علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - انسان شناسى سياسى
انسان شناسى سياسى
اشاره:
آنچه در ذيل مى آيد; دومين قسمت از سلسله گفت وگوهاى فصلنامه علوم سياسى با
رياست محترم مجمع تشخيص مصلحت نظام در زمينه مباحث سياسى اسلام مى باشد,
كه درتاريخ١٦ /٥/٨٠ انجام شده است.
جناب استاد, در جلسه گذشته, آخرين بحثى كه مطرح كرديم درباره انسان بود. در
علوم سياسى ارتباط بين حكمت نظرى و حكمت عملى خيلى مهم است; در واقع يك رابطه
توليدى بين اينها برقرار است. يكى از مباحث مورد نظر در مبانى, نوع نگاه هر
مكتب و هر متفكر به انسان است. حال اين سوال مطرح مى شود كه انسان ها كه مى خواهند
در يك جامعه دور هم جمع شوند, آيا ذاتا نسبت به هم بيگانه اند يا اين كه در درون
اينها يك سرى تمايلات و گرايش هايى قرار داده شده تا نسبت به هم همگرايى داشته
باشند. دانشمندان غربى در هر دو قسمت نظر دارند; براى مثال هابز مى گويد:
انسان ها ذاتا از هم بيگانه اند, اگر حكومت نباشد اينها مثل گرگ به جان هم
مى افتند و همديگر را مى درند, از اين رو راه حلى ارائه مى دهد كه حتما بايد يك
حكومت ديكتاتورى مطلقه به وجود آيد. او خود لفظ ((لوياتان)) را براى اين حكومت
به كار مى برد; يعنى غول عظيم الجثه افسانه اى كه مظهرش دولت مقتدر است كه
انسان ها را كنترل مى كند. براى بيگانگى انسان ها از يكديگر استدلال هم مى كند به
اين كه انسان ها ذاتا خودخواه, فرصت طلب و منزلت طلب هستند. در نهايت استدلالش
اين است كه انسان ها قدرت طلبند. ارسطو به گونه ديگرى به اين سوال پاسخ مى داد.
ارسطو مى گفت انسان ها ذاتا به يكديگر كشش دارند و يگانه اند; از اين رو به تنهايى
نمى توانند زندگى كنند, بايد دور هم جمع شوند. استدلالش هم اين بود كه چون انسان
مدنى بالطبع است. حالا ما در اين بحث (بيگانگى يا يگانگى انسان ها) مى خواستيم با
ديدگاه حضرت عالى آشنا شويم.
O بسم الله الرحمن الرحيم. فكر مى كنم كه مطالبى كه از اين آقايان نقل مى شود,
مثل ارسطو, و بعضى از اين متفكران جديد, بخشى از مطالب باشد. بعيد مى دانم كه
كسى مطلق بگويد انسان ها از هم بيگانه اند و بايد به زور اينها را دور هم جمع
كنيم يا اين كه انسان ها با هم صميمى اند و به طور طبيعى به هم گرايش دارند و با
هم اختلافى ندارند; اولا, در واقعيت هاى زندگى, انسان ها را مى بيند, آن چيزى كه در
دست ماست يعنى اسلام و قرآن و تقريبا اديان قبل هم همين جورى بودند, انسان ها به
صورت مجموعه اى آفريده شده اند كه در وجودشان خير و شر هست, ((فالهما فجورها و
تقويها))١ مايه هاى فلاح و شقاوت هم هست. در درون خودش راهنمايى هايى هم دارد.
براى اين كه از استعدادهايش در هر دو جهت استفاده كند آزاد و مختار آفريده شده,
((انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا))٢ مى تواند تصميم بگيرد;البته عوامل
خارجى نيز روى تصميمش تإثير دارد, انسان واقعا تربيت پذير است, استعدادهايش به
كمك عوامل خارجى به شكل مثبت يا منفى شكل مى گيرد. به نظر من تعريفى كه قرآن از
انسان ارائه مى دهد, يك مبناى واضحى دارد, از صدر تا ذيل قرآن اين گونه است.
تمام مبانى ما, مكتب ما, فقه ما, اخلاقيات ما, فلسفه ما, همه براى اين نسل تنظيم
شده است. فكر مى كنم اينها بخشى از حرف هاى غربى ها و ديگران است و الا انسان
موجودى است كه در وجودش عناصرى دارد كه آن را از ساير همنوعانش متمايز مى سازد;
دگرگريزى در وى هست, شرارت هست, نقطه مقابلش هم وجود دارد. اين جاذبه هست كه
موجب مى شود تا به خير و سعادت ديگران بينديشد, فداكارى كند, به ديگران كمك كند,
يا سودجو باشد, وقتى كه با كسى برخورد مى كند منافعى دارد كه محاسبه مى كند
((العقل عقلان, عقل الطبع و عقل التجربه و كلاهما يودى الى المنفعه))٣و تحت
تإثير آن محاسبه اش, رابطه صميمى و همكارى جويانه برقرار مى كند; گاهى هم كه
منافعش آسيب مى بيند حالت گريز يا برخورد پيدا مى كند.
بنابر اين اگر بخواهيم يك حكم كلى ارائه دهيم امكان پذير نيست. اين را تاريخ,
عقل و تجربه ثابت مى كند. در بدو آفرينش, بحث انسان كه مى شود, ملايكه با خبر
مى شوند كه بناست موجودى خلق بشود. آنها شر را در وجود انسان مى بينند, چون عوامل
شرارت زا در وجود خودشان نيست, عنصر جديدى در انسان مى بينند, البته نمى دانيم كه
چقدر خداوند انسان را به آنها معرفى كرد, ولى معلوم مى شود قدرى مطلع بودند,
بدىهايش را مى ديدند, از ((سفك دمإ)) او سخن مى گفتند.((و اذ قال ربك للملئكه
انى جاعل فى الارض خليفه قالوا إتجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدمإ))٤ يعنى
همين بيگانگى ازهم كه سوال كرديد; البته تعبير بيگانگى بخشى از مطلب است,
چون بيگانه ممكن است خير و شرش نرسد, آياانسان ها باهم دشمنند, بى تفاوتند يا
درقبال هم جاذبه دارند. بايد يك تقسيم بندى وسيع ترى بكنيم. اگر فرض هم بكنيم اين
آيات سمبليك باشد, حقيقت هم بايدباشد, چون همان جا خداوند مى گويد خيرش برشرش
غلبه دارد ((و اوحينا اليهم فعل الخيرات))٥ و ملايكه هم قانع مى شوند. ((قال انى
إعلم ما لاتعلمون; وعلم إدم الاسمإ كلها ثم عرضهم على الملئكه فقال إنبونى
بإسمإ هولإ ان كنتم صادقين قالوا سبحانك لاعلم لنا الا ما علمتنا)),٦ پس به نظر
من مكتب اسلام مبنايش اين است كه در انسان استعداد هر دو طرف هست, بلكه هر سه
طرف, يعنى بى تفاوتى, خصومت و دوستى و جاذبه. حالا از اين زاويه بخواهيم وارد
دولت ها, حكومت و سياست بشويم ما با چنين موجودى طرفيم, خود همين موجود آمده
براى خودش سياست درست كرده, مدير درست كرده, رهبر درست كرده, چند نفر دور هم
جمع شدند, يكى رئيس قبيله شده و... اينها ابتكار خودشان بوده است. در كنار اين,
آن هدايت آسمانى در اديان هم بوده, ولى در فطرت خودشان هم, همين ها بوده است و
لذا از اول همين كار را كردند.
به لحاظ مبنايى بعضى از محققان اسلامى مى گويند كه انسان وحشى بالطبع است و مدنى
بالفطره است و اين دو را تفكيك مى كنند. به بعضى از مفسران هم اين را نسبت
مى دهند كه طبيعت با فطرت فرق مى كند; اگر فطرت آدمى بر وجودش (طبيعت) غلبه كند
به سمت خيرات و خوبى ها و يگانگى با انسان هاى ديگر مى رود, ولى اگر بخش طبيعت
غلبه كند ـ كه بعضى از غرايز هم در اين بخش قرار مى گيرد مثل غريزه قدرت طلبى و
شهرت طلبى ـ ميل پيدا مى كند به سمت همان چيزى كه هابز مى گويد و انسان ها دشمن
همديگر مى شوند, ممكن است كه تعارضات و جنگ ها اتفاق بيفتد. بعضى ها از نظريه
استخدام هم صحبت مى كنند ـ نظريه استخدام به علامه طباطبايى نسبت داده مى شود. به
نظر شما از ديدگاه قرآن, چگونه مى توان به اين مقولات نگاه كرد؟
O اين كه فطرت و طبع را از هم جدا كنيم, براى من قابل پذيرش نيست. تعبير
معروفش مدنى بالطبع است. طبع و فطرت دو تعبير از يك واقعيت است. همين حرف
مى رساند كه هر دوى اينها در وجود انسان هست, وجود انسان به همين گونه آفريده
شده: ((انا خلقنا الانسان من نطفه))٧ يكى از تفسيرها از ((نطفه)) همين است كه آن
استعدادهاى مختلف در طبيعت انسان وجود دارد و هر گوشه اى از آنها مى تواند جوانه
بزند, تحت هر شرايطى با يك معلم خوب با يك تفكر به موقع با يك برخورد مناسب,
بخش هاى مختلفى از وجودش رشد بكند, شما مبنا را بر اين بگذاريد كه در وجود انسان
استعداد خير و شر است,((فإلهمها فجورها و تقويها)).٨ اگر اين خير و شر را باز
كنيم از آن ده ها جوانه مى زند و چند معبر باز مى شود; نظريه استخدام هم مى تواند
در مسير خير باشد, حتما در مسير شر نيست. ممكن است خود خواهى هم در آن باشد,
آدم براى خودش بخواهد اين كار را هم بكند, لكن ممكن است نفع به غير هم در آن
باشد; به طور مثال عده اى را جمع مى كند براى اين كه فرمانش را اطاعت كنند تا به
آن خير برسند. باز معلوم مى شود كه يك رئيس لازم است. بالاخره خداوند اين را در
خود انسان قرار داده است. در مقابل طبع برترىطلبى, فطرت تواضع هم هست. من
مى خواهم بگويم كه انسان واقعيت دو يا چند جنبه است, موجود يك بعدى صرف نيست, دو
بعدى هم نيست, منتها در تقسيم اصلى, خير و شر در مقابل هم قرار گرفته است.
البته ادعاى بيگانگى مطلق در حيوانات هم درست نيست. در حيوانات و حشرات هم نوعى
جاذبه و همكارى و هماهنگى در كنار خودخواهى و تضاد و برخورد وجود دارد, ولى در
انسان علاوه بر اين جاذبه طبيعى, جاذبه يا برخورد انتخابى هم هست.
جناب استاد, در بحث هاى سياسى كه امروزه متداول است, وقتى كه نظريه ها را
مى خوانيم هميشه ارتباطى بين نوع نگاهى كه به انسان دارند (قواى انسانى) و نوع
نظام سياسى كه تإسيس مى كنند برقرار بوده است. حالا يا بحث را از نظام سياسى
شروع مى كنند و به صورت معكوس به سمت انسان شناسى حركت مى كنند مانند ماكياولى يا
اين كه بر عكس ابتدا از انسان شروع مى كنند بعد به بحث هاى سياسى يا نظام هاى سياسى
مى رسند, مانند ارسطو. اگر ما تفكر اسلامى را تفكرى نظام مند و يك منظومه در نظر
بگيريم, آن وقت نگاه مسلمان ها و نگاه قرآن به انسان چگونه است؟ سوالم اين نيست
كه انسان ها نسبت به هم بيگانه اند يا تمايل به زندگى دارند يا انسان ها خصم
يكديگر يا رفيق همديگرند, بلكه سوال اين است كه انسان را به عنوان يك موجود,
بتوانيم تحليل كنيم كه چه عناصرى غير از خير و شر در او هست; براى مثال عناصر
شناختى كه بتواند خير و شر را بشناسد, با چه ابزارى اينها را مى شناسد; آيا خود
انسان در وجود خودش به اندازه كافى امكان شناخت خير و شر خود يا اجتماع خودش را
دارد, يا نه بايد از بيرون هم كمكى برايش صورت بگيرد, لذا متفكران ماترياليست
هم بيشتر به قواى درونى انسان ها تإكيد مى كنند, نظر حضرت عالى چيست؟ برداشت شما
از ديدگاه اسلام در مورد قواى شناختى انسان از خير و شر چيست؟
O من خودم در اين باره تحقيق روان شناختى و جامعه شناختى كامل نكردم, لذا با
توجه به همين مقدار اطلاعات عمومى كه دارم به اضافه قرآن كه مهم ترين منبع من
براى اظهار نظر است مطالبى ارائه مى كنم. به نظر مى رسد كه قرآن اصل را بر اين
قرار داده است كه در خود انسان ابزار شناخت هست و شما هم مى توانيد پيدا كنيد,
در خود قرآن, مثل ((اناخلقنا الانسان من نطفه امشاج نبتليه فجعلناه سميعا
بصيرا))٩ و ((اناهديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا))١٠ كه همان هدايت طبيعى
است. هدايت رسالتى بعد از هدايت طبيعى است يا مثلا از آن آيه معروف كه مى فرمايد:
((كان الناس إمه واحده))١١ فهميده مى شود كه قبل از انبيا امتى بوده, يك
اجتماعى بوده و آن اجتماع بدون پيغمبر هم بوده است.
امت يعنى اجتماع؟
O قاعدتا يك فرد را امت واحده نمى گويند, منظور يك فرد نيست.
به نظر شما, منظور در اين جا اعتقاد نيست؟ اگر بگوييم مردم عقايد واحدى
داشتند, اين برداشت درست است يا نه؟
O مجموعه بشرى اعتقادواحدى داشتند ـ هرچه بوده, ازهرجا شروع شده ـ البته
خداوند مى دانسته اين اتفاق مى افتد, مسإله تربيت پيش آمده, به همان دليلى كه در
آثار كلامى, اخلاقى و فلسفى ماهست, آن حالتى است كه از انسان توقع مى رفت كه با فطرت
خود راه خودش راپيدا كند. دراثر موازى بودن آن دو, ممكن است موجب مزاحمت هايى شود.
يعنى قواى درونى براى شناختش مزاحمت ايجاد مى كند؟
O بله, يعنى آن موقع گرفتار بحران مى شود, گرفتار سردرگمى مى شود, انتخاب بد
مى كند, عوامل خارجى هم روى آن اثر مى گذارد, اگر خودش را رها مى كردند شايد به
گونه ديگرى مى شد, يعنى در مجموع با شرايط مختلف و با افراد مختلف اين جامعه سرو
كار دارد و بسيارى از اينها مزاحم هم مى شود. آن سلامت و بصيرتى كه از درون انسان
بايد انسان را هدايت بكند آسيب مى بيند, لذا در اين جا لطف خداوند به كمك مىآيد
و از بيرون وجود انسان هم يك هادى مى فرستد.
براى روشن شدن بحث اين سوال را دوباره تكرار مى كنم. حضرت عالى مى فرماييد طبق
انديشه اسلامى آنچه كه در قرآن آمده, خداوند انسان را ابتدائا و بالذات خود
سامان آفريده, خودش مى تواند از درون خودش عوامل زندگى خودش, نظم و خير و شرش را
شناسايى كند; آيا عوامل بيرونى باعث شده كه انسان ها نظمشان به هم بخورد.
متفكرانى مثل روسو معتقد بودند انسان ها ذاتا خوبند. اگر به خودشان واگذار
مى شدند, خوب بودند, اما يك سرى عوامل اجتماعى مثل شرارت هاى اجتماعى, ساخت هاى
اجتماعى اينها را خراب كرده است; آيا منظور حضرت عالى هم همين است؟ يعنى
ساخت هاى اجتماعى و مسائل بيرونى و محيط و اين گونه عوامل, تإثير گذاشته است؟
O قطعا نمى خواهم بگويم مسإله خلقت به گونه ديگرى بود و ناگاه خداوند بدا
برايش حاصل شد و در نقشه خلقت دست برد. منظور من اين نيست; از اول هم معلوم بود
كه خواسته هاى درونى افراد, منافع افراد و شرايط بيرونى و محدوديت طبيعت و وسعت
خواسته ها يا بى پايانى خواسته ها و يا خيلى عوامل ديگر در تعارض قرار مى گيرند و
طراحى خلقت هم از اول همين بوده كه وقتى كه به يك حدى رسيد هدايت از بيرون
برايش بيايد و كمك كند, كه تعبير حكما اين است كه عقل پيغمبر باطن است و
پيغمبران, عقل ظاهرند. قرآن درباره اولين زوج انسان هم هدايت و راهنمايى از
برون را مطرح مى كند, به آدم و حوا شجره ممنوعه معرفى مى شود و خطرهاى نزديك شدن
به آن گوشزد مى شود و دشمن آنها نيز معرفى مى شود: ((ان هذا عدو لك و لزوجك))١٢ و
((ولا تقربا هذه الشجره فتكونا من الظالمين.))١٣
همين كه ابن سينا با اصطلاح ((عنايت)) از آن سخن مى گويد؟
O عين تعبيرشان اين است كه عقل, پيغمبر باطن است و انبيا, عقل ظاهرند, ((ان
لله على الناس حجتين: حجه ظاهره و حجه باطنه, فاما الحجه الظاهره فالرسل و
الانبيإ و الائمه٧ و اما الباطنه فالعقول)),١٤ يعنى هدف هر دو يكى است, منتها
يكى از بيرون آمده و كمك مى كند و ديگرى, در وجود ما قرار داده شده و از درون
كار پيغمبر را مى كند. انبيا هم كه مىآيند به تنهايى كافى نيستند و اين گونه
نيست كه با اجبار انسان را به سعادت ببرند, اين راهنمايى را خداوند تكميل
مى كند, راهنمايى در داخل وجود ما هست و اصل هم بر اين بوده, ولى چون اين انسان
مدنى بالطبع در ميدان همكارىهاى اجتماعى دچار انحرافات و سوء فهم و سوء انتخاب
مى شد, براى هدايتش از بيرون دوباره كمك مى گيرد.
يعنى تقريبا خلقت انسان ملازم نبوت هم هست؟
O بله.
در اين صورت, ظاهرا بحث ((كان الناس إمه واحده)) تقدم تاريخى ندارد؟
O در يك نظر, تقدم تاريخى ندارد و در ديدگاه ديگر تقدم دارد. اين اشاره به
كمون هاى اوليه است كه ديگر اينها را نمى شود اثبات كرد. قرآن هر دو احتمال را
تحمل مى كند. مى توانيم بگوييم در مقطعى نياز به كمكى نبوده, وقتى اينها از حدود
چند خانواده تجاوز كردند در اين زمان احتياج به كمك پيش آمده است.
يعنى جامعه بيشتر شده و عقل بشرى نياز به يك كمك بيرونى پيدا كرده است؟
O البته معلوم نيست كه ابتداى خلقت انسان چه وضعى بوده, اين مباحث و حدسيات,
علمى نيست. قرآن هم بيش از اين به ما نمى گويد. كلياتى كه از اين آيه مى توانيم
بفهميم اين است كه ابتدائا كمون هايى از انسان ها بودند كه اختلاف هم نداشتند, در
تفسير آيه ((كان الناس إمه واحده))١٥ مى گويند يك ((فاختلفوا)) در تقدير بوده
كه از اين ((ف)) در((فبعث الله النبيين)) مى فهمند. باز اين يك استفاده لفظى است.
واقعيت زندگى بشر اوليه از قلمرو علم ما خارج است. بعضى تحقيقاتى كرده اند و
نظرهايى داده اند ما حرف هاى ايشان را بايدنقل بكنيم; بنابراين مى خواهيم
نتيجه بگيريم كه اصل اين است كه در وجود انسان راهنما هست.
به نظر شما اين قواى شناختى بشر به تنهايى كافى نيستند؟
O به تنهايى كافى نبوده و لذا خداوند انبيا را جهت كمك به بشر قرار داده است.
البته اين كمك را هميشه براى بشر داشته است.
در اين سوال, تإكيد بنده روى فرمايش هاى اوليه حضرت عالى است كه به علت
نتيجه اى كه حاصل مى شد قائل به ماهيت و سرشت دوگانه اى براى انسان بوديد, طبيعتا
ماهيت نظام سياسى هم بايد متناسب با ماهيت انسان باشد. اگر قرار باشد در سرشت
انسان, هم خوبى باشد و هم بدى, يا به قول معروف هم خير باشد و هم شر, چگونه اين
انسان را تفسير بكنيم كه سر از شرك و ثنويت در نياوريم, يعنى مواجه با اين
اشكال نشويم كه انسان ذاتا موجودى دوگانه و در درون خودش تعارض دارد؟
O آقاى مطهرى در اين باره تحقيق خوبى دارند وى ذيل آيه ((فطره الله التى فطر
الناس عليها))١٦ آورده است كه انسان فطرتا كمال خواه و خيرخواه است, يعنى به
طور ذاتى و غيراكتسابى گرايش به خير دارد. حالا فرقى نمى كند كه اين امور را ذاتى
غريزه يا فطرت و يا طبيعت و يا سرشت بدانيم١٧ و لذا علت ارسال انبيا به خاطر
يادآورى همين سرشت نيك بشر است: ((فبعث فيهم رسله و واتر اليهم إنبيائه
ليستإدوهم ميثاق فطرته)).١٨ برداشت ما از منابع, هم منابع عقلى و هم شرعى, اين
است كه در وجود انسان, اصل خير است و همچنين چيزهايى كه ما از آنها استفاده شر
مى كنيم در وجود ما هست; البته آنها گذاشته نشده اند كه ما به طرف شر برويم. اين
مسإله بسيار جدى و قابل بحث است كه حتما بايد روى آن صحه گذاشت. در اين مباحث
بالاخره آزمايشى كه خداوند براى انسان مطرح مى كند كه انسان را مكلف آفريده بر
خلاف ملايكه كه يكنواختند, اختيار به انسان داده و اراده الهى تعلق گرفته كه
موجودى با مجاهدت و مبارزه و تلاش و به تعبير خود قرآن ((كدح)) مسير تكاملش را
بپيمايد: ((يا إيها الانسان انك كادح الى ربك كدحا فملاقيه)).١٩ عناصرى در درون
انسان وجود دارد كه مزاحم اين راه خير است. همين رحمت خدا را در نظر بگيريد كه
رحمتش بر عذاب و غضبش غلبه دارد, يعنى انسان را براى بركت رساندن به او, لطف
كردن به او, نعمت دادن به او خلق كرده است, منتها تعلق اراده خداوندى بر اين
بوده كه انسان انتخاب كند, پس اصل بر خير است. فطرت انسان, فطرت برخير است.
همان استعدادهايى كه مى تواند ما را به طرف خير مطلق ببرد, چون اختيار داريم, با
برخورد با شرايط بيرون و خيلى از عوامل ديگر, مى توانيم از همانها استفاده شر
بكنيم; پس نمى خواهيم بگوييم از اول خير و شر مساوى آفريده شده اند, بلكه در وجود
انسان اصل بر خير است و از سوى ديگر, قابليت غلتيدن به شرارت و بيگانگى نيز
وجود دارد.
پس در اين صورت, خلقت انسان يك بعدى مى شود, البته خير به معناى اعمش؟
O خير, يك بعدى نيست. مى تواند از همان استعدادهايى كه در وجودش هست شر خلق
كند.
يعنى خيرهست, ولى ازاين استعدادهايى كه در وجودش هست مى تواند غلط استفاده كند؟
O بله, استعداد خير محض است. مى گويند بعد عدمى هر موجودى شر است, بعد وجودىاش
نمى تواند شر باشد, چون خدا سرشت انسان را مطابق خودش آفريده است: ((فطرهم جميعا
على التوحيد))٢٠ و ((فطرهم على المعرفه)).٢١ اين ما هستيم كه در مسير, تبديل به
شرش مى كنيم.
جناب استاد, شما در مباحث خود به بحث نبوت اشاره كرديد و آن را عاملى بيرونى
در سعادت انسان ها تلقى كرديد. مى خواستم اين سوال را مطرح كنم كه در تفكر مسيحى
در مورد گناه خيلى صحبت كرده اند كه انسان ها دچار گناه مى شوند, آيا اين ساخت
وجودى آدم هاست كه انسان ها را دچار گناه مى كند يا يك انتخاب ارادى است؟ آيا
انسان ها به طور جبرى گناه مى كنند يا هر كسى تا حدى گناه مى كند; نظر شما در اين
مورد چيست؟
O گناه بدون اراده اصلا تحقق پيدا نمى كند. اگر به طور جبرى اتفاق بيفتد, در
اين صورت انسان تقصيرى ندارد كه بگوييم گناه كرده است; در اين صورت بعضى
مى گويند قصور كرده است, البته قصور هم صدق نمى كند, چون اراده اى در آن نيست. به
نظر مى رسد اگر مسيحيت از گناه زياد بحث مى كند از واقعيت هاى موجود حرف مى زند. در
قرآن هم اين تعبيرات وجود دارد كه از اكثريت گله مى كند: ((إكثرهم لايعقلون))٢٢
تعبيراتى هم دارد كه به گونه ديگرى اين بحث ها را مطرح مى كند. به هر حال انسان ها
در همين شرايطى كه ما مى گوييم آلوده مى شوند; پس نمى خواهم بگويم كه انسان به
اجبار به طرف راهى مى رود, من مى گويم اگر انسان به اجبار كارى انجام داد آن گناه
نيست, گناه همراه با اراده و اختيار است.
پس شر چيست؟ شر اگر گناه نيست, پس چيست؟ انسان ها در ذاتشان شر هست, اما...
O انحرافات و ناصواب هايى كه به وجود مىآيد و اشكالاتى كه در زندگى ما به وجود
مىآيد به سبب عواملى است كه در اختيار ما نيست, اينها شر است. اما گناه نيست.
فرض كنيم بچه اى نابينا به دنيا مىآيد. ممكن است تحت شرايطى اشكالاتى در طبيعت به
وجود آمده و عوارضش يك جنينى را گرفته باشد, اين جنين دچار شر است, اما شر
مساوى با گناه نيست, گناه تخلف ارادى از راه صواب است. البته يك گناه شرعى
داريم كه شرع آن را گفته است و يك گناه عقلى داريم كه آدم عقلا مى فهمد حركت
نامناسبى است, هر چند شرع هم اين جا حكمى نداشته باشد, اين هم يك نوع گناه است.
شما مى فرماييد كه انسان ها با شناخت درونى خودشان قادر به درك خير و شر
نيستند, اين طور نيست؟ يك عامل بيرونى در اين بين وجود دارد, اين عامل بيرونى
چگونه مى تواند عمل كند؟ آيا يك كمك شناختى مى كند؟ در اين صورت باز اين ((من))
هستم كه تصميم مى گيرم, يا براى كمك, يك ابزار فيزيكى هم مى تواند داشته باشد; به
فرض انسان را به طور فيزيكى با امر و نهى هاى آمرانه بيرونى, بيرون از اراده
((من)) وادار كند, نظر حضرت عالى چيست؟
O تا اين جا صحبت از شناخت و كمك به اصلاح شناخت بود. در عمل هم مى شود گفت اصل
بر هدايت است. ما از مكتب اسلام حرف مى زنيم, يعنى چيزهايى مثل ((لااكراه فى
الدين))٢٣; نفى جبر, نفى اجبار و اكراه, اينهايى كه تقريبا محرز هستند; البته
اين ابعادى دارد يك بعدش همين جاست.
اصل بر اين شد كه انسان ها راهنمايى بشوند, يك چراغ در وجودشان هست, اين چراغ
از بيرون هم تغذيه مى شود و بايد هم در عمل, هم در فكر, انتخاب بكند و استفاده
از ابزار خارجى براى هدايت و اجراى عملى; اين ديگر مربوط به سياست مى شود, اين جا
ديگر وارد مديريت جامعه مى شود, وقتى كه مى خواهند جامعه را اداره بكنند اين قسمت
جزء احكام حكومتى و احكام سلطانيه است.
دقيقا سوالم همين است, شما اگر اين بحث را فرض بگيريد كه عامل هدايت بيرونى
فقط جنبه ارشادى داشته باشد, يعنى كمك كند به شناخت عقل كه اراده در تصميمش
تقويت بشود تا يك مسيرى را برود, در اين صورت, به نظر من بحث همه اش ارشادى است
همچنان كه عقل ارشادى است, به نظر شما آيا در اين مسير استثنايى هم وجود دارد؟
O حضرت على٧ علت ارسال انبيا را آشكار كردن پيام هاى نهفته در عقل بشرى ذكر
مى كنند: ((فبعث فيهم رسله و واتر اليهم انبيائه ليستإدوهم ميثاق فطرته... و
يثيروا لهم دفائن العقول))٢٤; يعنى انبيا را يكى يكى فرستاديم, تا از مردم وفاى
به عهدى را كه در فطرتشان است, بخواهند... و گنج هاى نهفته در باطن آنها را
آشكار نمايند, آن جا كه انبيا اقدام به تإسيس حكومت مى كنند. در عمل هم عوامل و
ابزارهايى براى اجراى عملى راهنمايى ها و شناخت عقلى به كار مى گيرند كه به بعد
مديريتى و سياست جامعه برمى گردد.
مگر امكان دارد يا بناست كه تك تك آدم ها عقلى داشته باشند, بعد يك راهنماى
بيرونى به كمك بيايد. براى نمونه, يك مثال فيزيكى مى زنم, من يك چراغ قوه اى دارم
كه اگر بخواهم از راه روهاى منزل بيرون بروم كمك نمى كند و بايد از باترى ديگرى
استفاده بكنم كه تقويت بكند, آياوحى چيزى غيرازاين انجام مى دهد و تااندازه اى
زمينه شناخت رافراهم نمى كند؟
O وحى زمينه شناخت درست را فراهم مى كند, ولى ممكن است كسى بد بفهمد و يا حتى
فهم درست را بد انتخاب كنند و يا اصلا نفهمد.
چرا بد مى فهميم؟
O عوامل فراوانى وجود دارد. يكى, جهل است كه از اول اطلاعات كم بوده يعنى
تقويت نشديم, عقلمان در حالت ساده و راكدى باقى مانده كه نمى توانيم تشخيص
بدهيم, بخشى از مردم بى سوادند و يا پيام رسالت به آنها نمى رسد يا اگر برسد باور
نمى كنند و قدرت تشخيص كافى ندارند.
خيلى عوامل هست, انسان ها همه مثل هم نمى فهمند, تفاوت فهم بشر بديهى و قطعى
است. راه صحيح, كه صد تا نيست, براى همان يك راه صحيح صدر جور مى توانيم بفهميم;
بنابراين قطعا تفاوت فهم وجود دارد و اين خيلى بديهى است و منابع دينى هم كاملا
اين را تإييد مى كند كه انسان دچار اشتباه مى شود يا نمى فهمد كه دچار اشتباه
مى شود; پس اشتباه در فهم هم يك نوع جهل است.
در اين صورت, يك راهنماى بيرونى لازم است. شايد خواننده مجله ما اين سوال را
مطرح بكند كه اگر بناست انسان به اراده خودش خير و شر را انتخاب كند و وحى را
هم شنيده باشد, وقتى انتخاب با خودش است, ديگر چه نيازى به اين عامل بيرونى,
مثلا تإسيس حكومت به دست انبيا, است؟ پاسخ حضرت عالى به اين سوال فرضى ما چيست؟
O بر اساس آن بحث قبلى, به هر حال اگر انسان ها مى خواهند براساس فطرت اصيل خود
با هم زندگى بكنند هم در مرحله تدوين قوانين و احكام نيازمند انبيا هستند و هم
در مرحله اجرا نيازمند رهبرانى هستند كه آشنا به قوانين الهى باشند. بنابراين
به تعبير امام خمينى انسان ها در خيرخواهى و كمال جويى دچار خطاى در تطبيق
مى شوند به دنبال كمال موهومى مى روند و آن را كمال حقيقى مى پندارند و لذا
انسان ها در مقام اجرا و تطبيق هم نيازمندند.٢٥
اگر فرض كنيم انسانى در جنگل تنها بخواهد زندگى بكند, آن بحث ديگرى است كه ما
هنوز سراغ آن نرفتيم, فعلا در مورد جامعه انسانى حرف مى زنيم. وقتى يك مجموعه
انسانى زندگى مى كنند, اين مسإله تنها يك فرد نيست كه بگويد من هر جور فهميدم
همان جور عمل مى كنم و به كسى هم ربطى ندارد, خداوند عقل به من داده و اين قرآن
هم كه دارم مى خوانم هر چه خواستم عمل مى كنم; ما جامعه اى را مى خواهيم اداره كنيم
و مصالحمان به هم پيوسته است, خير و شر جامعه به هم پيوسته است, كسى نمى تواند
تنهايى تصميم بگيرد, يك مجموعه بايد با هم كار كنند, در اين جا ابهامى نيست كه
بخواهيم روى آن زياد پافشارى كنيم, يك مجموعه اى كه با هم زندگى مى كنند حتما
مصالح و منافع همه اينها در هم تإثير دارد و بايد به گونه اى عمل كرد كه مراعات
همه مصالح بشود.
پس طبق نظر حضرت عالى, براى انسان ها نمى شود حكم واحدى در نظر گرفت, چون
مجموعه اى ازخير و شر هستند و براى شناختشان نياز به وحى دارند, وقتى وحى آمد
مى توانند تصميم دقيق خودشان را بگيرند يا اين كه بعضى بايد نظرشان بر نظر بعضى
ديگر حاكم باشد يعنى عده اى كه كمتر مى فهمند بايد تابع گروهى باشند كه درك
بيشترى دارند؟
O الان مى خواهيم از ديد اسلام حرف بزنيم, اسلام همراه با حكومت آمده با اين ايده
كه جامعه را با معيارهايى كه عقل و تعليمات انبيا براى اداره آن لازم مى دانند
اداره كند. تصميمات فردى را در محدوده اى آزاد مى گذارند, انسان ها براى خودشان
مى توانند تصميماتى بگيرند, ولى آن جايى كه به منافع اجتماعى برخورد مى كند حتما
در يك مجموعه مقررات اجتماعى مى گنجد كه بخشى از اين مقررات را عقلاى قوم, تجربه
ملت و تمرين ها بايد به جامعه هديه كند و بخش ديگر را هم دين بايد تكميل بكند,
شايد اين دو را نتوانيم از هم جدا كنيم, مواردى بايد از دين گرفته شود, مواردى
هم هست كه عقل مستقل اقدام مى كند, دراين چارچوب اراده جمع حاكم است.
آيا منظورتان از ((جمع)), اراده شريعت, شريعت شناسان و دين شناسان است؟
O ما از اسلام نمى فهميم كه عده خاصى مإمورند كه اين كار را بكنند, بلكه
((كلكم راع و كلكم مسوول عن رعيته)),٢٦ همه مردم حق دارند حكومتشان را خود
تشكيل بدهند, چارچوبى هم برايشان تعيين شده كه در آن چارچوب حكومت را اداره
بكنند.
به نظر مى رسد صحبت اخير حضرت عالى كمى عدول از بحث قبلى است. ابتدا فرموديد
كه عقل انسان بالاصاله مصالح خود را درك مى كند و الان مى فرماييد كه يك چارچوب
شريعتى هست كه حتى عقل فردى وعقل بشرى هم بايد تابع عقل شرعى باشد.
O از اول هم گفتم عقل و انبيا با هم اند و معنايش اين است كه چارچوب شريعت با
عقل همراه است.
آن را چگونه توضيح مى دهيد؟
O ما بسيارى از مقررات اجتماعى را به وسيله عقل خودمان مى فهميم, تصويب قرآن و
تصويب شريعت است كه به عقلمان ارجاع داده است.
چه قاعده اى وجود دارد كه وقتى با عقلمان مى فهميم قرآن هم به آن ارجاع داده
است؟
O منابع اجتهاد ما, يعنى قانون نويسى, عقل و قرآن است ـ در حقيقت سنت هم به
قرآن مربوط مى شود ـ اين دو بايد باهم كار بكنند و لذا فرموده شد كه; ((كلما حكم
به العقل حكم به الشرع)).٢٧ اجماع هم از آن دو گرفته شده, پس عقل است و رسالت و
اين دو مكمل همديگرند. در مكتب تشيع فقط دوازده امام مشخص شده اند و براى بعد از
آنها شرايطى را قرار دادند و گفتند شما خودتان برويد حاكمتان و مقرراتتان را با
اين شرايط تنظيم كنيد.
بله, چارچوب را از شريعت مى گيرند بقيه اش ديگر...؟
O خود انسان كه دارد عمل مى كند.
يعنى در واقع حدود عدمى فعاليت شان را از شريعت مى گيرند؟
O خيلى از اين محدوده هاى نهى شده و طيف هاى گوناگون مانند عبادى يا اقتصادى يا
حقوقى و جزايى كه تعيين شده, همه اش عدمى نيستند يك سرى چيزها تعيين كردند كه
اينها اصولى است كه نمى توانيم از آنها عدول بكنيم, ولى اين همه زندگى ما نيست,
بقيه اش را از عرف و تجربه و عقل و شرايط زمان و مكان و يا مجموعه اينها مى گيريم.
اگر انسان ها در شرايط مساوى خلق مى شوند و همه از استعداد مساوى برخوردارند,
نابرابرىهاى موجود در جوامع را چگونه بايد تفسير كنيم؟ اين نابرابرىها ابعاد
مختلفى دارند; براى مثال ابعاد فرهنگى, دينى ـ همان طور كه فرموديد ـ كه بعضى ها
عاقل ترند, از سواد بيشترى برخوردارند يا نخبه هستند, در تعابير دينى هم مى گوييم
بعضى ها نبى هستند, بعضى ها امام يا معصومند و بعضى ها اين گونه نيستند; در عرصه هاى
سياسى نيز بعضى ها حاكم هستند و توانايى رهبرى و اداره جامعه را دارند, بعضى ها
اين توانايى را ندارند, كه در بحث از قدرت در جلسات آينده به آن مى پردازيم و
نيز نابرابرىهاى اقتصادى كه در بحث عدالت به آن خواهيم پرداخت. حال از زاويه
خلقت به اين بحث نگاه مى كنيم, ما مى گوييم اگر انسان ها همه مثل هم آفريده
مى شوند, اين نابرابرىها و نيز استعداد اوليه و بحث خير و شر را چگونه ترسيم
بكنيم؟ اگر انسان ها در استعدادهاى اوليه متفاوت آفريده مى شوند كه طبيعتا اين
نابرابرىها طبيعى خواهد بود, مكانيزم شناختش چيست؟ ما چگونه بفهميم بعضى ها با
استعداد بيشترى آفريده شدند كه حقشان به آنها داده شود و برخى ديگر با استعداد
كمترى آفريده شدند, حتى بحث آزادى هم همين جا مطرح مى شود كه چقدر آزادى داده
شود; به نظر مى رسد اين بحث در عرصه هاى سياسى تإثيرات سرنوشت سازى را مى گذارد.
O اگر از ديد قرآن نگاه شود, ابتدا فقط دو انسان آفريده شد كه آن دو هم
تفاوت هايى داشتند و در مسير تكثير نسل بشر هم در همان طبقه اول يعنى فرزندان
بى واسطه آدم و حوا, هابيل و قابيل تفاوت وجود داشته, تا آن جايى كه تاريخ بشر
به ياد دارد كه اين جورى بود. به منابع دينى كه مراجعه مى كنيم ـ البته منبع
معتبر ديگرى نداريم ـ آن هم كه نمى گويد مساوى آفريده شده اند; از آن روز اول كه
آدم و حوا خلق شدند آنها مختلف آفريده شدند, زن و مرد آفريده شدند با طبيعت
مختلف و هواهاى مختلف. درست نسل بعدىشان را مى بينيم يعنى هابيل و قابيل را كه
با هم اختلاف داشتند و قابيل, هابيل را كشته, فكرشان هم با هم اختلاف داشت; البته
اين كه در مقررات اجتماعى, انسان ها حقوق مساوى دارند در شرايط مختلف و آن هم با
قيود و شروط و محدوده هاى خاص, آن بحث بعدى است; فعلا شما صحبت جهان بينى و آفرينش
انسان را مى كنيد. خداوند يك آدمى آفريده با همسرش و بعد اينها زاد و ولد كردند
و مرتب اضافه شدند, از ظاهر قرآن اين طور استفاده مى شود. اولا, از اول آنها با هم
مساوى نبودند, زن و مردشان با هم فرق داشتند; ثانيا, در همان سير شرايط طبيعى
زندگى, تإثير خود را برجاى مى گذارد و تحت آن شرايط و دائما استعدادها, ظرفيت ها
و موانع پيش روى انسان اثر گذاشته و مسير سرنوشتش را عوض كرده باشد, البته
عدالت خداوند, بحث ديگرى است.
منظور اصل خلقت است, حالا آن تبعات بعدى بحث ديگرى است؟
O عدالت خداوند شرايطى را درست مى كند كه براى همه اينها بر خورد عادلانه باشد,
بعدها اين اختلافات طبيعى, اختلافات را زياد كرد. تعبير حضرت نوح كه خيلى جلوتر
از همه بوده, ((مالكم لاترجون لله و قارا و قد خلقكم اطوارا)).٢٨ ممكن است اين
اطوار را چند جور تفسير كنند; وقتى خداوند از تنوع صحبت مى كند كه خداوند شما را
چگونه خلق كرده, حضرت نوح آن را جزء ادله خداشناسى مطرح مى كند.
نابرابرىهاى مختلفى كه وجود دارد, آيا طبيعى است؟
O بله, طبيعى است, انسان در طبيعتى زندگى مى كند كه شرايط گوناگون آن انسان ها
را مختلف مى كند از بدو آفرينش تا پايان زندگى.
پس ما از اختلافات به سبب شرايط محيطى, و عوامل مادى صحبت مى كنيم: ابن سينا
هم مى گويد انسان ها وقتى كه درگير فعاليت مى شوند خصايص متفاوتى را پيدا مى كنند,
آيا اينها همه اش عرضى است.
O اين اختلافات قطعى است. از قرآن هم استفاده نمى شود كه از اول تا قيامت همه
مثل هم پيش بروند, از همان لحظه اول پيداست كه سرنوشتشان را به دست خودشان داده
((ان الله لايغير ما بقوم حتى يغيروا ما بإنفسهم))٢٩ و گفته كه اى بنىآدم, هر
طور عمل كرديد همان گونه پاداش مى بينيد.
به نظر شما آيا ما نابرابرى را در مقومات اصلى انسان مثل عقل, هوش و غيره
نمى بينيم؟
O اولين لحظه اى كه ما محكوم به شرايط طبيعى شديم, مختلف و متفرق و گوناگون
شديم.
پس طبق اين نظر در واقع خداوند انسان ها را نابرابر قرار داده است, حتى اگر
بگوييم كه نابرابر خلق نكرده, اين گونه نيست؟
O شرايط طبيعى انسان ها را نابرابر مى كند.
اگر اين طورى هست, در واقع همه انسان ها قواى درونى شناختى را به طور مساوى
دارند؟
O بعد از نسل اول, ديگر در نسل هاى بعدى كه پيش مىآيد اين طورى نيست, همان ها
هم تحت تإثير قرار مى گيرند, يك بچه وقتى كه در شرايطى به دنيا مىآيد با يك بچه
ديگر در شرايط ديگر حتما مساوى نيستند, استعدادشان, رشدشان و خيلى عوامل سرنوشت
ساز در وجودشان متفاوت است.
در واقع برخى قواى عقلى و فكرىشان كمتر است, حضرت عالى اين كمتر بودن را
مى پذيريد؟
O بله, شرايط طبيعى اينها را كمتر كرد.
اين افراد در حوزه سياسى هم بايد تابع كسانى باشند كه درك بيشترى دارند, اين
را هم مى پذيريد؟
O وقتى رسيديم به بحث سياست, آن جا خواهيم گفت كه بايد چه كار كنيم؟ الان بحث
از جامعه اى است با افراد گوناگون, خواسته هاى گوناگون, سليقه هاى گوناگون, مقدار
درك گوناگون, احساسات گوناگون و صدها اختلاف; در واقع ما با چنين موجودى مواجهيم
و مى خواهيم اين را اداره بكنيم, مى خواهيم جامعه اين انسان ها اداره شود و خوب
اداره شود. حالا بحثى است كه مى رسيم كه چگونه بر اين اختلافات فايق شويم كه به
كسى ظلم نشود و حق و استعداد كسى هدر نرود و از اين اختلافات به نفع بشريت
استفاده شود؟
ما با اين سوال مواجهيم كه جامعه متنوع را چگونه اداره كنيم و يا اين سوال
مطرح مى شود كه جامعه متنوع چگونه نظم سياسى خودش را درست كند؟ به نظر شما كدام
سوال مهم تر است؟
O هر دو سوال مهم است, چون اولا, خود افراد جامعه مكلفند در وضع زندگى شان
تإثير گذار باشند; ثانيا, همان خدايى كه آن عقل را داده و آن را نيازمند به
راهنماى خارج از وجودش كرده چگونه به آن كمك كند كه به اهداف آفرينش برسد.
فرض اين بود كه خيلى هاشان نمى فهمند.
O خوب, در حد فهمشان, و تكليف هم به ميزان فهم بستگى دارد; ثانيا, كسانى كه
به هر دليل امكانات بيشترى دارند و بهتر از ديگران مى توانند كار بكنند آنها هم
تكليف مضاعف دارند.
منظورتان همان اصطلاح قديم ((اهل حل و عقد)) است؟
O اهل حل و عقد را بيشتر در جايى مطرح مى كنند كه مى خواهند تصميم بگيرند, يك
مرجعى را تعيين مى كنند, يعنى اگر مشكلى درباره مرجع تصميم گيرى داشتند, اهل حل و
عقد يكى از مراجع تصميم گير هستند. اين هم يك جريان سيالى است, جريان ثابتى نيست.
در هر جامعه اى به ادله مختلفى ممكن است بعضى قدرت حل و عقد جامعه را داشته
باشند; آن هم شرايط مختلفى دارد, از قبيل حيثيت, سواد, اطلاعات, امكانات,
مقبوليت كه اينها شرايط ثابتى نيست كه آدم بتواند هر جايى يك جور ظاهر شود, مثلا
وقتى كه قرآن امر به معروف و نهى از منكر را كه يك بحث كلى است مطرح مى كند, باز
يك مخاطب هاى خاصى هم دارد.
همه نيستند؟
O همه نيستند, ((لم تعظون قوما الله مهلكهم إو معذبهم عذابا شديدا)).٣٠ اين
آيه مخاطبش كه همه نيستند و يا ((و لتكن منكم امه, يدعون الى الخير)),٣١ يعنى
از امت شما يك جمعى بيايد اين كار را بكند و يا ((فلو لانفر من كل فرقه منهم
طائفه ليتفقهوا فى الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم)).٣٢
از اين گونه آيات در قرآن خيلى هست و اين امر روشنى است; بالاخره كسانى هستند
كه شرايط روزگار به آنها اين وضع را داده كه مى توانند براى هدايت جامعه
اقداماتى بيشتر از افراد عادى بكنند آنهاتكليف بيشترى دارند.
بهتر است بين تنوع وتفاوت و نابرابرى فرق قائل شويم؟ از آيات قرآن و روايات
تنوع و تفاوت بين انسان ها فهميده مى شود و نه نابرابرى بين آنها, اگر ما تنوع را
مطرح مى كنيم براى اين است كه اين جامعه اگر بخواهد اداره شود به ناچار و ضرورتا
انسان ها بايد متنوع خلق شوند.
O براى راحت كردن خودتان, اين حرف را مى زنيد, ولى واقعيت اين نيست.
آيا تبعاتش فرق مى كند؟
O تبعاتش فرق مى كند, چون آنها مساوى نيستند; و لذا ناچاريم تبعات آن را
بپذيريم. فرض كنيد از لحاظ استعداد و فهم متنوعند, يعنى فردى مسائل جغرافيا را
خوب مى فهمد و ديگرى مسائل تاريخ را خوب مى فهمد و كس ديگرى مسائل طبيعى را خوب
مى فهمد, اين جور نيست, بعضى ها خيلى هوشمند و همه چيز را مى فهمند, عده ديگر چيزى
نمى فهمند. ممكن است ذاتشان استعداد داشته, ولى در اثر شرايط طبيعى خيلى متفاوت
شده اند, مثل هم نيستند.
اگرنابرابرى راقبول بكنيم, يكى ازتبعاتش اين مى شود كه برخى انسان هابرده خلق شده اند.
O نه, برده دارى كارى است كه بشر با انحراف از حق در عالم واقع انجام داده, در
حالى كه آنها برده خلق نشدند, بله در قرآن اين كه كسى فرمان بدهد و ديگرى فرمان
ببرد اين اتفاق مى افتد, ((... ليتخذ بعضكم بعضا سخريا))٣٣ بعضى مى گويند آيه
معنايش اين است كه مسير طبيعى اش اين جور مى شود ولى خدا اين را نخواسته است.
جناب استاد, اين آيه; ((ضرب الله عبدا مملوكا لايقدر على شىء)) عين جبر نيست؟
O معناى آيه اين نيست كه خدا قرار داده, بلكه اين است كه چنين واقعيتى در
جامعه بشرى پيش آمده و در اثر سوء عملكرد خود انسان هاست. اين بحث جزء بحث هاى
قديم تا حالا بوده كه بعضى ها مى گويند جبر است; مسير طبيعت است كه به اين جا
مى رسد, ولى حرف درست اين است كه اين نابه سامانى ها جبرى نيست, بلكه معلول سوء
انتخاب و سوء عمل خود انسان هاست كه پيش مىآيد. خداوند كه نخواسته اين جورى شود;
خداوند سنن و قوانين حاكم بر طبيعت را خلق كرده, يعنى اگر كسانى به ويروسى خاص
آلودگى داشتند و با هم ازدواج كردند بچه شان معلول مى شود, اين قانون طبيعت است,
اين قانون را خداوند قرار داده, البته ما موظفيم كشف كنيم تا به اين راه نيفتيم
و نگذاريم بچه هامان معلول بشوند, بشر مى تواند, برايش محال نيست, ولى يك چيزهايى
هست كه ما وارث ندانم كارىهاى ديگران هستيم.
از بحث شما, من اين گونه فهميدم كه شما بين يك امر اجتماعى و يك امر طبيعى
تفاوت قائل مى شويد, به طور مثال بردگى و از اين قبيل مسائل را امرى اجتماعى
مى دانيد, منتها بحث من اين است كه ما چرا به نوادر زندگى انسان ها توجه مى كنيم؟
در حالت معمولى, تفاوت بين انسان ها بسيار اندك است. بله, ممكن است يك نفر نابغه
باشد و ممكن است يك نفر هم ديوانه و مجنون و از كار افتاده باشد, اما ما از
انسان معمولى و متداول صحبت مى كنيم, آن جا چه تفاوتى مى كند؟
O بله, بسيارى از مردم شبيه به هم و نزديك به هم هستند; شما سوالتان اين بود
كه آيا مساوى آفريده شدند, ما مى گوييم نه, مساوى نيستند, با هم اختلافاتى دارند,
مثلا اين فرد اين مزيت را دارد و فرد ديگر مزيت ديگرى دارد, اين تنوعى كه ايشان
مطرح مى كنند تنوع وجودىشان است, ولى تحت شرايطى هم با هم اختلاف دارند, اين طور
نيست كه يكى باشند. صحبت من هم از اصل اختلاف است و بنا ندارم روى نوادر تكيه
كنم.
حتى اكثر معمول انسان ها هم به نظر شما با هم تفاوت دارند.
O حتما تفاوت دارند, بله, نابرابرى در آنها هست, ممكن است يكى كمتر, يكى
بيشتر, يكى يك مزيت, ديگرى دو مزيت, تفاوت هست, ما مساوى مساوى نمى بينيم.
جمع بندى بحث را عرض مى كنم, اگرخواستيد نكاتى را اضافه بفرماييد. ما در بحثمان
چند نكته مهم داشتيم: نكته اول, اين بودكه آفرينش انسان ها به گونه اىاست كه خير
درآن اصل است, يعنى شر يك امر عدمى و بنابر يك نظريه عارضى است; نكته دوم اين كه
عدم تساوى را هم پذيرفتيم, به تعابيرحكما ((لو تساوى الناس لهلكوا جميعا)).
بعضى ازاين نابرابرىها اجتماعى است و درست نيست و بعضى ها طبيعى است, شناخت
اينها خيلى كاردشوارى است, مخصوصا ازنظر تإثير دربحث عدالت يا بحث آزادى.
امروز بحث پلوراليسم هم مطرح است, اگر ما بپذيريم كه تنوع يا اختلاف يا نابرابرى
هست, آن وقت بايد ببينيم چه حدى از تكثرگرايى را مى پذيريم و بعد ادامه اش احزاب و
مدل هاى مختلف حكومتى و آزادىانسان ها موردبحث قرارمى گيرد كه ان شإالله درجلسات
آينده به اين مباحث خواهيم پرداخت.
O يك نكته را به خاطر دفع يك شبهه اضافه مى كنم كه بله اين اختلافات را
پذيرفتيم. اين جا بحث فلسفى داشتيم و گفتيم واقعيت وجودى ما اين طورى است, يعنى
اين مقدار اختلاف و تفاوت ها يا نابرابرىها و تنوع ها هست, اما اينها انسان ها را
به حدى نمى رساند كه بتوانند از مزاياى اجتماعى ويژه اى برخوردار شوند, وقتى كه
ما بخواهيم نظام اجتماعى را طراحى بكنيم, اين اختلافات در حقوق انسانى, عمومى و
اجتماعى كه اين افراد دارند هيچ اثرى ندارد, ولى در مواردى هم اثر دارد, ولى
جاهايى كه متفاوت است آن جا مقررات اجتماعى هم متفاوت است.
به تعبير ديگر شايد بتوانيم بگوييم مسووليت كسانى كه از نعمت بيشترى
برخوردارند بيشتر است.
O حتما اين طورى مى شود. وقتى كه يك كس به هر دليل يا خودش نعمتى را بيشتر كسب
كرده يا تاريخ به او داده يا ارث برده يا شرايط طبيعى او را به اين جا آورده و
يك نوع برجستگى پيدا كرده, اين جا مسإله زكات نعمت و مسووليت خاص و نظاير اينها
پيش مىآيد, اين پستى و بلندى, اين تنوع ها, اينها خودش يك ضرورت زندگى اجتماعى
است كه خداوند در طبيعت قرار داده است و براى همين جامعه متفاوت, مقررات مناسب
آن را قرار داده است كه ما بايد با عدالت و با مراعات حقوق و با استفاده از
استعدادها به يك جامعه بهتر برسيم, من اين را عيب جامعه نمى دانم چون خداوند اين
جور مخلوقى را مى خواسته و الا خداوند مى توانست بشر را هم مثل ملايكه داراى قواى
طبيعى تغييرناپذير, خلق كند.
با تشكر و سپاس فراوان از اين كه به سوالات ما پاسخ داديد.
پى نوشت:
١شمس (٩١) آيه ٨.
٢انسان (٧٦) آيه ٣. ٣بحارالانوار, ج٧٨, ح٩. ٤بقره (٢) آيه ٣٠. ٥انبيا
(٢١) آيه ٧٣. ٦بقره (٢) ٣٠ و ٣١. ٧انسان (٧٦) آيه ٢. ٨شمس (٩١) آيه ٨.
٩انسان (٧٦) آيه ٢. ١٠انسان (٧٦) آيه ٣. ١١بقره (٢) آيه ٢١٣. ١٢طه (٢٠)
آيه ١١٧. ١٣بقره (٢) آيه ٣٥. ١٤بحار الانوار, ج١, ص ١٣٧.
١٥بقره (٢) آيه ٢١٣. ١٦روم (٣٠) آيه ٣٠. ١٧مرتضى مطهرى, فطرت, ص ٢٨.
١٨نهج البلاغه, خطبه ١١٠. ١٩انشقاق (٨٤) آيه ٦.
٢٠اصول كافى, ج٢, ص ١٢. ٢١اصول كافى, ج١٠, ص ١٣. ٢٢مائده (٥) آيه ;١٠٣
عنكبوت (٢٩) آيه ;٦٣ حجرات (٤٩) آيه ٤. ٢٣بقره (٢) آيه ٢٥٦. ٢٤نهج البلاغه,
خطبه ١١٠. ٢٥براى آگاهى بيشتر ر.ك: امام خمينى, چهل حديث, ص ١٥٧ و ١٥٨.
٢٦عوالى اللائى, ج١, ص ١٢٩, مكارم الاخلاق, ص ٢٦٥. ٢٧يكى از قواعد مهم اصول فقه.
٢٨نوح (٧١) آيه ١٤. ٢٩رعد (١٣) آيه ١١. ٣٠اعراف (٧) آيه ١٦٤. ٣١همان,
آيه ١٠٤. ٣٢توبه (٩) آيه ١٢٢. ٣٣نحل (١٦) آيه ٧١.