تاریخ اسلام - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - مرجئه

مرجئه
 
گودرزی پرویز  

معناي لغوي و اصطلاحي مرجئه

چنين به نظر مي‌رسد كه اصطلاح مرجئه از ارجاء مشتق شده است.[١]مرجئه براي اثبات عقيده خود به آيه «و آخرون مرجون لامر الله إما يعذّبهم و إما يتوب عليهم و الله عليم حكيم»[٢]استناد كرده و نام خود را از «مرجون» كه در آيه آمده برگزيدند. [٣] واژه «ارجاء» در لغت نامه‌ها به دو معنا آمده است: معناي اولي كه براي اين كلمه درنظر گرفته شده تأخير دادن است يعني انجام دادن كاري پس از كار ديگر. معناي دوّم اميد دادن است. شهرستاني هر دو معنا را آورده اما طرفدار معناي اول است.[٤]اما نوبختي معناي دوم را بر مي‌گزيند.[٥]
براي نام‌گذاري اين فرقه چند وجه ذكر شده است: ١. اين فرقه نيت و عقيده را اصل شمردند و گفتار و كردار را فاقد اهميت دانستند؛ ٢. معتقد بودند همانگونه كه عبادت كردن با كفر سودي ندارد گناه كردن هم چيزي از ايمان نمي‌كاهد؛[٦]٣. در مورد مرتكب گناهان كبيره، عذاب يا عفو آنها را به روز قيامت واگذار مي‌كردند. به تعبير شهرستاني، ارجا تأخير حكم است در صاحب گناه كبيره تا روز قيامت. پس در دنيا بر صاحب كبيره هيچ حكمي نمي‌كردند كه از اهل بهشت است يا اهل دوزخ؛[٧]٤. اين فرقه اهل عصيان را به اداي شهادتين نوميد نمي‌ساختند و آنها را كافر نمي‌شمردند و براي همه اميد آمرزش داشتند. در مقابل آنها مخالفان سخت‌گير وعيديه قرار داشتند كه به آيه‌هاي وعيد (بيم دهنده) قرآن استناد مي‌كردند؛[٨]٥. آنها امامت علي بن ابي طالب را پس از سه خليفه ديگر به تأخير انداختند؛[٩]٦. مرجئه معتقد بودند مشكل است كه از عقيده باطني مردم آگاه شويم. ما به درستي نمي‌دانيم چه كسي واقعاً مسلمان و چه كسي كافر است؛ زيرا كساني چون معاويه، اصحاب جمل، علي بن ابي طالب شهادتين را بر زبان جاري مي‌كنند، بنابراين، ما نيز به همان ظاهر حكم مي‌كنيم و ايشان را مسلمان مي‌خوانيم و داوري درباره آنان را تا روز قيامت به تأخير مي‌اندازيم.[١٠]
ظاهر عقيده مرجئه نشان مي‌دهد كه ربطي به سياست ندارد، ولي با كمي تأمل، آشكار مي‌شود كه اين تفكر به معناي تسليم و سكوت در مقابل همه حكام ظاهر الصلاح و فاسد الباطن است كه فسادشان از اعمالشان پيداست.

چنين باور سياسي به سود امويان بود. شايد مبالغه نباشد كه اين فرقه در ايجاد انفعال سياسي و انزواي مردم و ستم پذيري مسلمانان قرون اوليه هجري تأثيري بيش از عقايد فرقه‌هاي ديگر داشت و مشكلات حضور فعال سياسي در جامعه را از بين مي‌برد حال آن كه عقايد فرق ديگر، حتي غير سياسي‌ترين فرقه‌ها، تا اين اندازه به حذف توده‌ها از صحنه سياسي جامعه مساعدت نمي‌كرد.

فضل بن شاذان در معرفي عقايد آنها مي‌نويسد:
[پيامبر فرمود:]
دو صنف از امت من از اسلام بهره ندارند: قدريه و مرجئه. سپس به ايشان گفته شد مرجئه كيستند؟ فرمودند: كساني كه مي‌گويند ايمان گفتار و قول بدون عمل است. اصلي كه مرجئه بدان عقيده دارند اين است كه اگر يكي از آنان پدر، مادر، پسر، دختر، خواهر و برادرش را ذبح كند، ايشان را در آتش بسوزاند يا آن كه مرتكب زنا و سرقت و قتل نفسي شود كه خداوند حرام كرده يا آن كه قبر آنها را بسوزاند يا كعبه را خراب كند يا نبش قبر كند و يا مرتكب كبيره‌اي شود كه خداوند از آن نهي كرده است، اين اعمال ايمان او را فاسد نمي‌كند و او را از ايمان خارج نمي‌كند. چنين فردي كه مادام به زبان اقرار بر شهادتين دارد، ايمانش مانند جبرييل و ميكاييل كامل است، حتي اگر آنچه مي‌خواهد انجام دهد و مرتكب كارهايي كه خدا از آن نهي كرده گردد.[١١]

علل و عوامل شكل‌گيري مرجئه

درباره زمينه‌ها و عوامل شكل‌گيري مرجئه ديدگاه‌هاي مختلفي ارائه شده است. در ذيل به پنج ديدگاه مي‌پردازيم.
١. عجز توده‌هاي مسلمان از تشخيص حق و باطل در خلال جنگ‌هاي جمل و نهروان كه به دليل سنجيدن حق با مردان و نه با معيارهاي الهي واقع شده بود، به تدريج موجب سردرگمي مبارزان شد و اين درست نقطه عزيمت تكوين تفكري به نام ارجاء و جرياني به نام مرجئه گرديد.[١٢]
البته برخي ديگر از محققان شكل‌گيري مرجئه را به زمان جريان فتنه عثمان مربوط مي‌دانند. وقتي كه عثمان كشته شد و انقلابيون با علي? بيعت كردند. در اين ميان گروهي در واكنش به اين اتفاقات از دخالت در امور سياسي خودداري كرده و عليرغم اينكه علي? را مناسب خلافت مي‌دانستند، با ايشان بيعت نكردند. حسين عطوان مي‌نويسد:

كساني كه از جريان فتنه عثمان دوري جستند و در آن شركت نكردند نماينده نخستين مرجئه در صدر اسلام به شمار مي‌روند؛ زيرا اين شمار از صحابه كار مردم را به روز رستاخيز حواله مي‌كردند و داوري درباره اعمال بندگان را تنها به خداوند وا مي‌نهادند. اين گروه جديد در تمامي سالهاي حكومت امام علي? خود را از صحنه سياسي كنار كشيدند و در جنگها حاضر به دخالت نشدند. اينان طرفين درگير در جنگ صفين را به يك چشم مي‌نگريستند و به طرفداري از هيچ كدام برنخاستند، نه گروهي از ايشان را تخطئه كردند و نه گروهي را مورد تأييد قرار دادند و نيز در ريختن خون گروهي به نفع گروه ديگر شركت نجستند، بلكه اعلام داشتند كه تشخيص اين مسئله بر آنها دشوار است و در تعيين حق از ناحق دچار سرگرداني شده‌اند و آن را به آخرت حواله كردند تا خداوند به خواست خود درباره آنها داوري كند. اين افكار به سبب بالا گرفتن درگيري احزاب مختلف به امر خلافت و تندروي هر يك در دشمني با ديگري به تدريج رشد يافت و شدت گرفت تا آن جا كه پايه‌هاي فرقه مرجئه را بنيان نهاد.[١٣]
نوبختي نيز مي‌نويسد:
گروهي كه به معاويه پيوستند؛ اين دسته همه اهل قبله را كه ظاهراً اقرار به اسلام مي‌نمودند متدين و مسلمان دانسته و اميد بخشايش و آمرزش آنها را داشتند. از اين رو جمله ايشان را مرجئه مي‌خواندند.[١٤]

بعضي از مورخان عكس‌العمل بني‌اميه در برابر خوارج و شيعه را منجر به پيدايش فرقه مرجئه مي‌دانند. [١٥]چون بني‌اميه در تمامي سالهاي حكومت خود بخصوص در زمان معاويه و يزيد به سركوبي اين دو گروه پرداخت و فضاي وحشت را در جامعه ايجاد كرد.

٢. انتقال انديشه و عقايد ايرانيان يا موالي خراسان به مهاجمان عرب عامل شكل‌گيري انديشه ارجاست. اينان انديشه «الاعمال بالنيات» (پاكي كار دل است نه كار جسم) را شعار خود ساخته و تكفير انسان مسلمان را به دليل انجام گناه، زشت مي‌شمردند و به مضمون آيه شانزده سوره توبه متوسل مي‌شدند. بدين ترتيب موالي خراسان، يعني همان بخش از مردم بومي كه با حفظ ايدئولوژي ايراني خود به اسلام گرويده بودند، علم و ايمان را داراي يك معنا و جهل و كفر را مترادف يكديگر و ضد آن مي‌شمردند.

خراسانيان از بحران خلافت ميان معاويه و حضرت علي استفاده كرده گفتند هيچ يك از دو طرف كافر نيستند و حكم آنها در روز قيامت به داوري خداوند خواهد بود. با خواست طرفداران اين انديشه سهل‌گيرانه، به مناسبت واژه «مرجون» در قرآن «مرجي» ناميده شدند.[١٦]
٣. برخي پيدايش مرجئه را واكنشي در برابر افراط و تفريط گروهها در جامعه اسلامي قلمداد كرده‌اند. خوارج كه از گروههاي تندرو جامعه به حساب مي‌آمدند، خليفه‌اي را كه مرتكب گناه كبيره شود از جرگه مسلماني خارج مي‌دانسته و عليه او حكم جهاد صادر مي‌كردند. اين انديشه زيربناي شورش عليه حكام اسلامي از دوران امام علي? به بعد شد.[١٧]اين روش خوارج سبب عكس‌العمل شديد امويان بر عليه آنان شد. خوارج به شدت سركوب شدند و مدتي بعد با حذف فعاليت جدي خوارج، امنيت و نظم در صحنه سياسي جامعه برقرار شد.

محمد جواد مشكور مي‌نويسد:
چون بني اميه به صورت ظاهر نظم و امنيت را در بلاد اسلامي برقرار كرده بودند اعظم مردم كه بيشتر آنها طبقات پيشه‌ور و زارع و اهل شهرها را تشكيل مي‌دادند و هرج و مرج و جنگ را باعث اتلاف نفوس ضرر و زيان اموال خود مي‌دانستند از اين جهت نظم و امنيت از هر وقت ديگر بيشتر مطلوب ايشان بود.[١٨]
مادلونگ مي‌نويسد:
پس از شورش بزرگ شيعيان كوفي به رهبري مختار به سود محمد حنفيه، جنبش مرجئه شكل گرفت و بازگشت به اتحاد در ميان مسلمانان با پرهيز از هرگونه افراط خواهي درباره خلافت را ترويج كرد. استدلال‌ بنيادي آنها اين بود كه داوري درباره عثمان و علي را بايد به خدا واگذار كرد و خلافت ابوبكر و عمر كه در زمان آنها در ميان مسلمانان اتحاد و توافق شيوع يافته بود سزاوار هرگونه ستايش و تقليد است. بنابراين مرجيان نخستين از غلات شيعه كه خليفگان پيش از علي را رد مي‌كردند و از خارجيان كه عثمان و علي را محكوم مي‌كردند و از عثمانيه كه بر طبق نظريه رسمي امويان علي را طرد مي‌كردند، دوري مي‌جستند.[١٩]
دكتر زرين كوب مي‌نويسد:

مذهب مرجئه به يك تعبير نوعي واكنش بود در مقابل خوارج و در واقع طرز فكر كساني به شمار مي‌رفت كه از افراط و تفريط و پراكندگي امت اسلامي بر حذر بودند و برخلاف خوارج كه مخالفان را هالك مي‌دانستند اينها معتقد بودند كه براي هر كسي اميد نجات هست.[٢٠]
يكي از محققان عنوان كرده كه هدف نخستين مرجئه به ويژه آنان كه در كوفه و بصره پراكنده گشتند اين بود كه جامعه مسلمانان را كه به دليل مخالفت با چهار خليفه نخست از سوي شيعه، خارجيان و نيز هواخواهان تندرو عثمان با تشتت مواجه شده بود، يكپارچه سازند.[٢١]
٤. تشبث به آيات قرآن و احاديث و روايات پيامبر يكي ديگر از دلايل پيدايش ارجا و مرجيان است. در آيه «و آخرون مرجون لامرالله امايعذبهم و اما يتوب عليهم» گروه آخر كساني هستند كه تصميم‌گيري درباره آنها به تأخير افتاده تا دستور خداوند درباره آنها برسد يا آنها را عذاب كند و يا ببخشايد. احاديثي نيز از پيامبر درباره ارجا و مرجئه نقل شده است؛ از جمله روايتي از محمد بن مسلم انصاري است كه مي‌گويد پيامبر اكرم به من شمشيري داد و فرمود محمد با اين شمشير در راه خدا جهاد كن تا زماني كه ببيني مسلمانان به دو گروه تقسيم شدند و يكديگر را مي‌كشند؛ در اين هنگام شمشير خود را بر سنگ بزن و بشكن و در پي آن زبانت و دستت را نگاه دار تا تو را مرگي چاره ناپذير در رسد يا دستي رباينده از ميانت بردارد.

روايتي ديگر از ابوبكر نفيع بن حارث ثقفي است كه مي‌گويد پيامبر فرموده است:
به زودي فتنه‌هايي درخواهد رسيد كه اگر كسي در آن گوشه‌اي نشيند بهتر از آن است كه در اين راه گامي بر دارد و كسي كه در اين راه گامي بر دارد بهتر است از آن كه در اين راه جد و جهد كند. هان پس هنگامي كه اين فتنه‌ها درگرفت هر كس شتري دارد نزد شتر خود رود و هر كه گوسفندي دارد نزد آن رود و هر كه را زميني است به سوي زمين خود روانه شود. ابوبكر مي‌گويد در اين هنگام مردي گفت يا رسول الله، اگر كسي نه شتري، نه گوسفندي و نه زميني داشت چه؟ پيامبر فرمود شمشيرش را بر گيرد و لبه تيغ آن را بر سنگ بكوبد واگر مي‌تواند خود را برهاند.[٢٢] همچنين از اهبان بن صيفي غفاري نقل شده كه مي‌گويد رسول الله فرمود: هرگاه امت دو فرقه شدند شمشيري چوبين برگير و در خانه خود بمان و من اكنون اين شمشير چوبين را برگرفته‌ام و در خانه خويش مانده‌ام.[٢٣]

نخستين پديد آورندگان تفكر مرجئي

جنگ جمل و صفين تأثير مهمي بر گرايش‌هاي سياسي و نيز مذهبي به جاي گذاشت. در جريان منازعه دو گروه شيعه و عثماني، كساني از صحابه و به تبع آنها برخي از تابعين به انگيزه‌هاي شخصي يا به دلايل فكري و مذهبي، خود را از معركه كنار كشيدند و حاضر به حمايت از هيچ كدام از اين دو دسته نشدند. اينها نخستين كساني بودند كه به كناره‌گيري از فتنه‌ها گرايش يافتند و قائل به ارجا شدند. آنها مواضع خود را با احاديث فراواني كه از پيامبر شنيده بودند توجيه مي‌كردند. صحابه و تابعيني كه موضع عزلت در پيش گرفتند عبارتند از:
١. سعد بن ابي وقاص: وي در مورد فتنه ‌مي‌گفت: گمان نمي‌كنم حق من به پيراهن خودم بيش از حق من به خلافت باشد. من جهاد كردم پس با جهاد آشنايم و اگر مردي بهتر از من يافت شود نفس خود را نمي‌كوهم. من جنگ نخواهم كرد مگر آن كه شمشيري براي من بياوريد كه دو چشم و يك زبان و دو لب داشته باشد و بگويد اين مؤمن است و آن ديگري كافر. وي در سال ٥٥ ه . وفات يافت.[٢٤] ٢. محمد بن مسلمه انصاري: وي از انصار به شمار مي‌رفت او مي‌گفت، پيامبر شمشيري به او داده تا در راه خدا قتال كند و سفارش كرده اگر ميان مسلمانان جنگي درگرفت شمشير خود را بر صخره‌اي بزند تا خرد شود. او به درخواست معاويه كه از وي خواسته بود تا در كنار او باشد جواب رد داد.[٢٥] ٣. اسامة بن زيد: (م ٥٤ ه): او مي‌گفت هرگز با كسي كه لااله الا الله بگويد نخواهم جنگيد.[٢٦] ٤. عمران بن حصين: (م ٥٢ ه): وي مردم را از درگيري و فتنه به سمتي مي‌كشاند و آنها را دعوت مي‌كرد كه در برابر فتنه فرو بنشينند.[٢٧]
٥. ابوبكره نفيع بن حارث ثقفي: (م ٥٢ ه): او دوري گزيدن از فتنه را براي مردم مطلوب جلوه مي‌كرد و مي‌گفت پيامبر فرموده است اگر دو مسلمان با يكديگر رو در رو شدند و يكي ديگري را كشت، كشته و كشنده هر دو در آتشند.[٢٨] ٦. وليد بن عقبه: برادر ناتني عثمان از طرف مادري بود. او در زمان خلافت معاويه مرد. ابن سعد مي‌گويد: هنگامي كه ميان علي و معاويه آن شد كه شد، وليد بن عقبه براي دوري از آنان به رقه رفت و با هيچ يك از آن دو همراهي نكرد، تا آن كه امور سپري شد و او در رقه بود.[٢٩] ٧. حزيم بن احزم اسدي: (در گذشته در دوره خلافت معاويه).[٣٠] ٨. عبدالله بن عمر بن خطاب (م ٧٣ ه): سلام بن مسكين ازدي بصري مي‌گويد: هنگامي كه عثمان بن عفان كشته شد، به عبدالله بن عمر گفتند تو آقاي مردم وآقا زاده‌اي، بيرون آي تا از ايشان براي تو بيعت بگيريم. او در پاسخ گفت: به خدا سوگند اگر مي‌توانستم چنان مي‌كردم كه به سبب وجود من به اندازه كپه‌اي خون از كسي نريزد. گفتند يا بيرون مي‌آيي يا بر بسترت تو را خواهيم كشت و او سخن نخست خود را باز گفت. پس او را فريفتند و بهراسانيدند ولي از او هيچ گونه رويدادي نديدند تا بمرد. سيف مازني مي‌گويد ابن عمر مي‌گفت: در راه فتنه نخواهيم ستيزيد و پشت سر كسي نماز نخواهم گذارد كه چيرگي به كف آرد.[٣١] ٩. ايمن بن حريم اسدي: او از شركت در جنگ صفين كناره گرفت و مي‌گفت: پدر و عمويم در جنگ بدر حاضر بودند و به من سفارش كردند كه با مسلماني به جنگ برنخيزم. ابن ختيبه مي‌گويد عبدالملك مروان كسي بود كه از ايمن خواست تا به جنگ عبدالله بن زبير برخيزد اما او نپذيرفت.[٣٢] ١٠. رهبان ابن صيفي: وي نيز در برابر درخواست امام جواب رد داده و گفت پيامبر به وي سفارش كرده تا در جريان اختلاف ميان مسلمانان، براي خود شمشيري از چوب بسازد. بعد اضافه كرد اكنون آن شمشير را ساخته‌ام اگر مي‌خواهي تا با آن براي تو بجنگم.[٣٣]
حسين عطوان در مورد ظهور اين گرايش مي‌گويد:
نخستين پيروان مرجئه، گروهي از رزمندگان بودند كه پس از كشته شدن عثمان به عفان به مدينه آمدند. آنها مسلمانان را ديدند كه با يكديگر مي‌ستيزند، اين ستيز ايشان را به هراس افكند. لذا از آنها كناره گرفتند و بي‌طرفي برگزيدند. ابن عساكر مي‌نويسد: آنها شكاكاني بودند كه دودلي روا داشتند. آنها در جنگ‌ها شركت جسته بودند ولي هنگامي كه پس از كشته شدن عثمان به مدينه آمدند، مردمي را ديدند كه پيشتر، آنها را پيرو يك مرام شناخته بودند و اختلافي در ميانشان نبود. گفتند: ما در حالي شما را ترك كرديم كه بر گروهي واحد بوديد و اختلافي نداشتيد، اينك كه به ميان شما باز گشته‌ايم، شما را چند شاخه مي‌يابيم. برخي از شما مي‌گويند عثمان مظلومانه كشته شد، در حالي كه در ميان صحابه از همه دادگرتر بود. برخي ديگر مي‌گويند علي در ميان اصحاب شايسته ترين افراد در برخورداري از حق بود و همه آنها هم مورد اعتماد هستند و همگي راستگو، ولي ما از اين رو كناره مي‌گيريم بي آن كه نفرين‌شان كنيم يا بر آنها گواهي دهيم. كار آن دو را به خدا وا مي‌گذاريم تا خدا باشد كه ميان اين دو داوري كند.[٣٤]

حسن بن محمد حنفيه پايه‌گذار ارجا

حسن بن محمد حنفيه نخستين كسي بود كه آموزش ارجا را رواج داد. نخستين مأخذ موجود از مرجئه رساله و نامه‌اي است از حسن بن محمد حنفيه به سال ٧٣ ه . كه در آن عقيده‌اش را به صورت روشني تشريح كرده است. [٣٥]متن اين نامه با شرحي مفصل در مقاله محققانه‌ ژوزف فان فلوتن ذيل عنوان كتاب الارجاء آورده شده است. شهرستاني مي‌گويد: وي عمل را مؤخر از ايمان نمي‌دانست، بلكه تنها بر آن بود كه صاحب گناه كبيره تكفير نمي‌شود، زيرا طاعت و معاصي از اصل ايمان نيست.[٣٦]وي در جمع دانشمنداني كه درباره عثمان و علي و طلحه و خاندان زبير مناظره مي‌كردند اظهار كرد كه حكم درباره حق و ناحق بودن در منازعات آنان بايد به خدا واگذار شود و كسي نبايد به آنان اظهار متابعت يا ابراز جدايي كند. وقتي كه محمد حنفيه اين اظهارات فرزندش حسن را در مورد علي و عثمان شنيد به سراغ او آمد و با عصا بر سر او كوبيد و گفت پس پدرت علي را دوست نمي‌داري. وي در كتاب الارجاء معتقد است منشأ ارجا به عصر موسي بر مي‌گردد. آن جا كه موسي در پاسخ فرعون كه از نسل‌هاي گذشته پرسش مي‌كرد، گفت دانش آن نزد خداي من در كتاب است.[٣٧]به روايت ذهبي، حسن بن محمد بعدها از نگارش رساله خويش پشيمان شد و آرزو مي‌كرد كه اي كاش مرده بود و اين رساله را نمي‌نگاشت. حسن بن محمد در عهد عمر بن عبدالعزيز درگذشت. آرا و افكار وي بعد از خودش منتشر شد و اولين كسي كه از آراي او تأثير پذيرفت غيلان دمشقي، رييس فرقه مرجيه قدريه بود.[٣٨]از كتاب‌هاي ديگري كه به حسن بن محمد حنفيه نسبت داده‌اند رساله‌اي به نام «في الرد علي القدريه» است كه به اشاره عبدالملك مروان (٨٦ ه .) تأليف كرد. اين رساله و نيز كتاب الارجاء كهن‌ترين سندي است كه تا كنون به دست ما رسيده است.[٣٩]

آرا و عقايد مرجئه
١. عقايد مرجئه درباره مسئله خلافت و خليفه

آراي سياسي ايشان را مي‌توان چنين دسته‌بندي كرد:
١. نصب خليفه ضروري است و اين مردم هستند كه با مراجعه به شرع و عقل ضرورت تشكيل حكومت را تشخيص مي‌دهند و به نصب امام مبادرت مي‌ورزند.[٤٠] ٢. مرجيان در خلافت خلفاي نخست ترديدي نداشتند،
٣. آنها معتقد بودند كه امام بهتر است كه از غير قريش باشد. هر آن كس كه قائم به كتاب خدا و سنت پيامبر باشد مستحق امامت خواهد بود و اين عقيده كساني همچون غيلان نيز است. [٤١] ٤. اگر چه خليفه براي ادامه انجام وظايف پيامبر نصب مي‌گردد، اما اگر در او و حكومتش فسادي پيدا شد بايد وي را تحمل كرد و مادام كه شهادتين را به زبان جاري مي‌كند بايد همه فسادها و تباهكاري‌هاي او را به ديده اغماض و تحمل نگريست و قضاوت عليه وي را به تأخير انداخت.[٤٢]به عبارت ديگر آنها معتقد بودند امام اگر مرتكب گناه كبيره شود از مسلماني خارج نمي‌شود و واجب الاطاعه است و نمازي كه به امامت او به جا آورده شود معتبر است.[٤٣] شايان ذكر است كه عقيده فوق بيشتر مختص مرجئه خالص است. بغدادي مرجئه را به سه دسته تقسيم مي‌كند: مرجئه قدريه كه قائل به ارجا در ايمان و قدر در اعمال هستند؛ مرجئه جبريه كه قائل به ارجا در ايمان و جبر در عمل هستند؛ مرجئه خالصه كه قائل به ارجا در عمل و ايمان هستند.[٤٤]مرجئه جهميه كه قائل به جبر در عمل هستند با اين عقيده مخالفند. آنها معتقد به شورش عليه حاكم ستمگر و ظالم بودند و شورش‌هاي ضد اموي را ساماندهي كردند.

نخستين كسي كه ويژگي‌هاي سياسي مرجئه آغازين را بيان كرده ژوزف فان فلوتن van voliten است كه اطلاعات خود را بر پايه شعري از ثابت قطنه نهاده است. ثابت از شعراي مرجئه و معاصر خلافت بني اميه و از ياران يزيد بن مهلب سردار بزرگ اموي بود. ثابت درباره عقايد مرجئه قصيده‌اي سرود كه ابوالفرج اصفهاني آن را در كتاب الاغاني نقل كرده است. براساس اشعار وي، مرجئه نخستين در مسلمان دانستن همه مسلمانان اصرار مي‌ورزيدند و همچنين از قضاوت درباره علي و عثمان كه مسئله اصلي آن دوران بوده پرهيز مي‌كردند و كار آنها را به خدا و روز قيامت واگذار مي‌كردند و قضا و قدر الهي را در همه افعال و كارها قبول داشتند.[٤٥]

٢. عقايد كلامي مرجئه

در اين جا عقايد كلامي مرجئه را درباره توحيد، نبوت، وعد و وعيد، امر به معروف و نهي از منكر و منزلة بين المنزلتين، بيان مي‌كنيم.
١. توحيد، اولين و اساسي‌ترين عقيده مرجئه را تشكيل مي‌دهد، به معناي ايمان به خدا و شناخت يگانگي او، و نقطه مقابل آن كفر به معناي عدم شناخت خداست. مرجيان معتقدند ايمان از عمل جداست و ايمان صرفاً شناخت خدا و دوستي و خضوع در مقابل اوست. در حقيقت نقطه اشتراك عقايد مرجيان در مورد ايمان، جدا كردن حوزه ايمان از عمل است.[٤٦]آنها معتقدند همه چيز بستگي به ايمان دارد؛ اگر ايمان درست باشد عمل نكردن به آن زيان نمي‌رساند، همان طور كه عمل بي‌ايمان نيز سودمند نيست.[٤٧] ٢. نبوت، اقرار به نبوت پيامبر اسلام نيز از ديگر عقايد مرجيان است. البته برخي از فرق اقرار به رسول خدا و پيامبري او و تعاليم‌اش را جزء ايمان نمي‌آورند و فقط معتقدند ايمان همانا شناخت خدا است؛ اما برخي از فرق مرجئه مثل غسائيه و ثوبانيه شناخت پيامبر و رسول خدا را نيز جزئي از ايمان دانسته‌اند.
٣. منزلة بين المنزلتين، كه همان چگونگي وضعيت مرتكب كبيره است. مرجيان در مورد مرتكب كبيره رأيي بر خلاف خوارج و شيعه دارند. شايد يكي از دلايل و فلسفه ظهور فرقه مرجئه موضع‌گيري و عكس‌العمل در مقابل عقيده خوارج و شيعه در قبال مرتكب كبيره است، همان طور كه پيشتر گذشت، به اعتقاد خوارج، براي مسلمانان ايمان قلبي بسنده نيست و مرتكب گناه كبيره جزو مؤمنان به شمار نمي‌آيد و كافر است. مرجئه در مقابل خوارج اعلام داشتند مرتكب گناه كبيره با وجود فسق و فجور مؤمن است.[٤٨]
٤. وعد و وعيد، به نظر مي‌آيد كه مشكل مرجئه با ديگران درباره جهنم و قيامت بيش از مشكل آنها با ديگران در امر دنياست، زيرا فرقه‌هاي فراواني حاضر به تكفير مرتكب كبيره نيستند و همه اهل قبله را مسلمان مي‌دانند، اما در اين كه در جهنم چه بر سر مرتكب كبيره مي‌آيد تا اندازه‌اي اختلاف نظر ميان آنها وجود دارد. مرجئه جداي از اصرار بر معاف ساختن مرتكب كبيره از خلود در جهنم، تمايل دارند تا درباره ورود موقت او نيز مفري بيابند.[٤٩]آنها معتقدند در وعد يا مژده پاداش نيك استثنا وجود ندارد، اما در وعيد يا تهديد به مجازات و عذاب استثنا وجود دارد. چنين چيزي در ميان مردم نيز معمول و متداول است؛ مثلا گاه مردي خدمتكار خود را به زدن تهديد مي‌كند، اما بعداً از تقصيرش مي‌گذرد و هيچ كس هم او را به دروغ متهم نمي‌كند و اين به دليل همان استثناي نهفته در وعيد است.[٥٠]به عبارت ديگر، وعده خدا تخلف‌پذير نيست اما وعيد او گاه تخلف پذير است و خداوند مي‌تواند به آن وفا كند كه خلف وعده نشانه نقص است اما عقاب (وعيد) عدل است و خداوند مي‌تواند هرگونه كه بخواهد در آن دخل و تصرف كند و خلف در وعيد هم نقص به شمار نمي‌آيد.[٥١]
٥. امر به معروف و نهي ازمنكر: همان طور كه اشاره شد، مرجيان به سه دسته جبريه، قدريه و خالصه تقسيم مي‌شوند. افكار و آراي اين سه دسته در ايمان به خدا و نبوت با هم مشترك است، اما در نوع برخورد با حاكميت سياسي با يكديگر تفاوت دارد. مرجيان جبري و قدري معتقد به وجوب امر به معروف و نهي از منكر حتي در قالب جهاد و قيام عليه حاكم ستمگر بودند، اما مرجئه خالص نوعي سازش و همنوايي با حاكميت بني اميه داشتند، زيرا آنان عمل را جداي از ايمان مي‌دانستند. به همين دليل بني اميه طرفدار آنها بودند. اما مرجئه جبريه قائل به سكوت و سازش در برابر بني اميه نبودند و معتقد بودند بايد در برابر حاكم ستمگر قيام نمود. آنها در مسئله خلق قرآن و نفي صفات و تنزيه خداوند و نيز در اهداف اجتماعي و اقتصادي و سياسي خود از قدريه پيروي مي‌كردند، زيرا اين فرقه براي تحقق بخشيدن به برابري اجتماعي ميان مسلمانان عرب و مواليان و برداشتن قانون اخذ جزيه از تازه مسلمانان مبارزه مي‌كردند. اينان شعار شورايي بودن خلافت و ضرورت انتخاب سزاوارترين و برترين فرد به اين مقام از طريق شورا و اجماع مسلمانان را سر مي‌دادند و به دادگري در حكومت، پيروي از كتاب و سنت و پيشوايان هدايت و به كار گرفتن مسلمانان شايسته و با تقوا دعوت مي‌كردند.

فقهاي درباري شام و جزيره با تكفير مرجئه جبريه و صدور فتواي قتل آنها، خلفا را در سركوبي شورش جبريه ياري مي‌رساندند به طوري كه بيشتر افراد اين فرقه سركوب و خون اسيران و دستگير شدگان به فجيع‌ترين شكل ريخته شد. جز در مواردي اندك از كشتن احدي از آنان، علي رغم برخورداري از موقعيت علمي و مقام زهد و پارسايي، چشم‌پوشي نكردند.[٥٢]

فرقه‌هاي مرجئه

مرجئه در عكس‌العمل به مسئله جبر و اختيار در اعمال به سه فرقه تقسيم شدند: فرقه خالصه كه بر ارجاي خالص (در ايمان و عمل) پايدار ماندند، فرقه جبريه كه به ارجا در ايمان و جبر در عمل گراييدند و فرقه قدريه كه قائل به ارجا در ايمان و اختيار در عمل شدند.[٥٣] در اين جا به توضيح اين سه فرقه مرجئه و عقايد آنها مي‌پردازيم:

١. مرجئه قدريه

مرجئه قدريه با نام پيشواي آن غيلان دمشقي شناخته مي‌شود.[٥٤]به قول شهرستاني غيلان از قدريه مرجئه است.[٥٥] مذهب قدريه در اواخر روزگار سفيانيان در نيمه دوم قرن اول هجري در شام ظهور كرد و غيلان دمشقي و صالح بن سويد از بزرگترين رهبران اين فرقه در دوره خلافت عمر بن عبدالعزيز بودند.[٥٦]اينان از نزديكان و خواص خليفه بودند.
نام گذاري اين فرقه به قدريه به دليل اعتقاد آنها به آزادي و اراده انسان است. اين اعتقاد، خلفاي اموي را در رديف ساير مسلمانان قرار مي‌داد و آنها را مانند بقيه مردم مسؤول اعمال و رفتار خويش مي‌دانست. اين اعتقاد موجبات خشم خلفاي اموي از قدريه و مبارزه آنها با اين فرقه را فراهم آورد، زيرا اكثر خلفاي اموي معتقد بودند خليفه هرگز محاسبه و مجازات نمي‌شوند.[٥٧] مرجئه قدريه به برابري عرب و موالي معتقد بودند و تاكيد داشتند كه مسلمانان همگي امت واحدي را تشكيل مي‌دهند و از حقوق و وظايف ايمان برخوردارند و رنگ و نژاد موجب هيچ گونه امتيازي نيست و ملاك برتري تنها تقوا و عمل است. آراي اقتصادي قدريه ارتباط محكمي با آراي اجتماعي آنان داشت. شعار قدريه اين بود كه بايد وجوهات مذهبي، خراج و جزيه را به طور عادلانه و به موقع جمع‌آوري و در جاي خودش مصرف كرد با و بي هيچ كم و كاست يا تبعيضي در ميان اهلش توزيع نمود.

موضوع خلافت مهم‌ترين موضوع سياسي بود كه قدريه مطرح كردند. اين فرقه ادعاي انحصار خلافت بر عرب و قريش را رد مي‌كردند و دخالت جبر در موضوع خلافت را نادرست مي‌دانستند، اصلي كه امويان با تشبث به آن خلافت خويش را از جانب خداوند و قضاي الهي قلمداد مي‌كردند. قدريه اظهار مي‌داشتند كه خداوند هرگز كسي را به زمامداري مسلمانان منصوب نمي‌كند خلافت و انتخاب خليفه به شورا واگذار شده و بايد شايسته‌ترين و سزاوارترين كس بدون در نظر گرفتن نژاد و رنگ از طريق شورا و اجماع امت اسلامي به اين مقام برگزيده شود. اين آرا بيشتر از قرآن و سنت گرفته شده بود. به همين دليل خلفاي اموي از هيچ كوششي براي از ميان بردن آنها دريغ نمي‌كردند. آنها با جعل احاديث، مرجيان قدري را به انحرافات فكري و عقيدتي يا كفر و الحاد متهم مي‌كردند و هر كجا كه آنها را مي‌يافتند به قتل مي‌رساندند. در حقيقت مبارزه خلفاي اموي و علماي اهل سنت با مرجيان قدري از عواملي بود كه به از ميان رفتن ميراث قدريه كمك كرد. علاوه بر اين جذب افكار و آراي قدريه توسط معتزله نيز موجب شد كه آثار اين فرقه در آثار معتزله هضم و جذب شود و هويت و تشخيص مستقل براي آنها باقي نماند.[٥٨]

٢. مرجئه جبريه

پيشواي اين فرقه جعد بن درهم است. وي در سال ١٢٤ ه. در كوفه به دست خالد بن عبدالله قسري كشته شد. اين فرقه معتقد بودند كه هر كس خدا را بشناسد حتي اگر آن را به زبان انكار كند كافر نمي‌شود، زيرا علم و معرفت با انكار زباني از ميان نمي‌رود، بنابراين چنين كسي مؤمن است.
آنها به جبر در عمل معتقدند. بر اين اساس انسان موجودي بي‌اراده و غير مختار است و همه افعال از سر جبر است و هرگاه جبر ثابت شود پس تكليف نيز جبر خواهد بود. لذا ثواب و عقاب هم جبر است. مرجئه جبريه مخالف سكوت و سازش و خواهان قيام و شورش در برابر حاكم ستمگر بودند. آنها گروهي سياسي انقلابي و مبارز بودند و انحصار طلبي امويان را در حكومت تقبيح مي‌كردند. ايشان موروثي بودن خلافت و حكومت را رد مي‌كردند و با اعمال و رفتارهاي مختلف آنها به مبارزه بر مي‌خاستند، از مفاسد مالي بني‌اميه پرده بر مي‌داشتند و هدف خود را پايان دادن به قدرت و ساقط كردن حكومت اموي مي‌دانستند. رهبران مرجئه جبريه هرگاه فرصتي پيش مي‌آمد يا در خود احساس قدرتي مي‌كردند به نبرد با امويان بر مي‌خاستند. قيام‌هاي اين فرقه از زمان عبدالملك مروان به بعد استمرار داشت. در مقابل، خلفاي اموي به شدت آنها را سركوب كردند. چون از نظر خلفاي اموي جبريه سرسخت‌ترين دشمنانشان محسوب مي‌شدند.[٥٩]

٣. مرجئه خالصه

مرجئه ناب يا خالصه معتقد به ارجا در ايمان و عمل هستند. اينها اعتقاد داشتند ايمان تصديق قلبي است و امري است كه با دل انسان سروكار دارد و چون هيچ كس به ضمير ديگران واقف نيست هيچ كس را نمي‌توان هالك شمرد. بدين ترتيب در كار خلق چندان سخت‌گيري نمي‌كردند و برخلاف خوارج و شيعه كه بيش و كم و دايم آشكارا با خلفا در جنگ و ستيز بودند آنها غالباً تحمل و سكوت را پيشه مي‌كردند و خروج بر آنها را روا نمي‌شمردند آنها با بني اميه به نرمي رفتار مي‌كردند و معتقد بودند كه امويان مسلمانان حقيقي و اهل قبله‌اند و ترديد پارسايان در حق آنها پايه‌اي درست ندارد، زيرا آنها به خدا و پيامبر ايمان دارند و همين براي مسلماني آنها كافي است و نيز معتقد بودند كه حكومت امويان به خواست خدا بوده و به همين جهت قانوني است.
در هر حال مرجيان خالص افرادي منزوي، گوشه‌گير و منفعل و به دور از هياهوهاي سياسي بودند. اينان معتقد بودند كه فرد فقط كافي است كه شهادتين را بگويد و خدا را قبول داشته باشد، اما اين كه وي چه اعمالي انجام مي‌دهد مهم نيست. در حقيقت نبايد به او كاري داشت و هر كاري كه انجام مي‌دهد نبايد به وي اعتراض كرد و كار او را به خدا واگذاشت و خدا بهتر مي‌تواند در كار او قضاوت كند.[٦٠]
مرجيان خالصه خود به فرقه‌هاي متعدد تقسيم مي‌شوند. بغدادي در الفرق بين الفرق و رازي در تبصرة العوام آنها را به پنج دسته تقسيم مي‌كنند: يونسيه پيروان يونس شمري، غسانيه پيروان غسان مرجي و اينها مرجيان كوفه هستند از جمله آنها ابو يوسف و ابو حنيفه و جهم بن صفوان و غيلان دمشقي، تومينه اصحاب ابومعاذ تومني، ثوبانيه اصحاب ابي ثوبان، مريسه پيروان مريسي كه ابن راوندي از آن جمله است. دسته‌اي از اين فرقه‌ها، ايمان را فقط شناخت خدا و دسته‌اي ديگر علاوه بر شناخت خدا شناخت پيامبران را نيز لازم مي‌دانستند.[٦١]
نوبختي مرجئه خالص را به چهار دسته تقسيم مي‌كند: به نام‌هاي جهميه، غيلانيه، ماصريه و بتريه.[٦٢]اشعري نيز در المقالات الاسلاميين فرقه‌هاي مرجئه را براي دسته‌بندي آنها در ايمان و كفر به دوازده فرقه تقسيم بندي مي‌كند. او وجه مشترك آنها را جدايي ايمان از عمل و سكوت و سازش با هيئت حاكمه و دوري از فتنه مي‌داند.[٦٣]
از جمله طرفداران مرجئه خالص در خراسان مقاتل بن سليمان است كه به سال ١٥٠ه. در گذشت. وي با نصر بن سيار حاكم اموي خراسان دشمني مي‌ورزيد اما سرانجام با او سازش كرد. جوزجاني و ابن قتيبه، عبدالعزيز بن ابي رواد (م ١٥٩ ه .) و خارجه بن مصعب سرخسي (م ١٦٨ ه .) را مرجئه خالصه معرفي مي‌كنند.[٦٤]

مرجئه در دوران خلفا
١. دوره خلافت امويان

همان طور كه گفته شد، مرجيان خالصه از حاميان حكام و خلفاي وقت بودند؛ اما مرجيان قدري و جبري از مخالفان حكام ظلم و جور بودند و با آنها مبارزه مي‌كردند؛ از جمله آنها مي‌توان افراد زير را نام برد:
١. سعيد بن جبير: وي قاري قرآن و محدث و فقيه در دوره عبدالملك مروان بود. حجاج، حاكم عراق در دوره عبدالملك، در آغاز از مجامع مرجئه پشتيباني مي‌كرد و به سعيد بن جبير كوفي موكل سياه پوستش مقامات حساسي واگذار مي‌كرد، اما رفتار حجاج با خلق و خوي مؤمنان سازگار نبود به طوري كه اختلافي بين او و مرجئه بروز كرد؛ موضوعي كه بيش از همه مرجئه را در برابر حجاج برانگيخت سبّ علي بن ابي طالب بود كه حجاج آن را شرط وفاداري به امويان مي‌دانست. به همين علت هنگامي كه عبدالرحمان اشعث كوفيان را به پشتيباني خود فراخواند اهل كوفه با قاريان قرآن و ديگر علما به او پيوستند. عبدالرحمان اشعث در سال ٨٠ ه . با سمت فرمانده نيروي اموي به سوي سيستان روانه شد تا در ناحيه شرق اسلامي به فتوحات جديد دست يابد. پس از رخدادهايي، اصرار حجاج در ادامه فتوحات باعث بر هم خوردن روابط عبدالرحمان با حجاج شد و عبدالرحمن بر حجاج شورش كرد. مردم عراق كه زمينه مخالفت با حجاج و امويان را داشتند دعوت او را به سوي كتاب و سنت خدا و رسول و نفي خلفاي گمراه و جهاد با بي‌دينان پذيرفتند. در ميان شورشيان گروهايي از شيعيان عراق، قراء و فقهاي اين ديار، موالي ايراني و مرجئه حضور داشتند. اين شورش در سال ٨٣ ه . پايان يافت. سعيد بن جبير در زمره نخستين افراد انقلابي ومبارز بود كه در سال ٨١ ه . به همراه عبدالرحمان خروج كرد و حجاج بن يوسف را خلع نمود.[٦٥]سعيد از بد رفتاري و ستم امويان با مردم آشكارا سخن مي‌گفت و آنان را به بريدن از اسلام و دور افكندن آن نسبت مي‌داد. ابن سعد مي‌گويد سعيد بن جبير در روز ديرجماجم خطاب به جنگجويان مي‌گفت آنان بايد با بني‌اميه به سبب خودكامگي در حكومت، خروج از اين دسته بر بندگان خدا، پايمال كردن نماز و خوار كردن مسلمانان بجنگند. او پس از شكست به مكه رفت و در آن جا اقامت گزيد. به درخواست حجاج، و به دستور وليد بن عبدالملك، سعيد دستگير شد و به قتل رسيد.

٢. ابراهيم تيمي: وي نيز به دست حجاج دستگير شد و در زندان او به قتل رسيد.[٦٦]
٣. طلق بن حبيب: ابن قتيبه او را از سران مرجئه دانسته است.[٦٧]وي به زهد و عبادت مشهور بود. طلق بن حبيب از مخالفان حجاج بود و به دستور وي به زندان افكنده شد و پس از مرگ حجاج از زندان رها شد و چندي بعد در شهر واسط درگذشت.[٦٨] ٤. درّ بن عبدالله: او در قيام ابن اشعث شركت داشت.[٦٩] ٥. ثابت بن قطنه: وي از شاعران دوره اموي و از نزديكان يزيد بن مهلب بود. او مدت‌ها در خراسان مشغول فتوحات بود و به سمت‌هايي از طرف يزيد منصوب شد. وي در سال ١٠١ ه . به همراه مرجيان و مسلمانان ديگر به رهبري يزيد بن مهلب عليه يزيد بن عبدالملك شورش كردند، اما سعيد دستگير شد و به دست حجاج در سال ٩٥ ه . قمري كشته شد.
٦. ابو رؤبه: وي يكي از فرماندهان يزيد بن مهلب بود و رهبري دسته‌اي از مرجيان را به عهده داشت و در كنار يزيد بن مهلب در جنگ كشته شد.[٧٠] ٧. جعد بن درهم كه به علت شورش عليه هشام بن عبدالملك كشته شد.
٨. موسي بن كثير.
٩. غيلان دمشقي كه در سال ١١٩ ه . به دست هشام كشته شد.
١٠. حارث بن سريج كه نصر سيار حاكم اموي خراسان او را كشت.
١١. جهم بن صفوان كه در شورش حارث شركت داشت و در سال ١٢٨ ه . كشته شد.
١٢. ابوحنيفه كه فقيه و متكلم و دومين امام مكتب فقهي مذهب سنت است.[٧١] استاد وي محمد بن ابي سليمان بود. ابوحنيفه هجده سال در حلقه درسش شركت كرد. وي پس از درگذشت محمد بن سليمان به عنوان برجسته‌ترين شاگرد حلقه او، مرجع صدور فتوا و تدريس فقه در كوفه گرديد[٧٢]و از جايگاه ويژه‌اي برخوردار شد. در فاصله سال‌هاي ١٢٢ ـ ١٣٢ ه . كه حكومت اموي واپسين سال‌هاي خود را مي‌گذرانيد، ابوحنيفه به عنوان فقيهي مخالف با دستگاه حكومت با ديدگاه‌هاي اعتقادي خاص خود بسيار مورد توجه جناح‌هاي مخالف حكومت قرار گرفت. در جريان قيام زيد در سال ١٢١ ـ ١٢٢ه. ابوحنيفه پنهاني او را ياري كرد و مال و جنگ افزار در اختيارش قرار داد.[٧٣]در جريان دريافت امان نامه براي بازگشت حارث بن سريج (يكي از سران انقلابي خراسان) به مرو ابوحنيفه بين خراسانيان و اجلح از نزديكان خليفه نقش ميانجي را ايفا كرد. مكتب فقهي و عقيدتي ابوحنيفه در همان سرزمين‌هايي كه حارث در آنها نخستين پيروان خود را به دست آورد، يعني تخارستان پايين، با شتاب گسترش يافت. به ويژه بلخ كه نخستين سنگر حنفي‌گري در خاور شد. به كوشش مخالفان ابوحنيفه، شهر بلخ مرجئه آباد يا شهر مرجيان لقب يافته بود و اين وجه تسميه به اين دليل بود كه ابوحنيفه مرجئي ناميده شده بود و عامه مردم بلخ پيرو عقيده او بودند.[٧٤] در فاصله سال‌هاي ١٢٧ ـ ١٢٨ه. كه خوارج صفري به رهبري ضحاك بن قيس شيباني كوفه را تصرف كردند، ابوحنيفه با آنان درگير مناظراتي بوده است.[٧٥]هنگامي كه يزيد بن عمر بن هبيره از سال ١٢٩ ه . از جانب مروان دوم به فرمانروايي عراق منصوب شد، ابوحنيفه را به تصدي مقام فقهي و به روايتي به نظارت بر بيت‌المال فراخواند. ابوحنيفه با وجود فشاري كه ابن هبيره بر او وارد آورد از پذيرش و پيشنهاد او سرباز زد.[٧٦]افزايش فشار از جانب ابن هبيره بر ابوحنيفه او را ناچار ساخت تا كوفه را به مقصد مكه ترك كرده و دو سال آخر سلطه امويان را در آن جا به سر برد.[٧٧]وي از اين فرصت استفاده كرد و به تبليغ اعتقادات و آراي فقهي خود پرداخت. اصحاب حديث، اماميه، معتزله و اشاعره، ابوحنيفه را در زمره مرجئه شمرده‌اند و اين نسبت آن اندازه بازگو شده كه گويي در رديف مسلمات جاي گرفته است. به نوشته ابو مقاتل سمرقندي، ابوحنيفه مؤكداً به اصل ارجا معتقد بود كه آن عبارت بود از دوري جستن از هرگونه عقيده نامطمئن در مسائل مذهبي. معروف‌ترين كتاب وي الفقه الاكبر را مي‌توان منشوري از ارجا در نيمه اول قرن دوم دانست. در اين كتاب اصل مهم ارجاء نخستين يعني واگذاري كار علي و عثمان به حكميت ارائه داده مي‌شود.[٧٨].

در افكار منسوب به ابوحنيفه كه او را به مرجئه نزديك كرده است باور او به زيادت و نقصان ناپذيري ايمان است. ارجاي معتدل ابوحنيفه به تفصيل در رساله او به عثمان بتي و نيز در العالم و المتعلم آمده است. او در اين آثار ضمن تكيه بر ارزش عمل تصريح كرده است كه به عقيده او همه مؤمنان لزوماً به بهشت نخواهند رفت و عاميان بدون توجه به خواست خداوند عذاب گشته يا بخشيده خواهند شد. همچنين هر مسلماني كه اسلام را دربست پذيرا مي‌شود مؤمن راستين است هر چند شايد هنوز تكليف‌هاي اسلامي را ندانسته باشد و بدانها عمل نكند. به اعتقاد ابوحنيفه در ميان مسلمانان مقام‌ها و درجه‌هاي گوناگون ايمان وجود ندارد، بلكه ايمان هر مسلمان با ايمان پيامبران و فرشتگان برابر است. نظر گاه وي در مورد امامت در الفقه الاكبر روشن مي‌شود كه ما امر عثمان و علي را به خدا واگذار مي‌كنيم. ابوحنيفه حضرت علي را در تمامي جنگ‌هايش بر طريق حق دانسته و دشمنان او را ياغي شمرده است. وي حتي به تفضيل علي بر عثمان اعتقاد داشته است.[٧٩] ١٣. حماد بن ابي سليمان: از مواليان و محدثان كوفي، و استاد ابوحنيفه است. حماد اولين كسي بوده كه در كوفه نداي ارجاء داده است. پس از درگذشت او، اهل حديث به دليل مرجي بودن، به وي طعنه زدند. در حقيقت ريشه ارجاي ابوحنيفه از ناحيه حماد است.[٨٠] ١٤. محارب بن دثار: به نوشته ابن سعد، او از مرجئه اولي بود.[٨١] ١٥. مسعر بن كدام: وي در مجلس درس ابوحنيفه حاضر مي‌شد و از مرجئه بود. زماني كه مرد، سفيان ثوري و حسن بن صالح حاضر به حضور بر جنازه وي نشدند. وي از هواداران زيد بود و به هنگام قيام وي او را به كوفه دعوت كرد.[٨٢] ١٦. قديد بن جعفر: از اصحاب رأي و شاگرد ابوحنيفه بود.[٨٣] ١٧. سفيان بن سحتان: از اصحاب رأي و شاگرد ابوحنيفه بود.[٨٤] ١٨. محمد بن مسير.[٨٥] ١٩. حكم بن عبدالله بلخي.[٨٦]

٢. مرجئه در دوره عباسيان

برخي از شرق شناسان معتقدند مرجئه به دليل وابستگي به امويان با از بين رفتن امويان از صحنه حذف شدند. بعدها نويسندگان ديگري نيز اين ديدگاه را مطرح كردند. اما واقعيت اين است كه پيدايش مرجئه و حركت و موضع آنها در دوره اموي هميشه به نفع امويان نبود، بلكه مرجيان در شورش‌هاي ضد اموي نيز شركت داشتند. بنابراين عوامل ديگري موجب محو تدريجي مرجئه گرديد. شايان ذكر است حداقل تا اواخر قرن سوم تفكر مرجئي و مرجيان از ميان نرفتند و حتي مي‌توان ادعا كرد كه از تعدادشان كاسته نشد، زيرا در آثار رجالي قرن سوم و چهارم، بسياري از محدثان متهم به مرجئه بودند و عقايد مرجئه در فرقه‌هايي كه در قرن سوم و چهارم شهرت داشته همچون مذهب كراميه و نجاريه به وضوح وجود داشته است. حتي برخي از مرجئه در دوره بني عباس به حكومت نزديك شدند كما اين كه برخي نيز در موضع مقابل قرار داشتند.[٨٧] در دوره بني عباس، اولين اطلاع از وضعيت مرجيان در آغاز قيام عباسيان و ابومسلم ديده مي‌شود. مادلونگ در اين‌باره مي‌گويد:
بايد ديد مرجئه كه قبل از ظهور ابومسلم (مقتول ١٣٧ ه) رو به پراكندگي مي‌رفت با جنبش او كه مخالف امويان بود چه واكنشي نشان داد. منابع موجود در مورد روابط ميان ابومسلم و مرجئه خراسان خاموشند اما در كتب علم رجال از پيكاري كه به سال ١٣١ هجري در مرو در گرفته و موجب اعدام دو تن از برجستگان مرجئه گرديد ياد شده است. يكي از اعدام شدگان يزيد بن ابي سعيد نحوي بوده است. از او همچون يكي از طرفداران برجسته جنبش برابر مسلمانان غير عرب ياد كرده. يزيد كه مردي مؤمن و متبحر در علوم قرآني بود به گفته زندگي نامه نويسان در سال ١٣١ به دست ابومسلم كشته شد. ديگري ابراهيم بن ميمون صائع مروزي (١٣١ هجري) از شاگردان و نزديكان اوست.[٨٨]

مشهورترين مرجئه دوره اول عباسي ابوحنيفه است. در پي پيروزي عباسيان و به خلافت رسيدن سفاح، ابوحنيفه از مكه به كوفه بازگشت. وي با به كار بستن حيله‌اي لفظي از بيعت با سفاح طفره رفت. برخي نويسندگان مسلم دانستند كه ابوحنيفه منكر خلافت عباسيان بود و هرگز با سفاح و منصور بيعت نكرد.[٨٩] گسترش افكار مرجئه در خراسان با پيشروي و رواج مكتب ابوحنيفه در آن سامان توأم بوده است. ابوحنيفه پيشواي بلامنازع و شايد هم سياسي در سرزمين‌هاي شرقي خلافت بود. در فضايل بلخ، شرح مفصلي درباره نقش ابوحنيفه آمده است. كه بعضي از مشايخ و علماي كوفه، بلخ را مرجي آباد مي‌گفتند. پيشرفت مكتب حنفي در ماوراءالنهر با پيدايش دودمان ساماني نيرو گرفت. سامانيان از علماي حنفي پشتيباني مي‌كردند و به آنها مناصبي مي‌دادند. امير اسماعيل ساماني (٢٥٩ ـ ٢٧٩ ه) گويا دانشمندان سمرقند و بخارا و ديگر شهرهاي ماوراءالنهر را فراخواند و از آنها خواست مذهب سنت را بيان كنند تا از انتشار كفر جلوگيري شده باشد. آنان حكيم سمرقندي را بر آن داشتند تا شرحي درباره تسنن بنگارد. سمرقندي پس از به پايان رساندن كار خود، از سوي علما و امير تأييد شد. اين اعتقاد نامه همان السواد الاعظم است كه فقه رسمي سامانيان شد و متضمن بياني از معتقدات مرجئه است كه تكليف مؤمن را فرمانبرداري از فرمانروا گر چه ظالم باشد و نيز حفظ وحدت جامعه اسلامي، مي‌داند. بدين گونه مرجئه سرزمين‌هاي شرقي به تدريج از يك گروه ضد اموي به در آمدند و به فرقه‌اي رسمي و هواخواه و پشتيبان حكومت وقت تبديل شدند.[٩٠]
از ديگر مرجيان اين دوره مي‌توان به ابومعاويه ضرير، يونس بن بكير، بشر مريسي و ابويوسف قاضي القضات هارون عباسي اشاره كرد. نقطه اشتراك مرجئه در مسائل مربوط به ايمان بوده و در دوره بني عباس، برخي از آنان بر ضد حكومت و برخي نيز در كنار حكومت و موافق با آن بودند. ارجا در اين دوره با دوره اموي و اولين دوره عباسي تا حدودي تفاوت پيدا كرد. ارجا در دوره اموي و اوايل دوره عباسي روحيه انقلابي داشت و مخالف حكومت ستمگران وقت بود، اما در اين دوره آهسته آهسته اسباب دست ملوك مي‌گرديد. آنچنان كه نضر بن شميل ارجا را دين ملوك خوانده و اين مطلب را در حضور مأمون و در پاسخ سؤال وي ذكر كرده است. مؤلف تبصرة العوام آورده است كه ظهور مرجيان در زمان مأمون بوده است. البته مقصود وي از اين جمله معلوم نيست، اما احتمال دارد برگرفته از عقايد و افكار مرجيان آن دوره باشد به طوري كه طرفدار حكومت وقت يا حامي و پيرو دستگاه حاكمه به مرجئه معروف بودند.[٩١]

علل افول مرجئه

به مرور زمان مرجئه و آيين ارجا از بين رفت. دليل اصلي محو شدن مرجئه را بايد هضم شدن آنها در اهل سنت و جماعت دانست.[٩٢]در پايان قرن دوم هجري مأمون نهضتي معتزلي را بر ضد اهل حديث و ضد عقايد جبري و تشبيهي اهل حديث به راه انداخت. به دنبال آن خلق قرآن را مطرح كردند و بسياري از عالمان اهل حديث، كه به تدريج اهل سنت ناميده شدند، مجبور به پذيرش خلق قرآن شدند. اين سياست تا زمان معتصم و واثق ادامه داشت. نقش محوري مخالفت با اين سياست با احمد بن حنبل بود. او علي رغم آزارهايي كه ديد در برابر خواست آنان مقاومت كرد. متوكل پس از روي كار آمدن، از احمد بن حنبل دفاع كرد و بدين ترتيب احمد به صورت قطب و محور اهل سنت در آمد. او با تلطيف عقايد اهل حديث در دشمني با اميرالمؤمنين، راه را هموار كرد و بدين ترتيب اختلافات داخلي اهل سنت تا حدودي به فراموشي سپرده شد. احمد بن حنبل اهل سنت را يكپارچه كرد و هر نوع گرايشي جز اهل حديث كه آنها را سلفي مي‌خواندند، از صحنه خارج شد. پس از آن در بغداد و ساير نقاط نيز مرجئه رو به افول رفت. در واقع دشمني مشترك مرجئه و اهل حديث با شيعه در هضم شدن آنها در اهل سنت بي‌تأثير نبود. دو جناح مخالف مرجئه خوارج و معتزله بودند همچنين علماي اهل حديث شام، حجاز و عراق نيز به شدت با مرجئه مخالفت مي‌كردند.
اهل حديث روايات فراواني در ذم فرق مخالف خود ساختند. دليل اين مخالفت اين است كه جداي از خصيصه‌هاي مذهبي، مشكل اهل حديث سياسي بود؛ افراد شناخته شده مرجئه با بني اميه مخالف بودند و در قيام‌هاي عليه آنان شركت مي‌كردند. بعلاوه آنان قائل به شمشير در برابر حكام بودند و اين مخالف عقيده سلف محسوب مي‌شد.[٩٣]كتاب‌هاي رجالي اهل سنت براي بي‌اعتبار كردن راويان ارجا، تشيع و قدري‌گري و جهمي را جزء اهوا مي‌دانستند و با ذكر اين اتهامات به جرح افراد مي‌پرداختند.[٩٤]
معتزله نيز از مخالفان مرجئه بودند و آثاري بر ضد ارجا نوشتند. آنها در نوشته‌هاي كلامي و فرقه‌اي نيز به شدت بر ضد مرجئه موضع گرفتند. واصل بن عطا كه وي را بنيان گذار معتزله گفته‌اند، كتابي با نام اصناف المرجئه تأليف كرده است.[٩٥]اما بعدها شدت درگيري‌ معتزله با عامه بيشتر شد و حتي زماني يكي از رؤساي معتزله پيشنهاد داد كه به دليل اشتراك عقيده با شيعه در عدل و توحيد، ميان آنان اتحاد برقرار شود.[٩٦]با اين حال معتزليان به مرور زمان به طرف مرجئه كشيده شدند. گرويدن به مرجئه در ميان معتزله در قرن سوم افزايش يافت و اين از مطالعه طبقات معتزله آشكار مي‌شود. شدت گرويدن به ارجا به دليل آن است كه عقيده مرجئه داير بر خلود در آتش براي مرتكب كبيره و نيز اخلاق فسق بر مرتكب كبيره با حذف عنوان ايمان و اسلام قابل تحمل نبوده است.[٩٧]
شايان ذكر است كه با پيدايش مذهب اشعري و حذف تدريجي مذهب سلف، برخي آراي مرجئه درباره ايمان به تدريج مورد پذيرش قرار گرفت. دكتر عبدالله محمود پس از ذكر آراي مرجئه و شعر ثابت قطنه مدعي شده است كه اين آرا با آراي اهل سنت هيچ اختلافي ندارد.[٩٨]سامي نشار با اشاره به آراي ابوحنيفه، مذهب اهل سنت را قديمي مي‌داند.[٩٩]همچنين متكلمان شيعه نيز به برخي از آراي مرجئه اعتقاد داشتند. اينها همه نشان مي‌دهد كه آراي مرجئه از جهاتي به صورت عام در آمده بود به طوري كه همه مسلمانان، جز خوارج بسياري از آراي آنها را پذيرفتند. زماني اهل حديث، عمل را جزء ايمان مي‌دانستند اما اين تعريف مقبول متكلمان اشعري و نيز اماميه قرار نگرفت و رأي مرجئه با تغييرات محدودي پذيرفته شد. اين مسئله هم در تعريف ايمان و هم در عدم خلود مؤمن در آتش صادق است.
درباره از ميان رفتن مرجئه ديدگاه ديگري نيز وجود دارد. به اعتقاد اينان مرجئه موضع بي‌طرفي داشته و درگير و دار جدال‌هاي فكري آن هم از طرف صاحبان قدرت نتوانسته دوام بياورند و طرفداران آن به اجبار داخل اين جدال‌هاي فكري شدند و طبعاً ديگر مرجئي نبودند.[١٠٠]


پى‌نوشت‌ها
:
* كارشناس ارشد تاريخ اسلام دانشگاه شهيد بهشتي.

[١] رضا رضازاده لنگرودي، «برخورد انديشه‌هاي سياسي در اسلام، پژوهشي درباره مرجئه»، (بي‌جا، كتاب توس، ١٣٦٣) ص ١٤٧.

[٢] توبه (٩) آيه ١٠٦.

[٣] حسن ابراهيم حسن، تاريخ سياسي اسلام، ترجمه ابوالقاسم پاينده، (بي‌جا، بي‌نا، ١٣٧٣) ص ٤٠٩.

[٤] عبدالكريم شهرستاني، ملل و نحل، ترجمه محمد خالق داد هاشمي، مقدمه سيد محمد رضا جلالي ناييني (تهران، انتشارات اقبال، ١٣٦٢) ص ١٧٩.

[٥] ابو محمد حسن بن موسي نوبختي، فرق الشيعه، ترجمه جواد مشكور، (تهران، انتشارات بنياد فرهنگ تهران، ١٣٧٥) ص ١٤.

[٦] رضا رضازاده لنگرودي، پيشين، ص ١٤٨؛ جواد مشكور، تاريخ شيعه و فرقه‌هاي اسلام تا قرن چهارم، (بي‌جا، انتشارات اشراقي، ٢٥٣٥ خ /١٩٧٦ م) ص ٤٢؛ حسن ابراهيم حسن، پيشين، ص٤٠٩.

[٧] شهرستاني، پيشين، ص ١٧٩؛ حسن ابراهيم حسن، پيشين، ص ٤٠٩.

[٨] نوبختي، پيشين، ص ١٤، رضا زاده لنگرودي، پيشين، ص ١٤٨.

[٩] شهرستاني، پيشين، ص ١٧٩.

[١٠] جهم بن صفوان مي‌گفت: هرگاه انسان به معرفت خداوندي نايل آيد و سپس به زبان به انكار خداوند بپردازد كافر نشود، زيرا ايمان او كم يا زياد نشود. اشعري، مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلين، ترجمه حسن مويدي، (تهران، اميركبير، ١٣٦٢) جزء اول، ص ١٩٧؛ غلامحسين زرگري نژاد، تاريخ سياسي اسلام و ايران (جزوه آموزشي) ص ١٩١.

[١١] فضل بن شاذان، الايضاح، تحقيق و كتاب الحديث القدم له، جلال‌الدين حسيني الموري الحدث، (تهران، انتشارات دانشگاه تهران، ١٣٦٣) ص ٤٥ و ٤٦.

[١٢] همان، ص ١٩٢ ـ ١٩٣.

[١٣] حسين عطوان، فرقه‌هاي اسلامي در سرزمين شام، ترجمه حميد رضا شيخي، (مشهد، انتشارات آستان قدس رضوي، چاپ اول، ١٣٧١) ص ١٣ ـ ٢٤.

[١٤] نوبختي، پيشين، ص ١٤.

[١٥] جواد مشكور، پيشين، ص ٤٢؛ احمد امين، پرتو اسلام، ترجمه عباس خليلي، (تهران، دانشگاه تهران، ١٣٣٥) ج ٣، ص ٣٢٦.

[١٦] علي نقي منزوي، «مرجيان كه بودند و چه مي‌گفتند»، مجله كاوه، ج ١٣، (١٣٥٤) ش ٥، ص ١٠.

[١٧] رضا رضازاده لنگرودي، پيشين، ص ١٣٦ و ١٣٧.

[١٨] جواد مشكور، پيشين، ص ٤٣.

[١٩] مادلونگ، فرقه‌هاي اسلامي، ترجمه ابوالقاسم سري، (تهران، انتشارات اساطير، چاپ اول، ١٣٧٧) ص ٣٧.

[٢٠] غلامحسين زرين كوب، تاريخ ايران بعد از اسلام، (تهران، انتشارات اميركبير، چاپ چهارم، ١٣٦٣) ص ٣٢٧.

[٢١] رضا رضازاده لنگرودي، پيشين، ص ١٥٥.

[٢٢] حسين عطوان، مرجئه و جهميه در خراسان عصر اموي، ترجمه حميد رضا آژير، (مشهد، آستان قدس رضوي، چاپ اول، ١٣٨٠) ص ١٩.

[٢٣] حسين عطوان، فرقه‌هاي اسلامي در سرزمين شام، پيشين، ص ١٩.

[٢٤] ابن سعد، طبقات الكبري، ترجمه محمود مهدوي دامغاني، (تهران، نشرنو، ١٣٦٥) ج ٣، ص ١٣٩.

[٢٥] همان، ج ٤، ص ٦١.

[٢٦] همان.

[٢٧] همان، ص ٢٧٨.

[٢٨] ابن الاثير، اسدالغابه في معرفة الصحابه، (مصر، دارالمعارف، بي‌تا) ج ٥، ص ١٥١.

[٢٩] ابن سعد، پيشين، ج ٦، ص ٢٤.

[٣٠] اصفهاني، الاغاني، (قاهره، دارالكتب، بي‌تا) ج ٢، ص ٣٠٧.

[٣١] ابن سعد، پيشين، ج ٢، ص ٣٧٣.

[٣٢] ابن قتيبه دينوري، المعارف، ص ٢٤ و ٢٥.

[٣٣] نصر بن مزاحم، وقعة الصفين، ترجمه پرويز اتابكي، (تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، ١٣٦٦) ص ٧٢.

[٣٤] حسين عطوان، پيدايش مرجئه، پيشين، ص ٢٥ و ٢٦.

[٣٥] رضا رضازاده لنگرودي، پيشين، ص ١٥٠.

[٣٦] شهرستاني، پيشين، ص ١٢٨.

[٣٧] رضا رضازاده لنگرودي، پيشين، ص ١٣٨.

[٣٨] ابن سعد، پيشين، ج ٦، ص ٦٤٠.

[٣٩] رضا رضازاده لنگرودي، پيشين، ص١٣٨.

[٤٠] نوبختي، فرق الشيعه، ص ١٧.

[٤١] شهرستاني، پيشين، ج ١، ص١٤٣.

[٤٢] ميان محمد شريف، تاريخ فلسفه در اسلام، ترجمه نصرالله پورجوادي، (تهران، مركز نشر دانشگاهي، ١٣٧٠) ج ٢، ص .

[٤٣] رضا رضازاده لنگرودي، پيشين، ص ١٤٨.

[٤٤] ابي منصور عبدالقاهر بن طاهر بغدادي، الفرق بين الفرق، ترجمه محمد جواد مشكور، (تهران، انتشارات اشراقي، چاپ چهارم، ١٣٦٧) ص ١٤٥.

[٤٥] رسول جعفريان، مرجئه، (قم، خرم، ١٣٧١) ص ٣٨.

[٤٦] بغدادي، پيشين، ص ١٤٧؛ شهرستاني، پيشين، ج ١، ص ١٨١؛ سيد مرتضي رازي، تبصرة العوام في مقالات الانام، تصحيح عباس اقبال، (تهران، انتشارات اساطير، چاپ دوم، ١٣٦٤) ص٥٩ـ٦٠.

[٤٧] رضا رضازاده لنگرودي، پيشين، ص ١٤٨.

[٤٨] رسول جعفريان، پيشين، ص ٧٧ ـ ٨٠.

[٤٩] ابوالحسن علي بن اسماعيل اشعري، مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلين، ترجمه محسن مويدي، (تهران، اميركبير، ١٣٦٢) ص ١٢ ـ ٢

[٥٠] جعفريان، پيشين، ص ٨٤.

[٥١] اشعري، پيشين، ج ١، ص ٢٠٨.

[٥٢] حسين عطوان، فرقه‌هاي اسلامي در سرزمين شام، ص ١٠٤.

[٥٣] شهرستاني، پيشين، ج ١، ص ١٧٩ ـ ١٨٠؛ بغدادي، پيشين، ص ١٤٥.

[٥٤] احمد بن يحيي ابن مرتضي، طبقات معتزله، (بيروت، فرانتز اشتاينز، ١٩٦٠ م) ص ٢٥.

[٥٥] شهرستاني، پيشين، ج ١، ص ١٢٩.

[٥٦] علي بن حسين بن عساكر، تاريخ دمشق، تحقيق عبدالقاهر بدران، (بيروت، دار احياي التراث العربي، ١٤٢٠ ق / ١٩٩٩ م) ج ٦، ص ٣٦٩.

[٥٧] حسين عطوان، فرقه‌هاي اسلامي در سرزمين شام، پيشين، ص ٨٤.

[٥٨] همان، ص ٤٦ و ٨٧.

[٥٩] همان، ص ٩٥ ـ ٩٦.

[٦٠] همان، ص ١٠١ و ١٠٥.

[٦١] بغدادي، پيشين، ص ١٤٦ ـ ١٤٧؛ رازي، پيشين، ص ٥٩ ـ ٦٠.

[٦٢] نوبختي، پيشين، ص ٦٠.

[٦٣] اشعري، پيشين، ص ٦٩ ـ ٧٣.

[٦٤] حسين عطوان، مرجئه و شيعه در خراسان عصر اموي، پيشين، ص ٣١ ـ ٣٣.

[٦٥] محمد بن جرير طبري، تاريخ طبري، ج ٦، ص ٤٨٧؛ ابن سعد، پيشين، ج ٦، ص ٢٦٥ و ٧ ابن حجر عسقلاني، تهذيب التهذيب، دايرة المعارف نظاميه، (حيدرآباد، ١٣٣٠ ق) ج ٤، ص

[٦٦] ابن سعد، پيشين، ج ٧، ص ٢٦٠؛ جمال‌الدين ابي الحجاج يوسف المزي، تهذيب الكامل، تحقيق بشار عواد معروف، (بيروت، موسسه الرساله، ١٤٠٢ ق) ج ٢، ص
[٢٣٣]

[٦٧] ابن قتيبه دينوري، پيشين، ص ٤٦٨.

[٦٨] ابن سعد، پيشين، ج٧، ص ٢٣٥.

[٦٩] همان، ج ٦، ص ٧٤٩.

[٧٠] رسول جعفريان، پيشين، ص ١٥٦.

[٧١] محمد بن جرير طبري، پيشين، ج ٧، ص ٣٣٠ ـ ٣٣٥؛ ابن اثير، الكامل، ج ٥، ص٣٤٢ـ٣٤٥.

[٧٢] دائرة المعارف اسلامي، ص ٣٧٩.

[٧٣] خطيب بغدادي، تاريخ بغداد، ج ١٣، ص ٣٣٣.

[٧٤] مادلونگ، پيشين، ص ٤٢.

[٧٥] خطيب بغدادي، پيشين، ج ١٣، ص ٣٦٦.

[٧٦] همان، ص ٣٢٦ ـ ٣٢٧.

[٧٧] همان.

[٧٨] رضا رضازاده لنگرودي، پيشين، ص ١٣٩ ـ ١٤٠.

[٧٩] همان، ص ١٤٠.

[٨٠] ابن سعد، پيشين، ج ٦، ص ٧٨٨.

[٨١] همان، ص ٧٦٢.

[٨٢] همان، ص ٨٢١؛ ابن حجر عسقلاني، پيشين، ج ١٠، ص .

[٨٣] ابن سعد، ج ٦، ص٨٢١.

[٨٤] همان.

[٨٥] همان، ص ١٩٩ ـ ٢٠٥.

[٨٦] همان.

[٨٧] رسول جعفريان، پيشين، ص ١٧٦ ـ ١٧٧.

[٨٨] مادلونگ، پيشين، ص ٤٥ ـ ٤٦.

[٨٩] ابن ابي الحديد، پيشين، ج ١٦، ص ١٥٨.

[٩٠] رسول جعفريان، پيشين، ص ١٨١ ـ ١٨٢.

[٩١] رضا رضازاده لنگرودي، پيشين، ص ١٥٩.

[٩٢] ابي احمد عبدالله ابي عدي الجرجاني، الكامل في الضعفاء الرجال، (بيروت، دارالفكر، ١٤٠٤ ق) ج ٧، ص ٢٤٧.

[٩٣] مي‌دانيم كه اگر كسي قائل به سيف بود روايتي از او نقل نمي‌كردند، براي مثال ر. ك: عبدالرحمن بن عمر و بن عبدالله النصري، تاريخ ابي زرعه دمشقي، ج ١، ص ٤٠١.

[٩٤] شمس الدين الذهبي، ميزان الاعتدال، تحقيق علي محمد البجاوي، (بيروت، الطبعه الاولي، ١٣٨٢ ق) ص ٣١٧.

[٩٥] احمد بن محمد ابي بكر بن خلكان، وفيات الاعيان، تحقيق احسان عباس، (بيروت، دارصادر) ج ٦، ص ذهبي، پيشين، ج ٤، ص ٣٢٩.

[٩٦] ابوالقاسم البلخي، فضل الاعتدال، به كوشش هلمت ريتر، (بيروت، دانشگاه بيروت، ١٤٠٠ ق) ص ٢٦٥.

[٩٧] همان، ص ٢٨٤.

[٩٨] شريف ميان محمد شريف، پيشين، ص ١٩٨ ـ ١٩٩.

[٩٩] همان، ص ٣٢٠.

[١٠٠] رسول جعفريان، پيشين، ص ١٩٧.

منابع

- ابن اثير، عزالدين، اسدالغابه في معرفة الصحابه، مصر، دارالمعارف، بي‌تا.
- ابن خلكان، احمدبن محمد بن ابي بكر، وفيات الاعيان، تحيق احسان عباس، بيروت، دارصادر، بي‌تا.
- ابن عبدالله التصري، عبدالرحمن بن عمرو، تحقيق علي محمد الجباوي، بيروت، بي‌نا، ١٣٨٢.
- ابن عدي جرجاني، ابي احمد عبدالله، الكامل في الضعفاء الرجال، بيروت، دارالفكر، ١٤٠٤.
- ابن عساكر، علي بن حسين، تاريخ دمشق، تحقيق عبدالقاهر بدران، بيروت، داراحياي التراث العربي، ١٤٢٠.
- ابوالقاسم بلخي، فضل الاعتدال، ... به كوشش هلمت ريتر، بيروت، دانشگاه بيروت، ١٤٠٠ ق، ١٩٨٠ م.
- احمد امين، پرتو اسلام، ترجمه عباس خليلي، تهران، دانشگاه تهران، ١٣٣٥.
- احمدبن يحيي ابن مرتضي، طبقات معتزله، بيروت، فرانتز اشتاينز، ١٩٦٠.
- اشعري، مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلين، ترجمه حسن مويدي، تهران، اميركبير، ١٣٦٢.
- اصفهاني، ابوالفرج، الاغاني، قاهره، دارالكتب، بي‌تا.
- بغدادي، ابي منصور عبدالقاهر بن طاهر، الفرق و بين الفرق، ترجمه محمدجواد مشكور، تهران، انتشارات اشراقي، ١٣٦٧.
- حسن ابراهيم، حسن، تاريخ سياسي اسلام، ترجمه ابوالقاسم پاينده، چاپ هشتم، بي‌جا،، بي‌نا، ١٣٧٣.
- حسين عطوان، فرقه‌هاي اسلامي در سرزمين شام، ترجمه حميدرضا شيخي، مشهد، انتشارات قدس رضوي، ١٣٧١.
- حسين عطوان، مرجئه و جهميه در خراسان عصر اموي، ترجمه حميدرضا آژير، مشهد، آستان قدس رضوي، ١٣٨٠.
- دينوري، ابن قتيبه، المعارف، بيروت، دارالكتب العلمية، ١٤٩٧ ق.
- ذهبي، شمس الدين، ميزان الاعتدال، تحقيق علي محمد الجباوي، بيروت، بي‌نا، ١٣٨٢.
- رازي، سيدمرتضي، تبصرة العوام في مقالات الانام، تصحيح عباس اقبال، تهران، انتشارات اساطير، ١٣٦٤.
- رضازاده لنگرودي، رضا، برخورد انديشه‌هاي سياسي در اسلام، پژوهشي درباره مرجئه، بي‌جا، كتاب توس، ١٣٦٣.
- زرگري‌نژاد، غلامحسين، تاريخ سياسي اسلام و ايران، جزوه آموزشي.
- زرين كوب، غلامحسين، تاريخ ايران بعد از اسلام، تهران، انتشارات اميركبير، ١٣٦٣.
- شهرستاني، عبدالكريم، ملل و نحل، ترجمه محمد خالق دادهاشمي، مقدمه سيدمحمدرضا جلالي نائيني، تهران، انتشارات اقبال، ١٣٦٢.
- طبري، محمدبن جرير، تاريخ طبري، ترجمه ابوالقاسم پاينده، تهران، اساطير، ١٣٦٨.
- عسقلاني، ابن حجر، تهذيب التهذيب، دايرة المعارف نظاميه، حيدرآباد، ١٣٣٠.
- فضل بن شاذان، الايضاح، تحقيق كتاب الحديث القدم، جلال‌الدين حسيني الموري الحدث، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، ١٣٦٣.
- كاتب واقدي، ابن سعد، طبقات الكبري، ترجمه محمود مهدوي دامغاني، تهران، نشر نو، ١٣٦٥.
- مادلونگ، ويلفرد، فرقه‌هاي اسلامي، ترجمه ابوالقاسم سري، تهران، انتشارات اساطير، ١٣٧٧.
- مزي، جمال‌الدين ابي الحجاج يوسف، تهذيب الكامل، تحقيق بشارعواد معروف، بيروت، موسسه الرساله، ١٤٠٢.
- مشكور، جواد، تاريخ شيعه و فرقه‌هاي اسلام تا قرن چهارم، بي‌جا، انتشارات اشراقي، ١٩٧٦.
- منزوي، علي نقي، مرجيان كه بودند و چه مي‌گفتند، مجله كاوه، ج ١٣، ١٣٥٤، ش ٥.
- منقري، نصربن مزاحم، وقعة الصفين، ترجمه پرويز اتابكي، تهران، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، ١٣٦٦.
- ميان محمد شريف، تاريخ فلسفه در اسلام، ترجمه نصرالله پورجوادي، تهران، مركز نشر دانشگاهي، ١٣٧٠.
- نوبختي، ابومحمد حسن بن موسي، فرق الشيعه، ترجمه محمدجواد مشكور، تهران، انتشارات بنياد فرهنگ تهران، ١٣٧٥.