معارف اسلامی
(١)
ساقیا/حرم راز - هاشمی سید سعید
١ ص
(٢)
سخن اهل دل - پورشریف حسین
٢ ص
(٣)
اول دفتر/بده بستانهای عقیدتی - باباجانی علی
٣ ص
(٤)
نیایش - پورنجاتی مصطفی
٤ ص
(٥)
نامهای نیکو - مهریار محمد
٥ ص
(٦)
جانِ جان - مهریار محمد
٦ ص
(٧)
جوانان و عرفانهای نوظهور - مغیثی فاطمه
٧ ص
(٨)
آدمهای این جوری /فخرفروشی - باباجانی علی
٨ ص
(٩)
در اعماق -
٩ ص
(١٠)
راه و رسم دعوت - رضوی سید علی اکبر
١٠ ص
(١١)
بفرمایید ساندویچ - هاشمی سید ناصر
١١ ص
(١٢)
عرفان حلقه - قاسمی محمودرضا
١٢ ص
(١٣)
این صفحه مال امامحسین(ع) است -
١٣ ص
(١٤)
یاد ایّام - صحفی سید عباس
١٤ ص
(١٥)
گام به گام با بورس -
١٥ ص
(١٦)
سحر حلال /به خدایت قسم پدیده تویی -
١٦ ص
(١٧)
معرفی مؤسسهی «بهداشت معنوی» -
١٧ ص
(١٨)
والْش و جنبش اندیشهی نو - حسن زاده رسول
١٨ ص
(١٩)
در محضر تاریخ /ابولهب - هاشمی سید ناصر
١٩ ص
(٢٠)
جوانان امروز - خسروی علی
٢٠ ص
(٢١)
گپوگفت جوانی - رضوی سید علی اکبر
٢١ ص
(٢٢)
اتوبوس/قسمت یکم - شکرانی مریم
٢٢ ص
(٢٣)
مثبت/چند کلمه با شما - فریبرز سهیلا
٢٣ ص
(٢٤)
بحر طویل - فریبرز سهیلا
٢٤ ص
(٢٥)
دِبیفورد و نیمهی تاریک وجود - شفوی مرتضی
٢٥ ص
(٢٦)
دیگران/کتابت را جا بگذار! - امیری زینب
٢٦ ص
(٢٧)
خوردنی و سلامت - زمانی هاجر
٢٧ ص
(٢٨)
اوشو، در برابر خانواده - عشقی داریوش
٢٨ ص
(٢٩)
بررسی و تحلیل فیلم 2012 - قهرمانی علی
٢٩ ص
(٣٠)
روزنوشت - هدایتی ابوذر
٣٠ ص
(٣١)
خانهی امن/مسجد دِجینه - شهبازی عصمت
٣١ ص

معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢٢ - اتوبوس/قسمت یکم - شکرانی مریم

اتوبوس/قسمت یکم
شکرانی مریم

اختلاس در اتوبوس!

اتوبوس را که سوار شدم، بحث حسابی بالا گرفته بود. زنی که یک پوشه‌ی کاغذی زیر بغلش بود گفت: «خدا شانس بدهد! چه‌قدر بانک برای بعضی‌ها دست و دل‌باز است؛ اما نوبت ما که می‌رسد سر دومیلیون وام، باید رییس صندوق بین‌المللی پول و هفت جد و آبادش ضمانت‌مان کنند، آن‌وقت سه‌هزار میلیارد تومان را الکی الکی وام می‌دهند!»

پیرزنی گفت: «مادر این چیزها شایعه است؛ اصلاً ما در ریاضی عدد سه‌هزار میلیارد تومان داریم؟ باز این خیرندیده‌ها شایعه درست کرده‌اند که دشمن خوشحال‌مان کنند!»

پسر جوانی که پشت میله‌ی جداکننده‌ی قسمت آقایان ایستاده بود گفت: «نخیر مادر! این دفعه خودشان توی روزنامه‌ها نوشتند...»

پیرزن گفت: «من که سواد ندارم؛ حالا که خودشان گفتند، لابد عدد سه‌هزار میلیارد تومان هم در ریاضی داریم!» پسرک نوجوانی گوشی هدفونش را از گوشش درآورد و گفت: «ولی دمش گرم! عجب مخی داشته یارو که این همه پول اختلاس کرده...»

پیرزن گفت: «اگر این آدم‌ها یک ذره از هوش‌شان را برای مملکت خرج می‌کردند، الآن چهار تا ابرقدرت مسواک نزده! برای‌مان دم در نمی‌آوردند...»

زنی که پوشه‌ی کاغذی داشت گفت: «مادر این چه حرفی است که شما می‌زنید! هوش نمی‌خواهد که! اگر جریان انحرافی هوای من را هم داشته باشد می‌روم محضر، کل خاورمیانه را به نام خودم سند می‌زنم!»

پیرزن گفت: «خدابیامرز مرحوم پدرم همیشه می‌گفت: اگر با جن‌ها دوست باشید هر چی بخواهید برای‌تان می‌آورند. ما آن زمان‌ها گفتیم: این چیزها خرافات است!»

زن جواب داد: «چه ربطی دارد حاج‌خانم؟»

پیرزن گفت: «آخر مملکت‌- که دور از جانش‌- بی‌حساب و کتاب نیست. مگر این‌که آدم با جن و پری ارتباط داشته باشد که این‌همه پول به جیبش بریزد.»

زنی که چادرش را با دندان گرفته بود گفت: «حالا می‌خواهند چه‌کارش کنند؟»

پسر جوان گفت: «فعلاً که زمان تعطیلات مجلس است؛ بعد از تعطیلات، کمیسیون اقتصادی موضوع را بررسی می‌کند.»

زن چادرش را با انگشت‌هایش گرفت و گفت: «خدا مرگم بدهد! تا این‌ها بخواهند از تعطیلات برگردند که کلاه‌بردار فرار می‌کند می‌رود خارج از کشور.»

پیرزن گفت: «مگر شهر هرت است که فرار کند؟ چرا فضای جامعه را ملتهب می‌کنید؟»

زن چادری جواب داد: «کی فضای جامعه را ملتهب می‌کند؟ من یا آن گور‌به‌گورشده که از زندان فرار کرد؟»

پیرزن گفت: «چه توقعاتی دارند مردم! انگار مجلس باید از کلاه‌بردار اجازه بگیرد برود تعطیلات...»

زن چادری گفت: «فکر کنم دستش را قطع کنند!»

دختر جوانی که بالای سرش ایستاده بود پرسید: «دست چه کسی را؟»

زن جواب داد: «جریان انحرافی دیگر...»

دختر گفت: «آخر بنده‌ی خدا! مگر می‌شود دست جریان انحرافی را قطع کرد؟ اصلاً مگر جریان دست دارد؟ جریان انحرافی یک تعریف سیاسی است، یک تعریف تئوری!»

زن گفت: «چه می‌دانم، خدا ذلیلش کند هر کسی که دزد است. دست شوهر کارگر من توی کارخانه‌ی‌شان رفت زیر دستگاه و قطع شد. نان‌مان هم قطع شد. خدا لااقل نان‌شان را قطع کند، اگر دست‌شان قطع نمی‌شود!»

مردی که تا آن موقع ساکت بود و کلاه خاکستری داشت با حیرت گفت:‌ «سه‌هزار میلیارد توماااان؟ دیگران هم کلی اختلاس کردند! بزنم به تخته ما خیلی ثروت‌مند هستیم ها! هرچه‌قدر هم اختلاس‌کنند، پول‌های‌مان تمام نمی‌شود! چه اوشگول‌هایی هستند کشورهای اروپایی که می‌خواهند ما را تحریم کنند! بروید بمیرید بدبخت‌ها! ما خودمان کلی پول و ثروت داریم. آدم وقتی خبر این اختلاس‌ها را می‌شنود به زندگی در این مملکت امیدوار می‌شود!»

دختر جوان گفت: «تازه آدم وقتی می‌شنود تقصیر کارمندهای بانک بوده است به زندگی کارمندی هم امیدوار می‌شود. من آزمون استخدامی بانک را شرکت کرده‌ام؛ خدا کند قبول بشوم!»

پیرمردی، خودش را از لابه‌لای جمعیت بیرون کشید و گفت: «حالا اسم این دزده چی بود؟»

پسر جوان گفت: «خ. الف!»

پیرمرد گفت:‌ «جان؟»

پسر دوباره گفت: «گفتم که، خ. الف.»

پیرمرد سرش را تکان داد و گفت: «چه اسم جالب و متفاوتی هم داشته است. من فکر کردم می‌خواهند آبروی دزده نرود، حروف اول اسم و فامیلش را گفته‌اند. خوب شد گفتی؛ وگرنه می‌خواستم بروم خانه زنگ بزنم به روزنامه بگویم، آخر حفظ سه‌هزار میلیارد تومان پول بیت‌المال مهم‌تر است یا حفظ آبروی دزد؟»

پیرزن گفت: «حفظ آبروی یک آدم از همه‌چیز مهم‌تر است. درست است که چند میلیون آدم هم این طرف قضیه هستند؛ ولی زندگی که فقط مادیات نیست. یک مقدار هم به ارزش‌ها توجه کنید!»

زنِ پوشه به دست قبل از پیاده‌شدنش با لحن عصبانی گفت: «دزدی ارزش است؟ اصلاً دزد ارزش حالی‌اش می‌شود که ما بخواهیم لی‌لی به لالایش بگذاریم؟»

پیرزن گفت: «صبح اول صبح مردم از دنده‌ی چپ بیدار می‌شوند ها!»

زن چادری گفت: «مادر، هی چپ و راست نکن! ما این چیزها حالی‌مان نمی‌شود. دزد با دزد برای مردم چه فرقی می‌کند؟ دزد دزد است و باید مجازات بشود.»

مرد مسنی که کت چهارخانه به تن داشت گفت:‌ »هیس! به ما چه ربطی دارد خانم‌ها؟ دنبال دردسر می‌گردید؟ یکی دیگر دزدی کرده است، شما چرا دعوا می‌کنید؟»

زنی که بچه‌اش را به خودش آویزان کرده بود، در تأیید حرف مرد مسن گفت: «همین را بگویید! به ما چه ربطی دارد؟ رییس بانک مرکزی هم حرف نمی‌زند، ما حرف بزنیم؟ آخر ما سر پیازیم یا ته پیاز؟»

پیرزن گفت: «نمی‌شه حرفی نزد. جمله‌ی آخر با من! همه‌جای دنیا دزدی هست. ثروت، قدرت و اطلاعات، ممکن است هرکسی را فاسد یا دزد بکند. باید یک فکری و نظارتی کرد.»﷼