معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - جانِ جان - مهریار محمد
جانِ جان
مهریار محمد
«رهی معیری» نامی نیست که احتیاج به معرفی داشته باشد. حتماً ادبدوستان با شعرهای او آشنایی دارند. شادروان رهی معیّری متخلص به «رهی» نوهی دوستعلیخان معیرالممالک و از عموزادگان فروغی بسطامی بود. او در سال ١٢٨٨ شمسی به دنیا آمد. وی به خاطر گرایش ذوقی که داشت از دورهی نوجوانی به شعر روی آورد. شعرهای جدی و طنز او در نشریات معروف دورهی پهلوی چاپ میشد. قصایدی که در منقبت بزرگان مذهبی، سروده در اوج فخامت و شیوایی است. شاید بعضی از این قصاید را شنیده یا خوانده باشید. قصایدی همچون بزرگداشت پیامبر اکرم(ص) با این مطلع:
غیرت زُهره بُوَد عارضِ چون مشتریاش
گشته خلقی چو منِ سوختهدل، مشتریاش
یا ستایش شاه مردان، علی(ع) با این مطلع:
تاختن آورد، زی بستان سپاه آذری
باغ ویران کرد از کینتوزی و غارتگری
کوتاه سخن اینکه ظاهراً این شاعر شهیر در دورهای از زندگی متوجه بیماری سرطان در وجود خود میشود. او بعد از مراجعه به اطبای مختلف نهایتاً دل در گرو حرم آقا امام رضا میگذارد و راهی دیار خراسان میشود. رهی، مثنوی زیبای زیر را در جریان این سفر سروده است.
صفحهی «جانِ جان» بر آن است تا در هر شماره، یکی از زیباترین اشعار بزرگان اهل قلم را مهمان نگاهتان کند.
در حرم قدس
دیده فروبستهام از خاکیان
تا نگرم جلوهی افلاکیان
شاید از این پرده ندایی دهند
یک نَفَسم راه به جایی دهند
ای که بر این پردهی خاطر فریب
دوختهای دیدهی حسرت نصیب
آب بزن چشمِ هوسناک را
با نظرِ پاک ببین پاک را
آنکه در این پرده گذر یافته
چون سحر از فیضِ نظر یافته
خویِ سحرگیر و نظر پاک باش
رازگشایندهی افلاک باش
خانهی تن، جایگه زیست نیست
در خورِ جانِ فلکی نیست نیست!
آنکه تو داری سر سودای او
برتر از این پایه بُوَد جایِ او
چشمهی مسکین، نه هنرپرور است
گوهرِ نایاب، به دریا دَر است
ما که بدان دریا پیوستهایم
چشم ز هر چشمه فروبستهایم
پهنهی دریا، چو نظرگاهِ ماست
چشمهی ناچیز، نه دلخواه ماست
﷼
پرتوِ این کوکبِ رخشان نگر
کوکبهی شاهِ خراسان نگر
آینهی غیبنما را ببین
ترکِ خودی گوی و خدا را ببین
هرکه بر او نورِ رضا تافتهاست
در دل خود گَنجِ رضا یافتهاست
سایهی شه، مایهی خرسندی است
مُلکِ رضا، مُلکِ رضامندی است
کعبه کجا، طوفِ حریمش کجا؟
نافه کجا، بوی نسیمش کجا؟
خاک ز فیضِ قَدمش، زر شده
وز نَفَسش نافه معطّر شده
من کیام؟ از خیلِ غلامانِ او
دستِ طلب سوده به دامانِ او
ذَرّهی سرگشتهی خورشیدِ عشق
مُرده، ولی زندهی جاویدِ عشق
شاهِ خراسان را، دربان مَنم
خاکِ در شاهِ خراسان مَنم
﷼
چون فلک آیینِ کهنساز کرد
شیوهی نامردمی آغاز کرد
چارهگر از چارهگری بازماند
طایرِ اندیشه ز پرواز ماند
با تنِ رنجور و دلِ ناصبور
چاره از او خواستم از راهِ دور
نیمشب از طالع خندان من
صبح برآمد ز گریبانِ من
رحمتِ شه دردِ مرا چاره کرد
زندهام از لطف، دگرباره کرد
بادهی باقی به سبو یافتم
وین همه از دولتِ او یافتم
تیرماه ١٣٤٧