تاریخ اسلام - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - خواجه نصيرالدين طوسي و فتح بغداد

خواجه نصيرالدين طوسي و فتح بغداد
 
صالحی راضیه  

راضيه صالحي*  

محمدحسن ادريسي*

  سيل خروشان قتل و غارت مغولان از آسياي ميانه تا ايران را در كام خود فرو برد و حتي شهر بغداد را به آتش و غارت و بيداد خود سوزاند. عده‌اي از نويسندگان شيعه و سني باعث حادثه خونين بغداد را خواجه نصيرالدين طوسي مي‌دانند؛ شيعيان هدف خواجه را از اين كار، گامي به سود جهان اسلام، و سنيان نابودي اسلام مي‌دانند. خواجه نصيرالدين طوسي انديشمندي بلند مرتبه است كه مقام مهم اداري وي در دستگاه مغولان و هماهنگي او با حمله هلاكو خان به بغداد از يك سو، فعاليت‌هاي گسترده او در زمينه‌هاي علمي و فني و نجومي از سوي ديگر موضعي جدال‌انگيز را درباره او پديد آورده است. به نظر مي‌رسد كه طوسي هم از سوي ممدوحان خود و هم از طرف منتقدانش تا حدودي مورد قضاوت نادرست قرار گرفته است. در اين نوشتار به ميزان نقش يا عدم نقش خواجه نصيرالدين طوسي در يورش مغولان به بغداد ‌پرداخته است.

 

مقدمه

به گواهي تاريخ، روزگاري مشرق زمين گاهواره تمدن بوده است. در تاريخ مشرق زمين، قرن هفتم ويژگي خاصي دارد؛ در اين قرن كه از يك طرف قرن كشت و كشتار است و از طرف ديگر قرن رونق علم و دانش، نابغه‌اي ظهور يافت كه توانست علم و سياست و دين و اخلاق را با سرپنجه تدبير و تنوير خود پيوند دهد و با به كار گرفتن چنين استعدادي قله‌هاي فرو پاشيده علم و دانش را دوباره بر افراشته سازد. او فيلسوف، منجم، متكلم و سياست‌مدار شيعي محمد بن محمد بن حسن معروف به خواجه نصرالدين طوسي است. در روزگاري كه شمشير تاتار و مغول، خاندان‌هاي كوچك و بزرگ را از هم پاشيده و دنيا از هجوم مغول‌ها به وحشت فرو رفته و فساد و كسادي دانش و مروت حكمفرما بود، ظهور چنين دانشمندي مايه اعجاز است. نصيرالدين پس از جلب اعتماد «هلاكوخان» و انتخابش به عنوان مشاور، از اين فرصت كمال استفاده را برد و بناي عظيمي را پي‌ريزي كرد كه تاريخ از آن بهره‌ها برده است.

هلاكو در سي ذي القعده ٦٥٣ / اول ژانويه ١٢٥٦ به همراه ١٢٩ هزار مرد جنگي از جيحون گذشت و تقريباً بدون هيچ مقاومتي بخش‌هاي شمالي فلات ايران را تصرف كرد و به پيشرفت خود به سوي غرب ايران ادامه داد. ركن الدين خورشاه، آخرين رئيس اسماعيليه، سعي مي‌كرد تا به هر صورتي هلاكو و مغولان را از تصرف قلاع اسماعيليه منصرف كند، اما در سال ٦٥٤ ق، قلعه الموت به تصرف در آمد و حكومت اسماعيليه بعد از ١٧٠ سال به پايان رسيد و به دستور منگوقا آن، برادر هلاكو، خورشاه كشته شد. هلاكو بعد از شكست اسماعيليه، عازم بغداد شد و در اين عزيمت بزرگاني مانند عطاملك جويني، خواجه نصيرالدين طوسي و ابوبكربن سعد اتابك در ركابش بودند.

در فاصله يورش اول و دوم مغول به سركردگي چنگيز و هلاكو به ايران، يعني در سال (٦٣٧ ق/ ١٠٣٨م) ركن الدين خورشاه اسماعيلي براي جلب مساعدت دولت‌هاي اروپايي بر ضد مغولان هيئتي به اروپا فرستاد؛ اما اروپاييان به اين درخواست پاسخ مثبتي ندادند. به گفته ماتيو پاريس دولت‌هاي اروپايي سفيران اسماعيلي را به سردي پذيرفتند و به پيشنهادهاي آنان توجهي نكردند. هيئت ديگري نيز به همين منظور به دربار هنري (Henry) سوم پادشاه انگليس رفت؛ ولي اين هيئت نيز توفيق نيافت، زيرا اسقف وينچستر (Winchester) پس از شنيدن خبر ورود سفير اسماعيلي، گفت بگذاريد اين سگان يكديگر را پاره كنند و نسل يكديگر را براندازند، آن وقت ما بر روي خرابه‌هاي شهرهاي ايشان آيين كاتوليك را بنيان مي‌نهيم؛ در آن صورت دنيا يك شبان و يك رمه خواهد داشت.[١] اما اين هجوم ويرانگر نه تنها ايران را بلعيد، بلكه تا اروپاي مركزي نيز رسيد و سپاهيان «جبه» و «سوباتاي» به روسيه رسيدند و چندي بعد لشكريان نوه چنگيز به نام «با تو» به روسيه، لهستان، مجارستان، دالماسي، ترانسيلواني و شبه جزيره بالكان راه يافتند و همه جا به قتل عام و ويراني و هلاكت پرداختند.

يورش مغول در سراسر جهان آن روز چنان هراسي ايجاد كرد كه به گفته ماتيو پاريس ماهيگيران گاتلند (Gothland) و فريزلند (freisland) جرأت نمي‌كردند از درياي شمال عبور كنند و در يارموت (Yarmouth) به صيد ماهي بپردازند و در نتيجه در آن سال ماهي هرينگ در انگلستان فراوان و ارزان شد، به طوري كه چهل يا پنجاه عدد آن به يك سكه نقره حتي در نواحي دور از ساحل خريد و فروش مي‌شد.[٢]

ايران حدود چهل سال به دست مغولان غير مسلمان غارت شد و عده زيادي به خاك و خون كشيده شدند؛ ولي در تمام اين مدت دربار خلفاي عباسي در دو طرف دجله در بغداد به عيش و نوش مشغول بودند و از اينكه دشمن نافرماني چون خوارزمشاهيان نابود شد خوشحال بودند و با آن همه سپاه هيچ اقدامي براي دفاع از مردم بي‌دفاع نكردند.[٣] اما سؤالي كه در اينجا مطرح است اينكه نهاد خلافت چرا در برابر مغولان بيگانه به سرعت به زانو در آمد؟

ابواحمد عبدالله مستعصم كه در سال ٦٤٠ ق به خلافت رسيده بود مردي بي‌كفايت، بي‌تدبير و عشرت طلب بود و تدبير امور را به وزير خود مؤيد الدين علقمي ـ كه به پندار بعضي خود و يارانش در انديشه برانداختن خليفه بودند ـ سپرده بود. ابن كثير كه براي خليفه عباسي خيلي متأثر است، مي‌نويسد: تعداد سربازان خليفه از مرز بيست هزار نفر تجاوز نمي‌كرد. همين تعداد هم در نهايت سختي و ذلت به سر مي‌بردند، به طوري كه در خيابان‌ها و درهاي مساجد گدايي مي‌كردند. به گفته مورخان هنگامي كه قوم غارتگر مغول در دروازه‌هاي شهر بغداد بودند، خليفه در كاخ خود با كنيزكان و زن‌هاي آوازه خوان مشغول خوش گذراني بود.[٤]

سياست سست و متزلزل مستعصم عباسي و وزيرش، كه قادر به تصميم مشخص و قاطعي نبودند، بستن يك پيمان مسالمت‌آميز را با مغولان غير ممكن ساخت. به علاوه ظلم و ستم عباسيان بر عموم مردم و فساد حاكم بر دستگاه خلافت، زمينه مساعدي را بر سقوط بغداد و خاندان ظالم عباسي فراهم آورد.

هلاكو در روز دهم رمضان سال ٦٥٥ ق. ايلچياني پيش خليفه فرستاد و از او خواست شخصاً به خدمت آيد يا ابن علقمي و دو نديمش سليمان و دوات دار صغير را براي رسانيدن پيام به نزد او فرستد. خليفه دو نفر ديگر را فرستاد و هلاكو را تهديد كرد و دستور داد كه به خراسان برگردد. هلاكو بار ديگر توصيه خود را تكرار كرد و اين بار به تدبير ابن علقمي قرار شد هدايايي براي هلاكو فرستاده شود و به نام وي در بغداد خطبه و سكه رايج گردد؛ ولي دوات دار مانع شد و سليمان خليفه را به تجهيز لشكر وا داشت. اين بي تدبيري نديمان، تاوان سختي داشت و بغداد قتل عام شد و خليفه را به نمد و نمدمالان سپردند.

«تصميم گرفته شد تا خليفه را در نمدي بپيچند و به تدريج با ضرب چوب و لگد بكشند تا در صورت ظهور حادثه‌اي احتمالي، دست از كار بكشند».[٥]

لابد اين نهايت لطف مغولان بود كه خليفه را به همان شيوه‌اي كشتند كه شاهزادگانشان را مي‌كشتند![٦]

در چهارم صفر ٦٥٦ ق. سرانجام مغولان شهر بغداد را به آتش غارت و بيداد سپردند و مردم را به تيغ بي‌دريغ گذراندند. به دستور هلاكو لشكريان تا چهل روز بغداد را قتل عام كردند. گويند بيش از ٠٠٠/٣٠٠/٢ نفر را كشتند و از خون مردم نهرها جاري شد و در دجله ريخت. «مغولان به قدري كشتند كه از خون كشتگان نهري بر صفت نيل روان گشت».[٧] به گفته مورخان، لشكر مغول حدود دويست هزار نفر بودند.[٨]

هلاكو سپس فرمان غارت بغداد را صادر كرد و مستعصم به دست خود كليد خزائن اجدادي را به هلاكو سپرد. خواجه نصير نوشته است كه هلاكو طبقي زر پيش خليفه نهاد و گفت بخور. او گفت زر نتوان خورد. گفت پس چرا نگه داشتي و به لشكريان ندادي؟ و اين درهاي آهنين را چرا پيكان نساختي و به كنار جيحون نيامدي تا من از آب نتوانم گذشت؟ خليفه گفت تقدير خدا چنين بود. هلاكو گفت پس آنچه بر سر تو خواهد آمد نيز به تقدير خداست.[٩]

نكته قابل تأمل درباره فتح بغداد اينكه برخي از نويسندگان شيعي و سني، خواجه نصير را باعث و باني حادثه خونين بغداد دانسته‌اند. گروهي خواجه نصير را بر هم زننده وحدت دولت عربي ـ اسلامي دانسته و معتقدند به دست او وحدت عربي در آن زمان پاشيده شد؛ اما امعان نظر منصفانه در تاريخ روشن مي‌سازد كه خليفه عباسي معاصر سلطان خوارزمشاه نامه‌هايي به چنگيز خان مغول نوشت و در آن او را براي براي حمله به ايران براي از بين بردن دولت ايران تشويق كرد. بي‌شك تهاجم مغول به ايران مقدمه هجوم آنان به بغداد بود. در حقيقت خواجه در اين باره گناهي نداشت و اگر لياقت و كياست خواجه پس از آنهمه وقايع و خونريزي نبود جهان اسلامي امروز چه وضعي داشت؟

براي تحقيق درباره خواجه نصيرالدين طوسي در هجوم مغولان به بغداد بايد منابع مهم مربوط به تاريخ تحولات آن دوره را مورد بررسي قرار داد.

طبقات ناصري از منهاج سراج به سال ٦٥٨ ق / ١٢٥٩ م كه چند ماهي پس از سقوط بغداد نوشته شده است، هرگز هجوم مغولان به بغداد را به خواجه نصيرالدين طوسي نسبت نداده و حتي نامي از خواجه نصيرالدين در كتاب خويش ذكر نكرده است.

ابن فوطي در كتاب الحوادث الجامعه كه در سال ٦٥٧ ق نوشته، ضمن پرداختن به سقوط بغداد وكشته شدن خليفه عباسي، به نقش خواجه در فتح بغداد اشاره‌اي نكرده است.[١٠]

خواجه نصيرالدين طوسي در رساله‌اي به نام «كيفيت واقعه بغداد» كه يورش مغولان به بغداد را بررسي كرده، از فعاليت و نقش خود در يورش‌ هلاكو به بغداد سخني نرانده است.[١١]

منابع ياد شده قديم‌ترين منابع تاريخي در زمينه سقوط بغداد است؛ ولي همان‌طور كه گفته شد، دليل و نشانه‌اي از آن نوشته‌ها درباره نقش تأثيرگذار خواجه نصيرالدين طوسي در يورش هلاكو به بغداد يافت نمي‌شود. مي‌توان گفت خواجه نصيرالدين كه در رساله «كيفيت واقعه بغداد» به عنوان يك ناظر و شاهد عيني، حوادث سقوط بغداد را گزارش مي‌كرده، اما از نقش خود در اين حادثه سخني نگفته، مي‌تواند نشانه عدم نقش سازنده و تعيين كننده او در روند سقوط بغداد باشد.

حمدالله مستوفي در تاريخ گزيده (٧٣٠ ق / ١٣٢٩ م) نيز به نقش خواجه نصيرالدين در يورش به بغداد اشاره نكرده است.

ابن طباطبا (ابن طقطقي، متوفاي ٧٠٩ ق) در كتاب الفخري في الاداب السلطانيه و الدول الاسلاميه كه از منابع مهمي است كه در روزگار نزديك به سقوط بغداد به سال ٧٠١ ق نگاشته است. درباره احوال مستعصم عباسي و فتح بغداد نوشته، ولي از خواجه نامي نبرده است، جز اينكه مي‌گويد:‌ هنگامي كه ابن علقمي نزد هلاكو آمد، خواجه او را معرفي كرد.[١٢]

ابوالفداء در المختصر في اخبار البشر مطالبي درباره فتح بغداد و حتي شرح حال طوسي آورده است؛ ولي به نقش او در سقوط بغداد اشاره نكرده است.[١٣]

ابن عبري (متوفاي ٦٥٨ ق) بحثي درباره فتح بغداد آورده و از وفات خواجه و علوم مربوط به او بحث مفصلي كرده است؛ ولي از مسائل سياسي و نقش او در فتح بغداد يا تشويق خواجه، سخني نياورده است.[١٤]

مؤلف طبقات ناصري حتي در بيان حوادث سال ٦٥٨ ق و سقوط بغداد، به پيروزي‌هاي خيالي و خيانت ابن علقمي پرداخته است، اما هيچ اسمي از خواجه نياورده است.[١٥]

محمد بن شاكر كتبي (متوفاي ٧٦٤ ق) مؤلف كتاب فوات الوفيات، از زندگي خواجه و حرف شنوي هلاكو از وي سخن به ميان آورده، ولي به تأثير خواجه در فتح بغداد و تحريك هلاكو اشاره‌اي نكرده است.[١٦]

ابن وردي (متوفاي ٧٤٩ ق) مورخ قرن هشتم هجري در كتاب تاريخش واقعه بغداد را آورده و درباره نقش علقمي وزير سخن گفته، ولي درباره خواجه حرفي نزده است.[١٧] او در تعيين سال وفات خواجه از وفات او در سال ٦٧١ ق و خدمت علمي‌اش به هلاكو و ساختن رصدخانه، سخنان زيادي گفته، ولي اشاره‌اي به تأثير او در فتح بغداد نكرده است.

ذهبي، رجالي و محدث اهل سنت (متوفاي ٧٤٦ ق)، ضمن تشريح فتح بغداد (٦٥٦ ـ ٦٥٧ ق) و بيان موضع علقمي، اشاره‌اي به خواجه نكرده است.[١٨]

نخجواني در تاريخ السلف كه در سال ٧٢٤ ق نوشته است، با وجود بحث درباره فتح بغداد،[١٩] از خواجه سخني نگفته است.

غساني (متوفاي ٧٦١ ق) ضمن اهانت‌هاي زياد به ابن علقمي در مورد فتح بغداد،[٢٠] اسمي از خواجه و نقش او نبرده است.

ابن كازروني (٦١١ ـ ٦٩٧ ق) در كتابش نامي از خواجه طوسي به ميان نياورده است.[٢١]

ابن تغري بردي در كتاب النجوم الزاهره ضمن بيان عدم تدبير و عياشي خليفه و گوش سپردن او به ساز و آواز، اشاره‌اي به نقش طوسي نكرده است.[٢٢]

سيوطي در تاريخ الخلفا با اينكه مثل ابن‌وردي و ذهبي تعصب خاصي بر ضد شيعه دارد، اشاره‌اي به نقش خواجه در سقوط بغداد ندارد.

اميرعلي در مختصر تاريخ العرب ضمن نقل جزئيات جنايات مغول در بغداد و خيانت ابن علقمي، اسمي از خواجه نبرده است.[٢٣]

تا قبل از ابن تيميه و شاگردش ابن قيم جوزيه يا خواندمير، اشاره‌اي به نقش خواجه در سقوط بغداد نشده است. اين دليلي بر صحيح نبودن تهمت خواجه و عدم صحت نقل‌هاي مغرضانه است. ابن خلدون در العبر با اينكه به شدت از ابن علقمي انتقاد كرده و مستعصم را ستايش كرده است، از خواجه سخني نگفته است. ده‌ها كتاب تاريخي درباره سقوط بغداد و حتي چگونگي مقدمات و نامه‌هاي هلاكو به المستعصم نوشته و علل و عوامل سقوط بغداد را پيش از سقوط تا قتل عام و پس از سقوط توضيح داده‌اند، اما حتي يك نفر و يك گزارش از خواجه به عنوان محرك نام نبرده است جز رشيدالدين فضل الله كه در كتاب جامع التواريخ به اين ادعا پرداخته است. ظاهراً جامع التواريخ رشيد الدين فضل الله (٧١٠  ق/ ١٣١٠ م) نخستين كتاب تاريخي است كه هجوم هلاكو به بغداد را به نوعي به خواجه نصيرالدين نسبت مي‌دهد. رشيدالدين در اين زمينه مي‌نويسد كه خان بزرگ مغول «منگوقا آن» به هلاكو دستور داد كه بر توران، ايران، دژهاي اسماعيليان و بغداد يورش برد، و افزود كه اگر خليفه بغداد خدمت هلاكو را پذيرفت و به فرمان وي گردن نهاد بايد در امان بماند و گرنه وي را به سرنوشت ديگر نافرمايان دچار سازد. هلاكو در اين زمينه با اركان دولت و اعيان حضرت در باب عزيمت به رايزني پرداخت. حسام الدين منجم كه به فرمان «قا آن» مصاحب او بود گفت كه مبارك نباشد قصد خاندان خلافت كردن و لشكر به بغداد كشيدن، زيرا هر پادشاه كه قصد بغداد و عباسيان كرد، از ملك و عمر تمتع نيافت. چون اين ستاره شناس پر آوازه به واسطه قربت جرأتي داشت سخنان و هشدارهاي خود را بدين گونه به روشني و بي‌پرده آورد كه در صورت يورش هلاكو به بغداد شش فساد ظاهر مي‌گردد: يكي آنكه اسبان بميرند و لشكريان بيمار شوند، فساد ديگر اينكه آفتاب برنيايد. به علاوه گفت كه ديگر باران نخواهد باريد و باد صَرصَر برخيزد و جهان به زلزله خراب شود، و افزون بر آن گياهي از زمين نرويد و سرانجام پادشاه بزرگ [هلاكو] در آن سال وفات كند.

بنا به سخن رشيدالدين به رغم اين هشدارها بخشيان و امرا گفتند رفتن به بغداد عين مصلحت است. در اين هنگام هلاكو به سراغ خواجه نصيرالدين رفت و با وي كنكاج كرد. خواجه متوهم گشت و پنداشت كه بر سبيل امتحان است. گفت از اين احوال هيچ يك حادثه نشود. فرمود كه پس چه باشد؟ گفت آنكه به جاي خليفه هلاكو خان بود. حسام الدين را طلب فرمود تا با خواجه بحث كند. خواجه گفت به اتفاق جمهور و اهل اسلام بسياري از صحابه كبار شهيد شده‌اند و هيچ فسادي ظاهر نشد و اگر گويند خاصيت عباسيان است؛ از خراسان طاهر به حكم محمود بيامد و برادرش محمد امين را بكشت و متوكل را پسرش به اتفاق امرا بكشت، منتصر و معتز را امرا و غلامان بكشتند و علي هذا چند خليفه ديگر بر دست هر كس به قتل آمدند و خللي ظاهر نگشت.[٢٤]

همان طور كه پيش‌تر هم گفته شد، سخني درباره نقش خواجه نصيرالدين در سقوط بغداد قبل از سخنان بالا مشاهده نشده است.

كتاب تجزيه الامصار و تزجية الاعصار (وصاف الحضره) (٧٢٨ ق/ ١٣٢٧ م) كه هفده سال پس از جامع التواريخ نگاشته شده است، درباره گفت‌وگوي خواجه نصيرالدين طوسي با هلاكو در خصوص هجوم به بغداد مي‌نويسد:

هلاكو در تصميم اين عزيمت و استضافت آن مملكت از رأي مولانا نصيرالدين استكشافي كرد و از روي احكام نجومي استشارتي و بعد از تسيير طالع و تقويم كواكب و تحقيق نظر و اتصالات سعود عرضه داشت كه استخلاص آنجا بي تحمل مزيد كلفتي بر دست مواكب منصور ميسر خواهد شد و مدت اقامت و خلافت به سر، و اثر الوصول وصول الاثر. اگر صورت قضا و قدر موافق اين حكم باشد از اثر سياسي دولت پادشاه تواند بود و الّا شعر: «ادبربالنجوم ولست ادري، و ربّ الأرض يفعل ما يشاء، من از رهگذر ستارگان تدبيري مي‌انديشم؛ ولي نمي‌توانم آگاه و مطمئن باشم؛ خداوند روي زمين آنچه را كه بخواهد مي‌كند». هلاكو خان به دلي ثابت و ضميري منفسح استعداد نهضت و حركت لشكر را به سوي بغداد اشارت راند.[٢٥]

چنانكه مشاهده شد، هيچ گونه تغيير و تفاوتي بين سخنان رشيدالدين فضل الله و وصاف الحضره ديده نمي‌شود.

شيخ تقي الدين احمد بن عبدالرحيم، مشهور به ابن تيميه، درباره خصوصيات خواجه نصيرالدين طوسي و ارتباط وي با هلاكو خان به خصوص مسئله يورش به بغداد مطالبي مي‌نويسد كه ترجمة آن چنين است:

اين مرد كه نزد همگان ـ خواص و عوام ـ آوازه دارد، وزير ملحدان باطني يعني اسماعيليان الموت بود. هنگامي كه هلاكوي ترك (مغول) و مشرك آمد، طوسي وي را واداشت تا خليفه و دانشمندان مذهبي را بكشد و هنرمندان و افزارمندان را كه براي وي سود اين جهاني را در بر داشتند مورد پشتيباني قرار دهد. طوسي امور دارايي‌هاي وقفي را كه از آن مسلمانان بود در دست گرفت و مبالغي گزاف از درآمد اوقاف را در اختيار دانشمندان مشرك و رهبران آنان كه به جادوگري و مانند آن سرگرم بودند گذاشت. هنگامي كه وي رصدخانه مراغه را كه برپايه باورهاي صابئين مشرك استوار بود بنياد نهاد، كساني كه شايستگي بيشتري داشتند از آن رصدخانه بهره چندان نمي‌بردند، در حالي كه كساني ديگر مانند صابئين مشرك، منكران صفت خداوند (معطله) و ديگر مشركان از آن بسيار بهره‌مند مي‌شدند... طوسي و پيروان وي بدين گونه شناخته شده‌اند كه درباره وظايف اسلامي خود و آنچه ممنوع اعلام شده بي اعتنا بوده‌اند آنان وظايف شرعي خود مانند نماز را به جاي نمي‌آورند، بدانچه از سوي خدا نهي شده، مانند نوشيدني‌هاي مستي‌آور، زنا و ديگر تبهكاري‌ها اهميتي نمي‌دادند. شنيده شده است كه آنان حتي در ماه رمضان به نماز توجه نداشتند و مرتكب زنا مي‌شدند.[٢٦]

ابن تيميه درباره نقش خواجه نصيرالدين طوسي در سقوط  بغداد در مجموع الرسائل مي‌نويسد:

تاتاران بر كشورهاي اسلامي يورش نبردند و خليفه بغداد و ديگر فرمانروايان اسلامي را نكشتند جز با كمك و پشتيباني ملحدان (اسماعيلي) و كارگردان اين [رويدادها] همانا وزير آنان نصيرالدين طوسي در الموت بود. او بود كه دستور كشتن خليفه و از ميان بردن حكومت وي را صادر كرد.[٢٧]

ابن تيميه مي‌نويسد:

او آدم بي مبالاتي در دين بود، شعائر اسلامي را مراعات نمي‌كرد، مرتكب فواحش مي‌شد، نماز نمي‌خواند و در ماه رمضان شراب و مسكرات مي‌نوشيد و زنا مي‌كرد.[٢٨]

يكي از شاگردان ابن تيميه به نام محمد بن ابي‌بكر، مشهور به ابن قيم الجوزيه، در كتاب اغاثه اللهفان مي‌نويسد:

هنگامي كه فرصت به سراغ ملحدان و حامي شرك و كفر... نصيرالدين ... آمد وي از پيرامون پيامبر [اسلام] و مؤمنان به كيش او انتقام گرفت. آري او مسلمانان را از دم شمشير گذراند... و خليفه را بكشت.[٢٩]

ابن قيم جوزيه، خواجه را با الفاظ ركيكي به باد اتهام و دشنام مي‌گيرد درباره وي مي‌گويد: «او منكر معاد و تعليم دهنده سحر بود و بت‌ها را عبادت مي‌كرد».[٣٠]

باعث شگفتي است كه در يك دوره حدود چهل ساله از تدوين جامع التواريخ رشيد الدين فضل الله تا نگارش اغاثه اللهفان ابن قيم الجوزيه، چگونه يك گزارش و نگرش تاريخي دستخوش تغيير و دگرگوني شده است.

ابن شاكر در كتاب فوات الوفيات كه درباره زندگي‌نامه مردان پرآوازه است، سخني در مورد تأثير خواجه نصيرالدين طوسي در واقعه بغداد به ميان نمي‌آورد.[٣١] اما ميرخواند در كتاب روضه الصفا در اين مورد مي‌نويسد: «هلاكوخان خواجه را در اين حكم مصدق داشت».[٣٢]

عبدالوهاب سبكي، معاصر ابن شاكر، در كتاب طبقات الشافعيه الكبري درباره نقش خواجه نصيرالدين طوسي در واقعه بغداد مطلبي نوشته كه به نظر مي‌رسد. تحت تأثير ديدگاه‌هاي ابن تيميه قرار داشته است.[٣٣]

خواندمير در كتاب حبيب السير سرگذشت هجوم هلاكوخان به بغداد را از يك سو بنابر استصواب خواجه نصيرالدين طوسي مي‌داند و از سوي ديگر وزير پر مكر و تزوير خليفه، ابن علقمي را عامل اصلي يورش مغولان به بغداد مي‌داند: همو بود كه سپاهيان بغداد را به اطراف ولايات فرستاد و قاصدي سخن دان نزد هلاكوخان فرستاد و  قصه پريشاني لشكريان را باز نمود و سپس در يك عريضه ديگر براي هلاكو پيام داد كه «من بعد وصول مواجب سپاهيان بغداد و مرسومات لشكريان اين بلاد چون سررشته‌ حسن عهد و اخلاص من نسبت به عباسيان منقطع و نابود خواهد بود.[٣٤]

ادوارد براون خواجه نصيرالدين طوسي را «خائن دو لايه» مي‌خواند.[٣٥]

خوانساري در كتاب روضات الجنان خواجه نصيرالدين طوسي را در اين ارتباط تمجيد مي‌كند. از ديدگاه وي خواجه نصيرالدين طوسي كشنده بغداد و ديگر مردماني كه وي كافر مي‌خوانده‌اند بوده است.[٣٦]

قاضي نورالله شوشتري در مجالس المؤمنين نيز مي‌نويسد:

بنابر آنكه وفور تعصب مستعصم نزد خواجه نصيرالدين طوسي ظاهر بود هلاكو را بر آن داشته تا به صوب بغداد لشكر كشد.[٣٧]

لوي (Levy) بر اين باور است كه خواجه نصيرالدين طوسي از روي زنهار خواري سبب مرگ آخرين خليفه بغداد گرديد.[٣٨]

صاحب كتاب النجوم الزاهره نيز ابن علقمي را حريص به ساقط كردن دولت بني عباس مي‌دانست و معتقد بود كه ابن علقمي مي‌خواست حكومت را به دست علويان بسپارد. [٣٩]

بعضي ديگر از مورخان گفته‌اند كه براندازي حكومت بني عباس به دستور خواجه طوسي و ابن علقمي وزير بود.[٤٠]

به نظر مي‌رسد اين گونه داوري‌ها به دور از حقيقت و بر پايه تحقيق و جست‌وجوي دقيق و درست نيست و هيچ يك از نوشته‌هاي تاريخي و ديدگاه‌هاي ارائه شده در مورد ارتباط خواجه نصيرالدين طوسي با سقوط بغداد جز بر پايه گزارش رشيد الدين فضل الله درست نمي‌نمايد و از آن پس سخناني را برخي از صاحب نظران بر آن افزوده‌اند يا آنكه مسئله به شيوه‌هايي دور از واقعيت تاريخي تفسير شده است.

در حقيقت خصوصيات اخلاقي خواجه نصيرالدين طوسي به او چنان استعدادي بخشيد كه بتواند با ويژگي‌هاي زاييده حكومت مغولان سازگاري پيدا كند و در همان اوضاع و احوال گسترش ميراث علمي، فكري و مذهبي اسلام را همچنان بخشي مهمي از خواست‌هاي زندگي خود بداند. اين حقيقت را بايد دريافت كه اگر خواجه نصيرالدين كمترين مخالفتي با تصميم هلاكوخان بر يورش بر بغداد نشان مي‌داد به سرنوشت حسام الدين منجم گرفتار مي‌شود و قادر به ممانعت هلاكو از لشكركشي و حمله به سرزمين‌هاي اسلامي كه مأموريت اساسي وي بود، نبود. از سوي ديگر پيش از آنكه هلاكو به ايران بيايد، خان بزرگ مغول، منگوقا آن، از هلاكو خواسته بود كه خواجه نصيرالدين را به خدمت خويش در آورده و وي را نزد منگو فرستد تا وي بتواند از دانش ستاره‌شناسي او بهره برد.[٤١]

به نظر مي‌رسد كه او ناگزير از همكاري با آن يورشگر مغولي بوده و اين همكاري او تا اندازه‌اي چشمگير به سود فرهنگ جهان اسلام بوده است، به طوري كه يك بار، هنگامي كه نزد اسماعيليان در قهستان (نزديك خراسان) به سر مي‌برد، بر آن شد كه به بغداد رود و خليفه عباسي را به كيش شيعه بخواند.[٤٢] و اين قصد خويش را بر ابن علقمي نوشت؛ اما او به اين انديشه طوسي روي خوش نشان نداد و داستان را به ناصرالدين رهبر اسماعيليان قهستان گزارش كرد و اين خود سبب زنداني شدن طوسي گرديد و تا آمدن مغولان همچنان در زندان بماند.[٤٣]

در جمع‌بندي و نتيجه‌گيري از مباحث ياد شده، مي‌توان گفت بر پايه شواهد تاريخي نه تنها نمي‌توانيم با كساني كه از خواجه نصيرالدين طوسي انتقاد كرده و وي را در حمله هلاكوخان به بغداد مؤثر و مقصر اصلي دانسته و زنهار خوار به اسلام خوانده‌اند هم عقيده باشيم، بلكه فعاليت‌هاي علمي و خدمات او در راه گسترش اسلام را با ديده احترام مي‌نگريم و بر آن باوريم و تاريخ نيز گواهي مي‌دهد كه هر چند هجوم مغولان ويرانگري‌هاي وحشتناك و فراواني را به بار آورد، ولي حاكميت دراز مدت آنان به تمامي در چارچوب فرهنگ و تمدن اسلامي گام برداشته و همكاري خواجه نصيرالدين طوسي و برخي از دانشمندان اسلامي در ازاي فرمانروايي مغولان نيز درست در راستاي همين شكوفايي خودنمايي كرد.

امام خميني(ره) درباره خواجه نصيرالدين طوسي چنين مي‌فرمايند:

و اما قضيه خواجه نصير و امثال خواجه نصير شما مي‌دانيد اين را كه خواجه نصير كه در اين دستگاه وارد مي‌شد نمي‌رفت وزارت بكند، مي‌رفت آنها را آدم بكند نمي‌رفت براي اينكه در تحت نفوذ آنها باشد مي‌خواست آنها را مهار كند تا آن اندازه‌اي كه بتواند كارهايي كه خواجه نصير براي مذهب كرد آن كارهاست كه خواجه نصير را خواجه نصير كرد.[٤٤]

 


پى‌نوشت‌ها