معارف اسلامی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - الگوها و اسوهها - محدثى جواد

الگوها و اسوهها
محدثى جواد

اويس كيست؟ اويس، مردى مؤمن، مخلص و نيك رفتاربود. پدرش «عامر» نام داشت و از قبيله بنى قَرَن بود كه يكى از شاخههاى طايفه مراد به شمار مي‌رفت. تاريخ ولادت اويس، دقيقاً معلوم نيست. او در قبيله خود مي‌زيست و به شتربانى مشغول بود و در خلوتِ صحرا و تأمّلات تنهايى، به جهان و آفريدگار هستى مي‌انديشيد. در ضمنِ شتربانى و تلاش براى تأمين معاش خود، به مادر پيرش هم كمك مىكرد و عصاى دست وى بود. همين مسئله سبب شده بود كه نتواند زودتر در پى گمشده‌اش يعنى آيين يكتاپرستى و خاتم پيامبران برود و اسلام را بشناسد و مسلمان شود. شوق ديدار آوازه بعثت پيامبر خدا (ص) مدتها بود كه به گوش اويس رسيده بود، اما شرايط براى هجرت از يمن و آمدن به زيستگاه خاتم رسولان فراهم نبود. تا آنكه روزى از مادرش اجازه خواست به يثرب هجرت كند و از نزديك، پيامبر (ص) را ببيند و اسلام را از زبان او بشنود. مادرش اجازه داد، اما شرط كرد كه سفرش طولانى نشود و در مدينه زياد نماند و همين كه پيامبر را ديدار كرد برگردد. همين اندازه هم براى «اويس» مغتنم بود و فرصتى مبارك. وى راه دراز يمن تا مدينه را طى كرد و به شوق ديدار پيامبر وارد آن شهر شد و پرسان پرسان خانه آن حضرت را جويا شد و به آنجا رفت، اما به او گفتند كه رسول مكرّم اسلام در مدينه نيست و در سفر است. اويس بى آنكه موفق به ديدار سيماى پيامبر شود، چون به مادرش قول داده بود زود برگردد، دل از مدينه كند و به سوى يمن برگشت. اين ماجرا از خوش قولى اويس و احترام به مادرش حكايت دارد. وقتى رسول خدا (ص) از سفر بازگشت، پرسيد: آيا كسى به سراغ من و خانه‌ام آمده بود؟ گفتند: شتربانى از يمن به نام «اويس» آمده بود، سلام فرستاد و برگشت. پيامبر خدا (ص) فرمود: آرى، اين نور اويس است كه در خانه ما به هديه گذاشته است. اشتياق ديدار، فقط از سوى اويس نبود، پيامبر نيز شوق ديدار آن مؤمن مهاجر را ابراز مىكرد. از سخنان آن حضرت درباره اويس اين است كه فرمود: «انّى لاجد روح الرّحمان من قبل القرن، واشوقاه اليك يا اويس القَرَن!؛ من بوى بهشت را از سوى قَرَن استشمام مىكنم (شميمهاى بهشتى از سوى قَرَن مي‌وزد). آه! كه چه مشتاقِ تو هستم، اى اويس قرن!» اين تعبير، به عبارتهاى مختلف از قول پيامبر درباره اويس نقل شده، كه همه حاكى از محبت و عنايت خاص ايشان به آن مؤمن پاك‌دل است. در منابع تاريخى، او را سرور عابدان و چهره معروفِ زاهدانِ برجسته و «زاهد مشهور» ياد كرده‌اند. وى ساده مي‌زيست، جامه‌اى ساده و پشمين مىپوشيد و اهل تلاوت قرآن و عبادت و گريه و تهجّد بود. ايمان غايبانه از ويژگىهاى اويس قرنى آن بود كه با وجود نديدن حضرت رسول (ص)، معرفت و ايمان او سرشار بود و بدون ديدن هم، رسالتِ آن حضرت را پذيرفته و به دين خدا ايمان عميق داشت. پيامبر خدا (ص) درباره او فرموده بود: «يؤمن بى و لا يرانى؛ به من ايمان مي‌آورد، در حالى كه مرا نمىبيند.» در نقلهاى متعددى آمده است كه پيامبر (ص) براى او مقام شفاعت قائل بود و مىفرمود: به اندازه قبيله مُضَر و ربيعه، با شفاعت او وارد بهشت خواهند شد و مىفرمود: هر يك از شما او را ديد، سلام مرا به او برساند. رسيدن به اين درجه از ايمان و فضيلت، در سايه بصيرت و حقشناسى او بود كه نديده، مشترى گوهر نفيس اسلام شده بود و ديدار نكرده، صد دل به رسول رحمت باخته بود. حمايت از ولايت سالها گذشت و رسول خدا (ص) از دنيا رفت. در زمان خليفه دوم، اويس قرنى فرصتى يافت كه به مدينه بيايد. مردم با ديدن او به ياد سخنان پيامبر درباره وى افتادند. خليفه دوم و ديگران، بنا به توصيه پيامبر، از او خواستند تا درباره آنان دعا و استغفار كند. وى در مدينه ماند و تصميم گرفت به كوفه برود و در آنجا ساكن گردد. كسانى از قبيله او نيز آنجا مي‌زيستند. پس از مدتى مديد كه انزوا اختيار كرده بود و كسى از او خبر نداشت، در دوران خلافت امير مؤمنان (ع)، وقتى آن حضرت به جنگ صفّين مي‌رفت، در منطقه ذىقار فرمود: از طرف كوفه هزار نفر به يارى شما مي‌آيند، نه كم و نه زياد. آنان تا پاى جان به بيعتى كه با من مىكنند وفادار مىمانند. مدتى گذشت تا اينكه كسانى از راه رسيدند و شمار آنان ٩٩٩ نفر بود. ابن عباس تعجب كرد، زيرا اميرالمؤمنين (ع) خبر از آمدن سپاهى هزار نفره داده بود. ناگهان ديدند شخصى از دور مي‌آيد، پشمينه پوش و سلاح بر كف و مسلّح. آمد و با اميرالمؤمنين بيعت كرد. حضرت نامش را پرسيد. گفت: اويس هستم. حضرت فرمود: حبيبم، پيامبر خدا (ص) خبر داد كه من مردى از امت او را درك خواهم كرد به نام اويس قرنى كه از حزب خدا و حزب رسول است، مرگش با شهادت است و به شمار قبيله ربيعه و مضر، شفاعت مىكند. حضور اين مسلمان مجاهد در آن صحنه، هم ياران على (ع) را خرسند كرد، هم مولاى متقيان را شاد گرداند. او نيز براى شناختِ حق و باطل، يك «ميزان» بود؛ مثل عمار ياسر. در همان جبهه وقتى يكى از ياران معاويه كه اهل شام بود، دانست كه اويس قرنى در لشكر اميرمؤمنان است، به دليل حديثى كه از پيامبر درباره ايمان و شايستگى او شنيده بود، از سپاه شام جدا شد و به لشكريان امام على (ع) پيوست. شهيد جبهه حق اويس قرنى كه براى حمايت از ولىّ خدا اميرالمؤمنين على (ع) در جبهه نبرد صفّين حضور يافته بود، خود را براى هرگونه فداكارى تا مرز شهادت آماده ساخته بود. در مناجاتهاى خويش مىگفت: خداوندا! مرا شهادتى نصيب گردان كه برايم موجب بهشت و رزق گردد. در گرماگرم جنگ، با عزمى استوار جهاد كرد و در پياده نظام سپاه امام على (ع) جانفشانى مىنمود و ديگران را به مقاومت و اتمام كار فرا مىخواند. چنان مردانه مىجنگيد كه سلاح و شمشيرش شكست و با تنى مجروح پس از آن جهاد مقدس، به شهادت رسيد. در پيكر او بيش از چهل زخم يافتند. حضرت امير (ع) بر پيكر آن شهيد نماز خواند و همانجا دفن شد. چند گوهر از اويس قرنى در كتابهاى حديث و تاريخ، جملات نغرى از اويس قرنى نقل شده است كه براى بهرهگيرى بيشتر، چند نمونه از سخنان او را ترجمه مىكنيم: ١ . به كوچكى گناهت منگر، ببين چه كسى را نافرمانى كرده‌اى! اگر گناهت را كوچك بشمارى، خدا را كوچك شمرده‌اى. ٢ . از شهرت بيزارم و تنهايى را دوست دارم، زيرا تا با اين مردم هستم، اندوهم بسيار است. ٣ . حق گويى و صراحت، برايم دوستى باقى نگذاشته است. ٤ . رفعت را در تواضع يافتم، و رياست را در خيرخواهى براى مردم، و مروّت و جوانمردى را در صدق و راستى، و شرافت را در قناعت، و راحتى را در زهد و پارسايى، و افتخار را در فقر، و نسبت و خويشاوندى را در تقوا. ٥ . از شبى كه صبح‌دم آن قيامت است، بترس. ٦ . مرگ و ياد مرگ، براى مؤمن شادمانى نگذاشته است. ٧ . ايمانى زيباست كه با علم آراسته شود و علمى كه همراه عمل باشد و عملى كه با بردبارى قرين گردد. ٨ . هر كه خدا شناس باشد، چيزى بر او پنهان نماند و هر كه با خدا مأنوس شود، وحشت نكند. ٩ . دلى كه آميخته به شك گردد، موعظه سودش نبخشد. ١٠ . دعا پشت سر ديگرى بهتر از ديدار اوست، چرا كه تظاهر و ريا در آن نيست. به اين اميد كه صفاى يمنى و ايمان و شوق اويس قرنى، دلهايمان را با رسول مدنى پيوند زند و الگوگيرى از آن سرمشق پارسايى و جهاد، ما را از ياران ولى عصر (عج) سازد.