معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢١ - گپوگفت جوانی - رضوی سید علی اکبر
گپوگفت جوانی
رضوی سید علی اکبر
پایان شب هجران، یا آغاز روز گرفتاریها؟
ازدواج و دغدغههایش، فکر هر جوان مجرد و حتی متأهل را درگیر خودش میکند.
توی اتوبوس سرویس دانشگاه نشسته بودم به سمت خانه. در فکر موضوع بعدی گپوگفت جوانی بودم. پول، دین و مذهب و اعتقادات، ورزش، کار و کاسبی، ارتباطات اجتماعی، ازدواج، تفریحات جوانی، اعتیاد؛ همهی اینها موضوعات روز و داغ برای جوانها هستند. توی همین فکرها بودم که صدای تقریباً بلند صحبت سه دوست که صندلی جلوی من نشسته بودند، حواسم را به خودش جلب کرد. حرفهای آنها بهترین سوژه برای من بود. از حرفهایشان فهمیدم بهادر که میخورد حدود ٢٥ سال داشته باشد، نامزد دارد و تا یک ماه دیگر عروسی میکند. علی که همان حدود سن داشت هم، دو سال است سر خانه و زندگی خودش رفته و رسول که کمی بیشتر از آنها سن داشت، هنوز ازدواج نکرده. هر سه دانشجو بودند و هر سه کار و کاسبی کوچکی کنار دستشان داشتند.
رسول بدش نمیآمد ازدواج کند. اتفاقاً گزینهای هم زیر سر داشت؛ اما میترسید شروع زندگی برایش دردسرها و مشکلاتی به همراه داشته باشد که از پسش برنیاید. علی و بهادر هم جوابش را میدادند و توجیهش میکردند. رسول اهل ولخرجی، لباس شیک و گران خریدن، مسافرت رفتن و این برنامههاست. ترجیح میدهد به جای پنج شلوار ارزان، دو شلوار گران و روی مد داشته باشد و اینطوری عادت کرده. برای همین میترسید تحمل صرفهجوییهای بعد از ازدواج را نداشته باشد. پیش خودم کمی به رسول حق میدادم. خوب واقعاً وقتی میشود آدم راحت و با باب میلش زندگی کند، چه کاری است که یکی دیگر را هم وارد زندگیاش کند و مجبور شود قید خیلی از دلخوشیهایش را بزند. توی همین فکرها بودم که بهادر رشتهی فکرهایم را گره زد: «اتفاقاً همین که میگی یک دلیل خیلی محکم و خوب برای اینه که ازدواج کنی؛ چون ازدواج به زندگیات هدف میده، انگیزه و مسئولیت میده. دیگه نمیتونی هر کاری که میخوای بکنی؛ یعنی به جای خریدن یک شلوار صدهزار تومانی، شلوار بیستهزار تومانی میخری و هشتاد تومانشو برای کاری بزرگتر ذخیره میکنی، مثلاً خونه، ماشین، یا یک تکه طلا برای خانومت که همونا یک سرمایه میشه برای روزهای مبادا.»
علی توی حرف بهادر آمد و ادامه داد: «با بهادر موافقم. به قول خودت الآن هفت- هشت ساله که داری کار میکنی. یعنی قاعدتاً باید یک پول درست و حسابی کنار داشته باشی. داری؟»
رسول لبخندی زد و گفت: «نه! یعنی دارم، ولی خداییاش خیلی کمتر از اونیه که باید باشه.» و علی ادامه داد: «خوبه خودت جواب خودتو میدی. وقتی زن داشته باشی، یعنی انگیزه و مسئولیت داشته باشی، خودت رو مؤظف میکنی برای اون و بچههات آیندهی خوبی رو تضمین کنی؛ خونه، ماشین، رفاه و چیزهای دیگه. ضمن اینکه ناخودآگاه جلوی بعضی کارهایی که شاید بهتر باشه آدم نکنه، گرفته میشه.»
توی صورت رسول نمیشد قانع شدن رو دید. رسول کمی از پنجره به هیاهوی ماشینهای اطراف نگاه کرد و گفت: «میدونی، شما درست میگید، ولی من خوش بودن برام خیلی مهمه؛ یعنی اگه پسانداز زیادی ندارم، زیاد پشیمون نیستم؛ چون بهم خوش گذشته، سفر رفتم، شیک پوشیدم، خوب خوردم و... اون چیزی که منو از ازدواج میترسونه همینه، که نتونی یک سری حداقلها رو توی رفاه داشته باشی.»
بهادر حرف رسول رو قطع کرد و گفت: «اتفاقاً به نظر من همین هم خودش میشه یه دلیل واسه اینکه ازدواج کنی. ببین به قول خودت تو شیک پوشیدی، خوب خوردی و اینها. فرض کن به همین منوال پیش بری و تا ده یا بیست سال دیگه همینطوری زندگی کنی. دقیقاً اون روز همین جایی هستی که الآن هستی و یک حرکت اساسی نکردی. مثلاً یه خونهای، ماشین درست و حسابی، سرمایهای، چیزی. در حالیکه اینها ابزارهای خیلی اساسیتر و مهمتری برای رفاه هستند تا لباس و خوراک.»
علی انگار بقیهی حرفهای بهادر رو دقیق میدونست، برای همین توی حرفش آمد و ادامه داد: «درسته! توی نگاه اول شاید سخت بیاد، واقعاً هم سختیهایی داره. خود من دارم با یک سری از همین سختیها دست و پنجه نرم میکنم؛ اما با همین تلاش الآنت بهت قول میدم، پنج سال دیگه، ده سال دیگه به رفاهی ارزشمندتر و کاملتر از الآن خواهی رسید. تو به کسایی که از نظر ثروت دستشون به دهنشون میرسه نگاه کن. غیر از اونایی که بابای پولدار داشتن یا یه ارث مشتی بهشون رسیده، بقیه همه از صفر شروع کردن. وقتی پای حرفاشون بشینی خاطرههایی از سالهای اول ازدواجشون دارن که مو به تن آدم سیخ میشه! بدون استثنا روزهایی رو داشتن که لنگ نون شبشون میشدن؛ اما الآن، هم خودشون خوب میخورن و میپوشن، هم خانوادههاشونو تأمین میکنن و هم اگه بتونن دست بقیه رو میگیرن.»
علی و بهادر، رسول رو طوری محاصره کرده بودند که گفتم الآن رسول دستاشو میبره بالا و میگه تسلیم! من همین الآن میرم زن میگیرم! بهادر بدون توقف حرف علی رو ادامه داد: «ضمن اینکه هر آدمی یه سری اعتقاداتی هم داره، ما مسلمونیم، به برکت و رحمت خدا دل بستیم. خودش گفته از تو حرکت از من برکت. من که این حرف رو بعد از ازدواج لمس کردم. بعد هم میدونی، این یکی که میخوام بهت بگم رو وقتی ازدواج کردی درک میکنی! برای من که اینطوری بوده. وقتی با همسرم یک ساندویچ فلافل میخورم، با همان درآمدی که فعلاً خیلی هم کمه! بیشتر از گرونترین غذاهایی که زمان مجردیام میخوردم، میچسبه. باور کن وقتی یک لباس معمولی با پولت برای همسرت هدیه میخری، بیشتر از گرونترین لباسهایی که تا حالا پوشیدی برات خوشحالکننده است...»
حدود نیم ساعتی توی اتوبوس دانشگاه بودیم. حرفهای این سه تا دوست تا مقصد ادامه داشت. اونها دربارهی جنبههای دیگری از ازدواج هم صحبت کردند که مجال بیانش نیست. دربارهی اینکه طرف مقابلت باید چه خصوصیتهایی داشته باشه، دو نفر وقتی چه جوری باشن به هم میخورن، سن ازدواج، مشکلات دیگری که توی ازدواج هست و موضوعات دیگه. رسول تقریباً قانع شده بود و توی حرفاش میگفت که زودتر برای دختری که دوست داره اقدام میکنه، هرچند میشد هنوز ته چشمهایش دودلی رو دید. شما در مورد حرفهای این سه نفر چی فکر میکنید؟ شما هم میتونید توی ذهنتون وارد گپوگفتهای جوانی ما بشید و حتی نظراتتون رو برای ما بفرستید.
***
این گفتوگو، به مسئلهی فرار از ازدواج اشاره دارد. این پدیده، به عوامل مختلفی بستگی دارد. برخی از آنها مشکلات و موانع واقعی ازدواج است و برخی دیگر، تحت تأثیر فرهنگ و جایگاه فرد در جامعه است.
بعضی از عوامل نیز ساختهی ذهنیات افراد است. پژوهشگران این حوزه، عوامل متعددی را نام میبرند که هرکدام جای بحث و گفتوگوی فراوان دارد. در اینجا فهرستوار به آنها اشاره میکنیم که ردّ پایی از بعضی موارد را در گفتوگو میبینید.
عوامل پدیدهی فرار از ازدواج: ادامهی تحصیل و تحول در موقعیت زنان؛ وسواس و سختگیری بیش از حد در انتخاب همسر؛ تغییر در شیوهی زندگی و افزایش سطح انتظارات خانوادهها؛ ترس از طلاق؛ مسائل مالی؛ زندگی آزاد و دوری از محدودیتهای ناشی از ازدواج؛ وابستگیهای فردی و لذت بردن از تجرد؛ تجربیات دیگران (شکست یا مشکلات زندگی اطرافیان)؛ کاهش فشار اجتماعی برای تشکیل خانواده یا فقدان تشویق خانوادهها برای ازدواج؛ و...﷼