفكر دينى، كه نقشى اساسى در بازگشت نسل جوان به دامن اسلام ايفا نمود؛ تسلى دادن به خانواده‌هاى مظلوم در ديار غربت، كه از سوى رژيم پهلوى و برخى اطراف ديگر شديداً تحت فشار قرار داشتند؛ ممانعت از تعميق شكاف ميان نسل جوان و روحانيت، كه از برخى برخوردها سرخورده شده بودند؛ زمينه سازى اتصال جنبش شيعيان لبنان به انقلاب اسلامى ايران! متن منتشر نشده مذكور توسط آقاى دكتر صادق طباطبايى براى نگارنده ارسال شده است.٢٦. مصاحبه امام سيد موسى صدر با روزنامه الدستور پس از انتخاب وى به رياست مجلس اعلاى اسلامى شيعه (٨/٦/١٩٦٩).٢٧. گفت و گوى خانم حنان معلوف از روزنامه النهار با امام سيد موسى صدر، پيشين.٢٨. همان.٢٩. روم (٣٠) آيه ٣٠.٣٠. مصاحبه امام سيد موسى صدر با روزنامه الدستور، پيشين.٣١. «لزوم تشكيلات»، سخنرانى امام سيد موسى صدر در سال ١٣٤٦ شمسى در دارالتبليغ قم.٣٢. محمدباقر مجلسى، پيشين، ج ٢، ص ٩٩. «من دو چيز گرانمايه در ميان شما به امانت مى‌گذارم، كتاب خدا و عترتم. تا هنگامى كه به اين دو چنگ زنيد، هرگز گمراه نخواهيد شد و اين دو از يكديگر جدا نمى‌گردند، تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند.٣٣. همان، ج ٤٤، ص ١٩٩.٣٤. انبيا (٢١) آيه ١٨.٣٥. محمدباقر مجلسى، پيشين، ص ١٩٢. «به خدا سوگند كه مرگ را جز سعادت و زندگى با ستم پيشگان را جز ملالت نمى‌دانم».٣٦. ماعون (١٠٧) آيه ١ - ٢. *) متن كامل اين بحث با عنوان هفت بتى كه پيامبر شكست براى نخستين بار در سايت بازتاب منتشر شد. براى مطالعه كامل آن بنگريد به پايگاه اطلاع رسانى اينترنتى امام موسى صدر. **) سخنرانى امام سيد موسى صدر به مناسبت ايام‌محرم. سخنرانى مذكور با عنوان «سفرشهادت» در پايگاه اطلاع رسانى اينترنتى امام موسى صدر منتشر شده است.