تاریخ اسلام - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧

احساسات ضد اخباريگري در بين علماي عصر قاجار با تأكيد بر محمدباقر خوانساري
 
ج. نيومن آندرو  

در [١٩٩٢ م] مقاله‌ام كه درباب مجادله مكاتب فقهي اخباري و اصولي نگاشته شده، به اين نكته اشاره شد كه محمدباقر خوانساري (متوفي ١٣١٣ ه . ق / ١٨٩٥ م) در اثر زيست نگارانه‌ي خويش بنام روضات الجنات موارد چهل‌گانه‌ايي را كه عبدالله سماهيجي (متوفي ١١٣٥ه‌ق/١٧٢٢م) در كتابش «منية الممارسين» در خصوص اختلافات دو مكتب فقهي فوق آورده، در ٢٩ مورد خلاصه كرده است.[١]اتكاء صرف بر تلخيص خوانساري؛ كه برخي جزئيات اصلي در موضوع مشاجره دو نحله فوق را در اواخر سده ١١ و اوايل سده ١٢ حذف نموده؛ خواننده را دچار اين برداشت ذهني مي‌كند؛ كه چالش اخباريون و اصوليون صرفاً جدلي ظاهري در حوزه مسائل معمولي فقه بوده است؛ تا اينكه بر جنبه‌هاي عيني و گسترده‌تر حيات جامعه آن روز متكي بوده باشد. وجود نسخه‌هاي معدودي از اصل تأليف سماهيجي بر آن دلالت دارد، كه اين اثر در دسترس سطح وسيعي از جامعه نبوده و بسياري از تلخيص‌ها و حواشي كتاب فوق، بعداً به صورت متون معتبر و موثق جلوه نموده است.[٢]
گزارشهاي رسمي از اختلاف نظر اصولي و اخباري، حكايت از رشته‌اي اعتراضها به اخباريه از سوي آقا محمدباقر بهبهاني (متوفي ١٢٠٥ ) دارد، كه جنبش اخباريه را برانداخت و در نهايت با قتل ميرزا محمدبن عبدالنبي نيشابوري در (١٢٣٣ هـ . ق) جريان اخباريگري را كاملاً مضمحل نمود.[٣]ظاهراً چنين گزارشي از زوال اخباريه باعث علاقمندي خوانساري به موضوع شد و گزارشي كامل و دقيق از آن داد، همانطور كه سماهيجي نيز در دو سده پيشتر، نكات اصلي اختلاف دو نحله را خاطرنشان ساخته بود. ولي جاي پرسش است كه چرا اخباريگري كه از آغاز عهد صفويه تحركاتي را آغاز كرده بود، هرگز نتوانست نظر تشيع اثني عشري را جلب كرده؛ يا لااقل مانند دوره‌هاي بعد از صفويه، آن چنان به خصومتها دامن نزند، كه با مرگ نيشابوري خود نيز برافتد.[٤] گفتار حاضر چنين مطرح مي‌شود كه علاقه خوانساري به بحث اخباريگري و دشمني او با آن، كه بيش از هر جاي ديگر در كتاب روضات الجنات مشهود است، مي‌تواند داراي ريشه‌هائي قابل پيگيري باشد و به ارتباط مؤلّف با بخشي از روحانيت سده ١٣ه. يعني مخالفان اصلي شيخيه و طرفداران برجسته احياي اصوليگري مربوط باشد.

خوانساري و اخباريگري پيش از عهد قاجار

شايد بتوان مهمترين مورد اصلاح يا تلخيص بحث سماهيجي، توسط خوانساري را حذف كامل مورد شماره ٣١ در اثر سماهيجي دانست. اين مورد بطور مفصل نمونه‌ايي از اختلاف نظر بين گروههاي ميانه رو و تندروي اخباري را ارائه مي‌كند. هم‌چنين مشخص مي‌نمايد كه اختلاف نظرهاي فقهي و مدرسي بين خود اخباريون و نيز مابين آنها و اصوليون تا چه حد ريشه‌دار بوده است. البته اين تضاد از ديدگاههاي متفاوت هر كدام از آن دو، در خصوص ماهيت اعتبار روحانيت در جامعه نشأت مي‌گيرد. ضمن آنكه بحث فوق، اهداف ضوابط اعتبار را تشريح كرده و وضعيت نهاد سياسي را در دوران غيبت امام عصر(علیه السلام ) روشن مي‌سازد.

محور ماده ٣١ تشريح و توصيف سه گروه از علماء يعني مجتهد، مجتهد محدث و محدث و نيز تعريف رابطه بين مجتهد و مجتهد محدث است. اين رابطه در كتاب سماهيجي با ارجاع واضح و با بكارگيري عنوان جامع‌الشريعه براي هر دو شخصيت، روشن گرديده است. پسوند جامع‌الشريعه در آن زمان از مهارت ويژه شخص، در حوزه علوم عقلي و نقلي و اعتبارش در برعهده گرفتن مسئوليت رهبري جامعه در غياب امام زمان(علیه السلام ) و انجام اجتهاد حكايت مي‌كرد.[٥]بعلاوه سماهيجي مجتهد محدث را افرادي همچو محمدامين استرآبادي (متوفي ١٠٣٠ م) يا ملامحمد طاهر شيرازي قمي (متوفي١٠٨٩ م) و ملا محسن فيض كاشاني (متوفي ١٠٩٠ م) بر مي‌شمرد. در حاليكه يوسف بحراني (متوفي‌١١٨٦ م) برخلاف متون عهد صفويه[٦]استرآبادي را باني جنبش اخباريگري معرفي مي‌نمايد.[٧]
خوانساري ماده شماره ٨ يعني استناد سماهيجي به استفاده اخباريون از روايت معروف عمر بن حنظله را حذف كرده است. ـ كه در منابع غربي به وضوح شناخته شده است. و اخباريها براي تقويت استدلال خويش عليه اعتبار معنوي فقها در ايام غيبت آنرا به كار مي‌برند ـ تا مباحث خود را در برابر اعتبار روحانيت در ايام غيبت امام؛ قوت بخشند.[٨]با حذف مورد ٣١ تقريباً، همه ارجاعات و اشارات سماهيجي دچار از هم گسيختگي مي‌شود. اختلافات دروني اصوليون[٩]و حذف ارجاع به روايت ابن حنظله باعث شد تا خوانساري تصويري از بحث محدث به عنوان مبحثي منسجم و بالعكس تصويري از جدل اخباريه به شكل بحثي بي پايه و اساس ارائه كند كه در آن ارجاعات تنها به ديدگاههاي عاليه فقه اثني عشري محدود باشد. بنابراين در پيگيري اين بحث پيچيده و مسئله گروه‌هاي درگير مناقشه؛ او همانند ديگر دانشوران پس از عهد صفوي، اصطلاح اخباري را بكار مي‌برد. دراين حالت، سخن وي لحن خاصي به‌ خود مي‌گيرد و حتي از سطح بيان كتاب بحراني و يا دانشمند معاصرش محمد بن سليمان تنكابني (متوفي ١٣٠٢) نيز فراتر مي‌رود. مثلاً در حالي كه آن دو نفر با لحني خصمانه از استرآبادي نام مي‌برند،[١٠]خوانساري محمدامين را ذاتاً متمايل به اصوليگري مي‌داند؛ اما كمي بعد از اقوال خود استرآبادي شاهد مي‌گيرد كه استاد او ميرزا محمد بن علي استرآبادي (متوفي ١٠٢٨) به محمد امين امر كرد تا جنبش اخباري را احياء نمايد و بدين طريق وي را به نگارش كتاب مشهورش «الفوائد المدنيه» رهنمون كرد.[١١]سپس خوانساري، استرآبادي را بخاطر تباه كردن قواعد دين و متهم كردن علما به دروغگوئي، مورد سرزنش قرار مي‌دهد. او يادآور مي‌شود كه فيض كاشاني هم، مسلك اخباري را مي‌پسنديد و چنين مشهور است كه افكار فيض متأثّر از آراي غزالي (متوفي ٥٠٥) مي‌باشد. سپس از كتاب «سهام المارقه» شيخ علي بن محمد بن حسن شهيد ثاني (م ١١٠٣) و يكي از تأليفات ضد صوفيه نيمه دوم عهد صفويه كه نويسنده‌اش غزالي و ابن عربي را شديداً تقبيح نموده، نقل قول مي‌كند. در نقل خوانساري از كتاب شيخ علي، نويسنده به زنادقه؛ بويژه طرفداران نظريه وحدت وجود اشاره دارد كه مورد لعن علماي اماميه بودند و به فيض و آثارش نيز كنايه مي‌زند. يا در جائي ديگر به نقل از شهيد‌ثاني در مورد محمد امين استرآبادي گفته است كه او علاوه بر ايرادات اخلاقي، در مكه به افيون نيز اعتياد داشته است.[١٢]بحراني، فيض را به منزله اخباري سالب تصوير مي‌كند و در ادامه مي‌نويسد كه آثار فيض همچون «سفينه النجات» حاوي تهمتهاي بيشماري عليه مجتهدان است و عبارات كفرآميز بسياري؛ شبيه اصطلاحات صوفيه و فلاسفه دارد.[١٣]خوانساري به قضاوت بحراني در مورد فيض اشاره كرده و به سرعت به بحث درباره‌ي تمايلات صوفيانه فيض مي‌پردازد و همين امر باعث طرح بحث استرآبادي از سوي وي مي‌شود. در نهايت خوانساري بحث اتهامات صوفيگرايانه فيض را رها مي‌سازد، اما همچنان وي را به اخباريگري منتسب مي‌داند و براي تأييد گفته‌اش، نظريه فيض را در مورد نماز جمعه مطرح مي‌كند.[١٤]سماهيجي پيش از اين، طاهر قمي را همانند ساير شرح حال نويسان صفوي، مجتهدي محدث قلمداد كرده بود؛ اما نه بحراني و نه خوانساري هيچ يك در زيست نامه‌هاي خويش، صحبتي از طاهر به ميان نمي‌آورند، فقط خوانساري او را اخباري قلمداد مي‌كند.[١٥]

نمودهاي ديگر تأملات ضد اخباري خوانساري

ممكن است چنين تصور شود كه لحن و جوهره نظرات خوانساري درباب اخباريه چندان تفاوتي با سلف خويش يعني بحراني و يا متفكر هم عصر او تنكابني ندارد؛ اما برعكس، با تأمّل در ضمائم روضات الجنات متوجه خواهيم شد، خوانساري بحث اخباريگري را تا حد موضوعي خشك و كم اهميت تنزل داده كه تمايلات بدعت گرايانه را در آئين تشيع وارد ساخته است.
يكي از فرصتهاي او براي انتقاد از اخباريه، فقره زندگينامه محمد بن احمد بن ادريس‌حلّي مشهور به ابن ادريس (متوفي ٥٩٨) است. ابن ادريس يكي از دانشمنداني بود كه جنبه‌هاي ميراث محمد بن حسن طوسي (متوفي ٤٦٠) را با هدف رجعت به عقل گرائي شريف مرتضي (متوفي ٤٣٦) نقد كرد. همانطور كه شريف مرتضي، از پاسخ به حجيت خبر واحد به عنوان منبع احكام شرع پرهيز مي‌كرد.

خوانساري شرح احوال ابن ادريس را با نقل اين عبارات از بحراني آغاز مي‌كند كه ابن‌ادريس نخستين كسي بود كه درباره سخنان طوسي ترديد‌هايي را طرح نمود. و خود نيز بعدها توسط محقق حلّي (متوفي ٧٦٨) و علامه حلّي (متوفي ٧٦٢) مورد نقد قرار گرفت. خوانساري، نقد بحراني را درباره آراي ابن ادريس، نقل كرده و مي‌افزايد كه عبارات فوق برگرفته از آثار اوست و نكته ديگر اينكه علّامه مجلسي (متوفي ١١١٠) در بحارالانوار و حر عاملي در وسائل الشيعه نيز از او نقل كرده‌اند.

خوانساري دليل ارجاع به متون عام را بيان داشته و چنين مي‌نويسد كه اولين اختلاف بين دو مكتب، در مورد نشانه‌هاي علم نسبت به حديث امام بوده است؛ بويژه در عصر غيبت يعني زماني كه روايات واحد وجود دارد. البته اخباريون به همه اين روايات بطور انحصاري پاسخ مي‌دادند. خوانساري از نوشتار شريف مرتضي شواهدي را كه ابن ادريس در شاهكارش السراير نقل نموده بيان مي‌دارد؛ مرتضي پايه‌هاي علم را تشريح كرد و براي كساني كه هم به روايات واحد و هم به قياس تكيه مي‌كنند، نوشت كه عقل توسل به هيچ كدام را رد نمي‌كند در پاسخ به اين گفتار ابن ادريس بيان نمود كه در آثار همه مومنان، پيشينيان و معاصران، مشروعيت توسل به هر دو شيوه انكار مي‌شود.

براساس كوشش خوانساري در ارائه چهر‌ه‌اي خشك و كم اهميت از اخباريگري، او چنين استدلال مي‌كند كه اوج اختلاف اخباريها و اصوليها به نظر آنها درباره روايات واحد بر مي‌گردد، خواه چنين متني بتواند، دانشي متقن را فراهم آورد، يا نوعي از قياس ذهني را درباره مشكوكات در بر گيرد. او مي‌افزايد كه برخي اخباريون ادعا دارند كه همه روايات در چهار كتاب جمع شده است، پس مي‌توان چنين علمي را كسب كرد، حتي اگر سست‌ترين ذهنيات و قياسها را در بر داشته باشد.

خوانساري از عبارات استرآبادي در الفوائد المدنيه نقل مي‌كند كه اخباريون اوليه براي پاسخ به مشكل چنين رواياتي نگران نبوده‌اند، چنانكه علّامه حلّي نيز از اين بابت نگران نبوده است. براي تكذيب اقوال استرآبادي، خوانساري از نويسنده‌اي ناشناس و معاصر، ياد مي‌كند كه به اذعان وي اخباري، شاگرد مجلسي و نويسنده تعدادي رساله است. به نقل از اين نويسنده گمنام و در پاسخ به استرآبادي چنين مي‌نويسد كه دليلي براي حمايت از مشروعيت تمسك به ظن وجود ندارد. هم چنين اينكه، اخباريها و مجتهدان متفق القولند كه اگر روايت از مجموعه‌اي احاديث معتبر و واحد اخذ شده باشد، عمل مي‌تواند بر پايه خبر واحد انجام شود. استرآبادي ادعا كرده بود كه چنين مجموعه‌اي مي‌تواند حتي علم‌اليقين را بوجود آورد. اما نويسنده ناشناس چنين مي‌نويسد كه دلائل استرآبادي تنها فرضيات را در بر مي‌گيرد و به علم يقين اجازه عمل نمي‌دهد. اگر حديثي پايه استنتاج قرار گرفته، به راحتي صحيح فرض مي‌شود بدان دليل است كه گردآورنده مجموعه احاديث، صحت آن موارد را تصديق كرده در ادامه چنين مي‌نويسد ما صحت آن را نخواهيم پذيرفت، مگر آن كه براي امام دست يافتني باشد. حتي اگر دليل خبر واحد قطعي باشد، آنچه به ذهن مي‌آيد قطعي نيست و تنها مي‌توان به قطعيت توسل جست. آن دسته از آيات قرآن و احاديث كه عمل را رد مي‌كنند، بر پايه فرضياتي استوارند كه غلط و جعلي‌اند و با مدارك عقلي و نقلي منافات دارند، زيرا نمي‌توان آنها را به آراي متكي بر حجت شرعيه ارجاع داد. اختلاف نظر بين علما در مورد احاديث، امري بديهي است و تضاد در مورد ثقه من‌الاخباريين درباب احاديث ابن حنظله وجود دارد ـ اين مطلب را خوانساري از متن سماهيجي حذف نموده ـ بخصوص در مورد احاديث كه علم قطعي را ايجاب نمي‌كنند و سبب اختلاف بين‌اخباريون شده است. مشاجره بين علما تا زماني باقي مي‌ماند كه اين تناقضات از بين نرود.
سپس خوانساري چنين شرح مي‌دهد كه در معرفي امين استرآبادي و سماهيجي[١٦] همچون مجتهدان از اختلاف مكاتب اخباري، خصوصيات و آراي آنها بحث نموده است البته چنان كه مي‌گويد، در فقره استرآبادي چهل مورد از مباحث سماهيجي را خلاصه كرده است. لذا مطلب وي فاقد ارجاعات اساسي و دقيق در اين خصوص است و از اختلافات جزئي ديگري كه بين اين دو مكتب و محورهاي جدل آنها وجود دارد، خبري نيست. همچون نويسنده ناشناس فوق، هر مذهب را به صورت يكسان و جدي معرفي كرده؛ ولي اخباريه را بطور اخص فاقد مباني مستحكمي چون قواعد شيعي به تصوير كشيده است.

در بخش معرفي سماهيجي ديدگاه متضاد ديگري را هم مطرح كرده است. بالاخص وي علاقمند است از رساله‌اي نقل كند كه در مورد اختلاف نظر بين اخباريها و اصوليها توسط استاد سماهيجي بنام شيخ سليمان بن عبدالله بحراني (متوفي ١١٢١) نگاشته شده، زيرا اين فرد موارد اختلاف را انتخاب كرده و به موضوعاتي پرداخته كه صرفاً مربوط به بحث است. سپس خوانساري شرح مي‌دهد كه توصيف شيخ سليمان از اختلافها، شبيه نظر شاگردش سماهيجي، نيست. خوانساري اشعار سماهيجي را نقل كرده و استدلال مي‌كند كه اگر بيشتر شاهد مي‌آورد، آشكار مي‌شد كه در اين شعر چهره‌هاي اصلي در احياء سلسله اخباري در تاريخ شيعه سه نفر بنظر مي‌آيند: محمد امين استرآبادي، حر عاملي و فيض كاشاني.[١٧]
خوانساري در جاي ديگر مي‌نويسد كه اخباريگري، ريشه‌هاي عميقي در تاريخ شيعه دارد و چنين شرح مي‌دهد كه رجب برسي (متوفي ٨٤٣) نويسنده مشارق الانوار در وصف امام علي(علیه السلام )، در سيماي شيعة غالي و مفوضه[١٨]و معارض فقيهان و مجتهدان و حامي خطابيه[١٩]به ائمه تكيه ندارد لذا انديشه‌اش در مورد تفاسير سست و تباه كننده استواري است.

به باور خوانساري، اين گونه تفكرات اولين بار از زمان تفسير فرات بن ابراهيم كوفي(متوفي ٣٠٠) يا دوران مفضل بن عمر جعفي (متوفي ١٧٩) و جابر بن يزيد جعفي، وارد عقايد شيعه شده است. سپس ادامه مي‌دهد كه در بصائر الدرجات، محمد بن حسن صفار قمي(متوفي ٢٩٠)، مجالس الشيخ، كشف الغمه علي بن عيسي اربلي(متوفي ٦٩٢)، الخرائج سعد راوندي (متوفي ٥٧٣)، فضائل شاذان بن جبرئيل قمي، معاصر ابن ادريس و نيز آثار فرزند ابن ادريس و برخي مناقب و فضائل عربي و فارسي زبان و تأليفات تفاسير افراطيون و اخباريون نيز، اينگونه تمايلات ديده مي‌شود. اما از اخباريون هيچ نمونه‌ائي را ارائه نمي‌دهد.

بنا به نوشته خوانساري نخستين كساني كه در اين زمينه سخن راندند؛ سيد رضي(متوفي ٤٠٦) برادر شريف مرتضي، ابوالحسن بطريق حلي اسدي مشهور به ابن بطريق(متوفي ٦٠٠)، ابن طاووس (٦٦٤ متوفي) و شماري از علماي بحرين و قم بود. افرادي كه به اين عقايد پرداختند، با مخالفت فقهاي شيعي روبرو شدند.[٢٠]
به نوشته خوانساري نوشته‌هاي برسي چنان بود كه پيروان او را كشفيه مي‌خواندند؛ زيرا ادعا داشتند كه قادرند رازهاي نهاني احاديث را كشف كنند. آنها شيخيه يا به فارسي پشت سريه هم نام گرفتند، زيرا در نماز خواندن از روش خاص شيخ احمد احسائي (متوفي١٢٤١)[٢١]در كربلا به جاي روش مرسوم فقها استفاده مي‌كردند.[٢٢] به باور خوانساري، ايشان ايمان، شريعت و نيز جايگاه علماء را تضعيف كردند؛ در حالي كه علماء ادعا داشتند كه جانشينان خاص امام غايبند. سپس مؤلّف روضات، به تعدادي از تفاسير منقول در مشارق الانوار اشاره مي‌كند و از يكي از آنها يعني تأليف ملاحسن سبزواري مشهدي المسكن روايت مي‌كند. اين كتاب به فرمان شاه سليمان (١١٠٥ ـ ١٠٧٧) نوشته شد و در بردارنده بحثي درباره رموز اعداد و مكتوبات است، كه بي‌ارتباط با جنبش اخباري هم نيست. خوانساري بحث را با اين نكته به پايان مي‌برد، كه او قادر به يافتن اطلاعات بيشتري درباره سبزواري نيست و فقط مي‌داند كه او در نزد يكي اصفهان مدفون است.[٢٣]

البته؛ مدتها قبل از اين جعفي‌ها ترديدهائي را در مورد اعتبار چنين انديشه‌هايي ايجاد كرده بودند.[٢٤]اما مطالعات اخير، ابعاد عرفاني و اسرار آميز مشارق الانوار را خاطر نشان مي‌سازد.[٢٥]در دوران صفويه نگرش نسبت به برسي، انتقادي بود، اما با نگرش خوانساري متفاوت، چرا كه او مدعي است، حرعاملي به افراط و غلو در آثار برسي اشاره داشته است. عبدالله افندي هم در كتاب خود، مانند خوانساري برسي را فقيه و محدث و صوفي مي‌خواند و به علاقه وي به مكتوبات و اعداد اشاره مي‌كند. وي در بحث از حر عاملي بخشي طولاني از تفسير انتقادي ملاحسن سبزواري را نقل كرده و به نقل از بحارالانوار چنين مي‌نويسد كه مجلسي بخاطر احتياط در مورد غلو برسي، به نوشته‌هاي او تكيه زيادي نكرده است. اما هيچ كدام از شرح حال نويسان، برسي را مانند خوانساري با چنين عباراتي تقبيح ننموده‌اند. يا اينكه رابطه‌ائي بين برسي و موارد غامض شيعه نيافته‌اند. حتي تنكابني معاصر خوانساري نيز هيچ مدخلي را به برسي در كتابش قصص العلماء اختصاص نداده است.[٢٦]
ديگر عالمان مورد انتقاد خوانساري هيچگاه بعنوان افرادي مسئله ساز توسط شرح حال نويسان عهد صفوي مورد بحث قرار نگرفتند. حتي ابن بطريق توسط حر عاملي فردي ثقه قلمداد شد، يا افندي با پيروي از عاملي، هيچ ايرادي به اقوال ابن بطريق نگرفت و او را استاد مورد وثوق محمد باقر مجلسي مي‌پنداشت.[٢٧]صفار قمي هم كه خوانساري به او هيچ استناد نكرده، توسط حر عاملي، افندي و مجلسي مورد تحسين قرار گرفته است.[٢٨]متون عهد صفوي اعتبار اربلي را به چالش نخوانده و خوانساري هم ندرتاً اتهاماتي را متوجه او و آثارش نموده و فقط اشاره دارد كه «كشف الغمه» وي نقش كوچكي در صعود بعدي اخباريه يا شيخيه ايفاء كرد و هيچكدام از آثارش رنگ افراطي ندارند.[٢٩]
خوانساري به نقل از حرعاملي در بحث از راوندي او را فقيه و ثقه خوانده است. افندي هم راوندي را ثقه و مورد اطمينان دانسته، ولي نوشته كه كتاب الخرائج او دربردارنده احاديثي افراطي است. با وجود اين نه يوسف بحراني و نه تنكابني كتاب الخرائج را مانند خوانساري چنين تقبيح ننموده‌اند، يا نكوشيده‌اند رابطه‌ائي بين افراط‌گرائي نخستين با تجليات آن عصر بيابند.[٣٠]
نويسنده روضات الجنات در مدخل شاذان چنين متذكر شده كه فضل، احاديث بسيار نادري از معجزات امامان را مي‌دانسته كه امين استرآبادي از او روايت كرد؛ ولي شاذان خود آنها را از طريق جابربن يزيد جعفي روايت كرده است. ضمناً خوانساري مي‌نويسد كه محمد بن مكي شهيد اول (م ٧٨٦) شاذان را تحسين مي‌نمود و مجلسي در بحارالانوار از او نقل قول نموده و حرعاملي نيز او را يك فقيه قلمداد مي‌كرده است.[٣١]

محمد باقر خوانساري و شجره خانوادگي او

بديهي است كه خوانساري بين اخباريه، شيخيه، بابيه، تصوف و گرايشهاي خاص افراطي در شيعيان اثني عشري از ادوار گذشته رابطه‌اي خيالي برقرار كرده است. و در اين راه، يك گام جلوتر از معاصر خويش تنكابني و مشخصاً شرح حال نويسان عهد صفوي و رجالي نويسان شيعي بعد از صفويه قرار دارد؛ ولي اگر از جنبه تاريخي به قضيه نگريسته شود؛ سخنان خوانساري به جاي خوانند‌گان آثار وي چارچوبه فكري او را توجيه مي‌كند. رابطه او و خاندانش با شماري از روحانيون سرشناس سده ١٣ همراه با علقه‌هاي ديني ويژه او، بايد در بحث اخباريگري مورد تامل قرار گيرد.

از نياكان او حاج ميرابوالقاسم جعفر الموسوي مشهور به ميركبير در ١٠٩٠ در اصفهان زاده شد و در ١١٥٨ در سن ٦٨ سالگي در گلپايگان در گذشت. او نزد محمد باقر‌مجلسي، آقا جمال خوانساري(متوفي ١١٢٢) و آقا حسين لنباني(متوفي ١١٢٩) تلمذ نمود و تا زمان يورش افغانها در اصفهان زندگي كرد و سپس همراه خانواده‌اش به خوانسار و گلپايگان عزيمت نمود. [٣٢]از اين رو نسبت خانوادگي او هم اصفهاني و هم خوانساري است.[٣٣]ولي افراد بعدي خاندان پس از او، تنها نام خانوادگي خوانساري داشته‌اند.

حاج ميرزا زين العابدين پدر صاحب روضات در ١١٩٠ يا ١١٩٢ در خوانسار بدنيا آمد و در آن شهر نزد پدرش، سيد ابوالقاسم (١٢٤٠ ـ ١١٦٣) درس خواند. سيد ابوالقاسم از محمد مهدي بحرالعلوم (متوفي ١٢١٢) بر سر راهش به مشهد اجازه اجتهاد دريافت كرد. بحرالعلوم با محمد تقي مجلسي رابطه خويشاوندي داشت و نخستين كسي بود كه در مقام جانشيني استادش بهبهاني در عتبات شناخته شده بود. بعلاوه، زين‌العابدين نزد ميرزا‌محمد‌مهدي‌بن ابوالقاسم شهرستاني شاگرد بهبهاني تلمذ كرد و البته آشكار است كه شهرستاني كه در كربلا مي‌زيست، خود از شاگردان و ارادتمندان يوسف بحراني بود و در رهبري پيروان بهبهاني در كربلا پس از وفات وحيد در ١٢٠٥ نقش مهمي ايفاء كرد. استاد ديگر سيد ابوالقاسم، مير سيد علي طباطبائي (م ١٢٣١) ـ از خانداني اصالتاً اصفهاني بوده وي داماد بهبهاني و سرپرست طرفداران وحيد پس از وفات شهرستاني ـ بود. او پس از فوت كاشف الغطاء به عنوان مجتهد اول عتبات شناخته شد تا اينكه در هنگام نزاع، پسرش سيد‌محمد (١٢٤٢) از اصفهان به كربلا وارد شد تا خانواده را سرپرستي كند و در همين شهر بود كه در علم اصول اعتباري بسزا يافت.

بنابر مندرجات روضات الجنات، سيد ابوالقاسم در ١٢٤٠ در اصفهان درگذشت و پسرش زين العابدين براي سكونت به اصفهان بازگشت. وي در حدود ١٢١٠ در سن ٢٠ سالگي سفري به اماكن مقدسه عراق نمود و سپس به اصفهان بازگشت و در همان شهر از دنيا رفت.[٣٤]او از عالماني نظير: سيد صدرالدين محمد بن صالح موسوي عاملي (متوفي ١٢٦٤)، حاج محمد ابراهيم بن محمد حسن كلباسي(متوفي ١٢٦١) و سيد محمد باقر بن محمد نقي موسوي شفتي (متوفي ١٢٦٠) اجازه اجتهاد دريافت نمود.[٣٥]

در بين اين علماء سيد صدرالدين اصالتاً از ناحيه جبل عامل لبنان بود و از طريق مادر به زين الدين علي شهيد ثاني (متوفي ٩٦٥) منتسب بود. او در ١١٩٣ متولد و در ١١٩٧ در چهار سالگي همراه پدرش از لبنان به بغداد و كاظمين عزيمت كرده بود؛ در آنجا از محضر درس شيخ جعفر نجفي كاشف الغطاء (متوفي ١٢٢٨) شاگرد بهبهاني و مخالف سرسخت اخباريه، بهره گرفت و حتي با دختر او ازدواج كرد. كاشف الغطاء خود شاگرد بحرالعلوم بود، يعني همان كسي كه نياي خوانساري از او درس فرا گرفته بود.

صدرالدين همچنين از محضر بحرالعلوم و ميرسيد علي طباطبائي داماد بهبهاني ـ (استاد ديگر نياي خوانساري) ـ بهره‌ها گرفت. سپس با عزيمت به اصفهان از حمايت سيد‌شفتي برخوردار شد؛ بطوري كه شفتي چند منزل خالي را در اختيار او گذاشت. صدرالدين در ١٢٦٢ اصفهان را به عزم كاظمين ترك گفت و چند سال بعد در كاظمين درگذشت. يكي از پسران وي بنام سيد محمد معروف به آقا مجتهد (متوفي ١٢٧٤) با دختر سيد‌شفتي وصلت نمود و پسر ديگرش ابوجعفر (متوفي ١٢٢٤) با دختر فرزند ارشد شفتي ازدواج كرد. سپس در پي عقد دختر سيد صدرالدين با برادر جوان‌تر نويسنده روضات، بنام محمد هاشم (متوفي ١٣١٨) پيوندي نسبي بين خانواده خوانساري و دو خانواده برجسته ديگر پديد آمد.[٣٦]
استاد ديگر زين‌العابدين يعني حاج محمد ابراهيم كلباسي در ١١٨٠ در اصفهان بدنيا آمد و كمي بعد با پدرش به كرباس، در حومه هرات در خراسان عزيمت نمود. با مرگ پدر در ١١٩٠ او به اصفهان بازگشت و از آنجا به عتبات رفت و نزد بحرالعلوم، كاشف الغطاء و مير سيد علي طباطبائي در كربلا تلمذ نمود. مسئله تحصيل وي نزد بهبهاني نشانگر آنست كه وي بايد از سن ٢٥ سالگي در عتبات بسربرده باشد؛ ولي خود او مي‌گويد كه هيچ اجازه‌اي از بحرالعلوم و يا بهبهاني ندارد گرچه آنها حاضر بودند چنين اجازه‌ائي به او بدهند. در عوض، كلباسي از كاشف الغطاء و شيخ احمد احسائي، مؤسّس مكتب شيخيه اجازه اجتهاد دريافت كرده بود. سپس به ايران بازگشت و نزد ميرزاي قمي (م ١٢٣١) شاگرد ديگر بهبهاني درس خواند. مؤلّّف روضات الجنات چنين ادعا مي‌كند: گرچه كلباسي به قم رفت؛ اما در اصفهان آموزش ديد و امامت نماز جمعه در مسجد حكيم را نيز عهده‌دار بود. البته تنكابني هم از كلباسي درس گرفته و يكي از دختران كلباسي با شاگرد شهشهاني وصلت نموده است.[٣٧]
سيد محمدباقر شفتي در ١١٨٠ در رشت بدنيا آمد و در ١١٩٧ به عتبات رفت تا نزد بحرالعلوم، كاشف الغطاء، و شيخ محمدحسن نجفي مؤلّف جواهر الكلام (متوفي ١٢٦٦) درس فرا گيرد. بعلاوه از محضر استاداني چون: سيد محسن بن حسن كاظميني، سيد صدرالدين محمد و شيخ محمد تقي و كلباسي، همان استادان پدر خوانساري، بهره گرفت. شفتي از كاشف الغطاء و سيد علي طباطبائي اجازه اجتهاد داشت. ولي پس از ٨ سال توقف در عتبات به قم سفر كرد و طي ٦ ماه اقامت در آن شهر، از ميرزاي قمي نيز، اجازه روايت گرفت. وي حدود ١٢١٦ يا ١٢١٧ وارد اصفهان شد. در ١٢٤٥ او مسجدي عظيم در محله بيدآباد اصفهان بنا نمود كه داراي حجره‌هايي براي سكونت طلاب بود و فتحعلي شاه قاجار (١٢٥٠ ـ ١٢١٢) يكبار از آن ديدن كرد. خوانساري مي‌گويد كه بعد از رحلت شفتي در ١٢٦٠، مناطقي از ايران تا مدت يك سال عزادار بودند.

وي از اخوت ايماني بين شفتي و كلباسي سخن مي‌راند بخصوص كه پسر كلباسي با دختر شفتي ازدواج كرده بود و حتي كلباسي پس از شنيدن خبر مرگ شفتي دچار سكته شد و چند سال بعد درگذشت. اما در مورد روابط شفتي با سيد صدرالدين عاملي هم؛ شفتي چند خانه به او بخشيد و دخترش را به عقد پسر صدرالدين در آورد.[٣٨]
تأليفات شفتي عبارتند از: تفسيري بر شرائع الاسلام محقق حلي(م ٦٧٦) معروف به مطالع الانوار، رساله‌اي درباب ضرورت انجام حدود در دوران غيبت توسط مجتهدان و حدود ٢٠ رساله ديگر درباره موضوعات فقه شيعه‌ اثني عشري. بسياري از اين آثار بر احاديث منقول در بصائر الدرجات صفار قمي و الكافي كليني (متوفي ٣٢٩) متكي است؛ احاديثي كه توسط عالماني چون احمد بن علي نجاشي (م ٤٥٠)، محمد بن حسن طوسي و احمد غضائري تا حدودي مورد ترديد قرار گرفته‌اند.[٣٩]

خوانساري مابين اصفهان و عراق

بنا به نوشته خود محمدباقر پسر ميرزا زين العابدين[٤٠]در ١٢٢٦ هـ ق در خوانسار پا به عرصه حيات گذاشت. او كمي بعد همراه پدرش به اصفهان رفت تا از محضر درس سيد صدرالدين عاملي، كلباسي و شفتي كه پدر وي را نيز تعليم داده بودند با يكديگر پيوند سببي داشتند. محمدباقر نزد سيد صدرالدين تربيت يافت و از رابطه و تشويقهاي او تاثير زيادي پذيرفت، امري كه در كتاب روضات الجنات بخوبي هويدا است.[٤١]
محمدباقر از استادان ديگري مانند: شيخ محمد تقي رازي اصفهاني(متوفي١٢٤٨هـ ‌ق)، ميرسيد محمدبن عبدالصمد حسيني اصفهاني يا شهشهاني(متوفي ١٢٨٧هـ ق) و آقا ميرسيد حسن حسيني اصفهاني(متوفي ١٢٧٣ هـ ق) نيز درس فرا گرفت. در حقيقت آقا ميرسيد حسن بود كه به محمد باقر اجازه روايت داد. اما در بين استادان خوانساري پيش از عزيمتش به عتبات در ١٢٥٣، شيخ محمد تقي پسر يكي از خوانين تهران مهمتر بنظر مي‌آيد، زيرا مادر وي دختر ايلخاني كرمانشاهي و خواهر آقا محمدعلي فرزند ارشد وحيد بهبهاني بود؛ هر چند ازدواجهاي ديگري هم، مناسبات خاندان كرمانشاهي و بهبهاني را تحكيم بخشيده بود. محمد‌تقي در سنين جواني همراه پدر به عتبات عاليات رفت و نزد بهبهاني و مير سيدعلي طباطبائي تلمذ نمود. در نجف از شاگردان بحرالعلوم شد و پس از وفات بحرالعلوم در كسوت شاگردي كاشف الغطاء از او اجازه اجتهاد دريافت كرد. سپس مانند صدرالدين عاملي با يكي از دختران كاشف الغطاء ازدواج نمود، دختري كه خود عالمي نسبتاً نامدار محسوب مي‌شد.

حدود ١٢٢٠ يا كمي زودتر در سال ١٢١٦ شيخ محمد به ايران آمد. به مشهد سفر كرد و مدت ٦ ماه در خانه محمد تقي برغاني (متوفي ١٢٦٤) معروف به شهيد ثالث و تكفيركننده شيخ احمد احسائي[٤٢]اقامت گزيد. بعد از آن به يزد رفت و سپس در اصفهان امامت نماز جمعه را ابتدا در مسجد ايلچي و سپس در مسجد شاه برعهده گرفت؛ از همين رو خاندان او را مسجد شاهي، مي‌خواندند. او تا پايان دوره فتحعلي شاه قاجار زندگي فقيرانه‌اي داشت؛ گرچه به فرمان امين الدوله، روستائي بعنوان تيول بدو بخشيده شده بود. شيخ محمد تقي مسئوليت آموزش فقه و اصول در اصفهان را عهده‌دار بود. وي در ١٢٤٨ درگذشت و شفتي بر جنازه‌اش نماز گذارد. بنا به نوشته خوانساري ـ كه شديداً تحت تاثير شيخ قرار دارد ـ بيش از ٣٠٠ طلبه من جمله خود نويسنده روضات از مجلس درس او در مسجد شاه بهره مي‌بردند. ضمناً شيخ برادري تندرو با عقايد ضد شيخي بنام محمد حسين داشت؛ كه در كربلا مي‌زيست. او نيز پسري داشت كه شاگرد شيخ مرتضي انصاري (متوفي ١٢٨١) بود و بعدها با خاندان صدرالدين عاملي وصلت نمود.[٤٣]
ميرسيد محمد شهشهاني كه لقبش را از ناحيه‌ائي در اصفهان گرفته بود، هيچ مدخل جداگانه‌ائي را در كتاب روضات الجنات بخود اختصاص نداده است. خوانساري تنها مي‌نويسد كه او با لقب رئيس التدريس و الفتوي در اصفهان مشهور بوده است. شهشهاني شاگرد كلباسي يعني استاد محمد باقر خوانساري و پدرش بود و بعلاوه سيد محمدبن‌ سيد‌علي طباطبائي كه استاد نياي خوانساري بوده است. سيد محمد امام جماعت مسجد ذوالفقار بود.[٤٤]
آقا ميرسيد حسن ملقب به مدرس اصفهاني در ١٢٠٨ بدنيا آمد؛ نزد علماي آن شهر تلمذ كرد و در عتبات از محضر محمد حسن نجفي، كلباسي و شريف العلماي مازندراني (متوفي ١٢٤٥) بهره برد. شريف العلماء خود شاگرد سيد علي طباطبائي بود و با مرگ پسر سيد علي، استاد بزرگ حوزه علميه كربلا شد و به سيد ابراهيم‌ بن محمد باقر موسوي قزويني (متوفي ١٢٦١) درس داد. سيد حسن در بازگشت به اصفهان نزد شيخ محمد تقي نواده بهبهاني درس خواند و با يكي از دختران ديگر كاشف الغطاء ازدواج نمود و معلم پدر خوانساري و خود او شد. هم چنانكه استاد محمد هاشم، برادر جوانتر مؤلّف روضات نيز بود، برادري كه شاگردي صدرالدين عاملي را نيز تجربه كرده بود و از روش شيخ محمدتقي در آموزش فقه و اصول در اصفهان پيروي مي‌كرد.[٤٥]

فرجام سخن

با توجه به مطالب پيشين، محمدباقر خوانساري زماني كه در ١٢٥٣ عازم عتبات عاليات شد، مستقيم و غير مستقيم با بخشي از جامعه روحانيت آن عصر ارتباط نزديك داشت. او از طريق نياي خويش با شاگردان برجسته بهبهاني نظير: بحرالعلوم، شهرستاني، سيد علي‌طباطبائي و... در ارتباط بود؛ كساني كه در منابع درجه دوم بعنوان عناصر شاخصه سلسله مراتب روحانيت عتبات شناخته مي‌شدند.[٤٦]از طريق پدرش با رجالي چون: صدرالدين عاملي، كلباسي و اصفهاني مرتبط بود كه همگي از علماي بزرگ اصفهان محسوب مي‌شدند و با طرفداران نهضت وحيد بهبهاني در عراق رابطه داشتند. حتي پيش از آنكه خوانساري نزد آنان درس فرا گيرد، شخص خوانساري با علماي اصفهان چه از طريق شاگردي و چه از طريق پيوند خانوادگي مربوط بود. اين علماء و ديگر استادان او نظير: شيخ محمد تقي اصفهاني، شهشهاني و سيد حسن مدرس خود هر يك با ديگري ارتباطات نسبي و سببي داشتند و با علماي عتبات چون: صاحب جواهر و كاشف الغطاء[٤٧]نيز مرتبط بودند؛ چنانكه بين استادان خوانساري و شهيد ثالث هم رابطه‌هايي برقرار بود.

در طي اقامت موقت نويسنده روضات، در شهرهاي مقدسه عراق، او از محضر محمد‌بن علي بن جعفر كه به توانائي‌اش در اجتهاد اعتراف داشت، و نيز شيخ قاسم بن محمد‌نجفي و محمد ابراهيم كربلائي بهره گرفت كه هر دو به وي اجازه روايت داده بودند.[٤٨]همچنين بنا به اذعان دو منبع ديگر، خوانساري نزد سيد ابراهيم بن محمد باقر موسوي‌قزويني مجتهد برجسته كربلا و شيخ محمد حسن نجفي تعليم يافت. شايان ذكر است كه محمد حسن، استاد شفتي بود و خوانساري از طريق ازدواج، با وي نيز مرتبط بود.[٤٩] با چنين پيوندهائي، مناسبات خوانساري با نسل بعدي روحانيون ايران و عتبات نيز برقرار گرديد. بويژه زماني كه او شاهد كشاكش بدعت گرايان و وقايع ديگر در عراق شد. كاشف الغطاء مانند استادش بهبهاني مخالف سرسخت اخباريه بود و بخاطر روابط حسنه‌اش با فتحعلي شاه قاجار، او را در رساله‌ائي ـ راجع به اخباريه ـ مورد خطاب قرار داده بود. شهيد ثالث هم عليه احسائي مبارزه‌اي را شروع كرده بود. از طرف ديگر سيد‌ابراهيم قزويني با شيخيه عناد مي‌ورزيد؛ زيرا برآمدن شيخيان باعث شكاف عميقي در جامعه شيعه كربلا شده بود. كول و مومن دو نويسنده غربي چنين ادعا مي‌كنند كه اين شكاف و چالشهاي ناشي از آن، نقش مهمي در تهاجم عثماني به شهر در سال ١٢٥٧ ايفاء نمود. حادثه‌اي كه خوانساري از نزديك شاهد آن بود. البته قزويني سهم عمده‌ايي در اين چالشها داشته و ظاهراً سنت شيعي را در عذاب ‌ديده است. شفتي استاد ديگر خوانساري هم در كشاكشي بيهوده با محمد شاه قاجار در مورد يورش عثمانيها بسر مي‌برد. گرچه نجفي ادعاي علي محمد شيرازي[باب] در مورد ظهور امام زمان(عج الله تعالي فرجه) در آستانه هزاره غيبت آن حضرت در ١٢٦٠ و سال مرگ شفتي را تقبيح نمود، اما اين ادعا باعث برخوردهايي بين بابيها، اصوليون و حكومت ايراني در طي سالهاي ١٢٦٥ تا ١٢٦٩ گرديد.[٥٠]
خوانساري از موضوع پرداخت سهمي از موقوفه او در هندوستان و تاثير آن بر چالش شيخيه و اصوليه ياد كرده است. شهرستاني استاد نياي خوانساري كه علاقه خاصي به آموزه‌هاي يوسف بحراني داشت و پس از رحلت بهبهاني رهبري شيعيان كربلا را عهده‌دار شد، ظاهراً يكي از دريافت كنندگان سهمي از موقوفه او بوده است. مير سيد علي‌طباطبائي استاد ديگر نياي خوانساري، صدرالدين عاملي، كلباسي و شفتي معلمان خوانساري و پدرش و شهشهاني استاد خود محمد باقر نيز، كه بعنوان مجتهدان عتبات شناخته مي‌شدند، هر يك سهمي از موقوفه دريافت مي‌كردند. حتي قزويني استاد خوانساري، مدتي پس از مرگ شيخ كاظم رشتي ـ زعيم شيخيه ـ نظارت بر عوايد حاصله از موقوفه هند را عهده‌دار بود. ضمن آنكه محمد حسن نجفي نيز اختياردار برخي از اين درآمدها بود.[٥١]
سرانجام اينكه شبكه‌ايي از علمايي كه خوانساري با آنها مربوط مي‌شد؛ براي تجديد اختيارات ساير روحانيون در حوزه‌هاي قضائي و عملي جامعه و در كسوت نمايندگان امام زمان(عج الله تعالي فرجه) در واكنش به تحركات اخباريه، شيخيه و بابيه اين عصر، مي‌كوشيدند. مثلاً كاشف الغطاء مفهوم نيابت ائمه يا عقيده مبتني بر جانشيني امام عصر(علیه السلام ) و برتري يكي از مجتهدان اعلم بر ساير علماء را دوباره مطرح و تشريح نمود. يا شفتي استدلال كرده بود كه مجتهدان بايد در ايام غيبت، وظيفه اقامه حدود را برعهده گيرند. اين روحانيون و پيروان ديگر انديشه‌هاي بهبهاني، در تفاسيرشان در باب اختيارات حقوقي و عملي روحانيت، پايه‌هاي نظريه مرجعيت تقليد را بنا نهادند. و باعث قد علم كردن شيخ مرتضي انصاري شدند.[٥٢]
نويسنده روضات الجنات سه برادر ديگر داشت كه در بازگشت او از عتبات، همگي در مناطقي از اصفهان سكونت داشتند و بدين خاطر، نسبت خانوادگي آنها يعني خوانساري به چهار سوقي تبديل شده بود. به نوشته محمدعلي روضاتي اين چهار برادر عمدتاً با يكديگر در ارتباط بودند و در گردآوري اطلاعات براي نگارش روضات الجنات همكاري داشتند. چنانكه گفته شد ميرزا هاشم برادر جوان‌تر كه بعدها مجتهد چهار سوقي لقب گرفت، با دختر سيدصدرالدين عاملي (استاد خوانساري پدر و پسر) وصلت نموده بود و يكي از شاگردانش، حاج ميرزا حسن بن محمد نوري (متوفي ١٣٢٠) نويسنده اثر «مستدرك الوسائل» بود.[٥٣]
قصص العلماء، اثر تنكابني، اثري است كه منعكس كننده مشاهدات يك فرد وابسته به روحانيون است. اين امر به زودي در حوادث سال‌هاي ١٣٠٩ تا ١٣١١ در شورش تنباكو خود را نشان داد. تنكابني در سال ١٣٠٢ چند سال قبل از چاپ روضات از دنيا رفت. اينك به سهولت روشن خواهد ‌شد كه چرا خوانساري حتي تا مدتها پس از بازگشت از عتبات، كينه‌اش را نسبت به اخباريگري حفظ كرده بود. اين امر بدان دليل است كه با شبكه‌اي از روحانيون شيعه در ايران و عراق مرتبط بود كه فعالانه در دفاع از كيان شريعت بر ضد بدعت گرايي مي‌كوشيدند؛ ضمن آنكه براي پيشبرد اهداف كلي آئين تشيع، گسترش اختيارات فقهاء و همانند شفتي بازگشت به سنتهاي مهم تاريخ اوليه شيعه مبارزه مي‌كردند.[٥٤]روضات‌الجنات آشكار از رابطه نوبنياد بين نمودهاي قديم و معاصر بدعت و از درك كامل روايات متنوع و پراكنده و تصوير سازي آنها؛ بعنوان جنبه‌هاي يك سنت منفرد شكست ناپذير و يكپارچه و همراه با ايماني كه مجدداً با تهديداتي عليه موجوديت جامعه روبرو شده بود، خبر مي‌دهد.


پی نوشت ها:
* استاديار گروه تاريخ دانشگاه آزاد اسلامي شاهرود.

[١] نك: آ. نيومن The Nature of the Akhbari/Usuli Dispute in Late-Safawidiran، بخش ١، منيه الممارسين عبدالله سماهيجي؛ در مجله BSOAS سال ٥٥، شماره ١، ١٩٩٢، ص٥١ – ٢٢؛ نيومن The Nature Of the Akhbari/Usuli، بخش ٢، ارزيابي مجدد چالشها، در مجله BSOAS، ١٩٩٢، ص٢٦١ – ٢٥٠، همراه با ترجمه‌اي از متن عربي سماهيجي با تفسير و تحشيه.

[٢] چاپ من از متن سماهيجي بر اساس دو نسخه مشهور و مطرح آن زمان بوده است، براي اطلاع از فهرست نوشتارهاي غربيان در باره جدل اخباريه طي سالهاي١٩٥٨ تا ١٩٨٥ ميلادي، بصورت مختصر نک: نيومن«ماخذ پيشين»، بخش١، ص٢٣، پانويس٤ – در باره نکات عمده خلاصه شده نک: نيومن« همان» بخش ٢، ص٢٥٣ و مقاله ر. گليو

Akhbari Shia I Usuli Al Fiqh در كتاب؛ ر. گليو و هـ كرملي (ويراستاران):

Islamic Low, Theory and Practice (لندن، ١٩٩٧) ص٢٥ – ٢٤، با چكيده‌اي از اختلاف موجود در تحقيقات غربيان راجع به ريشه مسلك اخباري.

[٣] براي مثال نک: حامد الگار: دين و دولت در عصر قاجار، ترجمه ابوالقاسم سري(تهران، توس، ١٣٥٩)ص٤٨ ج. کول: Indian&Shiism in Iran & Iraq (بركلي و لندن، ١٩٨٨) ص٣٥ – ٣١ مايرليتواك: Shia I Scholars Of Nineteenth Century Iraq (كمبريج ١٩٩٨) ص١٥ – ١٤ و ٢٢.

[٤] در مورد اينکه در عهد صفويه، اخباريه با اين قضيه ارتباط کمتري داشته است نک: نيومن« همان»، بخش ٢، ص٣-٢٥١ و پانويس ٧

[٥] درباره اين وظايف و مسئوليتها نک: نيومن« همان»، بخش٢، ص٢٦٠-٢٥٧

[٦] يوسف البحراني: لولوء البحرين، (نجف، دارالنعمان، ١٣٨٠ق)ص١٩-١١٧؛ به نقل از نيومن« همانجا»، بخش ٢، ص٣-٢٥٢

[٧] براي اطلاع از فهرست کامل اين علماء ر.ک: نيومن«همان»، بخش١، ص٤٩، پانوشت- ١١ درباره توجه به مجتهد محدث در آثار قمي و کاشاني نک: نيومن:
در مجله Iran، ش٣٧ (١٩٩٩)ص١٠٨-٩٥- نيومن«Sufism & Anti- Sufism in Safavid Iran.the authorship of Hadiqat al Shia Revisited Clerical Perceptions of Sufi Practices in Latr Seventeenth-Century Persia Arguments Over Permissibility of Fayd al Kashani & The٦٤ – ١٣٥ – نيومن (اكسفورد، ١٩٩٩)صThe Heritage Of Sufism vol٣: ويراستاران)): در: لوئيسون و مورگانSinging (Ghina)(نيويورک، ٢٠٠١) The Most Learned of the Shi a در کتاب: والبريج (ويراستار) :Rejection of The Clergy/State Alliance… .

[٨] درباب اين روايات نك: نيومن The Nature of theبخش ٢، ص٢٥٥.

[٩] نک : همان، ص٥٦-٢٥٥.

[١٠] نک: محمد تنکابني: قصص العلماء، (تهران، بي جا، بي تا) ص٢-٣٢١؛ در باره محمد‌امين و نقل بحراني از او بدون تلخيص نک: لولوء البحرين، ص١٩-١١٧

[١١] خوانساري: روضات الجنات؛ بکوشش کشفي و اسماعليان، (قم ٢ – ١٣٩٠ ق) بي‌جا، ج١، ص٢-١٢١-اين مطلب توجه بسياري از دانشوران غربي را بخود جلب نموده، گرچه تذکره‌هاي صفويه گزارشي از گرايش اخباري ميرزامحمد يا محمدامين بدست نداده‌اند. نک: نيومن«همان»، بخش٢، ص٢٥٣، پانوشتهاي١٠و١١.

[١٢] خوانساري: روضات، ج١، ص٦-١٣٢؛ نيومن «Clerical Perceptions ??» سطر١٤٨- در اينجا خوانساري(ج١، ص١٣٧) کساني را که سماهيجي مجتهد محدث خوانده، اخباري قلمداد مي کند؛ حتي کساني مانند: عبدالله نوري(م١٠٧١)و محمدبن حسن حرعاملي(م١١٠٤). همچنين با اطلاق عنوان اخباري به محمدتقي مجلسي(م١٠٧٠) فقط از حواشي او بر تفسير محمد امين برکتاب الفقيه شيخ صدوق نقل مي کند. تفسير مجلسي که در منابع غربي درجه دو حساب مي شود، توسط سماهيجي مورد استفاده قرار نگرفته و خوانساري هم در بحث از مجلسي، سهم زيادي به آن نمي دهد. (روضات، ج١، ص١١٨).

[١٣] بحراني: لولوء البحرين، ص١٢١- مقايسه کنيد با تنکابني: قصص العلماء، ص٣-٣٢٢.

[١٤] خوانساري: روضات، ج ٦، ص١٠٣-٧٩ - درباره نماز جمعه نک به مقاله من

FFayd al Kashani ?
[١٥] خوانساري: همان ماخذ، ج٤، ص٦-١٤٣-درباب قمي نک: منابع مندرج در پانوشت٧ ومقايسه کنيد با کول: Roots of Indian&ص٢-٢١ که به نقل خوانساري در مورد تمايلات اخباري قمي توجه نموده است.

[١٦] خوانساري: همانجا، ج٦، ص٩-٢٧٤ و بويژه ص٨٣-٢٧٩ و ٨-٢٧٨؛ خوانساري مدخل را با برشمردن پاره‌اي فتواهاي مسئله برانگيز توسط ابن ادريس به پايان مي برد، فتاوي که شيخ مرتضي و علامه حلي هم از آن يادکرده اند.

[١٧] خوانساري: همان، ج٤، ص٩-٢٤٧ که از لولوء البحرين، ص١٠٣-٩٦ نقل کرده، به همراه گزيده مقاله شيخ سليمان در ص١-٢٥٠.

[١٨] مفوضه معتقد بودند که خداوند پيامبرr و ائمه را اعتبار و اختياري تام بخشيده تا قوانين را به دلخواه خويش تفسير کنند. برخي نيز بر اين باور بودند که گرچه نبي و امامان ماهيت الهي ندارند، ولي از جوهره‌اي متفاوت با ساير انسانها آفريده شده اند. نک مدرسي:

Crisis & Conslidation in the Formative of Shi ite Islam (پرينستون، ١٩٩٣)ص٢٣-٢١

[١٩] نك: و. مادلونگ: مقاله Khattabiyya در E١٢، ج٤، ص٣ - ١١٣٢

[٢٠] درخصوص حرمت خنياگري و تشيع اثني عشري نک: نيومن Clerical Perceptions مندرج در پانوشت ٨.

[٢١] معرفي کوتاه خوانساري در باره احسائي(م١٢٤٢)در: ج١، ص٩٤-٨٨ اهانت آميز و غيرمنطقي است و فاقد بحث مهمي در باره نتايج باورهاي احسائي مي باشد؛ در حالي که بالعکس در قصص العلماء (ص٤٧) بحث مفصل و متفاوتي درباره زندگاني و عقايد احسائي و اختلافش با فقها درج است که بدون داوري مي باشد. در باب روابط بابيها و شيخيها نيز نک: تنکابني، همانجا، ص٥٩

[٢٢] شيخ احمد برخلاف روش مرسوم فقها در پائين پاي حرم امام حسين(ع) نماز مي‌خواند نک: مک اوئن«Balasari»درE١، ج٣، ص٥-٥٨٣.

[٢٣] خوانساري، همان، ج٣، ص٤٥-٣٣٧؛ در واقع خلاصه رساله سبزواري را نه در روضات که در کتاب عبدالله افندي مي توان جستجو کرد: رياض العلماء، (قم، کتابخانه آيت الله مرعشي نجفي، ١٤٠١ ق) ج٢، ص٣٠١.

[٢٤] درخصوص مفضّل نک: مادلونگ Khattabyya و نيومن:

TThe Formative periode of Tweler Shi ism (ريچمون، ٢٠٠٠).

[٢٥] تاد لاوسون T«The Dawning Places of the Lights of Certainty in the Divine Secrets Connected with the Commander of Faithful By Rajab Bues»
در: ل. لوئيسون: The Heritage of Sufism vol٢ (اکسفورد، ١٩٩١)ص٧٦-٢٦١.

[٢٦] افندي، رياض العلماء، ج٢، ص١٠-٣٠٤- حرعاملي، امل الامل، بکوشش احمدالحسيني، (بغداد، مکتبه الاندلس، ١٩٦٥م) ج٢، ص١٨-١١٧، به نقل از: روضات، ج٣، ص٤٠-٣٢٨ - نک: لوئيسون، ماخذ پيشين، ص٥-٢٦٤.

[٢٧] عاملي، امل الامل، ج٢، ص٣٤٥؛ افندي، همان، ج ٥، ص٥٩-٣٥٤، بويژه ٣٥٥ و ٣٥٩.

[٢٨] درباره صفارقمي نک: نيومن "The Formative Period" ص٦٧ و٨٦، پانوشت٣؛ خوانساري، همان، ج١، ص١٢٤، ج٢، ص٢٩٤، ج٤، ص٨؛ مجلسي وي را يک شيعه امامي ثقه خوانده است. نک به محمد باقر مجلسي؛ الوجيزه في علم الرجال (بيروت، دارالاحياء التراث العربي، ١٤١٠ق) ص٢٩٨.

[٢٩] خوانساري، همان، ج٤، ص٤-٣٤١؛ ارجاعات خوانساري را به اربلي از بحارالانوار ببينيد در: رياض العلماء، ج٦، ص٥ وج٨، ص٨-٢٤٥؛ حرعاملي (ج٢، ص٨-١٩٥) او را ثقه خوانده، افندي در رياض(ج٤، ص٧٤-١٦٦) از استادش مجلسي نقل مي کند که اربلي ثقه بوده است. شيخ علي کرکي(م٩٤٠) از کتاب کشف روايت کرده است . نک: رسول جعفريان: علي‌بن عيسي اربلي و کشف الغمه، (مشهد، بنياد پژوهشهاي اسلامي، ١٣٧٣هـ . ش).

[٣٠] خوانساري، همان، ج٤، ص٩-٥؛ امل الامل، ج٢، ص٧-١٢٥؛ افندي، رياض، ج٢، ص٣٧-٤١٩؛ بحراني، لولوء، ص٦-٣٠٤؛ تنکابني، قصص، ص ٤٣٤.

[٣١] خوانساري، همان، ج٤، ص٦-٢٣؛ عاملي در امل الامل، ج٢، ص١٣٠ او را جليل‌القدر ناميده و هيچ تصوري از تاليف او نکرده است. شاذان در الوجيزه، ص٢٢٥ و رياض، ج٣، ص٦-٥ هم ثقه خوانده شده است؛

[٣٢] نک : کول: ? Clerics in Iran & Iraq,The Akhbari-Usul Conflict Reconsideredدر (مجله Iranian Studies سال ١٨، شماره ٣، زمستان ١٩٨٥) ص٣٤ – ٣.

[٣٣] در مورد آگاهي از اين خاندانها بايد از سيدمحمدعلي روضاتي آخرين عضو باقيمانده خاندان خوانساري تشکرکنم که در سال٢٠٠٠ ميلادي او را در اصفهان ملاقات کردم و نيز از رسول جعفريان که ترتيب اين ديدار را داد . نک: روضاتي: دو گفتار، ( قم، کتابخانه تخصصي اسلام و ايران، ١٣٧٨هـ. ش) ص٧- ٩٦.

[٣٤] خوانساري، همان، ج٢، ص٦-١٠٥؛ روضاتي، دوگفتار، ص١٠٤؛ محمدباقر کتابي، رجال اصفهان (اصفهان، نشر گلها، ١٣٧٥هـ. ش) ص٩-١٢٨؛ اصفهاني، تذکره القبور، (قم، کتابخانه آيت الله مرعشي نجفي، ١٣٧١هـ. ش)؛ خوانساري، همان، ج٤، ص٤٠٦-٣٩٩؛ کتابي، رجال، ص٣-٩٠؛ درمورد بحرالعلوم نک: خوانساري، همان، ج٧، ص٢٠٣.

[٣٥] خوانساري، همان، ج٢، ص٩-١٠٧؛ کتابي، رجال، ص٩-١٢٨.

[٣٦] خوانساري، همان، ج٤، ص٩-١٢٦؛ کتابي، رجال، ص٢٢-١١٩؛ نويسنده روضات متولد١٢٢٦ بود و در موقع شاگردي صدرالدين بايد کمتر از٢٧ سال سن مي داشت . زيرا او در١٢٥٣ اصفهان را ترک گفت و صدرالدين در١٢٦٢-درخصوص کاشف الغطاء نک: خوانساري، همان، ج٢، ص٦-٢٠٠؛ تنکابني، قصص، ص٩٨-١٨٣؛ و نتيجه آن در ص٦-١٥٦.

[٣٧] خوانساري، همان، ج١، ص٧-٣٤، ج٢، ص١٠-١٠٥؛ کتابي، همان، ص١٤٦ و١٨-١١٢و٨٤ و٨٦ و٧٠-١٦٩؛ تنکابني، قصص، ص٢٢-١١٧و نيز ص١١٨ و ١٢١.

[٣٨] خوانساري در قسمت شرح حال خويش(ج٢، ص١٠-١٠٥)اشاره‌اي به تعليماتش نزد شفتي نکرده است؛ ولي در بخش زندگينامه شفتي (ج٢، ص١٠٤-٩٩) چرا . نيز نک: روضات، ج١، ص٣٦؛ کتابي، همان، ص١٢٦و ١١-١٠٠ و ١-١٠٥؛ قصص، ص٦٨-١٣٥؛ وقتي در١٢٦٠ شفتي درگذشت، خوانساري پيش از عزيمتش به عراق در١٢٥٣، نزد او تلمذ کرده بود. براي آگاهي از شاگردان نامدار شفتي نک: کتابي، همان، ص١١٠.

[٣٩] براي فهرستي از اين رسالات نک: خوانساري، همان، ج٢، ص١٠٥، کتابي، همان، ص١٠٨؛ آقابزرگ تهراني، الذريعه الي تصانيف الشيعه، (قم، کتابخانه اسماعيليان، ١٣٤١) ج١٠، ص٢٤٦؛ کساني که نظر شفتي را بخود جلب کرده بودند عبارت بودند از محمد بن‌سنان، سهل بن زيد، احمدبن محمد برقي، ابان بن عثمان و.. نک: نيومن:
The Formative Period

[٤٠] مقايسه کنيد با کتابي، رجال، ص١٤٥، اذعان مي کند که در اصفهان زاده شده است. به نقل از خود خوانساري.

[٤١] نک: منابع مندرج در پانوشت٣٥، خوانساري(ج١، ص٧-٣٤)در بحث از کلباسي به تلمذ خود نزد کلباسي اشاره ائي ندارد.

[٤٢] مدخل زندگينامه شهيد در قصص العلماء (ص٥٨-١٩) طولاني ترين مبحث است، بحثي در باره احسائي و عيبجوئي بيرحمانه از سوي شاگرد احسائي يعني تنکابني در مورد چهار گروه شيخي من جمله بابيه- گليو

Biography & Hagiography in Tanikabuni s Qisas al Ulama در کتاب س. ملويل (ويراستار):
Proceeedings of the Third European Conference on Iranain Studies (ويسبادن، ١٩٩٩) ص٢٤٤.

[٤٣] خوانساري، همان، ج٢، ص٧-١٢٣؛ قصص، ص١١٧؛ محسن امين، اعيان الشيعه، (بيروت، دارالتعارف، ١٤٠٦ق) ج٥، ص٢١١- مرگ شيخ محمد در ١٢٤٨ بود و احتمالاً آن وقت خوانساري ٢٣ ساله نزد او درس مي‌خوانده است.

[٤٤] خوانساري، همان، ج٢، ص٧-١٠٦؛ کتابي، رجال، ص٤-١٣٣؛ اصفهاني، تذکرة‌القبور، ص٩-٢٨.

[٤٥] خوانساري، همان، ج٢، ص١٠٧و ٨-٣٠٧؛ تهراني، الذريعه، ج٥، ص٨-٢٤٧؛ امين، اعيان‌الشيعه، ج٥، ص٢١١- درباره شريف العلماء، نک: اعيان الشيعه، ج٩، ص٣٦٤ و ماير ليتواک: ?Shi i Scholars of، ص٥١، ٢-٦١ و١١٧.

[٤٦] درباره بحر العلوم نک: ليتواک، همان، ص٤٦، درباره شهرستاني نيز همانجا، ص٣٢ و٥٠-٤٩ و٧-٩٥ و١٠٢-٩٩؛ درباره طباطبائي: ليتواک، ص٥٠، عباس امانت
"In Between Madrasa & the Marketplace " در
سعيد اميرارجمند (ويراستار): Authority and Political Culture in Shiism (آلباني، ١٩٨٨)ص١٠٤.

[٤٧] درباب شفتي نک: حميد دهباشي LLives of Prominent Nineteenth-Cenyury Ulama fron Tunikabuni sQisas al Ulama ص ١٠٧؛ درباره كلباسي: امانت، همان، ص١٠٦؛ درخصوص روش ضد اخباري بهبهاني نك: روضات، ج٢، ص٥ – ٩٤.

[٤٨] خوانساري؛ روضات، ج٢، ص٨-١٠٥؛ کتابي، رجال، ص٥١-١٤٤؛ در باره نجف نک: کتابي، همان، ص١٢٤ و مقدمه کشفي در روضات، حرف واو.

[٤٩] نک: کتابي، همان، ص١٤٦، درباره نجفي نک: مقدمه کشفي در روضات ج١، حرف واو؛ ولي توضيح خوانساري در باره نجفي(ج٢، ص٦-٣٠٤) شامل اين مناسبات نمي شود، اما برخلاف تنکابني(ص١٠٣) او در جواني نزد نجفي درس مي‌خوانده؛ در بحث از قزويني در روضات (ج١، ص٤٢-٣٨) مي‌نويسد که محضر قزويني را درک کرده؛ ولي اشاره به دريافت اجازه اجتهاد نکرده است. اولين مبحث زندگينامه ائي تنکابني درباره قزويني، شامل يک نسخه از اجازه اجتهاد از اوست. با مقايسه اين تناقضها، گليو استدلال مي‌کند Biography & Hagiography) ص٢٤٤) که تأليف تنکابني مملو از تجديد خاطرات بياد ماندني و شخصي است. در باره نجفي نک ليتواک، Shi i Scholars ofص٦٤؛ دهباشي
Lives of Prominent) L، ص٢٤-٣١٨ ) بخشي از مطالب تنکابني را در باره ابراهيم قزويني ترجمه کرده است.

[٥٠] نک: کول و مومن Mafia.Mob & Shism in Iraq درمجله Past and Present شماره ١١٢، اگوست ١٩٨٦، ص٤٣ – ١١٢، بويژه ص١١٣؛ ليتواك، همانجا، ص١٤٥

[٥١] در باره پول هند که ميرسيد علي تحت نظارت داشت نک: کول Indain Money ص٨٠-٤٦١و٧٥-٤٦٨؛ ليتواک، همان، ص٦١ و٦٤؛ ماير ليتواک A failed Manipolation
در مجله British Journal of Middle Eastern Studies، سال ٢٧، ش١ (٢٠٠٠) ص٨٩-٦٩.

[٥٢] ليتواک Shi i Scholars of ص٣٢و٤٦؛ امانت، «IIn Between» ص٤-١٠٣؛ درباره انصاري نک: کولimami jurisprudence & the Role of Ulama در نيکي کدي: (ويراستار) eligion and Politics in Iran (نيوهاون، ١٩٨٣) ص٤٦-٣٣؛ روضات هيچ مبحثي را درباره انصاري ارائه نکرده است و مطالب تنکابني هم درحد يک پاراگراف است (ص٧-١٠٦).

[٥٣] روضاتي، دوگفتار، ص٨-١٠٥؛ کتابي، رجال، ص١٥٠ و ٧-١٦٢.

[٥٤] درباره اين شبکه از روحانيون نک: تأليفات کول، امانت و ليتواک ذکرشده در پانوشتهاي فوق و نيز نيومن«The Formative Period » و ديگر آثار درباره دانشوران عهد صفويه فهرست شده در پانوشتهاي پيش. از اين جماعات در ادوار ديگر تاريخ تشيع نيز نام برده شده است.