علوم سیاسی
(١)
چكيده پاياننامههاى -
١ ص
(٢)
ملخص المقالات -
٢ ص
(٣)
The Abstracts of Articles -
٣ ص
(٤)
ولايت فقيه، نظارت، مشروعيت -
٤ ص
(٥)
ماهيت، ضرورت و اركان نقد در جمهورى اسلامى - افروغ عماد
٥ ص
(٦)
فقها و حكومتهاى جور - طباطبائى فر سيد محسن
٦ ص
(٧)
تقيه سياسى - فاضل هرندی محی الدین
٧ ص
(٨)
ولايت فقيه در حكمت سياسى - صدرا على رضا
٨ ص
(٩)
سفيرى روحانى - جمال الدين محمدسعي
٩ ص
(١٠)
مبانى ولايت فقيه - لک زايى نجف
١٠ ص
(١١)
مبانى مشروعيت ولايت فقيه - صدر حسينى سيد عليرضا
١١ ص
(١٢)
ولايت فقيه و قانون اساسى - ايزدى فرد عباس
١٢ ص
(١٣)
مباحث سياسى در كشف المحجّه سيد بن طاووس - عصمت کيخا
١٣ ص
(١٤)
مشروعيت و مقبوليت ولايت فقيه از ديدگاه امام خمينى ره - اکبرى معلم على
١٤ ص
(١٥)
اصل عدم ولايت - سروش محلاتى محمد
١٥ ص
(١٦)
جايگاه سياست در آثار خواجه نصيرالدين طوسى - يوسفى راد مرتضى
١٦ ص
(١٧)
ولايت فقيه از ديدگاه ابن فهد حلى - سلطانى مصطفى
١٧ ص
(١٨)
ميرزاى قمى و شاهان قاجار - استادى رضا
١٨ ص
علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٨
ميرزاى قمى و شاهان قاجار
استادى رضا
تاريخ دريافت: ١٣/ ٤/ ٨٣
تاريخ تأييد: ١٧/ ٤/ ٨٣
سلوك و رفتار سياسى علماى شيعه با شاهان و سلاطين بر اساس انگيزههاى دينى بوده است، نه به خاطر مسائل مادى و دنيايى. اهداف علما، از جمله ميرزاى قمى از ارتباط با سلاطين به جهت حفظ يك حاكم شيعى، عدم جايگزينى ظالمى ديگر، جلوگيرى ازهرج و مرج، جلوگيرى از نفوذ فرقهها و افكار انحرافى در سلاطين و در نتيجه جلوگيرى از تضعيف مكتب اهل بيتعليهم السلام بوده است. علماى شيعه علىرغم ارتباط با حكّام و سلاطين، استقلال خود را نيز حفظ كرده و ارتباط با آنها منجر به صدور فتوا يا حكمى كه مبتنى بر ميل و خواسته شاهان باشد، از سوى فقها و علما نشد.
آنچه در پىمىآيد بررسى نمونهاى از رفتار سياسى علماى شيعه با سلاطين و حكّام است.
واژههاى كليدى: علما، سلاطين، ميرزاى قمى، ارشاد نامه، قاجاريه.
مقدمهاز مرحوم ميرزاى قمى - رضوان الله تعالى عليه - دو نامه در دست است كه هر دو پيشتر چاپ شده بود٢: يكى به آقا محمدخان قاجار و ديگرى به فتحعلىشاه قاجار. بعد از اينكه نامه اول مرحوم ميرزاى قمى در فصلنامه علوم سياسى تجديد چاپ شد،٣از اينجانب خواستند كه با توجه به اين دو نامه، مقالهاى درباره رفتار سياسى روحانيت شيعه٤ در طول حدود هزار سال كه يكى از نمونههاى گوياى آن، سلوك سياسى مرحوم ميرزاى قمى است، بنويسم. در آغاز و پيش از پرداختن به رفتار سياسى مرحوم ميرزاى قمى، لازم است مطالبى را كه زير بناى رفتار روحانيت شيعه با حكّام معاصر خود را تشكيل مىداده و يا در استنباط سلوك سياسى آنها نقش مؤثرى را دارا مىباشد، ياد آور شوم.
اول: علما، مبارزه با حاكم جائر و يا مخالفت علنى با او و يا كمك به كسانى كه در صدد براندازى او بودند را در صورتهاى زير، با استناد به حكم عقل و شرع جايز نمىدانستند:
١. در صورتى كه نتيجه سرنگون شدن او، به حكومت رسيدن شخصى غيرشيعه باشد؛
٢. در صورتى كه فقط نتيجه اين باشد كه ظالمى جايگزين ظالم ديگرى گردد؛
٣. در صورتى كه نتيجهاى جز هرج و مرج و ملوك الطوائفى شدن نداشته باشد؛
٤. در صورتى كه نتيجه مخالفت با سلطان سبب قرار گرفتن وى در دامان فرقههاى منحرف و در نهايت موجب تضعيف مكتب اهل بيتعليهم السلام باشد.
در همه دورانها، تا قبل از چند دهه اخير، تحليل و تشخيص روحانيت شيعه اين بوده است كه مبارزه و مخالفت اگر به احتمال ضعيف با موفقيت روبه رو باشد، پيامدى جز همان صورتهايى كه ياد شد ندارد و بنابراين بايد براى اصلاح نسبى و كمك به عدل و كم شدن ظلم، گزينه ديگرى را اختيار كرد.
دوم: در هيچ دورهاى - تا حدود صد سال قبل - ٥ هيچ يك از روحانيان مشهور، موقعيت كشورى، به معناى نفوذ كلمه در سراسر كشور ميان عامه مردم، نداشته است، بلكه هر كدام به تناسب شرايط خاصى كه داشتهاند فقط واجد موقعيت محلى بوده و در منطقهاى محدود مىتوانستند اقداماتى انجام دهند و به دليل اين كه ابزار برقرارى ارتباط با نقاط ديگر هم در اختيارشان نبود، اين فرضيه كه آنها بتوانند دور هم جمع شده تا تصميم جمعى گرفته شود، غيرواقعى است؛ چرا كه توان اين كار وجود نداشته است. روشن است مثلاً كسى كه در منطقه قزوين شناخته شده و فقط در محدوده آنجا مىتواند امر و نهى داشته باشد به هيچ وجه در خود توان مبارزه با شاه مسلّط بر كشور را نمىبيند و به همين جهت، به فكر چنين اقدامى نمىافتد.
سوم: با توجه به آنچه ياد شد، روحانيت شيعه، يعنى آنان كه زعامت دينى مردم را به عهده داشتند به دو گروه تقسيم مىشوند: يك گروه روش عدم ارتباط با حاكمان، و اعلام عدم مشروعيت حكومت آنان در محافل خصوصى را بدون اينكه اقدام حادّى نمايند انتخاب كردند؛ گروه دوم داشتن ارتباط با حاكمان را، به دليل مصالح و فوايدى كه دارد بهتر ديده و از اين راه خدماتى انجام دادند.
اين گروه در طول ارتباط خود با حاكمان، چند موضوع را به عنوان اصول غيرقابل انعطاف در نظر داشتند و هيچگاه از آن اصول منحرف نشدند:
١. به خاطر ميل شاه و حاكم وقت فتوايى برخلاف آنچه از كتاب و سنت استنباط مىكردند صادر نكردند و در طول هزار سال حتى يك مورد در تاريخ و نيز در تاريخ فقه يافت نشده است كه فقيهى شيعى تمايل حكّام را در استنباط خويش دخالت داده باشد و اين براى فقهاى شيعه نقطه قوتى است. همانطور كه در روايات آمده است: «الفقهاء امناء الرسل»، فقهاى شيعه امانت را صد درصد رعايت كردهاند.٦
٢. در عين حال كه علما با دربار و شاه و حكّام ارتباط داشتند، اما هنگام صدور فتوا و پاسخ به سؤالات فقهى مردم، هر جا لازم بود به عدم مشروعيت حكومت آنان اشاره كنند از اين كار كوتاهى نمىكردند. مثلاً يكى از فقهاى نامدار شيعه كه با شاه زمان خود ارتباط داشت و حتى شاه براى او مدرسهاى عظيم بنا كرد، مرحوم حاج ملااحمد نراقى صاحب كتاب معراج السعاده است، اما همين بزرگوار در مسأله ١١١ و ١١٢ كتاب رسائل و مسائل٧ مىگويد: اگر حاكم (فرماندار مثلاً) به سفر رود، هنگامى كه به وطن برمىگردد، اگر قصدش اين است كه به همان كار حكومتى خود ادامه دهد سفرش سفر معصيت است و بايد نمازش را چهار ركعتى بخواند. با اين صراحت مىگويد حكومتش مشروعيت ندارد با اينكه اين حاكم يكى از حكّام منصوب فتحعلىشاه است.
٣. اگر چه به خاطر مصالحى اصل حكومت شاه را به خصوص هنگامى كه با سلاطين كفر و غيره درگير مىشدند تأييد مىكردند، اما هيچگاه ظلم و ستم و استبداد آنان را به ويژه در مواردى كه به ظلم و جور آنان آگاه مىشدند تأييد نكرده، بلكه همواره مىكوشيدند تا از راههاى مختلف ظلم و ستم آنان را كاهش دهند و در حدّ ميسور آنان را از عواقب ستمگرى آگاه سازند.
٤. هدف علما از ارتباط با حكّام و سلاطين، تقويت اسلام و مكتب اهل بيتعليهم السلام و كمك به مردم در رسيدن به حقوقشان و كاستن ظلم و جور ستمگران بوده است و در اين راستا به شهادت تاريخ موفقيتهاى چشمگيرى داشتهاند.
چهارم: برخى از مصاديق و موارد ارتباط، وجوب عقلى و شرعى داشته است؛ مثلاً در زمان فتحعلىشاه قاجار يكى از مسيحيان كتابى در ردّ اسلام نگاشت و براى شاه اسلام و شيعه فرستاد. شاه از علماى بزرگ معاصر خود خواست كه به شبهات او پاسخ دهند. تصديق مىكنيد كه در اين قبيل موارد واجب است عالمان بيدار به شاه پاسخ مثبت دهند كه خوشبختانه دادند و كتابهاى متعددى در پاسخ او به قلم بزرگوارانى چون ملاعلى نورى، حاج آقا رضا همدانى، ميرزاى قمى و حاج ملااحمد نراقى نگاشته شد.٨ و يا در موارد متعدد از طرف شاهان و حكّام درخواست رساله يا كتابى در برخى موضوعات اسلامى شده است. محقق ارجمند حضرت آقاى جعفريان در مقالهاى بيش از صد كتاب و رساله كه به نام يكى از شاهان صفوى نگاشته شده را ياد كرده و در مقدمه آن نوشتهاند: گزيدهاى از كتابهايى را كه به نام شاه سلطان حسين صفوى نگارش يافته و بسيارى از آنها به درخواست خود او بوده، ارائه مىدهيم. بيشتر اين كتابها آثار مذهبى و به ويژه روايى است.٩
پنجم: ارتباط گفتارى و يا نوشتارى با شاهان و حكّام، ادبيات مخصوص خود را داشته و تمام كسانى كه خواهان ارتباط با شاهان بوده و يا خواهان ملاقات بوده يا مىخواستند مكاتبهاى انجام دهند، خواه ناخواه ملزم بودند آن ادبيات را رعايت كنند، در غير اين صورت، اهانت و مخالفت تلقى مىشد و نقص غرض مىگرديد؛ مثلاً در نامهاى كه به شاه مىنويسند در برههاى از زمان مرسوم بوده كه در پايان نامه مىنوشتند «امركم مطاع» يا در آغاز نامه، شاه را با عناوينى خاص ياد مىكردند. به كار بردن اين ادبيات از طرف كسانى كه نمىخواهند مخالفت علنى با شاه و حاكم داشته باشند به هيچ وجه دليل مشروع دانستن حكومت آنان و يا واجب الاطاعه دانستن آنان و يا آنان را مصداق واقعى نه تعارفى آن تعبيرات دانستن نيست. البته اگر عباراتى به كار رفته باشد كه در توجيه آن ناتوان باشيم بايد اعتراف كنيم كه اشتباهى صورت گرفته و المعصوم من عصمه الله. بد نيست به اين نكته هم توجه داشته باشيم كه برخى از مقدمههاى كتابها، نگاشته خود مؤلف نيست و يا هنگام استنساخ، توسط ناسخى كه مىخواست كتاب را به شاه اهدا كند در آن دخل و تصرف شده است و اينكه نسخههاى خطى برخى از كتابها، مقدمههاى گوناگونى دارد شايد يكى از شواهد اين دخل و تصرفها باشد.١٠ البته بخشى از تمجيدهاى علما از برخى شاهان و حكّام در اثر ناآگاهى آنان از بسيارى از فسق و فجورهايى بوده كه حكام انجام مىدادهاند. اينكه در زمان ما در بعضى از كتابهاى تاريخى، حتى جزئيات عياشى و گناهكارى داخل دربار را هم گزارش داده شده است نبايد دليل بگيريم كه در زمان خود آنها هم انجام اين كارها را همه از جمله علما مىدانستهاند، زيرا برخى از حاكمان و سلاطين چهرههاى متفاوتى داشتهاند. ساختن مسجد و مدرسه و استفتا از حكم شرعى چهره ظاهر الصلاحى بود كه آنان در همه جا ارائه مىدادند و چهره ديگر آنها كه حاكى از آلودگى و فسق و فجور بود در بسيارى از موارد در پرده مىماند و همه كس جز برخى از درباريان و يا بيگانگانى كه به عنوان ميهمان به ايران مىآمدند از آن آگاهى نداشتند و آنچه در تواريخ ضبط شده نيز غالباً توسط همين اشخاص بوده است.
ششم: براى داورى درباره رفتار سياسى روحانيت شيعه در طول تاريخ، بايد سلوك آنان را كه زعامت دينى داشته و در منطقهاى داراى موقعيت اجتماعى و محبوبيت بودهاند - نه هر روحانى كه در گوشهاى احياناً با سبك خاصّى زندگى مىكرد - در نظر بگيريم و مورد مطالعه قرار دهيم كه يكى از آنها مرحوم ميرزاى قمى(ره) مىباشد. ميرزاى قمى و ارشاد نامه
ميرزاى قمى متولد سال ١١٥٠ و متوفاى ١٢٣٢ ق. است و در نامه او به شاه - كه ارشاد نامه خوانده شده - آمده كه اين نامه را در حالى كه حدود پنجاه سال از عمر او مىگذشته نگاشته است و اين سالها اوايل سلطنت آقا محمد خان قاجار - همان شاه خشن و ستمگر - است. پس روشن است كه نامه را به آقا محمدخان نوشته است. اما نامه دوم را در حدود هشتاد سالگى به فتحعلىشاه نوشته است.١١ احتمال اينكه در اين سى سال نامههاى متعددى به شاه نوشته باشد منتفى نيست.١٢ امّا نامههايى كه شناخته شده و نسخه خطى آن در كتابخانهها موجود است همين دو نامه مىباشد. محتواى ارشاد نامه
١. انگيزه نگارش نامه شكايت مردم از ظلم و ستم دستگاه حكومتى است و مرحوم ميرزاى قمى بعد از تفكر بسيار چاره را منحصر در عرض حال به شاه دانسته است.١٣
٢. با اينكه ادب مكاتبه در اين نامه رعايت شده، در عين حال مرحوم ميرزا ظاهراً براى اينكه به هيچ گونه از اين نامه اظهار مخالفت با شاه برداشت نشود در بخش اول نامه اين طور نوشته است: اگر در طريقه محاورات و طىّ مكالمات اين قاصر خلاف تعارف آداب ملوك به عمل آيد باعث انزجار خاطر دريا مفاطر نگردد.١٤
٣. سپس مىافزايد اين پوزشطلبى نه به خاطر آن است كه مىترسم مورد بىاعتنايى و كم التفاتى شاه شوم، بلكه به خاطر اين است كه مىترسم نامهام را از اثر بيندازد و به هدفى كه دارم - رفع ستم از مردم - نرسم.١٥
٤. براى اينكه زمينه تأثيرگذارى نامه را فراهم سازد مىنويسد: اين نامه نه از باب پند دانا به نادان و نيز نه از باب راهنمايى شخص سرگردان است، بلكه از باب مباحثه و مشاوره دو نفر داناست بدون اينكه خود را دانا و يا مرجع بخوانم.١٦
٥. در همين بخش از نامه مىافزايد: اين حقير را در اين كلمات جلب نفع دنيوى مطلقاً منظور نيست و نگارش اين نامه از همه اغراض فانيه خالى است، زيرا تا چنين نباشد تأثير گذار نخواهد بود.١٧
٦. آنگاه مرحوم ميرزاى قمى با شجاعت و صراحت تمام، به بيان امورى كه مىتواند در ذهن شاه جاهل بهانه جواز ستمگرى و استبداد باشد مىپردازد و يكى يكى آنها را توضيح مىدهد تا بهانهها از شاه گرفته و شايد هم متنبّه گردد.
از اشتباهات عمدى يا سهوى شاهان مسلمان اين بود كه چون شنيده بودند از شاه به «ظل الله» تعبير شده، خيال مىكردند هر كارى را مىتوانند انجام دهند و مسؤوليتى در مقابل خدا و خلق خدا ندارند و گاهى اطرافيان بىتقوا و يا بىدين هم به اين توهّم كمك مىكردند و حضرت ظل الله را فعال ما يشاء مىدانستند اما براى دانايان روشن است، بر فرض كه شاه را ظل الله خوانده باشند اين عنوان به هيچ نحو مجوّز ظلم و ستم و گناه نيست، زيرا امكان ندارد كه خداى متعال يا اولياى او ظلم و ستم را تجويز نمايند.
حديث «السلطان ظلّ اللّه فى الارض» در برخى كتابهاى حديثى اهل تسنن و نيز در برخى از آثار روايى شيعه ياد شده است.١٨ با صرف نظر از اينكه اين حديث سند قابل اعتمادى دارد يا نه، بايد گفت، قبول و عدم قبول اين تعبير، بستگى به برداشت صحيح يا غلط از آن دارد؛ يعنى اگر درست معنا شود مقبول و اگر برداشت نادرست از آن شود غيرمقبول است. مرحوم ميزاى قمى در ارشادنامه خود سه معنا صحيح براى اين عبارت ياد كرده تا ذهن شاه را از آن برداشت غلط منصرف سازد و به شاه گوشزد كند كه در كارهايى كه انجام مىدهد در برابر خداى متعال مسؤول است و به عبارت ديگر، اين تعبير براى شاه تكليف آور است نه اينكه او را يله و رها سازد. معناى اول: همان طور كه مردم از آفتاب سوزان به سايه درختى يا ديوارى پناه مىبرند تا از گزند آفتاب امان يابند شاه هم بايد منش و روشش به گونهاى باشد كه بندگان خدا از آتش ظلم و جور ستمگران به او پناه برند و رفع التهاب نمايند.١٩ و متن حديث هم در برخى نقلها چنين است: «السلطان ظل الله فى الارض يأوى اليه كل مظلوم...» و يا «يأوى اليه الضعيف و به ينتصر المظلوم...»؛ معناى دوم: چون سايه هر چيز با كمال بىثباتى و ناچيزى شبيه به صاحب سايه است پادشاه در عين اينكه به علايق جسمانى آلوده است بايد خود را شبيه حضرت سبحانى نمايد تا بتوان او را سايه خدا ناميد.٢٠ كه در حديث هم آمده است «تخلّقوا باخلاق الله...». معناى سوم: همان طور كه از سايه هر چيز به آن چيز مىتوان پىبرد، شاه بايد رفتار و كردارش چنان باشد كه بتوان از او پى به وجود خداوند منّان و خالق ديّان برد.٢١ اينكه گفته شده: «پادشاهان مظهر شاهى حق» هستند، منظور شاه متديّن و عادل و مهربان است نه هر پادشاه ظالم و خشن و بىدين.
٧. مرحوم ميرزاى قمى ضمن ارائه معناى صحيح حديث «السلطان ظلّ اللهّ»، شاه را به رأفت و رحمت بر مردم دعوت كرده و از او مىخواهد كه با تعيين وسايط از مقربان و واسطهها شرايطى به وجود آورد كه مردم بتوانند نزد او دادخواهى كنند و گفته است كه سلوك شاه با مردم بايد به گونهاى باشد كه اگر روزى آيد و خداوند از او بپرسد كه با بندگان من چگونه سلوك كردى در مقام جواب خجالت نكشد و هرگاه نباشد جز خجالت و انفعال، بس خواهد بود از براى عذاب٢٢ پس چگونه خواهد بود حال، هرگاه در مقام پاداش فرشتگان غلاظ و شداد را امر به اشدّ العذاب نمايد.٢٣
٨. بهانه دومى كه ممكن است موجب شود شاه به توهم گرفتار آيد اين است كه چون خداى متعال پادشاهى را براى او مقدر ساخته پس هر چه از او سرزند مؤاخذهاى ندارد و الا نبايد خداى متعال او را به پادشاهى مىرساند. البته عقيده برخى عالمان سنّى مذهب كه قائل به جبر شدهاند اين توهم را تقويت مىكند. مرحوم ميرزاى قمى با بيانى علمى و منطقى و در عين حال همه كس فهم، بطلان اين توهم را بيان كرده و فرموده «اگر كسى بگويد چون پادشاهى به تقدير باشد، پس لازمهاش اين است كه كارهاى پادشاه هم به تقدير بوده و خدا به همه كارهاى او راضى باشد». به او مىگويم كه بنابراين - العياذ بالله - بايد فرعون هم مورد مؤاخذه قرار نگيرد، چون پادشاهى او هم به تقدير است و اين خلاف بديهى دين مىباشد.٢٤
٩. در قسمت قبل از پايانِنامه با صراحت مىگويد: همانطور كه پادشاهى براى محافظت دنياى مردم و حراست ايشان از شر مفسدان است و عالم و غيرعالم از اين حيث به شاهان محتاجند، همچنين خداوند علما را براى محافظت دين مردم و اصلاح دنياى ايشان در رفع مفاسد و تعدى و تجاوز از راه حق، قرار داده است و در سلوك اين مسلك و يافتن طريقه حقه، پادشاه و غيرپادشاه به علما محتاجند و بايد به راهنمايىها و مصلحت خواهى آنها التفات شود.
١٠. در پايان با زبان دعا بار ديگر شاه را نصيحت كرده و مىگويد: «خدايا چنان كن كه پادشاهى او از راه قابليت و استحقاق باشد نه از راه امتحان و استدراج٢٥. خداوندا او هم بنده ضعيف تو است... چنان مكن كه اين بنده ضعيف را به خود واگذارى كه او مايه عذاب تو باشد و باعث هلاك دين و آخرت خود گردد... خدايا ناصحان و خيرخواهان را در نظر او عزيز و با اعتبار كن... و اعتماد او را بر لطف خود چنان كامل كن كه هيچ تدبير را وسيله شاهى خود نداند و ضعيفان و خصوصاً اطفال و نسوان را از قيد حبس خود برهاند.٢٦ بحق محمد و آله».٢٧ محتواى نامه دوم٢٨
١. در آغاز گويد ارتباط و دعاگويى شاه نه از براى تحصيل منصب و جاه است و نه به طمع جمع مال و رسيدن به رفاه، بلكه براى اينكه ايشان را دين پرور و شريعت گستر يافته و صاحب عقايد صحيحه...٢٩ .
٢. انگيزه نگاشتن نامه اين بود كه معتمد الدوله متخّلص به «نشاط»٣٠ كه از شعراى صوفى مسلك بوده است، رسالهاى را به فتحعلىشاه اهدا كرده كه گويا خواسته شاه را به مسلك صوفيان متمايل سازد. در ملاقاتى كه شاه با ميرزاى قمى داشته، آن نوشتار را به ميرزا ارائه داده و گفته است عقايدى را كه در اين رساله درج است ملاحظه كنيد و صحيح و غيرصحيح آن را به ما اعلام كنيد تا به مقتضاى آن عمل شود. اين درخواست شاه موجب شده كه مرحوم ميرزاى قمى - با اينكه در كمال ضعف و كهولت سن بوده - ٣١ احساس مسؤوليت نمايد و به خواسته شاه پاسخ دهد. مرحوم ميرزا در اين پاسخ با صراحت تمام به شاه نوشته است شما از مباحث عرفانى از قبيل وحدت وجود و مسائل عقول و نفوس اطلاعى نداريد و افرادى مانند شما براى تصحيح عقايد خود كتابهايى مانند حق اليقين و عين الحياة علامه مجلسى را بايد بخوانند.٣٢
٣. به شاه تذكر داده است كه ناراحتى ما از اينكه افرادى مانند «نشاط» از نزديكان شما باشد اين است كه خداى نكرده شما را از طريقه حقه منحرف ساخته و به پيروى از شما، عامه مردم از مكتب اصيل اهل بيت عليهم السلام منحرف شوند. افرادى مانند نشاط بايد در اين قبيل مسائل با افرادى مانند من به مباحثه بنشينند نه اين كه مسائل عرفانى و فلسفى را به شما عرضه كند در حالى كه خود شما اعتراف داريد كه از اين مسائل سر در نمىآوريد و از من تشخيص صحّت و سقم آن را خواستهايد. عبارت مرحوم ميرزا اين است: «الامان الامان، چنين شخصى برمى خيزد و القاى عقايد به شاه مىكند كه خود نمىفهمد چه مىگويد. پس شاه كه مطلقاً ربطى به اين مطالب ندارد از آنها چه چيز بفهمد و چه چيز اعتقاد كند؟ لااقل اين معنا باعث حيرت شاه و تشكيك در عقايد صحيحه او مىشود و به سبب كفر، عالم را فرو مىگيرد».٣٣
٤. سپس مىافزايد شنيدهام كه مىخواهند لقب «اولوالامر» به شاه بدهند كه تا حال سنّىها چنين مىكردند.٣٤ يعنى به غلط شاه جائر را مصداق «اولوالامر» مىپنداشتند. آنگاه شاه را از اين كار برحذر مىدارد و مىگويد: «به اتفاق شيعه مراد از اولوالامر ائمه طاهرين - صلواتالله عليهم اجمعين - مىباشند» و به هيچ وجه نمىتوان شاه را مصداق آن دانست، زيرا امر كردن خداى متعال مردم را به وجوب اطاعت سلطان، هر چند ظالم و بىمعرفت به احكام الهى باشد، قبيح است، پس عقل و نقل هر دو گوياى اين هستند كه كسى را كه خدا اطاعت او را واجب كند بايد معصوم باشد، ولى در حال عدم امكان وصول به خدمت معصوم اطاعت مجتهد عادل واجب مىشود.٣٥
٥. آنگاه عقايد صحيح را اجمالاً براى شاه بيان مىكند و مىنويسد: «پادشاها، شيعيان پناها، اين پير ضعيف نحيف را به منزله پدر مهربان فرض كن و سخنان او را كه مانند دواى تلخ به مذاق ناگوار است در كام قبول خوشگوار كن و از حلواى صحبت شياطين زمان كه مانند طعام خوش طعم زهردار است كمال دورى اختيار كن...».٣٦
بنابراين با توجه به مطالب بيان شده و همانطور كه اينجانب در جاى ديگر نوشتهام اهداف ميزراى قمى و امثال او از ارتباط با دربار و شاه و حكام بدين قرار است:
١. جلوگيرى از گرايش شاه به عقايد انحرافى كه در نتيجه عقايد عامه مردم حفظ شود؛
٢. تشويق او به حمايت از مكتب تشيع و گسترش دين و عمل به احكام شرع؛
٣. گرفتن كمك مالى براى فقرا و مستمندان و حل مشكلات آنان؛
٤. رفع يا كم كردن ظلم و ستمها به بندگان خدا به ويژه ضعفا و بىدست و پاها؛
٥. اينكه شاه شيعه در برابر شاهان غيرمسلمان و يا غيرشيعه از عظمت و قدرت برخوردار باشد؛
٦. اينكه در سايه ارتباط با او در مواقع حساس بتواند به شاه نصيحت كرده و او را از خطرات احتمالى آگاه نمايد؛
٧. اينكه معلوم باشد در زمان غيبت امام زمان مجتهد عادل واجب الاتباع است نه هر كس كه شاه شد و شاهان به علما و مجتهدان نيازمندند، همانطور كه همه مردم براى نظم و نظام جامعه به اميران محتاجند.
از آنچه آمد نتايج زير به دست مىآيد:
١. ارتباط علماى بزرگ شيعه با سلاطين انگيزه دينى داشته است و نه دنيايى و مادّى.
٢. ستايش و تمجيدهايى كه در مكاتبات با شاهان و يا در آغاز و انجام برخى كتابهاى دانشمندان بزرگ شيعه آمده به پيروى از ادبيات خاص آن دورههاست و به عبارتى، مىتوان گفت اجبارى بوده است، زيرا در غير اين صورت مكاتبه و نامه و ارتباط بىاثر و نقص غرض مىشده است.
٣. در هيچ تاريخى تا چند دهه قبل به هيچ گونه در خاطر فقيهى از فقهاى نامى شيعه خطور نمىكرده است كه شايد قدرت تشكيل حكومت داشته باشند. از اين رو نمىتوان نتيجه گرفت كه آنان چون براى خود ولايت گستردهاى كه بتوانند حكومت تشكيل دهند قائل نبودند، اقدام نكردهاند.٣٧ (٣٨).پىنوشتها ١.استاد حوزه علميه قم. ٢. نامه اول در مجله دانشكده ادبيات تبريز سال ١٣٤٨ و مجله وحيد سال ١٣٥٢ و نامه دوم در مجله كيهان فرهنگى و نيز كتاب بيست مقاله به قلم نگارنده انتشارات جامعه مدرسين قم، چاپ شده است. ٣. فصلنامه علوم سياسى، سال ششم، ش ٢٣ (پاييز ١٣٨٢) ص ٢٣٧. ٤. مقصود از روحانيت شيعه، زعماى روحانى حوزههاى علميه و عالمان صاحب نفوذ است، نه هر روحانى كه در گوشهاى زندگى مىكرده و ممكن است سليقه خاصى هم داشته است. ٥. از زمان ميرزاى شيرازى، تا حدّى شرايط متفاوتى پيش آمده است. ٦. مسأله فتوا به طهارت خمر را كه برخى به رخ مىكشند و مىگويند شايد به خاطر شاه صفوى چنين فتوايى صادر شده باشد، حاكى از بىاطلاعى آنان از روايات مربوط به طهارت و نجاست خمر و نيز عدم توجه آنان به بحثهايى است كه در كتابهاى فقهى استدلالى آمده است. ٧. كتاب مسائل و رسائل نراقى در سه جلد چاپ شده است. ٨. كتاب آن مسيحى ميزان الحق نام داشت. از جمله كتابهايى كه در ردّ او نگاشته شد: مفتاح النبوه حاج آقا رضا همدانى و سيف الامّه نراقى است. ٩. عنوان مقاله آقاى جعفريان «تقديم نامه نويسى» است. ١٠. ر.ك: رضا استادى، به فهرست كتب خطى مدرسه فيضيه. ١١. رضا استادى، بيست مقاله، ص ٢٧. ١٢. در نامه دوم مورد بحث ما، از پاسخ شاه به نامه سال قبل مرحوم ميرزا ياد شده است. ر.ك: رضا استادى پيشين، ص ٣٧. در آنجا مىگويد: «در سال قبل كه سرافراز نامه شاهى، در جواب عريضه حقير، به قلم بطالت رقم آن مرد مرفق رفته بود...». ١٣. چنانكه مرحوم ميرزاى قمى در ابتداى نامه مىگويد: «در هر دم زاغان مصيبت و محنت از هر سو در اين خرابه بر گردم جمع و همه در دور من پروانه وار، و من در ميانه مىسوزم، چون شمع، من گاهى با نوحه آنها دمساز و آنها بعد از يأس از من و بخت خود در پرواز، و گاهى در فكر عاقبت كار خود گريان و در عجز چاره اين مصايب سرگردان، يكى فرياد مىكرد از خرابى آشيان و ديگرى خبر مىداد از مقتول شدن جوجگان و جمعى شيون داشتند از نهب اثاث و اموال و فوجى چهره مىخراشيدند از هتك ناموس و اَسرْ عيال. بعد از تفكر بسيار چاره را منحصر ديد در عرض حال به سايه بلند پايه شهباز بىهمال و هماى همت و اقبال...». فصلنامه علوم سياسى، ش ٢٣ (پاييز ١٣٨٢) ص ٢٣٩. ١٤. فصلنامه علوم سياسى، پيشين، ص ٢٣٩. ١٥. همان. ١٦. همان، ص ٢٣٩ - ٢٤٠. ١٧. همان، ص ٢٤٠. ١٨. محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، ج٧٢، ص ٣٥٤، به نقل از: شيخ طوسى، الامالى و سيوطى، الجامع الصغير طوسى ج٢، ص ٦٢. ١٩. «يكى آن كه چنان كه كسى از التهاب حرارت خورشيد تابان در نصف النهار تابستان خود را به سايه درختى يا ديوارى مىكشد تا از شدت گزند گرما امان يابد و خود را در آن سايه خنك نمايد، رعايا و ضعفا را همچون حرارت جور و عدوان و آتش ظلم و طغيان شعله گيرد و در بوته امتحان و كوره افساد مفسدان و معاندان آتش تعدى در گيرد به پناه سايه عدل الهى كه پادشاه عادل است به مروحه انصاف و دادرسى رفع التهاب و سوزش خود نمايند». (فصلنامه علوم سياسى، پيشين، ص ٢٣٩). ٢٠. «دويم اين كه چون سايه هر چيز با كمال ناچيزى و بىثباتى شبيه به صاحب سايه است در شكل و مقدار، همچنين پادشاه با وجود انغمار در علايق جسمانى و آلودگى به تعلقات هيولانى بايد مشابه حضرت سبحانى و متشبه به آن جناب در صفات نفسانى و محامد روحانى باشد». (همان). ٢١. سيم آن كه چنان كه از سايه هر چيز به آن چيز مىتوان پىبردن، بايد پادشاه چنان باشد كه از رفتار و كردار آن پى به وجود خداوند منان و خالق ديّان توان برد. (همان). ٢٢. آتش به گرمى عرق انفعال نيست. ٢٣. «اگر روزى آيد و از او پرسد كه با عيال من چگونه سلوك كردى. در مقام جواب خجالت نكشد و اگر به او گويد كه بيمارهاى مرا دوا كردى و زخمدارهاى مرا مرهم نهادى يا ايشان را به زهر غم و به ناسوركردن از نمك پاشى مصيبت و ماتم هلاك كردى، سَرِ انفعال در پيش نيفكند. هرگاه نباشد در مقام حساب، الا گله گزارى و خجالت و انفعال در مقام جواب، بس خواهد بود از براى عذاب. پس چگونه خواهد بود حال هرگاه دست عذاب از آستين شديد العقاب برآيد و در مقام پاداش ملائك غلاظ و شِداد را امر به اشدّ عذاب نمايد». (همان، ص ٢٤٤). ٢٤. «پادشاهى و مملكت دارى بر دو قسم است: يكى بر سبيل استحقاق است و يكى بر سبيل امتحان چنان كه معلوم است، حق تعالى حضرت سليمان - على نبينا و آله و عليه السلام - را ملك عظيم و پادشاهى بزرگ كرامت كرد و همچنين غير او از پيغمبران را و فرعون و نمرود و شدّاد را هم پادشاهى كرامت فرمود... پس هرگاه به مجرد اين كه پادشاهى و ملك به تقدير باشد لازم باشد كه هر فعلى كه از او سرزند هم به تقدير باشد و خدا به آن راضى باشد، پس العياذ بالله بايد فرعون هم بر دعواهاى باطل خود مؤاخذه نباشد يا خلفاى جور از دشمنان اهل بيت بر اعمال ناشايسته خود معاقب نباشد و اين خلاف بديهى دين است. (همان، ص ٢٤٦ - ٢٤٧). ٢٥. در متن نامه توضيح داده شده است كه به شاهى رسيدن دو گونه است: يا به استحقاق است مانند حضرت سليمانعليه السلام و يا براى امتحان مانند فرعون و نمرود. ٢٦. پيداست كه ظلم و ستم آقا محمد خان حتى زن و بچه مردم را هم فرا گرفته بوده است. ٢٧. فصلنامه علوم سياسى، پيشين، ص ٢٤٨. ٢٨. بخشهايى از متن اين نامه در كتاب بيست مقاله (ص ٢٧ - ٤٩) چاپ شده است. ٢٩. همان، ص ٣٦. ٣٠. يكى از آثار او گنجينه نشاط است. ٣١. اين نامه را ميرزاى قمى در هشتاد سالگى نگاشته است. ٣٢. «پس آنچه بر پادشاه ما لازم است، اعراض از اينگونه صحبت است و به قدر مقدور سعى كردن در ترويج شريعت و عمل كردن به مقتضاى اوامر و نواهى الهى و اگر خواهد صحبت بدارد، كتابهاى آخوند ملامحمد باقر مجلسى - طاب ثراه - كه به فارسى از براى عوام نوشته مثل حق اليقين و عين الحياة وامثال اينها را دائماً مطالعه و مذاكره نمايد تا ان شاء الله جامع سعادات دنيا و آخرت هر دو باشد». رضا استادى، پيشين، ص٤٨ - ٤٩). ٣٣. همان، ص ٤٢. ٣٤. همان. ٣٥. آيا بهتر از اين مىشود عدم مشروعيت حكومت شاهان جائر را بيان كرد. ٣٦. رضا استادى، پيشين، ص ٤٥. ٣٧. از خواننده اين مقاله خواستارم كه براى تكميل بحث ص ٢٨ - ٤٩، كتاب بيست مقاله نگارنده را نيز ملاحظه فرمايند. ٣٨. مقاله حاضر در مؤسسه آموزش عالى باقرالعلومعليه السلام براى تعدادى از دانشجويان ارائه شد و پس از پياده شدن متن، باز نويسى شده است.