فقه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - پارادايم هاى فقهى

پارادايم هاى فقهى
احمد مبلغى

هنگامى كه از مفاهيمى نسبتاً پيچيده همچون پارادايم, سخن به ميان مى آيد, نخست بايد تعريف و مراد از آنها را به روشنى بيان كرد تا فضاى گفت وگو مه آلود و مبهم نباشد. نيز هنگامى كه از پارادايم در فقه سخن مى گوييم, بايد برداشت و انتظار خود را از اين مفهوم در بافت دانش فقه, بيان كنيم.

بسيارى كوشيده اند تا تعريفى مناسب از پارادايم به دست دهند. برخى كوشيده اند تا معادل هايى فارسى براى اين واژه بيابند. معادلهايى مانند (چشم انداز), (منظر) و (چارچوبه هاى كلان) از اين جمله اند. در اين ميان, واژه (كلان ترين چارچوبه هاى در دسترس در يك دانش) معادل مناسب ترى به نظر مى رسد; اگرچه همچنان اين معادل نيز نمى تواند مقصود دقيق از پارادايم را بازنمايد[١]

تعريف مورد نظر و تأكيد اين نوشتار, برداشتى معطوف به عملكرد را از مقوله پارادايم به دست مى دهد; يعنى بر آن است تا با برجسته سازى نقش و كاركرد پارادايم در مفهوم سازى و معنى آفرينى براى حلقه هاى پايين تر روند انديشه سازى, به تبيين مفهوم و ماهيت آن دست يابد. طبق اين نگاه, پارادايم يعنى فراخ ترين و دورترين مرزهاى هر ايده يا انديشه زمان گستر; كه روش هايى را بالفعل و يا بالقوه, در درون خود نهفته دارد. به اين ترتيب, درون مرزهاى گسترده يك پارادايم, مجموعه اى از نظريات و برداشت هاى متناسب, فرصت پديدارى و پرورش مى يابند[٢]

مى توان گفت: نسبت پارادايم به مجموعه تنوع پذير نظرياتِ شكل گرفته در درون آن, همچون نسبت اكسيژن با درخت است.

تفاوت پارادايم با نظريه فقهى, قاعده فقهى و ابواب كلى فقهى

همه اين موارد, از يك طرف از عنصر كليت برخوردارند و از طرف ديگر, در حوزه انديشه فقهى تأثير گذارند. از اين رو, لازم است كه تفاوت هركدام با ديگرى را بدانيم. براى آشكار نمودن اين تفاوت, بحث را در سه محور پى مى گيريم:

ـ تفاوت قاعده فقهى با نظريه فقهى;

ـ تفاوت ابواب كلى فقهى با نظريه فقهى;

ـ تفاوت نظريه فقهى با پارادايم فقهى.

١- تفاوت قاعده فقهى با نظريه فقهى:

 اوّلين بار, انديشمندان اهل سنت به طرح تفاوت هاى نظريه هاى فقهى و قواعد فقهى پرداختند. عرصه اى كه آنان گشودند, مدتى است كه به فقه شيعه نيز راه يافته است. به رغم اين پيشگامى, مطالعات اهل سنت در اين زمينه, هرگز آن چنان اوج نيافته كه بتواند به زواياى بحث انگيز آن پاسخ دهد. در مجموع, مبحث چيستى نظريه فقهى و تفاوت آن با قاعده فقهى را بايد عرصه اى بكر و توجه انگيز براى كاوش هاى علمى دانست. تفاوت قاعده فقهى با نظريه فقهى را مى توان در دو محور مشاهده كرد:

الف. قاعده, متضمن حكمى مشخص براى موضوعى مشخص است; مانند قاعده (الصلح جائز بين المسلمين) كه در آن, حكم جواز براى موضوع صلح ارائه شده است. اما نظريه, مجموعه اى است از احكام خرد و كلان كه تحت موضوعى مشخص, سامان يافته اند; مجموعه اى كه منظومه وار بيانگر ابعادى مختلف است و در عين حال منسجم و به هم پيوسته ـ از قبيل اركان, شروط و مسائل مربوط به آن موضوع ـ است; مانند نظريه ملكيت كه مقصود از آن, انديشه اى فراگير درباره ملكيت است و توضيح اسباب ملكيت, شروط آن, انواع آن, موارد منع از تصرف و… را در خود جاى داده است.

نظريه عقد, نظريه اهليت, نظريه اثبات در فقه جنايى اسلام و… موارد ديگرى هستند كه از آن ها به عنوان (نظريه هاى فقهى) مى توان ياد كرد.

ب. گفتيم كه قاعده, متضمن حكمى مشخص است, پس كاركرد آن, تطبيق بر مصاديق موضوع خود, و به دست دادن حكم مناسب براى هر مصداق است; در حالى كه نظريه, يك حكم مشخص نيست كه بخواهيم آن را بر مواردى مشخص و شمارش پذير تطبيق كنيم. نظريه مجموعه اى از احكام تحت يك موضوع مشخص است و بيشتر به تشكيل زاويه ديد يا چشم اندازى مى انجامد كه به تقويت بينش و احساس فقهى استنباط كنندگان كمك مى كند و در نهايت, منجر به انسجام بيشتر در نگاه ها و برداشت هاى آنها از آن موضوع فقهى مى گردد و به نظم بخشيدن به مجموعه هاى استنباطى و انسجام بيشتر استنباط هاى فقهى يا حتى گشودن افق هاى جديد بر روى استنباط, كمك مى نمايد.

جايگاه قواعد در نظريه هاى فقهى: انديشه ها, منابع و زمينه هاى مختلفى امكان بروز, آرايش و شكل گيرى نظريه را مى دهند, ولى مهم ترين و حياتى ترين ابزار دست نظريه براى ايجاد پيوند ميان بخش هاى مختلف و گره زدن سرنوشت فقهى آنها به يكديگر, قواعد هستند. قواعد مانند نقاط تمركزى عمل مى كنند كه در حول محور هركدام, مجموعه اى گسترده از موضوعات مختلف جاى مى گيرند. به اين ترتيب, اگر در دل يك نظريه با پنج قاعده رو به رو باشيم, تنوع موضوعات آن از تعدادى بسيار, به پنج نقطه تمركز تقليل مى يابد. در چنين شرايطى, بديهى است كه يافتن ارتباطات و گره هاى مشترك, آسان تر خواهد بود; مانند قاعده (البينة على المدّعي واليمين على من أنكر) و قاعده (إقرار العقلاء على أنفسهم جائز) و قاعده (لا إنكارَ بعد إقرار) و امثال اين قواعد كه در نظريه (اثبات) در فقه جنايى اسلام, نقشى مركزى و محورى را بر عهده دارند.

مصطفى زرقاء, يكى از عالمان برجسته اهل سنت, با بيان ديگرى اين نقش را بازگو مى كند. به تعبير او, اين نقش همانند نقش (ضابطه) نسبت به (قاعده) است. وى مى گويد: (گاه قاعده اى از قواعد فقهى, ضابطه اى خاص را تشكيل مى دهد كه به جنبه اى از جوانب نظريه, توجه دارد. مثلاً قاعده (العبرة فى العقود للمقاصد والمعانى) چيزى نيست جز يك ضابطه مربوط به ناحيه اى خاص از اصل نظريه عقد. قواعد ديگر نيز همين شأن را دارند.)[٣]

٢- تفاوت ابواب كلى فقهى با نظريه فقهى:

اگر نظريه را مجموعه اى از قواعد و احكام مرتبط با يكديگر بدانيم كه زير چتر عنوانى واحد گرد آمده اند, اين پرسش پيش مى آيد كه تفاوت نظريه با سرفصل هاى مباحث فقهى از قبيل كتاب الصلاة, كتاب الزكاة, كتاب الامر بالمعروف والنهى عن المنكر و… چيست؟ اين سؤال, از آن جهت است كه اين سرفصل ها نيز همچون نظريه ها عناوينى كلى هستند كه مجموعه اى از احكام و قواعد را در زير چتر خويش جاى داده اند.

در پاسخ بايد گفت: هر يك از سرفصل هاى كلى در كتاب هاى فقهى, صرفاً يك مجموعه فقهى است و نه بيشتر; در حالى كه هر نظريه, مجموعه اى است كه منظومه اى فقهى را تشكيل مى دهد. منظومه از مرز باب يا فصلى مشترك ميان مسائل مختلف عبور كرده و به قلمرويى گام نهاده است كه اجزا و موضوعات آن ـ فراتر از هم نشينى صِرف و يا قرار گرفتن زير چترى واحد ـ به صورتى هدفمند و پيام دهنده, از درون با يكديگر پيوند خورده و ارتباطى ساختارى يافته اند.

به تعبيرد يگر, فصل بندى هاى علمى, به علت تفكيك قايل شدن ميان موضوعات يك بخش با بخش ديگر شكل مى گيرد, اما نظريه عبارت است از ارائه علمى و برجسته سازى روحِ حلول كرده در پيوندهاى مشترك مجموعه اى از اجزاء. به اين ترتيب نبايد زير چتر نظريه سراغ انبوهى از موضوعات را گرفت كه توده وار كنار هم قرار گرفته اند بلكه بايد انتظار روبرو شدن با مفاهيم و موضوعاتى را داشت كه در دل يك ساختار جاى گرفته اند و به صورت عناصر, اركان, مسائل و احكام گوناگون بيان شده اند[٤]

٣- تفاوت نظريه فقهى با پارادايم فقهى:

پس از آشكار شدن تفاوت ميان قاعده فقهى و نظريه فقهى, و ميان نظريه فقهى و ابواب كلى فقهى, آنچه مهم مى نمايد, تفاوت گذارى ميان نظريه و پارادايم است; زيرا همانندى و هم سنخيِ ميان اين دو, برجسته تر و پر رنگ تر به چشم مى آيد.

براى اين تفاوت گذارى, به توضيح عناصر نهفته در پارادايم مى پردازيم. هر پارادايم بر پايه برخوردارى از سه عنصر شكل گرفته است: كليت; تأثيرگذارى; هويت بخشى.

يكم. كليت; پارادايم ها نيز همچون نظريات و قواعد, از كليت برخوردارند; با اين تفاوت كه دامنه و پهنه كليت پارادايم بسيار فراخ تر از قواعد و نظريات است و بسترى گسترده را شامل مى شود. از اين رو, تحمل پارادايم براى جاى دادن مجموعه هايى متنوع, بسيار بيشتر از قواعد يا نظريات است. بدين سان پارادايم ها فراتر از نظريه ها و در افقى بلندتر طلوع مى كنند. در يك برداشت آزاد از مفهوم پارادايم, مى توان آن را فضاى تنفسى نظريه ها و محيط شكل گيرى آنها دانست.

دوم. تأثيرگذارى; هرچند نوع و شيوه تأثيرگذارى پارادايم بر مندرجات خويش, با نظريه و قواعد تفاوت دارد, بايد گفت كه پارادايم ها نيز ـ همچون قواعد و نظريات ـ بر محتويات خويش اثر مى گذارند و در قبال مباحث مندرج در حيطه تحت نفوذشان, خنثى و بى تأثير عمل نمى كنند.

سوم. هويت بخشى; اصلى ترين عنصر شكل دهنده پارادايم, ويژگى هويت بخشى آن است. اين ويژگى انحصارى, وجه اصلى جدا سازنده پارادايم از هر مفهوم كليت محور ديگرى است. طبق اين اصل, اگر پارادايم را از مجموعه گفت وگوها و ادبيات مطالعه اى و علمى يك زمان حذف كنيم, آنها را كاملاً بى دفاع و غير منطقى ساخته ايم. در واقع, پارادايم بستر زيرين فكر كردن در يك برهه از زمان را به دست مى دهد; كه با بيرون كشيدن اين بستر از زير پاى نظريات و مطالعاتِ يك برهه زمانى, ميان زمين و آسمان معلق خواهند شد.

پس پارادايم را بايد فراتر از نظريه اى ساده, مقوله اى پر هيمنه, انديشه ساز و به شدت تاريخ ساز دانست. نقطه اصلى تعيين يك پارادايم, كاركرد آن به عنوان عامل هويت بخشى به مجموعه اى از نظريات, قواعد و گزاره ها است كه بازتاب ها و تأثيرات فراوانى را در شيوه انديشيدن, نوع پاسخ دادن, و چند و چون و تعداد پرسش ها و مسائل علميِ هر دوران به همراه دارد.

نقش محورى پارادايم در شكل دهى و معنى بخشى به نظريات: كليت پارادايم, به وضوح از ديگر گونه هاى كليت در حلقه هاى پايين تر از خود ـ همچون كليت نظريه يا كليت قواعد ـ فراتر مى رود و فضايى فراخ تر از هر دامنه يا حيطه ديگرى را به دست مى دهد. بخاطر همين ويژگى است كه نظريات رقيب, در درون يك پارادايم امكان به چالش كشيدن همديگر را مى يابند. پارادايم, نظريات شكل گرفته در سلطه خود را معنى دار مى كند. در واقع, فضاى برخاسته از كليت پارادايم, به صاحبان نظريات امكان مى دهد كه سخن يكديگر را بفهمند و در بسترى از مبادى مشترك, به بحث و جدل همت گمارند.

بدين سان پارادايم را بايد عامل روح بخش و معنى بخش به نظريات دانست. نظريات, بدون پارادايم ها جمله هايى بى معنى و غير منطقى خواهند بود; گويا جملاتى تهى از مراعات قواعد دستور زبانى هستند كه نه نظمى منطقى بر آنها حكم مى راند و نه معنايى (نقدپذير) از آنها برمى خيزد. به اين ترتيب, پارادايم نقشى محورى در خلق نظريات دارد و كاركرد آن در شكل دادن به نظريه, حياتى است. پارادايم را مى توان مجمع الجزايرى از نظريات گوناگون دانست كه بستر زيرين همه آنها يكى است, ولى هر كدام, از هويت و مختصاتى انحصارى و ويژه برخوردار است.

فرايندهاى ايجاد, شكل يابى و گسترش نظريات در دل پارادايم را مى توان تاريخ تطوّر يك برهه زمانى از دانشى خاص دانست. پيوندهاى ميان نظريات رقيب ـ كه به صورت موازى همديگر را به چالش مى طلبند ـ و نظرياتى كه به صورت تاريخى به نقد و حك و اصلاح همديگر مى پردازند, دو مقوله جالبى هستند كه مى توانند در قالب مطالعات تطوّرشناسانه هر برهه از تاريخِ يك دانش, مورد بررسى واقع شوند.

هنگامى كه يك پارادايم در علوم انسانى (به صورت عام) و در فقه (به صورت خاص) تسلط خويش را بر زمانى خاص تثبيت مى كند, فضايى براى توليد و تكثير نظريات به دست مى آيد. اين نظريات نيز به نوبه خود, قواعد را شكل مى دهند و آن ها نيز استنباط هاى مختلفى را پديد مى آورند. همه اين نظريه پردازى ها, قاعده سازى ها و استنباط آفرينى ها ممكن است در طول يك فرايند زمان برِ چند قرنى اتفاق بيفتند و به اين ترتيب, لايه اى از تاريخِ دانشى همچون فقه را رقم بزنند. آنچه به ما امكان مى دهد تا همه اين تحولات را ـ به رغم تفاوت هايشان ـ در يك خط ببينيم, پارادايم است; كه همچون بند تسبيح, دانه هاى جدا از يكديگر را در رديف هم قرار داده است; بندى كه اگر از آن بيرون كشيده شود, موجوديت تسبيح از بين مى رود و نه تنها نظم و نظامى در كار نمى ماند, بلكه جايگاه و كاركرد دانه ها نيز به كلى منتفى مى گردد. پارادايم ها مانند بندهاى تسبيحى هستند كه از دل هر نظريه عبور مى كنند و با تعيين جايگاهى ثابت براى نظريه, به آن امكان مى دهند تا در نظامى از معانى منسجم و قابل فهم, قرار گيرد.

كندى تغيير پارادايم: يكى از ويژگى هاى پارادايم ها (كند پاى) و (سنگين گام) بودن است. پارادايم ها به كندى تغيير مى يابند و معمولاً عمرى طولانى را تجربه مى كنند. هيمنه و سلطه پارادايم ها معمولاً سبب مى شود كه آنها ديده نشوند و اگر هم بحثى در مى گيرد, يا چالشى شكل مى گيرد, در درون محدود برخاسته از آنها و پس از اجماع و پذيرش آنها به عنوان بسترى ثابت انجام مى گيرد.

امكان فروپاشى پارادايم ها: نكته مهم آن كه امكان فرو ريزى براى هر پارادايمى وجود دارد. پارادايم ها با اين كه معمولاً عمرى طولانى و اقتدارى گسترده دارند, پس از مدتى دچار روندهاى اضمحلالى و فرو ريزنده مى شوند. به عبارت بهتر, هرچند كه نظريات مختلف, تاريخ مصرف دارند و پايانى آنها در مجموعه بافت هاى يك پارادايم چيره ممكن مى شود, ولى بسيارى از خود پارادايم ها نيز تاريخ مصرف دارند و در پى شيفت هاى بزرگ در تاريخ يك علم, دچار اضمحلال و فروپاشى مى شوند.

ظهور يك نابغه تاريخ ساز, يا انباشت گزاره ها و شواهد ناسازگار با يك پارادايم و غير قابل توجيه در قالب پيشنهادى آن, و يا به هم رسيدن اين هر دو علت در يك نقطه, گاه سبب مى شود كه فردى با گذر و گذار از چارچوبه هاى شناخته شده زمان خود يا همان مرزهاى پارادايم, مبانى فهم كردن در زمانه خويش را به تزلزل افكند و با برجسته ساختن بخشى از پارادايم قبلى در مقابل ديگر بخش ها و يا ايجاد ابتكارهايى جديد, پارادايمى متفاوت را جايگزين روش انديشيدن پيشين ـ يا همان پارادايم قبلى ـ نمايد.

به هر روى, عمر پارادايم ها معمولاً طولانى و دراز مدت است. هر پارادايم اين فرصت را مى يابد تا مجموعه اى از نظريات را در درون خود فراهم آورد و امكان بحث و جدل را در زمانى دراز ايجاد نمايد.

پارادايم ها هنگامى فرو مى ريزند كه فردى با كنار هم آوردن مجموعه اى انباشت شده از ديدگاه هاى ناهمسان با پارادايم در طول يك دوره زمانى را به مرحله جمع بندى نهايى بر ضد آن پارادايم نايل آورد و به جاى تنفس در فضاى پارادايم, فضاى تنفسى آن پارادايم را از آن بستاند. به عبارت بهتر, مبانى پذيرفته شده پارادايم را آن چنان به چالش بخواند كه حيات پارادايم به خطر افتد.

طبيعتاً گفت وگو ـ به دليل فراهم آوردن موقعيتى كه از منظرى فراپارادايمى به مباحث نگريسته شود ـ از جمله ابزارهاى مهم در راه به چالش كشيدن پارادايم است. در گفت وگويى نقادانه ميان دو پارادايم, گاه اين فرصت پديد مى آيد كه هر يك از طرفين, مرتب نسبت به بخش هايى از انديشه خود اشعار يابد كه آنها را نه از راه استدلال هاى شخصى, بلكه متأثر از ذهنيت پارادايمى خود, به مجموعه مبانى شكل دهنده انديشه هايش راه داده است. چنين فردى در طول گفت وگو اين فرصت را مى يابد كه به بازبينى دوباره خويش بپردازد و روزنه اى به آن سوى ذهنيت منجمد شده پارادايم خود بيابد.

كوتاه سخن آن كه ميزان تأثيرگذارى گفت وگوهاى ميان پارادايمى, به ميزان توانايى آنها در شكستن كليشه ها و قالب هاى خود بسنده هر پارادايم باز مى گردد.

نقش پارادايم شناسى تاريخى, در فهم ديدگاه هاى تاريخى: پارادايم حاكم بر هر زمانه, ما را در فهم آن زمانه كمك مى كند ـ به عبارت بهتر بايد گفت كه نه تنها پارادايم ها معنى دهى به نظريات مختلف و چالش انگيزى و گفت وگو ميان نظريات يك دوران تاريخى را ممكن مى كنند; بلكه يافتن آنها نيز مطالعه كنندگان تاريخ را در فهم تاريخ بسيار كمك مى كند. همان گونه كه نظريات در دل پارادايم ها شكل مى گيرند, فهميدن آنها نيز بدون شناخت پارادايمى كه در درون آن تولد يافته, رشد كرده و به بلوغ فكرى رسيده اند, امكان ناپذير است. از اين روى, تلاش براى شناخت پارادايم هر عصر, اوّلين گام در راه شناخت نظريات آن عصر به حساب مى آيد.

شناسايى پارادايم هاى فقهى شكل گرفته در تاريخ, ما را در فهم ديدگاه هاى فقهى تاريخى يارى مى رساند; خواه ديدگاه هاى شكل گرفته نسبت به مسائل فقهى و يا نسبت به قواعد فقهى و يا نسبت به نظريه هاى فقهى. شناسايى پارادايم هر عصر, راهى است براى منتهى شدن به ديدگاه هاى فقهى همان عصر; زيرا منتهى شدن , از نگاه و فرضيه هاى فراخ و كلى در دانش فقه به گزاره اى حكمى و موردى, در خلأ صورت نمى گيرد. تفاوت هايى كه در طى اين مسير به دست آمده است, محصول تفاوت هاى بستر يا پارادايمى است كه ذهنيت فقهى بر سطح آن شكل مى گيرد. هنگامى كه از صحت گزاره كوچك فقهى سخن مى گوييم, بى گمان تن به فضايى فراخ و وسيع داده ايم كه فرايندهاى نظريه سازى, قاعده سازى و استنباط گرى, در دل آن صورت گرفته اند و گزاره كوچك مورد توجه ما بر بستر آن, جوانه زده است.

شكل گيرى همزمان دو پارادايم: پرسش مهمى كه طرح آن به فهم ماهيت (پارادايم) كمك مى كند, اين است كه آيا شكل گيرى همزمان دو پارادايم, امكان پذير است يا نه؟ به عبارت بهتر, آيا امكان دارد كه دو پارادايم در يك دوره مشخص زمانى در كنار هم پديد آيند؟

در پاسخ بايد گفت كه ايجاد دو پارادايم به صورت همزمان, امكان پذير نيست. اين مسئله از آن جا ناشى مى شود كه كاركرد پارادايم ها هويت بخشى به نظريه ها و مطالعات علمى است و در واقع, معنى يابى نظريه ها در دل پارادايم شكل مى گيرد. در چنين وضعيتى, سخن اوّل و آخر و حرف نهايى را در هر دوره, پارادايم مى زند. پس تحقق پارادايم, در گرو تسلط و يكه تازى آن است.

اگر نظريه اى در مجموعه منظومه ديگر نظريات موافق يا رقيب با خود در يك برهه زمانى در نظر گرفته شود, نمى تواند تحت تسلط دو پارادايم به دو صورت مجزا معنى بيابد. به ديگر سخن, هر نظريه اى اگر در بافت نظريات همزمان با خود فهم شود, تنها از يك سمت معنى دار مى گردد, و فضاى حياتى براى تحقق خويش را مى تواند تنها از يك پارادايم به دست آورد; نه از دو سوى.

پارادايم غالب در هر برهه تاريخى, براى مطالعه كنندگان تاريخ آن دوره نقش گنجينه اى از كدهاى رمزگشا را بازى مى كند كه با استفاده از آنها تاريخ شناس مى تواند نظريه را به صورت مناسب بفهمد. حال اگر معنى مى داشت كه يك نظريه در دو فضاى پارادايمى تحققى همزمان يابد, امروزه بايد دو معناى متفاوت از خود بر جاى مى نهاد. طبيعتاً هر نظريه, مدافع يك وضعيت خاص بوده است و چنين فرضى از اساس باطل است كه در دو فضاى پارادايمى رشد كرده باشد. براى آن كه بحث را دقيق تر پيش ببريم, توضيح بيشترى را در زير پى مى گيريم:

در نگاه نخست, دست كم دو مسئله اساسى بر سر راه پذيرش شكل گيرى همزمان دو پارادايم در فقه, بروز مى كند:

١- آيا ثبوتاً صف آرايى دو پارادايم در كنار يكديگر ـ با توجه به نقش انحصارى پارادايم ها در معنى بخشى به گزاره هاى يك دانش ـ امكان پذير است؟

٢- در صورت پذيرش اين ادعا, آيا در عمل و در مقام اثبات, تجربه شكل گيرى همزمان دو پارادايم در فقه ـ به صورت عام ـ رخ داده است يا نه؟

درباره مسئله نخست, بايد توضيح داد كه به نظر مى رسد همزمانى دو پارادايم, تنها هنگامى امكان پذير نخواهد بود كه اين هر دو, از منظرى يكسان و بر موضوعى واحد, مؤثر واقع شوند, ولى اگر به جاى موضوعى كم وسعت و كوتاه دامن, عرصه اى فراخ و چند ضلعى مانند فقه را روى ميز مطالعه خود داشته باشيم و به جاى منظرى واحد, پى جوى تأثيرگذارى هاى پارادايم ها از مناظر مختلف بر حوزه هاى درون فقهى گرديم, همزمانى دو پارادايم به لحاظ نظرى با مشكلى رو به رو نخواهد شد; هرچند كه براى اثبات عملى آن, بايد شواهد و قراينى متقن و كامل ارائه شود.

كاملاً منطقى است كه مباحث فقهى از دو زاويه متفاوت تحت تأثير دو فضاى مختلف ـ نه مخالف ـ قرار گيرند; كه هر يك, از منظرى به گزاره هاى فقهى معنا و مفهوم بخشند. معنى و مفاهيم كه در نهايت نماى كلى آن گزاره را همزمان شكل مى دهند و به آن معنى و هويت مى بخشند ـ شايد با اندكى سخت گيرى و إعمال دقت هاى نه چندان دلچسب بر پايه تأكيد بر عنصر زمان, بتوان اين هر دو پارادايم را ـ به رغم گوهر متفاوتى كه دارند ـ به دليل همزمانى تشكيل, يك پارادايم فراگير دانست. ولى چنين رويكردى نيز به دلايلى چند درست نخواهد بود.

البته فرض همزمانى دو پارادايم, مبتنى بر اين پيش فرض مهم است كه اين دو پارادايم, داعيه چنگ اندازى بر حوزه اثرگذارى ديگرى را نداشته و در مقابل همديگر صف آرايى نكرده باشند. در اين صورت همان گونه كه پيش تر نيز گفته شد, لازم است كه مخاطبان و حوزه تأثيرگذارى هر يك از اين دو با هم متفاوت باشد; مانند پارادايم هاى رقيب سنى و شيعه كه به صورت همزمان در ميان اين دو حوزه متفاوت, صف آرايى مى كردند.

با توجه به مطالب پيش گفته, مشخص مى شود كه در مقام نظر و ثبوت, همزمانى دو پارادايم امكان پذير است. به عبارت ديگر, در دو وضعيت, تحقق بيش از يك پارادايم امكان پذير است. اين دو وضعيت عبارت اند از:

يكم. مخاطبان و يا انديشمندان متأثر از پارادايم, در دو مجموعه متفاوت باشند; در چنين وضعيتى, نظريه هاى مورد اقبال هر يك از دو مجموعه, در دل پارادايم حاكم بر فضاى تنفسى همان مجموعه شكل مى گيرد.

دوم. حوزه هاى تأثيرگذارى متفاوت باشد; با تعدد حوزه تأثيرگذارى, امكان شكل گيرى دو پارادايم در زمانى واحد وجود دارد. براى مثال, اين امكان پذير است كه پارادايمى در حوزه كلام, و پارادايمى در حوزه اصول شكل گيرد, مانند پارادايم كلامى اشعرى و پارادايم اصولى برخى از مكاتب طرفدار آن. در اين صورت, آنچه اتفاق مى افتد, به هم رسيدن و صف آرايى كردن دو پارادايم در حوزه اى مشترك نيست.

به هر حال, تفاوت حوزه هاى تأثيرگذارى, شكل گيرى پارادايم هاى متفاوت را در مقابل همديگر ممكن مى سازد. در اين دو مورد, اين امكان ايجاد نمى گردد كه يك نظريه در دو بافت مجزاى پارادايمى, دو معناى متفاوت بيابد.

مراحل شكل گيرى و تطور پارادايم ها در تاريخ فقه شيعه و سنى

تاريخ فقه, چند دوره كلى را پشت سر نهاده است كه هر يك در فضاى ايجاد پارادايمى جديد شكل گرفته اند.

١- پارادايم اجتهاد و نفى اجتهاد: در قرن دوم, دو پارادايم اجتهاد و نفى آن در ميان دو گونه متفاوت از مخاطبان فقه اسلامى, شكل گرفت. در اين قرن, پارادايم نفى اجتهاد در ميان شيعيان و پارادايم اجتهاد در ميان سنيان پديدار گشت. به ديگر سخن, بايد گفت كه به گواهى تاريخ در اين قرن, پارادايم حاكم بر مجموعه فقيهان شيعه و اهل سنت با يكديگر تفاوت داشت; زيرا پارادايم حاكم بر سنيان, بر اجتهاد, و پارادايم حاكم بر شيعيان, بر نفى اجتهاد استوار گشته بود[٥]

پارادايم اجتهاد در قرن دوم, به وضعيت مسلط در فكر و انديشه اهل سنت بدل شد. اين پارادايم ادبياتى يكدست را در جامعه علمى اهل سنت پديد آورد. با اين حال, در درون اين پارادايم نيز ـ مانند هر پارادايم مهم ديگرى ـ مجموعه اى متنوع از اختلاف برداشت ها و رويه ها شكل گرفت. تفاوت هايى از اين دست را مى توان در مناطق مهم فقه اهل سنت در آن دوره سراغ گرفت. براى مثال, اجتهاد در حجاز كمتر, در عراق با علاقه مندى و تأكيد بيشتر, و در فقه حنفى ـ كه خود بخشى از فقه عراق است ـ به اصرار فراوان و تأكيدى افزون تر, دنبال مى شد.

نكته مهم آن كه منظور از اجتهاد اهل سنت در اين دوره, به كاربندى مجموعه اى از ابزارهاى اجتهادى است كه در پيشانى آنها قياس و رأى جاى مى گيرند. پارادايم اجتهاد, بستر گسترده اى را به دست داده بود كه مجموعه اى از نقدها, اعتراض ها و مناظرات گوناگون را در قالب ادبياتى يكسان (ادبيات درون پارادايمى اجتهاد) فراهم آورده بود. درست در همين زمان, رد سرسختانه و بازگشت ناپذير اجتهاد ـ كه در آن دوران مترادف با قياس و رأى بود ـ پارادايم غالب در ميان شيعيان به شمار مى آيد. نگاهى به گفت وگوها و سخنان بر جاى مانده از دوران امامان, نشان مى دهد كه بخش مهمى از ادبيات بر جاى مانده از اين دوران, در نفى و انكار قاطع و مذمت گويى از قياس و رأى است. اين وضعيت را مى توان اوّلين و شايد يكى از مهم ترين صف آرايى هاى فقه شيعه و اهل سنت در مقابل يكديگر دانست; وضعيتى كه مطالعه آن از جوانب گوناگون, ما را در فهم بيشتر تفاوت هاى دو پارادايم همزمان كه در دو گروه متفاوت از مخاطبان شكل گرفته باشند, يارى مى دهد.

گفت وگو ميان دو پارادايم: به بهانه شكل گيرى دو پارادايم در اين دوره, بررسى و تحقيق درباره روابط دو پارادايم اصلى كه در يك زمان زندگى مى كنند, خالى از لطف نيست. در چنين مطالعه اى بايد بيش از هر چيز, امكان نقدپذيرى هر يك از اين دو از ديگرى را مورد بررسى قرار داد.

پرسش اصلى آن است كه آيا براى طرفداران هر پارادايم, گذر از ادبيات و روابط درون پارادايمِ خود, به منظور بحث كردن با فردى كه در فضايى ديگر استنشاق مى كند و عبارات, جملات و حتى علايم و اشارات علمى را به گونه اى ديگر فهم مى كند, امكان پذير است يا نه؟ و يا ايجاد مطالعات فرا پارادايمى و امكان نقد هر پارادايم از موضع ديگر, منطقاً قابل حصول است يا نه؟ اين پرسش ها از آن جا برمى خيزند كه شرايط گفت وگو ريشه در پارادايم غالب دارد و گفت وگوكنندگان با تأكيد و بهره گيرى از فرضيات و مبانى اى كه از پارادايم خود, به دست آورده اند, همديگر را به چالش مى طلبند. در اين ميان, اگر مباحثاتى اين گونه (فراپارادايمى و ميان دو پارادايم) درگيرد منظور از نقاط مشترك, آن دسته از فرصت هايى است كه دو پارادايم را به هم پيوند مى زند. پيوندهايى از اين دست, ممكن است حاصل وابستگى به بسترى مشترك باشند[٦]

براى نمونه, دو پارادايم اجتهاد و نفى اجتهاد در قرن دوم, تا چه ميزان از توانايى به چالش كشيدن همديگر برخوردار بودند و تا كجا مى توانستند به پرسشگرى از يكديگر بپردازند؟ آيا مى توان گفت كه چون هر يك فضاى تنفسى ويژه اى را براى مخاطبان خود فراهم مى آوردند, امكان گفت وگو ميان پيروان هر يك با ديگرى فراهم نمى شد؟ و يا آن كه بايد گفت كه به رغم وجود دو پارادايم, فصولى مشترك به صورت فراپارادايمى در كار بود كه به تناسب خود و در سطحى محدود, زمينه و بستر گفت وگو و نقد و وارسى انديشه اى هر يك را به دست مى داد. طبق اين منطق, هرگونه گفت وگو ميان دو پارادايم, منتفى نمى شود و عملى منتهى به بن بست يا تخيل تلقى نمى گردد; بلكه گفت وگوها اگر هوشيارانه و با تأكيد بر نقاط مشترك فراپارادايمى صورت پذيرد, راه به جايى خواهد برد.

براى مثال, كتاب و سنت دو بخش مهمى هستند كه هم در پارادايم اجتهاد قياس محورِ سنيان قرن دوم, و هم در پارادايم نفى اجتهاد شيعيان در اين دوره, نقشى كليدى را بر دوش داشت. با آن كه انتظار از كتاب و سنت در هر يك از اين دو پارادايم, مختصات متفاوتى به خود مى گيرد, ولى همچنان رگه هايى از برداشت هاى شبيه به هم بر جاى مانده است كه مى توانند دستمايه گفت وگوى ميان پارادايمى قرار گيرند.

گفت وگوهايى از اين دست, ممكن است در نقطه آغاز و گام اول, دستمايه هاى چندان فربهى براى به بحث گذاشتن در مقابل همديگر نداشته باشند, ولى اگر نقطه عزيمت را بر جايى درست بنهند و با تأكيد بر مباحث مشترك در هر دو پارادايم, به مطالعه و گفت وگو بر محور خويش روى آورند, بى گمان زمان به نفع آنان به جلو خواهد رفت و در پس تعامل علمى آن ها در هر گام از گفت وگو, بسترهاى بيش ترى براى بحث و تبادل نظر ميان آن ها خلق خواهد شد; بسترهايى كه اين بار برخلاف مباحثات پراكنده و غير علمى ميان دو پارادايم, اين فرصت را خواهند يافت تا علاوه بر ارتزاق از محيط بسته پارادايم دلخواه آفريننده خود, با اشعار و توجه به پارادايم مورد علاقه طرف گفت وگو نيز شكل بگيرند. به اين ترتيب, گفت وگوى ميان پارادايمى را بايد از جمله فرصت هاى مهمى دانست كه امكان نقد يك پارادايم را به مخاطبان اصلى آن مى بخشد; هرچند كه دنبال كردن چنين گفت وگوهايى معمولاً تا جايى امكان پذير است كه مبانى شكل گيرى يك پارادايم اجازه مى دهد.

مثالى جالب از دوران امام صادق(ع) در دست است كه به خوبى نشان مى دهد چگونه فرصت هاى گفت وگو ميان طرفداران دو پارادايم گوناگون معمولاً در مباحث مشترك شكل مى گيرد. اهل سنت فقه (اهل بغى) را محصول تلاش هاى امام على(ع) مى دانستند; زيرا به لحاظ تاريخى ـ گذشته از شورش بر عثمان ـ تا پيش از امام على(ع) جنگى داخلى در جامعه اسلامى پديد نيامده بود و فرصتى براى طرح اين فقه در عصر ديگر خلفا فراهم نشده بود. بنابراين, آنها در اين زمينه كه فقه بغى بايد از امام على گرفته شود, با شيعيان ـ كه نه تنها بغى; بلكه ديگر بخش ها را نيز مستحق آن مى دانستند كه از امام على ستانده شود ـ همداستان بودند. علاوه بر اين, اهل سنت نيز ـ همچون شيعه ـ سنت پيامبر را در متن فقه خود مى دانستند. امام صادق(ع) در زمانى قرار داشت كه بيشترين مناظرات ميان پارادايمى در آن واقع شده است. ولى جالب آن كه بيشتر مراجعاتى كه از جانب اهل سنت به امام صادق مى شد, درباره همان دو موضوع اشتراكى است. اهل سنت از آن جا كه امام صادق را فرزند پيامبر و امام على(ع) مى دانستند, با مراجعه به وى از او مى خواستند تا اگر حديثى از سنت پيامبر و يا پيرامون فقه بغى امام على(ع) از پدران وى به او رسيده است, با آنها در ميان بگذارد. اين به خوبى نشان مى دهد كه چگونه ذهنيت ساخته شده در فضاى پارادايمى, نه تنها نظريه پردازى هاى پيروان خود را شكل مى دهد, بلكه انتظارات آنها را نيز از افرادى خارج از پارادايم مورد نظرشان سامان مى بخشد.

نكته مهمى كه نبايد از آن غافل ماند, اين است كه در قرن دوم, گرايش به اصول, يك پارادايم نبوده است. در اين صورت, پرسش اين است كه اگر پارادايم اصول در قرن دوم وجود نداشته است, پس چرا نگاهى به تاريخ اين قرن ما را با مباحثى رو در رو مى سازد كه ماهيتى اصولى دارند؟ و معمولاً محققان بر اين عقيده هستند كه در قرن دوم اصول ميان اصحاب امامان وجود داشته است. پاسخ روشن است كه ميان تبديل شدن يك انديشه يا مهارت يا دانش به پارادايم و زمان تولد آن, ارتباطى الزامى برقرار نيست. ما در قرن دوم, با پارادايمى اصول محور رو به رو نيستيم, ولى اين به معناى عدم وجود اين دانش در قرن دوم نيست. با اين حال, از آن جا كه پارادايم غالب در اين دوره با دوره اوج گيرى پارادايم اصول تفاوتى فاحش داشت, ادبيات, صورت بيرونى و فضاى دانش اصول نيز در قرن دوم ـ همچون ديگر بخش هاى فقه اين قرن ـ متأثر از پارادايم غالب و شكل گرفته بود; پارادايمى كه در اهل سنت بر اجتهاد (متكى بر رأى و قياس) و در شيعيان بر نفى اجتهاد (و تأكيد بر قواعد فقهى) شكل گرفته بود. مطالعه اى در اصول قرن دوم نشان مى دهد كه رويكردها, نيازها و انتظارات فقهاى اين قرن از دانش اصول, در پيچ و خم هاى برآمده از پارادايم هاى غالب (اجتهاد در سنيان و نفى آن در شيعيان) كاناليزه شده بود و (اصول) فضاى متفاوتى با آنچه بعدها و در دوران شكل گيرى پارادايم خود از سر گذراند, تجربه كرده است.

٢- پارادايم انسداد باب اجتهاد: در قرن چهارم, پارادايمى فقه اهل سنت را در خود فرو برد و سايه سنگينى از تحولى تاريخ ساز ـ كه هنوز نيز رگه هايى توانمند از آن باقى مانده است, ايجاد كرد. اين پارادايم, شكل گيرى انسداد باب اجتهاد بود كه دورانى جديد را بر اهل سنت گشود و آنان را وارد مرحله اى كرد كه پايه هاى اصلى آن هنوز در انديشه آن ها قابل رديابى است; هرچند كه از دو قرن پيش به اين سوى و به ويژه در دوران حاضر, تلاش هايى براى برون رفت از اين انسداد درگرفته است[٧]

كوتاه سخن آن كه پارادايم انسداد باب اجتهاد, توانست همه علاقه مندى ها و شور و ابتكارات اجتهادى پيش از خود را فرو ببلعد و اهل سنت را به مرحله اى وارد سازد كه ديگر سرشار از تحولات علمى پر مايه نبود. رسيدن به اين توافق تاريخ ساز كه باب اجتهاد مسدود شده است, ادبياتى جديد را در اهل سنت سبب شد; ادبياتى كه سراغ آن را در هر سوى از فقه اهل سنت مى توان گرفت. از جمله آن كه آنها اجتهاد را طبقه بندى كردند و برخلاف شيعيان كه به اجتهاد به صورت مطلق اعتقاد داشتند, اجتهاد را در چند طبقه مجزا از يكديگر دسته بندى نمودند. علت شكل گيرى طبقه بندى اجتهاد به مطلق, مذهبى (منتسب), تخريجى و ترجيحى, تنها هنگامى فهميده مى شود كه به فضا و ادبيات پارادايم غالب در اين دوران (انسداد باب اجتهاد) توجه كنيم. اين طبقه بندى, لايه ها و رتبه هايى را در نظر مى گيرد كه افراد مختلف در درون آنها طبقه بندى مى شوند. در اين چارچوب, تنها امامان مذاهب, مجتهد مطلق به حساب مى آيند و ديگران بسته به كارايى اى كه در ارتباط با فتاواى آن ها مى توانند اجرا نمايند, در يكى از دسته هاى زيرين جاى مى گيرند.

٣- پارادايم اصولى شيعه:

در قرن پنجم با پارادايم اصولى شيعه رو به رو هستيم كه به دست مثلث مفيد, طوسى و سيد مرتضى شكل گرفت. اگرچه شيعه در زمان امامان, اصول را تجربه كرده بود, پس از آن و تا پيش از قرن پنجم, اين دانش در ميان شيعيان جايى نداشت. شيعه در فاصله زمانى پس از امامان تا قرن پنجم, اجتهاد خاصى را دنبال مى كرد كه با تأكيد بر روايات امامان و انجام استنباط هايى محدود, استوار گشته بود. اگرچه قدمت تلاش هايى كه براى احياى اصول آغاز شد, به پيش از قرن پنجم مى رسيد, ولى اين تلاش ها هنگامى به جايگاه تاريخ ساز و كم نظير در كل تاريخ شيعه بدل شد كه در قرن پنجم, به مثلث شيخ مفيد, سيد مرتضى و شيخ طوسى برخورد كرد. اين سه با تأكيد فراوان و پافشارى بسيار, بازگشت به اصول را تا آن جا پيش تاختند كه اين دانش به پارادايم فقه شيعى بدل گشت و انزواى پيشين را با حضورى بسيار گسترده و بى بديل پاسخ گفت.

فضاى فقه شيعه پس از شكل گيرى مثلث ياد شده, كاملاً اصولى گشت و نگاه ها, سوگيرى ها و جهت گيرى هاى كلان و خرد, همگى تحت تأثير اين دانش قرار گرفت. تاريخ, گواهى بر اين حقيقت است كه فقيهان پس از اين سه, به وضوح (اصولى) مى نويسند (اصولى) مى انديشند و حتى (اصولى) همديگر را نقد مى كنند. اينها همه نشان مى دهد كه دانش اصول به دست آنان, تا حد پارادايم تفكر اجتهادى و استنباطى شيعى, مورد حمايت قرار گرفت و اصول را در متن دانش فقهى قرار داد.

٤- پارادايم اخبارى گرى:

يكى از مهم ترين پارادايم هاى فقه شيعه, اخباريگرى است. هنگامى كه اخباريگرى توانست چيرگى و سلطه فكرى خويش را بر اصوليان, براى مدتى بقبولاند, پارادايم اصولى از صحنه خارج شد و فقه شيعه گام در راهى نهاد كه با تجربه اصولى اش تناسبى نداشت.

٥- پارادايم اصول گرايى جديد: پس از مدتى, بار ديگر پارادايم جديد اصولى, فضاى نظريه پردازى فقه شيعه را تحت تأثير قرار داد. اين پارادايم, اصولى را عرضه مى داشت كه نسبت به انتقادهاى اخباريان مقاوم شده بود و كاستى هاى علمى خود را زير آماج سرسختانه اخبارى گرى, تا حدى رفع نموده بود.


پى نوشت ها: [١] بنابراين, بهتر آن است كه تا هنگامى كه معادلى توانمند عرضه نشده است, به اين واژه وفادار بمانيم.
[٢] براى مثال, مى توان به سرنوشت مطالعات فقهى حوزوى پس از تغيير پارادايم جدايى دين از سياست اشاره كرد; كه دست كم در بخش هايى از عرصه هاى مرتبط با سياست جريان داشت. پيش از انقلاب, برخى از عالمان, معتقد كه بايد از رفتارى سياسى كه ممكن است جان مردم را به خطر افكند, پرهيز كرد. علاوه بر اين, در ديگر بخش ها نيز تأثير مستقيم پارادايم جدايى دين از سياست, قابل رديابى بود. ولى پس از تغيير اين پارادايم, گام نهادن در راه مبارزه, نه تنها خلاف شرع معرفى نمى گشت; بلكه راهى غير قابل انكار به سوى شهادت نيز ارزيابى مى شد.
تأثيرات تغيير در پارادايم را فراتر از اين مورد خاص, در ديگر عرصه ها نيز مى شود مشاهده كرد. به راه افتادن روندها و گروه هاى مطالعاتى اى كه پى جوى شناخت نظام هاى دينى ـ از جمله, نظام هاى اقتصادى و سياسى ـ در جامعه هستند, نمونه ديگرى از همين تأثيرگذارى ها است. در واقع, تغيير پارادايم نه تنها سرنوشتى متفاوت را به سؤال هاى قبلى ـ همچون حكم مبارزه با حاكمان جور ـ داد; بلكه به ايجاد فضاها و بسترهاى جديدى براى مطالعه نيز منجر گشت. در اين فضا بسيارى از مفاهيم نوبنياد تولد يافتند, و بسيارى مفاهيم و مباحث گذشته رخت بربستند و به كلى از دايره بحث و جدل خارج گشتند.
[٣] المدخل الفقهى العام, ج١, ص٢٣٥.
[٤] البته ممكن است در مطالعه مجموعه هاى قرار گرفته در برخى از فصول نيز به چنين پيوندها و ارتباطاتى ميان موضوعات آنها برخوريم, ولى گرد آمدن چنين شرايطى صرفاً به دليل كنار هم آيى موضوعات مرتبط با عنوانى مشترك صورت گرفته است. از اين روى, حتى اگر موضوعات جاى گرفته زير چتر يك فصل, در مقام ثبوت منظومه اى را تشكيل دهند, در مقام اثباتْ چنين انتظار و كاركردى از آن ها مراد نگشته است. به سخن ديگر, چيزهايى كه در باب هاى فقهى جاى گرفته اند, به سان معدنى استخراج نشده هستند و نظريه پردازى به مثابه شناسايى و استخراج منظومه هاى نهفته در اين معدن ها است.
[٥] در واقع, تعدد و تفاوت انسان ها و حوزه هاى تأثيرگذارى پارادايم ها امكان داده بود كه مجموعه فقه, دو پارادايم را همزمان بپذيرد. اين تفاوت در مخاطب (شيعه و سنى) تقريباً سبب شده است كه در برخى از دوره هاى فقه اسلامى, سير تحوّل و تطوّر پارادايم ها به صورت دو سويه در شيعه و سنى پيش رود و در پاره اى از دوره هاى زمانى, شاهد دو پارادايم در اين دو مجموعه باشيم. البته تأثيرگذارى ها و تأثيرپذيرى هاى فاحشى نيز در طول تاريخ اين دو, قابل رديابى است كه ما را از مطالعه مستقلانه هر يك ناتوان مى سازد. اين تأثيرپذيرى ها گاه تا آن جا اوج مى گيرد كه در برخى دوره ها, سطح تفاوت ها عملاً تا آن جا تقليل مى يابد كه مى توان گفت: فقه اسلامى در پاره اى از زمان ها يك پارادايم كلى را بر فراز هر دو گونه اصلى خويش, تجربه نموده است.
[٦] به هر حال, اين انتظار كه گفت وگوهاى ميان پارادايمى هميشه به نتايجى خيره كننده دست يابند, بيش از حد, خوش بينانه و ناهمگون با تجربه تاريخى گفت وگوهايى از اين دست است. گفت وگوهاى ميان پارادايمى معمولاً به طرح مباحث مشترك ميان هر دو حوزه بسنده مى كنند و ضمن ايجاد سطحى از روابط عاطفى ميان طرفداران هر يك از دو پارادايم, وسعت ديد بيش ترى به هر يك از آنها مى بخشند; وسعت ديدى كه به رغم قرار داشتن در درون پارادايم دلخواهشان, آنها را بعضاً از مزاياى جانبى نگاه هاى پارادايم هاى ديگر نيز برخوردار مى نمايد.
[٧] اكنون روزنه هاى اميدى در دل اين پارادايم ايجاد شده است كه با فراخ تر شدن آنها اين پارادايم فرو خواهد ريخت و فضاى تفكر, انديشه سازى و تفقه اهل سنت از وضعيت انسداد يافته و مهارگشته كنونى, نجات خواهد يافت. اگر امروزه نگاه و ادبيات فقهى اهل سنت از تجارب ناب اجتهادى بى بهره است, از آن رو است كه ابر سنگين اين پارادايم آنها را همچنان زير سايه خود قرار داده است.